آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۷

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

با چند قدم بلند خودم رو به پله ها رسوندم و منتظر هانیه شدم که با چشمای شیطون نزدیکم شد

از پله ی اول پایین رفتم و غریرم

_چته؟ به چی میخندی

هانیه _ای بابا تو خیلی بی عصابی دختر … واقعا خانواده ت چطوری تحملت میکنن

هنوز از دست اریان عصابم خورد بود …با اینکه دکترش گفته بود این سیگار لعنتی جونش و به خطر میندازه باز هم کنارش نمیذاشت

هانیه _نگفته بودی شیطون …

متعجب اخرین پله رو هم پایین رفتمو نگاهش کردم

_چیو؟

هانیه _چیو؟! یعنی زدی علی چپ؟

کلافه سر جام وایستادم و نگاهش کردم …

_با من دو پهلو حرف نزن هانیه … رک و رو راست حرفتو بزن

هانیه با ترس به اطرافش نگاه کرد و بازوم رو توی دستش گرفت

هانیه_خیلی خوب حالا چرا داد میزنی ؟

از اموزشگاه بیرون بردتم و جلوی در نگهم داشت …

هانیه _نگفته بودی که…

با اومدن پریسا و مبینا ساکت شد ….
پریسا پوزخندی زد و دست به سینه نگاهم کرد

پریسا_فکر کردی با اینکارا میتونی تورش کنی ؟

با ابروی بالا رفته نگاهش کردم و دست به سینه شدم و سرم رو به نشونه ی نفهمیدن حرفش تکون دادم

مبینا_اریانو میگه

پوزخندی زدم و نگاهش کردم …

_منظورت استاد پرور هستن دیگه ؟

مبینا حیرتزده نگاهم کرد …نیشخندی زدم و راه افتادم و همونطوری بلند گفتم

_عزیزم من کودن نیستم به مرد زن دار چشم داشته باشم

با پارک شدن ماشین صبا با خوشحالی به طرفش پرواز کردم ….
از ماشین پیاده شد و بهم دست داد

صبا_علیک سلام خانوم خسته نباشید

…تموم شد کلاست ؟

_اره … اوم تموم شد …

تازه یادم افتاد سلام ندادم نیشم رو باز کردم و سلام کردم

_راستی سلام

صبا از اون خنده های دیوونه کننده ش رو به نمایش گذاشت و به این فکر کردم اگر اریان اینجا بود یه لقمه ی چربش میکرد …

_اومدی دنبال من ؟

صبا_اره … مامان گفت میری نازنین و ببینی نگران بود هوا تاریک میشه واسه برگشتنت سخت میشه … گفتم بیام ببیرمت …

_اخ قربون خواهر همه چیز فهمم …

بدون اجازه گرفتن از صبا رو کردم به هانیه که چند قدم عقب تر وایساده بود و گفتم

_هانیه بیا تا یه جایی میرسونیمت

بدون توجه به دهن باز پریسا و اکیپش در جلو رو باز کردمو سوار شدم …صبا هم به هانیه تعارف کرد و پشت فرمون نشست

صبا_یکم بیشتر تعارف میکردی به بچه

_ما که تعارف نداریم باهم شیشه ی ماشین رو پایین دادم و داد زدم

_بیا دیگه هانیه

انگار واقعا منتظر تعارف بود … چون خیلی سریع پا تند کرد و سمت ماشین اومد …
با سوار شدنش صبا ماشینش رو روشن کرد و دنده عقب گرفت …

هانیه _ببخشید زحمت دادم

صبا_نه عزیزم این چه حرفیه … خیلی خوشحال میشم از این همراهی…

هانیه لبخند خجلی زد که پوفی کشیدم و با صاف شدن ماشین ضبطش رو روشن کردم و با وصل شدن گوشیم صداش رو زیاد کردم …

صبا با اخم نگاهم کرد و ضبط رو کم کرد

صبا_صد بار بهت گفتم این ضبط رو انقدر زیادش نکن

اخمام رو تو هم فرستادم و دست به سینه شدم …

هانیه _ برای اولین باره میبینم صحرا به حرف یکی گوش میکنه

صبا خندید و از تو اینه نگاهش کرد و چشمکی بهش زد

صبا_یعنی همتونو ذله کرده ؟

هانیه خندیدن و مهربون گفت

هانیه_دختر خوبیه فقط خیلی تخسه … البته همه استادا دوسش دارن … امروز حال استاد ریاضیمون بد شد صحرا کمکش کرد ….

تا بخوام جلوی دهنش رو بگیرم ماشین تکون شدید خورد و این نشونه از ترمز ناگهانیه صبا داشت … با تکون دوم ماشین متوجه شدم که تصادف کردیم …

سرزنش گر به هانیه نگاه کردم که صدای لرزون صبا نگاهم رو برید

صبا_چیشده صحرا …

_هیچی وسط خیابون ترمز خرکی زدی تصادف کردیم …

صبا_مسخره بازی درنیار صحرا … اریان چش شده

سری از روی تاسف تکون دادم و خودم از ماشین پیاده شدم …

یک ام وی ام از پشت زده بود به ماشین …
صاحب پیرش داشت سپر ماشینش رو برسی میکرد …
با اخم نگاهم کرد و غر زد

مرد_از قدیم گفتن زن نباید پشت فرمون بشینه … شماها رو چه به ماشین … واسه شما گاری هم زیاده چه برسه این مزدا

عصبی توپیدم ….

_حد خودتونو حفظ کنید اگر چیزی نمیگم به حرمت….

قبل از اینکه حرفمو کامل کنم به صورتش نگاه کردم … ریش نداشت … شونه ای بالا انداختمو همونطور که نگاهم روی مو هاش بود گفتم

_به حرمت موی سفیدتونه

جلو رفتم تا دسته گل خواهرمو ببینم که خودش هم از ماشین پایین اومد … معلوم بود تا الان هانیه رو سین جین میکرد

چیزی نشده بود فقط سپر ماشینش یکم فرو رفته بود و دوتا خط مشکی روش افتاده بود …

نگاهی به پیر مرد انداختم …

_حاجی دست انداختی مارو … ماشینت که اخ نگفته …

اخماش در هم رفت

مرد_من حاجی نیستم

صبا_ببخشید اقا خسارتش هرچقدر بشه تقدیم میکنم

زنی که رو صندلی جلو نشسته بود پیاده شد …

زن_چرا انقدر بحث میکنید … خانوم خسارتمونو بدید ما بریم کار و زندگی داریم …

با اخم بهش نگاه کردم…

صبا _چشم … چقدر تقدیم کنم …

رگ لجبازیم بالا زده بود … صدام رو بالا بردم

_یعنی چی چقدر تقدیم کنم مقصر خود حاج اقا بوده

به پیر مرد نگاه کردم که صورتش قرمز شده بود

مرد _وسط خیابون زدی رو ترمز مقصر من شدم ؟

_حاجی از شما بعیده یعنی با این هم سن نمیدونید هرکس از پشت بزنه مقصره …

از عصبانیت در حال منفجر شدن بود … سعی کردم خنده م رو کنترل کنم

زن_ادبت کجا رفته ؟ اصلا به تو چه راننده خودش میدونه مقصره میخواد خسارتش هم بده

صبا_ول کن صحرا برو بشین تو ماشین …

_نخیر ول کن چیه … پول زور میخوای بدی بهشون … زنگ بزن افسر بیاد حاجی … کروکی میکشه معلوم میشه کی مقصره …

با کشیده شدن دستم به عقب برگشتم که نگاهم به صورت خندون اران افتاد

با کشیده شدن دستم به عقب برگشتم که نگاهم به صورت خندون اران افتاد…

اران_چیکار میکنی دختر … ببین چه ترافیکی راه انداختید

_حرف زور میزنه از پشت زده خسارت هم میخواد

زن _شما یهو زدین رو ترمز … حداقل ۱۰۰تومن باید بدید به ما برای این دست گلتون

عصبی توپیدم بهش

_هالو گیر اوردی ؟ این کلا دوتا خط افتاده روش ۵تومن میگیرن با پولیش ا اوکیش میکنن …که اون هم باید از جیب خودت بدی …

اگر هم که ناراحتی میتونیم زنگ بزنیم به افسر … بهر حال پولیش ماشین ما گرون تز از شما در میاد

اران خندید و انگشت اشاره ش رو روی بینیش گذاشت …

اران_هیسس. ساکت … خوب نیست دختر انقدر جیغ و داد کنه

صبا_صحرا تو برو بشین تو ماشین من خودم حلش میکنم

اون دوتا حرف میزدن ولی برای من اهمیتی نداشت … دوز لجبازیم بالا زده بود و هیچ جوره کوتاه نمیومدم … چند ماشینی که بخاطر تصادف ما وایساده بودند بجای اینکه عصبی باشن با خنده مشغول تماشا بودند

گوشیم رو بالا اوردم و شماره ۱۱۰ رو گرفتم که گوشیم کشیده شد ….
صدای جدی اران نزدیک گوشم بلند شد

اران_نمایش بسه دیگه برو بشین تو ماشین … بزرگترت خودش حلش میکنه … با اخم نگاهش کردم که بی توجه به اخمم استین مانتوم رو گرفتو کشید

اران_برو بشین تو ماشین هانیه .‌.. این دوستت رو رام کن

در ماشین رو باز کرد و بزور سوار ماشین کردتم
هانیه هم با خنده کنارم نشست … اران هم چشمک شیطونی بهش زد و در رو بست

با همون چشمک کوچیک انگار دنیارو به هانیه داده بودند دستم رو توی دستش گرفت و فشرد
با ذوق گفت

هانیه_وای دیدی چطوری بهم چشمک زد
پوزخندی زدم و به عقب برگشتم تا ببینم ماجرا رو چیکار کردند
صبا به اران اصرار میکرد و اران بی توجه بهش یه تراول ۱۰۰ تومنی به پیر مرد داد و چیزی به صبا گفت و به طرف ماشین اشاره زد …

صبا با لبخند به طرف ماشین اومد و پشت رل نشست … با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و بی توجه به اران در جلو رو باز کردم و نشستم ….

صبا و هانیه همزمان خندیدند که سوالی نگاهشون کردم…

_چتونه

صبا ماشین رو راه انداخت و نصیحت کنان گفت

صبا_از دست تو صحرا … ببین چه داد و قالی راه انداختی …

_مثل تو همه جا بذارم حقمو بخورن خوبه ؟

صبا_اون قصدش کندن بود … ولی ماهم مقصر بودیم باید همون اول ماجرا رو با پول حل میکردیم این هم داد و بیداد الکی وقتمونو گرفت

_واقعا خاک تو سرت که انقدر راحت میذاری ازت سو استفاده کنند …مرتیکه ی خرفت … قد بابا بزرگ خدا بیامرز بابا سن داشت

هانیه طبق عادت همیشگیش که تعجب میکرد چشماش رو درشت تر از حد معمول کرد و جیغ کوتاهی کشید

هانیه_وای واقعا ؟ واااااای من گفتم تو چطوری میدونستی اسپری استاد کجاست نگو صنمی داری باهاش

صبا دوباره نگران شده بود

صبا_حالش خیلی بد بود ؟

_وای حالمو بهم زدی صبا …چقدر نگرانی تو اخه … شوهرت سور و مور و گنده ست
نمیخواد نگرانش باشی

انگار که کمی خیالش راحت شده باش چیزی نگفت و من هم مشغول کرم ریختن هام شدم ….
نزدیک ایستگاه بی ارتی (اتوبوس) آیت که رسیدیم به نازنین زنگ زدم … ولی جواب نمیداد … هر ۱۳باری که گرفته بودمش بی پاسخ مونده بود

نزدیک پیروزی صبا گوشه ای نگه داشت تا هانیه پیاده شه بعد از خداحافظی با هانیه نگران به صبا گفتم

_نازنین جواب نمیده

صبا_شاید دستش بنده …یا متوجه نشده

_نه اون گوشیش رو تو دستشویی هم با خودش میبره … برو خونه شون … یعنی چی جواب نمیده ۱۳ بار بهش زنگ زدم

صبا با حالت عجیبی نگاهم کرد و راه افتاد

صبا_حالا انقدر نگرانی برای چیه ؟ بگو کجاست خونه شون

_این کوچه رو برو داخل … خودت هم خوب میدونی نازنین برای من خیلی مهمه … تنها دوستیه که میمیرم واسش

صبا_نگرانیه منم از همینه … صحرا به خودت بیا نازنین هم با سا را و درسا دوسته …
اونم میتونه تحت تاثیر اون دوتا قرار بگیره و دوستیتونو کات کنه

عصبانی به صبا نگاه کردم

_نه نازنین همچین ادمی نیست صبا … نیست

سرم رو توی دستام گرفتم … اگر نازنین هم نارو میزد و بی دلیل دوستیش رو کات میکرد میمیردم … من قطعا دختر شاد و شیطونی بودم که الان تو افسردگی به سر میبردم

حتی به این فکر نمیکردم که درسا از حسادتش خودشو سارا رو ازم دور کنه … اگر نازنین هم میرفت تو جبهه ی اون دوتا دیگه هیچوقت نمیتونستم به دوست اعتماد کنم …

صبا با ادرسی که دادم جلوی خونه ی نازنین پارک کرد … سریع از ماشین پیاده شدم و به طرف خونشون رفتم زنگ رو فشردم و منتظر شدم …

طولی نکشید که مامان نازنین در رو باز کرد و ازم خواست بالا برم

از پله ها تند بالا رفتم و نفس نفس زنون به مامان نازنین سلام دادم

_سلام خاله خوبین … نازنین هست ؟

خاله _اره عزیزم بیا تو … درسا و سارا هم هستن …
نا باور به خاله چشم دوختم که صدای نازنین اومد

نازنین_کیه مامان

برای من این ضربه ها عادی شده بود دیگه … انگاه با وجودم اُخت شده بود
برای اینکه صبا رو از اون حس و حال در بیارم به شوخی گفتم

_باشه بابا فهمیدیم خواهرت با معرفته … زودتر برو اون درمونگاه کوفته که خونم دیگه تموم شد

صبا سری برام تکون داد و تلخندی زد … انگار اون هم خوب میدونست قلبم چه دردی میکشه

کنار یه درمانگاه نگه داشت و از ماشین پیاده شد … خیلی زود خودش رو بهم رسوند و در ماشین رو باز کرد و کمک کرد تا پیاده شم

با کمک صبا از پله های ساختمون بالا رفتم … با وارد شدنمون پرستار با دیدن صورت خونیم با عجله نزدیکم شد و به صبا گفت کمک کنه تا روی صندلی بشینم

بخاطر خون زیادی که ازم رفته بود چشمام سیاهی میرفت …
چشمام رو بستم و کم کم از حال رفتم ….

با احساس درد عجیبی که تو سرم حس میکردم چشمام رو باز کردم ….
دستم رو به سرم گرفتم و ناله ی ریزی کردم …

چیزی به یاد نمیاوردم … نگاهم رو داخل اتاق سفید چرخوندم و به سرم بالا سرم رسیدم ….

با یاد اوری نازنین …نفسم رو با صدا بیرون فرستادم که اریان وارد اتاق شد
با دیدن چشمای بازم جلو اومد و صباهم پشت سرش وارد اتاق شد

اریان_چیکار کردی با خودت دختر ؟

_کی میریم ؟

اریان متعجب نگاهم کرد انقدر جدی پرسیده بودم که خودم هم شک کرده بودم به خودم

اریان_هروقت سرمت تموم شه

_زودتر بریم حوصله ی این محله رو ندارم

_زودتر بریم حوصله ی این محله رو ندارم… نفس کشیدن تو این محله کراهت داره

صبا حیرتزده نگاهم کرد … حق داشتم که بدم بیاد … هرچی دوست تو این محله داشتم نارو زدن و رفتن ….

اریان_تندش کنم برات؟

به قطره های سرم نگاه کردم با اینکه همیشه از تند شدن سرم میترسیدم ولی اینبار با کمال میل قبول کردم

چشمام رو بستم و سر تکون دادم

_اره تا اخر بازش کن

نگاه متعجب صبا رو روی خودم حس میکردم …

_اینطوری نگام نکن … شام باید بهم جیگر بدین گفته باشم

اریان خندید و حیرت از خنده ش مشخص بود

اریان_تو از جیگر متنفر بودی صحرا …

_الان نیاز دارم کلی خون ازم رفت

صبا خندید و اریان زمزمه کرد

اریان_فدای خنده هات بشم من …

لبخند روی لبم شکل گرفت با این حال غر زدم

_هی هی مجرد اینجاست … من دلم بخواد باید برام دوست پسر پیدا کنید

چشمام رو باز کردم تا عکس العملشونو ببینم صبا لبخند میزد و اریان اخم کرده بود

اریان_چه غلطا … بیخود من تو رو دست هیچکس نمیدم …خواهر زن قلدر خودمی

دروغ چرا ولی قند تو دلم اب کردند… اریان با ورودش تو خانواده جای برادر نداشتمو پر کرده بود

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن