آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق اهریمن پارت۲

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

نگاه کردن به آرگوت، او را آرام می‌کرد..
آرگوت– به من زل نزن
نیکولاس ابرویی بالا انداخت و گفت– چرا؟ مگه خودت تموم شب همینکارو نمیکنی؟
آرگوت– از کجا فهمیدی؟
نیکولاس– هرلحظه که چشمامو باز میکنم میبینم تو نگاهت به منه!
آرگوت خندید و گفت– وقتی خوابی خیلی زیبا بنظر میرسی
نیکولاس– پس مشکل از چشمامه!
آرگوت– نه! از زبون درازته.. وقتی خوابی خبری از غرغر و اخم و تَخم نیست، برای همینم زیباتر میشی
نیکولاس بخاطر حرف او خندید و کمی بعد درحالی که نگاهش به باندپیچی مچ دستش بود با تردید گفت– تو نمیتونی منو تبدیل به خوناشام کنی؟
آرگوت لحظه‌ای با تعجب به او خیره ماند و گفت– این چه حرفیه؟!
نیکولاس بدون اینکه نگاهش را از دستش بردارد پاسخ داد– اگه تبدیلم کنی میتونیم باهم از اینجا بریم… پرواز کنیم و همه‌ی دنیارو بگردیم…
آرگوت– اینکارا رو همین الانم میتونیم بکنیم
نیکولاس– نه… نه تا وقتی که انسانم و در قبال مردمم مسئول. خوناشام بودن بهم یه بهانه میده که از اینجا دور شم… اینکارو میکنی یانه؟ ببینم تو اصلا زهر داری؟
آرگوت با لحنی مطمئن گفت– نمیدونم مردم چرا این شایعات رو رواج دادن ولی اصلا همچین چیزی بین خوناشاما وجود نداره. هیچ زهری درکار نیس… ما یه نژاد مستقلیم، از اول خوناشام بودیم! انسان و خوناشام دو نژاد مجزا هستن. هیچ نیرویی نمیتونه یک نژاد مستقل رو به نژاد دیگه‌ای تبدیل کنه
نیکولاس آهی کشید و زمزمه کرد– که اینطور..
آرگوت– نمیخوای برگردی پیش مهمونات؟
نیکولاس– اونارو پدرم کشونده اینجا نه من
آرگوت– تو پسر ناسپاسی هستی!
نیکولاس به او اخم کرد و گفت– چیه؟ نکنه دلت برای آنا تنگ شده ها؟
آرگوت با حالتی متعجب به حرف او خندید و پاسخ داد– مزخرف نگو مرد!
نیکولاس– پس اینقدر درباره‌ی برگشتن به ضیافت حرف نزن
ارگوت– ولی اون همه آدم بخاطر تو اونجا جمع…
نیکولاس به او فرصت کامل کردن جمله‌اش را نداد
با یک حرکت سریع جلو خزید
با بازوانش به دور شانه‌ی آرگوت چمپاتمه زد و ناغافل او را به عقب کشید تا به حالت طاق باز روی پاهایش بیفتد
بر روی صورت روشن او خم شد و در کثری از ثانیه لبش را بر لبه او گذاشت!
البته این را میدانست که آرگوت اگر میخواست به راحتی قادر بود او را پس بزند ،
اما ابداً در مقابل او مقاومت نکرد!
چند ثانیه بعد، آرام به اندازه‌ی یک سانتی‌متر از او فاصله گرفت…
درحالی که بخاطر این نزدیکی نفس‌هایشان به هم آمیخته میشد گفت– درباره‌ی اون ضیافت لعنتی حرف نزن…
او طمعکارانه به لبهای آرگوت چشم دوخته و منتظر بود به بهانه‌ی بیان یک کلمه ، از هم وا شوند…
آرگوت– چرا…
و نیکولاس حتی یک لحظه‌ی دیگر را هم برای چشیدن او تلف نکرد…
لبه پایین او را در کام گرفت و آرام مکید..
در آن ثانیه‌ها نه به مرد بودنشان، نه به ضیافت و نه به هیچ چیز دیگری جز او نمیخواست فکر کند
وقتی کمی بیشتر در کام گرفتن از آرگوت پیش رفت،
دیگر میتوانست طعم مایع گرم دهان او را حس کند…
در عین اینکه هیچ مزه‌ی خاصی نداشت اما بسیار شیرین بود
این حس ناب، فراتر از خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها بود که بتواند با طعمی بخصوص، توصیفش کند
آرگوت به گرمی و با آرامش او را در این بوسه همراهی میکرد..
گیسوان بلند نیکولاس روی صورتش ریخته بود و گرمای نفس‌هایشان را در همان حوالی حفظ میکرد
نیکولاس برای لحظه‌ای از او جدا شد و نگاه عمیقی به چشمان سیاه آرگوت که اکنون حالتی خمار و مست کننده بخود گرفته بودند ، انداخت.
او وسوسه کننده‌تر از هرزمان دیگری بنظر می‌رسید
نیکولاس– چون اونا میخوان تورو از من بگیرن…
هنوز غرق در تماشای چهره‌ی رویایی او بود که آرگوت حرکتی کرد و کم کم از نیکولاس فاصله گرفت آنقدر که در گوشه‌ی دیگری از تخت می‌نشست
او درحالی که مأیوسانه دور شدن آرگوت را می‌نگریست آرام گفت– هی..هی چی شد؟
آرگوت نفس‌های ناآرام خود را کمی نظم داد و گفت– ملازمت… فقط چند قدم تا در فاصله داره. صدای پاشو میشنوم
نیکولاس آهی از روی کلافگی کشید و سپس همانطور که دوباره بسوی آرگوت می‌خزید گفت– از این به بعد این صداهارو نشنیده بگیر..
نزدیکتر شد و باره دیگر لبش را به لب او چسپاند
همینطور با فشار لبش، طوری که آزار دهنده نباشد آرگوت را به عقب هل داد
تا جایی که شانه و سر آرگوت کاملاً مماس با نرده‌ی تخت قرار گرفت
قرار گرفتن آرگوت در این حالت باعث میشد گردن بلورینش کاملا نمایان شود و این دقیقا همان چیزی بود که نیکولاس میخواست
او میخواست مسیر لبها تا گریبان معطر آرگوت را برای خود هموار کند…
اکنون آنقدر به او نزدیک بود که سینه‌هایشان مماس قرار می‌گرفت
نیکولاس گرمای بدن او را حتی با وجود لباس حس میکرد، بااینحال خبری از ضربان قلبش نبود
با حرکتی آرام، بازوی کلفت آرگوت را در مشتش فشرد و لبش را به درون شکاف گرم لبهای او لغزاند
تا دوباره آن طعم ناب را حس کند..
صدای ملازم از بیرون در شنیده شد– سرورم پدرتون خواستن به ضیافت برگردین
نیکولاس از آرگوت جدا شد و درحالی از عصبانیت پیشانی‌اش چین خورده بود، فریاد زد– کارل! من اون سر کچلتو از وسط میشکافم!
صدای ملازم بخاطر اضطراب به لرزه درآمد و ملتمسانه گفت– پیغام پدرتونو آوردم گناهه من چیه سرورم..؟!…
نیکولاس از جا برخاست و لباس خود را مرتب کرد.
میدانست چکار کند
به ضیافت برمیگشت و تکلیفش را با پدرش یکسره میکرد…
هنوز چند قدم بسوی در خروجی برنداشته بود که آرگوت او را متوقف کرد
او مثل همیشه آرام و مطمئن بنظر میرسید
آرگوت– تو به هرحال باید تو این ضیافت باشی مگه نه؟ این که آخره دنیا نیست… چند ساعته دیگه تموم میشه
نیکولاس به چشمان سیاه و درشت آرگوت نگریست و گفت– مسئله فقط این ضیافت نیست آرگوت. اون میخواد که من ازدواج کنم و تا این اتفاق نیفته از اینجا نمیره!
آرگوت– تو میتونی مانعش بشی؟
نیکولاس با جدیت گفت– اگه بخواد برام ریاست کنه از این پست کناره گیری میکنم…
سپس زیرلب زمزمه کرد– از اولشم خواسته‌ی من نبود
درب خوابگاه گشوده شد و زنی ۴۰ ساله با چهره‌ای مهربان و شیرین داخل آمد. مادر او بانو جوزفینا در آن لباس ابریشم زرشکی که با موهایش همخوانی میکرد، زیبا شده بود
جوزفینا– اوه عزیزم…تو هنوز اینجایی؟
او درحالی که یک دستش را روی قلبش گذاشته بود و با دست دیگر دامن لباسش را کنترل میکرد که زیر پایش نرود، بسوی نیکولاس آمد
جوزفینا– پدرت داره عصبی میشه، چرا تو هنوز اینجایی؟
نیکولاس– مادر جان من دیگه لرد رایولا شدم لطفاً قبل از ورود به اتاقم در بزنید!
جوزفینا نگاهی بسوی آرگوت انداخت و گفت– ایشون کی هستن عزیزم؟ از دوستانت؟
آرگوت خود را به جوزفینا معرفی کرد و سپس قدری به صحبت پرداختند.
اما نیکولاس به گفتوگوی آنان گوش نمیداد
او با دیدن بانو جوزفینا، قلبش گرفته بود
مادرش، یعنی تنها نقطه ضعف او برای پیروی از پدر در تمام این سالها بود!
او یکی از دلایلی بود که نمیگذاشت نیکولاس لرد بودن را رها کند و سراغ زندگی دیگری برود
نیکولاس برای اینکه قلب مادرش را نشکند، دلایل بسیار زیادی داشت.
جوزفینا به پسرش نزدیکتر شد و همانطور که با عشق و علاقه سرشانه‌های او را مرتب میکرد گفت– شام امشب رو قراره در سالن خصوصی درکنار خانواده‌ی ژنرال هنری سرو کنیم. عالی نیست؟… لیندا امشب خیلی دلربا شده اصلا بهش توجه کردی؟
نیکولاس نگاه معنا داری با آرگوت رد و بدل کرد و سپس پلکهایش را برهم فشرد
رفته رفته به سردرد شدیدی مبتلا میشد..
مشعل‌ها را افروخته و شام مفصلی را بر میز چیده بودند
سالن غذا خوری فضایی بسیار دوستانه بخود گرفته بود
بانو جوزفینا از روی عمد آنان را درست درمقابل دو خواهر نشانده بود
او حتی از خیر آرگوت هم نگذشت و با اصرار فراوان وادارش کرد در این شام حضور داشته باشد
شاید این تنها موقعیتی بود که نیکولاس دلش میخواست آرگوت را از خود دور کند تا در آن محل نباشد
پرواضح بود که سرویلیام و ژنرال هنری شیفته‌ی شخصیت جذاب آرگوت شده اند
امکان نداشت که او را از دست بدهند!
نیکولاس درحالی که سعی داشت با تمام وجود دختران و نگاه‌های شیطنت آمیزشان را نادیده بگیرد دست به غذا برد
تکه‌ای گوشت برّه به چنگال زدو در دهانش گذاشت
اخم درهم کشیده بود و به هیچکس روی خوش نشان نمیداد
گفتوگوی خواهران با آرگوت و خودشیرینی‌های گاهو بی‌گاهشان، لحظه به لحظه او را عصبی‌تر میکرد
لیندا با عشوه‌گری خطاب به آرگوت گفت– اوه جناب آرگوت، واقعا مشتاقم که سابجیک رو ببینم
آنا در تایید حرف خواهرش گفت– شنیدم که اونجا آبوهوای بینظیری داره
آرگوت– سابجیک نسبت به رایولا ارتفاع بلندتری داره به همین خاطر همیشه خنکه
آنا مشتاقانه کمی به جلو خیز برداشت و گفت– عمارت شما سبک اصیلی داره یا در چند دهه‌ی اخیر ساخته شده؟ با وجود سلیقه‌ای که شما دارید مطمئنم باید عمارت باشکوهی باشه!
نیکولاس با خود میگفت البته! او میخواهد بداند مرد مورد نظرش چقدر مال و اموال دارد!
قبل از اینکه آرگوت پاسخی به آنا بدهد سرویلیام از آنسوی میز گفت– حالا که جوونا اینقد برای سرزدن به سابجیک مشتاقن، چطوره برنامه‌ی یه سفر مفرح رو بریزیم؟ لرد نیکولاس و جناب آرگوت به زودی برای معامله‌ی ابریشم به سابجیک میرن، بد نیست که ماهم بهشون ملحق بشیم!
نیکولاس مصمم بود که با این پیشنهاد مخالفت کند اما در کمال تعجب آرگوت بلافاصله از آن استقبال کرد– باعث افتخار منه که مدتی میزبان شما باشم سرویلیام
خواهران با ذوق زدگی به هم نگریستند و سپس لیندا گفت– خدای من بیصبرانه منتظرم!
نیکولاس نگاهی به آنها انداخت
چشمانشان می‌درخشید و حالته کسانی را داشتند که قرار بود به غنیمتی بزرگ دست یابند
آهی کشید و با نهایت کلافگی نگاهش را بسوی نیمرخ آرام و مطمئن آرگوت چرخاند
اصلا بنظر نمیرسید که او از وضعه موجود ناراضی باشد!
لیندا با تردید گفت– مثل اینکه لرد نیکولاس بالاخره به ما افتخاره یه نگاه رو دادن..
نیکولاس خیلی جدی به او نگریست و باعث شد گونه‌هایش سرخ شود.
لیندا در برابر او بسیار سربه‌زیر و محتاط رفتار میکرد
آرگوت– گویا تماشای لبخند لرد خرج داره!
لیندا با لحنی که سعی داشت نمک‌پرانی کند و نیکولاس از آن متنفر بود گفت– همسر آینده‌ی ایشون راه سختی رو برای دیدن یه لبخند درپیش داره!
مزخرف‌تر اینکه آرگوت هم همراه دختران به این حرف خندید!
خنده‌ای خوش آهنگ که قلبه نیکولاس را قلقلک میداد و در عین حال عصبانیتش را تشدید میکرد
او چطور جرأت کرده بود در مقابل این دختران گستاخ اینطور دلنشین بخندد؟!
چنگالش را کنار گذاشت و نفس عمیقی کشید
همان لحظه گرمایی را روی دست چپش حس کرد
آرگوت از زیر میز دسته او را گرفته بود تا آرامش کند، اگرچه این برایش بسیار دلچسپ بود ولی چندان تفاوتی در اوضاع بوجود نمی‌آورد
نیکولاس رو کرد به پدرش و ژنرال هنری و گفت– من مجبورم دیگه از خدمتتون مرخص بشم. باید به کارای مربوط به معامله‌ی ابریشم رسیدگی کنم. امیدوارم عذر منو بپذیرید
از جایش برخاست و به سوی خروجی قدم برداشت. میدانست که آرگوت پشت سرش می‌آید ولی به او اهمیتی نداد
به محض اینکه وارد خوابگاهش شد، با حالتی خسته و کلافه پالاپوشش را کند و به گوشه‌ای پرت کرد
مستقیم بسوی تراس رفت تا کمی هوای آزاد استشمام کند
چند لحظه بعد آرگوت هم پیش آمد و درکنار او ایستاد. هردو ظاهراً مشغول تماشای آسمان شب بودند تااینکه نیکولاس گفت– پس باعث افتخارته میزبان اونا باشی
آرگوت– اینجوری مدت بیشتری میتونم کنارت باشم، بهم اعتماد کن
نیکولاس– اره حتما! اونقدری باهاشون گرم گرفته بودی که بهت اعتماد کنم
این را گفت و به عقب قدم برداشت
بسوی تختش میرفت تا به بهانه‌ی خواب مانع بالا گرفتن بحثش با آرگوت شود
آرگوت درحالی که آهسته پشت سر او می‌آمد گفت– تو چته نیکولاس؟
نیکولاس ایستاد و با اخم‌های درهم کشیده بسوی او چرخید– چرا متوجه نیستی که اونا میخوان دخترا رو به ما نزدیک کنن؟! تو فقط اونارو مصمم‌تر میکنی
آرگوت– مشکل تو اینه؟ فکرکردی تا کی میتونی از ازدواج شونه خالی کنی؟ یکسال؟ دوسال؟ پنج سال؟! خودتم میدونی که این شدنی نیست
نیکولاس لحظه‌ای در سکوت به او نگریست و سپس گفت– و این هیچ اهمیتی برای تو نداره. برای تو راحته که منو با دیگران ببینی درحالی که من حتی نمیتونم تحمل کنم اونا صدای خندتو بشنون… مشکل از منه، نه تو
آرگوت آهی کشید گفت– جوری حرف نزن که انگار من یه دختر باکره‌م!
نیکولاس– خیله خب فهمیدم حالا دیگه خفه شو
به آرگوت پشت کرد لبه‌ی تختش نشست تا چکمه‌هایش را درآورد
ارگوت مدتی سکوت کرد و سپس گفت– خودت میدونی که چقدر برام عزیزی. من نمیخوام برای خانوادت رو ترش کنم چون در این صورت اونا به تو فشار میارن که ارتباطتو با من قطع کنی
نیکولاس با جدیت گفت– من بچه نیستم که بخاطر فشار خانواده کسی رو کنار بذارم
آرگوت– اینو میدونم اما به هرحال این وضع باعث آشفتگیت میشه… من به قدر کافی باعث عذابت شدم نمیخوام بیشتر از این بهت صدمه بزنم
نیکولاس بی‌توجه به او روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست
آرگوت هنوز همانجا ایستاده بود، به همین خاطر خطاب به او گفت– از اینجا برو
آرگوت– برم؟!
نیکولاس– برو عمارتت رو برای مهمونات آماده کن
طعنه‌ی نیکولاس باعث شد که آرگوت بخندد
از همان خنده‌های خوش آهنگ و دلنشین
نیکولاس چشمانش را بسته بود و سعی داشت وجود او را نادیده بگیرد،
اما چند لحظه بعد پرده‌ی حریر تخت کنار رفت آرگوت کنار او لب تخت نشست
نیکولاس– هی!
آرگوت درحالی که هنوز لبخند به لب داشت دو بازوی او را محکم گرفت تا نتواند از جایش برخیزد
آرگوت– حالا منو از اینجا بیرون میکنی آره؟ نشونت میدم
نیکولاس– مثلا چه غلطـ…
دسته‌ای از گیسوان معطر او روی صورتش ریخت و لبهای آرگوت بر لبانش قفل شد!
آنقدر سریع اینکار را کرد که نیکولاس حتی فرصت نکرد تکانی بخورد!
ابتدا میخواست خودش را از زیر او بیرون بکشد،
ولی چرا باید اینکار را میکرد؟ دیوانگی بود! آرگوت آرام لبه او را مکید
و نیکولاس به یاد آورد…
ضیافت تمام شده بود
دیگر هیچکس قرار نبود مزاحم شود و او تا صبح وقت داشت
ضیافت تمام شده بود!
بدون کوچکترین مقاومتی آرگوت را در این بوسه همراهی کرد
گرم و دلچسپ…
همانطور که بیشتر و بیشتر در لبهای آرگوت غرق میشد، با دو دست او را بر روی خود هدایت کرد
آرگوت نیز مشتاقانه پیش آمد و بر بدن پر حرارت او خیمه زد
نیکولاس نیمه عریان بود و قلبش بشدت در سینه می‌کوبید
دستانش را بر کمر و شانه‌ی آرگوت حلقه کرده بود و او را به خود میفشرد
نفس‌های گرم و خیسی بوسه‌های خوش طعم آرگوت
او را کم کم از دغدغه‌های این دنیا جدا می‌کرد…
با دقت، میلی‌متر به میلی‌متر لبهای آرگوت را مزه مزه میکرد به همین خاطر متوجه شد که او در حین بوسیدن نیکولاس،لبخند زد
آنهم لبخندی طولانی و معنی‌دار
لحظه‌ای از او جدا شد و در نور سرخ مشعل‌ها و فضای تاریک‌وروشن شبانگاهی،
به چشمان آرگوت نگریست
نیکولاس– …می خندی..؟…
آرگوت بدون اینکه پاسخی بدهد لبهایش را روی گونه‌ی نیکولاس نشاند و همانطور ثابت باقی ماند
گیسوانش به طرز دلنشینی روی صورت نیکولاس ریخته بود و عطر خوشی را درمشامش می‌پیچاند
بااین حال اکنون حواس نیکولاس متوجه لبخند خاص ارگوت بود که آن را روی گونه‌اش هم حس میکرد
بوسه‌ی آرامی بر لاله‌ی گوش آرگوت زدو گفت– ..چرا میخندی؟
اینبار آرگوت هم در فاصله‌ای بسیار نزدیک به او نگریست و با لحن گرم و دلنشینش گفت– من دارم حسش میکنم…اون…برای من قد علم کرده؟.. برای یه اهریمن؟…
تازه همان موقع متوجه منظور آرگوت شد و این حرف حتی با وجود بی‌تابی‌اش، او را هم به خنده انداخت!
عضو حساس نیکولاس بخاطر عطشی که نسبت به آرگوت داشت از زیر شلوار سفت و برجسته شده بود و همین موضوع باعث شد لبخند برلب آن دو بنشیند
نیکولاس– ولی من اون پایین…چیزی حس نمیکنم!.. گویا اهریمنا از این لحاظ مشکل دارن…
آرگوت درحالی که آرام میخندید و با لبهایش گونه‌ی او را نوازش میداد گفت– میخوای هیولا رو بیدار کنی؟..
نیکولاس– .. اگه هیولایی بود، تا حالا بیدار میشد..
آرگوت بالحنی وسوسه کننده و البته تهدید آمیز، درست زیر گوش او زمزمه کرد–… تو واقعا خوش خیالی..
نیکولاس– پس بذار مطمئن شم..
این را گفت و آرگوت را طوری هل داد که به پشت روی تخت قرار بگیرد و اینبار خودش روی او خوابید
تا میتوانست خود را به او فشرد و بوسیدنش را از سر گرفت
اما دیگر از آن لباسهایی که مانع لمس پوست بدن او می‌شدند خسته شده بود
نیکولاس– ..امیدوارم حدقل…یه بچه هیولا درکار باشه که شرمنده نشی مرد!…
نیکولاس دست راستش را بسوی شلوار ارگوت برد
آرگوت– هی…بهت اجازه نمیدم…
او مچ دست نیکولاس را گرفت تا مانعش شود،
ولی نیکولاس جسورانه بر کار خود اصرار ورزید
آرگوت پس از اندکی تقلا خود را از زیر نیکولاس بیرون کشید و از تخت پایین آمد
نیکولاس هم بلافاصله او را دنبال کرد تا خلاصه در نقطه‌ای او را گیر بیندازد!
آرگوت که عقب عقب میرفت، با چهره‌ای متعجب و خندان گفت– تو یه لُردی نیکولاس ادب داشته باش!
نیکولاس– خودت شروع کردی!
نیکولاس با جدیت بسوی او میرفت و آرگوت ناباورانه عقب نشینی میکرد
نیکولاس– اگه خبری از اون هیولا نیس نباید به ماله من میخندیدی، ها؟
آرگوت قهقهه‌ی کوتاهی زد. دو سمته بینی‌اش چین خورد و دندان‌های درخشانش نمایان شد
حتی با اینکه دو دندان نیش بر لثه‌هایش پیدا بود، بسیار زیبا بنظر میرسید
خنده‌های آرگوت او را برای پیش روی مصمم تر میرد!
آرگوت– اخه میخوای چه غلطی بکنی؟!
نیکولاس– میخوام از هیولا رو نمایی کنم تا ببینم مال کی خنده‌داره
آرگوت– من به ماله تو نخندیدم خودتم میدونی منظورم یچیزه…
نیکولاس حرفه او را قطع کرد و گفت– بهونه نیار!
آرگوت لحظه‌ای در سکوت به او نگریست
هنوز هم لبخند به لب داشت و نگاهش متعجب بود
سرش را کمی پایین گرفتو با حالت خاصی به طرفین تکان داد. گویا هنوز باور نمیکرد نیکولاس بخواهد روی چنین کاری اینطور سماجت بخرج دهد
نیکولاس دو قدم سریع بسوی او برداشت و با حالتی صمیمی شروع به تهدیدش کرد
این کارها برایشان تبدیل به بازی مفرحی شده بود!
بخصوص در آن ساعات که فرصت کافی داشتند
آرگوت– هی ..هی هی نیا جلوتر!…
او دستانش را با حالت خاصی جلوی خود گرفته بود که نیکولاس را به خنده انداخت!
ایستاد و همانطور که میخندید دست به کمرش زد
آرگوت را برانداز کرد و گفت– خیله خب دیگه نترس، بهت تعرض نمیکنم…
آرگوت– که اینطور!
همانجا ایستاده بود و آرگوت را تماشا می‌کرد
حتی در آن نورِ کم هم جذاب بنظر می‌رسید
چشمان خوش حالت، پوست رنگ پریده و اکنون هم لبخند صمیمانه‌اش…
کمی بعد، آرام بسوی او قدم برداشت و نزدیکش شد
میدانست که آرگوت هم به اندازه‌ی او مشتاق است، وگرنه در چشم برهم زدنی میتوانست ناپدید شود
انگشتانش را با ظرافت از روی گردن آرگوت لغزاند و به یقه‌اش رسید
مخمل سیاه لباس او را کنار زد و آن را تنش درآورد
نگاهش را بر ماهیچه‌های ورزیده‌ی شکم و بازوی او چرخاند
او بدنی تراشیده و مرمرین داشت که نمیشد آز آن گذشت
با خیال راحت و در آرامش، پوست سینه و سرشانه‌ی اورا لمس کرد
چشمانش مسیر حرکت انگشتانش را بر بدن آرگوت تعقیت میکردند و از این منظره‌ی خیره کننده سیر نمیشد
نزدیکتر آمد و سرش را کمی خم کرد
لبهایش را بر پوست سرشانه‌ی آرگوت کشید
آنقدر آهسته که از عطر بدن او سرشار شود…

******

برای خواندن ادامه ی داستان حتما شکیبا باشید

*پانزده سال بعد*
آخرین نوارهای لطیف طلایی رنگ موهایش را هم شانه کشید و نگاهی به آینه‌ی مجلل پیش رویش انداخت
مطمئن شد اثری از گریه‌ی نیم ساعت پیش روی صورتش باقی نمانده باشد، هیچ حوصله‌ی سوال و جواب پس دادن به مادر را نداشت! خصوصاً که این روزها خاله آنا هم مهمانشان بود و حساسیت‌های زنانه روی رفتار تک دختر این قصر، چند برابر شده بود!
چند لحظه‌ای را درپناه نور شمعدان کنار آینه به چشمان سبز خود زل زد، نه اثری از گریه پیدا نبود.
با خیال راحت از پشت میز بلند شدو دستی بر موهایش کشید سپس همانطور که چین‌های دامن بلندش را مرتب میکرد از اتاقش خارج شد ..
از راهروهای طویل قصر گذشت و بسوی تالار پذیرایی رفت، مشعل‌های بیشمار آنجا هنوز روشن بودند و این نشان میداد مادرش با خاله آنا یک شب نشینی دو نفره ترتیب داده اند
نزدیکتر که شد صدای گفتوگو و خنده‌ی آنان را شنید، باز هم درباره‌ی او حرف می زدند! نمیخواست بی نزاکت باشد و فال گوش بایستد ولی وقتی موضوع صحبت خودش بود چطور میتوانست مقاومت کند؟
ناخوداگاه قدم‌هایش آهسته شد و نزدیک در بزرگ تالار توقف کرد. آن ساعت شب قصر انقدری خلوت میشد که از همانجا حرفهای آندو را بشنود..
مادرش لیندا، مثل همیشه وقتی درباره‌ی او حرف میزد نگران بود:
لیندا– اوه آنا تو واقعا فکر میکنی اون برای حضور تو مجالس رقص بقدرکافی بزرگ شده؟
خاله آنا که بخاطر وقفه‌ی کوتاه در پاسخ دادن، بنظر می رسید درحال نوشیدن چای باشد گفت– البته که بزرگ شده! لارا دیگه یه دوشیزه‌ی ۱۵ ساله‌ست!
لیندا بلافاصله در تایید حرف خواهرش اضافه کرد– البته لارا هنوز ۱۴ سالشه ولی بنظرم اون دیگه برای خودش خانومی شده خوده ما هم از همین سن شروع کردیم… اما مشکل بزرگ من اینه که برای یاد گرفتن پیانو اصلا رغبت نشون نمیده..
به دیوار تکیه زدو پوفی از روی کلافگی کشید. دست از سرش برنمی داشتند! امان از اشراف زادگان و تشریفات خسته‌کننده‌یشان. مثل اینکه گناه او بود دختر یک لُرد متولد شده، چراکه از همان کودکی وادارش می کردند انواع اقسام چیزهایی را که دوست ندارد بیاموزد!
نواختن موسیقی با پیانو،
گلدوزی و منجق دوزی،
رقص‌های اشرافی،
ادبیات و شعر،
درست معاشرت کردن با بزرگان،
درست راه رفتن،
درست ایستادن،
درست خندیدن،
درست غذا خوردن،
درست نفس کشیدن،
درست مُردن، درست زنده شدن..
او را دیوانه کرده بودند!
نمیتوانست هیچ قدمی را بدون درنظر گرفتن تشریفات بردارد وگرنه فوراً یک نفر سروکله‌اش پیدا می شد و به او تذکر میداد که این روش برای یک دوشیزه‌ی اشراف زاده صحیح نیست. خدارا شکر می کرد که در زمین چیزی بنام «شب» وجود دارد و آن هنگام، وقتی همه خوابیده‌اند می تواند هرازگاهی برخیزد و حدقل در اتاق خودش کمی آنطوری که میخواهد زندگی کند!
خاله آنا– جداً؟ ولی لارا خیلی دختر سربه راهی بنظر میرسه..
لیندا بلافاصله اضافه کرد– اون همیشه سعی میکنه باادب و حرف گوش کن باشه ولی روند یادگیریش اینقدر کُند پیش میره که مشخصه از اینکار خوشش نمیاد
مادرش کمی آبرو داری کرده بود چراکه لارا چندین مرتبه به وضوح اعلام کرده بود از پیانو نواختن بیزار است! افسوس که شعر و موسیقی در دنیای اشراف زادگان اهمیت بسیاری داشت و او نمیتوانست از فرا گرفتنش شانه خالی کند.
خاله آنا– مگه نمیگی لارا از پدرخوانده‌ش خیلی حرف شنوی داره؟ چرا ازش نمیخوای مسئولیت آموزش لارا برعهده بگیره؟
طبق معمول بلافاصله پس از شنیدن کلمه‌ی «پدرخوانده» برای لحظاتی تپش قلبش نامنظم شد! خودش هم دیگر از این دستپاچگی احمقانه به ستوه آمده بود، آنهم نسبت به مردی که از بدو تولد تا کنون کنارش بوده و درحق او پدری کرده!
لیندا لحظه‌ای باوقار خندیدو پاسخ داد– اوه آنا راستشو بخوای خجالت میکشم از جناب آرگوت همچین خواهشی بکنم! تو این ۱۴سال هیچی برای درست تربیت شدن لارا کم نذاشته..
چشمانش را درقاب چرخاند و با کلافگی بسوی اتاق خودش برگشت. آنها همگی نقطه ضعف او را می دانستند. می دانستند لارا در برابر خواسته‌های پدرخوانده‌اش آرگوت، مقاوت نخواهد کرد و مدام از این موضوع سوءاستفاده می کردند. اگرچه در این مورد، آرگوت هم درست مثل مادرش وسواسی بود و اعتقاد داشت لارا بعنوان یک دوشیزه‌ی کامل باید از هنر و موسیقی سردربیاورد
در اتاق را پشت سرش بست و با قدمهایی خسته پیش رفت. شمعدان‌ها هنوز روشن بودند و به همین خاطر کف مرمرین و دستگیره‌های طلایی کمد لباسش برق میزد. با بدبختی پیراهن چندلایه‌ی بلندش را درآورد و لباس خواب سبکی پوشید
اگرچه خوابش نمی گرفت ولی به تخت رفت. خودش را روی تشک انداخت و به سقف تاریک تخت زل زد..
هنوز پنج دقیقه نشده باز غصه به دلش خزید و بغض کرد
دلش تنگ شده بود!
دلش بی نهایت برای پدرخوانده آرگوت تنگ شده بود!
آرگوت یک تاجرسرشناس پارچه بود و گاهی به سفرهای تجاری میرفت. اما امان از اوقاتی که این سفرها یک هفته‌ای طول می کشیدند ،
چراکه لارا از دلتنگی میمردو زنده میشد تا او باز گردد!
مدتی سرجایش قلط زدو سپس از جا برخاست، دیگر تحمل این همه فکرو خیال را نداشت. پس از گشودن در به بیرون سرک کشید تا مطمئن شود مادر و خاله آنا مچش را نخواهند گرفت، سپس مسیر خوابگاه پدرش را پیش گرفت. اگرچه مادر و پدرخوانده‌اش می گفتند برای اینکار دیگر بزرگ شده ولی فقط درآغوش او میتوانست راحت بخوابد.
پدر او نیکولاس، اشراف‌ زاده‌ا‌ی درجه یک و لُرد منطقه‌ی رایولا بود. لرد نیکولاس ۳۸ سال داشت و مرد بسیار پرمشغله‌ای بود بااینحال آنقدری تنها فرزندش لارا را لوس کرده بود که او برای رفتن سراغ پدرش شب و نیمه شب نشناسد! به اتاق پدرش رسید و خیلی کوتاه در زد،
صدای بم باوقاری از انسوی در بگوش رسید– بله؟
لارا با صدایی نه چندان بلند گفت– منم بابا
نیکولاس بلافاصله گفت– بیا تو دخترم
در را گشود و پس از ورود درحالی که نواری از گیسوانش را پشت گوش می فرستاد با تردید گفت– میتونم امشب پیش شما بخوابم؟
خوابگاه پدرش بزرگ و مجهز بود چراکه دفترکار هم محسوب میشد. مبلمان مخملین اشرافی، میز و صندلی‌های چوبی خوش نقش و تراس بسیار زیبایی که بسوی منظره‌ی دامنه‌ی کوهستان گسترده میشد.
اکثر مشعل‌ها خاموش بودند و پدرش به پشتی تخت تکیه زده و کتاب مطالعه میکرد. شمعدان نقره‌ای سه شاخه‌ای روی میز کنار تخت شعله می افروخت و لارا در پناه آن نور لبخند مهربان نشسته برچهره‌ی پدرش را می دید
نیکولاس– البته که میشه عزیزم!
او برای خواب یک لباس نازک روشن به تن کرده بود که شانه‌ی پهن و بدن ورزیده‌اش را نشان میداد. موهای طلایی بلندش روی شانه رها بود و چشمان سبزش با محبت به پیش آمدن لارا می نگریست.
چهره‌ی نیکولاس شباهت عجیبی به لارا داشت بطوری که حتی اگر کسی آنها را نمی شناخت هم پس دیدنشان بلافاصله می فهمید پدر و دخترند!
کتاب را بستو روی میز گذاشت سپس لهاف پرزرق و برقی را که تا روی کمرش بالا کشیده بود کمی کنار زد تا برای لارا جا باز کند
نیکولاس– بازم بدخواب شدی؟
درحالی که روی تخت می خزید و در آغوش پدر فرو می رفت گفت– بابا پس خاله آنا کی از اینجا میره؟
سرش را روی سینه‌ی نیکولاس خواباندو درحالی که این حرف را میزد شروع کرد به ور رفتن با زنجیر طلای دور گردن او.
نیکولاس بازویش را پشت شانه‌ی ظریف لارا انداخت و لحظه‌ای او را به سینه‌ی خود فشرد، سپس درحالی که آرام میخندید گفت– نمیفهمم چرا از آنا خوشت نمیاد، اون تورو خیلی دوست داره!
لارا همانطور به ور رفتن با زنجیر ادامه دادو چیزی نگفت. از خاله آنا بدش نمی آمد، ولی همیشه باعث میشد مادرش از او انتظارات بیشتری داشته باشد.
مدتی در سکوت گذشت و سپس نیکولاس درحالی که گیسوان او را نوازش می کرد با لحنی صمیمی پرسید– چی شده لارا؟
لحظه‌ای بغض در گلویش پیچید و سپس گلایه مندانه گفت– مدتیه که مامان خیلی اذیتم میکنه، از همه‌ی کارام ایراد میگیره! دیگه منو خسته کرده..
نیکولاس به او توضیح داد– از دست مادرت ناراحت نشو، اون فقط نگرانته. و بعلاوه تو دیگه بزرگ شدی عزیزم! برای اینکه وارد جمع بزرگترا بشی لازمه یچیزایی رو یاد بگیری. همه‌ی اینا برای آینده‌ی خودته..
لارا بالحنی غصه‌دار گفت– ولی بابا تا همین دو ماه پیش خبری از این همه سخت گیری نبود! من تو همین مدت کوتاه بزرگ شدم؟!
نیکولاس باره دیگر آرام خندید و بوسه‌ای بر روی موهای دخترش زد:
نیکولاس– از من نشنیده بگیر ولی دستپاچگی مادرت دلیل خاصی داره
لارا سرش را بلند کردو نگاهی به چهره‌ی دلنشین و پراعتماد پدرش انداخت. لحظه‌ای مردد ماندو سپس پرسید– چه دلیلی؟.. ولی .. هیچی به من نگفته!
نیکولاس لهاف را روی خودش و لارا بالا کشید و پاسخ داد– اینطور صلاح دیده که آرگوت درباره‌ی قضیه با تو صحبت کنه
آرگوت! دلش لرزید! دوباره روی سینه‌ی پدر پهن شدو گفت– دلم برای عموآرگوت تنگ شده پس کی برمیگرده..
نیکولاس به او اطمینان داد– همین روزاست که برگرده. وقتی بیاد دیگه تا مدتها به سفر نمیره
فکرش مشغول شده بود. قضیه چه می توانست باشد؟ شاید آنها روش جدیدی برای آموختن پیانو برایش ترتیب داده بودند!
درحالی که نگاهش به شعله‌ی رقصان شمع بود زمزمه کرد– بابا..
نیکولاس– بله؟
لارا– شما به من نمیگید مامان چی رو ازم پنهون کرده؟
نیکولاس– پنهون نکرده عزیزم، به وقتش میفهمی. ولی بهتره من درباره‌ش حرف نزنم
نمیخواست به پدرش اصرار کند، می دانست که کنجکاوی بیش از حد، مؤدبانه نیست. گرچه ذهنش درگیر شده بود ولی این را بروز نداد و مدتی بعد در آغوش پدرش بخواب رفت.

┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

مادرش با آن گیسوان بلوطی و چشمان عسلی پیش آمدو فنجان لارا را از چای پر کرد، سپس درحالی که مقداری نان در مقابلش می گذاشت گفت– دخترم فکر نمیکنی برای اینکه شب تو تخت پدر بخوابی بزرگ شدی؟
لارا تظاهر کرد حواسش جمع صبحانه خوردن است و پاسخی به مادرش نداد.
لیندا– بعلاوه یه دوشیزه‌ی محترم‌ مثل شما درست نیست با لباس خواب پشت میز صبحانه بشینه
او هنوز در اتاق پدرش بود. صبح زود پرده‌های بلند پنجره را کنار زدند و نور چنان به بسترش هجوم آورد که دیگر نتوانست در تخت بماند. مادرش مطابق معمول درحال گوشزد کردن نکات ضروری بود و نمی گذاشت یک لقمه از گلویش پایین برود! از بخت بد پدرش هم آنجا حضور نداشت که کمی از او حمایت کند
لیندا از جا برخاست و کمی دورتر خود را در آینه برانداز کرد. او پنجمین ماه بارداری را می گذراند، شکمش نسبتاً جلو آمده بود بااینحال آنقدر به لباس پوشیدن و مرتب نگاه داشتن خود اهمیت میداد که مثل همیشه زیبا و تروتازه بنظر می رسید! لارا تعجب نمیکرد اگر مادرش اینقدر بفکر ظاهر خود بود، به هرحال او شوهر جذابی داشت و لازم بود خودش هم بقدر کافی برازنده باشد.
لیندا– من دارم میرم بدرقه‌ی خاله آنا، یادت نره موهاتو خوب شونه بکشی..
حالا که خاله آنا داشت از آنجا می رفت، میتوانست نفس راحتی بکشد! مادر بسمت در رفت اما قبل از خروج باره دیگر بسوی او برگشت و گفت– راستی جناب آرگوت یک ساعت پیش برگشت، اگه میخوای بری دیدنش حتما لباس مناسبی بپوش
لارا– برگشته؟!
ناگهان همه چیز جز پدرخوانده آرگوت از ذهنش پرید!
لیندا– الان به حمام رفته. اون خسته‌ست سعی کن فعلا مزاحمش نشی
فوراً چندین مرتبه سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– چشم.
منتظر ماند مادرش خارج شود و سپس از جا پرید. به بیرون سرک کشید و سپس پاورچین پاورچین از راهرو گذشت..
هیچ اهمیتی نداشت که لباسش را عوض نکرده و به موهایش شانه نکشیده، او اکنون فقط آرگوت را میخواست! سر راهش تعدادی خدمتکار او را دیدند ولی بی توجه از آنان نیز گذشت. قصر آنقدری بزرگ بود که به این زودی ها خبر به مادرش نرسد!
حمام پوشیده از سنگهای روشنی بود که همیشه از تمیزی می درخشیدند و حوضچه‌های عمیق آبگرم در چند جای آن قرار داشت. البته حمام طبقه‌ی پایین برای آقایان بود ولی چه کسی جز لرد نیکولاس و جناب آرگوت می توانست از آنها استفاده کند؟
لحظه‌ای مقابل ورودی حمام مردد ماند، ترسید آرگوت از دست او ناراحت شود چراکه درست مثل مادرش تشریفاتی بود… ولی نه‌، آرگوت مهربان‌تر از این حرفها بود!
دستی روی گیسوان نامرتبش کشید و سپس وارد شد، چند قدمی برداشت و همانجا ایستاد. آنقدر بزرگ بود که باید اول نگاه دقیقی به اطراف می انداخت!
با اینحال قبل از اینکه او را بیابد صدای گرم و گوش‌نوازی در فضای اطرافش طنین افکند..
آرگوت– وارد حمام آقایون شدی دخترخانوم؟
دلش از ذوق فرو ریخت!
صدای آرگوت چنان صمیمی بود و چنان در ذرات هوا سوار میشد که از نظر لارا دست کمی از موسیقی نداشت. سرش را به چپ چرخند، بالاتنه‌ی لخت او را میدید که از یک حوض آنسوی حمام بیرون زده بود
بدنش خوش‌تراش و ورزیده بود و اکنون که خیسی آب عضلاتش را به درخشیدن واداشته بود تماشایی‌تر بنظر می رسید! لارا بسوی او قدم برداشت و گلایه‌مندانه گفت– چه اشکالی داره وقتی میدونم فقط شما اینجایید؟
آرگوت همانطور در سکوت به پیش آمدن او خیره ماند. به لارا لبخند میزد و به موهای نامرتب و لباس خوابش می نگریست
لارا– اوه عمو آرگوت دارم از غصه دق میکنم!
این حرف باعث شد آرگوت کوتاه و آهنگین بخندد. از لوس بازی های لارا کیف میکرد!
آرگوت– پدرت بهم گفت که از دست لیندا ناراحتی
لارا روی لبه‌ی سنگی حوض نشست و نگاهی به آرگوت انداخت. گیسوان سیاه بلندش خیس و از روی شانه‌اش رها بود، چشمان نافذ خوش حالتش به تاریکی شب، در زمینه‌ی پوست بی نهایت شفاف صورتش می درخشید و لبهایش…
لبهای پررنگ و نرمش لارا را به یاد ابرهای پنبه‌ای گستره‌ی آسمان می انداخت! همان‌ ابرهایی که آدم پس از دیدنشان دلش پر می کشید برای غلطیدن و غرق شدن و گم شدن درونشان…!
به او گفته بودند آرگوت همسن و سال پدرش است ولی هربار که به صورتش نگاه میکرد چهره‌ی یک جوان نهایتاً ۲۵ ساله را می دید! اگرچه پدرش هم هنوز مرد جوان جذابی محسوب میشد ولی زیبایی آرگوت از نوع دیگری بود. او آنقدر بی نقص و تماشایی بنظر می رسید که گهگاه باعث دستپاچگی لارا میشد!
سرانگشتانش را در آب کف‌آلود حوض فرو برد و بالحنی ماتم زده گفت– عمو آرگوت شما به من میگین چی شده؟
همانطور که نگاهش به آب بود صدای آرام و مهربان آرگوت را شنید– موضوع ناراحت کننده‌ای نیست، برای چی نگرانی عزیزم؟ مگه من میذارم چیز بدی برای دخترکم اتفاق بیفته؟
دلش از آن همه محبت و اعتماد غنج زدو سرش را امیدوارانه بلند کرد:
لارا– واقعا بد نیست؟ پس چرا مامان اینجوری رفتار میکنه..
آرگوت کمی خود را از حوض بالا کشید و پاسخ داد– برگرد به اتاقت و این لباسو عوض کن. میام اونجا باهات صحبت میکنم، هیچ درست نیست که اومدی به حمام آقایون
قیافه‌ی لارا درهم رفت و نالید– اووووه خواهش میکنم..
چهره‌ی آرگوت مصمم بود و او فهمید نظرش عوض نخواهد شد از همین رو با اکراه برخاست و از حمام بیرون آمد. قدمهایش را سریع کردو پس ورود به اتاقش مستقیم بسوی کمد رفت. او آنقدر لباسهای رنگ به رنگ داشت که هربار برای انتخاب سرگیجه می گرفت! چشمهایش را بست و به نزدیکترینشان دست انداخت، یک پیراهن بنفش روشن با یقه و آستین توری بیرون کشید و سپس لباس خوابش را درآورد. او همیشه برای بستن بند های پشت پیراهن به مشکل بر میخورد آن لحظه هم درنهایت تسلیم شد و درحالی که چین های دامنش را مرتب می کرد بسوی میز توالت رفت. نگاهی در آینه انداخت‌، موهایش نامرتب بود. درحال شانه کشیدن به موهایش بود که کسی در زد، میدانست چه کسی پشت در است از همین رو گفت– بفرمایید عمو آرگوت
آرگوت مطابق معمول خوش‌پوش و برازنده درحالی که لباسی از مخمل سیاه و چکمه‌های بلند چرم به پا داشت وارد شد. او مرد قدبلندی بود و از جمله افرادی که وقتی وارد میشد بوی عطرش در فضا می پیچید..
آرگوت– بازم نتونستی ببندیش؟
لارا پشت به آرگوت ایستاد و گفت– آخه این بندا خیلی بالاست دستم بهشون نمیرسه..
آرگوت پیش آمدو همانطور که لباس او را می بست گفت– به لیندا میگم یه ندیمه‌ی شخصی برات بذاره، درست نیست از آقایون بخوای لباستو ببندن
چشمانش را در قاب چرخاند و آهی کشید
لارا– شما که آقایون نیستین..
بستن لباس که تمام شد با هدایته آرگوت روی صندلی نرم جلوی میز نشست، آرگوت شانه را گرفت و با ملایمت بر گیسوان او نشاند
آرگوت– پس من آقا نیستم!
آرگوت حواسش به گیسوان او بود و لارا انعکاس تصویر او را از آینه تماشا می کرد. برای مرتب کردن موهایش وسواس و ظرافت بخرج می داد و درحین اینکار مژگان سیاه بلندش به زیبایی بر گوی غلطان چشمانش پرده می افکندند
لارا– نه! منظورم اینه که.. شما با بقیه فرق دارین، شما قبلاً منو می بردین حمام..
لبخند محوی بر لب آرگوت نشست و گفت– اونموقع تو ۶-۷ سالت بود. اما حالا برای خودت خانومی شدی! حالا دیگه نباید اجازه بدی من و پدرت بدنتو ببینیم
نگاهش را از تماشای آرگوت گرفت و با ناراحتی سرش را به زیر افکند. مدتی در سکوت ماندو سپس زمزمه کرد– بزرگ شدن خیلی افتضاحه.. شما دیگه نمیذارین من هیچکاری بکنم..
لحن مأیوسانه‌ی او باعث شد آرگوت شانه را کنار بگذارد، گیسوان لارا را نوازش کردو گفت– چکاری رو اجازه ندادیم عزیزم؟
لارا بدون اینکه سرش را بلند کند شروع کرد به گلایه کردن– شما قبلا همیشه منو بغل می کردید، کنارم می خوابیدید و مشکلی نبود اگه لبتونو می بوسیدم ولی حالا همه چیز عوض شده… حالا هرکاری میکنم یکی از راه میرسه و میگه اینکارو نکن لارا تو دیگه بزرگ شدی!
لارا در آغوش آرگوت بزرگ شده بود، در تخت او می خوابید و مدام لبهایش را می بوسید. او هنوز حس ناب آن بوسه‌های نرم و سبک را به یاد داشت! اما اکنون چه؟ از دو یا سه سال پیش، به او گوشزد کرده بودند که مدام پریدن در اغوش آرگوت و چپ و راست بوسیدنش در شأن دوشیزه‌ای چون او نیست!
خنده‌ی خوش آهنگ آرگوت لحظه‌ای در اتاق پیچید و سپس همانطور که با قدمهای شمرده بسوی پنجره می رفت گفت– این چیزیه که دخترم بابتش ناراحته؟
نزدیک پنجره یک نشیمنگاه ابریمشی سرخ رنگ قرار داشت که چند نفر درکنارهم می توانستند رویش بنشینند و منظره‌ی بیرون را تماشا کنند. آرگوت گوشه‌ای از آن نشست و پاهایش را روی هم انداخت سپس درحالی که به لارا اشاره میزد کنارش بنشیند گفت– من و پدرو مادرت میدونیم صمیمیتی که بینمون وجود داره چطوره ولی به چشم دیگران چندان عادی نیست دوشیزه لارا لب پدرخواند‌ه‌ش رو ببوسه. متوجه میشی عزیزم؟
لارا برخاست و درحالی که بسوی آرگوت می رفت به ناچار گفت–.. بله عمو آرگوت..
سمت چپ نشیمنگاه، رو به آرگوت نشست و به او نگریست. نوری که از پنجره میگذشت پوست شفاف یک سمت صورت او روشن کرده بود و وقتی حرف میزد لبهای درشت و خوش فرمش به نرمی از هم وا می شدند. گاهی از آنهمه ظرافت ترکیب صورت او متعجب میشد!
درحالی که خیره به او می نگریست با تردید پرسید– عمو آرگوت؟..
آرگوت متقابلا به او نگریست و منتظر ماند
لارا– ..شما واقعا همسن بابا هستید؟
آرگوت پس از شنیدن سوال او لحظه‌ای با وقار خندیدو نگاهش را بسوی منظره‌ی پشت پنجره کشید:
آرگوت– نه، درواقع من چند سالی از نیکولاس بزرگترم
بزرگتر! لارا با سردرگمی به او خیره ماند! این یکی دیگر نه تنها غیرعادی، بلکه احمقانه بود. بااینحال آرگوت هیچ وقت دوست نداشت درباره‌ی سن و سالش حرف بزند، آنموقع هم درحالی که گیسوان سیاه مواجش را از روی شانه‌های پهنش جمع میکرد گفت– اما من نیومدم درباره‌ی سن و سالم حرف بزنم لارا
لارا مضطربانه منتظر ماند و آرگوت با لحنی اطمینان بخش ادامه داد– البته بهتر بود لیندا برای گفتنش سخت نمی گرفت که تو بیخودی نگران نشی، ولی خب حالا دیگه مسئله‌ای نیست..
لحنش در حین صحبت کردن گرم و مهربان بود، طوری که باعث شد لارا اضطرابش را فراموش کند و با خیال راحت به موسیقی کلام او گوش دهد..
آرگوت– از قرارمعلوم دو ماه پیش پدربزرگت با لیندا حرف زده و خبرای خوبی درباره‌ی تو بهش داده
لارا– درباره‌ی من؟..
آرگوت سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت– به هرحال تو حالا یه دوشیزه‌ی بالغی و خیلی از خانواده‌های سرشناس دلشون میخواد عروسشون بشی. الانم خانواده‌ی مهمی تورو برای پسرش خواستگاری کرده…
لحظه‌ای نفسش در سینه حبس شدو وحشت زده پرسید– ..خواستگار؟؟!…
سپس بدون اینکه منتظر پاسخ آرگوت بماند من و من کنان گفت– .. میخواین .. میخواین منو شوهر بدین؟!..
آرگوت با تماشای دستپاچگی او لحظه‌ای خنده‌اش گرفت و سپس گفت– عزیزم تو اون پسرو میشناسی، این عالی‌ترین پیشنهاد ازدواجیه که یه دختر میتونه داشته باشه!
لارا ناخوداگاه دو دستش را روی سینه فشردو درحالی که چیزی نمانده بود اشکهایش جاری شود گفت–.. اخه مگه من چند سالمه که باید شوهر کنم؟؟..
آرگوت کمی بسوی او مایل شدو درحالی که گیسوانش را نوازش میکرد گفت– دخترم هیچکس اینجا چیزی جز خوشبختی تو نمیخواد! یه لحظه آروم بگیر و به من گوش بده باشه؟
لارا بسختی بغضش را قورت دادو درحالی قلبش درسینه محکم می کوبید به چشمان زیبای آرگوت خیره ماند. آرگوت چند لحظه‌ای را صرف نوازش او کردو سپس پیش تر آمد، بازویش را دور کمر ظریف لارا انداختو او را آرام به آغوش خود هدایت کرد
سپس بالحنی اطمینان بخش گفت– گوش کن لارا، میدونم این موضوع برای تو غیرمنتظره‌ست ولی ما همیشه کنارت هستیم و تورو راهنمایی می کنیم. میدونی اون پسر کیه؟ شاهزاده کرالِن، کسی که وارث تاج و تخت پادشاهه! این یعنی تو میتونی ملکه‌ی این کشور بشی..
لارا همانطور که در آغوش آرگوت بود سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و دستپاچه و غصه دار گفت– وای عمو آرگوت ملکه چیه اصلا من نمیخوام ملکه بشم! شاهزاده کرالِن؟؟… اون که پسر خیلی خوبی بود همین ماه گذشته اومد به منزل ما حالا چیشده که میخواد همچین کاری بکنه…
آنقدر آشفته بود که کلمات همینطور پشت سر هم برزبانش جاری میشد. آرگوت لحظه‌ای او را درآغوش خود فشردو خندید:
آرگوت– حالا اگه بخواد باتو ازدواج کنه یعنی دیگه پسر خوبی نیست؟
به لباس آرگوت چنگ انداخت و با ترس و لرز به سینه‌ی ستبر مردانه اش چسپید
لارا–.. ولی من نمیخوام ازدواج کنم! من… من هنوز خیلی کوچیکم… عمو آرگوت آخه مگه چه گناهی کردم؟..
ازدواج؟ او هنوز در کشمکش بین دنیای بزرگسالان و نوجوانان دست و پا میزد حالا با او درباره‌ی ازدواج حرف میزدند؟!
او شاهزاده کرالِن را به واسطه‌ی رفت و آمد خانوادگی با پادشاه می شناخت. ولیعهد ۲۰ ساله‌ی جوانی که نجیب و باوقار بود و همیشه با او رفتار خوبی داشت ولی لارا هیچ وقت حتی تصورش را هم نمی کرد رفت و آمدهای خانوادگی‌یشان بخواهد به یک ازدواج ختم شود!
آرگوت با ارامش پشت شانه‌ی او را مالش میداد و چنان صبورانه برخورد می کرد که گویا از قبل انتظار چنین واکنشی را داشته.
آرگوت– عزیزم خیال نکن همین فردا قراره ازدواج کنی، ما جلسات آشنایی برگزار می کنیم تا تو و کرالن بهم نزدیکتر بشین و بهتر همدیگرو بشناسین. به ما اعتماد کن، کم کم ترس و اضطرابت از بین میره..
لارا– نه نه اصلا من دیگه نمیخوام شاهزاده کرالن رو ببینم…

آرگوت برای او توضیح داد– پادشاه برای هفته‌ی آینده مارو به قصر سلطنتی دعوت کرده. همه باهم میریم و تو جشن تولد ۲۰ سالگی کرالن شرکت میکنیم، این فرصت مناسبیه تا تو با شرایط اونجا بیشتر آشنا بشی
یک جشن سلطنتی!
این میتوانست برای مدتها کابوس شبانه‌اش باشد! صورتش را درمیان دستانش مخفی کردو ملتمسانه گفت– منظور شما اینه که من باید به مجلس رقص بیام؟؟.. ولی من نمیتونم برقصم!..
آرگوت بوسه‌ی سبکی بر گیسوان او زدو گفت– خب یاد میگیری! خودم بهت یاد میدم..
خودش را از آغوش آرگوت جدا کردو مضطربانه شروع کرد به قدم زدن در اتاق.
درحالی که قلبش محکم در سینه میکوبید و نفسش تنگ شده بود همانطور بی هدف اینسو و آنسو می رفت! مدام خود را در آن قصر باشکوه و درمیان خیل بیشماری از اشراف زادگان میدید درحالی که چشمها به او دوخته شده بود و شاهزاده کرالن از او درخواست رقص می کرد.
آن وقت چه فاجعه‌ای قرار بود رخ دهد؟
آرگوت– درست مثل پدرت، وقتی نگرانی شروع میکنی به راه رفتن
آرگوت همانطور با آرامش نشسته بود و بی‌قرای او را تماشا می کرد. لارا وسط اتاق ایستاد و مشتش را روی سینه‌اش فشرد– ..اوه عمو آرگوت من دارم سکته میکنم!.. اگه وسط مجلس دامنم زیر پام گیر کنه و بیفتم چی؟؟..
آرگوت– من نمیذارم تو بیفتی..
از جا برخاست و درحالی که لبخند جذابی به لب داشت با آن قامت کشیده، آقامنشانه بسوی لارا قدم برداشت.
لارا که ایستاده بود و هنوز با نگرانی‌های بیشمارش درگیر بود گفت–.. یا اگه یهو حرکات رقصو یادم بره..
آرگوت درمقابل لارا متوقف شد و درحالی که دست راست او را می گرفت و دست خودش را به نرمی پشت کمر او می فرستاد گفت– من تموم جزئیاتو بهت یاد میدم..
کمی لارا را به خود نزدیک کرد، از در صمیمیت وارد شده بود تا از همان لحظه آموزش رقص را آغاز کند!
لارا– اگه اونا رقصیدنمو مسخره کنن چی؟..
آرگوت– زبون همشونو میبرم!…
آرام و با ملایمت لارا را بین بازوان خود هدایت کرد. بین بدنهایشان بیش از یک وجب فاصله بود و لارا برای اینکه به صورت او بنگرد و بقیه‌ی نگرانی‌هایش را بشمارد سرش را بلند کرد
لارا– اگه وسط رقص یهو گریه‌م بیاد چی؟ …
آرگوت– من نمیذارم کسی تورو ناراحت کنه لارا..
لارا–.. اگه یهو دیوونه بشمو از مجلس رقص فرار کنم چی؟؟..
آرگوت– پیدات میکنم، جای تو توی بغل عمو آرگوته..
آرگوت با ظرافت او را با خود هم قدم کرده بود و بدون اینکه موسیقی درکار باشد لارا را در آغوش خود می رقصاند. دست لارا از استرس می لرزید ولی آرگوت گرم و پراطمینان او را تسلی میداد، کاش قدش بلند بود تا بتواند به آن چشمان سیاه خیره شود، البته اکنون آنچه پیش رویش میدید سینه‌ای ستبر پوشیده در لباسی مخملین بود
گرم و قوی و معطر!
لارا–.. اگه..اگه…
و کم کم ساکت شد..
عطر مردانه‌ی او آنقدر به مشامش خوش نشسته بود که آن را با هوای نفس کشیدنش اشتباه می گرفت!
دست آرگوت را بر انحنای کمر خود حس می کرد و گهگاه سینه‌اش برای لحظه‌ای کوتاه بدن او را لمس می کرد..
آرگوت_ خورشید در نگاهش طلوع کرد، آنگاه که جهان فرو شد در زمستانی سرد..
دسته‌ای از گیسوان سیاه آرگوت سمت راست صورتش سُر خورد و زمزمه‌ی خوش آوازه او در گوشش طنین انداخت. داشت برای لارا آواز می خواند و صدایش مدهوشی او را کامل می کرد
آرگوت– کجاست مسیر پرواز پرستوها،
جز آنجا که فرشته‌ای نجوا کرد..
ستارگانِ خموش در صبح سپید
چه کس جز نگاهش شمارا پیدا کرد؟
دو دستش را بر پهلوهای لارا نشاند و او را چون پرکاهی بالا برد، درحالی که آوازه خوشِ کلامش در فضا طنین می افکند او را بر بالای بازوانش چرخاند..
از آن بالا به چهره‌ی روشن و صمیمی آرگوت می نگریست و مانند یک منظومه بدور خورشید می چرخید..
آرگوت– پَر بگشا فرشته‌ی تنهای سپهرِکبود
چه کس جز تو عشق را هویدا کرد؟
بخودش آمدو دید صورتش در گودی گریبان آرگوت آرام گرفته. لارا را در اغوش خود فشرد نزدیک گوش او زمزمه کرد– از هیچی تو این دنیا نترس فرشته‌ی من، نه تا وقتی که من کنارتم

┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

لیندا درحالی که مقداری سوپ در ظرف شوهرش می ریخت خطاب به آرگوت گفت– پدر و مادر من احتمالا امشب میرسن و خانواده‌ی نیکولاسم فردا. اوه اونا برای دیدن نوه‌شون خیلی بی‌تابن
وقتی این جملات را بیان می کرد درحالی که چشمانش می درخشید به لارا نگریست. دور هم نشسته و درحال صرف شام بودند، لیندا از وقتی خبردار شده بود لارا تا حدودی با قضیه‌ی مجلس رقص کنار امده سر از پا نمی شناخت!
آرگوت که درست رو به روی لارا آنسوی میز نشسته بود جرئه‌ای از جامش نوشید و گفت– امیدوارم بتونم دو سه روزی برای عرض ادب بمونم
نیکولاس لحظه‌ای خوردن را رها کردو به آرگوت نگریست– کوتاه بیا مرد، چه لزومی داره بری؟
آرگوت به او لبخند زدو گفت– فراموش کردی من خودم خونه و زندگی دارم نیکولاس؟
لیندا که به وضوح پیدا بود مایل نیست آرگوت از آنجا برود گفت– اوه جناب آرگوت لطفاً چند روز بیشتر بمونید…
آرگوت سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– قطعا باید برای عرض ادب بمونم
لارا که تمام مدت در سکوت با غذایش ور می رفت نگاه غمگینی به آرگوت انداخت. او بخاطر آرگوت شرکت در مجلس رقص را پذیرفته بود، برای اینکه در روند آموزش رقص کمی بیشتر در کنار او باشد، گاهی در آغوشش بچرخد و گاهی سوار بر بازوان او پرواز کند.. شاید هم یکبار دیگر آواز خواندن او را بشنود..
میخواست حرف بزند ولی شرم می کرد، از وقتی موضوع ازدواج پیش کشیده شده بود برای حرف زدن و نگاه کردن به چشم آنها معذب میشد. مدتی با خودش کلنجار رفت و سپس آهسته رو به آرگوت گفت– ولی شما گفتین بهم رقص یاد میدین..
آرگوت به او لبخند زدو پاسخ داد– شما هم با من به سابجیک میای دوشیزه لارا. اونجا همه چیزو بهت یاد میدم
دلش فرو ریخت! قرار بود به عمارت آرگوت برود و چند روزی با او تنها بماند، چه شیرین و دلچسپ!
لیندا– پس دختر خوشگل من بلاخره برای یاد گرفتن رقص رغبت نشون داد آره؟
لحظه‌ای چهره‌ی هرسه نفر را از نظر گذراند، جوری لبخند میزدند و به او می نگریستند که خجالت کشید!
لیندا پس از تماشای او دستش را باعشق روی سینه‌اش گذاشت و رو به شوهرش گفت– میبینی نیکولاس؟ روز به روز زیباتر میشه..
نیکولاس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو مغرورانه گفت– آره خداروشکر قیافه‌ش به من رفته
لیندا– اوه!
لیندا با دلخوری به سوی شوهرش نگریست و لحظه‌ای بعد نیکولاس و آرگوت زدند زیر خنده! چقدر خوشحال بودند که قرار است خانواده‌ی ملکه باشند!
با محترمانه‌ترین حالتی که میتوانست از پشت میز برخاست و گفت– من دیگه سیر شدم… شب خیر
همه فهمیدند که معذب است و نمیخواهد در آن جمع باشد به همین خاطر برای بیشتر ماندن اصرار نورزیدند و او بلافاصله به اتاقش برگشت. در را پشت سرش بست و آه پر دردی کشید. چقدر این روزها بر او سخت می گذشت!
بسوی پنجره رفت و درحالی که روی نشیمنگاه ابریشمی می نشست به شاهزاده کرالن فکر کرد
خانواده‌ی او و پادشاه از زمانی که بیاد می آورد باهم رفت و آمد داشتند و از همین رو او و کرالن خوب یکدیگر را می شناختند. کرالن جوان کم حرف و باوقاری بود بااینحال گاهی با لارا شوخی می کردو روی هم رفته آن دو نسبت به هم رفتاری دوستانه داشتند. شاید بیشتر به همین دلیل بود که لارا نمی توانست او را بچشم شوهر خود ببیند، او هیچ وقت چنین دیدگاهی نسبت به کرالن نداشت! حتی بنظر او خود کرالن هم تصورش را نمی کرد قرار باشد با لارا ازدواج کند!
پنجره را باز کردو نگاه عمیقی به آسمان تاریک شب انداخت
تماشای مهتاب او را به یاد آرگوت می انداخت چراکه او هم درست مثل مهتاب، زیبا و مرموز بود
صورتش به روشنی ماه و گیسوان پرپشتش سیاهی ناب شب بودند، فکر کردن به آرگوت باعث شد لحظه‌ای در آن آشفتگی لبخند بزند
لحن گرم و آهنگین او وقتی برایش آواز می خواند هنوز در گوشش طنین می افکند، آن ابیات را به یاد می آورد…
پَر بگشا فرشته‌ی تنهای سپهرکبود
چه کس جز تو عشق را پیدا کرد؟..
پرگشودن چه رویای شیرینی بود، پر گشودن در آن سیاهی بیکران..
پر گشودن در گیسوانِ سیاه مواج او..
سینه‌اش از بغض سنگین شدو نگاهش را به زیر افکند. احساس زندانی بودن می کرد، می دانست کسانی را در زندگی خود دارد که عاشقش هستند ولی این او را راضی نمی کرد. او از اینکه دختر لرد نیکولاس باشد خسته شده بود، نمیخواست ملکه بودن هم به بدبختی‌هایش اضافه شود!
پس کی می توانست دنیای بیرون از قصر را ببیند؟ کی میتوانست بدون اظهار نظر دیگران برای خودش زندگی کند؟
هنوز در افکارش غرق بودو با انگشت دستش ور می رفت که کسی ارام در زد.
آرگوت– بیداری عزیزم؟
بغضش را قورت دادو گفت– بله عمو آرگوت
آرگوت در را گشود و وارد شد، سپس درحالی که شمرده شمرده بسوی او پیش می امد گفت– گرسنه نیستی؟ چیزی نخوردی
آنروز اصلا اشتها نداشت به همین خاطر سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد. ارگوت کمی آنسوتر گوشه‌ی تخت لارا نشست و از آنجا به او نگریست:
آرگوت– هنوز نگرانی؟
لارا پاسخی ندادو سرش را به زیر افکند. البته که نگران بود! هنوز باور نمی کرد قرار است وارد زندگی مشترک شود، زندگی با یک مرد غریبه!
آرگوت– به چشم بقیه تو دختر عجیبی هستی، چون ازدواج با یه شاهزاده‌ی خوش قیافه و شرکت تو مجلس رقص آرزوی هر دختریه…
باره دیگر بغض کرد، به مرد جذابی که گوشه‌ی تخت نشسته بود نگریست، به بدن ورزیده‌اش در آن لباس فاخر و به تشک و بالش و لهاف..
به زودی او از این فضای آشنا جدا میشدو به خوابگاه دیگری می رفت!
لارا– اگه با شاهزاده کرالن ازدواج کنم… یعنی باید اونو ببوسم؟..
حرف بدی زده بود ولی آرگوت با ارامش و بدون هیچ واکنش تندی در پاسخ گفت– این چیزیه که بابتش ناراحتی؟
لارا سرش را پایین گرفت و پارا فراتر گذاشت. صدایش از بغض لرزید و گفت–.. باید باهاش روی تخت بخوابم و اون با من..
لبش را گزید و از تصور برهنه شدن در آغوش غریبه‌ی کرالن مو به تنش راست شد! بازهم بغض به گلویش دویده بود و احساس خفگی میکرد. نباید این حرفها را به آرگوت میزد ولی در این دنیا با هیچکس جز او صمیمی نبود
آرگوت– عزیزم درباره‌ی این مسائل باید با لیندا حرف بزنی، اون همه چیزو برات توضیح میده..
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نمیخوام به مامان بگم اون همش حرفای شرم آور میزنه!
به ارگوت نگاه نمی کرد ولی لحظه‌ای خنده‌ی مخملین او را در گوشش شنید.
آرگوت– لارا همه‌ی دخترا و پسرا باهم ازدواج میکنن و اتفاقاتی که بعد از ازدواج بین زنو شوهرا میفته اصلا چیزه بدی نیست. تو که میبینی پدرو مادرت چقدر همو دوست دارن و خوشحالن
لارا ماتم زده نالید– ولی من نمیخوام اینچیزارو تجربه کنم..
آرگوت از جایش برخاست و چند لحظه بعد کنار لارا نشست، دست عرق کرده‌ی او را گرفت و درحالی که نوارهای نامرتب گیسوان او را پشت گوشش می فرستاد گفت– تو دائم درمقابل بزرگ شدن مقاومت میکنی لارا، ولی این چیزی نیست که بتونی کنترلش کنی
لارا چشمان غصه دارش را به او دوخت، پس از چهارده سال هنوز هم هربار که چهره‌ی رویایی که او را از نزدیک می دید نفسش می گرفت
لارا– ..من فقط… فقط نمیخوام تا آخر عمرم هیچ مردی رو جز شما و بابا بغل کنم..
آرگوت یکی دیگر از آن لبخندهای صمیمی به او تحویل دادو گفت– کاش لیندا برای تو بگه شوهر داشتن چه حسی به یه زن میده
لارا دست آزاد خود را بالا بردو مماس بر گونه‌ی او گذاشت. بنظر می رسید که پوستش شبها حتی شفافتر و رنگ پریده تر از بقیه‌ی اوقات است
آرگوت به او اجازه داد هرچقدر میخواهد صورت او را نوازش کند و سپس بوسه‌ای کوچکی بر مچ دست لارا نشاند
لحظه‌ای حس کرد مچ دستش غنچه‌ای جوانه زدو شکفته شد..
نگاهش بر لبهای پررنگ و ابری آرگوت خیره ماند، چقدر نرم و خوش طعم بنظر می رسیدند…
لحظه‌ای مردد ماندو سپس محتاطانه پرسید– عمو آرگوت… میتونم لب شمارو ببوسم؟..
لحظه‌ای مردد ماندو سپس محتاطانه پرسید– عمو آرگوت… میتونم لب شمارو ببوسم؟..
آرگوت دست او را گرفت و آرام از صورت خود پایین آورد سپس درحالی که لبخند می زد گفت– تو به منو مادرت قول دادی این عادتو ترک کنی. بوسیدن لب، چیزیه که بین زنو شوهرا اتفاق میفته..
ضربه‌ی ملایمی به بینی لارا زدو ادامه داد– ولی توی آتیش پاره از وقتی ۳-۴ سالت بود لب منو می بوسیدی
لارا همیشه شاهد صمیمت پدرو مادرش بود، می دید که یکدیگر را اغوش می گیرند و می بوسند. همان موقع که کودک خردسالی بود، او از همان موقع آرگوت را برای عشق ورزیدن انتخاب کرده بود!
لارا– لب شمارو می بوسیدم… چون مامان و بابا هم همینکارو میکردن..
آرگوت– پس تو هم میبینی که ازدواج صمیمیت میاره
دستانش را از دست آرگوت بیرون کشید و رویش را از او گرفت. نمی توانست به او بفهماند! گرچه خودش هم دراینباره سردرگم بود.
لارا– مامان و بابا عاشق همدیگه هستن، ولی منو شاهزاده کرالن…
آرگوت بدون اینکه بخواهد او را بسوی خود برگرداند از پشت در اغوشش گرفت، لارا به سینه‌ی او تکیه زدو با لحنی غصه دار گفت– شاهزاده کرالن برای من خیلی غریبه‌ست..
آرگوت صبورانه او را دربر گرفت و برای او توضیح داد– لارا اینقدر نگران نباش، حتی اگه همه چیز بین تو و کرالن خوب پیش بره و برای ازدواج موافقت کنید ما دوران نامزدی تعیین میکنیم تا این حس غریبگی براتون از بین بره. عزیزم مگه میشه ما احساسات تورو درنظر نگیریم؟
چیزی نگفت و همانطور در اغوش او باقی ماند. مطمئن بود دلش برای همسری هیچ مردی راضی نخواهد شد، ولی شاید هم زود قضاوت می کرد و برای تصمیم گیری در اینباره بیش از حد جوان بود. شاید باید به والدینش و آرگوت اعتماد میکرد، به هرحال آنها کسانی بودند که بیشتر از هرکسی در دنیا او را دوست داشتند.
لارا– عمو آرگوت..
آرگوت–.. هوم..
لارا– اخه چرا نمیتونم شما رو ببوسم؟
آرگوت لحظه‌ای آرام خندیدو خنده‌اش گوشه‌ی گیسوان لارا را پریشان کرد. گرچه او زیبا می خندید ولی اینکه هیچ وقت درخواست لارا را جدی نمی گرفت خسته‌اش کرده بود!
باره دیگر بسوی آرگوت چرخید و به چشمانش نگریست.
آرگوت– دیگه وقت خوابه دخترخانوم
سرش را پایین گرفت و زمزمه کرد– نمیخوابم..
آرگوت آهی کشید و دستش را زیرچانه‌ی لارا فرستاد. صورت او را کمی بالا آورد و گفت– این آخرین باره، باشه؟
دلش فرو ریخت و نفسش در سینه حبس شد!
لارا– واقعا؟؟… باشه..باشه!
آرگوت یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– حالا چرا دستپاچه شدی؟ اینکار قبلا مثل خوردن و خوابیدن برای تو عادی بود..
نتوانست پاسخی به این سوال او بدهد. باید عادی رفتار میکرد تا تصور بدی در او ایجاد نکند چراکه میدانست آرگوت برخلاف ظاهر شیک و جوان پسندش بسیار سنتی فکر می کند. شانه‌اش را بالا انداخت و درحالی که سعی داشت آرام بنظر برسد گفت– نمیدونم..
قد آرگوت از او بلندتر بود، کمی خم شدو لارا درعین ناباواری چهره‌ی روشنی را دید که به او نزدیک میشود. نفس معطری به مشامش رسوخ کرد و لحظه‌ای بعد لبهای ابری آرگوت آرام بر لبانش نشست..
به نرمی پنبه و به حرارت قهوه بود!
افسوس که حتی چند ثانیه هم نشد و آرگوت این بوسه‌ی سطحی کوتاه را کافی دانست، بااینحال لارا جسارت ورزید و قبل از اینکه او خیلی دور شود دستش را بر گونه‌ی او گذاشت و اینبار خودش سرش را کمی بالا گرفت تا به او برسد. لبش را به لب داغ او رساند، دلش میخواست نرمی لبهای آرگوت را ارام در دهانش بفشارد
ولی نه این شدنی نبود…
چرا شدنی نبود؟ بعد از مدتها اکنون چنین فرصتی داشتو شاید دیگر تکرار نمیشد!
دست دیگرش را هم بالا آورد و صورت زیبای آرگوت را در حصار دو دستش گرفت، کمرش را راست کرد تا تسلط بیشتری داشته باشد و سپس بی پروا لبهایش را باز کرد..
لب بالای آرگوت را درکام گرفت و کمی فشرد..
دلش از این نرمی قطور غنج زدو ناخواسته پلکهایش برهم افتاد، لبهایش را کمی رها کردو سپس باره دیگر از او نوشید…
نفس کشیدن را فراموش کرده بود‌، فکر کردن و به یاد آوردن و بد و خوب و همه چیز از ذهنش پرید
فقط میخواست آن چیز نرم و لطیف و داغ را مزه مزه کند، بدنش گرم شده بود و سلول‌هایش زیر پوست بی تابی می کردند..
اولین بار بود که چنین حس مدهوش کننده‌ای را تجربه میکرد و فقط دلش می خواست به هر طریقی ادامه پیدا کند!
آنقدر غرق در حرکت لبش بود که نفهمید ارگوت کی مچ دستانش را گرفت و صورت خود را پس کشید اما به محض جدایی چنان دلتنگ او شد که با خود گفت حتی یک ثانیه هم نشده بود!
ارگوت با سردرگمی به او می نگریست، پر واضح بود که این بوسه رنگو بوی بوسه‌های قبلی را نداشته
آرگوت– لارا چیکار میکنی؟؟..
لارا هنوز پرحرارت بود و نامنظم نفس می کشید، قلبش محکم در سینه می کوبید و طرز نگاه کردن آرگوت باعث شد از خودش خجالت بکشد! اب دهانش را بسختی قورت دادو من و من کنان گفت– ..بـ.. ببخشید..
سرش را پایین گرفت و لبش را گزید
چه غلطی کرده بود؟!
از این به بعد چطور میخواست در چشمان آرگوت نگاه کند؟
آرگوت را نمی دید اما متوجه بود که چقدر او را آشفته و عصبی کرده، از لارا فاصله گرفت و کمی بعد درحالی که سعی داشت لحن کلامش بدون سرزنش باشد گفت– تو دیگه بزرگ شدی، اشکالی نداره اگه چیزای جدیدی رو تو بدنت حس میکنی گاهی دلت میخواد جنس مخالفتو لمس کنی یا… نمیدونم لیندا درباره‌ی این مسائل چقدر با تو حرف زده ولی اینکارا آداب خودشو داره، لارا به من گوش میدی؟
لحن آرگوت کمی تند شده بود و لارا لحظه به لحظه اضطرابش بیشتر میشد. جرأت نمیکرد سرش را بالا بیاورد و چیزی نمانده بود به گریه بیفتد!
آرگوت– من پدرخوانده‌ی توام! تو باید بتونی این احساساتت رو برای مردی که قراره شوهرت بشه نگه داری، چند وقت دیگه زمانی که با شاهزاده کرالن..
ناخوداگاه سرش را بلند کردو درحالی که با اضطراب و شرم خود دستوپنجه نرم می کرد گفت– من نمیخوام با هیچ مردی اینکارو بکنم! نسبت به بقیه‌ این حسو ندارم.. عمو آرگوت من ..من فقط میخوام باشما…
حرفش را فروخورد و لال شد. درواقع خودش هم نمی دانست چه میخواهد! او فقط کششی غیرمنطقی برای آغوش گرم آرگوت داشت و نمی دانست این را چطور توضیح دهد
آرگوت– داری منو میترسونی لارا..
از کنار لارا برخاست و دست به کمر از او فاصله گرفت. به او پشت کرده بود و به نقطه‌ای نامعلوم در آنسوی اتاق می نگریست. این اولین بار بود که لارا او را اینچنین پریشان و آشفته می دید!
لارا– نمیخواستم شمارو ناراحت کنم..
او نیز از جا برخاست و با تردید به آرگوت نزدیک شد، درمقابلش ایستادو به چهره‌ی نگران او نگریست. بغضش را قورت دادو آهسته گفت– معذرت میخوام.. عمو آرگوت، نکنه بامن قهر کنید..
آرگوت آهی کشید و با کلافگی سرش را تکان داد، گیسوان سیاه خود را به عقب هل دادو گفت– تو دختر منی، من مثل دخترم بزرگت کردم! از روز اولی که متولد شدی تا حالا، تموم تلاشمو کردم برات پدری کنم.. نمیفهمم کجای کارم اشتباه بود..
چانه‌‌ی لارا از بغض لرزید و عاقبت اشکی از چشمانش چکید، درحالی که سعی داشت لرزش صدایش را کنترل کند گفت– اشتباه از شما نبود، ولی من هیچ وقت شمارو به چشم پدرم ندیدم… حتی اولین بار که لبتونو بوسیدم دلیلش این بود که میخواستم با شما همونجوری رفتار کنم که مامانو بابا باهم رفتار میکنن
آرگوت– باورم نمیشه دختری که اونهمه برای تربیتش وسواس بخرج دادم اینطور بی شرم شده باشه
داشت او را سرزنش می کرد! لحنش تلخ و اخمهایش درهم رفته بود، سرش را با تأسف تکان دادو چند قدم از لارا فاصله گرفت– تموم این مدت که فکر میکردم دارم برگ گل رو تو بغلم میگیرم چی تو سرت میگذشته؟ از خودت خجالت نمیکشی لارا؟
دهانش نیمه باز ماندو با زانوهای سست به چهره‌ی عبوث ارگوت زل زد. سردی و تنفری که در نگاهش داشت قلب او را در سینه منجمد می کرد! آرگوت هیچ وقت تابحال با او اینطور رفتار نکرده بود، حتی وقتی با شیطنت هایش فریاد مادر را بلند می کرد هم باز آرگوت آغوشش به روی او باز بود.
ولی آنچه اکنون در نگاه او می دید..
هیچ چیز جز تنفر نمی توانست باشد!
آرگوت– هیچ فکر نکردی مرد آبرومندی مثل پدرت با چه امید و آرزویی تو رو بزرگ کرده؟
درحالی که نگاه تیزش مثل تیغه‌ی خنجر سینه‌ی رنجور او را زخمی میکرد قدم به پیش برداشت و از کنار او گذشت.
لحظه‌ای صدای کوبیده شدن در را شنید و سپس کف اتاقش وا رفت..
آرگوت از او بدش آمده بود!

┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

دو ساعتی میشد که با چشمان نیمه باز روی تخت افتاده بود. شکمش بشدت درد داشت و رانهایش گز گز میکرد، عادت ماهیانه آنقدر حس افتضاحی به او میداد که همیشه آرزو میکرد کاش یک پسر بدنیا می امد! هرماه پنج یا شش روز با درد و بی حالی می گذشت، اشتهایش را از دست میداد و لحظاتی که خون غلیظ از بدنش بیرون می آمد چندشش میشد
به ساعد دستش تکیه زدو سعی کرد کمی خود را روی تخت بالا بکشد. سرش را به راست چرخاند و نگاهی به پنجره انداخت، به نشیمنگاه ابریشمی و به همان جایی که دیشب آن فاجعه رخ داد. قلبش از غم و استرس می سوخت و از دیشب تابحال بغض زیر گلویش سنگ شده بود
در اتاق باز شدو مادرش درحالی که مثل همیشه مرتب و زیبا بود با گیسوان آراسته و صورت بشاش وارد شد. بسوی تخت آمدو گفت– بهتر نشدی عزیزم؟ از صبح تاحالا تو تختی!
لب تخت نشست و صورت لارا را نوازش کرد، لارا با صدایی خسته و بی رمق نالید– مامـان.. چرا اینقد درد داره؟ پس چرا برای شما مثل من نیست..
لیندا با محبت به او لبخند زدو درحالی که دو دست او را به آرامی می کشید تا سرجایش بنشیند گفت– چون تو هنوز یه دوشیزه‌ای دختر نازم، وقتی ازدواج کنی دیگه اینقدر درد نمیگیره
لارا به ناچار نشست و روی شانه‌ی مادرش ولو شد:
لارا– ولی چه ربطی به ازدواج داره؟..
لیندا همانطور که پشت دخترش را مالش میداد گفت– بعضی از دخترا مثل تو بکارت بسته‌ای دارن و خون خیلی سخت ازشون عبور میکنه برای همین درد زیادی اون پایین حس میکنن. بعد از ازدواج این مشکل برطرف میشه
پیشانی لارا را بوسید و با خنده گفت– ‌خاله آنا هم درست مثل تو بود، قبل از ازدواجش هرماه سر این موضوع کلی گریه و زاری میکرد
مدتی در آغوش مادر ماندو سپس با صدایی آرام گفت– مامان؟ عمو آرگوت کجاست؟
لیندا دستش را دور کمر او حلقه کردو درحالی که کمکش میکرد از جا برخیزد گفت– نیکولاس از صبح تو دفترش جلسه داشت برای همین آرگوت مسئولیت میزبانی از دوتا پدربزرگات رو برعهده گرفت… اوه ما واقعا خوشبختیم که پدرت دوستی مثل آرگوت داره.
لارا با بیحالی سرش را کج کردو گفت– من نمیام، حالم خوب نیست..
لیندا درحالی که گیسوان آشفته‌ی او را مرتب می کرد گفت– لارا عمه و مادربزرگات خیلی وقته منتظرن تورو ببینن اینجوری اصلا محترمانه نیست، بعلاوه برای تو بهتره که یکم قدم بزنی. یعنی چی که همش روی تخت خوابیدی..
ناچاراً به همراه مادرش راه افتادو از اتاق خارج شد. بدنش سنگین بود و اطمینان داشت که رنگ و رویش پریده. وقتی راه می رفت حس می کرد پوست زیر شکمش بطرز دردناکی درحال کش آمدن است و هرازگاهی حرکت خون داغ هم این مجموعه‌ی رقت آور را کامل می کردو دلش میخواست همانجا عق بزند!
لارا– مامان؟
لیندا– بله عزیزدلم
لارا– عمو آرگوت به شما چیزی نگفت؟
لیندا– مگه چیزی شده؟
لارا– نه!.. همینجوری پرسیدم..
چهره‌ی عبوث آرگوت لحظه‌ای از پیش چشمانش کنار نمی رفت. حال خراب مشکل دخترانه‌اش یک طرف، نگرانی از دست دادن آرگوت داشت او را دیوانه می کرد!
پا به سالن پذیرایی که گذاشت آه‌های زنانه‌ی خانواده‌اش که او را تحسین می کردند در فضا پیچید. عمه ریچل که به تازگی نوزادی بدنیا آورده بود درحالی که لبخندی به پهنای چهره برلب داشت گفت– لارای عزیز هنوز ملکه نشدی به ما کم محلی میکنی؟
بقیه به شوخی عمه ریچل خندیدند ولی برای لارا مثل قرار گرفتن زیر آب سرد بود و روح و روانش را بهم می ریخت! در کنار مادرش پیش رفت و درحالی که سعی داشت لبخند بزند و با وجود دردش خوش برخورد بنظر برسد گفت– عذرمیخوام که دیر خدمت رسیدم، یکم ناخوش بودم
دستان مادربزرگ جوزفینا، مادربزرگ مارگارت و عمه ریچل را به نوبت فشرد و سپس روی یک راحتی کنار مادرش نشست. زنان دور هم نشسته و چای و کیک میخوردند، گفتوگو می کردند و بسیار شاد بنظر می رسیدند. جوزفینا که مادربزرگ پدری او بود با آن چشمان سبزش سرتاپای لارا را از نظر گذراند و رو به عمه ریچل گفت– میبینی دخترم چقدر بزرگ شده؟ چقدر باوقار و شایسته بنظر میرسه با اون چشمای سبزش که ارثیه‌ی خانوادگی ماست!
مارگارت صمیمانه به شوخی جوزفینا خندید و رو به دخترش لیندا گفت– مثل اینکه مادرشوهرت این یکی رو قبل از ما صاحب شده! دومی که بدنیا اومد من دیر نمی جنبم..
لیندا با عشق و علاقه موهای لارا را نوازش کردو گفت– اوه چقدر حیف حالا که دخترم داره میره خونه‌ی بخت قراره صاحب خواهر یا برادر بشه
عمه ریچل که کمی آنسوتر چای می نوشید گفت– چرا حیف؟ لارای ما دیگه اونقدر خانوم شده که وقتشه بچه‌ی خودشو بدنیا بیاره!
لیندا که بنظر می رسید منتظر بود کسی به این موضوع اشاره کند گفت– واقعا؟ ولی اوضاع جسمی لارا منو نگران میکنه، بنظرتون اون یکم ضعیف نیست؟.. بعلاوه سینه‌هاش رشد کُندی دارن..
از حرف مادرش حیرت کرده بود ولی سرش را پایین گرفت و سعی کرد عادی بنظر برسد. مارگارت که بیشتر گیسوانش سفید شده بود و با وجود پیری هنوز چهره‌ی دلنشینی داشت خطاب به لیندا گفت– اوه بس کن لیندا اینقدر روی نوه‌م عیب نذار مگه دوران نوجوانی خودتو فراموش کردی؟.. سینه‌هاش..
مادربزرگ مارگارت روی مبلی سمت راست لارا نشسته بود، آنلحظه ناغافل بسوی او خیز برداشتو وقتی بخودش آمد دستی درحال لمس سینه‌ی او از روی لباس بود! چشمانش در حدقه گرد شدو گونه‌هایش از شرم آتش گرفت!
مارگارت– سینه‌هاش برای یه دوشیزه‌ی پانزده ساله طبیعیه. زن که بشه خیلی زود رشد میکنه!
عمه ریچل بالحنی آزاردهنده گفت– آاااااه دخترمون خجالت کشیده!
لیندا او را دربرگرفت و با خنده گفت– ریچل سر به سر بچه‌م نذار..
درحالی که هنوز جرأت نمی کرد سرش را بلند کند زیر گوش مادرش گفت– مامان حالم خوب نیست، میتونم برم؟..
لیندا بوسه‌ای برگیسوان او زدو دلسوزانه پرسید– میخوای بگم برات جوشونده آماده کنن؟ هنوز خیلی درد داری؟
جوزفینا رو به لیندا پرسید– مگه چی شده؟
مارگارت بجای لیندا پاسخ داد– چیزیش نیست، همون مسائل همیشگی! لارا هم مثل خاله‌ش ماهیانه‌ی سختی داره
جوزفینا که تازه متوجه موضوع شده بود خندید و نیم نگاهی به دخترش ریچل انداخت– اشکالی نداره به زودی ازش خلاص میشه! حدقل مردا به یه دردی میخورن نه؟
همه جز لارا به حرف او خندیدند و سپس مارگارت گفت– هرچند آنای من بخاطر بکارتش ضفاف سختی داشت، اون تموم روزه بعد رو توی تخت خوابید!
ریچل فنجانش را روی میز گذاشت و بی شرمانه گفت– بخصوص که مردا روی تخت گاهی غیرقابل کنترل میشن..
پناه برخدا آنها چه می گفتند؟! پیشانی لارا از شنیدن آنهمه حرف سرگیجه آور عرق کرده بود و قلبش داشت از سینه بیرون می آمد! دسته‌ی مبل را اهرم قرار دادو از جا برخواست، زیر لب عذرخواهی کردو بدون اینکه منتظر اجازه‌ی آنها بماند به سمت در خروجی رفت
زانوهایش در حین راه رفتن کمی می لرزید و چانه‌اش سنگین بود. حرف‌های آنها هم او را ترسانده و هم حالش را بهم زده بود! وارد راهرو که شد لحظه‌ای ایستاد و دستش را به کمرش زد، آهی کشید و سعی کرد حالت تهوعش را کنترل کند سپس دوباره به راه افتاد. مسیر را تا نزدیکی‌های اتاقش پیمود ولی قبل از اینکه وارد شود آنسوی راهرو آرگوت را دید که درکنار ملازم مسن پدرش قدم می زد. قطعاً از آن فاصله متوجه لارا شده بود ولی او را نادیده می گرفت. او هیچ وقت تاکنون به لارا بی محلی نکرده بود و حالا این رفتارهایش قلب لارا را می شکست.
دستگیره‌ی در را رها کردو همانجا ایستاد، آرگوت و ملازم در مسیر پیش آمدند و همانطور که باهم گفتوگو می کردند از کنار لارا گذشتند. حتی زمانی که ملازم به لارا ادای احترام کرد هم آرگوت کوچکترین نگاهی به او نینداخت!
بغضش را قورت دادو درحالی که سعی داشت صدایش نلرزد گفت– عمو آرگوت..
آرگوت و ملازم که چند قدم پیشتر بودند ایستادند، آرگوت بدون اینکه بسوی او بچرخد نیم نگاهی به عقب انداخت و با لحنی سرد گفت– بله؟
لارا با تردید پرسید– … میتونم چند لحظه با شما صحبت کنم؟..
آرگوت پس از وقفه‌ای کوتاه ملازم را مرخص کردو با تمأنینه بسوی لارا برگشت. لارا وارد اتاقش شدو ارگوت نیز پشت سرش آمد بااینحال چندان پیش نرفت و نخواست بنشیند بلکه همان وسط ایستاد و گفت:
آرگوت– خب؟
کمر درد، سستی زانو، حرفهای چندش اور زنان و اکنون دستپاچگی درمقابل آرگوت! حالش اصلا مساعد نبود و رفته رفته نوک انشتانش سرد میشد
وقتی نگاه تیز و سرد آرگوت را برخود دید سرش را به زیر انداخت و باصدایی خفه گفت– .. من دیشب از شما عذرخواهی کردم، گفتم دیگه اونکارو تکرار نمیکنم.. پس چرا منو نبخشیدین؟..
لحن عبوث آرگوت در گوشش پیچید– کی گفته نبخشیدم؟
لارا نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستاد و مضطربانه به چهره‌ی جذاب و بی‌احساس آرگوت نگریست. نگاهش هنوز هم مانند دیشب سردو پراز کینه بود.
لارا– .. ولی رفتارتون فرق کرده.. مطمئنم از دستم دلخورین..
آرگوت با کلافگی سرش را تکان دادو گفت– دلخوری وجود نداره. وقت منو نگیر دوشیزه لارا، بقدر کافی کار دارم..
به لارا پشت کردو به سوی در قدم برداشت، قبل از اینکه از اتاق خارج شود لارا با دودستش مچ دست آرگوت را گرفت و ملتمسانه گفت– خواهش میکنم!.. بامن اینجوری نباشید عمو آرگوت، حالم اصلا خوب نیست.. یکم پیشم بمونید..
جمله‌ی آخر را که ادا کرد چانه اش لرزید و اشکی از چشمش چکید. او تمام این سالها لارا را نسبت به نوازش‌های خود معتاد کرده بود و حالا اینطور بی رحمانه از او رو برمی گرداند.
آرگوت همانطور خشک و عبوث به تخت اشاره کردو گفت– حالت خوب نیست برو استراحت کن
لارا با ناامیدی دست او را رها کردو درحالی که بغض در او احساس خفگی ایجاد می کرد گفت– اگه با من قهر کنید از غصه میمیرم..
آرگوت آهی کشید و چشمانش را در قاب چرخاند:
آرگوت– لوس بازی درنیار لارا تو دیگه بزرگ شدی
لارا– آخه مگه چیکار کردم؟.. اگه لب گرفتن اینقد اشتباه بزرگیه، من که عذرخواهی کردم.. گفتم دیگه تکرار نمیکنم..
انگشتان یخ زده اش را مشت کردو بر سینه فشرد.
لارا– با شاهزاده کرالن ازدواج میکنم.. اگه اینجوری منو می بخشین همینکارو میکنم..
قلبش از بی تفاوتی آرگوت درد گرفته بود! می دید که لارا چقدر ضعیف و ناتوان شده ولی همانطور مثل کوه یخ ایستاده بود و اهمیتی نمیداد. با آن قدوقامت کشیده، بدن ورزیده، گیسوان بلند مواج و چشمانی به سیاهی آسمان شب، لارا آنقدر او را دوست داشت که حاضر بود هرکاری بکند تا آن صورت زیبا یکبار دیگر به او لبخند بزند!
لارا– من شما رو خیلی دوست دارم.. مطمئنم هیچ وقت عاشق مردی جز شما نمیشم ولی اگه.. اگه شما بخواین با شاهزاده کرالن ازدواج میکنم..
او اکنون به وضوح عشقش را اعتراف کرده بود و مطابق انتظارش آرگوت عصبی شد
آرگوت– بس کن لارا!
لارا سرش را پایین گرفت تا آن چهره‌ی برافروخته را نبیند:
لارا–… باشه بس میکنم.. عشقمو تو قلبم نگه میدارم دیگه این حرفارو تکرار نمیکنم، ولی با من اینجوری نباشید.. دلم میشکنه…
آرگوت حرف او را برید– کافیه دیگه گفتم که..
در اتاق باز شدو مادرش لیندا با چهره‌ای متحیر و ناباوار به لارا خیره ماند!
لیندا– … تو داشتی چی میگفتی..
قلب لارا در سینه منجمد شدو نفسش گرفت! او شنیده بود؟ مادرش اعترافات او را شنیده بود؟
لیندا درحالی که کم کم تحیرش با خشم آمیخته میشد و بسوی او پیش آمد. تمام وجود لارا از اضطراب درهم می پیچید و دستانش بشدت می لرزید
لارا– .. من … من…
آرگوت پلکهایش را برهم فشرد و اکنون که افتضاح دیگری به بار امده بود سعی کرد اوضاع را آرام کند
آرگوت– لیندا عزیزم سخت نگیر، بیا بریم بیرون برات توضیح میدم..
لیندا– چی رو سخت نگیرم؟؟ خودم با گوشام شنیدم چی گفت!.. تو دختره‌ی بی چشم و رو…
درحالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به یک قدمی لارا رسید، بازوی نحیف لارا را گرفت و با خشونت تکان داد:
لیندا– چطور تونستی؟؟.. این مرد تموم عمرت برات پدری کرده چطور تونستی اینقدر گستاخ و بی حیا باشی؟؟..
آرگوت– لیندا تند نرو بذار موضوعو بی سرو صدا حل کنیم..
قبل از اینکه آرگوت به لیندا برسد و بتواند او را دور کند سمت راست صورت لارا از سیلی محکم مادرش سوخت و گوشش زنگ زد! ضربه‌اش لارا را به عقب هل دادو از پشت به نرده‌ی تخت خورد
دیگر چشمانش داشت از تماشای آنهمه خشم و عصبانیت سیاهی می رفت!
آرگوت لیندا را عقب کشید و با صدایی بلند گفت– خدایا لیندا نزنش! اون که گناهی نداره همش تقصیر منه! من باید بیشتر دقت میکردم..
لیندا به گریه افتاده و رو به آرگوت سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد– نه جناب آرگوت ما که کور نبودیم!.. نیکولاس همیشه درگیر کارو سفر بود.. در واقع شما برای لارا پدری کردید نه نیکولاس! حالا اون… اون دختره..
آرگوت باتوجه به اینکه لیندا باردار بود و وضعیت حساسی داشت بازویش را پشت او هائل کردو درحالی که با حرف هایش او را به آرامش فرا می خواند به خارج از اتاق هدایت کرد
لارا همانجا خشک شده بودو به در نیمه باز اتاق می نگریست..
اگر انها به پدرش می گفتند که او عاشق آرگوت شده؟؟ اگر می گفتند لارا از پدرخوانده‌اش لب گرفته؟ او از هیچکس در این دنیا به اندازه‌ی پدرش شرم نمی کرد!
حالش داشت بهم می خورد، با قدم‌هایی سست بسوی سرویس بهداشتی انتهای اتاقش رفت، حتی در راه هم چند باری عق زد ولی چیزی از معده‌اش بیرون نمی آمد. هرچه بود فقط بیشتر و بیشتر ضعیفش می کرد و درآخر درد جسمی و فشار روحی او را به زانو درآورد!
به درو دیوار تکیه زدو تا نزدیکی تختش رفت ولی بدون اینکه به آن برسد روی قالیچه‌ی کف اتاق افتاد
تمام بدنش می لرزید و به سختی نفس می کشید
مطمئن بود پوست صورتش به رنگ ورقه‌ی کاغذ درآمده و بشدت احساس سرما میکرد
خودش را کمی عقب کشید و به یکی از پایه‌های تخت تکیه زد‌، پاهایش را جمع کردو سر در گریبان فرو برد. چرا چنین گندی زد؟ چرا رازش را برای آرگوت برملا کردو چنین افتضاحی به بار آورد؟
آرگوت– لارا کجایی؟
صدای آرام آرگوت را که شنید دلش در آن کرختی و سرما لرزید، صدایش خشکی چند دقیقه پیش را نداشت!
آرگوت قبل از اینکه لارا بتواند از جا برخیزد و خود را نشان دهد در اتاق پیش آمدو او را آن گوشه دید
درمقابلش زانو زدو پیشانی‌اش را لمس کرد
بلافاصله فوجی از هوای معطر به مشام لارا هجوم آورد و چشمانش برلغزش گیسوان پرپشت آرگوت از روی شانه خیره ماند
آرگوت– چرا اینقدر رنگت پریده؟..
بازوانش را به زیر ران و پشت کمر لارا فرستادو او را در آغوش بلند کرد، روی تخت خواباند و خودش هم گوشه‌ای نشست. چند لحظه‌ای به چهره‌ی رنجور لارا نگریست و سپس نفس عمیقی کشید. رویش را برگرداند و بی هدف به پنجره خیره ماند
لارا که نگاهش به نیمرخ آرگوت بود با ترس و لرز پرسید– .. به بابا گفتین؟..
آرگوت بدون اینکه بسوی او برگردد گفت– نه، امیدوارم بتونیم خودمون حلش کنیم. لارا مادرت بارداره این همه استرس براش خوب نیست.. اون خیلی ناراحت شده..
حالا که آرگوت کنارش بود و مثل همیشه آرام و صبور بنظر می رسید بغضش به بیرون راه یافت و درنهایت گریه‌اش گرفت– مامان منو زد!.. اون تاحالا اینکارو نکرده بود..
آرگوت بسوی او چرخید و نگاهی دلسوزانه به صورتش انداخت، کمی خیز برداشت و درحالی که به آرامی گونه‌ی ملتهب لارا را نوازش می کرد گفت– درد داره؟
لارا با تردید دستش را بر دست گرم آرگوت گذاشت و آن را مماس با صورت خود نگه داد:
لارا– عمو آرگوت.. من هیچ وقت نمیخواستم دختر بی چشم و رویی باشم..خودم میدونم شما چقدر برام زحمت کشیدین..
آرگوت لبخندی تصنعی به او تحویل دادو گفت– میدونم عزیزم، اشکالی نداره. دختری به سن و سال تو درگیر احساسات مختلفی میشه، به مرور زمان همه چیزو فراموش میکنی
به چشمان زیبای آرگوت نگریست و با گریه پرسید– چی رو فراموش میکنم؟.. علاقه به شمارو؟..
دست آرگوت را بیشتر به صورت خود فشردو نالید– .. بدون شما میمیرم! بخدا میمیرم…
آرگوت– لارا عاقل باش، تو این شرایط لجبازی همه چیزو بدتر میکنه..
درحالی که اشکهایش بی وقفه از گوشه‌ی چشم می غلطید و بخاطر گریه سکسه میکرد گفت–.. من لجبازی نمیکنم! فقط.. فقط از چیزی که میگم مطمئنم..
اوه عمو آرگوت من نمیخوام تو بغل هیچکس جز شما بخوابم!..
آرگوت بانگاهی غمگین به گریه‌ی شدید او می نگریست. لارا به وضوح در او می دید که نمیداند با این اوضاع چکار کند! قطعا اینکه دخترخوانده‌اش دلبسته‌ی او شود چیزی بود که هیچ وقت ب تصوراتش راه پیدا نمیکرد و به همین خاطر اکنون اینطور آشفته بود. آرگوت نمیدانست چطور احساسات لارا را به مسیر درست هدایت کند!
چند دقیقه‌ای شاهد گریه‌ی پردرد لارا بود و سپس درحالی که اشکهای او را پاک میکرد با مهربانی گفت– بسه دیگه دخترخانوم اشکات بالشو خیس کرده..
سپس آهی کشید و زیرلب زمزمه کرد– اخه من باتو چیکار کنم..
لارا درحالی که فین فین میکرد و نگاهش به صورت او بود دستش را به کمرش زدو گفت–.. کمرم درد میکنه..
درد کمر دیگر امانش را بریده بود و حس میکرد آن پایین در بدنش آتش روشن کرده اند! آرگوت بالش دیگری به پشت او اضافه کردو همانطور که لهاف را تا روی شکمش بالا می کشید گفت– باید گرم نگه‌ش داری
لارا سعی میکرد ریزش اشکهای خود را کنترل کند تا راحتتر به او بنگرد. شکم لارا را می پوشاند و چهره و لحن صحبتش مثل قبل مهربان و دلسوز شده بود. درنهایت دست راست خود را هم آرام روی شکم لارا گذاشت و لبخند اطمینان بخشی به او زد
لارا که محو تماشای صورت روشن او در حصار گیسوان سیاهش بود دو دستش را پایین فرستاد تا مطمئن شود به این زودی ها دستش را از روی شکم او برنخواهد داشت
بغضش را قورت دادو با صدایی ضعیف گفت–.. اونا حرفای وحشتناکی میزدن..
آرگوت که صبورانه و در آرامش به او گوش میداد گفت– کیا؟
لارا لحظه‌ای مردد ماندو سپس گفت– ..مادربزرگا و عمه ریچل.. میگن بعد از ازدواج دردم کم میشه..
آرگوت که با ملایمت شکم و پهلوی او را از روی پتو مالش میداد گفت– این حرف ترسناکه؟
کم کم آرام گرفته بود و اکنون فقط سکسکه‌ی بعد از گریه مزاحم حرف زدنش میشد. آرگوت شکم او را ماساژ میداد و نگاهش هم به همان قسمت بود، بااینحال چشمان لارا مثل خیلی از اوقات بر عرض شانه، سینه‌ی ستبر و نگاه گیرای آرگوت می غلطید. بدن او قوی و درشت بود!
لارا– مادربزرگ جوزفینا میگفت… خاله آنا هم مثل من بود.. میگفت اون ضفاف سختی داشت.. عمو آرگوت..
آرگوت به او نگریست،
چشمان سیاه نافذش زیر آن مژگان پرپشت بلند، قلب لارا را ذوب میکرد!
لارا– .. پس یعنی… برای منم سخت میشه؟..
آرگوت دوباره سرگرم ماساژ کمر او شدو گفت– به این چیزا فکر نکن، همش یه شبه و بعد تموم میشه
لارا با غصه گفت– ولی.. ولی من میترسم!.. اگه شاهزاده کرالن دردم بیاره چی؟..
آرگوت پاسخی نداد و همچنان ترجیح میداد بیشتر شنونده باشد. لارا مچ دست او را مظلومانه فشردو گفت– براتون مهم نیست؟.. اگه من تو تخت یه غریبه دور شما گریه کنم.. اصلا.. اصلا ناراحت نمی شید؟..
آرگوت نفس عمیقی کشید و حرکت دستش را متوقف کرد، سرش را بسوی لارا چرخاندو گفت– مگه میشه نگران دخترم نباشم؟ ولی من میدونم کرالن پسر خوبیه و تو هم خیلی زود اون درد جزئی رو فراموش میکنی..
لارا چند لحظه‌ای به بدن ورزیده‌ی آرگوت در آن لباس خوش دوخت نگریست، بدن گرم و قدرتمندی که بارها جسم ظریف او را در اغوش گرفته بود…
میدانست حرفش آرگوت را عصبی خواهد کرد ولی به خودش آمدو دید نفسش در سینه حبس شده و با صدایی خفه درحال بیان آن جملات است
لارا– … من..من فقط اگه شما دردم بیارید ناراحت نمیشم..
لحظه‌ای نگاهشان باهم تلاقی کردو سپس آرگوت رویش را از او گرفت. دستش را از روی کمر لارا برداشت و کاملا بسوی دیگری چرخید. لارا هوشیارانه به نیمرخ او می نگریست و میخواست کوچکترین واکنشهای او را بررسی کند. برخلاف انتظارش ارگوت عصبی نشد، آنچه اکنون میدید فقط غم بود. غمی سنگین که باعث شد لارا بخاطر گستاخی‌اش بشدت پشیمان شود. بنظر می رسید هرچه بیشتر از عشق و علاقه‌اش می گوید آرگوت سرخورده‌تر و ناامیدتر می شود!
دستی در گیسوان سیاه خود کشید و درحالی که هنوز نگاهش به قالی کف اتاق بود باصدایی آهسته گفت– وقتی اولین بار دیدمت.. درست به اندازه‌ی یه گنجشگ ضعیف و حساس بودی، نیکولاس تورو تو بغلم گذاشت و من از تماشای اون همه ظرافت و پاکی متحیر شدم!.. مثل معجزه بودی لارا، مثل معجزه وارد زندگیم شدی و همه چیز رنگ دیگه‌ای گرفت..
لحظه‌ای مکث کردو سپس درحالی که با یادآوری گذشته لبخند محوی برلبش نشسته بود ادامه داد– هربار به صورتت نگاه کردم تو با چشمای سبز نیکولاس بهم زل زدی، هربار که بغلت کردم بوی نیکولاس تو مشامم پیچید..
آرام به سوی لارا چرخید، بغضی که در نگاهش داشت قلب لارا را به نوسان انداخت. او هیچ وقت آرگوت را اینطور غمگین ندیده بود:
آرگوت– نیکولاس همه چیزه منه.. و تو امانت اونی!.. من تورو مثل دخترم بزرگ کردم، چون از خون نیکولاسی..
مادرش به او گفته بود که آرگوت و پدرش قبل از ازدواجشان باهم دوست بودند و لارا نیز تمام این سالها به چشم دیده بود رفاقت بین آن دو چقدر نزدیک و استوار است. ولی این بغض و این درد که اکنون از صدای آرگوت حس میکرد.. او هیچ وقت فکر نمی کرد علاقه‌ی آرگوت به پدرش اینقدر عمیق باشد!
لارا– پس… شما منو برای این دوست دارین که دختر نیکولاسم..
آرگوت لحظه‌ای مکث کردو سپس با صدای آهسته برای او توضیح داد– میدونی لارا، خیلی وقت پیش من تو زندگیم به بن‌بست رسیده بودم.. از خودم متنفر بودم و داشتم خودمو میکشتم. ولی اگه هنوز اینجام و هنوز زندگی میکنم برای اینه که پدرت خواست. من زنده موندم چون نیکولاس اینو ازم خواست..
کمی از گوشه‌ی تخت جا به جا شدو سپس درحالی که با ارامش گیسوان لارا را نوازش میکرد گفت– درد نیکولاس دردِ منه، خنده‌ی نیکولاس خنده‌ی منه، مشکلات نیکولاس مشکلات منه، شادی نیکولاس شادی منه، خانواده‌ی نیکولاس خانواده‌ی منه..دختر نیکولاس دختر منه.. تو دختر منی لارا، تصورشم نمیکنی این احساسِ اشتباهت چقدر عذابم میده..
ذهنش هنوز از شنیدن جملات دردناک آرگوت درهم می پیچید، او میخواست خودش را بکشد؟ و آنوقت لارا چطور میخواست در دنیایی بدون او زندگی کند؟ تصور نیستی آرگوت برایش مثل زندگی در جهنم بود!
درحالی که سعی داشت بیش از حد کنجکاوی نکند و آرگوت نیازارد پرسید– .. شما.. زندگی سختی داشتین؟..
آرگوت نفس عمیقی کشید و پس از مکثی کوتاه زمزمه وار گفت– خیلی چیزا درباره‌ی من هست که تو نمیدونی. جز پدرت هیچکس نمیدونه..
لارا با تردید پرسید– نباید دربارش از شما سوال کنم؟..
آرگوت دستی بر گوشه‌ی ابروی لارا کشید و گفت– میدونی که هیچ وقت بهت دروغ نمیگم.. ولی اگه سوال نکنی راحتترم..
لارا با اطمینان گفت– پس هیچی نمیپرسم..
به چشمان زیبای آرگوت که اکنون غمگین بنظر می رسید خیره ماند و سپس من و من کنان گفت– دیگه… دیگه اون حرفارو تکرار نمیکنم.. من نمیدونستم شما اینقدر ناراحت می شید، ببخشید عمو آرگوت..
قول بسیار سختی بود چراکه عشق آرگوت تمام قلبش را پر کرده و روحش از آن اشباع شده بود. بااینحال حال اگر در رنج پنهان نگاه داشتن این عشق خفه میشد و میمرد ارزش داشت تااینکه مدام به زبان بیاورد و چشمان زیبای ارگوت را غمگین کند
آرگوت او را مثل کف دستش میشناخت و می دانست وقتی بااین لحن حرف میزند سعی دارد خوددار باشد و ناراحتی‌اش را بروز ندهد، به همین خاطر آرام بسوی او خم شد و بوسه‌ی سبکی بر پیشانی لارا زد. آنلحظه تمام موهایش از روی شانه سُر خورد و به طرز دلپذیری روی صورت لارا ریخت. گریبانش از عطر مدهوش کننده‌ی آتش و مگنولیا لبریز بود..
آنقدر از آن حس و حال کوتاه لذت برد که چیزی نمانده بود اشکش باره دیگر جاری شود، ولی آرگوت لبش را از پیشانی او برداشت و لارا هم بغضش را قورت داد.
دست گرم آرگوت را با دو دستش گرفت و همانطور که به چهره‌ی مهربانش می نگریست گفت– عمو آرگوت، یباره دیگه اون شعرو برام می خونید؟.. صداتون خیلی قشنگه..
ارگوت به او لبخند زدو دستش را با محبت فشرد. سپس درحالی که مستقیم به چشمان لارا می نگریست بالحنی گرم و آهنگین شروع به خواندن کرد. لارا تمام مدت به حرکت لبهای خوش فرم او خیره شده بود و حس میکرد آواز آرگوت درست زیر گوشش زمزمه می شود..

خورشید در نگاهش طلوع کرد،
آنگاه که جهان فرو شد در زمستانی سرد
کجاست مسیر پرواز پرستوها،
جز آنجا که فرشته‌ای نجوا کرد..
ستارگانِ خموش در صبح سپید ،
چه کس جز نگاهش شمارا پیدا کرد؟
پَر بگشا فرشته‌ی تنهای سپهرِکبود
چه کس جز تو عشق را هویدا کرد؟..

┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

کمی تردید داشت ولی درنهایت دو دلی را کنار گذاشت و از در عبور کرد. مادرش را آنجا در کتابخانه می دید که روی یک راحتی نشسته بود و در سکوت مطالعه میکرد. با قدم‌هایی کوتاه و آرام پیش رفت و وقتی هنوز کمی با او فاصله داشت گفت–.. مامان؟..
لیندا بدون اینکه سرش را از کتاب بلند کند گفت– بله؟
صدای مادرش کمی گرفته بود و لارا هروقت که او را میدید حس میکرد تازه گریسته! آمده بود از او عذرخواهی کند و این همه اندوه را از زندگیشان بیرون بیندازد. به هرحال خودش باعث و بانی این اتفاقات بود!
لارا– با خودم گفتم اگه شما وقت داشته باشین.. یکم با من پیانو تمرین کنید..
لیندا میدانست دخترش از یادگرفتن پیانو بیزار است، به همین خاطر سرش را بلند کردو نگاه سنگینی به او انداخت.
لارا که پس از نگاه مستقیم مادرش کمی دستپاچه شده بود سرش را به زیر انداخت و گفت– برای اون قضیه متاسفم… من نمیخواستم شما و عمو آرگوت رو ناراحت کنم..
لیندا آهی کشید و کتاب را بست. لحظه‌ای شقیقه‌اش را مالاند و سپس گفت– میدونی جناب ارگوت بخاطر این قضیه چقدر خودشو مقصر میدونه؟ لارا ازت انتظار دارم این بی‌احترامی بزرگو که شایسته‌ی یه دختر نجیب زاده نیست هرچه سریعتر جبران کنی
درحالی که هنوز سرش پایین بودو ناخوداگاه با انگشت دستش ور می رفت زمزمه کرد– چشم مامان..
لیندا– بعد از این ماجرا جناب آرگوت میخواست از اینجا بره و دیگه تا مدتها برنگرده تا تو این فکرو خیالات رو بذاری کنار. من مانعش شدم، میدونم دوری اون فقط احساسات تورو قوی‌تر میکنه.. لارا اینقدر مثل بچه‌ها با انگشتات ور نرو! وقتی باهات حرف میزنم سرتو بالا بگیرو تو چشمام نگاه کن
لحن تند مادرش باعث شد بدون هیچ وقفه‌ای سرش را بلند کندو آنطور که او میخواهد بایستد.
لیندا بااخم او را برانداز کردو سپس حرفش را ادامه داد– پدرخوانده آرگوت اینجا کنارت میمونه، بهت پیانو یاد میده و فردا همگی باهم راهی قصر پادشاه میشیم تا مراسم آشنایی تو و شاهزاده کرالن صورت بگیره. فهمیدی؟
قلبش در سینه فشرده شد و با صدایی خفه گفت_ بله مامان..
لیندا– تمام مدت تو ادب و احترام رو رعایت میکنی و مثل یه دختر عاقل از راهنمایی ما پیروی میکنی. تو بعنوان یه دوشیزه‌ی جوان ممکنه درگیر همچین احساسات گذرایی بشی ولی شاهزاده کرالن این فرصتو ایجاد میکنه که اتفاقات اخیر رو فراموش کنی و تصمیم درستی بگیری. متوجه هستی لارا؟
لیندا با جدیت تاکید کرد– خانواده رو بهم نمی‌ریزیم، پدرخوانده آرگوت مثل همیشه کنار ما میمونه و تو سعی میکنی عاقل و پخته بشی و احساساتت رو تو مسیر درستی قرار بدی
بغض کرده بود ولی باید همانطور محکم و باوقار می ماند. او آمده بود همه چیز را درست کند نه اینکه باره دیگر باعث آشفتگی مادر باردارش شود!
لارا– .. چشم مامان..
لیندا چند لحظه‌ای نگاه تندش را روی او نگه داشتو سپس به پشتی راحتی تکیه زد. مادر او زن بی نهایت مهربانی بود و لارا میدانست اکنون در ازای این رفتار تند چقدر ناراحت شده، بااینحال او آنطور که فکر میکرد صلاح دخترش است عمل کرده بود.
لیندا– خیله خب، حالا برو از پدرخوانده‌ت تقاضا کن تورو برای آموزش همراهی کنه
نفس گیر کرده در سینه‌اش را با درد بیرون دادو پرسید– ایشون کجاست؟
لیندا درحالی که باره دیگر کتابش را باز می کرد گفت– پیش نیکولاس. لارا تکرار میکنم، کاری نکن که مجبور شم موضوعو با پدرت درمیون بذارم
زیرلب چشمی گفت و با چشمان داغ شده از اشک بسمت خروجی رفت. برنامه‌های مادر رنج‌آور بنظر می رسید ولی او مصمم بود رنج‌ها را به جان بخرد و دیگران را ناراحت نکند. درمسیر اتاق پدرش چندین مرتبه نفس عمیق کشید و مطمئن شد روی بغضش کنترل دارد، به محل مورد نظر رسید و پشت در ایستاد..
به موهایش دست کشید و دامنش را مرتب کرد، تازه دستش را برای در زدن بالا آورده بود که با شنیدن صدای مضطرب آرگوت سرجایش خشک شد
صدا از اتاق پدرش می امدو کمی دور بود بااینحال او میتوانست بشنود..
آرگوت– … زیاده روی کردم اره؟ معذرت میخوام! منو ببخش نیک.. بشین.. خواهش میکنم همینجا بشین..
با کمال تحیر میتوانست برای اولین بار در عمرش بشنود که صدای آرگوت از بغض و نگرانی می لرزد!
نیکولاس– .. بس کن مرد، من حالم خوبه.. مشکلی نیست آرگوت..
قلبش فرو ریخت! صدای پدرش چنان ضعیف و پردرد بود که بنظر می رسید بدنش از آب خشک شده و نفسهای آخر را می کشد! چه بلایی بر سر او آمده بود؟ با دستی لرزان دستگیره‌ی در را پایین کشید و بلافاصله پس از ورود زمزمه کرد– بابا..
ابتدا بسوی میزکار پدرش نگریست، آنجا نبود. چند قدم سریع برداشت و بسوی مبل‌های راحتی چرخید. پدرش روی یک کاناپه نشسته و ارگوت درمقابل او زانو زده بود، آنلحظه هردو به سوی لارا برگشتند
لارا–.. چی شده؟؟..
بسوی آنها دوید و مضطربانه به پدرش نگریست. او ضعیف و بی رمق به پشتی مبل تکیه زده بود و بنظر می رسید حتی نای حرف زدن هم ندارد! رنگو رویش بشدت پریده و سخت نفس می کشید. با دیدن پدرش در آن وضعیت ناخواسته چانه‌اش لرزید و اشکهایش جاری شد، این مرد تکیه گاه او و مظهر غرورش بود! تماشای لرد نیکولاس در آن وضعیت شوک دردناکی به لارا وارد کرد
نیکولاس– .. آرگوت چرا نگفتی اینجاست؟..
نیکولاس سرزنشگرانه به آرگوت نگریست و باعث شد و لارا هم به او توجه کند. هنوز در مقابل نیکولاس زانو زده و با چشمانی نگران به او می نگریست. حتی میشد گفت در نگاهش چیزی فراتر از نگرانی موج میزند
لارا سمت راست پدرش نشست و درحالی که می گریست صورت او را نوازش کرد، موهای طلایی‌اش را کنار زد تا چشمانش را آزار ندهد و از بین گریه‌اش گفت– ..پدرجون چی شده؟.. مریض شدین؟ چرا پزشک خبر نکردین؟..
نیکولاس پاسخی به او نداد و درعوض لبخند زد. اگرچه بسیار بی‌رمق بنظر می رسید ولی برعکس لارا و آرگوت، کوچکترین نگرانی در صورت خود نداشت. لارا باره دیگر به آرگوت نگریست و از او پرسید– ..عمو ارگوت بابام چش شده؟.. اون که تموم روز حالش خوب بود..
آرگوت لحظه‌ای لب زد تا چیزی بگوید ولی درنهایت سکوت کردو سرش را به زیر افکند. از جایش برخاست و بسوی پنجره برگشت تا با آنها رو در رو نشود.
نیکولاس– من چیزیم نیست لارا..
متوجه شد که پدرش درحال پایین کشیدن آستین دست راستش است و از آنجایی که بخاطر ضعفش به کندی اینکار را میکرد لارا توانست لحظه‌ای زخم عمیق و ملتهب روی مچ دست او را ببیند. دو حفره‌ بافاصله‌ی کم درست روی شاهرگش دیده میشد! چنان تاریک و ظلمانی بنظر می رسیدند که دیدنشان مو به تن لارا راست کرد! بااینکه سر حفره‌ها باز بود و حاله‌ای کبودرنگ اطرافشان را فراگرفته بود بااینحال هیچ خونی از درونشان نمی چکید و بسیار قدیمی بنظر می رسیدند
لارا که با دیدن آن زخم‌ها دلش ضعف رفته بود و وحشت زده به دست پدرش می نگریست نالید– وای… بابا… دستتون چی شده.. درد میکنه؟؟..
نیکولاس مصرانه آستینش را پایین کشید و به چشمان لارا نگریست:
نیکولاس– بهت گفتم چیزی نیست عزیزم، درد نداره!.. یه کاری برام میکنی؟..
لارا بلافاصله گفت– بله! پزشکو بیارم؟؟
نیکولاس باره دیگر به او لبخند زد. سعی داشت خیال او را راحت کند چراکه میدید لارا با تماشای وضعیت پدرش چطور سرگشته و حیران شده
نیکولاس– نه دخترم، نیازی به پزشک نیست. میتونی برام یکم خوراکی بیاری؟..
لارا– ..خوراکی؟؟ ولی بابا..
نیکولاس حرف او را قطع کردو گفت– برو برام میوه بیار، انار و پرتقال.. بیا اینجا و اونارو برام پوست بگیر، اینکارو برای بابا میکنی؟ میخوام از دستای خوشگل دخترم بخورم..
ابتدا محکم پدرش را دراغوش گرفت و چندین مرتبه او را بوسید سپس درحالی که اشکاهایش را پاک میکرد برخاست و باعجله بسوی در رفت.
نیکولاس– لارا به کسی چیزی نگو باشه؟
صدایش از بغض لرزید و به پدرش اطمینان داد– چشم بابا.. زود برمیگردم..
از اتاق که خارج شد تا آشپزخانه یکسره دوید، قلبش از تماشای ضعف و رنج پدرش در سینه می سوخت!
ظرفی از میوه زیر بغلش زدو سعی کرد بدون جلب توجه برگردد. وقتی باره دیگر وارد اتاق پدرش شد آرگوت سمت چپ او روی کاناپه نشسته بود و نیکولاس دست او را در دست داشت! نگاهی مردد به چهره‌ی مغموم آرگوت انداخت و سپس در را پشت سرش بست. پدر که تا آن لحظه چشمانش را بسته بود نگاهی به لارا انداخت و لبخند زد. سپس درحالی که به او اشاره میزد سمت دیگرش بنشیند گفت– اومدی؟ بیا اینجا عزیزم..
لارا کنار پدرش نشست و درحالی که چشمان خسته‌ی او را زیرنظر داشت پرسید– هنوز درد میکنه؟..
نیکولاس– من که دردی حس نمیکنم..
لارا مشغول پوست گرفتن میوه شدو اصرار کرد–.. دستتون درد نمیکنه؟.. باباجون آخه چی شده؟..
نیکولاس با لحنی اطمینان بخش و صدایی آرام پاسخ داد– فقط یه ضعف سطحیه، از دست دخترم میوه بخورم خوبه خوب میشه..
لارا نگاه کوتاهی به دستان درهم قفل شده‌ی پدرش و آرگوت انداخت و با تردید پرسید– اگه چیز مهمی نیست پس چرا عمو آرگوت اینقدر ناراحته؟
نیکولاس نگاهی با آرگوت ردوبدل کردو گفت– آرگوت همیشه زیادی شلوغش میکنه، تو نگران نباش..
آرگوت تمام مدت در سکوتی زجرآور به نیکولاس می نگریست و هرازگاهی دست او را با محبت میفشرد. لارا میوه‌ها را به دقت پوست گرفت و در دهان پدرش گذاشت. تلاش میکرد بیش از این کنجکاوی نکند ولی گاهی ناخواسته به مچ دست پدرش چشم میدوخت، درنهایت طاقت نیاورد و با تردید پرسید– مامان خبر داره؟.. از اون زخم..
نیکولاس با تاکید گفت– لارا مادرت بارداره مبادا بهش چیزی بگی..
لارا بلافاصله گفت– نه نه! اگه شما نخواین به هیچکس نمیگم..
نیکولاس چندلحظه‌ای به او نگریست و سپس با لحنی تحسین آمیز گفت– این باید بین ما بمونه، من به تو اعتماد دارم
لارا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو سپس پرسید– نباید چیزی دراینباره از شما بپرسم؟
وقتی این سوال را پرسید درواقع نگاهش به آرگوت بود. عجیب بود که حس میکرد سکوت او از روی شرمساری‌ست! بعلاوه بخاطر داشت که او با نگرانی به پدرش گفته بود از اینکه زیاده روی کرده متاسف است، بااینحال لارا آنقدر وابستگی و اطمینان مابین پدرش و آرگوت می دید که باور نمیکرد او بتواند ب پدرش اسیب برساند! اصلا چرا باید چنین کاری میکرد؟
نیکولاس– نه دخترم، نباید بپرسی
لارا آهی کشید و گفت– چشم..
غنچه‌ی سرخی از انار جدا کردو بسوی آرگوت گرفت– بفرمایید عمو آرگوت..
اکنون که نیکولاس رفته رفته بهتر میشد، تماشای آرگوت در آن حالت غمگین بسیار سخت بود! اگرچه لارا نمیدانست راز بین آنها چیست ولی آنقدر هردو را دوست داشت که باعث شود اصلا به این مسائل فکر نکند.
آرگوت لبخندی تصنعی به او تحویل دادو زیرلب گفت– نمیخورم عزیزم..
هنوز نگاهش را از آرگوت نگرفته بود که نیکولاس دست آزادش را بلند کردو با محبت بر گیسوان دخترش کشید
نیکولاس–.. پس قراره فردا شب دختر قشنگمو درحال رقص ببینم..
یادآوری نیکولاس باعث شد لحظه‌ای استرس در درونش بلولد. سرش را پایین گرفت و به میوه‌ها خیره ماند
نیکولاس– مادرت و عمو آرگوت به من گفتن که تو درباره‌ی شاهزاده کرالن تردید داری..
بدون اینکه سرش را بلند کند گفت– تردید نیست بابا، من دلم نمیخواد باایشون ازدواج کنم
پدرش درواقع تنها امید او برای رد این وصلت بود، وگرنه بقیه بطور مستقیم اعلام کرده بودند که از تصمیمش حمایت نخواهند کرد!
نیکولاس درحالی که گونه‌ی او را نوازش می کرد بالحنی اطمینان بخش گفت– تو بقدر کافی کرالن رو نمیشناسی، حتی اگه پادشاه آینده‌ی این کشور نبود من بازم تاییدش میکردم. اون پسر محجوب و باوقاریه
آرام لپ لارا را کشید و ادامه داد– بعلاوه فکر میکنم اونقدری خوش قیافه هست که دخترارو راضی کنه نه؟
لارا آهی کشید و با لب و لوچه‌ی آویزان گفت– بله هست ولی بابا من و ایشون همیشه همدیگرو به چشم دوست دیدیم! من اصلا آمادگی ازدواج رو ندارم آخه مگه چند سالمه؟..
نیکولاس خود را روی مبل بالا کشید و آرام خندید.
نیکولاس– دخترم سخت نگیر، این فقط یه جشنه نه مراسم ازدواج! هنوز برای تصمیم گیری خیلی زوده
نباید بحث میکرد، او رضایت و خوشحالی خانواده‌اش را به خودش ترجیح میداد. اگر آنها میخواستند خانواده‌ی ملکه باشند، او اینکار را برایشان انجام میداد! زیرلب چشمی گفت و سپس سکوت کرد.
مدتی درسکوت گذشت و او متوجه بود که نیکولاس به صورتش می نگرد. فهمیده بود لارا برای این وصلت رضایت ندارد
لارا– مامان بهم گفت… از عمو آرگوت خواهش کنم با من پیانو تمرین کنه..
نیکولاس از این حرف او استقبال کردو گفت– فکر خوبیه، ممنون میشم این کوه یخو از اتاقم ببری بیرون لارا!
تازه آنلحظه حرف او باعث شد لبخند محوی برچهره‌ی ارگوت بنشیند. نیکولاس دست او را رها کردو ضربه‌ای به بازویش زد— یالا دیگه، میبینی که حالم خوبه
بلاخره چند لحظه بعد آرگوت و به دنبالش لارا با اکراه از جا برخاستند. نیکولاس گفت برای استراحت به تخت می رود و آن دو نیز در کنار هم از اتاق خارج شدند. وقتی مسیر رسیدن به محل تمرین را می پیمودند آرگوت همچنان غرق در افکار خود بود و چیزی نمی گفت. لارا چندین بار دزدانه به نیمرخ او نگریست، غمگین بود! وقتی او را اینطور می دید نگران میشد که مبادا زخم دست پدرش مشکلی جدی باشد
از راهرو گذشتند و وارد سالن بزرگ و مجللی شدند که مخصوص برگزاری ضیافت رقص بود و پیانوی سفیدرنگ زیبایی آنجا قرار داشت. آرگوت کتابچه‌ی نُت را برداشت و همانطور که قطعه‌ی مناسبی را برای تمرین انتخاب میکرد– بشین پشت پیانو..
بی سروصدا تبعیت کرد و روی صندلی سفید مخصوص پیانو نشست. نگاهی به دکمه‌های ردیف هم قرارگرفته انداخت و بلافاصله بغض کرد. او چرا از پیانو بیزار بود؟ موسیقی کلید‌های شیک و براق این دستگاه او را به یاد زندگی بی روحش می انداخت. لارا یک زندانی بود که از کودکی با موسیقی پیانو بزرگ شد. او هیچ چیز این زندگی مجلل را نمیخواست و تک تک روزهایش به او تحمیل شده بود.
آرگوت صفحه‌ای را باز کردو همانطور که آن را پیش روی لارا می گذاشت گفت– تو همه چیزو بلدی، میدونم که از روی بی‌دقتی خراب میکنی. حالا اینو شروع کن..
نگاهی به نت‌ها انداخت و زمزمه کرد– چشم..
آرگوت پشت سر او ایستاده بود و در سکوت حرکت انگشتان او را زیرنظر داشت. لارا میتوانست آن قطعه را بنوازد، درواقع نواختن برای او آسان بود ولی آنچه ادامه‌ی کار را سخت میکرد گوش دادن به موسیقی غمناک پیانو بود. به یک دقیقه نرسیده آنقدر دلش می گرفت که دیگر نمیخواست ادامه دهد..
آرگوت– دقت کن
درحالی که مشغول نواختن بود با تردید پرسید– عمو آرگوت.. بابا مریضی بدی گرفته؟..
آرگوت لحظه‌ای مکث کردو سپس پاسخ داد– نه لارا اون مریض نیست
اگرچه هنوز نگران پدرش بود ولی دیگر چیزی نپرسید. میدانست آرگوت هیچ وقت به او دروغ نخواهد گفت و بعلاوه او قول داده بود دراینباره کنجکاوی نکند.
لحظه‌ای دست از نواختن برداشت. با سینه‌ی سنگین نفسش را بیرون داد تصاویری مبهم از جشن فرداشب درمقابل دیگانش ظاهر شدند. جداً زندگی او قرار بود اینطور پیش برود؟ چرا هیچکس نمی فهمید هیچکدام این پیشامدها خواسته‌ی او نیست! لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو بدون اینکه بسوی آرگوت برگردد گفت– من نمیخوام با شاهزاده کرالن تنها بمونم..
صدایش از بغض لرزید و ادامه داد– عمو ارگوت نمیخوام باهاش درباره‌ی ازدواج حرف بزنم.. نمیخوام با هیچکس درباره‌ی ازدواج حرف بزنم!..
آرگوت نفس عمیقی کشید و گفت– فقط ادامه بده لارا
از حرف ارگوت تبعیت کردو نواختن را از سر گرفت، نت ها غمناک بودند و مدام او را غمگین‌تر می کردند. بغضش را قورت دادو سعی کرد دقت کند ولی میدانست تمرکزش را از دست داده..
دسته‌ای از گیسوان سیاه معطر آرگوت سمت راست شانه‌اش ریخت و انگشتانش با ظرافت روی انگشتان لارا نشست تا اشتباهات اورا اصلاح کند
آرگوت حرکت دستان او را هدایت میکرد و نکاتی را به او می گفت و لارا اصلا به انها توجه نداشت. حالا که آرگوت آنقدر به او نزدیک بود و آنقدر بوی خوبی میداد او دلتنگتر و غمگین‌تر از پیش شده بود
آرگوت– لارا حواست به من باشه
همانطور که نشسته بود بسوی آرگوت چرخید و بازوانش را دور گردن او انداخت. لحظه‌ای تمام قول و قرارهایش را از یاد برد و او را با تمام توان درآغوش گرفت..

**************
صبح روز بعد مادرش زودتر از بقیه‌ی اوقات او را بیدار کرد. از او خواست به حمام برود و لارا هم در آن خلوت یک دل سیر گریه کرد. پس میخواستند او را برای اینکه مورد پسند شاهزاده کرالن قرار بگیرد خوب آراسته کنند!
وقتی از حمام برگشت خدمتکاران صبحانه را در اتاقش حاضر کرده بودند و مادرش درحال چیدن لوازم آرایشی روی میزش بود، پیش از این او حق نداشت صورتش را آرایش کند!
درحالی که ماتم زده به وسایل روی میز می نگریست سعی کرد چند قاشقی حلیم بخورد. لیندا بسوی او آمدو همانطور که درمقابلش می نشست گفت– یکم عجله کن دخترم، پدرت گفت رأس ساعت هشت باید حرکت کنیم.. اگه به موقع راه بیفتیم احتمالا عصر به قصر پادشاه می رسیم..
مادرش مثل سابق مهربان شده بود و بنظر میرسید کدورت چند روز پیش را فراموش کرده. بعلاوه لارا آنقدری حرف‌گوش کن شده بود که نیازی به هیچ نوع بداخلاقی نباشد! چندقاشقی را به زحمت قورت دادو ناخوداگاه چشمانش به میزصبحانه دوخته شد. استراس داشت! لیندا دستش را بسوی او دراز کردو با حالتی نوازشگرانه بر شانه‌اش گذاشت:
لیندا– چی شده عزیزم؟
لارا به صورت مهربان مادرش نگریست و درحالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت– من میترسم مامان!
لیندا از جا برخاست و میز را دور زد، به او رسید و بوسه‌ای برروی موهایش زد سپس بالحنی اطمینان بخش گفت– لارا میدونم چه احساسی داری منم مثل تو این دورانو گذروندم! ولی تو دیگه بزرگ شدی و باید وارد چنین اجتماعاتی بشی، عزیزم ما همیشه کنارت هستیم و راهنماییت میکنیم… بعلاوه حالا میدونی وقت چیه؟
صورت لارا را بسوی خود چرخاند و درحالی که لبخند پررنگی به لب داشت گفت– خیاطای عمو آرگوت دیشب کلی لباس آوردن تا چیزی رو که میخوای برای امشب بپوشی انتخاب کنی. اوه لارا باید اونارو ببینی حرف ندارن!
تعجبی نداشت! آرگوت یک تاجر سرشناس درزمینه‌ی پارچه و لباس بود و بهترین خیاطان دراختیار او بودند. قطعاً آنها تصمیم داشتند در جشن امشب از لارا یک ستاره بسازند! علیرغم اشتیاقی که پدرخوانده و پدرومادرش برای این مراحل داشتند لارا دلش نمیخواست حتی نگاهی به آن لباسها بیندازد!
از انجایی که دیگر اشتهایی برای خوردن نداشت به اصرار مادرش برخاست تا برای انتخاب لباس بروند. از راه‌پله‌ی سنگی و باشکوه قصر پایین رفتند در سالن طبقه‌ی پایین با تعداد زیادی خیاط مواجه شدند که از گردن همگی متری آویزان بود!
لباسهای زیادی آویخته بر مانکن‌های فلزی و چوبی جایاجای سالن به چشم میخورد، ابریشم‌های خوش رنگ و مدلهایی پوشیده با حریر و جواهر که با ظرافت دوخته شده بودند.
آرگوت که تا آن لحظه مشغول گفتوگو با دو خیاط بود پس از دیدن آنها خیاطان را مرخص کردو بسویشان آمد.
آه که با آن قدوقامت بلند و صورت جذاب چقدر تماشایش وسوسه کننده بود!
آرگوت– صبح بخیر، منتظرتون بودم
لیندا که بنظر می رسید بیشتر از لارا برای انتخاب لباس ذوق زده است گفت– اوه عذرمیخوام، لارا رفته بود به حمام!
هرسه درکنارهم شروع کردند به قدم زدن و برسی لباسها، لیندا و آرگوت معتقد بودند بهتر است لباسی به رنگ کِرِم و طلایی انتخاب کند چراکه این رنگها همخوانی زیبایی با گیسوان طلاگون و پوست روشنش داشت. لارا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو چیزی نگفت، دلش از آنهمه ریخت و پاش گرفته بود! آنها به او گفتند جشن امشب فقط یک آشنایی‌ست درحالی که این همه وسواس برای جشن نامزدی هم زیادی بنظر می رسید!
چندین پیراهن طلایی و صورتی روشن نشانش دادند که همه پوشیده از حریر و جواهرات براق بودند، لارا از تصور اینکه خانواده‌اش میخواهند او را بااین لباسهای زیبا در آغوش شاهزاده کرالن ببینند به حد مرگ عصبی شد!
درنهایت چشمش به لباسی آنسوی سالن خورد. طلایی رنگ و ساده که بنظر می رسید از مجموعه‌ی شیک آرگوت کنار گذاشته شده‌ است. اگر آنها از آن لباس خوششان نمی آمد، پس او همان را میخواست!
مسیرش را بسوی آن لباس کج کردو گفت– اونو میخوام..
انتخابش باعث شد آرگوت و لیندا چندلحظه‌ای سکوت کنند و سپس آرگوت درحالی که سعی داشت لحنی قانع کننده داشته باشد گفت– عزیزم اگه از طلایی و صورتی خوشت نیومد میتونی اون آبیا رو امتحان کنی، مطمئنم خیلی بهت میان… یا اون سبزه..
لیندا حرف ارگوت را تایید کرد– اوه اره دخترم اون سبزه به چشمات میاد چطوره یبار بپوشیش؟.. اخه اینجا کلی لباس بهتر هست!..
لارا آه پردردی کشید و آهسته گفت– مگه این یکی چشه؟..
لیندا با لحنی که سعی داشت باعث ناراحتی لارا نشود گفت– راستش عزیزدلم اون لباس برای مهمونی پادشاه یکم زیادی ساده‌ست..
لارا سرش را پایین گرفت– پس چرا گفتین خودم میتونم انتخاب کنم؟..
این حرفش باعث شد آن دو سکوت کنند و دیگر به بحث ادامه ندهند. واضح بود که نمی خواستند اضطراب و ناراحتی او را برای امشب بیشتر کنند…
پچ پچ کوتاهی بین لیندا و آرگوت صورت گرفتو سپس مادرش سعی کرد موضوع لباس را فراموش کند. دست لارا را گرفت و به او لبخند زد
لیندا– خیله خب حالا بیا بریم لباس مرتبی بپوش تا حرکت کنیم. عمو آرگوت وسایل مربوط به امشبو با خودش میاره..
مادرش لباسی مناسب سفر چند ساعته به او پوشاند و موهایش را پشت سرش بست. سپس اشاره‌ای به لوازم آرایشی کردو با اشتیاق گفت– دیگه اونقدری بزرگ شدی که از اینا استفاده کنی نه؟
مدام سعی داشت لارا را سرحال بیاورد ولی تک تک حرکاتش باعث میشد او بیشتر روحیه‌اش را از دست بدهد. بعلاوه بچشم میدید که مادرش چقدر حواسش به اوست تا خلاء عاطفی نداشته باشد و هیچ کجای این ماجرا احساس تنهایی نکند. نگاهی به صورت دلسوز مادرش انداخت و گفت– نمیشه اینکارو نکنیم؟.. حوصلشو ندارم مامان..
لبخند برلب مادرش خشکید و لحظه‌ای غم لارا در صورتش متجلی شد. بااینحال خیلی زود خود را جمعو جور کرد و با خنده گفت– الان واقعا احتیاجی به اینکارا نیست به هرحال قراره چند ساعتی تو راه باشیم.. خب دیگه پس بیا راه بیفتیم
پس از آماده شدن باره دیگر از راه پله گذشتند، وقتی از طبقه‌ی پایین به سمت خروجی می رفتند چشمانش را به اطراف چرخاندو دنبال ارگوت گشت ولی او انجا نبود. مستخدمین آنها را تا محل استقرار دروشکه ها همراهی کردند. لرد نیکولاس از اعیانی‌ترین کالسکه ها و اسبهایش برای رفتن به این ضیافت استفاده کرده بود و آنطور که لارا می دید صد سرباز سواره نیز برای تشریفات آنها را همراهی می کردند.
لارا نگاهی به شلوغی سرگیجه اور حیاط وسیع قصر انداخت و درحالی که کنار مادرش قدم میزد پرسید– با دوتا کالسکه میریم؟ چرا؟
دیگر به یکی از دروشکه‌ها رسیده بودند. خدمتکاری در دروشکه را گشود و لیندا همانطور که برای بالا رفتن از پله‌ی کالسکه به دخترش کمک میکرد گفت– اره، پدرت گفت بهتره این مسیرو با دوستت بگذرونی و یکم سرحال باشی..
لارا– دوستم؟
وارد اتاقک شیک و مجلل کالسکه شد و به محض نشستن پسرنوجوانی را روی صندلی مقابل دید.
لارا– ماروین!!
ماروین (ℳarvin) پسر یازده ساله‌ی یکی از صمیمی‌ترین دوستان پدرش، لُرد هکتور بود. خانواده‌های انها از زمانی که لارا بخاطر می آورد باهم رفت و آمد نزدیکی داشتند و ماروین برای او مانند یک برادر عزیز بود.
لارا– تو اینجا چیکار میکنی؟! پدرو مادرتم اومدن؟؟..
ماروین که بالاپوش ابریشمی تیره‌ای با حاشیه‌های نقره‌ای به تن داشتن و پاهایش را آقامنشانه روی هم انداخته بود با آن چشمان کشیده‌ی مغرورش نگاه چپی به لارا انداخت و گفت– میبینی چطور منو گرفتار کردی دوشیزه لارا؟ من الان باید تو تخت خوابم می بودم!..
لارا دراوج آشفتگی و ناراحتی از حرف او خنده‌اش گرفت. او نمیتوانست در جوار ماروین باشد و احساس سبکی نکند! دروشکه ها حرکت کردند و بخاطر چرخش چرخها مجبور شدند کمی بلندتر صحبت کنند.
لارا فرصت را مناسب دیدو از ماروین پرسید– پادشاه شمارو برای تولد ولیعد دعوت کرده یا چیزه دیگه؟..
ماروین دستمال دور گردنش را کمی آزاد کردو پاسخ داد– تولد؟ ولی من شنیده بودم که قراره تورو شوهر بدن! اینجوری گولت زدن؟
لارا پوفی کشیدو روی صندلی وا رفت. پس همانطور که فکرش را می کرد خیلی از اشراف از قضیه آشنایی او و شاهزاده باخبر بودند. درحالی که سایه‌ی ناامیدی باره دیگر برچهره‌اش نشسته بود باصدایی خفه گفت– پس اونا حسابی برنامه ریزی کردن..
ماروین لحظه‌ای موزیانه پوزخند زدو یک تای ابرویش را بالا انداخت:
ماروین– اره منم فکر میکنم کرالن داره حیف میشه!
لارا نتوانست به شوخی او لبخند نزند! سرش را به راست مایل کردو رو به ماروین با دلخوری گفت– اوه ماروین تو مثلا دوسته منی نه؟ یه لحظه بهش فکر کن! ملکه شدن فاجعه‌ست!..
ماروین بازوانش را درهم قفل کرد و درحالی که نگاه سنگینی به لارا می انداخت کمی روی صندلی جا به جا شد. ظاهره حرکات او از همین حالا درست شبیه یک لرد بود بااینحال درواقع مدام داشت سر به سر لارا می گذاشت:
ماروین– اگه ۳-۴ سال دیگه صبر میکردی خودم میگرفتمت، اما گویا خانوادت احتمال میدن تااون موقع دیگه کاملا بترشی!
لارا لحظه‌ای به ماروین خیره ماندو سپس زد زیر خنده!
لارا– پس تو اونموقع ازم درخواست ازدواج میکردی..
ماروین دستی درموهای قهوه‌ای تیره‌ی خود کشید و مغرورانه گفت– اره. هرچند که ریختی نداری!
لارا که هنوز می خندید گفت– چه اهمیتی داره؟ تو به اندازه‌ی هردومون جذابی نه؟..
لبخند کجی برلب ماروین نشست و به او چشمک زد– خیلی بافهم و شعوری.
لارا که بخاطر گستاخی او هم حرص میخورد هم هنوز می خندید آینه‌ی جیبی‌اش را بسوی او پرت کرد! ماروین دستانش را درمقابل خود سپر کردو گفت– هی هی چته هنوز که ملکه نشدی! درضمن اصلا فکرشم نکن وقتی ملکه شدی بهت تعظیم کنم دخترکه بی ریخت..
لارا نوار آویزان جلوی چشمش را پشت گوشش فرستادو درحالی که هنوز لبخند از صورتش پاک نشده بود گفت– من نمیخوام ملکه بشم..
و بطرز احمقانه‌ای وسط خنده‌اش به گریه افتاد! از شب گذشته تاکنون بیش از حد همه چیز رنگ جدی به خودش گرفته بود و او بااینکه ظاهراً می خندید حس می کرد به بن‌بست رسیده است!
پیشانی ماروین چین خوردو باحالتی که گویی به چیز ناخوشایندی می نگرد به پشتی صندلی چرمی کالسکه تکیه زد– نگاش کن!.. اخه چرا گریه میکنی؟!
لارا از میان هق هق کردنش با حرص گفت– ماروین اگه مثل بقیه الان نصیحتم کنی ..و از..از خوبیای اون شاهزاده‌ی پیزوری بگی میکوبم تو سرت!..
چشمان ماروین لحظه‌ای در حدقه گرد شدو سپس پقی زد زیر خنده! پلکهایش برهم افتاد، دندانهای سفید مرتبش را بیرون انداختو خنده‌ی خوش آهنگش سوار بر آن صدای دورگه‌ در فضای دنج دروشکه پیچید:
ماروین– پیزوری؟!..تو الان به شاهزاده کرالن گفتی پیزوری؟ اخه این کلمه رو از کجا یاد گرفتی دوشیزه لارای همه‌چی تموم؟!..
لارا فین فین کنان به او غر زد–.. اوه خدایا اینقدر بهم نخند من اعصابم خورده!..
ماروین ضربه‌ای به پشانی خود زدو چند ثانیه‌ای طول کشید تا خندیدن را تمام کند. لارا هنوز هق هق گریه می کرد، این ماروین بود! می توانست در حضور او بلند بخندد، گریه کند، فین کندو دماغش را بگیرد، میتوانست درحضور او ناسزا بگوید و میتوانست هروقت که میخواهد او را بزند! لارا جز عشقش به آرگوت، هیچ راز مخفی نزد ماروین نداشت.
مدتی گذشت و سپس ماروین پوفی کشید– لارا بسه دیگه اینقد دماغتو بالا نکش حالمونو بهم زدی!
لارا باره دیگر در دستمال جیبی‌اش فین کردو گفت– تو نمیفهمی!.. نمیفهمی من چقدر بدبختم!.. تو! توی عوضی هرکاری که بخوای تو زندگیت میکنی اونوقت من همش باید به میل دیگران راه برم..
ماروین پاهای بلندش را دراز کردو آنها را سمت راست صندلی لارا روی هم انداخت. خمیازه‌ای کشید و سپس گفت– حالا اینکه تو بدبختی هم افتاد گردن من؟
لارا بی هدف نگاه غصه‌داری به چکمه‌های خوش دوخت چرمی ماروین انداخت و گفت– برای تو هم اصلا مهم نیست نه؟.. اگه من ملکه بشم…
ماروین حرف او را برید– اره وقتی ملکه بشی دیگه کسی نیست که بزنه تو سروکله‌م! خب این کجاش بده؟!..
لارا آهی کشید دستش را بسوی او دراز کرد–.. یه دستمال تمیز داری؟..
ماروین درحالی که باهمان حالت لم داده به سختی دستمالی از جیب شلوار خود بیرون می کشید اشاره‌ای به بینی لارا کردو گفت– مگه اون تو چقد چیز جا میشه؟! دختر یکم تو دل برو باش ناسلامتی قراره ملکه بشی..
لارا دستمال تمیز را از ماروین گرفت و همانطور که بینی‌اش را تمیز میکرد گفت– من نمیخوام ملکه بشم!.. کاش میتونستم مثل مادر تو زندگی کنم..
مادر ماروین یک اشراف زاده نبود، درواقع او شگفت‌انگیزترین انسانی محسوب میشد که لارا می شناخت! زنی که از کودکی در طبیعت وحشی رشد کرده بود و خود را نگهبان جنگل می نامید. او با گرگهای عظیم‌الجسه رفاقت میکرد و از اجتماعات انسانی بیزار بود. بانویی آزادو شجاع که لارا همیشه با حسرت درباره‌ی او حرف میزد!
ماروین چشمانش را درقاب چرخاندو گفت– مامان برای جشن نیومد، گفت تو جنگل درگیر مشکلاتی شده و باید به اونا رسیدگی کنه
لارا آه حسرت باری کشید– دلم براش خیلی تنگ شده… ماروین، مادرت واقعا میتونه با حیوونا حرف بزنه؟
ماروین با ارامش پلک برهم گذاشت و گفت– اینطور بنظر میرسه که واقعا اینکارو میکنه!
لارا که اکنون گریه را از یاد برده بود باره دیگر پرسید– اون به تو یاد نمیده چطور با حیوونا دوست شی؟
ماروین سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادوگفت– ابداً. میگه اینچیزا یاد دادنی نیست، خودت باید درکش کنی!
مدتی در سکوت گذشت و افکار لارا حوالی زندگی در جنگل می چرخید.
ماروین– چیه؟ حالا هوس کردی با حیوونا حرف بزنی؟
لارا به پوست برنزی و ترکیب جذاب صورت ماروین که شباهت زیادی به چهره‌ی پدرش هکتور داشت نگریست و گفت– به این فکر میکردم که زندگی تو جنگل خیلی بهتر از ملکه شدنه..
ماروین درحالی که چرت میزد گفت– اوهوم. آرزومه که مثل مامان سوار یه گرگ بشم اونا خیلی سریعن.. میدونی؟ مامانمو که میبینم کیف میکنم!
لارا سرش را پایین گرفت و شروع کرد به ور رفتن با انگشتانش. مدتی درسکوت گذشت تااینکه ماروین با صدایی آرام و لحنی عاری از هرگونه تمسخر گفت– لارا ؟
لارا بدون اینکه به او بنگرد زمزمه کرد– ..هوم؟..
ماروین– دلم برات تنگ میشه.. وقتی با کرالن ازدواج کنی..
لارا سرش را به طرفین تکان دادو آهسته گفت– من با اون ازدواج نمیکنم..
ماروین لبخند زد– پس چیکار میکنی؟.. فرار؟
لارا شانه‌ای بالا انداخت و با غصه گفت– بد فکری نیست.
ماروین– مشکلت چیه؟ پای کس دیگه درمیونه؟
لارا سکوت کردو پاسخی نداد. میدانست که ماروین قابل اعتماد است ولی بازهم به زبان آورد این حقیقت راحت نبود!
ماروین که متوجه سکوت معنادار لارا شده بود بدون اینکه واکنش خاصی نشان دهد با ارامش پرسید– اون کیه؟
لحظه‌ای لبخند زدو به شوخی گفت– نکنه واقعا عاشق من شدی؟

لارا نیز متقابلا بخاطر حرف او لبخند زدو نگاهش را به پنجره‌ی کوچک کالسکه دوخت که مناظر سرسبز طبیعت با سرعت از پشتش می گریختند.
ماروین نفس عمیقی کشید و بیشتر در چرتش فرو رفت– اشکالی نداره، مجبور نیستی بگی اون کیه..
لارا آب دهانش را قورت داد، تردید را کنار گذاشت و گفت– اون عمو آرگوته..
بنظر می رسید ماروین ابتدا فکر کرده اشتباه شنیده چراکه پرسید – کی؟
لارا به او نگریست و باره دیگر گفت– آرگوت.
چشمان کشیده‌ی ماروین که تاکنون با ارامش بسته بود ناگهان گشوده شدو ثانیه‌ای بر لارا خیره ماند. خودش را بر پشتی صندلی بالا کشید و پاهایش را جمع کرد
ماروین– داری مسخره بازی درمیاری؟!
لارا سرش را پایین گرفت و پاسخی نداد.
ماروین– لارا تو میخوای با پدرخوانده‌ت ازدواج کنی؟!
لارا پلکهایش را برهم فشرد و صورتش از ناراحتی درهم رفت.
لارا– خواهش میکنم ماروین مثل بقیه نباش..
ماروین اهی کشید و کمی بسوی او خیز برداشت، بازویش را لمس کردو با لحنی جدی گفت– درسته که آرگوت خیلی جوان و جذاب بنظر میرسه ولی به هرحال..
لارا متقابلا به چشمان او نگریست و سرش را به طرفین تکان داد– قسم میخورم که بخاطر قیافه‌ش نیست! اون صورت فرشته‌هارو داره ولی مطمئنم احساسم بخاطر این نیست، من خودشو دوست دارم ماروین!
ماروین درحالی که سعی داشت او را از اشتباه درآورد تاکید کرد– ولی دوست داشتن با ازدواج فرق داره لارا! وقتی میگی ازدواج یعنی میخوای باهاش بخوابی و بچه‌شو بدنیا بیاری! با کسی که تورو بزرگت کرده! تصورش حس افتضاحی بهت نمیده؟!
بنظر می رسید ماروین به واسطه‌ی صمیمیتی که با او دارد قصد کرده به روش مستقیم تری حقیقت را نشانش دهد، ولی این چیزی نبود که لارا قبلا فکرش را نکرده باشد!
سرش را پایین گرفت و آهسته گفت– نه.. حس افتضاحی بهم نمیده..
ماروین برای دومین بار در آن چند ساعت ضربه‌ای به پیشانی خود زدو روی صندلی وا رفت. اینبار بنظر می رسید او واقعا شوکه شده!
ماروین– آرگوت خبر داره؟
لارا درحالی که با انگشت دستش ور می رفت گفت– من خرابکاری کردمو مامان و آرگوت فهمیدن
ماروین سرش را کج کرد– چه خرابکاری؟
لارا کمی سرخ شد و نتوانست پاسخی بدهد.
قبل از اینکه صحبت دیگری بینشان ردو بدل شود کالسکه ایستادو خدمتکاری در مقابل پنجره حاضر شد.
– بانو لیندا خواستن برای صرف نهار آماده بشید
از کالسکه پیاده شدند و بسوی بقیه رفتند. دو طرف جاده پوشیده از جنگل‌های سرسبز و زمین‌ چمن بود، خدمتکاران در محل دنجی بساط صرف نهار را برپا کرده بودند. لیندا مشغول سرپرستی فعالیتهای خدمتکاران بود و مردان گوشه‌ای ایستاده به گفتوگو می پرداختند. مرد ۳۵ساله‌ی درشت اندامی که سینه‌ی ستبر داشتو عضلات بازویش بسختی در آن لباس فاخر سلطنتی جا شده بودند درجوار پدرش و آرگوت ایستاده بود، او لرد هکتور پدر ماروین بود. لارا در کنار ماروین بسوی آنها قدم برداشت و آهسته گفت– عمو هکتور ناراحت نشد که مادرت نیومد؟
ماروین سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اون دوتا همیشه هوای همدیگرو دارن. تا به حال ندیدم بخاطر چیزی از هم دلخور بشن
به یک قدمی پدرانشان که رسیدند لارا به لرد هکتور ادای احترام کردو مؤدبانه گفت– روزبخیر عمو هکتور
هکتور که موهای بلند قهوه‌ای‌اش را پشت سر بسته بود و با آن چشمان کشیده و استخوان بندی صورت بسیار جذاب بنظر می رسید لبخند گرمی به روی او زدو گفت– روزبخیر لارا، امیدوارم پسرم تو این مسیر پرحرفی نکرده باشه
ماروین ابرویی بالا انداخت و رو به پدرش گفت– اخه من کی پرحرفی کردم!
هکتور رویش را به نیکولاس کردو گفت– نیک اون تموم مسیر سابجیک تا رایولا رو داشت نقشه می کشید چطور لارا رو از ازدواج منصرف کنه!
لارا نگاه متعجبی به نیمرخ ماروین انداخت و گفت– واقعا؟!..
ماروین بدون اینکه پاسخی به لارا بدهد خطاب به آنان گفت– تو فکرش بودم، ولی گویا اصلا احتیاج نیست
حرف معنادار او باعث شد نیکولاس و آرگوت با حالت خاصی به لارا بنگرند. ماروین که کاملا حواسش به نگاه‌های خیره‌ی آنها بود اشاره‌ای به طبیعت سرسبز اطراف کرد و به لارا نگریست:
ماروین– بریم اون اطراف قدم بزنیم؟
لارا خسته از نگاه‌های سنگین نیکولاس و آرگوت، بلافاصله پذیرفت و با ماروین هم قدم شد. از جاده‌ی خاکی گذشتند و به لابه لای درختان وارد شدند، لارا که دامنش را کمی بالا گرفته بود تا زیر پایش نرود گفت– بهت نمیخورد بخوای منو از ازدواج منصرف کنی!
ماروین دستانش را در جیبش فرو برد و پرسید– نگفتی چیکار کردی که آرگوت فهمید
لارا چشمانش را در قاب چرخاند و درحالی که نگاهش به قدمهایش بود گفت– گمونم لباشو زیادی عمیق بوسیدم..
حرف او باعث شد ماروین لحظه‌ای بخندد و سری به نشانه‌ی تأسف تکان دهد. گرچه احساس لارا را درست نمی دانست ولی درحال حاضر صحبت دراینباره برایش نوعی تفریح شده بود!
ماروین– تاحالا خواستی قضیه رو از زوایه‌ی اون ببینی؟
لارا برای رد شدن از روی ریشه‌ی یک درخت بازوی ماروین را گرفت و گفت– منظورت چیه؟
ماروین شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ داد– حالا که تو بی چشم رویی و دوس داری با اون اینکارارو بکنی، هیچ فکر کردی ارگوت چه حسی داره؟ وقتی دخترخونده‌ش ازش لب میگیره.. شاید از نظر تو خوشایند باشه ولی برای اون وحشتناکه!
لارا آهی کشید و با ناراحتی گفت– من نمیخوام ناراحتش کنم ولی نمیدونم چجوری این وضعو تغییر بدم… ماروین تو..
نیمرخ آرام ماروین را از نظر گذراندو پرسید– بهم میگی چطور میشه نظر یه مردو جلب کرد؟..
ماروین نگاه سرزنشگرانه‌ای به او انداخت و لارا بدون اینکه به او فرصت حرف زدن دهد اضافه کرد– آرگوت منو به چشم دخترش میبینه برای همین نمیتونم به عنوان یه زن توجهشو جلب کنم… خب من نمیدونم چطور باید احساسشو عوض کنم! اوه ماروین بدجنس نباش..
ماروین– میخوای منو شریک جرمت کنی آره؟
لارا بسوی او چرخید و درمقابلش ایستاد تا مجبور شود بایستد.
لارا– مگه تو دوست من نیستی؟
ماروین پوفی کشید و چشمانش را درقاب چرخاند. همانطور که دستش را در جیبش فرو برده بود به درخت پشت سرش تکیه زدو رو به لارا گفت– اگه میخوای احساسش عوض شه باید تحریکش کنی..
اشاره‌ای به یقه و سینه‌ی لارا کردو ادامه داد– باید بدنتو بیشتر بهش نشون بدی
لارا لحظه‌ای بفکر فرو رفت و سپس آهسته گفت– ولی اون قبلا بدنمو دیده، خودش منو میبرد حمام!
ماروین موزیانه پوزخند زدو با نگاهی به سینه‌ی او گفت– چیزی که الان هستی با ۷-۸ سال پیش فرق داره. لباسای باز بپوش که اونارو بیشتر ببینه.. گاهی آرایش کن، به خودت عطر بزن و موهاتو باز بذار.. جای فین فین کردن، یکم دلبری یاد بگیر!
لارا آهی کشید و با لبو لوچه‌ی اویزان گفت– واقعا فکر میکنی اینکارا تاثیر داره؟.. اخه آرگوت مرد خیلی باادب و محجوبیه..
یکی از همان لبخندهای کج جذاب روی صورت ماروین نشست و درحالی که نگاهش را از صورت لارا به سمت دیگری می کشید گفت– شاید ظاهراً اینجوری بنظر برسه، ولی اون چیزی که تو شلوار مرداست حجب و حیا سرش نمیشه
ماروین حرف بی‌شرمانه‌ای زده بود و لابد او باید از شنیدنش خجالت می کشید ولی برعکس خنده‌اش گرفت. بنظر می رسید برعکس لارا، ماروین خیلی سریع مسیر رشد را طی می کند!
آرگوت– توصیه‌های فیلسوفانه‌ت تموم شد ماروین؟
لارا تقریباً از جا پرید و وقتی بسمت چپش برگشت آرگوت در پنج قدمی آنان ایستاده بود! بازوانش را درهم قفل کرده و با توجه به اخمی که برچهره داشت میشد فهمید حرفهایشان را شنیده. ولی او چطور اینقدر نزدیک شده بود و آنها اصلا متوجه نشدند؟!
لارا– اوه!… عمو آرگوت من..من..
لبش را گزید و سرش را پایین گرفت. خجالت کشیده بود! درمقابل دستپاچگی او ماروین فقط شانه‌ای بالا انداخت و خطاب به آرگوت گفت– اگه اونقدر بزرگ شده که باید ازدواج کنه، پس حق داره درباره‌ی اینچیزا بدونه
آرگوت با جدیت گفت– اگه سوالی داره باید از مادرش بپرسه. کی به تو گفته میتونی درباره‌ی این مسائل با یه دوشیزه حرف بزنی؟
لارا بلافاصله بازوی ماروین را گرفت و رو به آرگوت گفت– من ازش خواستم برام توضیح بده!.. آخه مگه چیه؟ فقط میخواستم بدونم چطور..
نگاهش بر صورت عبوث آرگوت خیره ماندو سکوت کرد. باز هم خراب کرده بود!
آرگوت– مگه تو به منو مادرت قول نداده بودی لارا؟
آرگوت سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و درحالی که سنگینی نگاهش قلب لارا را درسینه میفشرد گفت– این فکرای بیشرمانه یعنی چی؟ داری برای تحریک کردن پدرخوانده‌ت نقشه میکشی؟!
لحن تندش در گوش لارا زنگ زد و بلافاصله بغض کرد:
لارا–.. متاسفم…
ماروین که حواسش به او بودو میدید اشک در چشمش حلقه زده آهی از روی کلافگی کشید و رو به آرگوت گفت– خیله خب دیگه کافیه، من مسئولیتشو گردن میگیرم. اشتباه من بود نباید دربارش حرف میزدم..
آرگوت بدون اینکه اندکی از تندی لحنش کاسته شود گفت– اره، حالا بهم نشون دادید که دیگه تا آخر مسیر نباید تنهاتون بذارم. الانم با من راه بیفتید
لیندا آنقدری حواسش به لارا بود که بفهمد چیزی پیش آمده و دخترش ناگهان بیش از پیش غمگین شده، بااینحال آرگوت همانطور نزدیک او باقی ماندو مادرش هم فرصت پرسیدن سوال بیشتری را نیافت. حتی پس از صرف نهار و هنگام حرکت دوباره، ارگوت به دروشکه‌ی لارا و ماروین آمدو تا انتهای مسیر همراه آنان باقی ماند. تمام آن چند ساعت روی صندلی مقابلشان نشست و با چهره‌ای سرد مشغول مطالعه‌ی کتاب شد. سکوت سنگین بین آنان درنهایت آنقدر طولانی شد که ماروین سرش را سمت راست شانه‌ی لارا گذاشت و خیلی زود بخواب رفت.
مسیر را درست طبق زمان برنامه ریزی شده‌ی لرد نیکولاس پیمودند و اواخر عصر به قصر پادشاه رسیدند. حین عبور از حیاط وسیع و باشکوه قصر، لارا درحالی که مراقب بود با حرکتش ماروین را بدخواب نکند از پنجره‌ی دروشکه نگاهی به بیرون انداخت. همانطور که انتظار می رفت خدمه و نگهبانان با نظم در سراسر مسیر چیده شده بودند تا دروشکه‌های مجلل اشراف‌زادگان را با نهایت ادب و احترام به ورودی‌های قصر هدایت کنند
لارا قبلا هم به قصر پادشاه آمده بود ولی هیچ وقت مثل اکنون از دیدن فضای آنجا استرس نمی گرفت.
آب دهانش را مضطربانه قورت دادو به آرگوت نگریست..
«من نمیذارم تو بیفتی»
«اگه مسخرت کنن زبونشونو میبرم»
«من نمیذارم کسی تورو ناراحت کنه لارا»
«جای تو توی بغل عمو آرگوته»

نوشته رمان عشق اهریمن پارت۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن