آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق اهریمن پارت۳

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

زیرلب زمزمه کرد– عمو آرگوت..
ارگوت بدون اینکه نگاهش را از کتاب بگیرد آهسته گفت– نگران نباش لارا
چند دقیقه بعد کالسکه ایستادو ماروین هم بااکراه چشمانش را گشود. پس از پیاده شدن به خانواده‌یشان پیوستند و با تعدادی ملازم و پیشکار ارشد پادشاه مواجه شدند. آنان مهمانان ویژه‌ی پادشاه بودند و تعجبی نداشت اگر او پیشکار ارشدش را برای خوشامدگویی به آنان می فرستاد.
از سالن‌های باشکوه قصر گذشتند و درحالی که مردان برای ملاقات با پادشاه می رفتند، تعدادی خدمتکار لارا و مادرش را به اقامتگاه موقتشان راهنمایی کردند.
درست مثل تمام بخش‌های قصرسلطنتی، آن اقامتگاه هم معماری زیبا و خیره‌کننده‌ای داشت. بخصوص پنجره‌های بزرگی که تماماً یک سوی دیوار را شامل میشدند و با پردهای پرچین حریر سفید پوشیده شده بودند. آفتاب از پشتشان می گذشت و محل را در روشنایی مطبوعی غرق میکرد بعلاوه نسیم خنکی که پرده‌ها را می رقصاند و به داخل می خزید از آنجا مکانی روح‌بخش ساخته بود
لارا ماتم زده به اطرافش می نگریست و گاهی شاهد سوال و جوابهای مادرش از خدمتکاران قصر بود. از آنان می پرسید چه تعداد از مهمانان آمده‌اند و ایا پدرش ژنرال هنری هم آنجا حضور دارد یانه.
هنوز نیم ساعت از آمدنشان نگذشته بود که شخصی آمدو اطلاع داد شاهزاده کرالن تمایل دارد با لارا ملاقات کند!
شاهزاده کرالن از آن دسته مردانی نبود که قدوقامت بلند و اندام تنومندی داشته باشد، برعکس او جوانی با قد متوسط و چهره‌ای بسیار ظریف بود. تاحدی که گاهی لارا باخود فکر میکرد زن بودن برای او برازنده تر است تااینکه انتظار داشته باشی با چنین ظاهری مانند یک مرد رفتار کند!
در رفتار و خلق و خو همیشه آرام بود و معمولا بسیار کم حرف میزد ولی باوجود رتبه اجتماعی بالایی که داشت همواره نسبت به دیگران متواضع بود و هیچ اثری از آن غرور آزاردهنده‌ی دنیای اشراف در او دیده نمیشد.
وقتی فرستاده‌ی شاهزاده خبر آورد که او در سرسرای قصر منتظر لاراست، مادرش مشتاقانه به او نگریست و چشمانش درخشید. بسوی لارا آمدو همانطور که دستی بر گیسوان او می کشید گفت– اوه دخترم حالا که قبل از شروع ضیافت چند دقیقه‌ای باهاش حرف میزنی خیلی از نگرانیت کم میکنه
پیشانی لارا چین خورد و نالید– مامان مگه اولین باره که منو شاهزاده کرالن باهم صحبت می کنیم؟
لیندا لبخند معناداری به او زدو گفت– الان دیگه فرق داره! حالا دیگه دیدگاه هردوتون نسبت به هم عوض شده..
نکته‌ی ظالمانه‌ی این ماجرا هم همین بود!
تصور اینکه دو دوست بخاطر تصمیمات دیگران، ناگهان اینطور دیدگاهشان نسبت بهم عوض شود بسیار منزجرکننده بنظر می رسید! لیندا درحالی که چین‌های دامن او را با وسواس مرتب می کرد گفت– دخترم رفتار خوبی داشته باش و لبخند بزن، باشه؟
گونه‌ی لارا را نوازش دادو با آن چشمان عسلی مهربانش به او نگریست:
لیندا– لارا این یه جلسه‌ی آشنایی برای ازدواجه پس لجبازی نکن و واقع بین باش! به قلبت فرصت بده تا بفهمی میتونی اونو دوست داشته باشی یانه..
لارا سرش را پایین گرفت و زمزمه کرد– مگه فرقی‌یم میکنه؟
دیگر منتظر پاسخ مادرش نماندو بدون اینکه باره دیگر به او بنگرد در سکوت از اقامتگاه خارج شد. فرستاده‌ی شاهزاده که مردی مسن با موهای کم پشت بود او را از تعدادی راهرو گذراندو کمی بعد لارا شاهزاده کرالن را نزدیک دری که به باغ شخصی زیبای آنسوی قصر می رسید دید.
مثل همیشه باوقار و محجوب درحالی که کت سیاه بلند و دستمال گردن ابریشمی به تن داشت آنجا ایستاده و به پیش آمدن لارا می نگریست. سمت چپ صورتش بخاطر نوری که از سوی باغ می تابید روشن‌تر از قبل شده و چشمان سبزش درحصار آن مژگان تیره می درخشیدند. پس از اینکه لارا به دوقدمی او رسید و توقف کرد لبخند محوی برلب کرالن نشست و بالحنی آرام گفت– عصربخیر دوشیزه لارا
لارا گوشه‌ی دامن خود را کمی جمع کرد و به نشانه‌ی احترام سرش را کمی پایین آورد:
لارا– از دیدار دوباره‌ی شما..
صدای ملایم کرالن باعث شد جمله‌اش نیمه کاره بماند:
کرالن– میدونم که خوشحال نیستید
وقتی باره دیگر سرش را بلند کرد کرالن با صمیمیت به او لبخند میزد. او اشاره‌ی کوتاهی به باغ کردو گفت– با من قدم می زنید؟
درکنار هم از در خروجی گذشتند و وارد باغ سرسبز زیبایی شدند که پوشیده از درختان زینتی و بوته‌های گل سرخ بود. لارا در حین حرکت به مسیر قدمهایش می نگریست و سعی داشت دستپاچگی خود را پنهان کند! مدتی در سکوت گذشت و سپس کرالن گفت– امیدوارم بخاطر این موضوع از دست من دلخور نباشید دوشیزه لارا
لارا محترمانه پاسخ او را داد– از شما نه، میدونم شما هم مثل من خیلی اوقات مجبورید تابع دستورات باشید
کرالن– شما دوشیزه‌ی فهمیده‌ای هستید، دلیل انتخاب منم همینه
لحظه‌ای درحال راه رفتن با تعجب به نیمرخ آرام کرالن نگریست و سپس خیلی زود خودش را جمع و جور کرد. او حرف از انتخاب میزد!
کرالن– از وقتی پانزده سالگی رو پشت سر گذاشتم برای ازدواج تحت فشارم. اونا میگن وحشتناکه که ولیعهد ۲۰ ساله‌ی کشور هنوز همسر و فرزند نداره
کرالن نفس عمیقی کشید و با لحنی که درست به اندازه‌ی قلب لارا پر درد بود ادامه داد– تا وقتی تائوس کنارم بود راحت‌تر میتونستم این همه فشارو تحمل کنم ولی حالا اونم نیست و روزگار من سیاه‌تر از همیشه شده
او درباره‌ی پسر رئیس قبیله‌ی سرخپوست‌ها حرف میزد. پسری که پادشاه پس از غلبه بر سرخپوست‌ها به دربار آورد تا به نوعی مُهر اطمینانی بر استوار ماندن پیمان صلح باشد. تائوس از کودکی در دربار بود، با شاهزاده کرالن رشد کرد و سپس درجوانی به قبیله‌ی خود بازگشت!
دراین لحظه کرالن مقابل یکی از بوته‌های گل سرخ ایستادو همانطور که با لطافت با گلبرگ یکی از غنچه‌های نیمه باز ور می رفت ادامه داد– بهم گفتن دیگه ۲۰ سالته و بعلاوه سختگیری برای انتخاب همسر هم حدو اندازه‌ای داره! پنج دختر به من معرفی شدن که از بینشون انتخاب کنم..
گل را رها کردو به لارا نگریست. چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس آهی کشید:
کرالن– پادشاه گفت… باید یه فرصت برای آشنایی باشه! ولی با خودم فکر کردم برای اونا سخت نیست آشنایی رو تبدیل به نامزدی کنن، بنابراین از بین اون پنج نفر شمارو انتخاب کردم. چون مطمئن بودم شما هم مثل من راضی به وصلت نیستین
لارا با دقت به او گوش می داد و فهمیده بود همان نگرانی و تردیدی که در درون خودش می لولد برای کرالن هم وجود دارد! لارا عاشق آرگوت بود و مرد دیگری را نمیخواست ولی دلیل کرالن هم برای امتناع از ازدواج همین بود؟ او نیز دلبسته‌ی دختری بود که دربار تاییدش نمی کرد؟
آن ها دوباره قدم زدن را از سر گرفتند و از کنار تعدادی درخت کاملیا گذشتند.
لارا– به منم گفتن این فقط جلسه‌ی آشناییه
کرالن– امیدوارم همینطور باشه، اما اگه اونا مخالفت مارو درنظر نگرفتن و درنهایت مجبور به ازدواج شدیم… حدقل تو خلوت خودمون میتونیم باهم دوست باشیم، نه چیزی که اونا میخوان
لبخند تلخی برلب کرالن نشست و اضافه کرد– هرچند که یکسال نشده لابد ازمون یه بچه میخوان!
حرفش باعث شد لارا خجالت بکشد و کمی سرخ شود. صحبت در اینباره با شخص محجوبی چون کرالن واقعا سخت بود!
لارا– این ضیافت بزرگتر از اوقات دیگه برگزار میشه درسته؟
کرالن به ارامی سرش را تکان دادو گفت– همینطوره، احتمالا انتظار دارن منو شما باهم برقصیم
لارا زیرلب زمزمه کرد— از رقص متنفرم..
کرالن سعی کرد به او دلداری دهد– فقط کافیه به هیچکدومشون توجه نکنید. این راه زنده موندن توی قصره وگرنه نمیشه اوضاعو تحمل کرد
وقتی قدم زنان باغ را دور می زدند دیگر کم کم سایه‌ی مغرب بر آسمان گسترده میشد. لارا نفس عمیقی کشید و با تصور آینده قلبش فشرده شد
دستی درمیان انگشتان مضطربش خزید و باکمال حیرت فهمید شاهزاده کرالن دست او را گرفته!
نگاه متعجبی به نیمرخ او انداخت، کاملا عادی بنظر می رسید!
لارا– فکر کردم نهایت قضیه.. اینه که باهم دوست باشیم!..
کرالن لبخند اطمینان بخشی به روی او زدو گفت– این ربطی به نامزدی و ازدواج نداره، دستتونو گرفتم چون میبینم استرس دارید. به عنوان یه دوست
گرچه آنها پیش از این هم ارتباطی دوستانه داشتند ولی بخاطر اتفاقات اخیر و شرایطی که درآن قرار داشتند لارا خوشش نمی آمد کرالن او را لمس کند به همین خاطر پس از پیمودن چند قدم، آرام دستش را پس کشید. کرالن که متوجه رفتار او بود به لبخندی بسنده کردو چیزی نگفت.
دو ندیمه کنار دری که باغ را به قصر متصل میکرد ایستاده بودند و لارا با دیدنشان آه از نهادش بلند شد! میدانست آمده‌اند اطلاع دهند وقت آن رسیده که برود و برای ضیافت حاضر شود. درلحظات آخر به کرالن نگریست و گفت– امیدوارم امشب بخیر بگذره
کرالن سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– امیدوارم.
لارا با همراهی ندیمه‌ها به اقامتگاهش بازگشت. همانطور که انتظار داشت مادرش لباس زرشکی رنگ زیبایی به تن کرده و جواهراتش را به گردن آویخته بود. پس از ورود لارا از پشت میز توالت (آرایش) برخاست و با ذوق به سویش آمد:
لیندا– اوه عزیزم گفت و گو خوب پیش رفت؟ ایشون چی می گفت؟ درباره‌ی تصمیمش حرف زد؟
مادرش سوالات زیادی داشت و او نمیدانست چه جوابی بدهد چراکه قطعاً نمی بایست به صداقت شاهزاده کرالن برای گفتن احساسش خیانت می کرد و قصد و نیت او را لو میداد.
به چهره‌ی مشتاق مادرش نگریست و آهسته گفت– مامان.. اگه من ایشونو نخوام.. شما که مجبورم نمی کنید نه؟..
ملتمسانه منتظر پاسخ دلگرم کننده‌ای از سوی مادرش بود که او آهی از روی ناراحتی کشید و گفت– پس این ملاقات خوب پیش نرفت آره؟..
پیشانی لارا را بوسید و همانطور که گیسوانش را نوازش میکرد گفت– اشکالی نداره عزیزدلم… هنوز برای اینکه اتفاقات خوبی بینتون بیفته فرصت هست. ولی الان دیگه وقتشه که حاضر بشی تا به مجلس بریم
لیندا دست دخترش را گرفت و درحالی که قربان صدقه‌اش می رفت او را به آنسوی اقامتگاه برد. آنطرف نزدیک پنجره‌ها یک لباس زیبا به چوب رختی آویخته شده بود. لباسی با زمینه‌ی کِرِم رنگ، نقوش پیچ‌و تاب خورده‌ی طلایی و آستین‌هایی از حریر. موجی از یأس و غصه مانند سطلی آب سرد برسرو روی لارا ریخت و چند قدمی به لباس نزدیک شد.
عطر مگنولیا به مشامش رسید و با صدایی خفه پرسید– اینو عمو آرگوت آورده؟..
لیندا درحالی که سعی داشت روی قضیه سرپوش بگذارد و او را قانع کند گفت– لارا عزیزدلم لباسی که تو انتخاب کردی برای جشن امشب خیلی ساده بود! لطفاً از دست ما ناراحت نشو باورکن بخاطر خودت اینکارو کردیم..
آنها حتی اجازه‌ی انتخاب لباس را به او نداده بودند، پس احمق بود که فکر میکرد درباره‌ی ازدواج به نظرش اهمیتی می دهند!
مأیوسانه با رنج و اضطرابش دست و پنجه نرم میکرد که کسی چند دفعه به در کوفت، لحظه‌ای از تصور اینکه در چنین لحظاتی پدرش و آرگوت آمده‌اند تا به او اطمینان خاطر بدهند دلش پَرکشید ولی در گشوده شدو دو بانوی نجیب زاده وارد شدند..
لارا آنها را می شناخت، یکی ملکه و دیگری ملکه‌ی مادر (مادربزرگ کرالن) بودند. هردو تاج‌های جواهرنشان برسرداشتند و با خوشرویی به لیندا خوشامد گفتند. لیندا که بنظر می رسید انتظار آمدن آنها را داشته گفت– اوه خیلی دوست داشتم پیش‌تر خدمت شما برسم ولی این رسم و رسومات..
ملکه‌ی مادر که بنظر می رسید شصت‌ساله باشد دستش را با ظرافت در مقابل صورتش تکان دادو گفت– اوه لیندای عزیز ما باید زودتر برای حاضر کردن دوشیزه لارا می اومدیم ولی درگیر مسائلی شدیم
ملکه که با آن چشمان روشن و ترکیب ظریف چهره کم شباهت به پسرش کرالن نبود از همان ابتدای کار لبخند به لب با نگاهش وجب به وجب لارا را می پایید آن لحظه درحالی که گونه‌ی او را نوازش می کرد گفت– عزیزم ببین چه پوست لطیفی داره، برای امشب آماده‌ای دخترم؟
لارا پاسخی به تعارفات خسته‌کننده‌ی آنها نمیداد و درمقابل فقط گاهی به نشانه‌ی احترام لبخند موقرانه‌ای میزد. ابتدا برایش عجیب بود که آنها برای آماده کردن لارا با مادرش یک تیم شده بودند و درباره‌ی مدل مو و میزان آرایش صورت باهم مشورت می کردند ولی درنهایت بین گفتوگوهایشان فهمید این یک رسم است که مادران ولیعهد می بایست در مراحل انتخاب همسر به دقت ظاهر دوشیزه‌ی مورد نظر را بررسی کنند تا مطمئن شوند زیبایی و شایستگی او در کنار اصل و نصبش، کامل است!
نوبت به عوض کردن لباس که رسید لارا بازوی مادرش را فشردو متحیرانه درگوش او زمزمه کرد– مامان مگه قراره جلوی چشم اینا لباسمو دربیارم؟؟!..
مادرش به بهانه‌ی اینکه بند پشت لباس او را باز میکند سرش را کمی خم کردو متقابلا در گوش او گفت– این رسمه دخترم!
لارا با چشمان درحدقه گرد شده نگاهی به ملکه و ملکه‌ی مادر که درحال تعریف و تمجید از لباس مخصوص او بودند انداخت و باره دیگر خطاب به مادرش آهسته گفت– میخوان بدنمو ببینن؟! بابا و جناب ارگوت بفهمن عصبی میشن..
درواقع به آخرین امید خود چنگ انداخته بود ولی مادرش پاسخ داد– دخترم همه میدونن که چنین رسوماتی وجود داره! اینقدر سخت نگیر ملکه و ملکه‌ی مادر همجنس تو هستن!
بغض به گلویش هجوم آوردو صدایش لرزید– ولی مامان من نمیخوام..
مادرش بندهارا باز کردو درحالی که یقه‌اش را از روی سرشانه پایین می لغزاند پچ پچ کنان حرف او را برید– لارا مؤدب باش و باعث سرشکستگی خانوادت نشو! پدر و پدرخوانده‌ت تورو با امیدو آرزو به اینجا آوردن..
لحن محکم مادرش باعث شد خودش را کنترل کندو بغضش را قورت دهد. تحمل این وضع برای او دشوار بود چراکه او حتی در حضور مادرش هم لباس عوض نمیکرد چه رسد به زنانی که مدام چشمان هرزشان بر بدنش می غلطید و مشغول سبک سنگین کردن این موضوع بودند که شاهزاده کرالن روی تخت چقدر لذت خواهد برد!
ملکه‌ی مادر لباس مخصوص مجلس را از چوب رختی کند و ملکه به اتفاق لیندا او را برهنه کردند. لارا متوجه بود که ملکه چطور با وسواس بدنش را برانداز می کند و گاهی از روی عمد بر او دست می کشد. رفتارشان منزجر کننده و وحشتناک بود درحالی که لارا خفه خون گرفته و مرتب به این فاجعه فکر می کرد که نیکولاس و ارگوت خبر دارند او اکنون چه وضعی دارد!
لباس جدید را درحالی که درباره‌ی بلوری بودن پوست بدنش حرف میزدند به او پوشاندند. ملکه‌ی مادر میگفت لارا اکنون مانند یک میوه‌ی تروتازه آماده‌ی چیدن است و به عروسش یادآوری می کرد وقتی با پادشاه ازدواج میکرد همسن لارا بود.
جواهری به گردنش آویختند و انتهای گیسوانش را کمی بیشتر موج دادند. معتقد بودند آرایش بیش از حد شایسته‌ی یک دوشیزه نیست و بعلاوه لارا به قدر کافی زیبایی ذاتی دارد ولی بازهم به صورتش پودر زدندو پشت چشمانش را مداد کشیدند.
درحالت عادی تمام این کارها را باید خدمتکاران انجام می دادند ولی اشتیاق آنان برای آراستن لارا نشان میداد چقدر این ضیافت را جدی گرفته‌اند!
ملکه– دوشیزه لارا بی نهایت زیبا شدی!
لارا نگاهی به خود درآینه انداخت، زیبا شده بود ولی این حس افتضاحی به او میداد.
ملکه دستش را بر سینه گذاشت و با شوق رو به لیندا و ملکه‌ی مادر گفت– آه این اولین مجلس رقص دوشیزه لاراست، کی برای اولین بار اونو به رقص دعوت میکنه؟
ملکه‌ی مادر خندید و پاسخ داد– امیدوارم شاهزاده‌ی ما برای دعوت چنین دوشیزه‌ی زیبایی دیر نجنبه!
بلاخره از جا برخاستند و درجوار هم بسوی سالن باشکوه و مجللی که محل برگزاری ضیافت بود رفتند. در مسیر با بسیاری از مهمانان مواجه شدند و بسیار کوتاه به گفت و گو پرداختند ولی لارا در تمام مدت ساکت بود، سرش را به زیر انداخته بود و فقط هرازگاهی با سینه‌ی سنگین نگاهی به اطراف می انداخت و در میان جمعیت بدنبال پدرش و آرگوت می گشت.
آنها مثلا تکیه‌گاه او بودند!
چطور می توانستند با بی‌توجهی‌یشان اینطور قلب حساس او را خالی کنند؟
پس از ورود به سالن اصلی از میان میزهای میهمانان گذشتند و بسوی صدر مجلس که پادشاه و ولیعهدش حضور داشتند رفتند. پادشاه مردی ۴۵ ساله با موهای جوگندمی و چشمانی نافذ بود که آنموقع اگرچه به روی مهمانان لبخند میزد و به آنها خوشامد می گفت ولی شخصی فوق‌العاده محافظه کار و فرصت طلب بود. ولیعهد کرالن درکنار پدرش ایستاده بودو جامی از شراب دردست داشت، همان ابتدای کار نگاهی به لارا انداخت و سپس سرش را پایین گرفت. همگی به پادشاه ادای احترام کردند و سپس به میزی هدایت شدند که مخصوص مهمانان ویژه بود.
لارا ناچار بود تمام مدت مثل یک خانوم باوقار رفتار کند و کنار لیندا، ملکه و ملکه‌ی مادر بنشیند. گهگاه افرادی برای عرض ادب به آنان نزدیک می شدند و زمانی که لارا حس میکرد حواس آنها به او نیست با چشمانش به دنبال پدرش و آرگوت می گشت، بااینحال ضیافت آنقدر بزرگ و شلوغ بود که درنهایت نمیتوانست آنها را بیابد! سرش را پایین گرفته بود و مضطربانه با انگشتان دستش ور می رفت، با خود میگفت اصلا چرا باید دلش به حضور تنها مردان زندگی‌اش خوش باشد؟ مگر آنها تا به آنجای کار به احساسات او اهمیت داده بودند؟
صدای موسیقی پیانو که در فضا پیچید مو برتنش راست شد! آه‌های مشتاقانه‌ی زنان جوان و دوشیزگان مجلس از گوشه و کنار به گوش رسید و بانگاهی سطحی میشد دید که چطور برای رقص شور و شوق دارند! پس چرا او اینطور نبود؟ چرا او مانند دیگر دوشیزگان شیفته‌ی آنهمه زیبایی و تجمل نمیشد و دائم از این وضع عذاب می کشید؟
لیندا– اوه عزیزم هیجان زده‌ای نه؟!
مادرش دستش را فشرد و تازه آنموقع لارا متوجه لبخندهای معنادار هم‌میزی هایش شد. جوری به او می نگریستند که مجبور شد به رویشان لبخند بزند و تظاهر کند همه چیز رو به راه است!
مهمانان کم کم برمیزهایشان برگشتند و فضای سالن را برای شروع رقص باز گذاشتند. لارا می دید که مردان جوان اشراف زاده یک یک بسوی بانوان می روند و از آنان تقاضای رقص می کنند، این موضوع برآشفتگی او افزوده بود چراکه مدام خود را در آغوش شاهزاده کرالن وسط میدان به آن بزرگی می دید درحالی که همه‌ی حواس‌ها جمع اوست! لحظه‌ای پلکهایش را برهم گذاشت و آرزو کرد ای کاش پدرش و آرگوت مردانی باشند که دور اول با او برقصند و اضطرابش را کم کنند..
– افتخار همراهی میدید دوشیزه لارا؟
صدای بم آشنایی را شنید و سرش را چرخاند. لرد هکتور بود که لبخندی اطمینان بخش برلب داشت و او را دعوت به رقص میکرد.
او با آن اندام ورزیده، پوست برنزی و چشمان کشیده بسیار جذاب بنظر می رسید و آنطوری که به لارا نگاه میکرد باعث شد نفس راحتی بکشد و دلش آرام بگیرد. خداراشکر که برعکس پدرش و آرگوت، لرد هکتور هنوز معرفت سرش میشد!
دستش را که کمی می لرزید و عرق کرده بود به بدست لرد هکتور دادو از جا برخاست، درحالی که گوشه‌ی دامنش را گرفته بود و باهمراهی هکتور به سوی میدان رقص می رفت بانگرانی گفت– عمو هکتور من.. من فکر نکنم از پسش بربیام!..
هکتور که واضح بود کاملا از اضطراب او خبر دارد گفت– اصلا نگران نباش عزیزم، تو قطعا همه چیزو بلدی. من هواتو دارم..
زوج‌های رقص یکی پس از دیگری به میدان آمدند و دو به دو درفاصله‌های مشخص رو به روی هم قرار گرفتند. باید برای شروع رقص منتظر موسیقی جدیدی می ماندند. لارا در مقابل هکتور ایستاده بود و درحالی که بخاطر استرس به سختی نفس می کشید به اطرافش نگریست و زمزمه کرد– وای خدا… همه دارن نگاه میکنن..
هکتور دست چپش را به سبکی بر انحنای کمر لارا نشاند و همانطور که دست لارا را کمی به بالا هدایت میکرد گفت– نگات میکنن چون خیلی خوشگل شدی
لارا سرش را بالا گرفت و به صورت دلگرم کننده‌ی هکتور نگریست.
هکتور– قانون اول رقص، به هیچی جز چشمای مردی که جلوت ایستاده نگاه نکن
گوشه‌ی بالا کشیده شده‌ی چشمان هکتور و حالت مژگانش درست شبیه ماروین بود، حتی لبخند زدنش هم همینطور! لارا به خودش آمدو گفت اکنون که مردی قابل اعتماد او را دربرگرفته می تواند کمی آرام باشد و به فضای ازاردهنده‌ی اطرافش توجه نکند. بااینحال موسیقی که آغاز شد باره دیگر دلش فرو ریخت!
هکتور آغازگر رقص بود و از آنجایی که می دید لارا فاصله‌ای تا سکته کردن ندارد درحالی که کمر او را کمی بسوی خود پیش می کشید گفت– من هدایتگر رقصم، پس خودتو به من بسپار و نگران نباش
لارا تمام آداب و حرکات را بلد بود و خیلی زود فهمید اگر همانطور که هکتور به او گفته عمل کند مشکلی پیش نخواهد آمد!
هکتور بسیار مسلط او را هدایت میکرد و درعین حال طوری لارا را دربر گرفته بود که گویی برگ گلی‌ست.
آرام و سبک لمسش می کرد و ابداً خود را به او نمی چسپاند، لارا طبق توصیه هکتور، نگاهش تنها به چشمان هکتور بود و کمی بعد آنقدری خیالش راحت شده بود که بتواند در حین رقص با او صحبت کند.
لارا– .. عمو هکتور.. چیشد که شما اومدید..
هکتور به او لبخند زدو گفت– ماروین قبل از اینکه بیام به مجلس بهم گفت اگه تنهات بذارم هیچ وقت منو نمیبخشه. از قرار معلوم بهش گفتی آماده‌ی رقص نیستی درسته؟
لارا به آرامی در آغوش او چرخی زدو پاسخ داد– بله گفته بودم..
سن ماروین برای حضور در مجلس رقص هنوز کم بود وگرنه اگر اکنون حضور داشت بخش بزرگی از تنهایی لارا را پر میکرد!
هکتور ابرویی بالا انداخت و اضافه کرد– گرچه مطمئنم پدر و پدرخوانده‌ت از اینکه به شاهزاده کرالن فرصت ندادم اولی باشه خوششون نیومد!
لارا آهی از روی ناراحتی و ناامیدی کشید و گفت– اونا که به کل منو تنها گذاشتن..
به پایان اولین دور رقص رسیده بودند، زوج‌ها با پایان یافتن موسیقی ایستادند و هکتور درحالی که با محبت روی گیسوان او دست می کشید گفت– حتی تصورشم نمیکنی اون دوتا چقدر دوسِت دارن
قلبش از شنیدن این حرف لحظه‌ای فشرده شد، او می دانست. میدانست چقدر برای نیکولاس و ارگوت مهم است و شاید اکنون به همین خاطر از بی‌توجهی‌شان اینقدر دلگیر شده بود. هکتور برای برگشتن به میز او را همراهی کردو درحالی که درکنارش قدم میزد گفت– لارا تو رقص عالی بودی، نگرانی رو از خودت دور کن
قبل از اینکه فرصت کند برای تشکر از لرد هکتور کلامی به زبان بیاورد متوجه شد جمعی از حاضرین اطرافش یکباره بسمت راست چرخیدند و چند لحظه بعد شاهزاده کرالن با وقار و تمأنینه بسوی او آمد
ردای اشرافی‌اش پوشیده از جواهرات ریز بود و تاجی الماس نشان برسر داشت. هکتور به نشانه‌ی احترام کمی سرش را خم کرد، لبخند گرمی به لارا زدو سپس دور شد.
نگاه‌ها بلافاصله برمسیری که کرالن پیش گرفته بود می چرخید و لارا حس می کرد آن وسط زیر سنگینی این نگاه‌ها درحال لِه شدن است!
سرش را بسوی میز مادرش چرخاند، او و ملکه با اشتیاق به او می نگریستند و بنظر می رسید زیباترین تصویر عالم را تماشا می کنند. کرالن در یک قدمی او ایستادو درحالی که درست مثل لارا غمگین بنظر می رسید اهسته گفت– بیاید انجامش بدیم دوشیزه لارا، همشون مثل کرکس منتظرن مارو کنار هم ببینن
دستش را بسوی لارا دراز کرد و سپس برای دور دوم رقص در سکوت بسوی میدان قدم برداشتند. زوج‌های دیگر نیز مطابق قبل بانظم ردیف شدند ولی بود و نبودشان اهمیتی نداشت چراکه نگاه‌ها همه بسوی کرالن و لارا بود هیچکس به بقیه توجه نمیکرد!
لارا مضطربانه آب دهانش را قورت دادو سعی کرد فقط به کرالن بنگرد، چهره‌اش اگرچه محجوب و زیبا بود ولی در آن جایگاه بیش حد غریبه بنظر می رسید!
دستش را در انحنای کمر لارا فرستاد و با شروع موسیقی او را کمی به خود نزدیک کرد
اگرچه کرالن بسیار به او احترام می گذاشت و درحکاتش دقت میکرد ولی باز هم قرار گرفتن درآن جایگاه و چرخیدن در آن آغوش برای لارا عذاب بود!
لحظه‌ای اشک در چشمش جمع شدو برای اینکه شاهزاده کرالن ناراحت نشود نگاهش را از او گرفت
ناخوداگاه درآن حوالی‌، در حاشیه‌ی جمع پدرش و آرگوت را درکنار پدربزرگش ژنرال هنری دید.
لبخند رضایت به لب داشتند و نگاه‌هایشان مثل کسانی که به یک اثرهنری می نگرند پر از تحسین بود!
درد و رنج مثل یک مار در سینه‌ی لارا لولید..
چرا می خندیدند؟
آیا کور بودند؟
آیا نمی دیدند لارا چقدر غمگین است؟
اینکه خانواده‌ی ملکه باشند برایشان از او مهم‌تر بود؟
و آرگوت! مردی که او عاشقش بود، از تماشای لارا در آغوش یک مرد دیگر اینهمه لذت می برد! اینکه کرالن انحنای کمر او را لمس می کرد، به چشمانش زل میزد و او را به آغوش می کشید از نظرش زیبا می آمد؟
زمزمه آرام کرالن در گوشش پیچید– داره سخت میگذره نه؟
نمیخواست کرالن را ناراحت کند، میدانست او هم وضعی مشابه دارد از همین رو گفت– نه برای دوتا دوست. بهتره به بقیه‌ی چیزا فکر نکنیم..
کرالن نفس عمیقی کشید و گفت– امیدوار بودم امشب تائوس بیاد دنبالم.. ولی گویا هیچی قرار نیس طبق انتظارمون پیش بره..
لارا بغضش را قورت دادو گفت– ولی بازم چاره‌ای جز امیدوار بودن نداریم..
کرالن آهی کشید و لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشرد:
کرالن– متوجه شدید سازش دیگه کارساز نیست درسته؟
لارا با ناراحتی زمزمه کرد– اینطور بنظر میرسه
کرالن نگاه مصممی به او انداخت و گفت– فکر میکنم دیگه خسته‌تر از اونم که برای دربار بهانه تراشی کنم.. ولی اگه رقص رو نیمه کاره رها کنم اونا نمیتونن وضعو تغییر بدن..
لارا لحظه‌ای با تعجب به او نگریست:
لارا– ولی با این روش مشکلات زیادی براتون ایجاد میشه
کرالن درحالی که چشمانش غرق در غم بود به او لبخند زدو گفت– دیگه برام مهم نیست… بدون تائوس دیگه هیچی برام مهم نیست..
لارا باره دیگر اطراف را برانداز کرد، درباریان و اشراف زادگان چشم از آنها نمی گرفتند.
می دانست اگر ولیعهد رقص را رها کند درواقع بی نزاکتی بزرگی مرتکب شده و بشدت توبیخ خواهد شد درحالی که لارا دختر یک لرد و نوه‌ی ژنرال هنری بودو چیزی از ارزشش کم نمیشد!
بااین حال رد این ازدواج خواسته‌ی هردویشان بود و لارا نمیتوانست بپذیرد که قسمت سخت کار فقط برای کرالن باشد!
باره دیگر به صورت کرالن نگریست و گفت– هردو رقصو ترک میکنیم. من نمیخوام همش گردن شما بیفته..
کرالن با لحنی سپاسگذارانه گفت– نه دوشیزه لارا، به هرحال شما بخاطر من درگیر این مشکل شدید..
لارا نمیخواست او را در این اقدام تنها بگذارد ولی قبل از اینکه چیز دیگری بگوید کرالن او را درست وسط یک چرخش رها کردو درمقابل دیدگان متعجب جمع از آنجا دور شد!
لارا لحظه‌ای چشمان متحیر جمع را از نظر گذراندو سپس سرش را پایین گرفت، سعی کرد به پچ پچ ها توجه نکند و درحالی که قلبش درسینه می کوبید بسوی اولین خروجی سالن رفت! مطمئن بود خانواده‌اش از رفتار کرالن خشمگین شده‌اند و مادرش نیز به دنبال او خواهد آمد ولی اهمیت نداد. دیگر یک لحظه هم حضور در آن مجلس خفقان‌آور را تحمل نمیکرد! قدمش را سریع کردو بدون اینکه به هیچکس دیگری نگاهی بیندازد از سالن خارج شد، از در گذشت و پا به فضای آزاد گذاشت.
هوای سبک شبانگاهی را به سینه فرستادو با زانوهای سست کمی بیشتر از ساختمان قصر دور شد
وسط محوطه‌ی چمن ایستاده بود و سعی داشت خودش را آرام کند که صدای ماروین را از پشت سرش شنید:
ماروین– لارا؟!..
به عقب چرخید و ماروین را دید درحالی که مثل همیشه دستانش در جیبش بود از میان تاریکی بسوی او قدم برمیداشت و چهره‌اش کمی متعجب بود
ماروین– فکر میکردم الان باید وسط مجلس باشی!
نگاهی به سرتاپای لارا انداخت و پوزخندی زد– انتظار نداشتم اینقدر خوشگل بشی..
در یک قدمی او ایستاد و لارا در تاریکی به صورت آشنا و صمیمی او نگریست. به یاد آورد بااینکه در مجلس کنارش نبوده ولی پدرش را برای کمک به او فرستاده! درحالی که سینه‌اش از غم سنگین بود آهی کشید و گفت– اوه ماروین..افتضاح شد!..
خنده از لب ماروین کنار رفت و پوفی کشید– جدی؟! نگو که بازم خرابکاری کردی!..
قبل از اینکه فرصت کند جوابی به ماروین بدهد صدای مادرش را از دور شنید. درحالی که دامنش را جمع کرده بود تا زیرپایش نرود باوجود باری که درشکم داشت باعجله بسوی لارا می آمد و بسیار نگران بنظر می رسید
لیندا– اینجایی؟؟..عزیزدلم.. اون .. اون چطور تونست اینکارو بکنه؟! اون شاهزاده‌ی احمق فکر کرده کیه.. لارا این هیچی از ارزش و احترام تو کم نمیکنه!..
درحالی که بخاطر دویدن نفس نفس میزد دوسمت شانه‌ی لارا را گرفت و سعی داشت او را دلداری بدهد
لیندا– ..پدر و پدربزرگت حتماً با پادشاه صحبت میکنن و شاهزاده بشدت توبیخ میشه…
لارا که شاهد بی قراری مادرش بود و میدید چقدر از دست کرالن خشمگین است بلافاصله سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه!..من.. من خودم از شاهزاده خواستم اینکارو بکنه!..
لحظه‌ای صورت مادرش از تحیر درهم رفت و زمزمه کرد– چی؟!..
لارا مضطربانه نیم نگاهی به ماروین که دو قدم دورتر ایستاده و با سردرگمی شاهد ماجرا بود انداخت. نمیدانست چه بگوید و بعلاوه دیگر از همه چیز خسته شده بود! چند لحظه بعد متوجه شدند که سه مرد از در گذشتند و درتاریکی بسوی آنها آمدند. مادرش او را رها کردو درحالی که هنوز آشفته بود دست به کمر به پشتش نگریست
نیکولاس، آرگوت و هکتور بودند که پیش می امدند.
لارا با بی صبری بسوی شوهرش رفت و گفت– اوه نیکولاس اون میگه خودش از شاهزاده خواسته اینکارو بکنه..
نیکولاس دست لیندا را گرفت و مثل همیشه مصمم و باآرامش گفت– نه لیندا شاهزاده به پادشاه گفته که تصمیم خودش تنها بوده.. هرچند همه میدونیم دختر ما هم از این افتضاح بدش نیومده نه؟
لارا به پدرش و آرگوت نگریست، به وضوح نگاه‌های سرزنشگرانه‌ی آنها را برخود حس میکرد. چطور جرأت می کردند اکنون شاکی باشند؟
هکتور به پسرش ماروین نگریست و گفت– ما دیگه باید بریم پسرم، بیا اینجا
لارا فوراً سرش را بسوی ماروین چرخاندو با تردید پرسید– من با شما بیام؟.. بیام به خونتون؟..
ماروین بلافاصله پاسخ داد– البته! بیا بریم…
آرگوت بالحنی عبوث میان گفتوگوی آنان پرید و گفت– نه لارا تو باما برمیگردی خونه. لازمه باهم صحبت کنیم
لارا حتی دیگر بسوی خانواده‌اش نگاه هم نمیکرد. درحالی که هنوز چشمش به ماروین بود صدایش از بغض لرزید و گفت– میخوام با ماروین و عمو هکتور برم
هکتور با حالتی محترمانه و طوری که سبب دلخوری لارا نشود گفت– عزیزم هروقت که خانواده‌ت اجازه دادن من خودم چندنفرو میفرستم دنبالت، باشه؟
ماروین به پدرش رو کردو شاکی شد:
ماروین– چی؟ ولی اون میخواد الان بیاد!
هکتور با جدیدت گفت– اول باید خانوادش اجازه بدن
لارا مجبور شد باره دیگر خانواده‌اش را از نظر بگذراند، مادرش به او نزدیک شدو خواست در آغوشش بگیرد ولی لارا خود را عقب کشید. اشکی از چشمش پایین غلطید و رو به پدرش گفت– بابا میخوام باهاشون برم.. دلم نمیخواد برگردم خونه!..
نیکولاس آهی از روی کلافی کشید و بازوانش را درهم قفل کرد– نه عزیزم نباید بری. یه روزی رو مشخص می کنیم و همه باهم میریم
مادرش باره دیگر پیش آمدو بااحتیاط سعی کرد بازوی لارا را لمس کند، بنظر می رسید چیزی نماده اشکهای مادرش هم جاری شود.
لیندا– دختر نازنینم قول میدم هفته‌ی آینده‌ی همه باهم..
لارا قدم دیگری عقب رفت و بغضش ترکید! درحالی که دیگر هیچ تلاشی برای کنترل کردن انزجار و غم خود نمی کرد به هق هق افتادو رو به خانواده‌اش گفت– نمیخوام!..نمیخوام باشما هیچ جا برم!.. چرا تنهام نمیذارین؟!..
از خانواده‌اش دور شد و بسوی ماروین رفت چراکه او در این جمع پرادعا تنها کسی بود که واقعا به خواسته‌هایش اهمیت میداد. ماروین دست او را گرفت و با صمیمیت فشرد، سپس رو به پدرش هکتور گفت– بابا؟ لارا رو میبرم نه؟
هکتور که بنظر می رسید رفته رفته از سماجت پسرش عصبی می شود گفت– یدفعه گفتم خانوادش باید اجازه بدن!
لحن تند او نه تنها باعث عقب نشینی ماروین نشد بلکه بلافاصله بالحنی مغرضانه گفت– ولی اونا دارن بهش زور میگن! از وقتی سوار دروشکه شدیم لارا مدام داره گریه میکنه..
اخم‌های هکتور درهم رفت و سر او داد کشید– راه بیفت بریم ماروین!
ماروین دست او را رها نکردو درعوض ناامیدانه به چهره‌ی خیس از اشکش نگریست. لحظه‌ای سرش را نزدیک گوش او بردو آهسته زمزمه کرد– به شرق بیا..
هکتور بازوی پسرش را گرفت و با خشونت او را بسوی خود کشید، لحظه‌ای برای نیکولاس و ارگوت سر تکان دادو سپس از آنجا دور شد.
لارا درحالی که اشکهایش بی وقفه برگونه می غلطیدند و از گریه سکسکه میکرد به دور شدن ماروین نگریست و سپس صورتش را درمیاد دستانش پنهان کرد، به ثانه نکشیده مادرش او را درآغوش گرفت و بابغض گفت– لارا چرا گریه میکنی آخه مگه چی شده؟!..
لارا با حرص خود را از آغوش مادرش بیرون کشید و به آنها پشت کرد. صدای پدرش نیکولاس را شنید که گفت– این رفتار چه معنی داره برگردو حرف بزن.
مشت های ظریفش را بالا آورد و بر سینه‌ی خود فشرد، قلبش درد می کرد و از شدت گریه بسختی نفس می کشید. بازوان قوی پدرش بدور او خزیدند و از پشت در آغوشش قرار گفت. گیسوان لارا را بوسید و گفت– برمیگردیم خونه و فردا باهم صحبت می کنیم باشه؟
خواست از پدرش دور شود ولی زورش به بازوان او نمی رسید و هرچه تقلا میکرد نمیتوانست از آغوش او رها شود. درنهایت بازهم تسلیم شدو درحالی که گلویش بخاطر سکسکه‌های گریه میسوخت گفت– .. ازتون متنفرم!.. از همتون متنفرم!..
مادرش و آرگوت کم کم پیش آمدند و به او که دراغوش اجباری پدرش زجه میزد نگریستند. صدای مادرش به وضوح از بغض لرزید و گفت– لارا ما هرکاری کردیم برای خیروصلاح خودت..
لارا در میان آن گریه‌ی شدید لحظه‌ای از خشم لرزید و گفت– خیرو صلاح چه معنی داره وقتی من اصلا خوشحال نیستم؟!..
لیندا درنهایت با تماشای دخترش در آن وضع به گریه افتادو گفت– اوه خدایا چرا خوشحال نباشی عزیزم ما همه‌ی چیزای خوب دنیارو برای تو میخوایم..
لارا باره دیگر تقلا کرد تا خودش را از پدرش جدا کند ولی نیکولاس او را بیشتر به خود فشرد و سعی کرد آرامش کند– لارا این فقط یه جلسه‌ی آشنایی بود و ما بعدش به نظر تو احترام میذاشتیم!
لارا سرش را بطرفین تکان دادو هق هق کنان گفت– شما حتی نذاشتین لباسمو خودم انتخاب کنم!.. از.. از روزی که درباره‌ی این جشن بهم گفتین من همیشه غمگین بودم.. ندیدین؟؟.. مگه شما ندیدین که ناراحتم؟ کدومتون به ناراحتی من اهمیت داد؟.. همش نادیده گرفتین و…
نیکولاس بازوهایش را از دور او شل کردو قدمی به پیش برداشت تا درمقابل او قرار بگیرد سپس درحالی که صورت خیس از اشکش را نوازش میکردو شاهد بی قراری او بود گفت– لارا ما میخواستیم یه فرصت ایجاد کنیم که تو عاقلانه تصمیم بگیری وگرنه هیچکس قرار نبود تورو وادار به ازدواج کنه!..
لارا حتی دست نوازشگر پدرش راهم پس زدو با تنفر از او دور شد. چند ضربه‌ی محکم به سینه‌ی رنجور خود زدو درحالی که هرسه‌ی آنها را از نظر می گذراند گفت– دیگه خسته‌م کردین! اخه.. اخه مگه گناه منه که دختر لرد نیکولاس متولد شدم؟؟.. من نمیخوام پیانو یاد بگیرم.. نمیخوام برقصم.. نمیخوام وارد مجالس اشرافی.. بشم نمیخوام این لباسای فنردار مسخره رو بپوشم، چرا همش مجبورم می کنین؟؟ من این زندگی رو نمیخوام!..
آرگوت که تاکنون در سکوت ایستاده بود آهی از روی کلافگی کشید و گفت– کافیه دیگه، داری به پدر مادرت بی احترامی میکنی
لارا به او نگریست. صورتش سرد و نگاهش تلخ بود. می دانست هرسه‌ی آنها او را به چشم یک دختر بهانه گیر لجباز می بینند که خودش را لوس کرده تا توجه‌شان را جلب کند. مطمئن بود حتی مادرش که اکنون گریه می کرد هم درواقع به او حق نمیداد و روش خودش را صحیح میدانست.
لارا زجه میزد تا خودش را به انها بفهماند ولی این هم درست مثل آب در هاوَن کوبیدن بود!
سرش را پایین گرفت و درحالی که از آنهمه سکسکه به مرز خفگی رسیده بود گفت– کاش منم.. مثل ماروین بچه‌ی زنمو لوریانس بودم.. اون مثل شما نیست..
اینبار آرگوت سر او داد کشید– لارا بس کن!
چند قدم سریع بسوی لارا برداشت و همانطور که بازویش را می گرفت رو به نیکولاس و لیندا گفت– لطفاً کالسکه ها رو حرکت بدید. من کنارش میمونم میخوام باهاش حرف بزنم
هنوز سرش پایین بود و نمیخواست به هیچکدامشان بنگرد. مادرش بی قراری میکرد و مدتی طول کشید تا آرگوت آنها را قانع کند که بروند، بااینحال درنهایت با یکدیگر تنها شدند و لارا بلافاصله به روی او اخم کرد
لارا– خیلی لذت بردین تو بغل کرالن بودن نه؟.. عمو آرگوت!.. باشه دیگه مهم نیست که منو نمیخواین..ولی..
آرگوت یک دستش را به کمرش زدو چشمانش را در قاب چرخاند:
آرگوت– خیله خب لارا به هممون فهموندی هنوز اونقدر بچه‌ای که نمیشه درباره‌ی ازدواج باهات حرف زد..
لارا با حاضرجوابی درمیان گریه‌اش گفت– چرا میشه!.. میخوام ازدواج کنم ولی نه با کرالن!
اشک چشمانش را با پشت دست کنار زدو در آن تاریک و روشن به آرگوت که درمقابلش ایستاده بود نگریست..
باآن صورت روشن زیبا و گیسوان بلندی که در وزش نسیم نرم نرمک می رقصیدند، شبیه ماه گمشده‌ای در تاریکی زمین شده بود. عطر خوش آتش و مگنولیا از حوالی‌اش به مشام می رسید و حتی بااینکه ظاهر عبوثی به خود گرفته بود قلب لارا با تماشایش پر می کشید. از دست آرگوت دلخور بود ولی هنوز هم دیوانه وار او را می خواست!
آرگوت به او نزدیک شدو لحظه‌ای گونه‌های خیس از اشکش را نوازش کرد، نگاه عمیقی به چشمانش انداخت و با صدایی ملایم و گرم گفت– تو دختر منی لارا
لارا دست او را مماس با صورت خود نگه داشت و گفت– ولی نیستم!.. عمو آرگوت درسته که بزرگم کردین و برام زحمت کشیدین ولی.. ولی من که واقعا دختر شما نیستم! ما هیچ نسبتی باهم نداریم!..
اینبار آرگوت بود که دستش را از صورت او پس می کشید. واضح بود که از حرف او خوشش نیامده، قدمی از لارا فاصله گرفت و گفت– بیا بریم دیگه الان حتماً آماده‌ی حرکتن
نهایتاً در یأس و سکوت بدنبال آرگوت به راه افتاد و سوارکالسکه شد. پدر و مادرش در دروشکه‌ی دیگری نشستند چراکه آرگوت میخواست با لارا تنها باشد و احتمالا تمام مسیر نصیحتش کند.
پس از اینکه آرگوت سوار شد و روی صندلی رو به روی لارا نشست عطر خوشش با بوی چرم و سرمای مرموز شب آمیخته شد. لارا سرش را به دیواره‌ی نزدیک پنجره‌ی دروشکه تکیه زدو درحالی که هنوز کمی فین فین می کرد به آرگوت خیره ماند، برخلاف تصورش حتی پس از حرکت هم او ساکت بود و چیزی نمی گفت.
همانطور در آرامش پاهای بلندش را روی هم انداخته و به پشتی صندلی تکیه زده بود. با آن شانه‌های پهن، بدن ورزیده و چکمه‌های خوش دوختی که از روی شلوار تا نزدیکی زانویش می رسید دست کمی از مجسمه‌های معروف بنا شده در قصرها نداشت
آبشار سیاه موهایش از یک سمت شانه رها بود و ترکیب ظریف صورتش درتاریکی شب همچون هاله‌ی مبهمی از نقاشی فرشتگان بنظر می رسید
او بی نهایت زیبا بود!
لارا با خود فکر میکرد برای جلب کردن توجه چنین مردی ابداً بقدر کافی جذابیت ندارد.
مدتی که گذشت زمزمه‌ی خوش آهنگش در گوش لارا زمزمه شد– سردت نیست؟
سروصدای دروشکه زیاد بود بااینحال لارا زمزمه‌ی ارگوت را زیرگوشش می شنید! بودن در کنار او درست مثل زندگی در خواب و خیال بنظر می رسید.
لارا– یکم..
آرگوت بازوی چپش را بالا اورد تا در آغوشش جایی برای او باز کند و سپس گفت– بیا اینجا
آغوش آرگوت به روی او باز بود و ناگهان فهمید در خلوت تنگ و تاریک دروشکه چند ساعتی وقت دارد که با او تنها باشد!
لحظه‌ای به دیواره‌ی کالسکه تکیه زد، برخاست و سپس کنار آرگوت نشست. آرگوت بازوی چپش را دور او حلقه کردو لارا را با ملایمت بسوی خود کشید
او را به سینه‌اش فشرد و با دست راست مشغول نوازش گیسوان نامرتبش شد. آغوش او گرم و پر از محبت بود، لارا سرش را برسینه‌ی او خواباند و پلک برهم گذاشت.
از عطر مردانه‌ی او، نوازش دست او و اطمینان و محبت او لذت می برد!
آرگوت همیشه بدن بسیار گرمی داشت بااینحال آنچه لارا هیچ وقت درباره‌ی او درک نمی کرد این بود که چرا نمیتواند تپش قلبش را حس کند. حتی آن لحظه هم بااینکه مثل کودکی در آغوش او فرو رفته و سمت راست صورتش کاملا مماس با سینه‌ی ستبر او بود نمیتوانست صدای قلبش را بشنود.
او می دانست آرگوت غیرعادی‌ست، همیشه این را حس می کرد حتی از وقتی که تنها طفل خردسالی بود! همانطور که در آغوش او آرام گرفته بود آهسته گفت– عمو آرگوت..
صدای مخملین آرگوت در گوشش نجوا شد– بله عزیزم
درحالی که زیر پلکهای بسته‌اش تصویر چشمان زیبای آرگوت نقش شده بود پرسید– شما آدم نیستید نه؟
ارگوت چند لحظه‌ای مکث کردو سپس باهمان لحن آرام گفت– اگه نباشم ازم میترسی؟
دست ظریفش را برسینه‌ی پهن آرگوت نشاند و کمی بیشتر به او چسپید:
لارا– چرا بترسم وقتی شما اینقدر زیبا و مهربونید..
آرگوت بوسه‌ی سبکی بر گیسوان او زدو گفت– ازت خواسته بودم چیزی دراینباره نپرسی
لارا بی توجه به این که آرگوت از اینکارش عصبی میشود یا نه لحظه‌ای از روی لباس لبش را بر سینه‌ی قوی او فشرد و او را بوسید سپس گفت– من سالهاست که میدونم شما با بقیه آدما فرق دارید. این رازو به هیچکس نگفتم . ولی.. اگه شما اینطور میخواید من دیگه چیزی نمیپرسم..
بدون اینکه از آغوش او بیرون بیاید سرش را کمی بالا آورد و به صورت روشنش نگریست. دلش می گرفت وقتی به یاد می آورد ساعتی پیش که با کرالن می رقصید چقدر برای آرگوت خوشایند بود!
لارا–.. چرا شما دوست دارین من ازدواج کنم؟..
آرگوت متقابلا نگاهش را کمی پایین کشید و چهره‌ی غمگین او را از نظر گذراند– مسئله ازدواج نیست، ما میخوایم تو خوشبخت بشی!
باملایمت برگونه‌ی لارا دست کشید و ادامه داد– چند تا بچه‌ی ناز بدنیا بیاری که با دیدنشون ذوق زده بشم..
به حرکت لبهای آرگوت از آن فاصله‌ی کم می نگریست. لبهای کلفت و خوش فرمی که وقتی از هم باز می شدند حُرم نفسهایش از آنها بیرون می خزید و لارا را مست می کرد. دستش را آرام بالا آورد با سرانگشتانش گوشه‌ی لب او را لمس کرد، لبهایش داغ و بی نهایت نرم بود!
آنقدر وسوسه کننده که بلافاصله ضربان قلبش تند شدو بدنش گُر گرفت..
انگشتش را با ملایمت برکلفتی لب او فشرد و آنطوری که در آن فرو رفت او را غرق در لذت کرد
چطور می توانست بی تاب مزه مزه کردن چنین چیزی نشود؟
درحالی که چشم‌هایش بر دهان او قفل شده بود سرش را آهسته بالا آورد ولی وقتی به یک وجبی صورت ارگوت رسید، اینبار او بود که انگشتش را برلب لارا گذاشت. نه برای لمس او، بلکه چون قصد او را می دانست و میخواست مانعش شود
آرگوت– نه لارا..
به چشمان پرحسرت لارا نگریست و گفت– بغلت کردم چون اینجا سرد بود، ولی بنظر میرسه حالا بیش از اندازه گرم شدی..
لارا نمیخواست از او جدا شود به همین خاطر آب دهانش را قورت دادو با تردید گفت– این گرمارو دوست دارم.. میخوام نزدیک شما بمونم..
آرگوت بوسه‌ای روی موهای او زد و گفت– پس آروم بگیرو دختر خوبی باش
با هدایت آرگوت باره دیگر سر روی سینه‌اش گذاشت تا دیگر به لبهایش طمع نکند. لباس تیره‌ای که آرگوت به تن داشت از بافت‌های ریز نقره‌ای درخشان پوشیده شده بود و وقتی نفس می کشید پیش چشمان لارا در آن تاریکی سو سو میزدند.
دستش را بالا کشیدو بی هدف نقاط نقره‌ای لباس او را لمس کرد، حتی با وجود لباس عضلات تراشیده‌ی سینه و شکم او را حس می کرد. چرا این مرد اینطور دیوانه‌وار برایش جذاب بود؟
دست ظریفش را نوازشگرانه برسینه‌ی او کشید، شکمش و پهلویش را با تمأنینه گذراند بر رانهایش متوقف شد. ناخوداگاه چشمش به برجستگی زیرشلوار او خیره ماندو به یاد حرفهای ماروین افتاد که میگفت انچه مردان زیر شلوار دارند شرم و حیا نمیفهمد.
او قطعاً تابحال بدن لخت یک مرد را ندیده بود ولی با توجه به شنیده‌ها می توانست تصوری از آلت تناسلی‌یشان داشته باشد،
بخصوص آنکه در شلوار آرگوت بود برایش بی نهایت جذاب بنظر می رسید!
ابتدا برای صحبت دراینباره مردد بود ولی درنهایت گفت– حرفایی که ماروین زد… درباره‌ی مردا.. اونا حقیقت داره؟..
عجیب بود که هرچه ارام حرف میزد بازهم آرگوت صدایش را می شنید! او در پاسخ به لارا گفت– ماروین داره به بلوغ میرسه لارا، هیچ خوشم نمیاد درباره‌ی همچین مسائلی با پسرا حرف بزنی
لارا قدری از آغوش او فاصله گرفت و درحالی که هنوز بازوی ارگوت را دور شانه‌ی خود حس میکرد به چهره‌ی زیبایش نگریست.
لارا– واقعا اگه.. بیشتر خودمو نشون بدم ممکنه احساس شما عوض بشه؟..
نگاهش را از صورت آرگوت گرفت و به بدن خودش پوشیده در آن لباس کِرِم و طلایی نگریست. او هیچ وقت دختر بی شرمی نبود ولی وقتی پای آرگوت به میان می آمد دلش می خواست هر راهی را امتحان کند. اکنون هم اگر بدنش این شانس را ایجاد میکرد که احساس آرگوت نسبت به او تغییر کند، پس این میتوانست برای او یک اهرم باشد!
کمی استرس گرفته بود ولی دستش را به یقه‌اش رساند و علیرغم اینکه میدانست اینکار ممکن است باعث عصبانیت آرگوت شود با تردید لباسش را از روی سرشانه‌ی چپ پایین کشید، آنقدر که قسمتی از برجستگی سینه‌هایش و شکاف بینشان پیدا شد
کارش خجالت آور بود ولی میخواست واکنش آرگوت را ببیند، سرش را آرام بالا آوردو به صورت او نگریست.
نگاهش درست مثل قبل بود و لارا کوچکترین تغییری در او حس نمیکرد. همانطور باوقار و آقامنشانه در سکوت به تلاش بیهوده‌ی لارا می نگریست:
آرگوت– من تورو بزرگ کردم لارا، هیچ قسمتی از بدنت برام غریبه نیست
اشک در چشم لارا حلقه زدو با یأس گفت– چرا هست. هنوز یچیزی هست که نمیشناسیدش
لحظه‌ای به برجستگی زیر شلوار ارگوت نگریست و سپس سرش را پایین گرفت.
آرگوت آهی کشید و بالحنی سرزنشگرانه گفت– تو میدونی چقدر از بی حیایی بدم میاد دخترخانوم. برای یه زن خیلی زشته که بدنشو وسیله قرار بده
چانه‌اش لرزید و درحالی باره دیگر غم به درونش خزیده بود گفت– واقعا؟ پس چرا براتون مهم نبود که اونا تو قصر بدنمو نگاه کردن؟.. این وسیله قرار دادن نیست؟..
آرگوت– اون فقط یه رسمه لارا! بعلاوه کسایی که بدنتو دیدن همجنس خودتن
نگاهش را بالا کشید و درحالی که اشکی بر گونه‌اش می غلطید با دلخوری گفت– ولی من نمیخواستم اونا بدنمو ببینن! ..میدونید چقدر دلم شکست؟ اصلا میدونید چقدر از دست شما و بابا ناراحتم؟..
ارگوت چند لحظه‌ای در سکوت به چشمان غمگین او نگریست و سپس درحالی که میخواست او را دلداری دهد گفت– معذرت میخوام عزیزم، دیگه نمیذارم این ماجرا تکرار بشه. بهت قول میدم
لارا به چهره‌ی پراعتماد او خیره ماندو کم کم دلش آرام گرفت، مثل اینکه هیچ وقت نمیتوانست واقعا از دست او دلخور شود. آرگوت دست آزادش را بسوی گریبان او دراز کردو خواست یقه‌ی او را بالا بکشد، همین فرصت برای لارا کافی بود تا هوس لمس شدن توسط او مثل ماری در درونش بلولد!
دست آرگوت را با دو دست ظریفش گرفت و همانجا مماس با سرشانه‌اش نگه داشت، گرمی پوست او بلافاصله در تمام وجودش منتشر شد!
دست او را بسوی گردن خود هدایت کرد ولی بازهم خیلی زود آرگوت مانعش شد و عقب کشید
آرگوت– لارا داری از حد میگذرونی!
به لارا اخم کرده بود و لحنی سرزنشگرانه در کلامش داشت.
آرگوت– خیله خب حالا فهمیدی برای من فرقی نداره؟ لباستو بکش بالا، همین حالا!
لارا سرش را پایین انداخت و بااکراه لباسش را مرتب کرد. باره دیگر شکست خورده به آغوش او خزید درحالی که آرگوت دیگر او را به خود نمی فشرد. نمیدانست چه مقدار از مسیر را پیموده‌اند ولی با خود میگفت کاش هیچ وقت تمام نشود!
به بدن قوی مردانه‌ای چسپیده‌ بود و هرازگاهی که نگاهش را بالا می گرفت با صورت یک فرشته مواجه میشد. میخواست آرام بگیرد ولی نمیتوانست به لب‌های او بنگرد و ضربان قلبش را کنترل کند! لحظه لحظه‌ی آن شبی را که از آرگوت لب گرفت به یاد می آورد، کاش کمی عمیق‌تر میشد و کاش طعم دهانش را می چشید..
خواست باره دیگر صورت او را با سرانگشتانش لمس کند ولی منصرف شد، درعوض به عصیان درونش اجازه داد براو غالب شود، سرش را جسورانه بالا آورد و تا آرگوت نگاهش را پایین کشید که او را ببیند لارا لبش را بر لب او گذاشت
لحظه‌ای گرما و عطر و شیرینی نابی از سرتاپایش گذشت..
آرگوت کمی سرش را عقب کشید و درمقابل لارا لبش را بیشتر به او فشرد. به هرحال پشت سر آنها هم دیواره‌ی دروشکه بود و راه عقب نشینی زیادی باقی نمیگذاشت!
قلبش محکم درسینه میکوبید و نفس‌هایش نامنظم شده بود، هم ترسیده بود و هم عطش شدیدی برای بوسیدن آرگوت داشت.
نفس گرم و پرحرارت آرگوت مستقیم بر صورتش می وزید و لارا نمیتوانست تصور کند حتی ذره‌ای از لمس آن لبهای نرم فاصله بگیرد. کلفتی بالای لب آرگوت را درمیان لبهایش به نرمی فشردو شکفته شدن را در سینه‌اش حس کرد
آرگوت دست بر شانه‌ی لارا گذاشت و او را کمی دور کرد.سپس درحالی که فاصله‌ی صورتهایشان کمتر از یک وجب بود گفت– نکن!
لارا که هیچ تلاشی برای پنهان کردن بی تابی و عطش خود نمیکرد گفت–.. نمیخوام!..
آرگوت مچ دست او را که برای لمس صورتش بالا امده بود گرفت و اخم کرد– لارا ادامه بدی تنبیه‌ت میکنم
لارا بدون اینکه ذره‌ای تحت تاثیر حرف او قرار بگیرد درحالی که حرکت لبهایش را از آن فاصله‌ی کم زیر نظر داشت گفت– چه تنبیهی؟ منو می زنید؟ پس لطفاً بزنید!.. ولی من عقب نمیرم..
آرگوت– میخوای بدونی من چه حسی دارم؟ واقعا تحمل شنیدنشو داری؟
آرگوت مستقیماً به چشمان او می نگریست و بخاطر این همه لجاجت عصبی شده بود!
آرگوت– فکرکن پدرت نیکولاس میخواد ازت لب بگیره..
لارا– اوه عمو آرگوت!
آرگوت مصرانه حرفش را ادامه داد– فکر کن پدرت میخواد باهات بخوابه..
صورت لارا از شرم و انزجار چین خورد و پلکهایش را برهم فشرد.
ارگوت– بیشتر بگم؟ بیشتر بگم لارا؟؟
اینبار خودش از آرگوت فاصله گرفت و انقدر عقب رفت که به نزدیکی پنجره‌ی آنسوی کالسکه رسید. بغض کردو به آرگوت نگریست، پیدا بود خودش هم از به زبان آوردن این حرفها ناراحت است. با کلافگی نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو گفت:
آرگوت– تمومش کن! من دیگه نمیدونم باهات چیکار کنم، چرا باعث عذابم میشی؟؟.. فقط محض رضای خدا تمومش کن!
لارا دو دستش را بالا اوردو درحالی که صدایش بخاطر بغض می لرزید گفت– فهمیدم.. باشه عمو آرگوت فهمیدم!..
طول کشید تا عصبانیت و ناخوشنودی از ارگوت دور شود و در نهایت رویش را از لارا گرفت و درحالی که به منظره‌ی تاریک بیرون پنجره می نگریست آه پردردی کشید. لارا همان گوشه چپیده بود و با غصه به او نگاه میکرد، او را آزار داده بود! بخاطر خودخواهی خود احساسات ارگوت را نادیده گرفته بود و حالا چطور میتوانست ادعا کند همه‌اش از روی عشق بوده؟
سرش را پایین گرفت و با صدایی خفه گفت– متأسفم.. من..من هربار به خودم قول میدم اینکارو تکرار نکنم ولی بازم تا چشمم به شما میفته… کنترلش سخت میشه.. عمو آرگوت ببخشید که اینقدر خودخواه شدم..
به ارگوت نمی نگریست ولی صدای او را شنید که سعی داشت با درک و منطق موضوع را حل کند:
آرگوت– فقط بگو چطور میتونم کمکت کنم؟.. اگه بخوای یه مدت طولانی جلوی چشمت نمیام یا چمیدونم ظاهرمو عوض میکنم فقط بگو چطور!..
چند لحظه‌ای مکث کردو سپس بالحنی دلسوز و پراطمینان ادامه داد– لارا اگه تو حس میکنی که به یه مرد احتیاج داری، این اصلا خجالت نداره! همه‌ی دخترا بزرگ میشن و ازدواج میکنن! میدونی که چقدر برام عزیزی، قسم میخورم دنیارو میگردم یه مرد شایسته برات پیدا میکنم با هرظاهری که تو بخوای!
لارا– … وای خدا نه عمو آرگوت اینطور نیست!..
صورتش را درمیان دستانش پنهان کردو بیشتر درکنج دروشکه مچاله شد. فهمید آنقدر زشت و زننده رفتار کرده که بجای عشق، فقط هوسش به چشم آرگوت آمده ! باید به این وضع پایان میداد، نمیتوانست بیش از این سبب رنجش قلب مهربان آرگوت شود. دیگر تا انتهای مسیر از آن گوشه تکان نخورد و حتی کلمه‌ای هم حرف نزد،
چند ساعتی در راه بودند و وقتی دوباره به قصر لرد نیکولاس بازگشتند سه نیمه شب بود. پیش تر از آرگوت و قبل از اینکه با پدرومادرش مواجه شود از کالسکه بیرون پرید و با قدمهای سریع وارد قصر شد.
راه پله را گذراند و با شتاب از راهرو ها گذشت، به محض اینکه وارد اتاقش شد در را محکم پشت سرش بست و قفل را هم انداخت.
درحالی که بندهای لباس را بسختی از پشتش باز می کرد شروع کرد به اینسو و آنسو رفتن در اتاق. از همه چیزه خانه و خانواده‌اش منزجر شده بود! از اینکه صبح روز بعد برخیزد و پس گذراندن اتفاقات آنشب با آنها چشم در چشم شود و تظاهر کند همه چیز مرتب است، اینکه پدربرزگهایش به انجا بیایند و درباره‌ی رفتار شاهزاده کرالن او را با سوالاتشان دیوانه کنند!
ولی هنوز فکری مثل نور در تاریکی ذهنش سوسو میزد:
« ماروین– به شرق بیا… »
درمقابل پنجره ایستادو جنگل گسترده‌ی آنسوی قصر را از نظر گذراند..
شاید دیگر زمان آن رسیده بود که پایش را از قدم زدن درحوالی قصر، فراتر بگذارد. مسیر شرق را پیش می گرفت و در اعماق جنگل ها به محل زندگی مادر ماروین می رسید
این زندگی را رها می کرد و مانند او زنی آزاد میشد..
فکر ترک کردن خانه درونش را به جوش انداخته بود و در آن شرایط هیچ چیز را درست تر از این نمیدانست. هیجان زده بود و کمی هم می ترسید بااینحال به هرترتیبی میخواست اینکار را بکند.
میخواست برای اولین بار در زندگی‌اش شجاع باشد!
هنوز درحال پایین کشید دامن فنردار از کمرش بود که کسی چند دفعه به در کوفت و بعد صدای معذب مادرش را شنید– لارا عزیزم.. حالت خوبه؟ میتونم باهات حرف بزنم؟..

پاسخی به مادرش نداد، می دانست هرچه که بگوید باعث گریه‌ی مادرش میشود! چند لحظه بعد صدای ارام نیکولاس را شنید که به مادرش دلداری می داد– بهتره یکم تنهاش بذاریم لیندا.. بیا بریم، فردا باهاش حرف می زنیم..
مدتی طول کشید تا نیکولاس همسرش را راضی کند و درنهایت لیندا باره دیگر خطاب به لارا گفت– هوا امشب یکم سرده، پنجره‌هارو ببند دخترم… منو پدر تو یه اتاق دیگه میخوابیم چون از تراس سرما میاد…عمو.. عمو آرگوتم رفته استراحت کنه..
حرف‌هایی که میزد بی مورد بود و میشد فهمید تنها خواسته‌اش این است که صدای لارا را بشنود. او همانطور بی تفاوت لباسش را عوض کرد و منتظر ماند تا پدرو مادرش بروند. به دور شدن صدای پایشان دقت کردو مدت زیادی را نیز بی هدف در اتاق قدم زد.
هرچه بیشتر به تصمیمش فکر میکرد اضطرابش بیشتر میشد ولی باید انجامش میداد!
اگر باآنچه دنیای اشرافی از او می ساخت مشکل داشت، پس باید خودش به شخصه خودش را تربیت می کرد.
از کمدش یک پالتوی کلفت بیرون آورد و روی تخت انداخت، پارچه‌ی بزرگ چهارگوشی را باز کردو با خودش فکر کرد برای سفر چه چیز لازم است! مقداری آجیل و میوه در آن ریخت، چند سری لباس زیر و یک بطری دربسته آب. موهایش را پشت سرش جمع کردو محکم گره زد بعلاوه مطمئن بود نباید با آن دامن دستو پا گیر به جنگل برود.
اما قبل از اینکه بفکر لباس مناسبی بیفتند چیز مهمتری را احتیاج داشت! او قرار بود مسیری تاریک و طولانی را به شرق بپیماید پس قطعاً یک قطب‌نما میخواست. چند لحظه‌ای بفکر فرو رفت و سپس بخاطر آورد که پدرش در دفتر کار قطب نما دارد.
چقدر خوش شانس بود که سرمای هوا آنشب پدرو مادرش را به اتاق دیگری فرستاد!
قفل در را باز کردو با احتیاط به بیرون سرک کشید..
راهرو تاریک و سوت و کور بود. پاورچین پاورچین بسوی دفترکار پدرش قدم برداشت و خداراشکر میکرد که خبری از خدمتکاران نیست
دستگیره‌ی مرمرین در دفترکار را پیچاندو بی سروصدا وارد شد. همانطور که مادرش گفته بود از پشت پرده‌های حریر تراس باد می وزید و آنجا سرد بود، بعلاوه تمام مشعل هارا خاموش کرده بودند و لارا مجبور شد برای پیشبرد کارش شمعدان روی میزکار را روشن کند. میز تعدادی کشو و یک کمد کوچک دربسته داشت که همگی با کلید کوچکی باز می شدند، لارا میدانست پدرش کلید را پشت تابلوی نقاشی آنسوی اتاق مخفی میکند پس باز کردن قفل برایش سخت نبود. کشوها را گشت و سپس کمد را باز کرد، آنجا پر از ابزارآلات مختلفی چون دوربین شکار، ساعت، قلم و دوات و تعداد زیادی دست نوشته‌ی روی هم تلنبار شده بود. این عادت پدرش بود که کارها و اتفاقات روز مره را یادداشت میکرد. برای اینکه از میان انهمه شلوغی قطب نما را پیدا کند مجبور شد نیمی از وسایل کمد را بیرون بریزد.
درنهایت قلاف نقره‌ای خوش نقش و نگار قطب‌نما را دیدو آن را بیرون کشید.
وسایل را دوباره سرجایشان برگرداند و سعی کرد دست‌نوشته ها را روی هم مرتب کند
آنقدر زیاد بودند که لارا چند دقیقه‌ای باانها معطل شد، نوشته‌ها را نمی خواند اما باکمال تعجب لغتی آشنا در اکثر خطوط به چشمش می خورد و آن لغت «آرگوت» بود!
اوراق بیشتری را روی هم چید و ده‌ها باره دیگر آن نام به چشمش خورد تاجایی که حس کرد در برهه‌ای از زندگی پدرش آرگوت بزرگترین و مهم‌ترین اتفاق بوده!
آرگوت، آرگوت‌، آرگوت…
درمیان تمام بندها و صفحات پر از نام او بود!
آنقدر که درنهایت لارا قطب‌نما را فراموش کردو یکی از صفحات را در پناه شعله‌ی رقصان شمع پیش چشمان خود گرفت..
«.. باورم نمیشد این گریبان معطر و روشن روی بدن یک مرد باشد .. لبهایم از وسوسه‌ی لمس گریبان او به تقلا افتاده بودند… »
چشمانش در حدقه گرد شدو وحشت زده کاغذ را پایین انداخت! آنها یادداشت های پدر او بودند!.. و او چه نوشته بود؟! به خود نهیبی زد تا برخیزد اما درنهایت از جایش تکان نخورد. نمیخواست این بدبینی را با خودش از اتاق بیرون ببرد…
مطمئن بود توجیه و توضیحی وجود دارد! با خود میگفت باید وجود داشته باشد!
به سختی آب دهانش را قورت دادو ورق دیگری را برداشت…
خاطرات لرد نیکولاس:
(میخواستم از آن واقعه عبور کنم ولی شاید این تصور احمقانه‌ای بیش نبود. .
آرگوت درست شبیه رویای زیبای شبانه‌ای در ظلمات شب پدیدار شد، مرموز و معطر، درحالی که زیبا‌یی‌اش نفس گیر بود!
حوالی او که می چرخیدم عطر شعله‌های سوزان آتش به مشامم می خورد و لمسش که می کردم ذرات بدنم به نوسان می افتاد..
او از دنیای دیگری بود، او پرواز می دانست و بااینحال بسیار تنها بنظر می رسید. چشمان سیاهش همیشه غمی سنگین را متجلی میکردو سخن که می گفت صدایش مانند آوازی خوش در گوشم نجوا میشد..
او را مانند تکه‌‌ی جدا شده‌ای از قلبم درمیان رعب و وحشت شهر یافته بودم و دیگر نمیتوانستم لحظه‌ای دوری‌اش را تحمل کنم. آرگوت به سرعت اندوه و پوچی مرا پُر کرد و وحشت از دست دادنش زمانی در درونم لولید که پدرم ویلیام بازگشت
او قصد نداشت اینبار را هم برمن آسان بگیرد، مثل همیشه اجباری همراه خود آورده بود تا به زندگی‌ام وصله کند. دختران رقت‌آور ژنرال هنری، لیندا و آنا قرار بود مزاحمین جدید زندگی ما باشند.
دخترانی طماع و فرصت طلب که پدر برای وصلت با من و آرگوت مناسب می دانست)

باره دیگر قلبش فرو ریخت و نفسش در سینه گیر کرد! نیکولاس مادر او را طماع و فرصت طلب خوانده بود و خاله آنا…! او روزی قرار بود همسر آرگوت شود؟! درحالی که سرانگشتانش از حیرت یخ زده بود ورق دیگری از میان یادداشت‌ها بیرون کشید و با خواندن اولین جمله قلبش درسینه منجمد شد!
(لبهایش را نوشیدم و این مست کننده‌تر از شراب سیصدساله بود..
نرمی و لطافتش مرا درچنان خلسه‌ای فرو برد که اختیار از کف دادم و مَرد بودن او را به فراموشی سپردم. طعم ناب دهانش و خیسی لغزنده‌اش هوس را در تمام مهره‌های کمرم به پیچش انداخته بود
آرگوت بی‌نهایت پرحرارت بودو درحین بوسیدنم مژگان بلند برگشته‌اش به طرزی مسحور کننده بر گونه‌ام می رقصید
یقیناً هردو مست یکدیگر بودیم و آنشب به درازا می کشید..
با لبهایی به نرمی پنبه و مست کنندگی شراب بر سینه‌ و شکمم بوسه میزد و فرود آمدن لبهایش بر پوستم مثل چکیدن عسل داغ بود!
نفسهایم صدا دارو منقطع در حریم اتاق می پیچید و رفته رفته طاقتم از کف می رفت..
آرگوت به چشمانم نگریست درحالی که بی‌قراری‌اش کم از من نداشت
ثانیه‌ها به چهره‌ی یکدیگر خیره ماندیم و هرچه گذشت مطمئن شدیم در ما توان مبارزه با این عطش نیست
او را می خواستم، دیوانه وار می خواستم و اگر به پایانش نمی رسیدم قلبم همچون قلب ساکن او از حرکت می ایستاد..
آرگوت در آغوشم چرخید و چشمان حریصم برآن برجستگی‌های بلورین و خوش‌تراش پایین کمرش خیره ماند.. این اولین بار بود که یک مرد مرا به چنین وسوسه‌ای می انداخت و عقل و اختیارم را می ربود
آوای مخملین صدای شهوتناکش در گوشم نجوا شدو گفت: بیا نیکولاس..
همین کلام کوتاه کافی بود تا یک ذره صبرم هم به سر رسد، بر پشت او خزیدم و درحالی که نیمرخ ملتهب زیبایش پیش چشمانم بود بدرونش لغزیدم…
بدنش عضو مرا تنـگ درخود گرفت و سرم از هجوم این لذت به دَوَران افتاد..
برای من که شیفته‌ی او بودم دست کمی از تونل بهشت نداشت و آرگوت زیر لجبازی‌های کمرم نفس نفس میزد..
تماشای تکانهایش زیر آغوشم و آنطور که تسلیمم بود، آنطور که بدنش مردانگی مرا تنگ می فشرد… بر پشت او رها شدم و بی‌رمق در گودی گردنش فرو رفتم..
کام گرفتن از آن موجود زیبا برایم مثل رویایی بود که بسیار سریعتر از آنچه تصورش را می کردم به سر رسید. کنارش دراز کشیده بودم و میدانستم او هنوز تشنه است، مرا غرق لذت کرده بود ولی به خودش که می رسید مردد میشد..
من و آرگوت مردگرا نبودیم، هردوی ما باید غالب میشدیم تا به اوج برسیم
او به من اجازه داد غالب شوم و هرآنچه میخواهم انجام دهم ولی ترجیح میداد خودش با عطشی که به سرانجام نرسیده دست و پنجه نرم کند.
دلیلش را میدانستم، او انسان نبود و می ترسید با قدرت مهارنشدنی‌اش به من آسیب برساند. ولی چطور میتوانستم؟ چطور می توانستم به آن چهره‌ی گُر گرفته بنگرم و کور بمانم؟
آرگوت مهربانم لبخند میزدو سعی داشت آرام و راضی بنظر برسد، اما من حرارت درون او را حس میکردم..
دست بر پوست روشنش کشیدم و لبهایش را بوسیدم، به او گفتم این نباید پایانش باشد..
نمی پذیرفت اما وقتی با زبانم به گریبانش خزیدم دیگر طاقت نیاورد.
و اینبار نوبت من بود که تونل بهشت او باشم..)
دستش آنقدر می لرزید که نمی توانست کاغذ را درست پیش چشمانش نگه دارد. درنهایت آن را زمین گذاشت و از جا برخاست، زانوهایش سست بود و به سختی نفس می کشید.
باور نمیکرد این حقیقت داشته باشد، ولی آنها دست نوشته‌های پدرش بودند!
درحالی که دست مشت شده‌اش را بر سینه می فشرد نگاهی به اوراق انداخت، نباید دیگر میخواند
آنها مسائل شخصی پدرش و آرگوت بودند…
باره دیگر روی زمین برزانو نشست و به ورقی که کنار شمع افتاده بود نگریست:
« با اولین فشارش درد درونم پیچید و چشمانم سیاهی رفت ولی آه مخملین آرگوت را که شنیدم سینه‌ام گرم شد
برخلاف تصورم او روی رفتارش کنترل داشت و لجاجتش از یک مرد قوی آدمی‌زاد فراتر نمی رفت، می دانستم اگر لحظه‌ای خود را نمی پایید استخوانهایم زیر قدرت فراطبیعی‌اش می شکست!
ولی این آرگوتِ من بود..
قلب مهربان او مثل یک اقیانوس گرم گسترده بود و امکان نداشت من از درد کشیدن بخاطر او پشیمان شوم.. »
حالت تهوع گرفته بود و بشدت احساس ضعف می کرد
تصویر برهنه‌ی پدرش و آرگوت مدام پیش چشمانش می چرخید درحالی که روی تخت در آغوش یکدیگر بودند
به دیوار تکیه زدو برخاست، تمام بدنش کرخت و منجمد بود! آیا تمام این سالها آن دو با یکدیگر رابطه داشتند؟ آنهم دو مَرد؟!
و مادرش..
مادر مظلومش که نیکولاس را عاشقانه دوست می داشت و برایش فدا میشد،
آیا او تنها پوششی برای ادامه دار شدن این رابطه‌ی کثیف بود؟
هرچه فکر می کرد نمی فهمید! پدرش و آرگوت هردو مردان بسیار نجیبی بودند..
آرگوت– تموم شد؟
با شنیدن صدای آرام آرگوت جوری از جا پرید که محکم به کمد پشت سرش خورد! درحالی که دیوانه وار نفس میزد و صدای تپش قلب خود را پشت پرده‌ی گوشش می شنید به او نگریست..
آرگوت درسایه‌ی آنسوی اتاق روی مبل نشسته و در آرامش به او نگاه میکرد. از کی آنجا بود که لارا اصلا متوجه حضورش نشد؟
هنوز از پس کنترل این شوک زدکی برنیامده بود که صدای قدم‌های کسی را از راهرو شنید و چند لحظه بعد پدرش درحالی که یک چراغ روغن‌سوز طلایی در دست داشت وارد شد
درحالی که پیدا بود از خواب برخاسته و گیسوانش نامرتب بود نگاهی به لارا و سپس آرگوت انداخت
نیکولاس– ..اینجا چیکار می کنین؟..
وارد شدو چند قدمی پیش آمد، چند لحظه‌ای با سردرگمی به چهره‌ی وحشت زده ی دخترش نگریست و سپس گفت– چی شده عزیزم؟
چشمانش بر نگاه پرمهر پدرش خیره ماند..
پدری که برایش مظهر شرافت و مردانگی بود، اما اکنون به طرز دردناکی فرو ریخته بود!
همه چیز در قلب لارا فرو ریخته بود
نیکولاس نگاهی به اوراق بهم ریخته روی زمین انداخت و سپس ناگهان سایه‌ی سنگینی از یأس و انزجار بر چهره‌اش نشست
لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو سپس بالحنی سرزنشگرانه رو به ارگوت گفت– چرا جلوشو نگرفتی؟!

آرگوت از جا برخاست و درحالی که پیش می امد گفت– وقتی رسیدم دیگه دیر شده بود مرد! اصلا نمیدونستم تو و لیندا اینجا نیستین..
نیکولاس آهی از روی کلافگی کشید و گفت– یعنی چی که دیر رسیدم؟ از هرجایی که رسیدی جلوشو می گرفتی چرا اونجا نشستی و تماشا میکنی؟!
آرگوت در یک قدمی نیکولاس ایستاد و سعی کرد خود را توجیه کند– نیک باورکن کار از کار گذشته بود.. بهت گفته بودم این یادداشتارو بسوزون!..
نیمرخ پدرش و آرگوت را در نور طلایی رنگ چراغی که دردست نیکولاس بود میدید و نمی توانست از تصور لحظات عشق بازی‌یشان خلاصی یابد!
تصوراتی بسیار شرم‌آور که روحش را می خراشیدند و او را به مرز انفجار کشانده بودند!
درنهایت صورتش را در دستانش پنهان کردو همان وسط زد زیر گریه..
هق هق او آنقدر مظلومانه و ناگهانی بود که برای لحظاتی نیکولاس و ارگوت را به سکوت وا داشت.
سرش را در دستانش پنهان کرده بود و آنان را نمی دید ولی متوجه بود که بسوی او می آیند
نیکولاس سعی داشت او را به آرامش دعوت کند ولی لارا به وضوح از لحن او حس میکرد که بخاطر این پیشامد چقدر ناراحت است!
نیکولاس– لارا عزیزم.. یه لحظه به من گوش بده..
شانه‌ی لارا را لمس کردو او بلافاصله خود را عقب کشید، سپس درحالی که سعی داشت از میان گریه‌ی شدیدش واضح حرف بزند گفت– میخوام..برگردم به اتاقم..
آرگوت– ولی باید باهم حرف بزنیم!..
لارا سعی کرد از انها دورتر شود و سپس سکسکه کنان گفت– قسم میخورم.. به هیچکس نمیگم!.. فقط… فقط راحتم بذارین..
نیکولاس– میدونم که نمیگی ولی ما نمیخوام تو با همچین تصور غلطی از اینجا بری..
تصور؟! کدام تصور؟ خاطراتی که با قلم خودش نوشته بود تصور بودند؟
نیکولاس مچ ظریف دستان او را که می لرزید گرفت و از مقابل صورتش کنار زد تا مستقیم به چشمان پراشکش بنگرد ولی لارا بلافاصله سرش را پایین گرفت و سردرگریبان فرو برد:
لارا– .. بابا ولم کنید… من..من نمیخوام بهتون نگاه کنم..
خجالت می کشید،
پس از خواندن آن خاطرات دیگر نگاه کردن به چشمان نیکولاس و ارگوت بسیار سخت بود و او نمیدانست چطور با این مصیبت بزرگ کنار بیاید که پدر و پدرخوانده‌اش باهم رابطه‌ی عاشقانه دارند!
بااینحال بنظر می رسید زجه و دستپاچگی او بر نیکولاس اثر کرده چراکه با اکراه دستش را رها کردو قدمی به عقب برداشت. میدانست اینبار نوبت ارگوت است که پیش بیاید از همین رو لحظه‌ای مکث نکرد و بسوی در خروجی دوید
از راهرو گذشت و پس از برگشتن به اتاقش مستقیم روی تخت خواب وا رفت. به خودش آمدو دید آنقدر منزجر و متحیر است که دیگر حتی نمیتواند گریه کند! مانند یک تکه گوشت بی تحرک با دهان نیمه باز روی تخت افتاده بود و تک تک خاطرات کودکی‌اش تا به آن روز را مرور می کرد
نیکولاس و آرگوت تنها مردان زندگی‌اش، کسانی که با افتخار کنارشان می ایستاد و بخاطر حضورشان از مرتکب شدن به هر زشتکاری اجتناب می کرد اکنون بی نهایت او را مأیوس کرده بودند!
هیچ نمیفهمید اصلا این چه دنیایی‌ست که در آن مردان باهم روی تخت می روند! و یا مادرش! آیا او تمام این سالها متوجه عشق میان نیکولاس و آرگوت نشده بود؟ شاید هم می دانست دَم به نفهمی میزد چراکه به هرحال درآن قصر، او همسر یک لُرد سرشناس بود!
و آنوقت آنها، کسانی که زندگی‌یشان پر از تاریکی و دروغ بود مدام برای او بد و خوب تعیین می کردند و کارهایش ایراد می گرفتند!؟
لارا حق نداشت به میل خودش عاشق شود، حق نداشت آزادانه سفر کند، حق نداشت با پسرها بیش از حد معین معاشرت کند، حق نداشت هیچکاری را خلاف قوانین آنها انجام دهد درصوریتکه زندگی خودشان پر از گناه و خطا بود!
ذهنش آنقدر مغشوش و آشفته بود که سردرد شدیدی به سراغش آمدو چشمهایش برای آنهمه اشکی که به دلایل مختلف ریخته بود می سوخت. وقتی باره دیگر از جا برخاست بخاطر سرگیجه چیزی نمانده بود زمین بخورد ولی نرده‌ی تخت را گرفت و لحظه‌ای همانطور سرجایش باقی ماند..
دیگر نمی توانست این زندگی را تحمل کند،
قصر و فضای مرموزش داشت او را خفه می کرد!
آنجا یا باید مدام با اجبارها دست و پنجه نرم میکرد یا با حقیقت‌های زشت دنیای بزرگترها مواجه می شد.
اهمیتی نداشت اگر درنهایت قطب‌نما را با خودش نیاورد، اکنون دیگر به گم شدن در جنگل هم اهمیت نمی داد!
خودش را گم و گور می کردو دیگر نه والدین‌ش را می خواست نه عشق می خواست و نه هیچ چیز دیگری که او را دربند بکِشد.
لباس ساده‌ای پوشید که دستو پاگیر نشود، پالتو به تن کردو درنهایت بقچه‌ی کوچکش را زیر بغل زد. بااحتیاط در را گشود در مسیری مخالف با اتاق پدرش به راه افتاد. درپناه سایه‌ها از راه‌پله گذشت و با نگهبانان در خروجی مواجه شد!
میدانست انتهای اشپزخانه دریچه‌ی کوچکی رو به بیرون وجود دارد و از همین رو مستقیم به همان سمت رفت. در آن ساعات شب اکثر خدمه خواب بودند به همین خاطر بی دقدقه از قصر بیرون زد و وارد هوای آزاد شد..
نسیم سرد و تاریکی پیش‌رویش را که دید چند لحظه‌ای مردد ماند، او هیچ وقت تاکنون تنها به جایی نرفته بود چه رسد به یک جنگل تودرتو و وسیع!
ولی نه، به یاد می آورد زمانی که کودکی خردسال بود، ماروینِ یک ساله را دزدانه از گهواره برداشت و بسوی جنگل گریخت چراکه فکر می کرد ماروین دلش برای مادرش تنگ شده. او با وجود ترس وارد جنگل شده و سالم و سلامت لوریانس را پیدا کرده بود.
اگر آنموقع که کودکی ضعیف بود توانست این کار را بکند، پس حالا هم می توانست!
سرش را پایین گرفت تا با تماشای تاریکی دچار توهم و تردید نشود و سپس قدم به پیش برداشت
مسیر شرق را می دانست اما نگرانی‌اش این بود که در میانه‌های جنگل اشتباهاً بسمت دیگری منحرف شود و دراین صورت بدون قطب نما آواره میشد!
قصر و انبوهی از خاطرات پشت سرش بودند و او حتی نمی خواست سری بچرخاند تا برای آخرین بار آنجا را ببیند، پا به حاشیه‌ی جنگل گذاشت و درحالی که سردرد شدیدی آزارش میداد مصررانه پیش رفت. برگهای خشک زیر پایش خش خش می کردند و هرازگاهی یافتن مسیر هموار برای راه رفتن سخت میشد. نمیخواست به اضطرابش فکر کند و پشیمان شود از همین رو خودش را با مرور همه‌ی آن دلایلی که او را به این اقدام واداشته بودند مشغول کرد.
دیگر قرار نبود کسی به او امرونهی کند،
دیگر کسی مدام از رفتارهایش ایراد نمی گرفت،
دیگر کسی نبود که ادعا کند فقط اوست که صلاح را میداند،
دیگر کسی نبود که هرلحظه درگوشش بخواند یک دوشیزه‌ی نجیب باش و باعث شرمساری خانواده‌ات نشو!
آنها واقعا گستاخ بودند که اشتباهات خود را نادیده می گرفتند و زورشان فقط به لارا می رسید.
شاید هم مقصر آنها نبودند و زیاده‌خواهی‌هایشان بخاطر ساده‌لوحی خودش بود،
چراکه به هرحال تا خَم نشوید کسی سوارتان نخواهد شد! *
*(جمله از مارتین لوتر)
او همیشه نگاهش به پدرو مادر و آرگوت بود. او بارها و بارها برای اینکه انها خوشحال بمانند تسلیم خواسته‌هایشان شد، و حالا این هم نتیجه‌اش بود! تعدادی دغلکار می خواستند از فرزندشان یک فرشته بسازند و او تمام این مدت مثل یک احمق از انها اطاعت می کرد.
سایه‌ای روشن با سرعت از سمت راستش گذشت و در تاریکی محو شد..
آنقدر ناگهانی که او را سر جایش منجمد کردو قلبش برای لحظه‌ای از تپش ایستاد! با چشمانی درحدقه گرد شده و نفس گیر کرده در سینه، پیش رویش را از نظر گذراند..
نور ضعیف مهتاب از شاخه‌های نیمه عریان درختان می گذشت و مسیر را بسختی قابل دیدن میکرد. مِه رقیق معلق در سطح جنگل گاه و بیگاه توسط باد سرد مرموزی جا به جا می شدو سکوت چنان بر محیط سلطنت میکرد که گویی وارد سرزمین مردگان شده است!
ترس به تار و پود وجودش رخنه کرده بودو دیگر حتی توان یک قدم پیش رفتن را نداشت. نمی دانست به کجا آمده، نمیدانست در مسیر شرق است یا نه، حتی به یاد نمی اورد چند ساعت از ترک خانه می گذرد!
دو جفت چشم کهربایی درخشان از میان مه جنگل پیدا شدند و در آن تاریکی بسوی او حرکت کردند
نفس سردش منقطع از دهان بیرون خزید و سوار بر نسیم پیش چشمانش چرخید
دو موجود عظیم الجسه‌ی ظلمانی به سیاهی شب را میدید که مدام پیش‌تر و پیش‌تر می آمدند
درحالی که از وحشت سرجایش میخکوب شده بود و حتی توان جیغ کشیدن هم نداشت صدای آرام آشنایی را از سوی هیولاها شنید..
– سلام لارا..
این صدای لوریانس، مادر ماروین بود. صدایی که باعث شد تمام وحشتش به یکباره محو شود و قلبش آرام بگیرد! او پوشیده در لباس مخصوصی از پوست حیوانات با تمأنینه مابین دو گرگ سیاه تنومند قدم برمیداشت و پیش‌ می آمد. موهای تیره‌ی نه چندان بلندش روی شانه ریخته بود و صورت بی نهایت آرامی داشت. کمی بعد در پنج قدمی لارا ایستادو گفت:
لوریانس– به قلمرو من خوش اومدی.
لوریانس زن ۲۷ ساله‌‌ی جنگلی، کسی بود که دوران کودکی خود را تک و تنها در جنگل سپری کرده و از نظر لارا او اکنون به بزرگی یک افسانه بود! تمامی درندگان جنگل مطیع اوامرش بودند و علیرغم اینکه رابطه‌ی خوبی با اجتماعات انسانی نداشت، بی نهایت به طبیعت وحشی عشق می ورزید. لارا یکبار از ماروین شنیده بود که از قول مادرش می گفت روح طبیعت او را به عنوان نگهبان جنگل برگزیده!
لارا آهی کشید و درحالی که بادیدن او اشک در چشمانش جمع شده بود گفت– اوه زنمو لوریانس باورم نمیشه شمارو میبینم..!.
با بی قراری بسوی او دوید و در آغوشش فرو رفت، لوریانس که از این حالت او کمی جا خورده بود درحالی که پشتش را مالش میداد گفت– بنظر میرسه رو به راه نیستی
لارا همانطور بازوانش را دور کمر او فشرد و بوی خوش لباس خزش را به مشام فرستاد. لوریانس همیشه عطرو بوی خاصی میداد، تلفیقی از بوی چمن شبنم زده و زمین باران خورده، وزش های گستاخ بهاری که آدم را به یاد شکوفه و جوانه می انداختند، لوریانس همیشه عطرو بوی پاکی و تازگی میداد. عطرو بویی که از نظر لارا تمام انسانهای خالص باید به آن آغشته می بودند.
لارا– میشه من پیش شما زندگی کنم؟ خواهش میکنم زنمو لوریانس! میخوام مثل شما باشم..
کم کم بازویش را از دور لوریانس شل کردو قدمی از او فاصله گرفت. در پناه نور مهتاب به چهره‌ی لوریانس نگریست و ملتمسانه پرسید– میشه؟..
لوریانس پیش از اینکه پاسخی به او بدهد خطاب به گرگهایش گفت– برگردین خونه پسرا، من سپیده دم صداتون میزنم
گرگها خرناس‌های ضعیفی ردو بدل کردند و سپس بسوی مسیر بازگشت چرخیدند. لوریانس لحظه‌ای با نگاهش دور شدن گرگها را بدرقه کردو سپس باره دیگر به لارا نگریست.
یکی از هزاران خوبی لوریانس این بود که عادت نداشت کسی را سوال و جواب کند، برعکس او بسیار صبور بود و برخلاف بقیه‌ی مردم همیشه بدور از ظواهر، رُک حرف میزد.
آنلحظه هم درحالی که بازوهایش را درهم قفل کرده بود و به درخت سمت راستش تکیه میزد رو به لارا گفت– نه لارا نمیشه پیش من زندگی کنی
لارا با ناامیدی سرش را پایین انداخت و نالید– آخه چرا نمیشه؟.. من نمیخوام برگردم به قصر..
لوریانس– جنگل به هرکسی اجازه‌ی زندگی نمیده. طبیعت قوانین خودشو داره و تو برای این آماده نیستی
لوریانس صبورانه با او حرف میزد و بنظر نمی رسید بخواهد مثل خانواده‌اش برای او درست غلط تعیین کند.
لارا لحظه‌ای دماغش را بالا کشید و پرسید– ولی شما وقتی به جنگل اومدید خیلی از من کوچیکتر بودید… یعنی حتما باید یه بچه باشم و به اینجا بیام؟!..
لوریانس لحظه‌ای با محبت به او لبخند زدو گفت– اشکالی نداره ازت یه سوال بپرسم؟
لارا دست پیش گرفت– میخواین بپرسین چه اتفاقی افتاده؟
لوریانس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه. میخوام بپرسم چرا جنگلو انتخاب کردی؟
لارا بلافاصله با اشتیاق پاسخ داد– چون میخوام مثل شما آزاد باشم!
لوریانس لحظه‌ای درسکوت به او نگریست سپس گفت– لارا برای آزاد بودن حتماً لازم نیست تو جنگل زندگی کنی
بغض به گلوی لارا چنگ انداخت و با غصه گفت– حتما شما هم فکر می کنید چون تو قصر زندگی میکنم و خانواده‌ی سرشناسی دارم خوشبختم..ولی ..ولی باور کنید اینطور نیست! اونا همش منو مجبور میکنن برخلاف میلم زندگی کنم چون یه نجیب زاده‌ام! نمیذارن تنهایی هیچ جا برم، زنمو حتی راه رفتن و غذا خوردنمم باید مطابق آداب اونا باشه انگار.. انگار که من بَرده‌‌شونم!.. کاش فقیر بدنیا می اومدم، گرسنگی کشیدن بهتر از اینه که یه عده مدام تو کوچیکترین مسائل زندگیت دخالت کنن..
لوریانس حرکت کردو بااشاره به لارا از او خواست که بااو هم قدم شود. سپس درحالی که به آرامی در مه جنگل فرو می رفتند گفت– ده سال پیش از شوهرم خواستم برام کتاب بخونه، و جملاتی که اون خوند هنوز از ذهنم پاک نشده… فرقی ندارد که آدمی به زر و زیور آراسته باشد و یا فقیر و بی‌سرمایه؛ اگر کسی درهر جایگاهی که هست، نتواند مسیر زندگی‌اش را خودش انتخاب کند، قطعاً یک بَرده است.
درحالی که بسوی مقصدی نامعلوم قدم برمیداشتند لارا نگاهی به نیمرخ آرام لوریانس انداخت و او صحبت‌هایش را اینگونه ادامه داد:
لوریانس– تو میدونی که من وقتی ۹ سالم بود از دنیای آدما فرار کردم درسته؟ اون دختر ۹ ساله شباهت زیادی به تو داره لارا.. لوریانسِ فقیر و لارای ثروتمند، هیچکدوم نمیتونن خودشون مسیر زندگیشونو انتخاب کنن. پس قطعا اونا بَرده هستن! رشد و تعالی اونا زمانی شروع میشه که بخوان آزاد باشن، ولی حقیقت اینه که آزادی برای هرکسی معنای متفاوتی داره.. قرار نیست که همه راهی جنگل بشن!
تصور اینکه لوریانس هم مثل دیگران بخواهد او را توجیه کند، بگوید نمیتواند به تنهایی زندگی کند و صلاح این است که به خانه برگردد آخرین امیدش را هم به یأس تبدیل می کرد. میدانست لوریانس و خانواده‌اش دوستی صمیمانه‌ای باهم دارند و هیچ بعید نیست که او طرف آنها را بگیرد ولی این ظالمانه بود! چراکه او فکر میکرد لوریانس درد و رنج او را درک خواهد کرد..
از قدم برداشتن باز ایستاد و ماتم زده سر به زیر افکند سپس با صدایی خفه گفت– زنمو اونا اونجوری که شما فکر می کنید نیستن!.. میخواستن.. چیزی نمونده بود برخلاف میلم منو شوهر بدن!. مطمئنم اگه شما جای من بودید یک روزم اونجا دووم نمی اوردید.. اگه برگردم خونه از غصه میمیرم!..
لوریانس نیز متقابلاً ایستادو درحالی که با گوشه‌ی انگشتش صورت او را بالا می آورد پرسید– مرگ یعنی چی لارا؟
سوال او کمی بی مورد و عجیب بنظر می رسید از همین رو لارا همانطور در سکوت به چهره‌ی آرام و مطمئنش خیره ماند.
لوریانس– برای پرنده‌ای که پرواز میکنه، مرگ یعنی قفس. برای اسبی که تموم عمرش توی دشت تاخته، مرگ یعنی استبل و افسار.. و همینطور تا انتها، زندگی یعنی آزادی. کسی که آزادی نداره، نمیتونه معنی زندگی رو بفهمه. قبل از اینکه درباره‌ی مُردن حرف بزنی به خودت دقیق نگاه کن، شاید اصلا تو خیلی وقته که مُردی
چیزی از کنج سینه‌اش به سمت هسته‌ی زمین سقوط کردو با دهان نیمه باز به لوریانس خیره ماند. اگر طبق تعبیر لوریانس درباره‌ی خودش قضاوت می کرد، او هیچ وقت زنده نبوده که روزی مُردن را تجربه کند و بنظر می رسید زندگی‌اش روی یک مدار پوچی در گردش است.
لوریانس دو سمت شانه‌ی او را گرفت و درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست گفت– تو از این دنیا چی میخوای؟
لارا با زبانی سست و ذهنی سردرگم من من کنان گفت– من فقط.. فقط میخوام یکبارم شده برای خودم زندگی کنم.. نه رضایت دیگران..

لوریانس– یه روزی میفهمی که برای بزرگ شدن تو همچین دنیایی این کافی نیست. اگه میخوای بزرگ بشی لارا، نه برای خودت زندگی کن، نه برای دیگران…
لارا را که بیچاره تر و مأیوس تر از هرزمان دیگری بنظر می رسید درآغوش گرفت و درحالی که گیسوان او را نوازش می کرد گفت– ارزشمند باش، و برای هدفت زندگی کن. هدف داشتن تورو شجاع و جسور میکنه و باعث میشه به هیچکس اجازه ندی بهت دستور بده. اگه هدف داشته باشی، آزاد میشی!
صورتش درگودی گریبان لوریانس بود و آنلحظه بدون اینکه بخواهد از آغوش او بیرون بیاید پرسید– هدف زندگی شما چیه؟..
لوریانس برای لحظه‌ی کوتاهی خندید و درحالی که ارام او را از خودش جدا میکرد گفت– من اهداف زیادی دارم.. مثلا.. تلاش میکنم شوهرمو خوشحال نگه دارم، پسرمو مثل یه انسان واقعی پرورش بدم و از جنگل بخوبی محافظت کنم!
لارا در اوج کلافگی لحظه‌ای پوفی کشید و گفت– وای زنمو!.. فکر کردم داریم حرف جدی می زنیم.. آخه خوشحال نگه داشتن شوهر که هدف نمیشه!
لوریانس به او لبخند زدو بالحنی مطمئن گفت– منم قبلا مثل تو فکر میکردم، ولی حالا که یه زنم و میبینم خوشحال کردن شوهرم چقدر دنیا رو زیبا میکنه نظرم عوض شده. میدونی لارا، ما زنا خلق شدیم که باعث آرامش دنیا باشیم. هیچکس بهتر از ما نمیتونه اینکارو بکنه!
آنها دوباره به قدم زدن پرداختند و اینبار لارا اصلا از تماشای تاریکی جنگل نمی ترسید، حس میکرد لوریانس دنیای بزرگتری را به او نشان داده. آنقدر بزرگ که ترسهای کوچک او در میانشان گم میشد..
لوریانس– شاید این حرفم غیرمنطقی بنظر برسه ولی بنظر من اگه دنیای ما داره تو ظلم و فساد و جنایت دفن میشه دلیلش اینه که خیلی از زنا و مادرا کارشونو درست انجام نمیدن. مثل اینکه… فراموش کردن آروم نگه داشتن دنیا وظیفه‌ی اوناست!
لارا باره دیگر نیمرخ او را از نظر گذراند، میدید که پیوسته لبخند محوی به لب دارد و به طرز عجیبی شکفته شده است!
لارا– زنمو لوریانس راستش… من فکر میکنم شما این حرفو می زنید چون خیلی عمو هکتور رو دوس دارید.. نه اینکه شوهرداری واقعا مسئله‌ی مهمی واسه دنیا باشه!
لبخند لوریانس پررنگتر شد و نیم نگاهی به لارا انداخت:
لوریانس– نه لارا، فقط کافیه شخص درست و شایسته‌ای رو انتخاب کنی و بعدش میفهمی لذت شوهرداشتن یعنی چی. اگه عاشق شوهرت باشی حتی از رنج کشیدن برای اون شخصم لذت میبری
صورت لارا کمی درهم رفت– عمو هکتور باعث رنجش شما میشه؟!
لوریانس– مردا گاهی آزاردهنده میشن، اما واقعیت اینه که اونا خیلی جذابن! حتی وقتی زورگویی میکنن
او پا به پای لوریانس قدم میزد و نمیدانست به کدام سمت می روند، درنهایت کنار یک نهر ایستادند که صدای آب جاری درونش به زیبایی در فضا می پیچید.
لوریانس صورت او را نوازش کردو گفت– ببین لارا، اینکه میخوای تو جنگل زندگی کنی یا به خونه برگردی تصمیمش با خودته، تو هنوز کسایی رو داری که عاشقت هستن. حتی خوده تو هم عاشق اونایی! و تا وقتی که چنین پیوند محکمی بین تو و دنیای آدما وجود داره طبیعت تورو نمیپذیره
لارا در تاریک و روشن شب به چشمان لوریانس نگریست و پرسید– وقتی شما به جنگل فرار کردین، هیچکسی رو نداشتین؟
لوریانس نفس عمیقی کشید و برای او توضیح داد– نه. همه‌ی مردم شهر از من متنفر بودن و منم از اونا و دنیای کثیفشون! رابطه‌ی من با دنیای انسانها کاملا قطع شده بود برای همین جنگل بهم اعتماد کرد، چون امکان نداشت بخاطر طلا و تصرف زمین و شکار حیوانات بهش خیانت کنم. شاید درک این موضوع برای تو سخت باشه، ولی ازت میخوام روی تصمیمت بیشتر فکر کنی
چند لحظه‌ای درسکوت بفکر فرو رفت و سپس پرسید– شما از کجا فهمیدین من اومدم به جنگل؟
لوریانس کنار نهر زانو زدو درحالی که دستش را در آب فرو می برد گفت– ماروین به من گفته بود تو به شرق میای و بعدش.. گرگا خیلی زود بوی تورو ردگیری کردن
لارا نیز کنار نهر زانو زدو درحالی که نگاهش به جوش و خروش آب بود گفت– حدقل بذارید… تا فردا پیشتون بمونم..
لوریانس به او اطمینان داد– میتونی چند روزی بمونی ولی اگه میخوای ساکن دائم جنگل باشی باید تنهایی این مسیرو بگذرونی و امتحانات رو…
هنوز حرف لوریانس تمام نشده بود که صدای آرگوت باعث شد لارا از جا بپرد!
آرگوت– ممنون میشم بیش از این وسوسه‌ش نکنید بانو لوریانس، اون باید امشب برگرده
برعکس نگاه متحیر لارا، لوریانس با حالتی که گویی اصلا از حضور او متعجب نشده پوزخندی زدو گفت– بیش از حد تصورم صبوری کردید جناب آرگوت.
آرگوت دَه قدم دورتر ایستاده بود و نور مهتاب بر گیسوان پرپشت سیاهش می درخشید. ارامشی نسبی در چهره‌ی روشنش دیده میشد بااینحال هنگام صحبت با لوریانس کمی دلخور بنظر می رسید.
ارگوت– رک بگم بانو لوریانس، انتظار داشتم مادرانه نصیحتش کنید
لوریانس از کنار نهر برخواست و درحالی که لبخند محوی به لب داشت گفت– من پسر خودمو هم مادرانه نصیحت نمیکنم جناب آرگوت. چون نصیحت کردن اصولا فایده‌ای نداره
لارا که تاکنون ناباورانه به آرگوت می نگریست قدمی به پیش برداشت و با تحیر گفت– شما…شما منو تعقیب کردین؟!..
ارگوت به او اخم کردو بالحنی سرزنشگرانه گفت– باورم نمیشه از خونه فرار کردی، این یعنی چی لارا؟
پیش از اینکه کلامی از دهان لارا خارج شود لوریانس لحظه‌ای صدایش را صاف کردو سپس گفت– گمونم بهتره تنهاتون بذارم، از دیدن هردوتون خوشحال شدم…
لارا بلافاصله بسوی او برگشت و گفت– اوه یه لحظه وایسین منم میخوام با شما بیام!..
باد سبکی از کنارش وزید و تا بخودش آمد دید آرگوت کنارش ایستاده و بازویش را گرفته. با چشمان در حدقه گرد شده به او نگریست، بسرعت نور آمده بود!
آرگوت– شب بخیر بانو لوریانس.
لوریانس سری برای آندو تکان دادو با تمأنینه در تاریکی‌های جنگل فرو رفت. آرگوت چند لحظه‌ای به دور شدن او نگریست و سپس بازوی لارا را رها کرد، نگاه مؤاخذه‌گرانه‌ای به او انداخت و گفت– من به دَرَک، پدرومادرت تمام عمر تورو باعشق بزرگ کردن و حالا جوری رفتار میکنی انگار تو خونه بهت ظلم میشه؟! خیلی نمک نشناسی لارا..
پیشانی لارا چین خوردو با لحنی آمیخته به بغض و خشم گفت– دیگه نمیتونم تحمل کنم کسایی که سرتاپا گناهن از رفتار من ایراد بگیرن!
یک قدم به عقب برداشت و ادامه داد– نه شما عمو آرگوت، نه بابا، نه مامان، نه خاله آنا نه هیچکس دیگه! دیگه برام مهم نیست چی میگین و چی میخواین..
آرگوت لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشرد و با کلافگی آهی کشید:
آرگوت– اول برگردیم خونه، بعد درباره‌ی همه چیز حرف می زنیم..
لارا با حرص گفت– درباره‌ی چی حرف می زنیم؟؟!
نگاهش به صورت روشن زیبای آرگوت بود، به موهای سیاه بلندش، مژگان بلند برگشته‌اش، لبهای نرم پررنگش و بدن ورزیده‌‌اش که با لباسی مخملین پوشیده شده بود
حالا دیگر زیبایی او فقط یک چیز را به یاد لارا می آورد..
«…بر پشت او خزیدم و درحالی که نیمرخ ملتهب زیبایش پیش چشمانم بود بدرونش لغزیدم…
بدنش عضو مرا تنـگ درخود گرفت و سرم از هجوم این لذت به دَوَران افتاد..»
درحالی که بخاطر هجوم اشک تصویر آرگوت پیش چشمانش تار میشد صدایش از بغض لرزید– مگه با حرف زدن این موضوع عوض میشه؟..من دیگه نمیتونم برگردم!.. نمیتونم تو چشمای پدرم نگاه کنم!..
درآن سرما ضربه‌ی بی رحمانه‌ای به سینه‌ی خود زدو باصدایی نسبتاً بلند گفت– اون پدرمه!.. پدرمه عمو آرگوت!..
هرکاری میکرد آن نوشته‌ها از ذهنش دور نمی شدند، تارهای بلند گیسوان آرگوت بخاطر وزش نسیم حاشیه‌ی صورتش می رقصید و چشمان سیاهش بیش از هرزمان دیگری غرق در غم بود. پدرش راست می گفت، چشمان آرگوت همیشه غمی سنگین و قدیمی را متجلی می کردو بااینکه خیلی از اوقات به روی دیگران لبخند میزد، بسیار تنها بنظر می رسید.
آرگوت چند لحظه‌ای در سکوت به او نگریست و سپس با صدایی آرام گفت– اگه بفهمه فرار کردی سکته میکنه، لارا پدرت عاشق توء!…خواهش میکنم.. ازت خواهش میکنم قلبشو نشکن..
صدای آرگوت، مخملین و نجوا گونه به گوشش می رسید و بازهم ذهنش را درهم می آشفت:
«…آوای مخملین شهوتناکش در گوشم نجوا شدو گفت: بیا نیکولاس..»
به ارگوت پشت کردو اشکهایش جاری شد، چطور می توانست با چنین حقیقت مشمئزکننده‌ای کنار بیاید؟
درحالی که دیگر از آنهمه غم و گریه خسته شده بود نفس پردردش را بیرون فرستادو با صدایی خفه گفت– آخه چرا اینکارو کردین؟.. چرا دوتا مَرد؟.. اصلا دیگه چه لزومی داشت بابا ازدواج کنه و باعث بشه منه بدبخت به دنیا بیام؟.. چرا این همه سال.. اینقدر مخفیکاری کردید و دروغ گفتید؟..
چند لحظه‌ای ساکت شدو درحالی که سینه‌اش بخاطر آنهمه عشقی که نسبت به ارگوت داشت، می سوخت دردمندانه گفت– من هیچ وقت ازتون نپرسیدم شما چی هستید عمو آرگوت.. نمیخواستم با سوالم آزارتون بدم ولی.. ولی.. همیشه فکر میکردم که باید یه فرشته باشین!..
آرام بسوی آرگوت چرخید و درحالی که به چهره‌ی مغموم او می نگریست با بغض ادامه داد– یه فرشته‌ی تنها که پاک‌ترین و بی‌آزارترین و زیباترین موجود دنیاست.. یه فرشته بدون بال، که تو دنیای آدما گرفتار شده و اینجا عذاب میکشه.. وقتی اون شعرو برام خوندید.. پَربگشا فرشته‌ی تنهای سپهرکبود..
سرش را پایین گرفت و گریه دیگر به او امان صحبت کردن نداد. این حقیقت داشت که تمام آنچه از مردان زندگی‌اش برای خود ساخت اکنون فرو ریخته بود، آنهم بطرزی شرم آور و مأیوس کننده!
آرگوت– ..معذرت میخوام لارا..
بغض خفته در صدای آرگوت قلبش را درسینه فشردو باعث شد و ناخودآگاه به او بنگرد. چهره‌ی باوقار و کمانِ بلند ابروهایش شکسته بود، اشکی از گونه‌ی راستش به آرامی سُر می خورد و روشنی صورتش توسط حجم سنگینی از غم و رنج بسوی سایه کشیده میشد
آرگوت– منو ببخش که فرشته نیستم.. همه‌ی این مشکلات بخاطر منه، بخاطر چیزی که هستم.. این من بودم که..
صدایش چنان ضعیف و بی رمق بود که گویی میخواست در مِه رقیق جنگل محو شود. لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو سعی کردو بغضش را کنترل کند سپس ادامه داد:
آرگوت– من مثل یه لکه‌ی سیاه وارد زندگی نیکولاس شدم.. اون همیشه شرافتمندو نجیب بود، همش تقصیر منه لارا..
نگاه لارا همراه اشک بر گونه‌ی آرگوت می غلطید و قلبش با تماشای این تصویر درحال مچاله شدن بود. مهم نبود اگر او معشوق خطاکار پدرش باشد، ولی لارا طاقت دیدن یک لحظه درد و رنج او را نداشت!
لارا– عمو آرگوت..
آرگوت– باعث نشو غرور نیکولاس بشکنه، تو نمیدونی.. نمیدونی اون چه مرد بزرگیه..
لارا–.. من..
قدم به پیش برداشت و بسوی آرگوت رفت، دست یخ زده‌ی لرزانش را تا صورت او بالا بردو گونه‌اش را لمس کرد، آرگوت به چشمان او نمی نگریست و بطرز زجرآوری شرمسار بنظر می رسید
چقدر زیبا بود،
چقدر غمگین و تنها
و چقدر پر از دردو رنج!
مثل شخصی که بار اشتباهات تمام مردم عالم را به دوش می کِشد، وجدان دردمندش او را درهم شکسته بود! ولی چرا؟ چرا اینقدر نسبت به ذات خود شرمنده بود؟
دست لارا را مماس با صورت خود نگه داشت و آرام بوسید:
آرگوت– فقط بذار برگردونمت خونه، چیزی درباره‌ی امشب به روی پدرت نیار و من قول میدم دیگه هیچ وقت برنمی گردم.. میدونم نمیتونی چیزایی رو که خوندی فراموش کنی بهت حق میدم، ولی مطمئن باش دیگه منو اطراف نیکولاس نمی بینی..
باره دیگر چشمان لارا از اشک داغ شدو نالید– همش حرف از رفتن می زنید، انگار این براتون راحت ترین کاره دنیاست..
آرگوت با تردید گیسوان او را نوازش کردو سپس در آغوشش گرفت، لارا را به سینه‌ی خود فشرد و نجوا کرد– درسته لارا، اگه رفتن من باعث خوشبختی تو و خانوادت میشه این برای من راحت‌ترین کاره دنیاست
لارا بیشتر و بیشتر در آغوش قوی و گرم او فرو رفت و نجوا کرد– ولی شما هم خانواده‌ی من هستین!.. من نمیخواستم قلب هیچکسو بشکنم، نه شما نه بابا.. ولی برام خیلی سخته با این موضوع کنار بیام…
آرگوت درحالی که هنوز او را درآغوش خود نگه داشته بود و نوازشش میکرد گفت– ولی باید به ما فرصت بدی یچیزایی رو برات توضیح بدیم!… لارا از وقتی اونطور با گریه اتاق پدرتو ترک کردی همونجا نشسته و داره عذاب میکشه.. فکر میکنه ازش متنفر شدی، اگه بفهمه از خونه فرار کردی..
بازویش را کمی از دور لارا شل کردو به صورت خیسش نگریست:
آرگوت– خواهش میکنم عزیزم.. اینجوری درباره‌ی نیکولاس قضاوت نکن، حدقل باید به حرفاش گوش بدی..
لارا بلافاصله سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو آهسته گفت– معذرت میخوام که همش شمارو ناراحت میکنم..
آرگوت چشمان معصوم او را از نظر گذراندو سپس بازوانش را دور کمر لارا حلقه کرد، او را آرام در اغوش خود بالا کشید و دربرگرفت. پاهای لارا از زمین کنده شده بود و صورتش در انحنای گریبان معطر او قرار گرفت، درحالی که تارهای گیسوان آرگوت صورتش را قلقلک میداد سرش را مماس با گردن او خواباند تا بهتر و عمیق‌تر آغوشش را حس کند.
آرگوت بوسه‌ی سبکی بر گیسوان او زدو در گوشش نجوا کرد– اگه چشماتو ببندی، زود میبرمت خونه
لارا پلکهایش را برهم گذاشت و زمزمه کرد– چشم..
نمیدانست منظور آرگوت چیست، نمی دانست او چرا گاهی بسرعت نور حرکت می کند و نمیدانست که آیا او یک روح است یا نه.
لارا مدتها بود که به این چیزها اهمیت نمیداد!
وقتی اکنون در آغوش آرگوت بود، دیگر چه فرقی داشت که او روح باشد یا فرشته، واقعیت باشد یا خیال…
همانطور که آرگوت خواسته بود چشمانش را بسته نگه داشت و چند لحظه بعد باد طوری در اطرافش بگردش درآمد که گویی در آسمان معلق است! سبکی خاصی به جسمش هجوم آورده بود و درآغوش آرگوت ناب ترین حس دنیا را داشت. نفهمید چقدر طول کشید ولی وقتی باره دیگر زمین را زیرپایش حس کرد و چشمانش را گشود در حیاط قصر پدرش بود!
آرگوت آغوشش را از دور او باز کردو قدمی فاصله گرفت. لارا نگاهی دزدانه به او انداخت و لحظه‌ای با خود فکر کرد شاید بالهایش نامرئی‌ست!
ارگوت– امیدوارم از برگشتن پشیمون نشده باشی
لارا درکنار او بسوی ورودی قدم برداشت و درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– هنوز نه…
از مقابل دیدگان متعجب نگهبانان گذشتند و سپس همانطور که از راه پله بالا می رفتند آرگوت از او خواست بقچه و پالتویش را در اتاقش بگذارد تا نیکولاس متوجه نشود او قصد داشته خانه را ترک کند. اکنون که بازگشته بود احساس بسیار بدتری داشت، از مواجه شدن با پدرش شرم می کرد و بعلاوه بعید می دانست دیگر بتواند مثل گذشته به خانواده‌اش اعتماد کند. پشت در اتاق پدرش که رسیدند لحظه‌ای مردد ماندو باره دیگر تصاویر زشتی از ذهنش گذشتند. آرگوت که شاهد آشفتگی او بود پیش دستی کردو در زد، چند لحظه بعد صدای ضعیف پدرش به گوش رسید که گفت–.. بیا تو آرگوت..
آرگوت دستگیره‌ی در را پیچاند و ابتدا از لارا خواست وارد شود سپس خودش هم پشت سر او آمد. اتاق مثل قبل سرد بود و تنها شمعدان چند‌شاخه‌ای روی میز شیشه‌ای مقابل پدرش روشن بود. او روی یک کاناپه نشسته و درحالی که آرنجش عمود بر رانهایش قرار داشت، دستش را در گیسوانش فرو برده بود. پس از ورود آنها بدون اینکه نگاهی به سویشان بیندازد آهسته گفت– خوابیده؟.. نگو که هنوز گریه میکنه..
همراه آرگوت پیش‌تر رفت و درحالی که ناخوداگاه برانگشتان خود ناخن می کشید زمزمه کرد– سلام..
نیکولاس سرش را بلند کردو به سوی او نگریست، گیسوان طلایی رنگش آشفته بودو چشمانش بسیار خسته بنظر می رسید.
« ..با اولین فشارش درد درونم پیچید و چشمانم سیاهی رفت ولی آه مخملین آرگوت را که شنیدم سینه‌ام گرم شد..»
بازهم آن تصاویر مشمئز کننده به ذهنش سرازیر شدو گونه‌هایش گُر گرفت، چرخید که برگردد ولی آرگوت مانع شد. بازوی لارا را آرام گرفت و همانطور که او را بسوی مبلمان آنسوی اتاق هدایت می کرد گفت– حالا دیگه نه لارا، باید حرف بزنیم..
لارا با فاصله کنار پدرش روی کاناپه نشست و نگاهش را به انگشتان لرزانش دوخت. ارگوت از مقابل او گذشت روی مبل تک نفره‌ای کنار نیکولاس نشست، متوجه بود که هردو به او می نگرند و احتمالا منتظر بودند سوالی بپرسد. مدتی در سکوت گذشت تا اینکه لارا زمزمه‌وار پرسید– مامان خبر داره؟..
نیکولاس دست راستش را با احتیاط به او نزدیک کردو سپس دست لارا را گرفت تا بیش از این ناخن نکشد.
نیکولاس– خبر نداره، اون قضیه… خب اون مال قبل از ازدواج من و مادرت بود..
حرف پدرش باعث شد سرش را بالا بگیرد به او بنگرد. آرگوت و نیکولاس نگاه‌های سردرگمی بین هم ردو بدل کردو سپس نیکولاس گفت– اوه لارا نکنه فکر کردی من و ارگوت تموم این مدت…
حرفش را نیمه تمام گذاشت لحظه‌ای دست لارا را باحالتی اطمینان بخش فشرد، سپس برای او توضیح داد– منو آرگوت پونزده سال پیش بخاطر یه اتفاق باهم آشنا شدیم، دوستی بینمون شکل گرفت و… نمیدونم چطور میشه اینو توضیح داد ولی علاقه‌ی بین ما دوتا بیش از حد تصور شد
لحظه‌ای به آرگوت نگریست و بااینکه که هردو بابت ماجرای پیش آمده ناراحت بودند، باحالتی پر مهر به یکدیگر لبخند زدند.
نیکولاس– آرگوت بی نهایت منحصربفرد و جذاب بود. من از لُرد بودن و این همه گرفتاری خسته بودم و اون درحالی وارد زندگیم شد که با همه‌ی دنیا فرق داشت
در این لحظه ارگوت نیز به لارا نگریست و اضافه کرد– و لرد نیکولاس، شجاع‌ترین انسانی که به عمرم دیدم، تو همون اولین ملاقات منو جذب خودش کرد. اینطور بنظر می رسید که تموم این سالها زندگی کردم تا با نیکولاس آشنا بشم
نیکولاس دستش را از لارا پس کشید و سپس ادامه داد– شاید تو اینو ندونی لارا، ولی پدربزرگت ویلیام همه چیزو به زندگی من تحمیل کرد. من هیچ وقت نمیخواستم لرد بشم و اینجوری زندگی کنم، همش تصمیم پدربزرگ بود و باعث شد روز به روز بیشتر از این شهر و این قصر دلزده بشم… وقتی ارگوت رو دیدم.. اون زندگی یکنواخت منو زیبا کردو باعث آرامشم شد، به مروز زمان این ترس به جونم افتاد که مبادا از دستش بدم و همه چیز مثل قبل بشه
آرگوت نیم نگاهی به نیکولاس انداخت و گفت– چرا کامل بهش نمیگی؟
نیکولاس تاکید کرد– کامله آرگوت، این تویی که همیشه سخت میگیری… ببین لارا، ازدواج من و مادرتم اجباری بود. پدربزرگ توی حساس‌ترین دوران زندگی من اومدو گفت نیک حتما باید با این دختر ازدواج کنی! میخواستم مخالفت کنم ولی آرگوت نذاشت، اون میگفت یه دعوای خانوادگی ممکنه باعث بشه رابطه‌ی ما دوتا بهم بخوره.. چون پدربزرگ بطرز عجیبی تو کارای من دخالت میکرد!
لارا نگاهش را بین آن دو چرخاند، کی قرار بود سراغ اصل مطلب بروند؟
نیکولاس که متوجه طرز نگاه کردن او بود گفت– اون چیزی که تو خوندی… اون اتفاق..
بنظر می رسید حرف زدن در این باره برای او راحت نباشد اما درنهایت پس از کمی تردید گفت– همون روزایی که پدربزرگ به بهانه‌ی ضیافت تولد، خانواده‌ی لیندا رو به اینجا دعوت کرده بود.. منو آرگوت اونکارو.. توضیحش سخته، نمیخوام چیزی رو توجیه کنم.. حتی نمیدونم اسمشو چی بذارم، بخاطر عشق بیش از حد بود، بخاطر هوس بود یا بخاطر فشار عصبی که اون روزا تحمل می کردیم، اینو خودمم نمیدونم. ولی اتفاق افتاد..
درحالی که نگاهش مستقیماً به چشمان لارا بود گفت– اتفاق افتادو بعدش بلافاصله هردو حس کردیم اون چیزی نبود که ما میخواستیم.. درواقع مارو سردرگم‌تر کرد..
لارا به آرگوت نگریست، آرام و باوقار به نیکولاس گوش می داد و بنظر نمی رسید با او مخالف باشد.
نیکولاس– بااینحال زود بود دراینباره پیش بینی کنیم چون علاقه‌ی بین ما حتی ذره‌ای کم نشده بود. پدربزرگ روی ازدواج من پافشاری میکرد درحالی که حتی فکر زندگی با لیندا هم منو آزار میداد!
آنلحظه کنجکاوی بر او غالب شد و ناخوداگاه پرسید– چرا؟..
نیکولاس و آرگوت در سکوت به او نگریستند و او من و من کنان گفت–.. چرا از مامان خوشتون نمی اومد؟..
چندین مرتبه نگاهش را بین آندو چرخاندو سپس پدرش گفت– چون اون دختر ژنرال هنری بود و من فکر می کردم حتما باید مثل پدرش طمعکار و قدرت طلب باشه. لارا من هیچ وقت فکر نمیکردم مادرت بتونه برای من زن باشه! ازدواجمون باالجبار صورت گرفت ولی من هنوز ازش متنفر بودم، حتی شبا پیشش نمی خوابیدم..
لارا منظور او را فهمید و کمی خجالت کشید.
نیکولاس– بخودم گفتم اگه بخواد مدام پاپیچم بشه و مثل پدرش رفتار کنه از خونه‌م میندازمش بیرون
با یادآوری این خاطرات لحظه‌ای لبخند زدو سپس به آرگوت نگریست:
نیکولاس– آرگوت بهم گفت تو چه مرگته مرد، اون هرشب تو تخت تنهاست و گریه میکنه. تو که اصلا نمیشناسیش چرا اینجوری رفتار میکنی!.. خلاصه مدتی گذشت و من با نارضایتی رفتم سراغ لیندا، اون اوایل خیلی بهش سخت می گرفتم اما اصلا به روی خودش نمی آورد
لارا در سکوت به او گوش میداد و با خود می گفت مادرش در تمام زندگی مظلوم بوده!
نیکولاس– هرچی بیشتر گذشت، از اون همه خانومی لیندا متعجب‌تر شدم. مادرت خیلی به آرگوت احترام میذاشت و هیچ وقت بخاطر نزدیکی من به اون حسادت نکرد. لارا مادرت صبورترین و عاشق‌ترین زن دنیاست و من خوشبختم که اونو دارم
غیرمنطقی بنظر می رسید اگر داستان همینطور تمام میشد! از نظر لارا آنها روابط خود را لاپوشانی کرده بودند از همین رو پرسید– به همین راحتی.. همه چیز تحت کنترل پیش رفت؟..
نه اینکه بخواهد درباره‌ی مسائل شخصی آنها فضولی کند، اما کمی عجیب بنظر می رسید دو شخص پانزده سال به هم میل داشته باشندو باز همه چیز کنترل شده بینشان پیش برود!
نیکولاس باحالتی مطمئن گفت– لیندا برای من کافی بود! من یه مَردم و زنم بینهایت زیبا و مهربون… اون.. اون روی تخت خیلی بهتر از ارگوته!
آرگوت نگاه چپی به نیکولاس انداخت و گفت– این دیگه چه کوفتیه که میگی مَرد؟!
نیکولاس لحظه‌ای خندید و سپس ادامه داد– من نمیدونم چطور اینو برات توضیح بدم لارا، ولی مادرت کاملا به موقع تو زندگی من اومد و باعث شد بفهمم فقط یه زن میتونه مَردو به اون حس ناب برسونه
لحظه‌ای شانه‌ی ارگوت را صمیمانه لمس کردو سپس گفت– تموم این مدت دلم میخواست همسر مناسبی برای آرگوت پیدا کنم تا اونم مثل من آرامشو حس کنه ولی این لجباز زیربار نمیره. فکر میکنه چون انسان نیست نباید تشکیل خانواده بده
لارا– اوه…
به آنها نگریست. خدارا شکر می کرد که نگاه کردن به چشمان آنها دیگر آنقدرها سخت نیست.
خورشید کم کم طلوع می کرد و اشعه‌ی طلایی رنگش از فضای باز آنسوی تراس به داخل سرک می کشید. یک سمت صورت شفاف آرگوت و چشمان سبز پدرش در پناه نور آفتاب روشن شده بود و لارا درحالی که سوال‌های بیشتری در ذهنش ایجاد شده بود به آنها می نگریست. مگر آرگوت چه بود که نباید ازدواج می کرد؟
آرگوت– به خودم قول دادم حقیقتو بهش بگم نیک
آرگوت به نیکولاس نگریست و آرام ادامه داد– لارا تا الانم زیادی صبور بوده که درباره‌ی من چیزی نپرسیده
نیکولاس چند لحظه‌ای ساکت بودو سپس رو به لارا پرسید– مطمئنی آمادگیشو داری؟
این پرسش باعث نگرانی او شد. مگر قرار بود چه چیزی را بداند؟ به چهره‌ی آرام و زیبای آرگوت نگریست، امکان نداشت او چیز وحشتناکی باشد!
درحالی که خیره به چشمان سیاه آرگوت بود با تردید پرسید–.. مگه ..چیز بدیه؟..
نیکولاس به او نزدیک شدو بازویش را دور لارا حلقه کرد، بنظر می رسید قرار است با چیز شوک آوری مواجه شود چراکه پدرش سعی داشت او را درآغوش مطمئن خود آرام کند. آرگوت نواری از گیسوان بلندش را پشت گوش فرستاد و سپس گفت– میدونم یکی از چیزایی که همیشه میخواستی بدونی این بود که من چند سالمه و چرا ظاهرم اصلا تغییر نمیکنه.. خب درواقع، ماه آینده ۳۸۱ سالم میشه.
چشمانش درحدقه گرد شدو به صورت جوان و جذاب آرگوت خیره ماند. او یک نامیرا بود؟! آیا حقیقتاً افسانه‌ها به واقعیت بدل گشته بودند؟
نیکولاس آرام خندید و گفت– خوب مونده نه؟ همش منو حرص میده و خودش جوون مونده
آرگوت به نیکولاس نگریست و خندید. وقتی کنار نیکولاس بود چقدر آرام و بی دغدغه بنظر می رسید. امکان نداشت نیکولاس بخندد و لبخند برلب او هم ننشیند، اینطور بنظر می رسید که آرامش او در گرو آرامش نیکولاس است.
بااینحال چند لحظه بعد دوباره لارا را از نظر گذراندو لبخندش محو شد. سرش را پایین انداخت و بنظر می رسید برای گفتن حقیقت با خود کلنجار می رود. لارا درست حدس زده بود، به وضوح میشد دید که او نسبت به آنچه که هست شرمسار است.
نیکولاس– بهت گفتم آرگوت مجبور نیستی دراینباره حرف بزنی. لارا درک میکنه و نمیپرسه، مگه همیشه همینکارو نکرده؟
لارا حرف پدرش را تایید کردو گفت– عمو آرگوت برام فرقی نداره شما چی هستین، لازم نیست بهم بگید…
آرگوت سرش را بالا گرفت و درحالی که لبخند محوی بر چهره‌اش نشسته بود به آن دو نگریست.
آرگوت– فقط صورتش نیست که شبیه تو شده نیک، قلبشم مثل تو بزرگه
نیکولاس حلقه‌ی بازویش را دور لارا کمی تنگ کردو سپس پیشانی‌اش را بوسید. آرگوت چند لحظه‌ای را در سکوت و دودلی گذراند و سپس آهسته گفت– لارا تو تابحال چیزی درباره‌ی خوناشاما شنیدی؟
صدای آرگوت در گوشش زنگ زدو گیج و منگ به او خیره ماند، درنهایت زیر لب زمزمه کرد:
لارا–… خوناشام؟..
آرگوت که از لحظه‌ی بیان حقیقت نگران بنظر می رسید با ناامیدی گفت– ترسیدی؟..
لارا اصلا متوجه نشد او چه پرسیده و درعوض چشمانش بر دهان او قفل شده بود. پس چرا هیچگاه دندان نیشی نمی دید؟ چرا او اینقدر زیبا بود و چرا صورت فرشته‌ها را داشت؟
آب دهانش را بسختی قورت داد و بریده بریده گفت– پس چرا دندوناتون..چرا تیز نیست؟..
آرگوت نگاه مرددی با نیکولاس ردو بدل کردو سپس گفت– میتونم بهت نشون بدم، البته اگه بخوای
لارا با خود می گفت تا آن دندانها را نبیند امکان ندارد چنین چیزی را باور کند، از همین رو سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. آرگوت لبهایش را از هم وا کردو لارا از بین دهان نیمه بازش به دندان‌های ردیف و سفیدش نگریست. به دهانی که همیشه رویای نوشیدنش را درسر داشت!
همه چیز کاملا طبیعی بود تا اینکه دو سمت لثه‌اش ثانیه‌ای لرزید و سپس دو دندان نیشی که تا کنون عادی بنظر می رسیدند نرم و آرام از گوشت لثه بیرون خزیدند!
چشمان لارا بر حرکت رقت‌آور دو دندان تیز خیره مانده و مو برتنش راست شده بود!
دندانها با کمی انحنا آنقدر بیرون آمدند که نوک تیزشان کمی بر لب نرم و اَبری آرگوت فشار آورد و فرو رفتگی ایجاد کرد..
ناگهان همه چیز در دنیای لارا رنگ انجماد گرفته بود و دندانهای نیش آرگوت در زمینه‌ی پوست رنگ پریده‌اش رعب‌انگیزترین تصویر عالم را برایش ساخت!
تحمل این یکی حتی از خواندن آن دست‌نوشته‌ها هم سخت‌تر بود..
آرگوت متوجه نگاه مبهوت لارا بود، دندانهایش به حالت عادی برگشتند و باره دیگر با صدایی آرام گفت– متاسفم لارا..
نیکولاس که هنوز لارا را درآغوش داشت گونه‌اش را نوازش کردو صورت او را بسوی خود برگرداند، لبخند مطمئنی به او تحویل دادو پرسید– نکنه ازش ترسیدی؟!.. لارا اون عمو آرگوته، هیچی عوض نشده.
به چشمان سرسبز و خسته‌ی پدرش نگریست، به ترکیب مردانه و نجیبش، گیسوان طلایی آشفته‌اش و سینه‌ی پرمهری که او را به خود میفشرد. خاطرات مجهول بسیاری به ذهنش سرازیر شده بود، خاطراتی که قبلا اصلا به آنها اهمیت نمیداد. و او اکنون معنی همه‌ی آنها را میفهمید!
گرمایی را بر پیشانی خود حس کردو فهمید نیکولاس او را بوسیده، سعی کرد کرختی و انجماد خود را کنترل کندو سپس با صدایی خفه گفت– نه نترسیدم.. فقط یکم.. یکم عجیب بود!..
درحالی که سعی داشت با رفتارش خیال نیکولاس را از بابت خود راحت کند در آغوش او باقی ماندو سپس نگاه بی فروغش را به آرگوت دوخت…
دیگر او را نمی شناخت!
نیکولاس چند لحظه‌ای پشت او را مالش دادو سپس گفت– من دارم از خستگی بیهوش میشم، بلاخره میتونم برگردم پیش زنم یا نه؟
لارا سعی کرد به او لبخند بزند، عضلات دو سمت لبش کمی چین خورد ولی نمیدانست چقدر موفق عمل کرده. درنهایت نیکولاس از جا برخاست و برای استراحت بسوی اتاق دیگری رفت.
لارا هنوز آنجا نشسته بود، خشک و منجمد به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود و نجواهایی مدام در سرش زمزمه میشد..
« پدربزرگ ویلیام: تو اون موقع بدنیا نیومده بودی عزیزم، بلایی به مردم این شهر نازل شده بود و هرچند هفته یکی رو سلاخی میکرد. به محض تاریکی هوا این شهر مثل قربانیگاه شیاطین میشد… »
« مادربزرگ مارگارت: مثل کابوس بود! حتی بدتر از کابوس! جسد مردم بیگناه درحالی که از خون خشک شده بودن پیدا میشد، اما پدرت از پس کنترل این اوضاع بر اومد! »
« لیندا: میدونی عزیزم؟ من هنوزم گاهی میترسم که مبادا اون روزا تکرار بشه..»
« پدربزرگ هنری: هیچکس نفهمید چطور، ولی دامادم بحرانی رو کنترل کرد که داشت کشور رو فلج میکرد! تو باید به پدرت افتخار کنی لارا.. »
« عمه ریچل: اوه لارا بگو ببینم تاحالا متوجه نشدی پدرت هرازچندگاهی ضعف میکنه؟ یه وقتایی حس میکنم بیمار شده و اینو از ما مخفی میکنه! »
« آرگوت: زیاده روی کردم آره؟ منو ببخش نیکولاس…»
زمزمه‌ی تلخ آرگوت او را از افکارش بیرون آورد:
آرگوت– لارا…
دیگر نمی توانست به چشمان آرگوت بنگرد، نه به آن گیسوان بلند، نه به آن صورت زیبا و نه صدای مخملینش، دیگر هیچیک به چشم لارا نمی آمدند جز لبهایی برهم نشسته که مخفیگاه دو نیش بُرنده بود!
آرگوت– میدونم سوالات بیشتری داری…حالا که نیکولاس نیست، بپرس..
آنقدر منجمد و منزجر بود که به سختی باور میکرد این چهره‌ی شرمسار متعلق به یک شیطان باشد! و او با خود چه فکر کرده بود؟ اینکه میتواند صدها سال مردم را وحشیانه سلاخی کندو بعد ظاهری پشیمان بخود بگیرد؟
درحالی که مطمئن نبود جملات را بدرستی بیان می کند یا نه لب زد:
لارا– اصلا.. یادتون هست چند نفرو کشتین؟..
آرگوت که از لحن و نگاه تیز او معذب شده بود سربه زیر انداخت و آهسته گفت– نه.. شاید بیشتر از جمعیت یه شهر..
موجی از سرما از سرتاپایش گذشت و باره دیگر پرسید– چطور با پدرم آشنا شدین؟
آرگوت لحظه‌ای به او نگریست و سپس رو برگرداند، پس از چند لحظه مکث پاسخ داد– برای شکار به این شهر می اومدم، نیکولاس سعی میکرد به هرطریقی مانعم بشه ولی وقتی دید هیچ سپاه و سلاحی نمیتونه در مقابلم بایسته خودش شخصا منو صدا زد.. اون..
با حالتی آشفته و مردد گیسوانی را که اصلا مزاحم دیدش نبودند کنار زدو ادامه داد– بهم گفت این وضعیت نمیتونه اینطور ادامه پیدا کنه‌، گفت نمیتونه فقط تماشاگر قتل مردمش باشه و هیچکاری نکنه. ازم خواست شکارش کنم تا این ننگ به پایان برسه… نیکولاس شجاع و فداکار بود و این روی من تاثیر گذاشت چون تابحال.. چنین خصلتی رو از انسانها ندیده بودم..
چنین اقدامی از جانب شخصی چون لُرد نیکولاس هیچ بعید نبود. لارا در تمام این سالها با چشمان خود دیده بود که پدرش چطور از استراحت و خواب شبانه‌ی خود میزند تا به مسائل مربوط به شهر و مردم رسیدگی کند. او نسبت به مردمش بی نهایت مسئولیت پذیر بود و آسایش آنان را به خود ترجیح میداد.
آرگوت– نمیخواستم بکشمش، هیچ وقت قصد نداشتم به لرد نیکولاس صدمه بزنم درواقع اون..
لارا درحالی که بغضی سنگی زیر گلویش حس میکرد زمزمه کرد–.. خودش خواست؟
آرگوت سرش را آهسته به نشانه‌ی مثبت تکان دادو سپس با تردید گفت– لارا من..
لارا– چطور تونستین اینکارو بکنین؟..
تصویر دو حفره‌ی ظلمانی و کبود روی مچ دست پدرش از ذهنش می گذشت و لارا عمق آن حفره‌ها را تا روی قلبش حس میکرد!
دردناک و زجر آور
دردی به قدمت پانزده سال!
نیکولاس پانزده سال بود که بعنوان یه غذای زنده زندگی میکرد چراکه بقیه را به خودش ترجیح میداد..
آرگوت پانزده سال بود که خنجرهای تیز رعب‌آورش را در مچ دست پدر عزیز او فرو می کردو خونش را می مکید! نیکولاس پانزده سال بود که زجر می کشید و دَم برنمی آورد!
حتی تصور دردی که پدرش در این سالها تحمل کرده بود او را به حد جنون متنفر و خشمگین میکرد
درحالی که پیشانی‌اش از خشم چین خورده بود و اشک چشمانش بی وقفه برگونه می غلطید به اهریمنی که درمقابلش نشسته بود خیره ماند:
لارا– ..چطور تونستین این همه سال اون دندونای لعنتی رو تو دست پدر من فرو کنید؟..
بدون اینکه متوجه باشد مچ دست خودش را میفشرد و درد مرموزی را درتمام نقاط بدنش حس میکرد، تصور عذابی که نیکولاس متحمل شده بود روح او را می خراشید!
لارا– پدرم اونقدر خوش‌قلبه که میتونه بخاطر نجات دیگران هزار تیکه بشه.. ولی شما چطور تونستین؟..چطور اسم همچین چیزی رو عشق میذارید؟.. مگه .. مگه پدر من خوک که هروقت خواستین ازش تغذیه کنین و بعد یه سبد میوه بدین بغلش؟.. چطور تونستین پونزده سال خونش رو بمکید و شاهد درد کشیدنش باشید؟.. تو دنیای شیاطین، این یعنی رفاقت و عشق؟..
به صورت آرگوت می نگریست و بنظر می رسید حتی رنگ پریده‌تر از قبل شده. لارا انجمادی را که اکنون ارگوت را هم دربر گرفته بود حس می کرد.
آرگوت– من از زمان تولد یه خوناشام بودم.. این.. این دست خودم نیست! خارج از اراده‌ی منه..
لارا نفس سردش را از سینه‌ای که از شدت تحیر و انزجار در حال ترکیدن بود بیرون دادو گفت– واقعا؟.. واقعا ادعا می کنید این زندگی خواست شما نیست؟..
آرگوت زیر سایه‌ی سنگینی از نگاه سرزنشگرانه‌ی لارا خاموش ماندو بنظر می رسید میل شدیدی برای محو شدن در ذرات هوا دارد..
لارا– این زندگی رو نمیخواین و ۳۸۰ سال زنده موندین؟؟.. پدر من بااینکه بی گناه بود مرگ رو به تماشای قتل‌عام شدن مردمش ترجیح داد، و حالا شما.. شما که صدها سال قاتل بودین طوری رفتار می کنین انگار مظلوم واقع شدید و این زندگی رو نمیخواید؟؟
و ان لحظه به وضوح دید آرگوت تاریک شد، درهم فشرده و شکسته شد! لارا چهره‌ی کبود او را از نظر گذراند و درحالی که تمام بدنش از هجوم خشم و غم می لرزید از جا برخاست:
لارا– اگه یبار دیگه به پدرم دست بزنید، به همه میگم اون اهریمن هنوز اینجاست.. برام مهم نیست چقدر قدرتمندید، اهمیت نمیدم اگه همه‌ی مارو بکشید! مرگ بهتر از اینه که بدونم پدرم تا آخر عمرش قراره غذای یه خوناشام باشه
حتی نخواست برای آخرین بار آرگوت را ببیند، به او پشت کردو با زانوهای سست از اتاق خارج شد. از راهرو گذشت و به اتاقش برگشت، سرش به شدت درد میکرد و چشمانش دو دو میزد، درک حقایقی که همه در یک شب برایش روشن گشته بود چنان سخت و طاقت فرسا بود که حس میکرد با هربار نفس کشیدن روحش از کالبدش بیرون میزند و دوباره به سختی در درونش مچاله میشود.
روی تخت افتاد و مثل یک تکه چوب خشک به کنجی تاریک خیره ماند، افکارش به یک سو می کشیدند، قلبش به یک سو و چشمانش به سویی دیگر. چنان همه چیز در زندگی‌اش تغییر کرده بود که ناگهان این حس در او ایجاد شد ده سال بر سنش افزوده شده!
از قرار معلوم در را باز گذاشته بود چرا که صدای قدم‌های سبکی را شنید و بدون اینکه سرش را بچرخاند فهمید ارگوت وارد اتاق شده، چند قدم دورتر از تخت ایستاد و نخواست پیش چشمان لارا باشد. چند ثانیه بعد نجوای آرام او در گوش لارا زمزمه شد:
آرگوت– همونطور که بهت قول دادم، دیگه این حوالی سروکله‌م پیدا نمیشه. فقط یچیزی..
عطر خوش آتش و مگنولیا به مشامش رسوخ کردو دسته‌ای از گیسوان سیاه آرگوت روی صورتش ریخت، آرگوت بسوی او خیز برداشت لحظه‌ای کوتاه پیشانی‌اش را بوسید. سپس درحالی که لارا حتی به او نگاه هم نمیکرد آهسته گفت– اهریمنم میتونه دیگرانو دوست داشته باشه..
باد سبک مرموزی در اتاق چرخید و ثانیه‌ای بعد آرگوت ناپدید شده بود.

┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

ماروین بازوانش را درهم قفل کردو همانطور که به دیوار سمت راستش تکیه می زد گفت– سرحال بنظر نمی رسی
لارا شانه را کنار گذاشت و از پشت میز بیرون آمد سپس درحالی که با بی حوصلگی چین دامنش را مرتب می کرد گفت– واقعا؟ فکر میکردم تونستم ظاهرمو حفظ کنم
ماروین پوزخندی زدو یک تای ابرویش را بالا انداخت– قبول کن که هیچ وقت تو مخفی کاری خوب نبودی!
لبخند کمرنگی بر لب لارا نشست و نگاهی به ماروین انداخت– اوه خدایا، ماروین هردفعه که می بینمت انگاری یه وجب قد کشیدی!
تا همین چند ماه پیش لارا از ماروین بلندتر بود ولی اکنون اگر میخواست به صورت او بنگرد باید نگاهش را کمی بالا می کشید! میدانست که ماروین هم مانند پدرش هکتور زیاد ورزش می کند و با همین سن کم شمشیر زن ماهری‌ست بااینحال برای لارا که زمانی او را در آغوش خود به اینطرف و آنطرف حمل میکرد رشد سریعش بسیار عجیب بنظر می رسید.
ماروین پوفی کرد و گفت– اگه میدونستی عمو هکتورت چه برنامه‌ی سنگینی برای تمریناتم چیده تعجب نمیکردی تا سال آینده تبدیل به هرکول شم
لارا با دلسوزی به چشمان کشیده‌ی او نگریست و گفت– پس از قرار معلوم اوضاع تو هم بهتر از من نیست
ماروین نگاهش را از لارا به عطر و لوازم آرایش روی میز چرخاندو گفت– دلتنگ عشقتی آره؟ شنیدم دو هفته میشه که پیداش نیست
لارا بسوی نشیمنگاه کنار پنجره رفت و آنجا نشست، نگاهی به قدوقامت ماروین انداخت و سعی کرد موضوع را عوض کند– ببینم واقعا اومدی به من سر بزنی یا چون محل مسابقات شمشیرزنی نزدیک اینجاست..
ماروین آهی کشید و همانطور که آهسته بسوی او قدم برمیداشت حرفش را قطع کرد– نمیخوای بگی چی شده؟ شاید بتونم کمکت کنم! مادرت میگفت آرگوت همینطور بی خبر رفته و حتی به نیکولاسم چیزی نگفته
سمت راست لارا روی نشیمنگاه نشست و به او نگریست:
ماروین– مطمئنم یچیزی بینتون پیش اومده، بازم خرابکاری کردی و آخرش طرف از دستت فرار کرد؟
لارا رویش را از او گرفت و به انگشتان دستش خیره ماند:
لارا– یچیزی شده، ولی نمیتونم بگم
ماروین که مثل همیشه صمیمی و قابل اعتماد بود با آن صدای دورگه‌اش گفت– لزومی نداره بگی چی شده، ولی میتونم کمکت کنم؟ راستشو بخوای اونقدر رنگ پریده و بی ریخت شدی که با وزق اشتباه میگیرمت
لارا ناخوداگاه صورت خود را لمس کرد و به ماروین نگریست– جدی میگی؟..
ماروین اخم ریزی به او تحویل دادو گفت– مادرت یه نامه برای ما فرستاد، گفت تو خیلی افسرده و ضعیف شدی و ازم خواست چند روزی بیام اینجا شاید روحیه‌ت بهتر شه
لارا در سکوت به توضیحات او گوش می دادو با خود میگفت چقدر مادر بیچاره‌اش را نگران کرده! لیندا این روزها از طرفی نگران غیبت ناگهانی آرگوت بود و از طرف دیگر مدام سعی داشت نیکولاس را قانع کند حتما اتفاق بدی نیفتاده و دوست قدیمی‌اش بازخواهد گشت، و حالا لارا متوجه شده بود در این چند روز افسردگی ناخواسته‌ی او هم جزو دغدغه‌های مادر باردارش بوده!
ماروین– از گودی چشمات کاملا معلومه درست نمیخوابی و مدام گریه میکنی.. بخاطر غیبت آرگوته؟
لارا چند لحظه‌ای مردد ماندو سپس گفت– ماروین تو… چیزی درباره‌ی خوناشاما میدونی؟..
ماروین ابتدا با تحیر به او نگریست بااینحال آنقدر اوضاع را درک میکرد که با کنجکاوی‌هایش لارا را تحت فشار نگذارد.
ماروین– فقط درحد افسانه‌های تو کتابا… خب قطعا نباید بیشتر از افسانه باشن نه؟
لارا کاملا بسوی او چرخید و درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست پرسید– چه افسانه‌هایی؟
از چهره‌ی ماروین کاملا پیدا بود انتظار شنیدن هرحرفی را داشته جز این، بااینحال خیلی زود خود را جمع و جور کردو گفت– بعضیا میگن کنتِ منطقه‌ی ترانسیلوانیا* اولین شخص روی زمین بود که خوناشام شد. اون روحشو در ازای قدرت و جاودانگی به شیطان فروخت و با یه نفرین تبدیل به خوناشام شد. یسری هم معتقدن خوناشاما براثر گازگرفتگی یه نوع خفاش به وجود اومدن… به هرحال.. افسانه‌های مختلفی وجود داره..
لارا همانطور منتظر توضیحات بیشتری بود و درنهایت ماروین به او گفت– میخوای یه سری به کتابخونه بزنیم؟ اونجا حتما چن تا کتاب در این باره هست..
لارا سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. درواقع تمام این دو هفته را میدانست باید به کتابخانه برود ولی بطرزی آزاردهنده از مواجه شدن با چنین حیقیقت‌هایی آنهم درباره‌ی آرگوت، واهمه داشت. اما اکنون که ماروین درکنارش بود می توانست جسورتر باشد و با او همراه شود..
ـــــــــــــــــــــــــــــ ـــــ ـــ ـــ ــ ـ
* ترانسیلوانیا: شهری باستانی واقع در کشور رومانی ، جنوب شرق اروپا

شام را یک ساعت پیش صرف کرده بودند و وقتی بسوی کتابخانه می رفتند از ساعات ابتدایی شب گذشته بود. کتابخانه فضای بزرگ و دنجی داشت و از آنجایی که لیندا تقریبا هرروز مطالعه می کرد، شومینه همیشه روشن بود. ماروین و لارا تعدادی مشعل روشن کردند و سپس در میان قفسه‌های بلند چسپیده به دیوار بدنبال کتاب گشتند.
به سختی میشد کتابی جامع در اینباره پیدا کرد و آنان نیز در نهایت به دو جلد کتاب قدیمی که درواقع افسانه‌ها را بازگو می کرد اکتفا کردند و روی یک کاناپه‌ی بزرگ مخملین درمقابل شومینه نشستند.
ماروین پاهایش را روی هم انداخت و در سکوت مشغول خواندن شد، لارا که یکی از کتابها را در دست داشت به نیمرخ او نگریست و گفت– داری واسه خودت میخونی؟ مثل اینکه من قرار بود سردر بیارم
ماروین بدون اینکه نگاهش را از کتاب بگیرد گفت– غرغر نکن لارا! یکی دست خودت هست
لارا پوفی کشید و روی پشتی کاناپه وا رفت، کتاب خودش را هم بسوی ماروین انداخت و گفت– اگه میدونستی تو مغزم چه خبره دلت برام میسوخت
ماروین پوزخندی زدو سپس گفت– خیله خب دلم برات سوخت، اینجا یچیزایی نوشته.. « در قرن پانزدهم کُنت سنگدل ترانسیلوانیا، وِلاد سوم، درگیر جنگی بزرگ با امپراطوری عثمانی شد. وی برای پیروزی بر سلطان محمد عثمانی با شیطان قراردادی بست؛ او روح خود را در ازای قدرت و جاودانگی به شیطان فروخت و تبدیل به اولین خوناشام روی زمین شد. ولادسوم مردم بیگناه را ظالمانه شکار میکردو خون آنان را می نوشید به همین دلیل به او لقب کُنت «دراکولا» که در زبان بومی ترانسیلوانیا یعنی «فرزند شیطان» را دادند. بااینحال قدرت شیطانی او درنهایت منجر به پیروزی‌اش نشد و سر او را در نبردی نزدیک شهر بخارست از سرش جدا کردند…
لارا به یاد می آورد که آرگوت به او گفته بود از بدو تولد یک خوناشام بوده پس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو با ناامیدی به شعله‌های آتش درون شومینه نگریست– نمیتونه این باشه چون دراکولا نواده‌ی مستقیم نداشت
ماروین نیم نگاهی به لارا انداخت و گفت– میگن اگه یه خوناشام کسی رو گاز بگیره اون شخصم تبدیل به خوناشام میشه
نیکولاس پانزده سال بود که گاز گرفته میشد ولی هنوز یک انسان بود پس این هم حقیقت نداشت. ماروین کمی بیشتر جست و جو کردو سپس باره دیگر خواند– لغت ومپایر (vampire) در اصل یک لغت صربستانی است، با تلفظ ویپیر. در زبان صرب‌ها، وَم یعنی دندان و پیر یعنی نوشیدن، پس ومپایر یعنی کسی که با دندان می نوشد. خوناشام، انسان نفرین شده‌ای است كه روح او به زندگی ابدی در قلمروی تاریكی و مرگ، و به دور از نور و رحمت پروردگار محكوم شده است. بر طبق همین باورها، انسانی كه به چنین نفرینی دچار می شود، حیات عادی خود را (كه هدیه ای بزرگ از طرف پروردگار است) از دست داده و به مُرده ای سرد و بی روح بدل می شود. در چنین شرایطی، تنها راه بازگشت فرد نفرین شده به زندگی عادی، آشامیدن مایه حیات سایر انسان ها، یعنی خون آنها است…
اینبار هم قبل از هرچیزی گفته میشد که خوناشام‌ها در ابتدا انسان بوده‌اند و این با آنچه آرگوت گفته بود صدق نمیکرد. چه بسا اگر آرگوت یک انسان متولد میشد آنقدر شخصی نجیب و متواضع بود که امکان نداشت مورد خشم پرودگار قرار گیرد و چنان نفرینی دامن‌گیرش شود. ماروین کتاب بعدی را برداشت و پس از مدتی جستوجو بلند خواند– خون آشام ها از گذر زمان و بیماری در امان هستند، آن ها نه پیر می شوند، نه بیماری می گیرند و نه می میرند. یك خونآشام تا زمانی كه خون می نوشد، زنده می ماند و به حیات دوگانه خود ادامه می دهد..
لارا از حالت وا رفته‌ی خود خارج شد، کاملا بسوی ماروین چرخید و گوش‌هایش را تیز کرد:
ماروین– خون آشام ها موجوداتی شبگرد هستند و از نور به شدت گریزانند. آن ها معمولا روزها را در مكانی تاریك و نمور، ترجیحا تونل های زیرزمینی فاقد نور و درون قبرها، می گذرانند و شب هنگام به شكار می روند. دندان‌های نیش‌بلندی دارند که با آن‌ها از گردن زندگان خون می‌مکند، و معمولاً دارای قدرت‌های فوق بشری از جمله زندگی جاوید و تبدیل کسی که گاز می‌گیرد به خون‌آشام هستند. آنها در آینه دیده نمی‌شوند؛ و دارای پوستی رنگ پریده هستند. سرعتشان بسیار بالاست و زیبایی خیره کننده‌ای دارند. آنان درواقع زنده نیستند و به همین خاطر قلبشان نمی‌تپد و بدنشان همواره سرد است. تنها راه نابود کردن این موجودات اهریمنی سوزاندن سرشان در آتش سوزاننده و فرو کردن خنجر نقره در سینه‌یشان است..
به دقت به صدای ماروین گوش میکرد و اضطراب همچون ماری در دلش می لولید، او هنوز هم نمیخواست باور کند آرگوت یک اهریمن است به همین خاطر از هر اطلاعات متناقضی درباره‌ی او استقبال می کرد.
ماروین– آنها می‌توانند از گوری به عمق ۲ متر از میان خاک و سنگ بیرون بیایند. می‌توانند خود را یه شکل گرگ و خفاش درآورند یا به آسانی تبدیل به مه شوند و از سوراخ کلیدها رخنهٔ درها به درون اتاقها بخزند. آنها قدرت هیپنوتیزم دارند که به آنها امکان می‌دهد قربانیان خود را از مقاومت بازدارند و خاطره‌های ترسناک را از ذهن بزدایند. صبح روز بعد از حملهٔ خون‌آشامها قربانی تنها خستگی غیرعادی احساس می‌کند که به گمان او نتیجهٔ کابوسی است که شب قبل دیده‌است. خون‌آشام زیر نور خورشید یا نابود شده یا ضعیف می‌شوند. آنها تسلطی اسرار آمیز بر حیوانات دارند. افسانه‌ها از گرگها، خفاشها، جغدها و موشهایی سخن می‌گویند که زیر نفوذ شیطان به اعمال شیطانی می‌پردازند..
ماروین خواندن را رها کردو با بی‌حوصلگی کتاب را روی مبلی که کمی آنسوتر بود انداخت:
ماروین– اینا جور درنمیاد.. نمیتونه درست باشه
سرش را بر پشتی کاناپه خواباندو درحالی که پلکهایش را با آرامش برهم گذاشته بود گفت– من بارها با چشمام دیدم که حیوونای جنگل و خصوصاً گرگای مادرم اصلا از آرگوت خوششون نمیاد و در مقابلش گارد حمله میگیرن. درحالی که اینجا نوشته خوناشام روی حیوانات تسلط داره
چشمان لارا در حدقه گرد شدو به نیمرخ ماروین خیره ماند!
لارا– آرگوت؟!
ماروین بدون اینکه به او بنگرد کمی بیشتر در کاناپه فرو رفت و اهسته گفت– دست بردار لارا، هراحمقی که آرگوت رو چندین سال بشناسه میفهمه که اون غیرعادیه.این همه سال گذشته و اصلا ظاهرش تغییری نمیکنه! اگرچه.. انتظار داشتم هرچیزی باشه جز خوناشام!
لارا با حیرت به آرامش او می نگریست و از خود می پرسید چطور می تواند پس از فهمیدن چنین چیزی اینقدر آسوده باشد.
لارا– .. نترسیدی؟..یعنی.. شوکه نشدی؟!
ماروین سرش را بسوی او چرخاندو پلک گشود، لبخند صمیمانه‌ای زدو گفت– از بچه‌ای که تمام کودکیش شاهد معاشرت مادرش با گرگای عظیم‌الجسه بوده نباید انتظار داشته باشی شوکه بشه
منطقی بنظر می رسید! به هرحال مادر ماروین آنقدر عجیب و غریب بود که او دیگر نسبت به خیلی از حقایق متعجب نشود!
لارا نیز مانند او سرش را بر پشتی خواباندو مأیوسانه گفت– نمیتونم بفهمم.. نمیتونم سردر بیارم..این اطلاعات همه ناقصن ولی نمیتونم کاملا ردشون کنم! آرگوت قلبش نمی تپه ولی بدنش سرد نیست، پوست رنگ پریده‌ و صورت زیبایی داره ولی اصلا به نور خورشید حساس نیست، اون سریع و قدرتمنده ولی مطمئنم تو تابوت نمیخوابه یا.. یا چمیدونم تبدیل به موش و خفاش نمیشه! دندون نیش داره و خونخواره ولی زهرش دیگرانو تبدیل به خوناشام نمیکنه. از همه مهمتر! اون اصلا قبلا انسان نبوده خودش گفت از اول یه خوناشام متولد شده!.. اوه خدایا.. این همه تناقض..
ماروین اشاره‌ای به کتابها کردو گفت–پس یا این اطلاعات نادرستن، یا آرگوت با بقیه‌ی خوناشاما فرق داره
پلکهایش را برهم فشرد و با درونی آمیخته به کلافگی و غم و خستگی خودش را روی نشیمنگاه کاناپه پهن کرد. ماروین سمت راست او لم داده بود به همین خاطر لارا بر کتف و بازوی او آویزان ماند
لارا– یکی بگه اینجا چه خبره.. اه لعنت به همه چیز!..
ماروین درحالی که سعی داشت خودش را کمی کنار بکشد گفت– هی نصفه شبی رو سرو کول من آویزون نشو ممکنه یکی ببینه..
لارا از او دور نشدو درعوض ضربه‌ای به سینه‌اش زد سپس با حرص گفت– خب ببینه مثلا که چی؟! من خودم تورو بزرگت کردم بچه!
ماروین– من که دیگه بچه نیستم! کرالن به خیر گذشت ولی ممکنه خیال کنن خبریه و اینبار تورو بندازن گردن من!
در اوج آن کلافگی و سردرگمی بخاطر حرف ماروین خنده‌اش گرفت و برای اولین بار پس از رفتن آرگوت صدای قهقهه‌اش بلند شد! ماروین یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت–این حرفو به هر دختری میزدم خودشو از پنجره پرت میکرد پایین، ولی تو پاک زده به سرت!
لارا چند لحظه‌ای خندید و سپس کاملا روی کاناپه دراز کشید، سرش را روی پای ماروین گذاشت و چشمانش را به شعله‌های فروزان آتش شومینه دوخت.
آتش، گرم و زیبا بود. لارا را به یاد آرگوت می انداخت و سینه‌اش از دوری او می سوخت. مدتی در سکوت گذشت و سپس ماروین اهسته گفت–بیرونش انداختی آره؟
لارا درحالی که چشمانش به شعله‌ها دوخته شده بود گفت– باورت میشه پونزده ساله که آرگوت از..از..
حرفش را نیمه تمام گذاشت و اشک چشمانش را تار کرد. ماروین که در سکوت به پشتی کاناپه تکیه زده و پلک برهم گذاشته بود گفت– اون احیاناً همون اهریمن معروفه که مردم رایولا رو سلاخی میکرد و هیچکس نفهمید لرد نیکولاس چطور از پسش براومد؟
لارا زمزمه کرد– اره همونه.. باورش سخته ولی اون خیلیارو کشته..
ماروین آهی کشید و سعی کرد او را دلداری دهد– تو کاره درستی کردی لارا، نباید عذاب وجدان داشته باشی. منم جای تو بودم حمایت از پدرمو به همچین عشقی ترجیح میدادم. شاید این طرز زندگی خواسته‌ی آرگوت نباشه، ولی این حقیقت رو عوض نمیکنه
لارا آهسته مچ دست خود را مقابل چشمانش گرفت و درحالی که آن دو حفره‌ی دردناک را روی شاهرگ خودش تصور می کرد گفت– میدونی.. اگه با من اینکارو میکرد اصلا مشکلی نداشتم.. ولی اون پدرمه! نمیتونم تحمل کنم درد بکشه.. حتی اگه این خواست خودش باشه..
ماروین درحالی که سعی داشت درعین دلداری دادن به او، از منطق فاصله نگرید گفت– لارا به فرض تو جای پدرت شدی غذای آرگوت، ولی این گذشته رو تغییر میده؟ مردمی که با ذلت کشته شدن و معلوم نیست خانواده‌هاشون به چه روزی افتادن..
چیزی در سینه‌اش تیر کشید و حقایقی که سعی داشت از ذهن خود دور کند دوباره به ذهنش هجوم آوردند. پلکهایش را برهم فشردو بغضش را قورت داد سپس با صدایی ضعیف گفت– ولی اون عمو آرگوته… اون خیلی مهربونه… چطور میشه باور کرد موجود سنگدلی باشه؟..
ماروین چند لحظه‌ای در سکوت باقی ماندو سپس مأیوسانه حرف او را تایید کرد– برای منم باورش سخته، ولی این چیزیه که پدرامون هنوز بخاطر دارن.. میشه دلیل موجهی براش پیدا کرد؟..
لارا آهسته گفت– شاید اون واقعا عوض شده باشه..
ماروین– این تورو قانع میکنه؟
لارا همانطور که دراز کشیده بود رو به بالا چرخید و صورت ماروین را از نظر گذراند. او هنوز برپشتی کاناپه لم داده و بی هدف به سقف می نگریست.
لارا– دلم براش تنگ شده.. اولین باره که اینقدر طولانی ازش دورم..
ماروین بدون اینکه نگاهش را بسوی او بچرخاند دستش را دراز کرد دست چپ لارا را فشرد. اشکی از گوشه‌ی چشم لارا پایین غلطید و بغض صدایش را لرزاند– نمیدونی چقدر بد باهاش رفتار کردم.. غرورشو شکستم.. بهش گفتم اگه دلش نمیخواد یه قاتل باشه چرا خودشو نمیکشه..
چانه‌اش لرزید و مطابق هرشب به گریه افتاد، اما آنموقع حدقل ماروین را داشت که کمی دلداری‌اش بدهد و آرامش کند. گرچه که هیچ حرف و هیچ محبتی این درد را تسلی نمی داد.
لارا– الان کجاست.. تنهایی چیکار میکنه؟ مطمئنم بخاطر حرفای من داره عذاب میکشه..
ماروین برای اولین بار به او نگریست و گفت– لارا تقصیر تو نیست که اون یه خوناشامه و کلی آدم کشته، چرا خودتو سرزنش میکنی؟
درد و رنج تمام سینه‌اش را پر کرده بود، از طرفی نمیتوانست مظلومیت پدرش و مردم بیگناه شهر را نادیده بگیرد و از طرف دیگر تصور غم و تنهایی آرگوت او را از خودش متنفر می کرد. ماروین راست میگفت، آرگوت یک قاتل بود و هیچ چیز این را تغییر نمیداد ولی قطعاً منصفانه نبود از موجودی که در تشکیل و تولد خود هیچ نقشی نداشته انتظار بدارند بخاطر آنچه که هست خودش را هلاک کند.
دردی طاقت‌فرسا تمام سینه‌اش را پر کرده بود و درحالی که صدایش از گریه می لرزید گفت– اطرافش می چرخیدم و عطرش تو سرم می پیچید… اون عطر.. بوی آرگوت هوای من بود!.. بدون اون دارم خفه میشم ماروین.. ای کاش میتونستم هزاربار بجای همه‌ی اونایی که کشته شدن بمیرم و آرگوت جز من قاتل هیچکس نباشه..
ماروین شاهد زار زدن او بود و فقط صبورانه گوش میداد، درنهایت بی قراری لارا باعث شد ماروین او را در آغوش خود بالا بکشد و به سینه بفشرد. با حالتی حمایتگرانه لارا را در بازوان خود نگه داشت و آهسته گفت– اوه پسر مثل اینکه تو بدجوری عاشق شدی
اشک‌هایش هنوز جاری بود و گلویش از بغض میسوخت بااینحال بازهم بخاطر حرف ماروین لبخند برلبش نشست.
برای دقایق طولانی همانطور لارا را دربرگرفت و سعی کرد آرامش کند، شوخی‌هایش حوصله‌ی او را سر نمیبرد چراکه ماروین به خوبی میدانست نباید زیاده روی کند. او گستاخی نمیکرد و هرآنچه به لارا نشان میداد صمیمیت و توجه بود. بااینکه غم آرگوت تمام روح و جسمش را لبریز کرده بود ولی حضور ماروین او را دلگرم میکرد.

┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

با لمس دست لطیفی پلکهایش را گشود و نور به چشمانش هجوم آورد..
لیندا– آخه چرا اینجا خوابیدین؟!.. دخترم اینجوری از مهمونت پذیرایی می کنی؟..
گیج و منگ کمر راست کردو سر جایش نشست، سپس درحالی که چشمانش را می مالاند نگاهی به سمت راستش انداخت. از قرار معلوم او و ماروین دیشب روی همان کاناپه خوابشان برده بود. ماروین که درست مثل او خواب آلود بود رو به لیندا گفت:
ماروین– بی نزاکتی مارو ببخشید زنمو لیندا.. اینجا داشتیم مطالعه می کردیم خوابمون برد..
لیندا درحالی که بخاطر سنگینی باری که در شکم داشت دستش را به کمرش زده بود و با خوشرویی به آنان لبخند می زد گفت– مشکلی نیست پسرم، گفتم براتون تو اتاق لارا صبحانه حاضر کنن
ماروین تا می توانست به او غر می زد چراکه تمام شب سر لارا روی پایش بود و مجبور شد نشسته بخوابد، حالا هم کمرش کمی درد گرفته بود. لارا به غرغرهای او اهمیت ندادو باهم برای صرف صبحانه به اتاقش رفتند. لیندا مدتی کنار آنها ماندو مطمئن شد همه چیز برایشان فراهم است سپس برای مطالعه به کتابخانه برگشت. ماروین درحالی که تکه‌ای نان شیرین می جوید و سعی داشت موهای بهم‌ریخته‌اش را کمی سروسامان دهد گفت– باورم نمیشه تموم شبو رو کاناپه خوابیدم! ببین چی به روز موهام اومده..
لارا یک کلوچه بسوی او پرت کردو با حرص گفت– اوه عین زنا غر میزنی!
ماروین که با موفقیت از مسیر کلوچه جاخالی داده بود گفت– وحشی! باهرکی ازدواج کنی طرف بدبخت میشه..
لارا قاشقی مربا به دهان خود گذاشت و ابرو بالا انداخت– حالا که دیدی چیزی نمونده بود ملکه بشم
ماروین لحظه‌ای به او خیره ماندو سپس زد زیر خنده. حتی صدای خندیدنش هم دورگه و جذاب شده بود!
ماروین– گریه و زاری کردناتو یادت رفته حالا دیگه بابتش پز میدی؟!
پیش از اینکه لارا فرصت کند پاسخی به او بدهد نیکولاس در اتاق را گشود و درحالی که لباس رسمی سفر به تن داشت و بسیار عصبی بنظر می رسید در چارچوب ظاهر شد.
ماروین و لارا که از حضور ناگهانی او متعجب بودند از جا برخاستند، نیکولاس با لحنی جدی رو به لارا گفت– لارا چند دقیقه باهات کار دارم، بیا بریم
سردی و جدیت پدرش او را مضطرب کردو نیم نگاهی به ماروین انداخت سپس درحالی که هزارنوع فکر به ذهنش سرازیر شده بود پشت سر پدرش به راه افتاد.
در این مدتی که از غیبت آرگوت می گذشت لارا شاهد نگرانی پدرش بود و میدانست او چندین مرتبه بسوی عمارت آرگوت واقع در شهر سابجیک پیک فرستاده و هیچ پاسخی دریافت نکرده. لارا همیشه با خود می گفت گذشت زمان این موضوع را حل خواهد کردو تحمل دوری آرگوت برای همگی‌یشان راحت خواهد شد، ولی هرچه می گذشت اوضاع بیشتر خلاف تصورش پیش می رفت!
نیکولاس در اتاقش را باز کردو نگاه تندی به لارا انداخت تا وارد شود. در این سالها به ندرت پیش آمده بود که پدرش با او بداخلاقی کند و آنلحظه مطمئن شد او تمام این مدت میدانسته رفتن آرگوت به لارا مربوط است و تاکنون هم بیش از حد صبوری کرده!
درحالی که قلبش با شدت می کوبید و بی‌هوده با انگشتان دستش ور می رفت قدم به داخل اتاق گذاشت، نیکولاس در را پشت سرش بست و همان وسط در مقابل لارا ایستاد، دستانش را به کمرش زدو درحالی که اخم کرده بود گفت– فکر میکردم اونقدری به عمو آرگوتت علاقه مند هستی که به همین زودی خودتو جمع کنی و برش گردونی، ولی از قرار معلوم بچه‌تر از این حرفایی
لارا مضطربانه نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو گفت– من عمو آرگوتو خیلی دوس دارم ولی.. ولی بابا آخه اون..
اخم‌های نیکولاس بیشتر درهم رفت و درحالی که نگاه سرزنشگرانه‌اش را به او دوخته بود گفت– اون چی؟ قاتله؟ خونخواره؟ به خیالت تموم این سالا اونقدر احمق بودم که با یه موجود بدذات رفاقت کنم و حالا تو مثل یه ناجی منو مردم شهرو نجات دادی؟؟
تندی و تلخی لحن پدرش باعث شد ناخوداگاه یک قدم به عقب برود و سپس من و من کنان گفت– من فقط.. نمیخواستم دیگه به شما صدمه بزنه..
چشمانش بسوی مچ دست پدرش چرخید و مژگانش از اشک خیس شد. نیکولاس که لحظه به لحظه برافروخته‌تر می شد گفت– اگه خودش بهت نمیگفت تو هیچ وقت نمیتونستی بفهمی یه خوناشامه، آرگوت به تو اعتماد کرد لارا! چی بهش گفتی؟ محض رضای خدا لارا چی بهش گفتی که اینطور ناپدید شده؟؟ تازه چند دقیقه‌ست از عمارتش برگشتم، اونجا خالیه حتی خدمتکاراشو هم مرخص کرده! کجا دنبالش بگردم؟ نمیدونم کجای این دنیا دنبالش بگردم! میبینی چیکار کردی؟؟
لحظه‌ای تصور تنهایی آرگوت مثل خنجر برقلبش فرونشست ولی هنوز هم پشیمان نبود، هنوز هم پشیمان نبود که از پدرش حمایت کرده.
درحالی که صدایش از بغض می لرزید گفت– عمو آرگوت که بچه نیست هرجا رفته بازم میتونه مردمو شکار..
نیکولاس حرف او را قطع کردو اینبار صدایش را بالا برد:
نیکولاس– نه اینکارو نمیکنه! تو هیچی درباره‌ی اون نمیدونی، اونقدر تشنه میمونه که بمیره!
نیکولاس دستش را با کلافکی در گیسوانش فرو بردو درحالی که بسختی سعی داشت آرامش خود را حفظ کند کمی از لارا فاصله گرفت، سپس همانطور که بی هدف در اتاق قدم میزد گفت– دو روز پیش زمان نوشیدنش بود، مطمئنم الان ضعیف شده..
ایستادو باره دیگر به او نگریست– بهت قول داده که دیگه برنمیگرده؟
سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. از تصور اینکه باعث مرگ آرگوت شود تمام بدنش یخ بسته بود! نیکولاس به سوی او آمدو بازویش را گرفت سپس همانطور که لارا را بدنبال خود میکشد و بسوی تراس می رفت گفت– باید برشگردونی..
وارد تراس سنگی بزرگ پدرش شدند، نیم دایره‌ای که به سوی منظره‌ی زیبای کوهستان گسترده میشد. باد سردی می وزید و گیسوان لارا بلافاصله بهم ریخت، به پدرش نگریست و با سردرگمی گفت– یعنی چی؟.. آخه چجوری؟؟..
نیکولاس او را رها کردو گفت– صداش بزن، اون میشنوه. میتونه صداهارو از فاصله‌ی خیلی دور بشنوه. بخاطر قولی که به تو داده رفته، خودت باید برشگردونی
پدرش چنان محکم و مصمم حرف میزد که حتی فکر مخالفت کردن هم به ذهنش نمی رسید. همانجا در یکقدمی لارا ایستاده بود و چنان به او می نگریست که گویی اگر تا پنج دقیقه‌ی دیگر آرگوت آنجا نباشد حسابش را خواهد رسید!
درحالی که با انگشتان لرزان دستش ور می رفت سرش را پایین گرفت و گفت– نمیخوام..
نیکولاس خم شدو دوسمت شانه‌ی او را گرفت، به چشمانش نگریست و گفت– تو چت شده لارا؟؟ چطور میتونی اینهمه قدرنشناس باشی؟!.
دست راست پدرش را از نظر گذراندو اشکهایش جاری شد، چطور میتوانست آن حفره‌های ضعف‌آور روی دست یکی از عزیزترین کسانش را فراموش کند؟ نه میتوانست شاهد درد کشیدن پدرش باشد و نه طاقت نیستی آرگوت را داشت، سعی کرد بغضش را کنترل کند و سپس رو به پدرش گفت– پس بذارید من اینکارو بکنم.. از خون من بخوره، خواهش میکنم بابا بذارید از این به بعد من اینکارو بکنم..
نیکولاس کلافه‌تر از قبل سر او داد زد– مگه نمیشنوی چی میگم همین الان صداش بزن! زودباش!
او لارا با خشونت کمی به جلو هول داد، باورش نمیشد پدرش با او اینطور تند رفتار میکند! درحالی که بغض و اشکش دیگر به هق هق تبدیل شده بود نگاهی به طبیعت گسترده و آسمان خاکستری بیکران اطرافش انداخت، همه چیز درست مثل سینه‌ی او سرد بود.
آب دهانش را بسختی قورت دادو آهسته گفت– عمو آرگوت..
نیکولاس که دست به کمر کنار او ایستاده بود فریاد زد– بلندتر! درست صداش بزن لارا!
.. نیک..
با شنیدن لحن آرام و آوای مخملین صدای آرگوت قلبش در سینه لرزید و ناخوداگاه مانند پدرش به سمت چپ تراس نگریست..
او آنجا ایستاده بود، گیسوان سیاه بلندش در باد می رقصید و رگ‌های کبودی از گوشه‌ی چشمانش تا بالای پیشانی‌اش ادامه می یافتند، نگاهش تاریک شده بود و گردآبی ضعف‌آور در مردمک چشمانش می لولید. بی‌کس و ضعیف، درست شبیه موجود بیگانه‌ای شده بود که دنیا او را پس زده باشد.
آرگوت– چیکار میکنی نیک؟.. این.. این دیگه چه رفتاریه؟..
حتی صدای خوش‌آهنگش هم ضعیف شده بود و طوری نفس می کشید که گویی بدنش درد دارد. لارا حیرت زده به او می نگریست، به آن رگ‌های پیچ و تاب خورده‌ی کبود و آن چشمان غرق در گردآب درد!
چه بر سر صورت آسمانی آرگوت او آمده بود؟؟
نیکولاس قدمی بسوی او برداشت آرگوت بلافاصله دستش را مقابل صورت خود گرفت:
آرگوت– جلو نیا..
نیکولاس که بخاطر رفتن ناگهانی او بی نهایت شاکی بود گفت– حقشه فکتو بیارم پایین نه؟ گمونم اونقدری ضعیف شدی که بتونم دماغتو بشکنم!
آرگوت که متوجه نگاه خیره‌ی لارا بود به آنها پشت کردو گفت– نترس عزیزم، نیومدم به کسی صدمه بزنم..
نیکولاس دکمه‌ی آستین لباسش را باز کردو همانطور که آن را از مچش بالا می زد گفت– اره اره، به موقع اومدی چون نزدیک بود یه گوشمالی حسابی به عزیزت بدم
آرگوت بدون اینکه بسوی آنها برگردد گفت– نیک گفتم نمیخوام..
نیکولاس بی توجه به حرف آرگوت آستینش را کنار زدو همانطور که بسوی او می رفت با جدیت گفت– خفه شو آرگوت.
نیکولاس شانه‌ی آرگوت را لمس کردو او را بسوی خود چرخاند، آرگوت سر خود را عقب کشید و درحالی که با دست بینی‌اش را پوشانده بود گفت– برای این نیومدم نیک! داشتی باهاش بدرفتاری میکردی اومدم بهت بگم این تصمیم خودم بوده و.. اوه بروعقب!..
لارا باحالتی منجمد آنجا ایستاده بود به تقلای آرگوت برای رها شدن از دست نیکولاس می نگریست، با اینحال بنظر می رسید خیلی از اوقات آرگوت با حالتی غیرارادی نسبت به بوی بدن نیکولاس واکنش نشان میدهد و سعی دارد خود را کنترل کند. درنهایت چند قدم از نیکولاس فاصله گرفت و درحالی که نفس نفس میزد گفت– بس کن دیگه! گفتم این تصمیم خودمه
نیکولاس نگاه تندی به لارا انداخت تا به او یادآوری کند این تقصیر اوست! آرگوت که متوجه ماجرا بود باحالتی حمایتگرانه درمقابل لارا ایستادو خطاب به نیکولاس گفت– اینقدر زورگو نباش، خواست خودمه که دیگه اینجا نباشم..
نیکولاس– تو غلط میکنی! بذار ببینم در مقابل بوی خون میتونی مقاومت کنی یا نه..
خصمانه به یقه‌ی آرگوت چنگ انداخت و او را بدنبال خود داخل اتاق کشید، واضح بود نمیخواهد لحظه‌ای او را رها کند چراکه دراین صورت آرگوت در چشم برهم زدنی ناپدید میشد!
لارا چند لحظه‌ای همانطور آنجا ایستاده بود و سپس بدنبال آنان وارد اتاق شد، نیکولاس بسوی میزکارش رفت و درحالی که هنوز یقه‌ی آرگوت را درمشت داشت با دست آزادش خنجری از اولین کشوی میز دراورد
آرگوت– نیکولاس چه مرگته میگم ولم کن!..
نیکولاس توجهی به او نکرد، درعوض دسته‌ی خنجر را گرفت و تیغه‌اش را به سوی حفره‌های روی مچ دستش مایل کرد، میخواست با زخمی کردن خود کاری کند که آرگوت مقاوت خود را به کل از دست بدهد.
ولی آن حفره‌ها خود به قدر کافی دردناک بنظر می رسیدند!
حالا او میخواست به این درد بیفزاید؟!
تصورش مو به تن لارا راست کرده بود!
آرگوت به موقع خنجر را از دست او گرفت و به گوشه‌ای پرت کرد– لعنت به تو نیک!.. چرا اینکارو میکنی؟؟ من باید همون پونزده سال پیش میمردم!
نیکولاس با عصبانیت ضربه‌ای به سینه‌ی آرگوت زدو او دراین شرایط آنقدر ضعیف بنظر می رسید که از این ضربه دردش گرفت.
نیکولاس– حرف مفت نزن، یعنی واقعا اینقد سخته خفه شی؟؟
مچ دستش را بالا آورد و به صورت آرگوت نزدیک کرد، او بازهم سرش را عقب کشید ولی نیکولاس سماجت ورزید. آنلحظه لارا به وضوح دید آرگوت درگیر نوعی مستی شده و بسختی سعی دارد خود را کنترل کند، بااینحال چند لحظه بعد عطش براو غالب شدو دندان‌های رعب‌آورش نرم نرمک از لثه بیرون خزیدند..
نوک تیزشان مثل نیش در قلب لارا فرو رفت و با خود تصور کرد وقتی برای هزارمین بار وارد زخم کهنه‌ی پدرش شوند او چه دردی خواهد کشید!
ناخوداگاه دو دستش را برسینه‌اش فشرد و درحالی که نفس نفس میزد زمزمه کرد– بابا..
زانوهایش سست شده بود و تمام بدنش می لرزید، چطور می توانست شاهد چنین لحظه‌ی زجر آوردی باشد؟
لارا– بابا نه.. خواهش میکنم!..
آرگوت صدای او را شنید، چشمان گردآبی‌اش بسوی او چرخید و لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشرد، نفسش را حبس کردو به سختی لبهایش را از دست نیکولاس دور کرد..
لارا به وضوح رنج آنها را حس میکرد و جگرش میسوخت. نیکولاس مجبور بود برای زنده نگاه داشتن او عذاب را به جان بخرد و آرگوت به این خاطر که تنها راه زنده‌ماندنش عذاب دادن عزیزترین فرد زندگی‌اش بود مدام شکسته میشد. لارا شاهد بغض و درد و وابستگی آنان بود و این غمناک‌ترین تراژدی تاریخ بنظر می رسید..
ارگوت بخاطر لارا از گاز گرفتن امتناع میکرد و این درنهایت باعث خشم نیکولاس شد، با چند قدم سریع بسوی لارا آمد، بازوی او را محکم گرفت و بدنبال خود کشید، او را از اتاق بیرون کردو قفل در را نیز انداخت!
برای لحظاتی طولانی به در بسته‌ی پیش رویش نگاه میکرد، اکنون آن پشت چه خبر بود؟ آرگوت آن دندانهای تیز را درون زخم‌های کبود مچ دست پدرش فرو کرده بود و خون او را از رگ‌های بدنش بیرون می کشید!
زانوهای سستش لرزیدند و همانجا پشت در بر زانو افتاد، باره دیگر بغضش ترکید و درحالی که قلبش بشدت درد گرفته بود مچ دست خود را بر سینه فشرد..
اشک تمام صورتش را خیس کرده بود و از بی‌قراری به خود می پیچید. همانطور پشت در اتاق پدرش نشسته بود و زار میزد که دستی روی شانه‌ی رنجورش خزید، ماروین درمقابل او زانو زدو درحالی که کمی نگران بنظر می رسید گفت– بلند شو لارا
دست لارا را گرفت و کمکش کرد از جا برخیزد، خودش میتوانست راه برود ولی ماروین اصرار داشت او را با سرعت بیشتری به اتاقش برگرداند.
ماروین– صدای دادو فریاد پدرتو شنیدم و رفتم تو کتابخونه پیش مادرت. اونجا معطلش کردم تا متوجه شما نشه..لارا یه لطفی بکن و دیگه کاری به کار آرگوت و پدرت نداشته باش..
همراه ماروین وارد اتاق شدند، لارا بسوی نشیمنگاه کنار پنجره رفت و درحالی که هنوز می گریست رویش نشست. ماروین در را بست و کمی پیش آمد:
ماروین– ببین میدونم خیلی حس افتضاحی داره که بدونی یه خوناشام پونزده ساله داره خون پدرتو میخوره ولی اونا خودشون بااین قضیه کنار اومدن!.. حواست به من هست؟
لارا سعی کرد گریه‌اش را کنترل کندو سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. به ماروین نگاه نمی کرد ولی متوجه بود که او چند قدم دورتر دست به کمر ایستاده.
ماروین– از قرار معلوم همتون فراموش کردین یه زن حامله تو این خونه‌ست! نکنه دلتون میخواد همه چیزو بفهمه که اینجوری شلوغش کردین؟؟.. لارا اگه مادرت حقیقتو بفهمه ممکنه خانوادتون کاملا بهم بریزه
اشک‌های صورتش را با خشونت کنار زد، مطمئن بود با آنهمه گریه صورتش افتضاح شده است.
ماروین– برمیگردم پیش مادرت که راه نیفته سمت اتاق تو یا عمو نیکولاس
قبل از رفتن به لارا نزدیک شد و چند لحظه‌ای شانه‌اش را لمس کرد– میدونم تحمل این اوضاع سخته، ولی تو این دنیا هیچی راحت پیش نمیره
این را گفت و لارا را تنها گذاشت، او نیز درحالی که هنوز با سکسکه‌های پس از گریه‌اش دست و پنجه نرم می کرد پاهایش را روی نشیمنگاه بالا آوردو همانجا دراز کشید. روزهای زیادی بود که به دلایل مختلف مدام قلبش می شکست و بسیار گریه میکرد، دیگر خودش هم از این وضع خسته بود. چشمانش می سوخت و روزی نبود که بدون سردردهای شدید بگذراند. نفهمید چه مدت با همان حالت آنجا دراز کشیده و به فکر فرو رفته بود ولی درنهایت زمانی به خود آمد که کسی چند مرتبه آرام به در کوبید و چند لحظه بعد پدرش وارد شد.
لارا سرجایش نشست و نگاه دقیقی به پدرش انداخت، مثل همیشه برازنده و باوقار بنظر می رسید و درظاهرش هیچ خبری از رنگ پریدگی یا ضعف نبود. نیکولاس بسوی او قدم برداشت و همانطور که کنارش می نشست گفت– امیدوارم بامن قهر نکرده باشی
آرام شده بود و دیگر تندی نمی کرد، وقتی به لارا می نگریست نگاهش پدرانه و پرمحبت بود و دیگر آن حالت سرزنشگرانه را درخود نداشت. لارا سرش را پایین گرفت و با صدایی خفه گفت– آخه من کی با شما قهر کردم؟..
بازهم ناخودگاه بر انگشتان خود ناخن می کشید و به همین خاطر نیکولاس دست او را گرفت، مدتی در سکوت به او نگریست و سپس آهسته گفت– معذرت میخوام که باهات اونجوری رفتار کردم، داد زدن سر تو برام سخت‌ترین کاره دنیاست ولی قبول کن که کاره بدی کردی
به دست پدرش که روی دامنش قرار داشت و دستان ظریف لارا را گرفته بود نگاه می کرد، یعنی اکنون هم درد داشت؟ یکی از دستان خود را از مشت او درآورد و آستینش را با احتیاط از روی مچ بالا زد. اینبار پدرش مانع او نشد، بنظر می رسید دیگر مخفی‌کاری را بیهوده می داند.
حفره‌ها ملتهب و کمی بازتر از قبل شده بودند. گرچه بسیار کوچک بودند اما کبودی دورشان و عمقی که داشتند ظاهری رعب‌آور به آنها می داد طوری که تماشایشان باعث شد دستان لارا بلرزد و اشک درچشمانش حلقه بزند.
لارا– درد میکنه؟..
نیکولاس برای اینکه به او اطمینان خاطر بدهد باهمان دستش دست لارا را فشردو گفت– نه لارا اینکار اونقدرا که فکر میکنی دردناک نیست
به صورت مهربان پدرش نگریست و گفت– اگه اونقدرا دردنمیاد پس چرا نذاشتین من انجامش بدم؟.. شما نمیتونین شاهد دردکشیدن من باشین اونوقت چطور انتظار دارین من با همچین چیزی کنار بیام؟
نیکولاس او را درآغوش گرفت و به سینه‌ی خود فشرد. پیشانی‌اش را بوسید و همانطور که موهایش را نوازش میکرد گفت–عزیزدلم، آرگوت برای من خیلی مهمه درست مثل تو و لیندا. اونم مثل شما عضوی از خانواده‌ی منه و هرکاری بتونم برای سالم نگه‌داشتن شماها میکنم
لارا بیشتر درآغوش پدرش فرورفت و گفت– عمو آرگوت برای منم خیلی مهمه بابا.. ولی شماهم خیلی برام مهمید! اخه چجوری با دردکشیدنتون کنار بیام؟؟
نیکولاس در گوش او زمزمه کرد– من سالهاست که بهش عادت کردم، الان دیگه تماشای تشنگی آرگوت برام دردناکه نه این زخم
برای دقایق طولانی در میان بازوان قوی پدرش باقی ماند و به سینه‌ی گرمش چسپید، به او افتخار میکرد، به تواضع و از خودگذشتگی‌اش، به اینکه همیشه محافظت از دیگران را بر خودش ترجیح میداد و آنقدر شجاع بود که لارا به خود میگفت شایستگی این که دختر چنین مردی باشد را ندارد
پلکهایش را با آرامش برهم گذاشته و بر سینه‌ی پدرش تکیه زده بود. نیکولاس او را نوازش میداد و هرازگاهی می بوسید، چند دقیقه بعد لارا زیرلب زمزمه کرد– بهم قول داده بود.. دیگه اینکارو نکنه..
نیکولاس بوسه‌ی دیگری برگیسوان او زدو گفت– لارا خواهش میکنم دیگه هیچ وقت این قضیه رو به روی آرگوت نیار. اون برای هیچکس تو این دنیا به اندازه‌ی خودش خطرناک نیست، به محض اینکه قلبش میشکنه تمام امیدشو برای زندگی از دست میده و میخواد بمیره. آرگوت از خودش متنفره، اونقدر زیاد که حتی تصورشو نمیکنی!
کمی از سینه‌ی پدرش فاصله گرفت و به چشمان سرسبزش نگریست:
لارا– اون واقعا ..خیلی آدم کشته بابا؟..
نیکولاس آهی کشید و سپس برای او توضیح داد– من میفهمم چه احساسی داری چون اوایل خودمم بخاطر اینهمه کشتار ازش بیزار بودم، ولی باید اینو درنظر بگیری که خوناشام بودن انتخاب آرگوت نبوده. اون از اول همینطور بدنیا اومده و تمام عمرش با این عطش وحشتناک برای نوشیدن خون انسان دست و پنجه نرم کرده.. ولی حتی با این وجود، همیشه برای شکار آدما قانون خاصی داشت..
لارا که با دقت به او گوش می کرد پرسید– چه قانونی؟
نیکولاس– آرگوت اجتماعات انسانی رو تحت نظر می گرفت و همیشه افراد خلافکارو برای شکار انتخاب میکرد. خیلی از کسایی که اون کُشت در واقع خودشون قاتلین بی رحمی بودن
انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت و آنلحظه کمی متعجب شد.
نیکولاس– نمیتونستم اجازه بدم اینطور ادامه پیدا کنه، حقیقت اینه که خودشم قبول داشت این دلیل موجهی برای کشتن آدما نیست. ما میدونیم خداوند بخشنده‌ست، شاید شخصی نصف عمرش رو دزدی کنه ولی هنوز برای تغییر و توبه وقت داره، آرگوت حق نداشت این فرصت رو از هیچکس بگیره
نیکولاس با ملایمت نواری از گیسوان او را کنار زدو ادامه داد– ‌لارا خوناشامای زیادی توی این دنیا هستن، ولی آرگوت مدتها پیش تصمیم گرفت که مثل بقیه‌ی همنوعاش نباشه و اون واقعا متفاوته. آرگوت بدذات نیست و من حاضرم روی این قضیه قسم بخورم
لبخند پرمهری به لارا زدو زمزمه کرد– اهریمنِ نیکولاس با همه‌ی اهریمنای دنیا فرق داره
او آنقدر با محبت درباره‌ی آرگوت حرف میزد که لارا نتوانست متقابلا لبخند نزند.
لارا– الان عمو آرگوت حرفای مارو میشنوه؟
نیکولاس پاهایش را روی هم انداخت و گفت– اگه بخواد میتونه، ولی معمولاً اینکارو نمیکنه. تابحال نشده ببینم آرگوت درباره‌ی دیگران فضولی کنه.. یادمه اولین بار که ازش خواستم به حرفای لیندا و آنا تو یه ضیافت گوش بده، حسابی سرزنشم کرد!
گفتوگو با نیکولاس مدتی به طول انجامید و بنظر می رسید پدرش میخواهد مطمئن شود او دیگر از کسی دلخور نیست. درنهایت پس از گذشت ساعاتی خبر دادند که زمان صرف نهار فرا رسیده، پدرش دست او را گرفت و باهم از اتاق خارج شدند.
نیکولاس پیش از این که بسوی سالن غذاخوری بروند آرگوت را فراخواند تاباهم همقدم شوند.
نه لارا به او نگاه می کرد و نه او به لارا! سکوتی زجرآور بینشان حاکم بود که حتی شوخی‌های نیکولاس هم آن را از بین نمی برد، کاملا پیدا بود اگر نیکولاس آنان را وادار نمی کرد به این زودی‌ها حاضر نبودند باهم مواجه شوند.
وقتی به سالن غذاخوری رسیدند لیندا و ماروین آنجا منتظرشان بودند. ماروین به مادر او نگفته بود که آرگوت برگشته به همین خاطر آنلحظه با دیدن او تقریبا از جا پرید! آرگوت پیش از اینکه لیندای باردار قدمی بردارد بسوی او رفت و درآغوشش گرفت، لیندا بلافاصله به گریه افتادو گفت– اوه جناب آرگوت چرا اینطور بی خبر رفتین..ما.. ما خیلی نگرانتون شدیم..
آرگوت دست لیندا را گرفت و درحالی که مثل همیشه توجهی ویژه نسبت به او نشان میداد کمکش کرد باره دیگر پشت میز بنشیند:
آرگوت– عذرمیخوام لیندای عزیز، درگیره یه کاره.. یه کاره ناگهانی شدم..
خودش هم درکنار لیندا نشست چراکه میدانست او قرار است تا میتواند گلایه کند و آرگوت مثل همیشه برای گوش دادن به حرفهای او آماده بود. لارا نیم نگاهی به ماروین انداخت و سمت راستش نشست.
ماروین سرش را کمی بسوی او خم کردو در گوشش گفت– مثل اینکه بخیر گذشت آره؟
هنوز لارا پاسخی نداده بود که نیکولاس از آنسوی میز خطاب به ماروین گفت– بگو ببینم برای مسابقه‌ی فردا آماده هستی ؟
ماروین بالحنی مطمئن پاسخ نیکولاس را داد– راستش چندان نگران نتیجه نیستم، بیشتر برای دیدن لارا اومده بودم
لارا نیمرخ او را از نظر گذراند و آهسته گفت– دروغگو! تو تموم این دو روز سرم غر زدی!
اکنون که بقیه کم کم مشغول گفتوگو شده بودند و خدمه غذا می کشیدند آن دو راحتتر می توانستند صحبت کنند. ماروین به سالاد چنگال زدو زیرلب گفت– مگه قراره مدام قربون صدقه‌ت برم؟
لارا پوفی کردو همانطور که ظرف سوپ را بسوی خود می کشید گفت– مدام! آخه تو کی قربون صدقه‌م رفتی؟!
ماروین درحالی که غذایش را می جوید با حالتی حق به جانب گفت– آخه من قربون صدقه‌ی کجای تو برم عتیقه؟
لارا پشت چشمی برای او نازک کردو گفت– مگه من چمه؟!
ماروین– من دخترای مثل تورو هیچ نمی پسندم..
لارا لحظه‌ای با تعجب خودش را برانداز کردو سپس گفت– اوه تو خیلی پررویی! اگه با شاهزاده کرالن ازدواج میکردم الان تو باید بهم ادای احترام میکردی!
ماروین پوزخندی زدو گفت– حالا که ازدواج نکردی و همون دختر دستوپاچلفتی قبلی
لارا از زیر میز لگدی به پای او زدو باعث شد ماروین به سرفه بیفتد.
لیندا– بهت آب بدم پسرم؟
هرسه به ماروین می نگریستند و او فقط با شرمندگی تشکر کرد. لارا درحالی که سعی داشت نسبت به او بی توجه باشد غذا خوردن را از سر گرفت. چند لحظه بعد ماروین خطاب به او آهسته گفت– حیف که دختری!
لارا مغرورانه پاسخ داد– به اندازه‌ی سنت حرف بزن بچه جون!
ماروین دیگر هیچ پاسخی به او نداد و در سکوت به خوردن غذایش پرداخت. لارا او را زیرنظر داشت و پس از گذشت چند دقیقه فکر کرد حتما با حرفش او را ناراحت کرده! کمی گوشت در بشقاب او گذاشت و آهسته گفت– هی.. دلخور شدی؟
ماروین نیم نگاهی به او انداخت و گفت– یبارم که دارم بی سروصدا غذامو میخورم فکر کردی چیزی شده؟!
لارا چند لحظه‌ای به نیمرخ او خیره ماند تا مطمئن شود او واقعا ناراحت نیست، سپس درحالی که دوباره به بشقاب خود می نگریست یک دستش را از زیر میز بسوی ماروین فرستاد تا مثلا دست آزاد او را لحظه‌ای بفشارد و کاملا از دلش دربیاورد.
دستش روی چیز برجسته‌‌ی سفتی فرود آمد و بلافاصله ماروین برای لحظه‌ی کوتاهی پرید! سپس درحالی که مضطربانه اطراف را زیر نظر داشت رو به لارا زمزمه کرد– چه غلطی می کنی؟؟!..
لارا که به هوای گرفتن دست ماروین اینکار را کرده بود و اکنون با چیز غریبه‌ای مواجه میشد به چهره‌ی گلگون شده‌ی او نگریست و متعجب پرسید– این دیگه چه کوفتیه..
ماروین قاشق را کنار گذاشت و دو دستش را روی میز ستون کرد سپس درحالی که بشدت سعی داشت طوری رفتار کند که بقیه متوجه انها نشوند زیر لب غرید– چشمای کورتو باز کن جفت دستام این بالاست!
لارا یک ابرویش را بالا انداخت و رومیزی که مانع دیدن پایین تنه‌ی ماروین میشد را کنار زد، چشمش به برجستگی زیر شلوار ماروین خورد، لحظه‌ای منقلب و متحیر به او خیره ماندو سپس خنده‌اش گرفت! رویش را از ماروین برگرداندو زد زیر خنده. بطرز عجیبی وقتی با مسائل شخصی ماروین مواجه میشد بجای اینکه مثل همیشه شرم کند، خنده‌اش می گرفت! ماروین را از زمانی که کودک خردسال بی‌دستوپایی بود به یاد می آورد و تماشای مَرد شدنش برای او جالب بود.
ماروین بلافاصله از جا برخاست، ببخشیدی گفت و باعجله بسمت بیرون دوید. لیندا به او نگریست و پرسید– چیزی تو غذا بود؟!
لارا لب خود را گزید تا نخندد و سپس گفت– میرم دنبالش..
درواقع قصد داشت کمی سربه‌سر ماروین بگذارد ولی هنوز کاملا از پشت میز درنیامده بود که لحن عبوث و جدی آرگوت او را متوقف کرد.
آرگوت– بشین.
به لارا اخم کرده بود، آنهم اخمی تند و هشدار دهنده. لارا مطیعانه سرجایش نشست و برای فرار از نگاه‌های سردرگم پدرومادرش سرش را پایین گرفت. فراموش کرده بود آرگوت خیلی چیز‌ها را می شنود و بعلاوه او قبلا به لارا اخطار داده بود نباید چندان به ماروین که درحال بالغ شدن است نزدیک شود.
خوشبختانه پیش از اینکه پدرومادرش نسبت به اوضاع بدبین شوند آرگوت صحبتی پیش کشید و همه چیز را آرام کرد.
لارا لحظه‌ای به صندلی خالی ماروین نگریست،
چرا فرار کرده بود؟!
اصلا نفهمید ادامه‌ی غذایش را چطور خورد، تمام حواسش به غیبت ماروین بود و درنهایت برای اینکه حساسیت خانواده‌اش برانگیخته نشود مجبور شد تا اتمام زمان نهار همانجا بنشیند.
درکنار بقیه درآرامش و با تمأنینه از پشت میز درآمد و خوشبختانه وقتی از سالن غذاخوری خارج شدند مادرش گفت– عزیزم برو ببین اگه ماروین گرسنه‌ست بگم براش غذا ببرن
لارا بلافاصله چشمی گفت و پیش از اینکه کسی حرف دیگری بزند بسوی اتاق ماروین دوید. میدانست آرگوت بعدا به او غر خواهد زد ولی اهمیتی نداد، او تنها زمانی در عمرش کاملاً بی‌دغدغه و سرخوش بود که دورو بر ماروین چرخ میزد. فردا که او می رفت، همه چیز مثل قبل کسالت بار و غمناک میشد و اکنون میخواست از این فرصت‌ها استفاده کند.
چند مرتبه به دراتاق زدو گفت– هی ماروین…
ماروین غرغرکنان از آنسوی در گفت– دست از سرم برنمیداری نه؟
لبخند گشادی برلب لارا نشست و در را گشود، ماروین روی یک مبل نشسته بود و بندهای چکمه‌ی بلند چرمی‌اش را می بست. لباس رسمی‌اش نشان میداد می خواهد از آنجا برود! لبخند بر لب لارا خشکید و ناباوارانه گفت– داری میری؟؟ اوه ماروین اون که عمدی نبود.. من میخواستم دستتو بگیرمو..
ماروین نگاه عاقل‌اندر سفیهی به او انداخت و گفت– بخاطر اون نیست کله پوک، به هرحال می خواستم بعد از نهار برم
لارا چند قدمی پیش رفت و درحالی که رو به رویش می نشست گفت– آخه چرا؟ مسابقه که فرداست!
ماروین– اره، باید امشب تو محل مسابقه بمونم و یکم با رقبا تمرین کنم
پس از بستن چکمه از جا برخاست و بسوی آینه رفت تا یقه‌ی لباسش را مرتب کند. لارا با کلافگی پوفی کشید و گفت– ولی تو چیزی نخوردی!.. اصلا چرا فرار کردی؟! مردا بدشون میاد کسی بهشون دست بزنه؟؟..
ماروین پوزخندی زدو گفت– اتفاقاً خوششون میاد
لارا با لب و لوچه‌ی آویزان به او خیره ماندو ماروین گفت– البته به شرطی که اون شخص خواهر یا چمیدونم مادرشون نباشه! این چندش آوره..
شمشیرجواهرنشانش را به کمر زد و دستی به موهایش کشید.
لارا– بعد از مسابقه برمیگردی؟
ماروین به او نگریست و پاسخ داد– نه، نمیتونم زیاد تو قصری که یه دوشیزه‌ی مجرد توشه بمونم، واسه هردومون بد میشه. بخصوص که تو همش رو سرو کول آدم سواری!
لارا هم از جا برخاست و همانطور که همراه ماروین از اتاق خارج میشد گفت– احمق نشو من و تو همش اینجوری بودیم!.. بزرگ شدن اقتضاحه مگه نه؟
ماروین نگاه معناداری به او انداخت و گفت– وقتی از آرگوت لب میگرفتی بزرگ شدن افتضاح نبود؟
لحظه‌ای گونه‌هایش گلگون شدو سپس از حرف ماروین خنده‌اش گرفت. ماروین به والدین لارا اطلاع داد که قصد رفتن دارد و آنها برای بدرقه‌اش تا خروجی قصر آمدند. لارا ماتم زده با او خداحافظی کرد، پس از رفتن او همه چیز به حالت سابق برمی گشت و تمام آن باید‌ها و نبایدهای خسته کننده دوباره آغاز می شدند.
مدتی به دور شدن کالسکه نگریست و سپس پشت سرخانواده‌اش به داخل قصر بازگشت. مسیر را بسوی اتاقش کج کردو با کمال حیرت دید که آرگوت همراهش می آید! لارا نگاه دزدانه‌ای به او که سمت راستش قدم برمیداشت انداخت و ضربان قلبش شدت گرفت. درواقع اصلا نمی دانست پس از مسائل پیش آمده و آن ترک موقت با او چطور صحبت کند، در اتاقش را با تردید باز کردو منتظر ماند تا ارگوت وارد شود سپس خودش هم پشت سر او رفت.
در را بست و درحالی که به پیش رفتن آرگوت در اتاقش می نگریست، همانجا ایستاد. لباس خوش دوخت تیره‌ای از جنس ابریشم به تن داشت و گیسوان سیاه بلندش بسیار مرتب از پشت شانه‌ی عریضش تا نزدیک کمر رها بود. آرام و باوقاو قدم برمیداشت و درست مثل یک اثر نقاشی، حتی از پشت هم زیبا و رویایی بود.
یک سمت نشیمنگاه کنار پنجره نشست و به لارا که همانجا خشکش زده بود نگریست. خداراشکر که دیگر خبری از آن رگهای کبود آزاردهنده روی صورتش نبود و چشمان سیاهش مثل قبل آرام گرفته بود. کمی غمگین و معذب بنظر می رسید اما حدقل اکنون هیچ درد و رنجی نداشت و دوری‌اش روی سر لارا آوار نمی شد.
چند لحظه‌ای به لارا که با فاصله‌ای زیاد آنجا ایستاده بود نگریست و سپس گفت– میخواستم باهات حرف بزنم ولی اگه حضورم آزارت میده میرم
صدایش مثل موسیقی در گوش لارا نجوا شد و او را به خودش آورد.
آرگوت–..ازم میترسی؟
کاملا پیدا بود او هم مثل لارا برای ارتباط برقرار کردن مردد است و به نوعی هردو خود را مقصر می دانستند. لارا بسوی او قدم برداشت و درحالی که بی دلیل گونه‌هایش گُر گرفته بود زیرلب گفت– نمیترسم..
با فاصله کنار آرگوت نشست و طبق عادت همیشگی‌ شروع کرد به ور رفتن با انگشتان دستش. آرگوت لحظه‌ای به او نگریست و سپس گفت– قرار نبود برگردم، قرارنبود دوباره اونکارو بکنم.. زیر قولم زدم و این حس افتضاحی داره..
لارا نواری از گیسوان خود را پشت گوش فرستادو آهسته گفت– بابا ازم خواست هیچوقت این قضیه رو به روی شما نیارم، منم نمیخواستم چیزی بگم
آرگوت لحظه‌ای در سکوت باقی ماندو سپس گفت– لارا من واقعا برای این برنگشته بودم که دوباره…
نتوانست حرفش را کامل کند، اما لارا به او نگریست و گفت– اگه برنمی‌گشتین بابا دست بردار نبود، اون دیگه هیچ وقت آروم نمی گرفت
نیمرخ زیبایش پیش روی لارا بود، به حرکت مژگان پرپشتش در زمینه‌ی آن پوست شفاف نگریست و قلبش به نوسان افتاد.لحظه‌ای با به یاد آوردن گرداب چشمان او و رنجی که از تشنگی می کشید بغض به گلویش هجوم آورد و با صدایی خفه گفت– من.. من هیچ وقت نمیخواستم بهتون صدمه بزنم. نمیدونستم شما دیگه نمیخواین شکار کنین..
آرگوت کمی سرش را پایین گرفت و بدون اینکه به او بنگرد گفت– میدونم عزیزم، تو فقط از پدرت دفاع کردی. حق داری بخاطر این موضوع ازم متنفر باشی..من درواقع دارم مثل یه انگل زندگی میکنم
قلب لارا از شنیدن این حرف شکست و تمام وجودش در سایه‌ی غم فرو رفت. قطعاً او تمام این سالها خود را مانند یک انگل پست می پنداشته و رفتار لارا نیز باعث شده این فرض برایش به حقیقت بدل شود.
سرش را پایین گرفت و صدایش از بغض لرزید:
لارا– تقصیر منه که شما اینجوری فکر می کنید..
آرگوت سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– واقعیت اینه، خوناشاما همه مثل انگل از انسان تغذیه میکنن. نسل من درواقع.. پلیدترین و بیهوده‌ترین نژاد روی زمینه
لارا به صورت غمگین او نگریست، هیچ وقت به خودش اجازه نمیداد طوری رفتار کند که ترحم دیگران را برانگیزد ولی اکنون بی نهایت تنها بنظر می رسید.
لحظه‌ای مردد ماندو سپس آهسته به او نزدیک شد، درآغوشش فرو رفت و پلکهایش را برهم گذاشت. عطروبوی ناب آرگوت و گرمای مطبوع آغوشش لارا را مست و مدهوش میکرد
لارا– وقتی پیشم نبودین.. من همش گریه میکردم، بدون شما یه روزم نمیخوام زنده بمونم..
آرگوت او را دربر گرفت، گیسوانش را نوازش کردو لحظه‌ای او را به سینه‌ی خود فشرد. پیشانی‌اش را بوسید و درگوشش گفت– چقدر دلم برات تنگ شده بود، دخترکوچولوی ظریف من..
هیچ خوشش نیامد که آرگوت بازهم او را «دخترم» خواند، ولی میدانست این مدت آنقدر باعث آزار او شده که دیگر نباید از حد بگذراند. قلب مهربان مرد چهارصد ساله‌اش شکننده بود و دیگر نمیخواست به هیچ ترتیبی ناراحتش کند.
آرگوت کمی او را از آغوش خود دور کرد و با ملایمت به جای جای صورتش دست کشید، گونه‌هایش، پیشانی‌اش، خط ابرویش و حتی چانه‌اش. بنظر می رسید درحال رفع دلتنگی چندروزه‌ی خود باشد، لارا دردمندانه به لبهای ابری او می نگریست و با خود میگفت این منصفانه نیست که او هم نمی تواند دلتنگی‌اش را برطرف کند.
درحالی که هنوز لارا را نوازش میکرد بالحنی پرمحبت گفت– دخترخانوم، چند دفعه به شما بگم تو رفتارت با ماروین دقت کن
لحظه‌ای نگاهش با نگاه آرگوت تلاقی کردو سپس لبخندی ناخواسته برلبش نشست. آرگوت اخم ریزی به او تحویل دادو ضربه‌ای ارامی به نوک بینی‌اش زد:
آرگوت– میخندی؟
لارا دست او را که نزدیک صورتش بود با دودست گرفت و گفت– دلم برای دخترخانوم گفتنتون تنگ شده بود
دست آرگوت را روی زانوی خود نگه‌داشت و مشغول نوازش و ور رفتن با انگشتان روشن مردانه‌ی او شد.
آرگوت– پسرا تو سن بلوغ احساسات مهارنشدنی دارن، اگه زیادی بهش نزدیک بشی درواقع اذیتش میکنی.. چون اون میخواد احترام تورو حفظ کنه و خودت یجورایی این اختیارو ازش میگیری
لارا که هنوز سرگرم لمس دست او بود زیرلب گفت– میتونم یه سوال بپرسم؟..
آرگوت بالحنی اطمینان بخش گفت– البته عزیزم
کمی برای پرسیدن تردید داشت اما درنهایت دودلی را کنار گذاشت و پرسید– عموآرگوت شما.. شما زنده‌اید؟..
لحظه‌ای درسکوت گذشت و سپس آرگوت گفت– چرا این حرفو میزنی؟
لارا سرش را بالا گرفت و محتاطانه به او نگریست، بنظر نمی رسید از سوال او دلخور شده باشد.
لارا– راستشو بخواید.. من شنیدم خوناشاما زنده نیستن..ولی نمیفهمم چرا بدن شما همیشه گرمه.. مُرده‌ها که گرم نیستن..
آرگوت دست آزادش را نیز به دست او داد تا بهتر گرمایش را حس کند و سپس گفت– میبینی که این بدن یه جسد نیست. خیلی از چیزایی که مردم درباره‌ی خوناشاما میگن فقط شایعه‌ست
لارا ناخوداگاه به سینه‌ی او نگریست، و به طرز نفس کشیدنش که آرام و عمیق بود.
لارا– پس چرا قلبتون نمی تپه؟..
آرگوت لحظه‌ای به فکر فرو رفت و سپس گفت– قلبه من بندرت میتپه. گذر عمر برای یه خوناشام شکل خیلی متفاوتی با یه انسان داره… چیزای خیلی کمی میتونه قلبه منو وادار به تپیدن کنه..
سردرآوردن از این موضوع دشوار بود و لارا ترجیح داد چندان دراینباره پافشاری نکند چراکه به هرحال قطعا ساختار بدن یک خوناشام با یک انسان متفاوت بود.
آرگوت کمی کنار او ماندو سپس از جا برخاست، هیچ دلش نمیخواست از او دور شود به همین خاطر بلافاصله گفت– کار دارید؟

نوشته رمان عشق اهریمن پارت۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن