رمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۸

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

_ای بابا باز به من گیر دادین اقای احمدی … تو روخدا ول کنید … هرچی میشه میاید سروقت من

لب باز کرد تا حرفی بزنه ولی من برای زودتر رسیدن به کلاس شیمی و جلوگیری از تیکه های استاد هاشمی تند تند غر زدم

_اگر میدونستم نزدیکیم به ارسان اینطوری میشه هیچوقت نمیذاشتم بگن که دارم میشم خواهر زنش

اریان_چه خبرته صحرا

با صدای یهویی اریان از جا پریدم … خیلی سریع به خودم اومدم و به عقب برگشتم

_ای بابا همه اینجا یه چیزیشون میشه یه اهنی یه اوهونی کن بعد اون صدای کلفتتو بلند کن

چشمای درشت اریان باعث شده بود نتونم جلوی خنده م رو بگیرم ک برای رسوا نشدنم سریع به طرف در رفتم و از اتاق مدیریت خارج شدم

به محظ رسیدن به پاگرد پله ها شروع کردم به خندیدن … خدا رو شکر کردم که احمدی نتونست حرفی بهم بزنه

خیلی سریع تز پله ها بالا رفتم ولی متاسفانه اقای هاشمی سر کلاس بود

استاد هاشمی _ به به جمعمون جمع بود…
کمی مکث کرد دستام رو مشت کردم تا جلوی خودم رو بگیرم اگر حرفی زد جوابش رو ندم

اریان_باورم نمیشه تو همون صحرای زورگویی … جمع کن خودتو بچه …

اخمام رو غلیظ تر کردم … فکر میکردند شوخی میکنم ولی من نگران سلامتیم بودم … داد زدم

_تو خیلی دیگه رو داری … چرا گذاشتین بخیه بزنن …اگه بمیرم حلالتون نمیکنم اون دنیا خرتونو میگیرم

اریان نتونست جلوی خودش رو بگیره و لبخند زد

اریان_خل و چل اخه کی با بخیه مرده که تو بمیری

_ خدا نکنه بمیرم … زبونتو گاز بگیر … در ضمن من برم دریا خشک میشه
چهره م رو مظلوم کردم و با لحنه گریه گفتم

_این که دیگه بخیه ست نامردا

اریان_اگر مردی گناهات مال من … حالا زود پشت سرم راه بیوفتید که الان همه ی جیگرکی ها میبنده

با شنیدن اسم جیگرکی سیخ سر جام نشستم … جیگرکی رو شوتی کرده بودم و جدی گرفته بود …

قیافه م رو تو هم جمع کردم

_همون بهتر که بسته شن … من دلم فست فود میخواد

اریان چشم غره ای بهم رفت و صاف شد

اریان_روزی ۱۰ بار بهت میگم فست فود بی فست فود

این عدد ۱۰ امشب برام نحس شده بود

_من ازم خون رفته من میگم چی بخوریم … پیتزا پیشخوان میخوام

اریان_تو ادم‌نمیشی دختر … من که از پس تو بر نمیام

با شوخی و خنده از کیلینیک خارج شدیم و اریان سوار ماشین خودش شد و منو صبا هم سوار ماشین صبا ….

خیابون ها خلوت شده بود و ماشین زیادی نبود … متعجب به ساعت نگاه کردم که ۱۲ونیم نیمه شب رو نشون میداد

رو به صحرا کردم و پرسیدم

_مگه چندساعت خواب بودم ؟

صبا_خواب که نه … بیهوش بودی در اصل …
انقدر هول کرده بودم که نفهمیدم ساعت چند بردمت پیش دکتر … ولی ساعت ۸ بود که کار بخیه هات تموم شد

ناباور داد زدم

_چی ؟ بخیه ؟ کجا ؟ چرا ؟

دست تودم نبود از بچگی از هرچی که به بیمارستان مربوط میشد میترسیدم … خصوصا بخیه و امپول

صبا جلوی خنده ش رو گرفت و دور برگردون رو دور زد

صبا_سکته نکن حالا … زیاد نخورد ۱۰تا دونه بیشتر نبود

با شنیدن عدد ۱۰ جیغ بلندی کشیدم

_چی؟ … یا خود خدا الان تو کله م کلی نخه … خدایا خودت زنده نگهم دار …

صلواتی فرستادم و به خودم فوت کردم … صبا از شدت خنده رانندگی براش سخت بود….

کنار اتوبان ماشین رو نگه داشت و شروع کرد به خندیدن … ولی ترس من واقعی بود

اریان _خیر هر جا که من میرم پشت سرم‌میاین

بدون اینکه منتظر حرفی بمونه از ماشین صبا دور شد … با اخم به صبا نگاه کردم

_تو هم با این شوهر نکبتت

صبا اخم مصنوعی کردو بهم چشم غره ای رفت

صبا_بی ادب …

دست به سینه به صندلی تکیه دادم و با همون اخم های در هم بیرون رو نگاه میکردم

کمی که گذشت دوباره چشمام سنگین شد و به خواب رفتم …

با تکون های کوچیک و صدای صحبت هوشیار شدم

اریان_چرا انقدر میخوابه

صبا_نمیدونم … خدا به داد برسه که این ارامش قبل طوفانه … بلند شو صحرا

سعی کردم بروز ندم که حرف هاشون رو شنیدم
چشمام رو باز کردم و بهشون نگاه کردم

_من جیگر نمیخورم

اریان خندید و دستم رو کشید

اریان _ بیا پایین دختره ی تخس

_من جیگر نمیخورمممممم..‌.

صبا_ای بابا اینجا جیگرکی میبینی تو ؟

نگاهم رو چرخوندم و اطراف رو از نظر گذروندم

با دیدن پستزا پیشخوان با نیش شل شده از ماشین پیاده شدم و به طرف رستوران رفتم و بلند گفتم…

_یه دونه مخصوص پیشخوان میگیریم یه دونه مخلوط ها

وارد شدم که نگاه کار کر ها روم ثابت موند … متعجب دستم رو بالا اوردم

_چیزی شده

صندوق دار_تعطیلیم خانوم

با قیافه ی وا رفته نگاهش کردم که اریان و صبا هم اومدند

اریان_چیشده باز؟

با لب و لوچه ی اویزون به طرفش برگشتم

_میگن تعطیله

اریان لبخندی زد و با دستش کنارم زد … راهروی باریک رو رد کرد که چشم تو چشم صندوق دار شد

مرد با لبخند از جا بلند شد و مشغول رو بوسی با هم شدند…

با دهن باز شده نگاهش میکردم که سلقمه ای به پهلوم وارد شد

صبا_ببند صحرا

سوالی نگاهش کردم که با چشم به دهنم اشاره زد
با نیش باز شده نگاهش کردم و کف دستام رو بهم دیگه مالوندم

_اخ جون الان پارتی بازی میکنه

صبا با چشمای گشاد شده نگاهم کردم که صدای خنده ی مرد بلند شد
اریان با ته خنده سری تکون داد و رو به مرد گفت

اریان_ببخشید سعید جان این خواهر زن من یکم زیادی شکموئه

اریان_ببخشید سعید جان این خواهر زن من یکم زیادی شکموئه

دستام رو به کپرم زدم و طلبکار گفتم

_شکمو چیه ؟ خوش خوراک

سعید_بله درست می فرمایید … اریان جان با خانوم ها بشبنید میگم بیان ارتون سفارش بگیرن

اریان_دستت طلا داداش

صحرا دستش رو پشت صبا گذاشت و با دستش بهم اشاره کرد که راه بیوفتم

برای ثانیه ای دلم خواست شخصی مثل اریان کنار باشه …حامی و حمایتگر … و در بعد دیگه یک مرد عاشق

از پله ها بالا رفتم و میز کنار پنجره رو انتخاب کردم و روی صندلی نشستم …اریان و صبا هم طرف دیگر میز کنار هم نشستند

اریان_دیگه چه خبرا خانوم خوشگل من ؟

صبا سعی کرد برق چشماش رو پنهون کنه و اخم کند
اریان متعجب نگاهش کرد و سوالی پرسید

اریان_چرا اخم؟

صبا_چند دفعه بهت بگم سیگار نکش … این موضوع صحرا باعث شد یادم بره که بهت بگم …

امروز اگر اتفاقی واست میفتاد من چیکار میکردم اخه؟ اصلا به فکر من نیستی اریان …

اریان سرزنش گر نگاهم کرد که چشمام رو درشت کردم و شونه هام رو بالا انداختم

_اونطوری به من نگاه نکن … من چیزی نگفتم بهش

اریان_ارواح عمه ت

صبا_ یعنی چی اریان درست صحبت کن ارواح عمه ت یعنی چی ؟

اریان_داره خالی میبنده اخه… الو تو دهنش خیس نمیخوره این دختر ؟

اخم هام رو غلیظ تر کردم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمم رو به بیرون پنجره دوختم

_ شده اش نخورده و دهن سوخته ‌…

صبا_صحرا بهم نگفت

اریان کلافه دستش رو داخل موهاش فرستاد…. کمی عصبی و مضطرب به نظر میرسید

اریان_اگر صحرا نگفته کی گفته پس … خیلی دهن لقی صبا ….

از کوره در رفتم و با دست میز رو به عقب فرستادم و یه ضرب از جا بلند شدم ….
بی توجه بهشون سریع از پله ها پایین رفتم و به کجا میری های صبا پاسخی ندادم

از رستوران خارج شدم و به ماشین صبا تکیه دادم … دستم نمک نداشت و کسی قدر نمیدونست

عصبی پنجه ی پام رو تند تند روی زمین میزدم که اریان و صبا به همراه هم از رستوران خارج شدند

اریان_چته دوباره تو ؟ بجای اینکه من ناراحت باشم تو ناراحتی ؟

_برو پی کارت اریان با من حرف نزن … از کوره در برم چیزی میگم که نمیشه درستش کرد…

اریان_چته دوباره تو ؟ بجای اینکه من ناراحت باشم تو ناراحتی ؟

_برو پی کارت اریان با من حرف نزن … از کوره در برم چیزی میگم که نمیشه درستش کرد…

اریان و صبا هاج و واج نگاهم میکردند … دست خودم نبود وقتی از چیزی خیلی ناراحت میشدم یا عصبانی بودم رفتارم بد میشد

و این یکی از خصوصیات بارز آبانی ها بود …

_میخوام برم خونه … بزن در این قارقارکتو صبا …

صبا با چشماب سرزنشگرش نگاهم کرد و سری برام از روی تاسف تکون داد …

با ضربع ی محکمم به بدنه ی ماشینش دزدیگرش رو زد و در ماشین باز شد

به محض سوار شدنم صندلی ماشین رو خوابوندم و چشمام رو بستم ….

هر ثانیه از ذهنم معطوف نازنین بود … خسته بودم از این دوستی هایی که سر هیچی تموم میشدند

این دورویی ها از وثتی شروع شد که با درسا و دوستای خانوادگیشون بیرون رفته بودیم و وقتی یاشار باهام صمیمی برخورد میکرد متوجه این نبودم که بذر نفرت رو تو دل درسا میکاشت

درسا بی نهایت یاشار رو دوست داشت و اون روز همه ی توجهش به من بود …
یه روز گوشیم رو برده بودم مدرسه …

درسا سرش تو گوشیم بود و مشغول بازی کردن که همون لحظه اس ام اسی میاد و از طرف یاشار بوده

نازنین_صحرا … عشقم انقدر غصه نخور لابد لباقت دوستیت رو نداشتن عزیزم … ببین من هستم همیشه کنارتم …

با یاد اوری حرف های اون روزش پوزخندی زدم که در ماشین باز شد و صبا وارد ماشین شد و بوی پیتزا همه جا رو گرفت

دستش روی صورتم نشست و با سر انگشتاش زیر چشمام کشید …چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم

صبا _الهی من قربونت برم چرا گریه میکنی ؟ اریان زیادی جدیه الان هم پشیمون از حرفاش
ناراحت نباش عزیز دلم ….

چشمام رو بستمو سعی کردم اثار اشک های ناخداگاهم رو پاک کنم

_از اریان ناراحت نیستم

صبا_پس این اشکا و این بغض براس چیه

_برای دوستای بی معرفتم

صبا_نگرانتم صحرا … تو برای هیچی تو زندگیت گریه نکردی … یعنی شاید کردی و ما ندیدیم … الان بخاطر این موضوع کوچیک چرا باید گریه کنی

_ضعیف شدم … درست میشه

صبا_با هم درستش میکنیم

لبخندی زدم و دستش رو تو دستم گرفتم و فشار دادم…

صبا_بریم خونه تا پیتزا سرد نشده … مامان هم کلافه م کرد انقدر زنگ زد

لبخندی زدم و دستش رو تو دستم گرفتم و فشار دادم…

صبا_بریم خونه تا پیتزا سرد نشده … مامان هم کلافه م کرد انقدر زنگ زد

لبخند بی جونی زدم و چشمام رو به نشونه ی تایید باز و بسته کردم … طولی نکشید که جلوی در پارکینگ بودیم … صبا ریموت رو فشار داد و در باز شد …

با پارک کرن ماشین ..پیاده شدیم و با اسانسور بالا رفتیم

پشت در ساختمون که رشیدیم مامان با دلهره در رو باز کرد و تو یه حرکت تو اغوشش کشیده شدم …

مامان_چه بلایی سر خودت اوردی اخه مامان جون … اون دوستای بیخودت لیاقت دارن مگه …

_وای مامان خوبم … بذار بیام تو بعد بچلونم

مامان از اغوشش جدام کرد و با دقت تو صورتم نگاه کرد

مامان_ببین … رنگ به صورتش نمونده … من چیکار کنم از دست تو اخه

صبا با خنده کنارمون زد و وارد خونه شد

صبا_مامان یا دعوا کن یا قربون صدقه برو دوتاش باهم نمیشه که

مامان _بیا تو برات یه اب قند درست کنم …

با خنده وارد شدیم … از بابا خبری نبود حدس میزدم خواب باشه

صبا_بابا کو ؟

مامان_خوابه بهش نگفتم که وگرنه سکته میکرد

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن