آخرین پارت منتشر شدهرمان عروس خاص من

رمان عروس خاص من پارت۹

رمان عروس خاص من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عروس خاص من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عروس خاص من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد 

با خنده وارد شدیم … از بابا خبری نبود حدس میزدم خواب باشه

صبا_بابا کو ؟

مامان_خوابه بهش نگفتم که وگرنه سکته میکرد

صبا_خوب کاری کردین… چیزی که نشده الکی نگران میشد

مامان _چیزی نشده صورتش زرد و زاره …

_وای مامان بیخیال شو دیگه عزیز من … چیزیم نیست الان یه چیز مسخورم اوکی میشم

صبا_راست میگه از ضعفه …

مامان _این اتاشغالا چیه گرفتین … این بچه الان به غذای خون ساز نیاز داره …

صبا_کی حریف ته تغاریت میشه مادر من ؟

مامان_اگر شما به حرفش گوش نمیدادید مجبور بود بخوره … اریان کجاست؟

صبا_رفت خونه …

از ضعف زیاد احساس حالت تهوع می کردم …
روی صندلی ناهار خوری نشستم و جعبه ی پیتزا رو روی میز گذاشتم تو کسری از ثانیه به جون پیتزا افتادم و با خوردن تیکه ی سوم تازه احساس سیری میکردم …

تیکه ی چهارم رو برداشتم که نگاهم به صبا و مامان افتاد … صبا با خنده و مامان با دلسوزی نگاهم میکردند

_خیلی گشنم بود اخه … بخورید شما هم دیگه

صبا_تو فعلا بخور سیر شی ….

نیشم رو باز کردم و تیکه ی چهارم رو هم تو دهنم گذاشتم و با دهن پر حرف زدم

_من سیر شدم دیگه …. این ۴تیکه بعدی هم واسه شما

مامان _بشین بخور صبا

صبا_بیا خودت هم یه تیکه بخور خوشمزه ست

مامان پشت چشمی نازک کرد و به طرف اتاقشون رفت
همراه با صبا ریز ریز خندیدیم … مامان هیچوقت نمیتونست پیتزا بخوره … همیشه حالش بد میشد …

نه تنها پیتزا بلکه هر چیز پنیر دار یا اصلا فست فود … تو این همه سال نتونسته بودیم دلیلشو بفهمیم …

صبا هم سه تیکه از پیتزا رو خورد و تیکه ی اخرش رو به من بخشید …

با نیش شل شده سریع بلعیمش و تازه احساس کروم که خیلی سیرم

خوشحال از جا بلند شدم و لیوان رو از در یخچال پر اب کردم و یه نفس سر کشیدم …

_اخیش

صبا_نوشابه نخوردی چرا …

_همینطوری واسه کنکور پر خور شدم … نوشابه بخورم که دسگه نمیتونم خودمو جمع کنم

صبا با لب ها خندون بلند شد و کارتون پیتزار رو روی کابینت گذاشت

صبا_چه عجب … پرهیز کار شدی

صبا با لب ها خندون بلند شد و کارتون پیتزار رو روی کابینت گذاشت

صبا_چه عجب … پرهیز کار شدی

ابروم رو بالا انداختم و به در یخچال تکیه دادم

_تو این فراهانی رو چقدر میشناسی ؟

صبا_فراهانی کیه

_همین استاد فیزیکم اران فراهانی

صبا_اهان…

دستش رو داخل سینک ظرف شویی شست و با حوله خشک کرد … طاقتم سر اومد و دوباره پرسیدم

_اهان چی ؟ سوال پرسیدما

صبا_زیاد نمیشناسمش ۵_۶بار دیدمش …حالا چرا پرسیدی ؟

_امروز ازت تعریف میکرد گفتم حتما میشناسین همو…

صبا_پسری باحالیه … زیادی رُکه و در عین حال خیلی مهربونه … تازه زبونش هم دو برابره قد خودشه

خندیدم و تکیه م رو از در برداشتم و روی کابینت نشستم …

_جالب شد …دیگه چی ؟

صبا_خیلی هم دختر بازه … نه اینکه بره تو فاز رابطه و اینا ها … خیلی خوش گذرون هرشب یه مهمونیه …

هر شب هم دخترای متفاوت همراه خودش داره …ولی به عنوان دوست دختر فکر نکنم کسی باشه همراهش

صبا_حالا چی گفته ازم ؟

_هیچی تازه فهمیده بود من خواهر زن اریانم … برگشت گفت من یه درصد هم فکر نمیکردم این خواهر زنت باشه …

صبا اجازه نداد حرف رو تموم کنم و پرید وسط حرف زدنم

صبا_خب چه ربطی به من داشت ؟

_وگر اجازه بدی میگم … برگشت گفت صبا به اون خانومی و منظمی این دوتا بهم نمیخورن اصلا

صبا شروع کرد به بلند خندیدن که چشم غره ای بهش رفتم و انگشت اشاره م رو روی بینیم گذاشتم

_هیس … میخوای بیدارشون کنی ؟

صبا_باشه بابا … حالا سر کلاس باهات خوب رفتار میکنه ؟

_نه بابا … یه بیشعوریه دومی نداره

صبا_اره قبول دارم خیلی بیشعوره … ولی خدایی خیلی جلتنمنه

راست میگفت اران روش زیاد بود ولی نمیشد منکر مهربونی و جلتنمن بودنش شد

_اوم اره … بریم بخوابیم

صبا_بریم

همزمان با هم به طرف اتاق ها رفتیم … اتاق های خواب با پنج پله از سالن پذیرایی جدا میشدن و یه حال کوچیک بود بعدش هم ۳اتاق خواب …

دستم روی دستگیره در اتاقم بود که با صدای صبا به طرفش برگشتم

صبا_فردا بریم خرید واسه مراسم مون؟

دستم روی دستگیره در اتاقم بود که با صدای صبا به طرفش برگشتم

صبا_فردا بریم خرید واسه مراسم مون؟

سوالی نگاهش کردم

_کدوم مراسم

صبا_اخر شهریور عقدمه ها …

_خب من که خرید ندادم … همه چی دارم

اخم هاش تو هم رفت و به چارچوب در اتاقش تکیه زد

صبا_خیر سرت عقد خواهرته باید تک باشه خل و چل … نه اینکه لباس تکراری بپوشی

دستگیره ی در اتاقم رک به طرف پایین فشار دادم و در اتاق رو باط کردم

_خودت هم خوب میدونی یه عتلمه لباس دادم کهوحتی یه بار هم نپوشیدمش … من همه چی دارم … از خرید هم خوشم نمیاد … با خواهر شوهرت برو

صبا دلخور وارد اتاقش شد و غر زد

صبا_خواهر مارو نگاه تو رو خدا … شب بخیر

لبخندی زدم و وارد اتاق شدم خودم رو روی تخت پرت کردم و دستام دو باز کنارم گذاشتم …

ذهنم رو معطوف حرف های امروز استاد ها کردم … همشون نگران بودن و من بیخیال…

به قاب عکس روبروم نگاه کردم و ذهنم رو از هر فکری خالی کردم …
روز بدی بود برام و من دلم نمیخواست دیگه از اسن دوز های بدس داشته باشم …

گوشیمو از جیبم دراوروم و صفحه ش رو روشن کردم … با مکث انگشت شستم رو روی تاچ ایدی (لمسگر) موبایلم گذاشتم و قفل گوشی باز شد

روی مخاطبینم رفتم و …

گوشیمو از جیبم دراوروم و صفحه ش رو روشن کردم … با مکث انگشت شستم رو روی تاچ ایدی (لمسگر) موبایلم گذاشتم و قفل گوشی باز شد

روی مخاطبینم رفتم و روی خواهری مکث کردم …

پوزخندی زدم و تو یک چشم بهم زدنس پاکش کردم …
نازنین لیاقت این اسمو نداشت …

شماره های درسا و سارا هم بدون تامل پاک کردم …

با لبخند خونسردی گوشیم رو قفل کردم و روی پا تختی پرت کردم …
چشمام رو با خیال راحت بستم ک سعی کردم بدون هیچ فکر و خیالی بخوابم …

شاید هرکس جای من بود نمیتونست به این راحتی از دست دادن دوست صمیمیش رو تحمل کنه

ولی من اگر برای چیزی اشک میریختم دیگه اون موضوع برام اهمیتی نداشت ….

شاید اسمش رو میذاشتن غرور ولی من اسمش رو میذاشتم ارزش …

ارزش برای خودم و شخصیت خودم ….

نفس عمیقی کشیدم و رو به کمر دراز کشیدم و با خودم زمزمه کردم

_تموم شد صحرا … دیگه خودتی و خودت بدون هیچ رفیق شفیقی

انقدر به سقف خیره شدم تا از هوش رفتم …

اران _بیا بغلم ببینمت کوچولو ؟

اخمی کردم و نفسم رو با اخرین صدای ممکم بیرون فرستادم

_دست از سرم بردار اران … فکر نکن با این حرفا میتونی امیدوارم کنی ….
من همه ی دوستامو از دست دادم …

کمی مکث کردم و به طرفش چرخیدم …

_اره من همه ی دوستامو از دست دادم … نیاز به دلسوزی تو هم ندارم
برو پی کارت و دست از سرم بردار

اخم شیرینش باعث لرزش چیزی توی دلم شد

اران_یه دختر خوب با استادش اینجوری حرف نمیزنه ها

دست به کمر شدم و طلبکار از سر تا نوک پاش رو نگاهی انداختم

_من ادعای خوب بودن ندارم

اران_بله شما ادعای مغرور بودن داری … سفت و سخت بودن داری ولی از هم شکننده تری … مهربون تری … خانوم تری …
تو…

با تمسخر وسط حرفش پریدم ….

_بس کن اران من هیچ کدوم از این پوئن مثبت رو ندارم …

با لبخند شیرینش جلو اومد و زانوهاش رو کمی خم کرد تا هم قدم بشه …

اران_شما تاج سر بنده ای

با لبخند شیرینش جلو اومد و زانوهاش رو کمی خم کرد تا هم قدم بشه …

اران_شما تاج سر بنده ای…

با صدای شکستن چیزی با عضلات گرفته از جا پریدم…
مامان سراسیمه وارد اتاق شد …

مامان_چی بود ؟

گیج داخل اتاق چشمام رو میچرخوندم ولی همچنان مغزم خواب بود غرق خواب عجیبم …

مامان با تاسف به گوی برفیم نگاه کرد …

مامان_اینو چرا شیکوندی اخه تو بچه …

با کنجکاوی بهش نگاه کردم و انگار تازه داشتم هوشیاریمو بدست میاوردم

با درک کردن موضوع با جیغ روی زمین نشستم و با حسرت به گوی نازنینم نگاه کردم

با بغض لب زدم

_مامان…

مامان_چیشده ؟

_من خواب بودم این چرا افتاده ؟ …گوی نازنینم

مامان_اشکال نداره غصه نخور یکی دیگه میخری…

_وای مامان این خاطره بود … ای بابا
بدبیاری پشت بد بیاری

مامان_فدا سرت حالا … سرت خوبه ؟

_خوبه مامان خوبه

مامان_درد نداری که ؟

با لب و لوچه ی اویزون نگاهش کردم …

_نوچ خوبه خوبم …

خوابم زهر شده بود بهم … هرچند خواب عجیب و بی معنی بود ولی شیرین بود ‌‌‌ … از اینکه آران تو خوابم بود خنده م گرفت ولی با نگاه کردن به گوی‌م نفسم رو با غصه بیرون فرستاوم

خوابم زهر شده بود بهم … هرچند خواب عجیب و بی معنی بود ولی شیرین بود ‌‌‌ … از اینکه آران تو خوابم بود خنده م گرفت ولی با نگاه کردن به گوی‌م نفسم رو با غصه بیرون فرستادم

با لب و لوچه ی اویزون از اتاقم بیرون رفتم
با دیدن ساعت که ۱۱ رو نشون میداد ..سرم سوت کشید …

_چرا بیدارم نکردی مامان … تا الان خوابیدم من ؟

مامان_چون که خسته بودی نیازی نبود بیدار شی …

صدام رو جیغ کردم و کمی بلند تر از قبل گفتم

_۱ساعت از تایم کلاسم گذشته…

مامان _جیغ جیغ نکن … با اون سر شکسته ت لازم نیست بری اونجا کتک کاری کنی …

وارد اشپزخونه شدم و روی صندلی نشستم …

_کیک بوکسینگ مادر من … کیک بوکسینگ… کتک کاری چیه اخه

مامان_حالا هر کوفت و زهرماری که هست …
اریان زنگ زد گفت برای ناهار جیگر خریده …میاد اینجا کباب کنیم

_به سلامتی من که نمیخورم

اخمی کرد و استکان چایی‌م رو جلوم گذاشت و قندون رو هم کنارش

مامان_شما بیخود میکنی … گفتم که وقتی اومد بیچاره رو ضربه فنی نکنی

_ای بابا … زوره مگه من جیگر نمیخورم …

مامانم_منم گفتم شما بیخود کردی ….

نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و بدون توجه به استکان چایی به پذیرایی رفتم و روی کاناپه لم دادم

کنترل ماهواره رو برداشتم و مشغول بالا پایین کانال ها شدم

مامان_چایی‌ت رو چرا نخوردی ؟

_من کی چایی خوردم اخه … نمیخورم .

مامان_سر درد میگیری

_عادت دارم …

بعد از اینکه برنامه ی دلخواهم رو از شبکه های بی محتوای ماهواره پیدا نکردم … تلویزیون رو خاموش کردم

_مامان میشه گوشیمو از اتاق بیاری …

مامان_چشم امر دیگه

لبخندی زدم و ابروم رو بالا فرستادم…

امروز از اون روز هایی بود که حس و حال هیچ کاری رو نداشتم …

مامان گوشیم رو داد و من یکسره وارد تلگرام شدم …

طبق معمول پیام های پی وی رو نکاه نکردم و به قسمت گروه ها رفتم …
گروه جدید توجه م رو جلب کرد …

روش کلیک کردم و شروع کردم به خوندن…

_گروه فیزیک دختران آران کبیر …

با خوندن عنوان متن مسخره ش نیشخندی زدم …

گروه برای فیزیک اموزشگاه بود … آران سعی داشت بچه ها رو متقاعد کنه که گروه رو پاک کنند و حال و حوصله ی گروه رو نداره

ولی بچه ها سرسختانه روی داشتن گروه پا فشاری میکردند

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن