آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۶

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

فاطمه چشماش رو چرخوند و نگاهم کرد

فاطمه_۸۰% زده استاد؟
خب مسلمه وقتی نخونده چطوری ۸۰ زده دیگه

استاد خندید و سرش رو تکون داد

استاد _شما که میدونی بگو چطوری زده ماهم بفهمیم

فاطمه_وا استاد سوال ها میپرسین ها وقتی نخونده پس تقلب کرده دیگه

اران خندید و فرمولی روی صفحه ی آیپدش تایپ کرد

استاد_از رو کی تقلب کرد اونوقت ؟ از رو تو که ۱۰%زدی

هانیه_استاد حسادت عقلو از کار میندازه این الان نمیفهمه چی میگه

با صدای سلام اریان همه به طرفش چرخیدن و فاطمه فرصت جواب دادن پیدا نکرد

اریان_سلام بچه ها

بچه ها همگی جوابش رو دادن … نگاه اریان با خنده روم موند

اریان_یه سورپرایز دارم براتون…

همه کنجکاو به اریان چشم دوختند و خواستند که زودتر سورپرایزش رو بگه

اریان_ من میگم ولی اونی که از همه بیشتر خوشحال میشه یا ناهار باید بده بهم

با ابروی بالا رفته نگاهش کردم صبا میفهمید بیخ تا بیخ گوشش رو ریز ریز میکرد

اریان_یه استاد برای زیست تون قرار بیاریم … و اسمشون هم …

مکث کرد و نگاهم کرد … با جرقه زدن اسمش توی ذهنم خوشحال دستم رو جلوی دهنم گرفتمو جیغ ارومی کشیدم و اسمش رو گفتم

_محمد احمدی

اریان خندید و دست به سینه به چارچوب در تکیه داد

استاد فراهانی _منظورش اقای محمد احمدی بود

بچه های تجربی خودشون رو خوشحال نشون دادن قطعا برای خودشیرینی چون خیلیاشون حتی اسمش هم نشنیده بودند چه برسه به شناختن تدریسش

پریسا_وای استاد شما معرکه این بخدا اقای احمدی خیلی

خوب تدریس میکنن مرسی که اوردینشون

پوزخندی زدم و دست به سینه به تخته نگاه کردم …این دختر میخواست استادش رو به ناهار دعوت کنه و حسابی خودش رو خوشحال نشون داد

مبینا_استاد پس برا ریاضیا چی

اران_ریاضی ها هم داریم با اقای روزبه صحبت میکنیم …

با تموم شدن جمله ی اران صدای جیغ بچه ها کلاس رو برداشت … اقای روزبه استادی بود که اکثر بچه های ریاضی دوستش داشتند

اریان صداش رو بالا برد و گفت

اریان_خانوم شایگان یه ناهار به من بدهکاری

سری از روی تاسف تکون دادم با این سنش همچنان به فکر چاپیدن از من بود
اریان از کلاس دور شد

اران با ابروی بالا رفته نگاهم کرد و نیشخندی زد و روی صندلیش نشست

_چرا انقدر قرمز شدی پریسا … اریان زن داره الکی روش غیرتی نشو

پریسا _وا استاد به من چه

پورخندی براش زدم که اران با نیشخند نگاهم کرد … این نیشخند های حرص درارش خیلی کار ساز بود

اخمام رو در هم فرو کردم و چشم غره ای بهش رفتم اون لحظه به این فکر نمیکردم استادمه و احترامش واجب

با نگاهم پوزخندی زد و فرمول روی تخته رو بلند خوند و شروع کرد به درس دادن

بدون توجه به درس یه سری شکل روی جروه م میکشیدم … و به این فکر میکردم چرا باید بهم پوزخند بزنه

با تکون خوردن جزوه م حواسم به اران جمع شد با اخم نگاهم میکرد … اروم زمزمه کرد

استاد_حواست کجاست

شرمنده نگاهش کردم که با تاسف سری تکون داد و بلند گفت

استاد_یه بار دیگه گوش بدین بچه ها … بعضی ها تو هپروت بودند

اینبار کامل بهش گوش دادم و اران انقدر کامل گفته بود که انگار بار اول بود درس میداد

استاد _حالا تستای صفحه ی ۲۰ رو بزنید ….

تشکر امیز نگاهش کردم … این مرد عجیب مهربون بود … با همه ی حاضر جوابی هاش هوای همه ی دانش اموزاش رو داشت

شروع کردم به حل کردن تستا … انقدر راحت بودن که سریع حل شدند … متعجب به استاد نگاه کردم و اروم پرسیدم

_یعنی سوالای کنکور انقدر راحته ؟

متعجب نگاهم کرد و جزوه م رو از جلوم برداشت … بعد از چک کردن حل تمرین هام نگاهش رو داخل کلاس چرخوند

اران_ تیز هوشان میری

شونه ای بالا انداختم

_نه غیر انتفاعی میرفتم که به لطف پدرم و داماد عزیزش اومدم بیرون … یعنی به زور اوردنم بیرون

چشماش و ریز کرد و جزوه م رو روی میز گذاشت

استاد _بچه ها حل کردید بگید صحرا حلشو بنویسه براتون …من میام

بدون توجه به اعتراض های بچه ها از کلاس خارج شد و به طرف دفتر رفت

شونه ای بالا انداختم

هانیه_چش شد یهو ؟

_چه میدونم …جنیه

پریسا_ بعد به ما میگه خود شیرین …

چشمام رو ثانیه ای روی هم گذاشتم تا حرفی بهش نزنم بدجوری روی نروم بود

فاطمه_از بچه های پایین شهر چه توقعی داری

دندون قروچه ای کردم … مگه بچه های پایین شهر چشون بود که اینطوری میگفتند…

اون لحظه فقط نازنین جلوی چشمم بود یه دوست خوب و با معرفت
چهره م رو خونسرد نشون دادم و به طرفش برگشتم

_همچین میگی پایین شهر انگار خودت بچه ی نیاورانی

نیشخندی زدم و سرم رو صاف کردم … مشخص بود که داره از عصبانیت منفجر میشه

هانیه _چرا نمیذاری بهشون بگم خیلی….

استاد هاشمی _شایگان بیا بیرون کارت دارم

متعجب به هانیه چشم که استاد هاشمی حرفش رو قطع کرده بود نگاه کردم …
تنها سوالی که تو سرم بود این بود که چیکارم داشتند؟

با تعلل از جا بلند شدم و بدون نگاه به بچه ها از کلاس بیرون رفتم
چندتا از دانش اموز های پسر اموزشکده کنار دفتر نگاهشون روم میچرخید

نفسم رو بیرون فرستادم و وارد دفتر شدم

با دیدن سه استاد کنار هم کمی معذب شدم

استاد هاشمی _ شنیدم مدرسه ت …. بوده

متعجب سری به نشونه ی تایید تکون دادم

استاد هاشمی _همچین مدرسه ی خوبی هم نیست چه اصراری داری تو اون مدرسه درس بخونی

_خب من حوصله ی این تجملاتو ندارم … چرا وقتی درس نمیخونم الکی خرج کنم

آریان _ولی من روزی ۱۰ بار بهت میگم تو استعدادشو داری

آران متعجب نگاهش کرد

آران _خوب دیگه چرت نگو تو روزی ۱بار هم نمیبینیش که ۱۰ بار بگی استعداد داره … حالا همچین استعدادی هم نداره

از حرف زدنش خنده م گرفته بود …مشخص بود وجود من توی دفتر زیر سر خودشه ولی انگار نه انگار

استاد هاشمی_حالا ما نمیگیم استعداد داره …ولی میشه روش کار کرد

_بیخیال استاد من درس نمیخونم

استاد_چه غلطا … شما بیخود میکنی

با چشمای درشت شده نگاهش کردم

_ای بابا

استاد_کوفت و ای بابا …. فقط کافیه درصدات پایین بیاد باباتو میخوام

لبخند عمیقی زدم و شیطون به اریان چشمکی زدم

_باشه پس هر روز با بابام خدمت میرسم

چشمای گشاد ش

ده ش اران و اریان رو به خنده انداخت

استاد_این خواهر زنت دیوونه ست اریان

حالا نوبت اران بود که حیرتزده بشه

اران_این خواهر زنته اریان ؟

اریان_این چیه بیشعور … میخوای شب تو خونه رام ندن

اران_ای بابا تو طول این چند جلسه همش داشتم دنبال یه دختر اتو کرده مثل صبا میگشتم …

تک خنده ای کردم که اران محو صورتم شد اریان اخمی بهم کرد
چندین بار گفته بود که اینجوری نخندم … ولی دست خودم نبود

اریان_این صحرا هیچ شباهتی به صبا نداره …هرچقدر صبا خانم و متین و با وقاره صحرا شیطون و اتیش پاره و خیلس تخسه

استاد هاشمی _ بسه جمع کن خودتو زن ذلیل

لب هام رو گاز گرفتم تا بلکه نخندم … از هرکی حساب نمی بردم از استاد هاشمی حساب میبردم

آران_از قیافه شایگان قشنگ مشخصه که جوک گفتی … اخه کی زن ذلیل تر از تو ؟
دستت واسه همه رو شده …

تا مرز منفجر شدن رفته بودم … ولی از ترس استاد هاشمی جیکم در نمیومد

اریان_خب برو سر کلاست صحرا
به طرف در برگشتم که استاد هاشمی مانع شد

استاد هاشمی_نخیر تا تعهد نده اجازه نداره بره بیرون

غر زدم
_ای بابا استاد … من دلم نمیخواد درس بخونم زوره مگه

استاد هاشمی _ببین صحرا تو خیلی ذهنت بازه مسائل و راحت حل میکنی بدون درس خوندن راحت بهترین درصد ها رو میاری
ولی اگر درس بخونی میتونی یه نخبه باشی

نفسم رو بیرون فرستادم

_پووووف … اخه نخبه بشم که چی بشه تو این مملکت مگه جایی برای نخبه ها هست

شیطون نگاهم رو یه دور رو هره سه تاشون چرخوندم و به ترتیب گفتم

_نخبه بشم که هر روز خفتم کنند ؟
اریان اخم کرد
_ یا مثلا کچل بشم ؟

نگاه متعجب اران خندوندتم به استاد هاشمی نگاه کردم
_یا مثلا از شوهرم حساب ببرم ؟

اران_دختره ی کپک کچل خودتی

خندیدمو نگاهش کردم

_چرا به خودتون گرفتید استاد ؟

استاد هاشمی _مرض و استاد هرچی میخواد بارمون میکنه بعد استاد هم میگه

مظلوم نگاهش کردم

استاد هاشمی_میتونی بری سر کلاست ولی تا تصمیم نگرفتی درس بخونی حق اومدن به کلاسای منو نداری …

شونه ای بالا انداختمو به طرف در رفتم … خوب میرفتم انصراف میدادم پولمو پس میگرفتم …

استاد هاشمی _در ضمن پولت هم پس نمیدیم چون یه جورایی اخراج شدی

با قیافه ی وا رفته به اریان نگاه کردم ولی اون خودش رو با جزوه نوشتن مشغول کرد

تخس نگاهشون کردم و گفتم

_اشکال نداره

با لبخند ژکوند از دفتر بیرون اومدم و وارد کلاس شدم پریسا خشمگین نگام میکرد
پوزخندی زدمو سر جام نشستم

تنها نگرانیم بابات خبرچینی اریان به بابا بود … اگر میگفت تا یه مدت از همه چی محروم میشدم

آران با چشم غره رفتن بهم وارد کلاس شد

آران_حل کردین بچه ها ؟

با پاسخ مثبت بچه ها شروع کرد به حل کردن تمرین ها بعد از تموم شدن تمرین ها پریسا پرسید

پریسا _استاد سوالای این مبحث همیشه انقدر سخته ؟

اران_اره

زهرا_وای استاد ۱۰۰ بار م بخونیمش بازم نمیتونیم یاد بگیریم

تحمل از کف دادم و گفتم

_خوب نزنید این تستا رو …

به محض ساکت شدنم اران به تخته تکیه داد

اران_اره واقعا نزنید درس بخونید که چی بشه اخرش کچل میشید دیگه یا مثلا از شوهراتون حساب میبرید … یا شاید هم خفتتون کنند

سرم رو پایین انداخته بودم و ریز ریز میخندیدم که با ضربه ی چیزی به سرم سیخ سر جام نشستم … صدای خنده ی بی مورد بچه ها کلاس رو تکون داد

اران_واقعا روت میشه بخندی خرگوش ؟

از لقب خرگوشی که داده بود بهم بچه ها به خنده افتادن … یه اینه از تو کیفم دراوردم و خودم رو دید زدم

_استاد خدایی یه لقب متناسب تر میذاشتین

پریسا _خرگوش از سرت هم زیاده

_اره خب باید هم اینطوری فکر کنی چون هرچی باشه خرگوش بهتر از کلاغه

بچه ها باز هم خندیدند انگار منتظر بودند حرفی بزنی تا بخندن … اران با خنده روی صندلیش نشست و همونطور که فرمول جدید رو روی ایپدش مینوشت گفت

اران_مجبوری حرفی بزنی که واسه خودت بد شه اخه کلاغ

پریسا_عه استاد

هانیه _یه جوری استادشو میکشه من تا دربند پیاده میرومو میام تا نموم کنه

از حسادت هانیه ریز ریز شروع به خندیدن کردم اران هم با لحن خنده داری گفت

اران_همشون به تو رفتن دیگه اسب ابی

هانیه اخم کردو سرش رو توی جزوه ش فرو رفت

الحق که تو پرویی نظیر نداشت
فرمول جدید رو نوشت و از جا بلند شد

اران_خب بچه ها … همونطوری که گفتید مبحث قبلی خیلی سخت و مشکله … ولی نه اینکه نشه حل کرد … فقط باید تمریناتتون زیاد باشه

حالا این فرمولو یادتون میدم تمرینا یکم راحت تر میشن

روش هایی که یادمون می داد معرکه بودند با کمترین راه حل بیشترین سرعتو داشتیم

با هر روشی که یاد میداد فکر میکردیم فیلسوفیم … و به این ایمان میاوردم که این مرد تو دنیا تکه …

آران_ببند پشه نره

جوری زمزمه کرده بود که فقط من و هانیه شنیده بودیم
شگفت زده اتودم و روی میز زدم و اروم به هانیه گفتم

_ دمش گرم حس میکنم الان انیشتینم…

اران خندید و همونطور که وسایلش رو جمع میکرد بلند گفت

_هفته ی بعد کلاس تشکیل نمیشه … هفته ی بعدش هم ازمون داریم از همه ی این مباحثی که درس دادم
حرکت شناسی
سقوط ازاد و ترمودینامیک….
خوب بخونید … ازموناتون پایین تر از ۵۰ باشه اولیاتون رو میخوام

دوباره صدای معترض بچه ها بلند شد
یکی میگفت وا یعنی چی استاد …دیگری میگفت مگه بچه ایم … و حتی مگه مدرسه ست

با خنده مشغول جواب دادن به بچه ها بود … بی توجه به بحثشون مشغول جمع اوری جزوه هام شدم و فقط به این فکر میکردم که باید برم دیدن نازنین
خوشحال جزوه هام رو داخل پوشه م گذاشتم که اران موبایلش رو جلوم تکون داد
اران_لبخندای ملیح نزن … شما پایین ۸۰ بزنی باید با پدرت تشریف بیاری… مامانت هم قبول نمیکنم

ناخوداگاه اخمام تو هم رفت و لب و لوچه م اویزون شد

_ای بابا استاد… من این ازمونو تقلب کرده بودم اصلا ‌

ایپدش رو توی بغلش گرفت و همونطور که از کلاس بیرون میرفت بلند گفت

اران_منم گوشام درازه ….

عصبانی شکلکی براش دراوردم و یه هانیه نگاه کردم که ریز ریز میخندید …

_خاک تو سرت با این عاشق شدنت اخه این مونگل چی داره

هانیه _عه نگو اینطوری صحرا… اون فقط صلاحتو میخواد

_بره بمیره …صد سال سیاه میخوام صلاحمو نخواد

کلاسورم رو تو اغوش گرفتمو از جا بلند شدم …

_من میرم پیروزی …. تو یه مسیریم ؟

هانیه_اونجا چیکار ؟

_میخوام برم دیدن دوستم …

هانیه_دوستای پایین شهری هم داری ؟

با اخم نگاهش کردم

_پیروزی پایین نیست … مرکزه شهره …. دیگه هم جلوی من بالا شهری و پایین شهری نکن
متنفرم از این حرفا …

هانیه_ای بابا شوخی کردم …چرا عصبی میشی

بدون توجه بهش از کلاس بیرون رفتم … که چشمم روی اریان ثابت موند…

پشت سر هم سرفه میکرد و صورتش کبود شده بود … اران و استاد هاشمی هم هر کاری میکردند حالش خوب نمیشد …

بی توجه به بچه هایی که بیرون دفتر جمع شده بودند وارد دفتر شدم و جزوه رو روی میز پرت کردم …

بوی سیگار اتاق رو پر کرده بود …
با عجله به سمت کیفش رفتم و اسپریش رو برداشتم و داخل دهنش گذاشتم و چندبار فشردمش …

با کشیدن نفس عمیق حالش بهتر شد … با عصبانیت اسپری ش رو به دستش دادم و جوری که جلب توجه نکنم غر زدم

_مثلا استادین شما … بجای اینکه الگوی مناسب برای شاگرداتون باشید خودتونو با این سیگار کوفتی خفه میکنید …
ماشالا سیگارو با سیگار روشن میکنید …

عصبانی سیگارش رو از پنجره بیرون پرت کردم و بدون توجه به نگاه های بچه ها کلاسور جزوه هام رو از روی میز برداشتم و با چند قدم بلند خودم رو به پله ها رسوندم ….

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن