آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق اهریمن پارت۵

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

لبخند آرگوت کم کم محو شدو رویش را از لارا گرفت. میدانست چه شده، او مدام فراموش میکرد اکنون شوهر لاراست و هرلحظه که به یاد می آورد حس بدی در درونش ایجاد میشد.
اصلا این حالت او باعث شد لارا هم معذب شود، ظرف میوه را روی میز گذاشت و از جا برخاست و تا کمی از حوالی او دور شود. درمقابل یکی از پنجره‌ها ایستادو ظاهراً به منظره‌ی بیرون نگریست ولی افکارش بهم ریخته بود
متوجه شد که آرگوت از جا برخاست و سپس تعدادی از مشعل ها را خاموش کرد، کمی از روشنی فضای اتاق کاسته شدو لارا بسوی او چرخید. آرگوت درحالی که دکمه‌های لباسش را باز میکرد با دست دیگرش پرده‌ی حریر تخت را کنار زد و گفت– یه لحظه بیا اینجا لارا
لارا به او نزدیک شدو پرسید–..چی شده؟
آرگوت بازکردن دکمه‌هایش را برای لحظاتی رها کردو همانطور که به لارا اشاره میزد پرده را درحاشیه‌ی نرده‌ی چوبی تخت نگه دارد تا او با یک بند باریک آن را ببندد گفت– هیچی، فقط پرده‌های اطراف تخت بهم حس خفگی میدن.. حدقل یطرفش بسته باشه بهتره..
تپش قلبش تند شده بود و سرانگشتانش رفته رفته سرد میشد:
لارا– ولی.. خوناشاما که نمیخوابن.. مگه قراره ما..
آرگوت درحالی که پرده‌ی سمت مخالف او را گره میزد بالحنی آرام گفت– چطور؟ ترسیدی؟..
کارش که تمام شد به لارا نگریست و ادامه داد– فکر میکردم از این کارا خوشت میاد
لارا– ..من..
نمیدانست چه بگوید، آرگوت درمقابل او ایستاده بود و نگاهش میکرد، چهره‌اش مهربان و مطمئن بود و لارا به طرزی احمقانه هول شده بود!
لارا– باخودم میگفتم شما… شما فعلا آماده نیستین.. بمونه برای یه وقت دیگه..
آرگوت سرش را کمی پایین گرفت و آهی کشید، بار دیگر دست بر دکمه‌هایش بردو همانطور با اکراه بقیه را هم باز میکرد گفت– دیگه چه فرقی میکنه؟ یک ماه یک سال ده سال… تو همیشه همون دختری که من بزرگش کردم باقی میمونی. نیک میگه هرچی بیشتر این قضیه رو به تعویق بندازم، مثل اینه که با دستای خودم از کاه کوه بسازم… فقط سختتر میشه..
مخاطب حرفش اصلا لارا نبود بیشتر بنظر می رسید میخواهد خودش را قانع کند! لارا به وضوح میدید که آرگوت چطور با خودش کلنجار می رود تا بلاخره از این ماجرا عبور کند.
پیراهن سپیدش را از تن درآورد و بالاتنه‌ی عضلانی خوش تراشش آشکار شد، گره سبک گیسوانش را هم باز کرد و سپس به لارا گفت– اینجوری که قلبت داره از جا کنده میشه، مثل اینکه کلاً پشیمون شدی آره؟
تازه آنلحظه لارا بخودش آمدو من من کنان گفت– آاا..نه…من فقط.. هول شدم!..
دستش را روی سینه‌اش فشردو سعی کرد نفس‌زدن هایش را کنترل کند، چه مرگش شده بود؟! مگر این همان چیزی نبود که همیشه میخواست؟ حالا این اضطراب لعنتی چرا داشت او را خفه میکرد؟!
آرگوت متوجه آشفتگی لارا بود و آنلحلظه با ملایمت بازویش را گرفت، او را بسمت تخت سوق دادو گفت– یکم اینجا بشین
لارا همانطور که او خواسته بود لب تخت نشست و ناخواسته سرش را پایین گرفت. تا خواست با انگشترش ور برود و به نوعی خود را آرام کند متوجه لرزش شدید انگشتان خود شد، انقدری شدید بود که ترجیح داد دستش را مشت کند و آنها را پنهان نگه دارد!
آرگوت چند لحظه‌ای به او نگریست و سپس همانطور که آرام درمقابلش زانو میزد گفت– چی شده لارا؟ مگه از من میترسی؟
بصورت زیبایی که درکادرتیره‌ی گیسوان مواج قرار گرفته بود و به او می نگریست، نگاهی انداخت سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو سعی کرد خود را توجیه کند
لارا– از شما نه، ولی گمونم.. حق دارم یکم استرس داشته باشم..همه‌ی دخترا اینجوری میشن..
آرگوت لبخند مهربانی زدو همانطور که دستان عرق کرده‌ی او را در دستانش می گرفت گفت– درسته ولی انگار برای تو از یکم بیشتره
استرسش رفته رفته به حالت تهوع تبدیل میشد و حالا وحشت اینکه حرکت بچه‌گانه‌ای از او سر بزند هم به این مجموعه اضافه شده بود. آرگوت کنار او لب تخت نشست و همانطور که چکمه‌هایش را درمی آورد گفت– راستش امیدوار بودم امشب تو منو دلداری بدی، ولی مثل اینکه انتظار بیجایی بود
چیزی نگفت و فقط سرش را پایین گرفت، چند لحظه بعد آرگوت بازویش را دور شانه‌ی او حلقه کردو سر او را به سینه‌ی خود چسپاند، مدتی گیسوانش را نوازش دادو در گوشش نجوا کرد– از چی میترسی؟
سمت راست صورتش برسینه‌ی گرم آرگوت مماس بود و به حرکت عضلات او در حین نفس کشیدن می نگریست. خودش هم نمیدانست از چه می ترسد، او تاکنون در چنین موقعیتی قرار نگرفته و بدن مردها را آنقدرها نمی شناخت، اگرچه مردی که اکنون او را درآغوش گرفته بود صمیمی و بسیار مهربان بود ولی این چیزی از آشفتگی‌اش کم نمیکرد
نگاهش از سینه و شکم آرگوت پایین لغزید و به برجستگی زیر شلوارش خیره ماند. چند لحظه‌ای مردد ماندو سپس آهسته گفت– من مال نولانو دیدم..
سرش را کمی بالا آوردو نگاهی به آرگوت انداخت– ولی این خیلی فرق داره نه؟
آرگوت با ملایمت گونه‌ی او را نوازش کردو گفت– اره، خیلی فرق داره…میخوای ببینیش؟
قلبش فرو رفت و از آغوش آرگوت بیرون آمد:
لارا– واقعا؟..!..
آرگوت پوزخند تلخی زدو گفت– مگه قرار نبود ببینیش؟…اینا همش زیر سر پدرته
سرش را باکلافگی تکان دادو همانطور که ازجا برمیخاست گفت– ببین منو تو چه وضعیتی انداخته
لحظه‌ای دست به کمر درمقابل لارا ایستاد، پلکهایش را برهم فشردو سپس آهی کشید:
آرگوت– تو خیلی معصومی..
بنظر می رسید عصبی شده، چرخی در اتاق زدو دستش را در گیسوانش فرو برد. مدتی در سکوت به پنجره خیره مانده بود و سعی داشت خود را آرام کند. تماشایش لارا غصه دار کرد چراکه بیش از هرزمان دیگری ناچار و مجبور بنظر می رسید.
در نهایت پس از مدتی دودلی دوباره به تخت نزدیک شد، لحظه‌ای به چشمان لارا نگریست و سپس نگاهش را پایین گرفت. دست بر کمربند شلوارش برد و چشمان لارا درحدقه گرد شد، ضربان قلبش به مرز انفجار رسیده بود و باور نمیکرد قرار باشد او را لخت ببیند
تمام تردیدها همراهش ماندند و چند لحظه بعد آرگوت واقعا شلوارش را از تن درآورد!
آلت بزرگ و کلفتی از بین رانهایش شق و رق ایستاده بود و تماشایش نفس لارا را بند آورد! ناخوداگاه نگاهی به بدن خودش انداخت و درحالی که قلبش تا زیر گلویش بالا آمده بود من من کنان گفت– وای…این.. این که توی من جا نمیشه!..
آرگوت بدون اینکه ذره‌ای تخت تأثیر وحشت لارا قرار بگیرد گیسوان خود را با تکانی کنار زدو همانطور که بسوی تخت می آمد بالحنی آرام گفت– نترس، اونجا بیشتر از چیزی که فکر میکنی جا داری
به لارا نزدیک شد، بازوی او را گرفت و به عقب روی تخت سوق داد. ابتدا او را آنجا خواباندو سپس خودش هم وارد حریم تخت شد. لارا نفس نفس میزد و بدون اینکه بخواهد به او خیره شده بود
موهای سیاه بلندش بر سرشانه‌های عریضش می لغزیدند، عضلات مرمرین سینه و شکمش درآن نور نارنجی گرم خودنمایی می کردند و مرادنگی قطورش بین آن ران‌های درشت خوش تراش او را درست شبیه به مجسمه‌ای از یک نیمه‌خدای برهنه نشان میدادند که روح در درونش دمیده و به حرکت درآمده!
لارا– میگم..باشه برای بعد!..نه؟..یه وقته دیگه..
آرگوت بازهم به او اهمیت نداد، سمت راست لارا روی زانوهایش نشست و دست بر لباس خواب او برد،
اصلا نمیتوانست چشم از بدن درشت و عضلانی آرگوت بردارد و بااینکه ترسیده بود از تماشای شکوه و قدرت او کیف میکرد!
آرگوت چیزی نمی گفت، او را دلداری نمیداد اما دررفتارش آرام و ملایم بود و با احتیاط لباس خواب لارا را تا روی سینه اش بالا زد، آنلحظه بالاجبار نگاهشان باهم تلاقی کرد، نفسش به صورت لارا خورد و سپس لباس را کامل از تن او درآورد
سینه‌های ظریف او را عریان کردو لباس زیرش را هم با احتیاط از پایش بیرون کشید، بااینکه اصلا به عضو لارا نگاه نمیکرد اما او ناخوداگاه خود را با دستانش پوشاند!
آرگوت لباس‌ها را به گوشه‌ای انداخت، پتوی تا زده را از انتهای تخت بالا کشید تا کمر بر روی خودش و لارا انداخت.
کنار لارا دراز کشید، او را دربرگرفت و به سینه‌ی خود نزدیک کرد، لحظه‌ای پیشانی‌اش را بوسید آهسته گفت– اونجارو نگا نمیکنم، باشه؟
کمی طول کشید تا لارا به آرامشی نسبی برسد، آرگوت همانطور او را درآغوش خود نگه داشت و هیچ حرکت اضافه‌ای نکرد. آنجا حوالی آرگوت گرمای مطبوعی داشت و لارا کم کم از تماس بدن لختش با آغوش او خوشش آمد، پایین‌تنه‌اش زیر پتو گرم شده بود و بااینکه آرگوت خودش را به آن قسمت نمیچسپاند حس خاصی داشت
نگاهی به بدن خود که همجوار سینه و بازوی کلفت آرگوت بود انداخت، برجستگی سینه‌هایش بیرون افتاده و نوک صورتی رنگشان پیدا بود. کمی خجالت کشید و آب دهانش را بسختی قورت داد، چند لحظه بعد آرگوت دستش را آرام بربدن او لغزاند و با حالتی نوازشگرانه گریبان و سپس سینه‌اش را لمس کرد، دستش گرم بود و تماسش حس مطبوعی به لارا میداد. چند لحظه بعد درحالی که هنوز بدن لارا را نوازش میداد به زمزمه گفت– بهتر شدی؟
نگاهش را بسوی صورت روشن آرگوت چرخاند، لبش فقط ذره‌ای با لب او فاصله داشت و نفس پرحرارتش به صورت لارا میخورد
لارا– ..فکرکنم ..آره..
آرگوت لبش را کمی پیش آورد و نرمی مطبوعی را بر لب لارا نشاند، بوسه‌ی سطحی دلنشینی بر لب لارا کاشت و سپس سرش را آرام در گریبان او فرو برد. او را خیس نمی کردو فقط بالبهایش انحنای گردن لارا را نوازش میداد، لارا به حرکت آرام سرآرگوت درگریبان خود می نگریست و از آنهمه گرمی خیلی زود چشمانش خمار شد
چند لحظه بعد آرگوت سرش را از گریبان او بلند کرد، کمی پایین‌تر آمدو به برجستگی سینه‌ی لارا که با نفسهای نامنظمش بالا و پایین می رفت نگریست
موهایش از یک سمت شانه سر خوردند و به سبکی بر بدن لارا ریختند، صورتش را پایین آورد و لحظه‌ای بعد نوک صورتی حساس سینه‌ی او را نرم در لبهای ابری داغش فشرد..
لارا خیسی مطبوع زبان او را نوک سینه‌اش حس کردو از این لذت جنون آمیز ناخوداگاه مو بر تنش راست شد
با چشمان خمار به حرکت نرم لبهای آرگوت می نگریست و حس میکرد روی سینه‌اش عسل چکیده
لبش را به گردی گوشه‌‌ی سینه‌ی لارا لغزاند و کمی به آن فشرد، صدای خیس بوسه‌هایش در خلوت گرم اتاق با نفس‌های نامنظم لارا می آمیخت و بیشتر باعث میشد حس جدید و کنترل ناشدنی در درونش بلولد
کم کم دستانش مشت کردن ملافه‌‌ی تخت را رها کردند و بر کتف پهن آرگوت خزیدند، انگشتانش را در گیسوان سیاه او فرو برد تا بهتر و دقیق‌تر حرکت سرش را حس کند،
آرگوت دهانش را درشکاف دوسینه‌ی لارا فرو بردو نفس عمیقی کشید، پلکهایش برهم افتاد و آنلحظه لارا حس کرد که ریتم تنفس او نامنظم شده
لبش را از همانجا بر شکم لارا لغزاند و بوسه‌هایی گرم و پیاپی حوالی ناف او نشاند، با هرلمس او چیزی دردلش شکفته میشد و هوس بیشتر و بیشتر در درونش می پیچید، از عطر و حرارت آرگوت مست میشد و زمان و مکان را از یاد میبرد
نگاهش حریصانه بدنبال غنچه‌ی لبهای آرگوت می دوید و دلش پس از هربار شنیدن صدای بوسه‌های خیس او تَرَک تَرَک میشد
آرگوت پایین‌تر و پایین‌تر رفت، دهانش به حاشیه‌ی عضو حساس لارا لغزید و او را دراوج لذت ، دستپاچه کرد!
لارا–.. نه..اونجا نه!..
نفس نفس میزد و بدنش گُر گرفته بود، با نگرانی به آرگوت نگریست و ترسید او به خواسته‌اش اهمیت ندهد
آرگوت لبش را از بدن او جدا کردو کمی سرش را بالا گرفت، مردمک درخشان چشمانش از زیر آن مژگان بسمت او غلطیدند و با لحنی گرم و اطمینان بخش گفت– اینجوری برات راحتتر میشه..
لارا اب دهنش را بسختی قورت دادو گفت– نه!..خواهش میکنم..
آرگوت به خواسته‌ی او احترام گذاشت، دوباره خود را بالا کشید و خیال لارا را راحت کرد.
رخ در رخ لارا قرار گرفت و تازه آنموقع برروی بدنش خزید. پاهای او را آرام از هم باز کردو شکمش برشکم لارا خوابید. درحالی که نگاهش به صورت ملتهب لارا بود گیسوان او را نوازش دادو زمزمه کرد– هنوز میترسی؟..
لارا بیشتر از اینکه به خودش فکر کند حواسش به او بود، می ترسید او هنوز هم هیچ حسی نداشته باشد ولی اکنون حرارت نفس‌هایش را حس میکرد، پوست شفافش برناحیه‌ی گونه‌ها ملتهب بود و لبهای قشنگش پررنگتر از همیشه بنظر می رسید
لارا– ..نمیترسم..
آرگوت پایین‌تنه‌اش را کاملا با بدن لارا مماس کردو عضو داغ و سفتش روی عضو نرم و حساس او نشست. فکر نمیکرد اینطور شود، فکر نمیکرد لغزیدن آن چیز قطور بر بدنش اینقدر ضعف‌آور باشد و چند لحظه بعد از هجوم ناگهانی آنهمه لذت نفسش گرفت!
کمرش در حرارت و عطش میسوخت و چشمان خمارش بر بالاتنه‌ی خوشتراش و عضلانی مرد قوی هیکلش بود، آرگوت درحالی که عضوش را برسطح عضو او می لغزاند به صورت و گریبان و سینه‌ی لارا نگریست و با آن صدای مخملینش به نجوا گفت– ‌چقدر ظریف و زیبایی.. دارم از بوی بدنت مست میشم لارا. .
آرگوت عضوش را کمی پایین‌تر لغزاندو لارا حس کرد که به قسمت اصلی کار رسیده‌اند، درحالی که نگاهشان به چشمان هم قفل شده بود سرکلفت عضو آتشین آرگوت کمی به دهانه‌ی عضو او فشرده شد، مانعی را حس میکرد که به ارگوت اجازه‌ی عبور نمیداد بااینحال او چندان فشاری برلارا وارد نمیکرد
با سرانگشتانش گونه‌ی لارا را نوازش کردو آهسته گفت– اینجاشو مجبورم یکم بی رحم باشم..
لارا به چشمان پراعتماد او نگریست و درحالی که دلش کمی شور امده بود زیرلب گفت– باشه..میفهمم..
آرگوت بوسه‌ای بر نوک بینی او زد، لبش را آرام برلب لارا لغزاند و سپس عضوش را با فشار بیشتری به درون او هل داد..
پلکهایش را برهم فشردو سعی کرد با کام گرفتن از لب ابری آرگوت حواس خود را از آن پایین پرت کند ولی درد باعث شد چشمش سیاهی برود!
پاره شدن چیز بسیار حساسی را حس کردو عضو قطور آرگوت با فشاری تا نیمه به بدن رنجور او فرو رفت
با خود میگفت حدسش درست بوده، او اصلا جا برای چیز به آن بزرگی نداشت و حتی بااینکه هنوز تا نصفه فرو رفته بود لارا میخواست از درد و سوزش خودش را عقب بکشد!
لبش را از لب آرگوت کَند و صورتش از سوزش درهم رفت، درحالی که کم کم داشت گریه‌اش میگرفت نفس زنان گفت– ..تموم شد؟!. آااخ..دیگه بسه؟..چقد میسو..
هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که عضو آرگوت بافشاری دیگر حرکت کردو اینبار تا انتها به درونش فرو رفت! بدن ظریفش از درون کش آمده بود و دردی ضربان‌دار در تمام کمرش می پیچید، آرگوت همانطور ثابت مانده بود ولی لارا بی نهایت بی‌تاب شده و بغض درگلویش می پیچید. آرگوت سنگین و قوی و مستحکم بود و لارا مدام بیشتر احساس ضعف میکرد
صدایش از بغض لرزید و درحالی که با دست لرزانش سعی داشت آرگوت را به عقب هل دهد بالحنی ملتمسانه و صدایی خفه گفت– ‌بسه..توروخدا درش بیارید.. داره دردم میاد..
نجوای شهوتناک و مخملین آرگوت درگوشش زمزمه شد– ..نمیتونم لارا..
صدای آرگوت قلبش را درسینه لرزاند، درحالی که نفس نفس میزد به صورت او نگریست،
چشمانش خمار بود و نفسش بااهنگی هوس‌انگیز بریده بریده خارج میشد
سینه‌ی ستبرش را بر لارا خواباند و تمام سنگینی‌اش را روی او انداخت، قلبش می تپید! پس از این همه مدت خاموشی، لارا تپش قلب او را حس میکرد! صورتش را مماس با گونه‌ی لارا گذاشت و صدایش در گوش او پیچید:
آرگوت– این چقدر.. لطیف و تنگه..
عضوش را در درون او به حرکت درآورد، ذره‌ای تلاش نمیکرد که حدقل سنگینی‌اش را از جسم ظریف لارا بردارد، هم عمیق و تاانتها او را پر و خالی میکرد هم بدن سنگین و قدرتمندش تماماً بر لارا سوار بود طوری که لارا با حرکت کمر او روی تخت جابه جا میشد!
آرگوت– ..آااه..چقدر داغی..دارم میسوزم..
سوزش و سنگینی و بی‌توجهی آرگوت به کنار، لارا آن زیر خود را دلداری میداد که پس از پانزده سال تشنگی، رابطه‌ای را تجربه میکند و عجیب نیست که اکنون نتواند خود را کنترل کند
گرچه به لارا فشار می آورد ولی آنقدر تماشای او درآن حال شهوتناک و شنیدن آه‌های غلیظش لذت بخش بود که لارا ساکت شدو گذاشت آرگوت هرطوری که میخواهد با او رفتار کند..
مچ دو دست لارا را دو سمت سرش برتخت فشردو همانطور که او را پرو خالی میکرد قسمتی از پوست گردن لارا را به لب گرفت
با بوسه‌هایی پرعطش گریبان او را می مکید و اصلا نمیگذاشت او آن زیر تقلایی بکند! عضوش تا انتها دربدن لارا بود و دستانش را رها نمیکرد
کمرش قوی بود و حرکت آلتش جسم ظریف لارا را به راحتی تکان میداد، آنقدر داغ شده بود که حرارت بدنش پوست لارا را میسوزاند و گُرگرفتگی او را دوچندان میکرد!
مدتی که گذشت بی‌تابی آرگوت بیشتر شد، دستان لارا را رها کردو درحالی که عضوش را به درون او میفشرد سینه‌ی ستبرش را کمی پس کشید
مشتش را به پشت سر لارا رساندو موهای آشفته‌ی او را به چنگ گرفت، ابتدا آنقدری محکم نگرفته بود که خیلی آزاردهنده باشد ولی بعد او را از همان موها بالا کشید تا حالتی نیمه نشسته داشته باشد! دست دیگرش را به پشت کمر لارا فرستاد و او را بیشتر به عضو خود فشرد، طوری حریصانه و عمیق او را پرو خالی میکرد که گویی اگر میتوانست تماماً از سرتا پا به درون او فرو می رفت!
درحالی که موهای لارا را در مشت میفشرد با دهان نیمه باز و چشمان خمار به صورتش خیره مانده بود و آه می کشید،
غریبه شده بود، انگار به دنیای دیگری می نگریست و انگار روحش درحال بیرون زدن از جسم آتشینش بود!
بدن مرمرینش درهاله‌ای شفاف قرار گرفته بود و صورت زیبایش از بی‌تابی و لذت بر روی گردنش درحال دَوران بود
لارا درخشش آتشی را از کنج چشمان بی طاقت او می دید، نوری از مردمک چشمانش برخاست و لحظه‌ای بعد نگاهش به رنگ طلایی درآمد!
مثل خواب و خیال بود،
مثل غرق شدن در رویای بهشت
صورتی آسمانی در یک وجبی چشمان لارا از لذت مست و مدهوش شده بود و درچشمانش گویی خورشید طلوع میکرد!
مژگان پرپشت و بلندش به آرامی بر گوی غلطان طلایی رنگ چشمانش لغزیدند، لحظه‌ای گریبان لارا از نگاه طلایی آرگوت روشن شدو سپس آن نور آرام و مرموز در کنج چشمان سیاهش محو شد..
پلکهایش برهم افتادند، مشتش از گیسوان لارا شل شدو درحالی که نفس نفس میزد او را همراه خود آرام بر تخت خواباند
چند لحظه‌ای همانطور برروی لارا باقی ماند، هردو خسته و بی طاقت نفس می کشیدند، کمی بعد عضوش را با احتیاط از درون لارا بیرون آورد و سمت چپش دراز کشید
بدن لارا درد میکردو درونش میسوخت، خستگی و ضعف امانش را بریده بود بااینحال چشمان طلایی آرگوت لحظه‌ای از مقابل دیدگانش کنار نمی رفت
آن دیگر چه بود! چقدر زیبا و مرموز و باشکوه بود، او جداً حس میکرد برای لحظاتی خورشید در آغوشش طلوع کرده!
درحالی که نگاهش به سقف تاریک تخت بود و هنوز نامنظم نفس میکشید پرسید– اون.. اون چی بود.. چرا چشماتون روشن شد؟!..
آرگوت ابتدا پاسخی نداد، چند نفس عمیق کشید و سپس بالحنی که کمی سردرگمی درخود داشت گفت– فکر کنم بخاطر خونِ
لارا–.. خون؟!..
رویش را بسوی آرگوت چرخاندو به نیمرخش که هنوز کمی ناآرام بود نگریست
آرگوت– من سالها از خون نیکولاس مست و مدهوش شدم و تو هم از خون اونی.. باورم نمیشه بدنم با چه عطشی بسمت تو کشیده میشد.. همون خونی که تاحالا منو زنده نگه داشته تو بدن تو هم جریان داره، حتی از لحاظ جنسی‌یم جسمم همینو طلب میکنه.. یجور وابستگی شدید جسمی که قابل توصیف نیست..

لارا نگاهی به عضو او که هنوز شق و رق ایستاده بود و لکه‌های خون که متعلق به بدن لارا بود رویش بچشم میخورد، انداخت و با تردید گفت– حالا.. حس خوبی داشت؟..
آرگوت نیز رویش را بسوی او چرخاند و پس از ثانیه‌ای مکث نجواکرد– لذتش داشت منو دیوونه میکرد..
لارا دستش را به ارامی برشکم خود گذاشت و پلکهایش را برهم فشرد:
لارا– ولی خیلی دردم آوردین..آخه این مثلا اولین بارم بود!..
هنوز بدنش درد میکرد و حتی نمیتوانست کمی تکان بخورد! آرگوت کاملا بسوی لارا چرخید و او را با احتیاط به آغوش خود نزدیک کرد، دستش را بر شکم او گذاشت و پیشانی‌اش را بوسید
آرگوت– معذرت میخوام، دست خودم نبود..
لارا نگاه غصه‌داری به او انداخت و پرسید– میگم.. میشه دیگه اینکارو نکنیم؟!..
آرگوت لحظه‌ای لب زد ولی نتوانست چیزی بگوید، او را صمیمانه‌تر به آغوش کشید و صورتش را مماس با پیشانی لارا گذاشت:
آرگوت– ‌چون باره اول بود زیاد درد گرفت، دفعه‌های بعدی اینجوری نمیشه..
لارا پلکهایش را برهم فشردو نالید– واااای.. پس کارم تمومه!..
آرگوت باملایمت گونه‌ی او را نوازش کردو گفت– لارا بدجنس نباش.. من هیچ وقت همچین حسی نداشتم، دیگه نمیتونم ازش بگذرم..
لارا– آخه اون چیز.. خیلی بزرگه!..
آرگوت– نه، تو زیادی ظریفی!
لارا– من فقط ۱۵ سالمه، شما رحم نکردین!..
آرگوت– با من بداخلاقی نکن، زنا باید صبور باشن
لارا– ‌من فقط میگم…
آرگوت لبش را لای لبهای او لغزاند تا حرفش را ادامه ندهد، چندثانیه‌ای همانطور او را ساکت نگه داشت و سپس سرش را پس کشید، دستی بر موهای لارا کشید و گفت– خوب میشی عزیزم، حالا فقط چشماتو ببند و سعی کن بخوابی. اگه برام غر بزنی هوس میکنم چشمای طلاییمو دوباره نشونت بدم

✦ ✦ ✦

نور کم کم پشت پلکهایش را روشن کردو بوی وسوسه‌ کننده‌ی حلیم درمشامش پیچید. بااینکه هنوز دلش میخواست بخوابد بااکراه چشمانش را گشود، ابتدا از هجوم نور اشک مقابل دیدگانش جمع شد اما چند لحظه بعد همه چیز به حالت عادی درآمد و لارا نگاهی به اطرافش انداخت. تازه با دیدن محیط ناآشنای اتاق و تختی که رویش خوابیده بود به یاد آورد اتفاقات جدیدی در زندگی‌اش افتاده! صدای قدمهای آرامی را شنید و چند لحظه بعد آرگوت درحالی که کتابی بدست داشت از کنار تخت گذشت، کمی پیش‌تر روی یک مبل راحتی نشست، پاهایش را روی هم انداخت و مشغول مطالعه‌ی کتاب شد. لباس تیره‌ای به تن داشت و موهای بلندش را پشت سرش بسته بود
اکنون لارا بدون اینکه بخواهد جوره دیگری به او نگاه میکرد، بدن عضلانی‌ تراشیده‌اش زیر آن لباس، پاهای بلندش و آن مردانگی کلفتی که دیشب لارا را متعلق به خودش کرده بود
همه‌ی آن خاطرات به ذهنش سرازیر شدند و دلش از ذوق غنج زد!
به یاد می آورد که آرگوت دیشب چطور ترس و اضطراب او را آرام کرده بود، بدن برهنه‌اش را با آن لبهای ابری بوسیده و با آن قدرت مهارنشدنی‌اش یک عالم او را درد آورده بود.
دیشب چقدر غیرقابل کنترل و حتی زورگو شده بود، درست برخلاف حالا که آرام و باوقار مثل یک نقاشی زیبا، نشسته بود و کتاب میخواند
آرگوت– پس بلاخره بیدار شدی، دیگه نزدیک ظهره
این را گفت و بدون اینکه به لارا بنگرد ورقی به کتاب زد. تعجب کرده بود که او چطور متوجه شده لارا بیدار است!
آرگوت– لیندا از صبح چند دفعه سراغتو گرفته، گمونم یکم نگرانته
به ساعدش تکیه زدو تا کمی خودش را بالا بکشد، بلافاصله درد در تمام کمرش پیچید و پیشانی‌اش چین خورد. ضعف شدیدی را در بدنش حس کردو سرش گیج رفت! باره دیگر برروی بالش افتاد، پلکهایش را برهم گذاشت و بالحنی بی رمق زمزمه کرد:
لارا– ..وای..چرا اینجوری میشه..
آرگوت نیم نگاهی به او انداخت و گفت– چیزی نیست، فقط ضعف کردی. یچیزی بخوری بهتر میشی
نهیب دیگری به خود زدو اینبار بسختی خودش را بالا کشید، به پشتی تخت تکیه زدو نگاهی به دورو برش انداخت:
لارا– بوی حلیم از کجاست؟
آرگوت کتاب را روی میز گذاشت و از جا برخاست، سپس همانطور که باتمأنینه بسوی تخت می آمد گفت– دیگه سرد شده، بگم عوضش کنن؟
او یک سینی که از صبحانه انباشته بود را از میزی که کمی آنسوتر بود برداشت و به لارا نگریست.
نزدیک شدنش کمی لارا را دستپاچه کرده بود، دستی بر روی موهای نامرتب خود کشید و فکر کرد اول صبحی قیافه‌اش چقدر افتضاح است!
لارا– ‌آاا نه!..همین خوبه..ممنون..
آرگوت کنار لارا لب تخت نشست و سینی را با احتیاط روی پای او گذاشت، تا آمد دستش را دراز کند و نانی از سینی بردارد لبه‌ی پتو از روی بدن برهنه‌اش پایین لغزید و سینه‌هایش بیرون افتاد!
بلافاصله صورتش گلگون شدو باره دیگر پتو را بالا کشید. اینکارش باعث شد لبخند محوی برلب آرگوت بنشیند، از کنار او برخاست و همانطور که بسوی در می رفت گفت– ‌میرم پیش نیک، اگه کاری داشتی صدام بزن حواسم بهت هست میشنوم
هنوز دستش را به دستگیره نرسانده بود که کسی چند مرتبه به درکوفت، آرگوت در را گشود و رو به لیندا گفت– تازه چند دقیقه‌ی پیش بیدار شد
لارا برهنه بود و خجالت می کشید در چنین اوضاعی با مادرش مواجه شود ولی هرچه ایما و اشاره زدو دست تکان داد آرگوت اهمیتی ندادو لیندا را به داخل هدایت کرد. مادرش ابتدا مطمئن شد آرگوت از اتاق دور شده باشد و سپس با قدم‌های سریع بسوی لارا آمد. او صبحانه‌اش را رها کردو تا گردن زیر پتو فرو رفت!
لیندا– اوه عزیزم حالت خوبه؟! چقدر زیاد خوابیدی!
لب تخت نشست و پس از ثانیه‌ای مکث گفت– لارا چرا زیرپتو قایم شدی!؟
لارا– راستش من..من..
و باز هم صورتش گر گرفت! لیندا به او خندید و با لحنی صمیمی گفت– عزیزم من مادرتم!.. اینجا برات لباس گذاشتم دیدی؟
از جا برخاست و همانطور که بسوی کمدی آنسوی تخت می رفت بالحنی کنجکاو و مشتاق پرسید– تعریف کن ببینم اون چطور بود؟! خدایا اصلا نمیتونم تصور کنم مرد نجیبی مثل آرگوت روی تخت چجوریه ولی از طرفی اون قوی و جوانه و..
لارا باچشمان درحدقه گرد شده به مادرش می نگریست و باور نمیکرد او درباره‌ی چنین چیزی کنجکاوی می کند!
لارا– مامـان..آخه..آخه این چه سوالیه!..
او بجای مادرش هم خجالت کشیده بود! لیندا یک دست لباس آبی روشن برداشت و درحالی که بسوی او بازمیگشت گفت– چیه؟! مگه دختر آدم چندتا شب اول ازدواج رو میگذرونه؟
لارا ضربه‌ای به پیشانی خود زدو پوفی کشید. لیندا به او گفت خوابیدن بس است و بعد پتو را بی‌هوا از رویش کنار زد! میدانست بدنش کمی خونی‌ست و چیزی نمانده بود از شرم ذوب شود!
لارا جیغ ویغ کنان پتو را دوباره روی خود کشید از مادرش خواست بیرون برود!
لیندا– مسخره بازی در نیار لارا، بلند شو بریم حمام. باید بدنتو بشوری
لارا– آه مامان رفتار شما شرم آوره!
عاقبت به این نتیجه رسید که واقعا بدون کمک مادرش نمیتواند لباس بپوشد، لیندا او را مرتب کردو سپس به حمام برد. بدترین قسمتش این بود که او ادرارش را نگه داشته بود چون می ترسید زخمش را بسوازند ولی لیندا او را سرزنش کردو مدام میگفت دیگر این همه لوس شدن زیادی‌ست! درنهایت صبر لارا سر آمدو شروع کرد به غر زدن:
لارا– اصلا شما که بدنتون مثل من نبود نمیفهمین هنوزم دردم میاد! خودتون گفتین من مثل خاله آنام!
لیندا درحالی که به موهای او شانه می کشید چشمانش را درقاب چرخاندو گفت– چرت و پرت نگو بچه انگار که من هیچ وقت باکره نبودم! اولین بار به هرحال فرق داره..
خیلی تلاش کرد جزئیاتی را از زیر زبان او بیرون بکشد ولی لارا اصلا دلش نمیخواست کسی درباره‌ی مسائل خصوصی او و شوهرش چیزی بداند به همین خاطر سوالات او را بی جواب می گذاشت. کمی بعد همراه مادرش به دیدن نیکولاس رفتند، ابتدا نمیخواست بیاید چراکه در راه رفتن مشکل داشت و این از نظرش شرم آور بنظر می رسید. مجبور بود کمی باز قدم بردارد تا عضو حساسش سوز نگیرد، قبول داشت کمی شلوغش کرده ولی هروقت به یاد زخمش می افتاد دلش ضعف می رفت و قضیه را برای خودش سخت‌تر میکرد.
خدارا شکر نیکولاس برخلاف لیندا هیچ چیزی را به روی او نیاورد، رفتارش و نگاهش مثل همیشه بود و فقط چپ و راست آرگوت را داماد میخواند!
نزدیکی‌های عصر لارا به اتاق مشترکشان برگشت تا کمی استراحت کند، جدای از زخم، کمر و پاهایش طوری کوفتگی داشت مثل اینکه دیشب مسافت طولانی را دویده باشد!
دراتاق را بست و حالا که کسی نبود تا راه رفتنش را ببینید باحالتی که دست کمی از اردک نداشت بسوی تخت رفت و آنجا دراز کشید. اینکه بدنش به این زودی ها خوب نشود او را ترسانده بود و مدام به خود دلداری میداد که نباید سخت بگیرد چراکه تمام زنان چنین روزی را گذرانده‌اند.
باخودش فکر میکرد دلش میخواست این روزها را درخانه‌ی خودشان می گذراند، با آرگوت تنها می بود و او مثل همیشه که لارا برایش لوس میشد نازش را می کشید و نوازشش میکرد نه اینکه در این قصر شلوغ مدام بخاطر نگاه‌های ساکنین و سوال‌های مادرش رنگ به رنگ میشد!
نگاهش به طاق چوبی منبت کاری شده‌ی سقف تخت بود که آرگوت نیز آمد. در را پشت سرش بست و با نگاهی به لارا که دراز کشیده بود پرسید– حالت خوبه؟
لارا رویش را به او کردو لبخند زد– خوبم، خیلی بهتر شده
آرگوت متقابلا به او لبخند زدو همانطور که آهسته پیش می آمد گفت– دیشب بنظرم رسید از ازدواج با من پشیمون شدی
لب تخت نشست و کمی بسوی او چرخید. آنقدر برای لارا جذاب و باابوهت بود که ناخواسته ضربان قلبش تند شد. عطر خوشش حوالی تخت پراکنده شده بود و حالا که موهایش را پشت سرش بسته بود چشمان کشیده‌‌ی سیاهش بیش از پیش درآن پوست روشن خودنمایی میکرد
آرگوت– چرا زل زدی به من؟
از شنیدن صدای بم و مخملین آرگوت دلش بی هوا ریخت و آهسته گفت– حالا شما واقعا.. شوهر من هستین؟..باورم نمیشه..
حرفش باعث خنده‌ی آرگوت شد. از همان خنده‌های آهنگین که گوش را نوازش میداد! آرام بسوی لارا خیز برداشت و جسم ظریف او را در بر گرفت، نوک بینی لارا را بوسید و به نجوا گفت– نیک راست میگفت، من زیادی سخت گرفته بودم
چند لحظه‌ای از همان فاصله‌ی نزدیک به جزء جزء اعضای صورت لارا نگریست و سپس لبش بر گونه‌ی او گذاشت. مثل همیشه داغ و نرم بود و باعث شد لارا از شوق لبخند بزند. گونه‌ی آرگوت را بوسید و همانطور که دستانش را دور گردن او می انداخت با ذوق گفت– حالا دیگه بابا میذاره بریم خونه‌ی شما؟
آرگوت بوسه‌ای کوتاه و صمیمی برلب لارا زدو گفت– اونجا دیگه فقط خونه‌ی من نیست. نمیدونم از پدرت دراینباره نپرسیدم
لارا بازویش را دور او محکم کردو با شوق از گریبانش نفس کشید. چقدر خوشحال بود که او را در آغوش خود داشت!
آرگوت–خیلی خوشبویی..
لارا ذوق زده شدو یکبار دیگر او را بوسید. اینهمه خوشبختی بسویش روانه شده بود! اصلا فکرش را هم نمیکرد پس از ازدواج آرگوت به همین زودی به او مایل شود.
به چشمان لارا خیره شدو درحالی که نفس گرمش به صورت او می‌وزید زمزمه کرد– گفتی بهتر شدی؟
آمد جواب مثبتی بدهد که نگاهش برنگاه آرگوت خشک شد! بنظر می رسید طور دیگری نفس میکشد! لبش را لای لبهای لارا لغزاندو بوسه‌ی خیس و گرمی را آغاز کرد، بوسه‌اش آنقدر طولانی شد که نگرانی لارا را بیشتر کرد! دستانش از دور گردن آرگوت شل شد و درحالی که قلبش رفته رفته بی‌تاب میشد لبش را پس کشید. آب دهانش را بسختی قورت دادو پرسید–.. دوباره؟؟!..
آرگوت بدون اینکه به اضطراب او توجهی کند کاملا روی تخت آمدو گفت– خودت گفتی بهتر شدی!
لارا را دربر گرفته بود ولی بررویش نمی آمد تا فشاری به بدنش وارد کند، خواست باره دیگر از لارا لب بگیرد که او با دستپاچگی گفت– ولی..ولی هنوز درد میکنه!..
آرگوت دستش را بر گونه‌ی او گذاشت و درحالی که نگاه پرعطشش را مستقیماً به چشمان او دوخته بود گفت– اشکالی نداره چندباره اول یکم سخته..درست میشه!..
لارا– چی؟!.. دیشب گفتین اولین بار سخته حالا میگین چندباره اول؟..
اصلا اهمیتی به حرف لارا نداد و سرش را درگریبان او فروبرد، حرکت لبش پوست لارا را به گزگز می انداخت و حس بسیار مطبوعی ایجاد میکرد ولی دستش که از روی ران او پایین می لغزید تمام این حس مطبوع را با نگرانی آمیخته میکرد!
لارا– هنوز دردم میاد!..باورکنین ایندفه گریه‌م میگیره.. جـ..جناب آرگوت!
سرش را در یقه‌ی باز لارا فرو برد و دامنش را بالا زد، درحالی که مستانه لای شکاف سینه‌ی لارا فرو رفته بود شروع کرد به مالش دادن ران او
باورش نمیشد! اصلا باور نمیکرد او بخواهد واقعا اینکار را به همین زودی تکرار کند، ولی چند لحظه بعد دستش بسوی لباس زیر لارا رفت و درحالی که آن را پایین می کشید خودش هم بین پاهای او خزید!
چشمانش از مکیدن شکاف سینه‌ی لارا خمار شده بود و توجهی به تقلاهای او نمیکرد.
لارا مشت آرامی بر شانه‌ی پهن او زدو ملتمسانه گفت– وای نه!..خواهش میکنم به همین زودی نه..
آرگوت سرش را کمی بالا آورد، ابتدا مشت ظریف لارا را بوسید و سپس درحالی که به صورت او نزدیک میشد گفت– جلومو نگیر لارا..لطفا!
لارا به چشمان او نگریست و بغض کرد:
لارا– آخه.. میسوزه!
آرگوت دستش را بسوی شلوارش بردو درحالی که عضوش را بیرون می آورد گفت– فقط اولش میسوزه، یکم تحمل کنی دیگه هیچ دردی حس نمیشه..
اصلا هیچ رحم و دلسوزی در نگاه و صدایش نداشت و کاملا پیدا بود درد لارا را اندک و گذرا پنداشته. اگرچه واقعیت هم همین بود ولی لارا انتظار داشت آرگوت کمی مراعات روحیه‌ی او را بکند جای یک رابطه‌ی زودهنگام کمی قربان صدقه‌اش برود!
آنطوری که آرگوت رویش قرار گرفته بود نمیتوانست آن پایین را ببیند ولی چند لحظه بعد چیز کلفت داغی را مماس با زخمش حس کرد، او حتی فرصت کمی ماساژ را هم ندادو فقط باحرکتی آرام عضو کلفتش را به دورن لارا فرو برد
سوزش را تاانتهای حرکت عضو آرگوت حس کردو دلش بشدت ضعف رفت، بدنش کوفته و خسته بود و بااینکه آرگوت آرام حرکت میکرد از همان ابتدای کار بی‌طاقت شده بود.
لبش را گزید و پلک‌هایش را برهم فشرد، نمیخواست لجبازی کند ولی داشت گر‌یه‌اش می گرفت! آرگوت گونه‌ی او را نوازش کرد و درحالی که نفس بی‌تابش در گوش لارا رها میشد گفت– فقط اگه میدونستی چقدر نرم و داغی..بهم حق میدادی طاقت نیارم..
تحملش کم کم تمام میشد، بغضش را قورت دادو ملتمسانه گفت– وای دیگه بسه..آخه این چرا اینقدر بزرگه..
چندلحظه بعد آرگوت بی دلیل نگاهی بسوی دراتاق انداخت و زمزمه کرد– اینطرف نه..خواهش میکنم نیک الان نه..
آرگوت دراوج آن گرما و شهوت با ناامیدی به در خیره ماندو لارا فهمید او صدای قدمهای نیکولاس را شنیده است. به ثانیه نکشیده کسی چند مرتبه به در کوفت و سپس نیکولاس از پشت در گفت– آرگوت اینجایی؟
لارا از وحشت اینکه پدرش وارد شود و آنها را درآن حالت ببیند بدنش یخ بست! به آرگوت نگریست ولی انگار او قصد نداشت از لارا خارج شود، فقط نفس عمیقی کشید و سپس درحالی که سعی داشت صدایش چیزی را لو ندهد گفت– کاری داری؟
نیکولاس– رسید محموله‌ی جواهرات دست توء؟ هی چرا از پشت در حرف میزنی؟
نیکولاس دستگیره را پیچاندو قبل از اینکه در را بگشاید آرگوت گفت– صبر کن، نیک ده دقیقه به من وقت میدی؟ خودم میام پیشت
نیکولاس چند لحظه‌ای درسکوت ماند، لارا با خود فکر کرد شاید او رفته است ولی نگاه آرگوت که هنوز بسوی در بود نشان میداد اینطور نیست
نیکولاس‌– مگه داری چیکار میکنی؟
آنلحظه بود که پلک‌های آرگوت برهم فشرده شدو امیدهای خود را بربادرفته دید!
نیکولاس– تا پنج ثانیه‌ی دیگه خودت در رو به روم باز نکنی میام داخل، فهمیدی؟
این را گفت و ضربه‌ای به در زد! آرگوت مأیوسانه آهی کشید و عضوش را از لارا درآورد. شلوارش را مرتب کردو همانطور که از تخت پایین می آمد زیرلب گفت– لعنت!
لارا بلافاصله لباس زیرش را بالا کشید و دامنش را مرتب کرد.آنقدر از آن وضعیت دستپاچه شده بود که دیگر چیزی از دردش به یاد نمی آورد!
آرگوت در را گشود و نیکولاس بلافاصله درمقابل چشمان حیرت زده‌ی لارا گوش چپ او را گرفت!
آرگوت– آه نیک!این دیگه چه کوفتیه..
نیکولاس داخل نمی آمد و اصلا به لارا نمی نگریست واضح بود نمیخواهد او را معذب کند بااینحال برای پیچاندن گوش مرد به آن گندگی اندکی رحم نشان نمیداد!آنقدر محکم گوش او را گرفته بود که پیشانی‌اش چین خورده و سرش را خم کرده بود!
نیکولاس–اون حتی نمیتونست درست راه بره و تو به همین زودی اومدی سراغش؟ بیا بریم مثل اینکه من با تو خیلی کار دارم!
درحالی که گوش آرگوت را می پیچاند او را بدنبال خود کشید و از اتاق بیرون برد! لارا دستش را مقابل دهانش گرفت و با دستپاچگی از تخت پایین آمد، چند قدمی پیش رفت اما شرم میکرد با پدرش مواجه به همین خاطر متوقف شد.
باور نمیکرد پدرش با شوهر او اینطور رفتار کرده، لارا اصلا آرگوت را مقصر نمیدانست! او درک میکرد که پس این همه سال تشنگی اکنون کمی مهارنشدنی رفتار کند، ازطرفی هم مدام با خود تکرار میکرد نیکولاس آرگوت را بهتر میشناسد و قطعا لازم بوده او را کنترل کند. مدتی همانطور وسط اتاق ایستادو کم کم رانهایش به گزگز افتاد. تازه بخاطر آورد به جسمش فشار آمده، آهسته قدم برداشت و با افکاری آشفته روی مبلی که نزدیکی‌اش بود نشست. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که مادرش سراسیمه به آنجا آمد!
لیندا– لارا چه خبر شده؟!
لارا با نگرانی به مادرش نگریست– مگه..مگه دعوا کردن؟!
لیندا چند قدمی به او نزدیک شدو بالحنی سردرگم و متعجب گفت– پدرت گوش جناب آرگوتو گرفته بود و اونو کشید تو اتاقش! جلوی چشم این همه مستخدم! آخه چی شده؟؟
لارا پلکهایش را برهم فشردو بانامیدی برپشتی مبل رها شد:
لارا– آخه..من چی بگم..
مادرش نگران بود و مدام او را سین جیم میکرد، لارا از تمام این گرفتاری‌ها خسته شده بود! درنهایت یک ساعت بعد از جا برخاست و بسوی اتاق پدرش رفت، دلش طاقت نمی آورد که رابطه‌ی صمیمانه‌ی نیکولاس و آرگوت بخاطر او شکرآب شود. میخواست به پدرش بگوید حالش خوب است، هیچ مشکلی ندارد و نیازی نیست آرگوت بخاطر او توبیخ شود.
پشت در اتاق پدرش لحظه‌ای مردد شد، خجالت کشید و میخواست برگردد ولی درنهایت جسارتش را جمع کردو چندمرتبه آرام در زد.
نیکولاس– بفرمایید
دررا گشود و درحالی که سعی داشت به صورت پدرش نگاه نکند وارد شد، چند قدمی پیش رفت و با خجالت زدگی گفت– بابا من..میخواستم بگم که اگه ممکنه..
زیرچشمی اطرافش را می پایید و وقتی متوجه شد آرگوت آنجا نیست سکوت کرد. نیکولاس لبخند زدو بالحنی اطمینان بخش گفت– فرستادمش دنبال یه کاری، تا نیم ساعت دیگه برمیگرده
نگاهی به سرتاپای لارا انداخت و پرسید– تو حالت خوبه عزیزم؟
درحالی که صورتش گلگون شده بود با دستپاچگی گفت– اوه بله! من خوبم!..اصلا هیچ مشکلی نیست!..
سرش را پایین گرفت و دوباره سکوت کرد.
نیکولاس– با من کار داشتی که اومدی اینجا؟
نواری از گیسوانش را پشت گوش انداخت، سعی کرد رک باشد و سپس با لحنی ملتمسانه گفت– بابا لطفاً اجازه بدید منو جناب آرگوت بریم خونه‌ی خودمون
برخلاف تصورش نیکولاس هیچ مخالفتی نکردو درحالی که سرش را به نشانه‌ی تایید تکان میداد گفت– چراکه نه! آرگوت که برگشت بهش میگم کم کم آماده‌ی رفتن بشین
لارا لحظه‌ای با تعجب به او نگریست زیرلب گفت– واقعا؟..
نیکولاس قلمی را که در دست داشت روی میز گذاشت و بالحنی پرمحبت رو به او گفت– لارا از دست آرگوت ناراحت نشو، اون فقط یکم..
لارا بلافاصله میان حرف او دوید و با هول و ولا گفت– اصلا ناراحت نیستم، جدی میگم!..من..من ایشونو میشناسم، میدونم هیچ وقت بهم صدمه نمیزنه..
بازهم خجالت کشید و سپس فوراً برای خروج بسمت در برگشت!

✦ ✦ ✦

سرش را از پنجره‌ی کالسکه داخل آوردو روبه آرگوت پرسید– حالا واقعا این برای شما مهم بود؟
آرگوت نگاه سرزنشگرانه‌ای به او انداخت و گفت– لارا آخه جهیزیه‌ی تو به چه درد من میخوره
اوایل مغرب بود که پس از خداحافظی سوار کالسکه شدند تا بسوی منزل خود بروند. آنچه لارا را متعجب کرد کاروان طویلی بود که لردنیکولاس بعنوان جهیزیه پشت‌سر آنان به راه انداخت این درصورتی بود که نه آرگوت احتیاجی به جواهرات و ثروت لارا داشت و نه عمارتش به اساسیه‌ی جدید!
آرگوت– اینا بخاطر تشریفاته. به هرحال تو دختر یه لردی و مردم دراینباره حساسیت نشون میدن
چند لحظه‌ای به صورت آرام آرگوت نگریست و سپس رویش را بسوی پنجره چرخاند. آرگوت هیچ حرفی درباره‌ی اینکه نیکولاس بخاطر اتفاق آنروز به او چه گفته نمی زد بااین حال کمی از لارا گوشه می گرفت و تا مجبور نمیشد با او حرف نمیزد. لارا نمیدانست دلیل این رفتار او چیست، منصفانه نبود اگر از دست لارا دلخور میشد چون او در این ماجرا تقصیری نداشت. شاید هم نیکولاس به او هشدار داده بود که به این زودی‌ها به لارا نزدیک نشود!
ساعتی از شب گذشته بود که به سابجیک رسیدند، کالسکه و کاروان در ورودی عمارت آرگوت ایستادند و مستخدمین برای استقبال از آنها ردیف شدند.
عمارت آرگوت محوطه‌ی حیاط بزرگ و باغ زیبایی داشت که به جنگلی وسیع منتهی میشد و بطرزی آرامش بخش از شلوغی‌های شهر دور بود.
بااینکه ساختمان عمارت باشکوه بود و دست کمی از یک قصر نداشت شمار مستخدمین و کارکنان درمجموع به بیست تن می رسید و به همین خاطر آنجا برخلاف قصر لردنیکولاس همیشه محیط آرام و خلوتی داشت.
معماری عمارت کمی عجیب بود، نمای بیرونی و حتی دیوارها و کف درون عمارت همه از سنگهای مرمر سیاه پوشیده شده بود و سلیقه‌ی تاریک آرگوت که همیشه در طرز لباس پوشیدنش غالب بود به نوعی روی معماری خانه‌اش هم تاثیر خود را نشان میداد.
لارا گوشه‌ی دامنش را گرفته بود و سعی داشت بااحتیاط از کالسکه پایین بیاید که دو دست آرگوت برپهلوی او نشست و او را به سبکی پیاده کرد. گرچه دلش از این توجه او غنج زد ولی این را در ظاهرش نشان نداد، همانطور که درکنار او از پله‌های عمارت بالا می رفت پرسید– شما ناراحت نشدین که اومدیم اینجا؟
آرگوت درحالی که نگاهش به قدم‌هایش بود گفت– از چی ناراحت بشم؟
لارا– اخه دیگه نزدیک بابا نیستین
آرگوت نیم نگاهی به لارا انداخت و لبخند زد:
آرگوت– لارا برای یه خوناشام طی کردن مسیر سابجیک تا رایولا پنج دقیقه هم طول نمیکشه. مسافت منو از نیکولاس دور نمیکنه
پاسخ آرگوت باعث شد لارا هم لبخند بزند، گاهی بطرز خنده‌داری فکر میکرد هووی پدرش است!
وارد عمارت که شد چنددقیقه‌ای ایستادو با اشتیاق به اطرافش نگریست، او دیگر بانوی این عمارت شده بود. بانوی عمارتی که سرتاسر عطرو بوی آرگوت را داشت..
چندقدم سریع برداشت و به آرگوت که کمی جلو افتاده بود رسید، با ذوق دست او را گرفت و پرسید– کدومش اتاق ما میشه؟
آرگوت دست او را کمی فشردو گفت– هرکدوم که تو بخوای
باره دیگر دلش غنج زدو خودش را به بازوی آرگوت چسپاند.
لارا– حالا کجا میریم؟
آرگوت– من میخوام برم حمام. تو دیگه خسته‌ای، برو استراحت کن
لارا قبلا خیلی از اوقات به این عمارت آمده بود و میدانست آرگوت اکثر اوقاتش را دراتاق بزرگی که دیوارهای یک سویش پوشیده از قفسه‌های کتاب است می گذراند. دلش نمیخواست آرگوت بخاطر او خلوتگاه دنج خود را تغییر دهد به همین خاطر تصمیم گرفت همانجا اتاق مشترکشان باشد.
آرگوت بسوی حمام رفت و لارا روی مبلی که نزدیک شومینه بود نشست. بااینکه مشعل‌های زیادی آنجا روشن بود ولی نمای تاریک سنگ‌های سیاه دیوار کاملا برفضا چیرگی داشتند و اجازه نمیدادند اتاق آنقدرها روشن شود. لارا روی پشتی مبل تکیه زدو به شعله‌های درون شومینه خیره ماند. امشب اولین شب او در منزل جدیدش بود، در کنار شوهرش!
نمیخواست به همین زودی بخوابد، دلش میخواست ساعاتی را در آغوش آرگوت بماند و درباره‌ی چیزهای معمولی با او صحبت کند ولی نمیدانست رفتن درآغوش آرگوت چه نتیجه‌ای خواهد داشت آنهم باتوجه به اینکه او امروز یک رابطه‌ی به ثمر نرسیده را پشت سر گذاشته بود!
آرگوت– گرسنه‌ت نیست؟
لارا سرش را بسمت چپ چرخاند، آرگوت با بالاتنه‌ی لخت درحالی که موهایش را با حوله‌ای خشک میکرد آهسته بسوی او قدم برمیداشت. لارا سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– حتی خوابمم نمیاد. میخوام تا صب باشما حرف بزنم!
او کمی آنسوتر روی کناپه‌ای بزرگ که یک قدم با شومینه فاصله داشت و رویش پوستین خز سفیدرنگی انداخته بودند نشست. گیسوانش را کمی بسوی شعله‌های شومینه مایل کردو سپس گفت– از بچگی پرحرف بودی
بارها به لارا گفته بود که پرحرف است و او دیگر از شنیدن چنین چیزی ناراحت نمیشد. لبخند زدو پس ازثانیه‌ای مکث با تردید پرسید– شما از دست من دلخورین؟
آرگوت نیم نگاهی به او انداخت و گفت– برای چی؟
لارا سرش را پایین گرفت و همانطور که با انگشتر دوست داشتنی‌اش ور می رفت گفت– برای اتفاقی که امروز افتاد..
به آرگوت نمی نگریست اما لحظه‌ای بعد صدای مهربان و مخملین او درفضای گرم اتاق طنین انداخت– تقصیر خودم بود، چرا از تو دلخور بشم؟
لارا چیزی نگفت و فقط به انگشترش خیره ماند:
آرگوت– رفتارم عجولانه بود، داشتم اذیتت میکردم. لارا من نمیخوام وقتی باهم تنهاییم احساس ناامنی کنی
لحن پراطمینان و خوش آهنگ آرگوت قلبش را به نوسان انداخت بود، به صورت روشن جذابش نگریست و گفت– من فقط وقتی کنار شما نیستم احساس ناامنی میکنم…یادتونه؟ قبلا بهتون گفته بودم اگه دردم بیارین ناراحت نمیشم
آرگوت– هنوز درد میکنه؟
لارا به او نگریست و آرگوت بلافاصله گفت– بد برداشت نکن، منظوری ندارم. ولی اگه بدنت درد داره بگم برات آرام‌بخش بیارن
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه‌، دیگه دردی حس نمیکنم. شما برای..
آرگوت– مجبور نیستی با من رسمی حرف بزنی
لارا– ولی دوست دارم اینجوری باشم
آرگوت– چرا؟
لارا چند لحظه‌ای درسکوت او را تماشا کرد، روشنی شعله‌های آتش برعضلات تراشیده‌ی بدنش می‌ رقصیدند، آبشار مواج سیاه گیسوانش از یک سو روان بود و چشمان نافذ کشیده‌اش از زیرآن مژگان بلندبرگشته به لارا می نگریستند
زیبایی، شکوه، غرور، قدرت، اقتدار، عشق، گرما، اعتماد، لذت.. آرگوت برای او تداعی‌گر هزاران معنا بود و لارا با هربار دیدنش انگار دوباره متولد میشد!
لارا– چون میخوام همیشه یادم بمونه که باید به شما احترام بذارم
این را گفت و از لبخندی که برلب آرگوت نشست خجالت کشید. اهمیتی نمیداد روزی برسد که دیگران او را بخاطر رسمی خطاب کردن شوهرش شماتت کنند، ولی لارا میخواست تا آخر عمرش این هیولای قدرتمند مرموز را پادشاه خود بداند.
از جایش برخاست، میز شیشه‌ای مقابلش را دور زد و کنار آرگوت نشست. دیگر طاقت دور شدن از آغوش قوی و مردانه‌ی او را نداشت، بدون اینکه به صورتش نگاه کند دستانش را دورکمر او حلقه کردو سرش را برسینه‌ی برهنه‌ی او گذاشت. بدنش گرم و آرامش بخش بود. آرگوت بازویش را دور شانه‌ی لارا انداخت او را با صمیمیت به خود فشرد، نه حرفی میزد و نه حرکتی میکرد که لارا مضطرب شود بااینحال او از همان ابتدای کار چیزی را از کنج سینه‌ی آرگوت می شنید. قلبش هرچندثانیه یکبار می تپید و لارا فهمیده بود این عادی نیست. بدون اینکه از آغوش آرگوت دربیاید سرش را کمی بالا اوردو گفت– قلبتون از کی اینجوریه؟
آرگوت زمزمه کرد– چیزی نیست، بهش توجه نکن
لارا– بخاطر امروزه؟ چون نیمه کاره موند؟
آرگوت بوسه‌ی آرامی بر گیسوان او زدو گفت– مهم نیست لارا، خودش برطرف میشه
داشت باخودش کلنجار میرفت، زخمش خیلی بهتر شده بود ولی هنوز می ترسید درجای اصلی کار آن سوزش را حس کند.از طرفی شوهرش به بدن او نیاز داشتو نمیتوانست نسبت به این موضوع بی‌تفاوت باشد. آرگوتِ او آرامش میخواست، دلش نمی‌آمد قلب بی‌تاب او را اینطور به حال خود رها کند
تردید‌هایش را کنار گذاشت و گفت– دیگه درد نمیکنه
آرگوت موهای او را نوازش کردو گفت– وسوسه‌م نکن، نمیخوام دوباره آزارت بدم
به محض مطرح کردن این پیشنهاد درواقع خودش ترسید ولی این یک روال عادی بود. دردش بلاخره التیام می یافت و او نباید برای مواجه شدن با مسائل عادی زنانه وحشت میکرد. کمی از سینه‌ی آرگوت فاصله گرفت تا بتواند با او رو در رو شود:
لارا– اشکالی نداره، من واقعا الان خوبم
آرگوت به چشمان او می نگریست و نگاهش رفته رفته تغییر میکرد، درحالی که دودلی در لحنش هویدا بود پرسید– ..مطمئنی؟..
این را گفت و منتظر پاسخ لارا نماند، نفس گرمی به صورت لارا خود و لبهای داغ آرگوت بین لبهایش لغزید. دستش را بر صورت آرگوت گذاشت و سعی کرد جای نگران شدن، نرمی و خیسی دهان او را حس کرد. این همان لبی بود که لارا همیشه رویای مکیدنش را داشت و اکنون با هربار حس کردن لبهای گوشتی نرم آرگوت دردهانش، دلش از شوق ضعف میرفت!
چندلحظه بعد آرگوت او را آرام هل داد تا روی کاناپه دراز بکشد، خودش را روی جسم لارا کشید و او را دربر گرفت، اصلا عجولانه رفتار نمیکرد و کاملا حواسش به او بود که تحت فشار قرار نگیرد، لب خیسش را از دهان لارا پس کشید و سپس به گریبانش فرو رفت، درحالی که گردن لارا را بوسه باران میکرد دستش را به یقه‌ی او رساند و آن را از روی برجستگی سینه‌اش پایین کشید.
به همین زودی نفس‌های خوش‌آهنگش بی‌تاب شده بود و تپش قلبش سریعتر! لارا نگاهی به حرکت لبهای او بر پوست سینه‌ی خود انداخت، آنطوری که او از خود بی خود شده بود بیشتر لارا را مضطرب کرد! حتماً بازهم مثل دفعه‌ی اول از خود بی‌خود میشد، موهای او را میکشید و آن چیز بزرگ را تا انتها در او فرو میبرد! پلکهایش را برهم فشردو خودش را جمع و جور کرد‌، اینبار امکان نداشت جلوی او را بگیرد. نه بهانه‌گیری میکرد، نه بغض میکرد و نه هیچ چیز دیگر. ترسیده بود ولی میخواست به هرقیمتی باعث آرامش آرگوت شود. میخواست برای شوهرش یک زن واقعی باشد..
« چه عروس خوشبویی »
نجوایی گرم و مردانه در خلوته اتاق چرخید و باعث شد آرگوت او را رها کند. از روی لارا کنار رفت و هردو درحالی که به سمت صدا می نگریستند سرجای خود نشستند. لارا کسی را نمیدید ولی آرگوت بلافاصله اخم‌هایش درهم رفت! درحالی که هنوز نفس‌هایش از شهوت منقطع بود و لحظه به لحظه خشمگین‌تر میشد درست پیش چشمان لارا میز سنگین مقابل کاناپه را با یک دست بلند کردو چنان باقدرت به آنسوی اتاق پرت کرد که میز به مانعی سیاه خورد و هزاران تکه شد! فوران خشم او و قدرتی که لارا تابحال به چشم ندیده بود باعث شد سرجایش منجمد شود!
« یواش‌تر.. عروستو ترسوندی! »
علیرغم اینکه آرگوت از خشم بخود می لرزید، صاحب صدا اندکی تحت تاثیر قرار نگرفته بود و حتی بنظر می رسید تمام این جریانات برایش مفرح است!
لارا درحالی که قلبش به انتهای گلویش چسپیده بود و نفسش بسختی درمی امد به سایه‌ی آنسوی اتاق نگریست..
مردی سیاه‌پوش که شنل بلندش بر زمین کشیده میشد، باتمأنینه از آنسوی اتاق پیش می آمد. مثل اینکه بر هوا سوار باشد، هیچ بنظر نمیرسید با پاهایش قدم بردارد. روان و سبک بسوی آنها می آمد و کمی بعد لارا توانست صورتش را ببیند، بلند قامت و ورزیده بود، صورت رنگ پریده‌ی جذابش شباهت زیادی به آرگوت داشت و گیسوانش به سیاهی شب، لَخت و براق بر شانه‌اش ریخته بودند
آرگوت– اینجا چه غلطی میکنی؟
مرد درحالی که لبخند کجی برچهره‌ی جذابش داشت بی توجه به لحن تند آرگوت، روی مبلی درست مقابل آن دو نشست و پاهایش را روی هم انداخت:
– اینجوری از برادر بزرگترت استقبال میکنی؟
آرگوت پوزخندی عصبی تحویل او دادو گفت– سِدریک میدونی که بنفع هیچکدوممون نیست کنترلمو از دست بدم! مسخره بازی رو بذار کنار و بگو چه مرگته که اومدی اینجا
سدریک باحالتی تعارف‌گونه دستش را تکان دادو گفت– همش بخاطر اینه که من مثل تو بی‌معرفت نیستم، اومدم ازدواجتو تبریک بگم دانریک!
سپس اشاره‌ای معنادار به سرو وضع آندو کردو درحالی که پوزخند به لب داشت گفت– هرچند که زمان نامناسبی اومدم..
نگاه کنجکاو و مرموزی به لارا انداخت و گفت– من یبار با یه آدمی زاد خوابیدم ولی اون خیلی زود کمرش شکستو زد تو ذوقم.. این یکی چطوره؟ گرچه خیلی ظریف بنظر میرسه..
آرگوت نگاه چپی به او انداخت و گفت– اینقدر مزخرف نگو سدریک، چرا گورتو گم نمیکنی؟
سدریک باحالتی بیمارگونه به لارا خیره شده بود، لبخند از لبش کنار نمی رفت و با نگاهش وجب به وجب بدن لارا را زیرنظر داشت:
سدریک– باورم نمیشه برادرم با غذاش ازدواج کرده.. ولی تو همیشه دیوانه بودی!
ناگهان مثل سایه‌ای سیاه ظرف کسری از ثانیه از جایش محو شد و لحظه‌ای بعد درکنار لارا نشسته بود! لارا از حرکت ناگهانی او ترسید و ناخوداگاه خود را عقب کشید، بااینحال سدریک بی تفاوت و سرخوش دوباره پاهایش را روی هم انداخت و گفت– میتونم اسم شمارو بپرسم بانوی شیرین؟
لارا دستپاچه و مضطرب نگاهی به آرگوت انداخت و سپس سعی کرد خودش را جمع و جور کند، این اولین بار بود که با یکی از اعضای خانواده‌ی آرگوت مواجه میشد و نباید بیش از این احمق بنظر می رسید!
لارا– من.. لارا هستم.. از دیدن شما خوشبختم..
سدریک با اشتیاق به او نگریست و قهقهه‌ی بلندی سرداد! صدایش هم درست مثل صدای آرگوت بسیار خوش‌آهنگ و گوش‌نواز بود، موهای یکدست و لختش را با تکانی دلفریب کنار زدو گفت– اون واقعا شیرین و سرگرم کننده‌ست دانریک..
آرگوت از جا برخاست و همانطور که بسوی کمدی در آنسوی اتاق می رفت با بدخلقی گفت– برای یه عوضی مثل تو همه چیز سرگرمیه
لارا با نگاه مضطربش آرگوت را تعقیب میکرد که درحال پوشیدن کتی بود، سدریک نواری از گیسوان طلایی لارا را لمس کرد و گفت– بانو لارا، از برادرشوهرت پذیرایی نمیکنی؟
از آن فاصله‌ی نزدیک عطر خوش سدریک به مشام لارا می رسید، بدنش جذاب و ورزیده بود و به همین زودی آنقدر صمیمی شده بود که گویی سالهاست او را میشناسد!
چشمکی به لارا زدو گفت– من دیدم چنددقیقه پیش اون برادر ازخودراضیم چطور افتاده بود روی تو، اون احمق اهمیتی نداد که زنش ترسیده نه؟
آرگوت– هی خفه شو!
سدریک چشمانش را درقاب چرخاندو رو به آرگوت گفت– مجبور نبودی این همه سال آب کمرتو جمع کنی که حالا تلافیشو سر این دختر دربیاری!
آرگوت زهرخندی زدو گفت– دنیا به کجا رسیده که یکی مثل تو ادعا میکنه دلسوز دختراست!
سدریک ابرویی بالا انداخت و مغرورانه گفت– من ادعایی ندارم! برعکسه تو برادر، من معتقدم انسانها غذای ما هستن و لزومی نداره باهاشون پیمان ازدواج ببندیم!
سپس رو کرد به لارا و گفت– اون خیلی نجیب بنظر میرسه نه؟ بگو ببینم زن داداش، دوست داری درباره‌ی گذشته‌ش بدونی؟
آرگوت روی مبلی که چند دقیقه پیش سدریک بر آن نشسته بود نشست و رو به برادرش گفت– برای همین اومدی؟ که تو زندگی من فضولی کنی؟
سدریک سرش را کج کردو بالحنی که تعارفی تصنعی درخود داشت گفت– اینقدر ناسپاس نباش برادر! نکنه از گذشته‌ت میترسی؟ شایدم همه چیزو از همسرت پنهون کردی!
آرگوت پاهایش را روی هم انداخت و درسکوت و باآرامشی نسبی به سدریک خیره ماند. لارا نمیدانست چه بگوید، نمیدانست چکار کند و حتی نمیدانست اکنون ظاهرش چقدر وحشت زده و افتضاح است! سدریک باره دیگر رو به او کردو با خوشرویی گفت– خبر داری که دانریک قبلا نامزد داشت؟ یه نامزد خیلی زیبا!
لارا آب دهانش را قورت دادو از آنجایی که می‌ترسید صدایش درحین حرف زدن بلرزد فقط سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد.
سدریک– و اون از دانریک خواست که…
لارا– بله میدونم..
میخواست به سدریک نشان دهد که شوهرش را تمام و کمال میشناسد و او نخواهد توانست بااین دلایل بین آنها شکافی ایجاد کند!
سدریک نگاه مشتاقانه‌اش را بین او و آرگوت چرخاندو گفت– اوه الان واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم! دانریک زنت داره سعی میکنه درمقابل من شجاع باشه درحالی که زیرتو بدجوری ترسیده بود!
آرگوت چشمانش را باکلافگی در قاب چرخاند و لارا طوری معذب شد که سرش را پایین گرفت!
سدریک– دیگه چی درباره‌ی دانریک میدونی؟
لارا زمزمه کرد– همه چیز..
به صورت مرموز و جذاب سدریک نگریست، نفس عمیقی کشیدو سپس درحالی که با اضطرابش دست و پنجه نرم میکرد گفت– میدونم اون جز شما پدرومادر و یه خواهر داره، شما طردش کردید و.. اون قبلا آدمای خیلی زیادی رو کشته. میدونم نامزدش ازش چی خواست.. اینم میدونم که تو ۲۰ سالگی..
سدریک خندید و به نجوا گفت– ۲۰ سالگی! تو ۲۰ سالگی دخترا از دستش فرار می کردن! بهت تبریک میگم لارا، تو با عیاش‌ترین موجود دنیا ازدواج کردی. میدونی اون از چی خیلی لذت میبره؟
آرگوت اخم تندی حواله‌ی او کردو گفت– سدریک!
سدریک اخطار او را نادیده گرفت و اتفاقا با اشتیاق بیشتری رو به لارا گفت– اون عاشق اینکه درحال سکس خون شکارشو بنوشه، اینجوری به اوج میرسه! یادمه میرفت سراغ دخترا و زنای جوون، بعد درحالی که دندوناشو تو شاهرگشون فرو کرده بود اونارو می گائـ*د…
پوزخند زدو درحالی که نگاه موزیانه‌ای به آرگوت می انداخت گفت– زنا مث سگ زیرش جون می کندن! رو همین حسابه که عزیزم، کاملا ترستو درک میکنم..
حس میکرد خون در رگهایش از جریان ایستاده! مو به تنش راست شده بود و از طرفی بخاطر لحن بی‌پرده‌ی سدریک چنان معذب شده بود که نمیتوانست سرش را بلند کند.
آرگوت– تموم شد؟
سدریک بالحن آزاردهنده‌ای گفت– به همین زودی برادر؟ میخواستم خاطره‌ی چندتا از شکارهای مشترکمون رو براش تعریف کنم!
آرگوت نسبت به لحن تهدیدآمیز او بی‌تفاوت بود، کمی روی مبل جا به جا شدو درحالی که خیره خیره به سدریک می نگریست گفت– هرچی میخوای بگو
سدریک بسوی لارا چرخید و میخواست بازویش را دور شانه‌ی او بیندازد که آرگوت با جدیت گفت– بدون اینکه لمسش کنی هرچی میخوای بگو!
سدریک بازویش را نیمه‌راه عقب کشید. همچنان پوزخند میزد و حتی اندکی از تندخویی آرگوت شرم نمیکرد!
سدریک– حالا تو واقعا به این انسان علاقه مندی؟ اونم وقتی به هرحال قراره غذای تو باشه؟
آنلحظه آرگوت طوری به سدریک نگریست که گویی با یک ناقص‌العقل طرف است و سپس بالحنی سرزنشگرانه گفت–ملعون بی ارزش! برعکسه تو من مدتهاست که کنترل امیالم بدست خودمه، قرار نیست هیچ وقت همسرمو بکشم
حرف او باعث شد و سدریک پررنگ‌تر از قبل لبخند بزند:
سدریک– اینا همش از اثرات معاشرت با اون لردِ مردم‌داره نه؟ اسمش چی بود؟ نیکولاس؟..
اصلا نفهمید چه شد، یک آن به خودش آمدو دید آرگوت برافروخته و خشمگین به گلوی سدریک چنگ انداخته! درست پیش چشمان لارا، درچند وجبی او!
صورتش از خشم چین خورده بود و آرواره‌های تیزش به حالتی هشداردهنده بیرون خزیدند، صدایی رعب‌آور همچون فس فس مار از سینه‌اش منتشر میشدو درفضای ساکن اتاق می چرخید
درکسری از ثانیه آنقدر تغییر کرده بود که لارا اصلا دیگر او را نمی‌شناخت!
نگاه زهراگینش به چشمان سدریک بود و چنان گلوی او را میفشرد که گویی میخواست استخوان گردن او را بشکند!
درحالی که صورتش فقط چند سانتی متر با صورت سدریک فاصله داشت باصدایی که از خشم می‌لرزید گفت– دیگه هیچ وقت..اسم اونو نیار.!.
نیمرخ دوبرادر درست پیش چشمان وحشت‌زده‌ی لارا بود و میدید سدریک بااینکه از فشار دست آرگوت به تنگ آمده هنوز همان پوزخند آزاردهنده را برلب دارد
سدریک– ..نیکو..
آرگوت او را از گردن بلند کردو با قدرت به بسوی دیوار سنگی اتاق انداخت! از برخورد شدید جسم سدریک لحظه‌ای کف اتاق لرزید و بخشی از سنگ‌کاری های دیوار همراهش بر زمین ریخت!
صدای مهیب این برخورد مثل سیلی به روح لارا خورد و جسم و جانش را از رمق انداخت! زانوهایش چنان سست شده بودند که حتی نمی توانست برخیزد، درحالی که نفسش به سختی از سینه در می آمد به آرگوت نگریست ولی آنجا نبود، به سرعت یک شبح از کنار او گذشته و اکنون یکبار دیگر به یقه‌ی سدریک چنگ انداخته بود:
آرگوت– تو جنگ میخوای؟
سدریک را به حالتی تهدید آمیز به دیوار پشت سرش کوبیدو گفت– آره سدریک تو جنگ میخوای؟
سدریک با حالتی کلافه دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آوردو غرغرکنان گفت– خیله خب.. خیـله خب! چرا شلوغش میکنی؟ من فقط اومده بودم یه سری بهت بزنم..
آرگوت یقه‌ی او را رها کردو درحالی که انگشت اشاره‌اش را باحالتی تهدید آمیز بسوی سدریک گرفته بود گفت–خودت میدونی سابجیک و رایولا محدوده‌ی شکار من هستن، اگه یه مرتبه‌ی دیگه تو یا هرکس دیگه‌ای رو این حوالی ببینم مثل حالا با ملایمت رفتار نمیکنم فهمیدی؟
سدریک درحالی که یقه‌ی لباس خود را مرتب میکرد گفت– مثل همیشه یاغی و بی‌نزاکت! باشه برادرکوچیکه، لازم نیست قوانینو به من یادآوری کنی
محدوده‌ی شکار! مثل اینکه مردم برای آنها حکم حیوانات جنگل را داشتند، طوری که برای خود محدوده‌ی شکار مشخص کرده بودند!
سدریک– شب خوبی داشته باشی لارای زیبا!
چشمکی به لارا زدو سپس در کثری از ثانیه ناپدید شد! پس از رفتن سدریک سکوت سنگینی برفضا حاکم شد و تنها چیزی که به گوش می رسید صدای نفس‌های منقطع لارا بود. نگاهش میخکوب حرکات آرگوت که آهسته بسوی پنجره می رفت بود و کلامی نمیتوانست حرف بزند.
دقایقی گذشت‌، آرگوت دست به کمر درمقابل پنجره ایستاده بود و بیرون را می نگریست. آرام بود ولی هنوز لارا را می ترساند، همه چیز ناگهان برایش رنگی متفاوت گرفته بود!
آرگوت– خودت گفتی دیگه درد نداری
لحنش دوباره آرام شده بود و نجوای مخملینش در فضای اتاق سوار می شد. از کنار پنجره گذشت و همانطور که آهسته بسوی لارا می آمد گفت– من نمیخواستم اذیتت کنم، تو اصرار کردی که حالت خوبه
پیش آمدو روی مبلی درمقابل لارا نشست. دستی بر گیسوان مواج سیاه خود کشید و ادامه داد– حق با اون بود؟
به پشتی مبل تکیه زده بود و به لارا می نگریست:
آرگوت– تو واقعا ترسیده بودی؟
منتظر پاسخ لارا بود و درعین آرامش، کمی دلخور بنظر می رسید. لارا دستانش را درچین دامنش پنهان کرد چراکه نمیتوانست لرزش انگشتانش را کنترل کند، آب دهانش را قورت دادو من من کنان گفت– فقط یکم.. فکر نمیکردم بترسم ولی.. یهویی شد..
آرگوت کمی سرش را کج کردو بالحنی که کمی سرزنشگرانه بود گفت– قرار نیست اتفاق امروز عصر دوباره تکرار بشه. هرلحظه‌ای که ترسیده بودی باید میگفتی من که نمیخواستم بهت تجاوز کنم! متوجه نشده بودم..حواسم بهت نبود ولی تو نباید مدام همه چیزو از من مخفی کنی..
لارا چیزی نگفت، فقط سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو سپس نگاهش را پایین گرفت. هنوز قلبش به گلویش چسپیده بود و احساس افتضاحی نسبت به همه چیز داشت
آرگوت– لارا یه لطفی بکن و از این به بعد از هرچی که ترسیدی بهم بگو
سکوت لارا طولانی شدو به همین خاطر آرگوت از جایش برخاست، باتمأنینه به او نزدیک شد و کنارش نشست. نه او را در آغوش گرفت و نه خودش را به او چسپاند، لارا به او نگاه نمیکردو فقط چند لحظه بعد دست آرگوت به روی دامنش پیش آمدو دستان درهم مشت شده‌ی لارا را لمس کرد. او گرم بود و لارا منجمد!
آرگوت– نمیخوای با من حرف بزنی؟
لارا باصدایی خفه زمزمه کرد– من فقط..خوابم میاد..
جداً پلکهایش از بی‌حالی و ضعف سنگین شده بود و حتی حالت تهوع داشت. از جایش که برخاست سرش گیج رفت اما خودش را کنترل کردو بسوی تخت بزرگی که آنسوی اتاق بود رفت. متوجه بود که آرگوت پشت سرش می آید، اما اهمیتی نداد. به لب تخت که رسید او گفت– لباستو عوض نمیکنی؟
لارا میخواست بگوید همینطور راحت است ولی آرگوت پیش از اینکه او دهانش را بگشاید دست بر بند های پشت لباس او برد و همانطور که بازشان میکرد گفت– هنوز وسایلتو جابه جا نکردن، ولی چنددست از لباسای قدیمیت اینجا هست. تو همیشه پیش من میخوابیدی
آرگوت تمام بندهای پشت لباس او را باز کرد و سپس یقه‌‌اش را با ملایمت از روی سرشانه‌هایش پایین کشید، بوسه‌ی نرم و آرامی بر کتف لارا زد که باعث شد مو به تنش راست شود و لحظه‌ای نفسش درسینه گیر کند! آرگوت از اینکه او اینطور بخاطر یک بوسه واکنش نشان داده بود کمی متعجب شد و گفت– تو چته لارا؟
بازوان عضلانی آرگوت دور او حلقه‌ شدند و پشتش با سینه‌ی ستبر او مماس ماند، آرگوت کمی او را به خود فشردو گفت– چیزایی که امشب دیدی..
اهمیتی به بغضش ندادو با صدایی خفه گفت– من همیشه شمارو.. آروم و مهربون دیده بودم.. شما..شما دیوارو شکستین!.. نمیدونستم وقتی عصبی میشین اینقدر وحشتناکین..
آرگوت چند لحظه‌ای در سکوت باقی ماندو بعد بازوانش را از دور او شل کرد، سپس درحالی که سمت دیگر لباس را به آرامی از سرشانه‌ی لارا پایین می کشید گفت– کسی که تو قبلا دیده بودی، آرگوت بود. قبل از اینکه ازدواج کنیم من بارها و بارها بهت گفته بودم دانریک پشت آرگوت پنهان شده. بهت گفته بودم تو نمیدونی داری با چی مواجه میشی
همانطور که با لحنی آرام برای لارا توضیح میداد لباس را از تن او پایین کشید، گره پشت موهای او را باز کردو قبل از اینکه سراغ لباس خواب برود لارا بر روی تخت خزید.
بر روی خودش پتو کشید و درتاریک و روشن اتاق به آرگوت که کنار تخت ایستاده بود نگریست.
آرگوت– بعضی وقتا آرگوت نمیتونه دانریک رو کنترل کنه. این چیزیه که تو امشب دیدی
لباس لارا را مرتب کردو همانطور که آن را گوشه‌ی تخت میگذاشت گفت– میخوای ببرمت پیش نیکولاس و لیندا؟ امشب به اندازه‌ی کافی ترسیدی
لارا زمزمه کرد– نه..
آرگوت چند ثانیه‌ای به او که تا گردن زیر پتو فرو رفته بود نگریست و سپس گفت– پس سعی کن بخوابی. فردا باهم حرف میزنیم. یچیزایی هست که حتماً باید بدونی
این را گفت و سپس آهسته از تخت دور شد، لارا از دور می دید که آنسوی اتاق کتابی برداشت و سرجای خود روی کاناپه‌ی مخصوصش کنار شومینه نشست.
قسمتی از سنگ‌کاری اتاق فرو ریخته بود، میز بزرگی یک سوی دیگر شکسته بود و پس از پشت سر گذاشتن این همه التهاب لارا باورش نمیشد او در آرامش نشسته و کتاب میخواند!
لارا پانزده سال به عنوان تک فرزند یک لرد در پَر و قو بزرگ شده بود، بی هیچ خشونتی، بی هیچ خاطره‌ی وهم‌آوری. با وجود پدری دلسوز، مادری مهربان و پدرخوانده‌ای که مدام او را لوس میکرد. اما اکنون هرانچه که در این ماه‌های اخیر رخ میداد به نوعی برای او یک ضربه بود. با یک دنیا عشق و خیال پردازی به منزل جدیدش آمده بود و اکنون بجای اینکه در آغوش شوهرش باشد تصویر زنان و دخترانی که درحین تجاوز خون از شاهرگشان مکیده میشد از پیش چشمانش کنار نمی رفت!
بدنش حتی زیر پتو سرد بود و تپش بی‌امان قلبش نمی گذاشت آرام بگیرد.
از دور به آرگوت می نگریست که زیبا و باوقار، در آرامشی وصف ناشدنی مقابل شعله‌های گرم شومینه مطالعه میکرد. و آنوقت دانریک چقدر دیگر میتوانست با آرگوت متفاوت باشد؟ از خود می پرسید عاشق چه کسی بوده و با چه کسی ازدواج کرده؟ آرگوت یا دانریک؟ گرچه که فرقی هم نداشت، پیش از ازدواج همه به او هشدار داده بودند. آرگوت، نیکولاس، ماروین و حتی خوده دانریک!
او بارها سعی کرده بود حقیقت را به لارا نشان دهد!
آنقدر آشفته و حیران بود که کم کم سردرد شدیدی به سراغش آمد.
نه می توانست بخوابد و نه آرام می گرفت،
سرآخر درحالی که نگاهش به آرگوت بود زیرلب زمزمه کرد– جناب آرگوت..
آنقدر آرام این را گفت که حتی خودش هم به سختی شنید با این حال آرگوت متوجه شد، سرش را از کتاب بلند کردو به لارا نگریست.
لارا باره دیگر زمزمه کرد– لطفاً حواسمو پرت کنید..
آرگوت کتاب را کنار گذاشت و آرام از جا برخاست، سپس درحالی که دوباره بسوی تخت قدم برمیداشت پرسید– هرجوری که میخوام؟
قامت بلند و بدن ورزیده‌ی آرگوت را از نظر گذراند و به نجوا گفت– ..بله..
کتش را چند قدم مانده به تخت از تن درآورد و سپس درحالی که نگاهش به چشمان لارا بود شلوارش را هم کند. اینبار دیگر نه وحشت کرد نه خودش را پس کشید، برعکس به وجب به وجب بدن آرگوت دقیق شد. حتی خوده او هم برای لحظاتی همانطور پیش چشمان لارا ایستاد تا او خوب تماشایش کند
صورت روشن و چشمان پرجذبه‌اش، عضلات بازو و شکمش، تراشیدگی کمر و ران‌های درشتش و آن آلت قطورِ بزرگش
باخودش میگفت اگر حرفهای سدریک به واقعیت بدل شود، مُردن زیر چنین شاهکاری چندان هم نباید وحشتناک باشد!
درحالی که در حرکاتش آرامش و تمأنینه‌ی خاصی داشت روی تخت آمد و پتو را تا انتها از روی بدن برهنه‌ی لارا کنار زد، پیش از اینکه دراز بکشد سرش را خم کرد و بوسه‌ای بر ناف او زد، بعد بالای شکمش، روی شکاف سینه اش، و سپس وقتی که کاملا با لارا رو در رو شده بود پاهای او را از هم باز کرد و میانشان قرار گرفت..
بدنش داغ و پرحرارت بود و خیلی زود سرمای لارا را در خود محو کرد! عضو کلفتش را روی عضو لارا گذاشت و لبش را لای لبهای او
لارا نترسیده بود، اینبار دیگر نه، چیزی در درونش می لولید و وادارش میکرد که تسلیم باشد
یک اهریمن به حرارت آتش داشت با بدن او بازی میکرد و لارا درآغوش او به مرگ راضی شده بود
پلکهایش برهم افتادند
آرگوت هماهنگ با لغزش لبهایش عضوش را بر عضو لارا حرکت میداد، کام لارا از ابتدا تا انتهای بدن از لذتی غلیظ مملو شده بود
هرازگاهی عضو خیس و حساسش از حرکت چیز به آن سفتی و داغی درد می آمد و این درد خفیف هوس را بیشتر و بیشتر در درونش می لولاند، هربار که کمرش از این دردهای هوس‌انگیز منقبض میشد آرگوت موزیانه گوشه‌ای از لب او را بین لبهایش میفشرد و بی‌تاب‌ترش میکرد
لحظاتی طولانی گذشتند، لارا در بدنش عطشی جدید و جنون‌آمیز حس میکرد، آرگوت لبهایش را به زیرچانه‌ی او لغزاند و سپس در شکاف سینه‌هایش فرو رفت، غنچه‌ی داغو خیس آن لبهای ابری را برجای جای برجستگی سینه‌ی او نشاند و سپس برنوکش زبان کشید، لارا ناخوداگاه دستش در موهای آرگوت فرو برده بودو درحالی که به حرکت لبهای او خیره مانده بود سرش را همانجا بر سینه‌ی خود نگه داشت
نرمی و داغی زبان آرگوت را که آنجا حس میکرد چیزی در کمرش می پیچید و عضوش بی‌تاب‌تر میشد،
آرگوت درحالی که سینه‌ی او را می مکید با دست آزادش شروع کرد به مالش دادن ران و باسن لارا
حرکاتش داشت نفس او را می گرفت و بدنش از لذت به خود میپیچید
سرش را پایین‌تر آورد و زبانش را بر پهلوهای لارا لغزاند، با دودست رانهای او را ماساژ میداد و وقتی زبانش را در حفره‌ی ناف او فرو برد مستی چنان برلارا غالب شد که آه کشید
لبهایش پوست شکم لارا را درحالتی جنون آمیز بین لذت و قلقلک قرار میدادند و گاهی بدنش می لرزید
درحالی که نفس نفس میزد نگاهش درتعقیب حرکات سر آرگوت بود که اکنون پایین‌تر رفته بود و فاصله‌ای با عضو ملتهب لارا نداشت
پیش از اینکه دستش را به سر آرگوت برساندو مانعش شود فشار زبان داغ او را برعضوش حس کردو سرش چنان به دوران افتاد که رمق هر حرکت دیگری را از او گرفت!
باورش نمیشد چه رخ می دهد! لبهای ابری نرم آرگوت در عضوش می لغزید و با هردو دست رانهای او را مالش میداد، انگشتانش گاهی کمی محکم ران او را میفشردند و همزمان قسمت‌های حساس عضوش را زبان می کشید..
پیشانی لارا از عرق خیس بود و روحش در کالبد بی قراری میکرد! آه‌هایش پیوسته در فضای خلوت اتاق روان میشد و دیگر هیچیک از واکنش‌هایش تحت کنترلش نبود. مدام حس میکرد بدنش به اوج چیزی نزدیک است ولی آرگوت درمواقع حساس لبش را از عضو او عقب میکشید و چند لحظه بعد دوباره بر آن می لغزید، آنقدر به اینکار ادامه داد که چیزی نمانده بود اشک لارا دربیاید، درحالی که ملافه‌ی روی تشک را در مشت می فشرد بالحنی ملتمسانه نالید– بسه..آه..بسه!..
دیگر طاقت آن التهاب را نداشت، نفسش در سینه گره میخورد و بدنش در حرارت میسوخت، بااینحال ارگوت به این زودی ها او را رها نمیکرد!
جسم پرعطش لارا را به پشت چرخاندو اینبار شروع کرد به مالش دادن و بوسیدن کتف و کمر او
زبانش را بر ستون مهره‌ی او میکشید و باسنش را درمشت میفشرد، لارا غنچه‌ی داغ لبهای او را بر کمر خود حس میکرد و تماماً درحال ذوب شدن بود! ضربانی کلافه‌کننده از درون عضوش فریاد میزد و تمام بدنش در عطش پُر شدن میسوخت
آرگوت مثل عروسکی او را این رو و آن رو می کرد، می بوسید، زبان می کشید، لیس میزد و در آتش میسوازند!
لارا–.. ‌خواهش میکنم..خواهش ..میکنم!..
آرگوت او را چرخاند و باره دیگر بین پاهایش قرار گرفت، سپس درحالی که عضوش را بر عضو او میمالید به چشمان اشک آلودش نگریست
لارا بلافاصله دستش را دور کمر او حلقه کرد تا نگذارد باره دیگر از او فاصله بگیرد. صورت روشن زیبای آرگوت ملتهب بود و نفس داغ و معطرش پیوسته به صورت لارا میخورد
درحالی که خودش هم بی‌نهایت بی‌تاب بنظر می رسید، لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت– نمیخوام..دردت بیارم..
لارا بلافاصله نفس زنان پاسخ داد– نه!.. دردم بیارین!..
آرگوت لبش را بر لب او گذاشت و سپس عضوش را به آرامی به بر عضو لارا پایین غلطاند،
بی‌تابانه منتظر لحظه‌ی وردو عضو آرگوت بود و ثانیه‌ای بعد آن را حس کرد..
قطور و آنقدر آتشین که درونش بطرزی دیوانه کننده از آن حرارت میسوخت،
پلکهایش از لذت برهم افتادو سعی کرد با تک تک ذرات بدنش پیش روی عضو کلفت هیولای قدرتمندش را حس کند بااینحال آرگوت در نیمه‌ی راه متوقف شد! آن هم درست درجایی که لارا از عطش پُر شدن توسط او داشت جان میداد!
با مشت‌های عرق‌کرده‌اش چند ضربه به سینه‌ی ستبر آرگوت زدو با بی‌تابی نالید– ..بیشتر!..
آرگوت لبش را برگوش او مماس کردو به نجوا گفت– نه.. مال من..زیادی بزرگه..اذییت میشی..
بغض در گلویش پیچید و درنهایت به گریه افتاد! باورش نمیشد آرگوت درچنین شرایطی حرف‌های او را تلافی می کند! درحالی که بی‌وقفه اشک می ریخت چند ضربه‌ی پیاپی به سینه‌ی آرگوت زد. انگار که آرگوت را نوازش داده باشد، ضرباتش باعث شد در آن حالت پرالتهاب لبخند بزند و سپس درحالی که دوباره از لارا لب می گرفت تماماً به درونش فرو رفت..
جسم تنگ و بی‌تاب لارا عضو او را مثل تکه‌ای از بدن خودش دربر گرفتند و آنلحظه حیرت کرده بود که چگونه تاکنون بدون چنین چیزی زندگی کرده
حس میکرد آلت قطور آرگوت عضوی از بدن خودش است و تازه بعد از این همه سال کامل شده! داغ و مستحکم، لارا را پُر و خالی می کرد و تاانتها به درونش فرو می رفت
پاهایش را دور کمر او حلقه کرد، خودش را بیشتر و بیشتر به او فشرد، اکنون حتی حس میکرد بدنش برای بیشتر از آن هم جا دارد!
حتی دلش میخواست ضربات نوک کلفت عضو او را مانند قلقلکی کنج قلب خود حس کند!
آه های گوش‌نواز و شهوتناک آرگوت در گوشش رها میشد و او را بی تاب تر می کرد، به اوج حسی ناشناخته می رسید و نگاهش را به چشمان آرگوت دوخته بود تا طلوع طلایی خورشید او را ببیند
ضربه‌هایش را کمی محکم‌تر کرد، لارا سست و بی‌طاقت منظر مانده بود و در ذرات بدنش احساس برانگیختگی میکرد
با دست لرزانش گیسوان آرگوت را درحاشیه‌ی صورت او نگه داشت تا چهره‌ی قشنگ و چشمان خمارش را بهتر ببیند و سپس همانموقع بسترشان به رنگ طلایی درآمد..
نگاهش در نگاه درخشان آرگوت غرق شد، روحش به پرواز درآمدو با آرگوت آمیخت، لحظه‌ای حس کرد عاشق ترین موجود جهان است و آرگوت تمام هست و نیست اوست!
لبهایشان در واپسین لحظات اوج به هم گره خورد و سپس در آغوش هم آرام گرفتند. حتی برای نفس نفس زدن هم لبشان را از هم جدا نکردند و تا لحظاتی همانطور درهم گره خورده بودند
بلاخره وقتی آرگوت کمی به خودش آمدو خواست از او بیرون بیاید لارا دستو پایش را دور او محکمتر کردو با چشمانی نیمه باز و صدایی نجوا گونه گفت– یکم همینجوری بمونید..
از اینکه بدن قوی و گرم آرگوت را روی خود حس میکرد خوشش می آمد، نفس زدن هایش، تپش قلبش و عضو بزرگش که هنوز درون او بود. میخواست کمی بیشتر او را درآغوش خود نگه دارد
آرگوت گونه‌ی او را بوسید و آهسته گفت– برات سنگینم.. این زیر لِه میشی کوچولو..
لارا درحالی که با لذت عطر گریبان او را نفس می کشید گفت– نمیشم..
آرگوت که تاکنون روی بدن او ساکن بود، آنلحظه به آرامی کمرش را حرکت دادو درحالی که بسیار ملایم او را پُر و خالی میکرد از او لب گرفت. لارا او را در این بوسه همراهی کردو چند لحظه بعد چیز داغی از عضو آرگوت بدرونش تزریق شد. از این تماس نوعی قلقلک خفیف زیر شکمش حس کردو درحالی که لبخند محوی برلبش نشسته بود زمزمه کرد– این چی بود..
آرگوت درحالی که باحالتی خسته گونه‌اش را برگونه‌ی او مماس کرده بود متقابلا لبخند زدو گفت– چیزیه که درمواقع عادی بچه درست میکنه..
لارا آنقدر از آن مایع داغ و حسی که در آغوش آرگوت داشت خوشش آمد که چندین مرتبه صورت و گردن و شانه‌ی او را بوسید. پس از آنهمه اضطراب، چه حس بینظیری درجوار شوهرش داشت
آرگوت سرش را در گریبان او فرو برد و لارا همانطور که گیسوان انبوهش را نوازش میکرد گفت– اگه با یه خوناشام ازدواج می کردین میتونستین بچه دار بشین.. مامان میگه شما خیلی بچه دوس دارین..
آرگوت گوشه‌ی گردن او را بوسید و گفت– آره ولی من هیچ وقت نمیخواستم یه خوناشام دیگه رو وارد این دنیا کنم. کسی مثل من هرگز نباید بچه‌دار بشه
آرام از لارا خارج شدو او اینبار جلویش را نگرفت، با فاصله گرفتن آرگوت تمام بدنش سرد شده بود
آرگوت کنار او دراز کشید و همانطور که نگاهش به طاق بلند تخت بود آهسته بود– ولی برای تو همیشه احساس گناه میکنم. تو میتونستی مادر بشی و بچه‌های بینظیری تربیت کنی. اما حالا دیگه..
لارا سرجایش نشست و همانطور که پتو را از انتهای تخت بالا می کشید گفت– من بچه نمیخوام.. اصلا فکر میکنم اگه بچه داشته باشم اونقد وقتمو میگیره که نمیتونم به اندازه‌ی کافی شمارو تماشا کنم..
حرفش باعث شد آرگوت کوتاه بخندد. لارا پتو را روی خودش و آرگوت کشید بر سینه‌ی گرم او مچاله شد:
لارا– اشکالی نداره روی تخت بمونید تا خوابم ببره؟ حوصله‌تون سرنمیره؟
آرگوت او را دربر گرفت و سپس اهسته گفت– اگه بذاری یکم باهات بازی کنم سر نمیره
لارا از حرف او خنده‌اش گرفت. نمیدانست منظورش دقیقا چیست ولی پاسخ داد– میذارم..
آرگوت او را به پهلو چرخاندو سپس از پشت در آغوشش گرفت. لارا سرش را روی بازوی چپ او گذاشته بود و گرمی بدنش را پشت شانه و کمر خود حس می کرد. آرگوت بوسه‌ای روی موهای او زد و سپس دست راستش را به جلو هدایت کرد، برجستگی سینه‌ی لارا را گرفت و همانطور که آرام ماساژ میداد زمزمه کرد– ‌بااینا بازی میکنم..
سینه‌های لارا ظریف بود و به راحتی در دست او جا میشد، چند لحظه‌ای به حرکت انگشتان او روی بدنش خیره ماندو درحالی که دلش غنج میزد با خنده گفت– شوهرم داره باهام بازی میکنه..
حرفش باعث شد آرگوت هم بخندد، لارا را بیشتر به آغوش خود فشرد و سپس درگوشش زمزمه کرد– شب بخیر عزیزم

✦ ✦ ✦

صبح روز بعد وقتی از خواب برخاست به همه چیز با اشتیاق نگاه میکرد. آرگوت روی تخت نبود، حتی در اتاق هم نبود! لارا با خود گفت احتمالاً به دیدار نیکولاس رفته. پتو را کنار زدو نگاهی به بدن برهنه‌ی خود انداخت، رانهایش بخاطر انهمه مالش اندکی کبود شده بودند، تماشایشان باعث شد برای اتفاقات دیشب دلتنگ شود!
صورتش را شست، لباس زیبایی پوشید و به موهایش شانه زد. صبح ارام و روشنی بود بااینحال هجوم نور خرابی‌های دیشب را واضح‌تر نشان میداد. لارا نگاهی به دیوار ترک خورده‌ی اتاق انداخت و سپس از انجا خارج شد. با خود میگفت باید با خرابکاری‌های گاه‌و بیگاه هیولایش کنار بیاید، او دیشب برخلاف خشونتی که از خود نشان داده بود روی تخت بسیار گرم و مطبوع رفتار کرد و آنقدر همه چیز برای لارا لذت بخش بود که دیگر هیچ ترسی از این بابت نداشت.
پس از خروج از اتاق با تعدادی خدمتکار مواجه شد، از قرار معلوم آنها منتظر بودند لارا برخیزد تا بعد به وضع اتاق رسیدگی کنند. سرمستخدم آنجا که زنی چاق بود و بندرت لبخند میزد لارا را برای صرف صبحانه هدایت کرد، فکرش را نمیکرد ولی آرگوت آنجا بود. درمحلی دنج روی ایوان مقابل باغ میزصبحانه را برپا کرده بودند و آرگوت درحالی که پشت میز نشسته بود با یک باغبان صحبت می کرد. جلیقه‌ی تیره‌ای به تن داشت که عرض شانه‌ها و عضلات بازویش را نشان میداد، پاهایش را آقامنشانه روی هم انداخته بود و گیسوان مواج سیاهش با وزش نسیم صبحگاهی به آرامی می رقصیدند
وقتی متوجه پیش امدن لارا شد لحظه‌ای به او نگریست و لبخندی زد که باعث شد دلش از شوق فرو بریزد!
آرگوت– خوب خوابیدی؟
لارا سمت راست او نشست و درحالی که سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان میداد گفت– فکر کردم رفتین پیش بابا
آرگوت با تکانی سطحی گیسوانش را به حاشیه‌ی صورت هل دادو گفت– رفته بودم، نیم ساعت پیش برگشتم
-سرورم اون قسمتا خوبه؟
باغبان پیری درحالی که به آنسوی محوطه‌ی سرسبز باغ اشاره میکرد این را گفت.آرگوت چند جمله‌ای با او صحبت کردو در این فاصله لارا کمی آب میوه خورد.
آرگوت– گفتم یه قسمتی از باغو توت‌فرنگی بکارن.با خودم فکر کردم حالا که قراره گاهی توت‌فرنگی بوس‌دار بخورم دلم میخواد اونا از باغ خونه‌ی خودم چیده شده باشن
لحظه‌ای با تعجب به آرگوت نگریست و سپس صورتش گلگون شد:
لارا– واقعا؟..من.. فکر نمیکردم شما خوشتون بیاد
آرگوت لبخندی صمیمی به او تحویل دادو همانطور که موهای لارا را بهم می ریخت گفت:
آرگوت– توی این دنیا خوناشامایی زندگی میکنن که هزاران سال عمر دارن، همه جای زمین رو دیدن و همه چیزو تجربه کردن… ولی مطمئنم تنها خوناشام دنیا که توت‌فرنگی بوس‌دار خورده منم!
بازهم دلش غنج زدو نیشش تا بناگوش باز شد. با این حساب پس حتما او از اوقاتی که لارا لقمه در دهانش می گذاشت هم خوشش می آمد!
آنقدر ذوق زده شد که از روی صندلی‌اش بسوی او خیز برداشت و به سینه‌اش چسپید، آرگوت بازویش را دور او انداخت و همانطور که موهایش را نوازش میکرد پرسید– دیشب اذییت نشدی؟
لارا از لای یقه‌ی باز جلیقه بوسه‌ای بر سینه‌ی او زدو گفت– نه اصلا..
سپس پلکهایش را برهم فشردو همانطور که میخندید با شرمساری گفت– باورم نمیشه شما روی تخت چقدر بی ادبین!
آرگوت به حرف او خندید، از همان خنده‌هایی که مثل موسیقی در فضا طنین می افکند.
آرگوت– فکر نکنم هیچکس بتونه مردی رو پیدا کنه که روی تخت باادب باشه!
از لارا خواست بجای چسپیدن به او صبحانه‌اش را بخورد چراکه می خواست درباره‌ی موضوعی با او صحبت کند. ده دقیقه بعد از جا برخاستند و قدم‌زنان بسوی جنگل زیبایی که از شرق عمارت آغاز میشد رفتند. درختهای آن ناحیه چندان نزدیک به هم رشد نکرده بودند به همین خاطر نور خورشید به راحتی از آنها می گذشت و سطح چمن پوش جنگل را به زیبایی روشن می کرد، لارا با اشتیاق نگاهی به اطراف که پر از بوته‌های تمشک و زرشک وحشی بود انداخت و گفت– واااای اینجا خیلی قشنگه..شما قبلا هیچ وقت نمیذاشتین بیام اینطرفا!
آرگوت که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود و با آرامش در کنارش قدم میزد گفت– هنوزم نمیذارم. هیچ خوشم نمیاد تنهایی بیایی اینجا لارا
لارا پوفی کشید و با لب و لوچه‌ی آویزان به او نگریست– آخه چرا؟ شما که همیشه پیشم نیستین!
آرگوت– گاهی اوقات شکارچیا و رهگذرای غریبه از این اطراف عبور میکنن، اینجا تنها بودن برای یه زن جوون خطرناکه
با آرگوت بحث نکرد، مادرش به او گفته بود نباید برای شوهرش زن نافرمانی باشد. گرچه کمی حالش گرفته شده بود که حتی حوالی خانه‌اش آزادی عمل نداشته باشد ولی دیگر چیزی نگفت و فقط در سکوت با او همقدم شد.
ارگوت– هنوز نمیخوای چیزی بپرسی؟
لارا درحالی که دامنش را کمی بالا گرفته بود تا از قسمتی گل‌آلود بگذرد گفت– درباره‌ی چی؟
آرگوت دست او را گرفت و کمکش کرد از آن قسمت بگذرد سپس گفت– درباره‌ی همه چیز، حرفای سدریک و دخترایی که…
لارا با محترمانه‌ترین حالتی که میتوانست حرف او را برید و گفت– فکر کردن به اون چیزا وحشتناکه‌، ولی من حق ندارم چیزی بپرسم یا اعتراض کنم.. چون شما قبلا درباره‌ی دانریک به من هشدار داده بودین..
آرگوت چند لحظه‌ای در سکوت باقی ماند، لارا به نیمرخ او نگریست و دید که لبخند محوی برچهره دارد.
آرگوت– لارا تو فقط ۱۵ سالته، واقعا لازم نیست اینقدر همه چیزو درک کنی و ترست رو مخفی نگه داری. من حتی از یه آدم ۵۰ ساله هم همچین انتظاری ندارم
لارا نیم نگاهی به او انداخت و پرسید– حالا یعنی این بده یا شما دارین از من تعریف می کنین؟
آرگوت کمی جلوتر ایستاد و همانطور که به تنه‌ی درختی تکیه میزد گفت– من فکر میکنم این بده. اگه تو از دانریک متنفر باشی یا ازش بترسی ما در آینده به مشکل برمیخوریم. چون به هرحال دانریک از آرگوت جدا نیست
لارا نواری از گیسوان خود را پست گوش انداخت و درحالی که یک قدمی آرگوت ایستاده بود گفت– من نه از دانریک متنفر نیستم… ازش میترسم ولی متنفر نیستم..
لحظه‌ای سرش را پایین گرفت و سپس دوباره به آرگوت نگریست. قدوقامت بلند او را از نظر گذراند و گفت– حتی اگه اونجوری که برادرتون گفت دانریک منو بکشه بازم این تقصیر شما نیست. چون خودم این زندگی رو انتخاب کردم، به شما که نگاه میکنم.. بنظرم میرسه مرگ میتونه خیلی زیبا باشه..
آرگوت چشمان سیاه نافذش را به او دوخته بود و درسکوت نگاهش میکرد، آنلحظه دستی بر گونه‌ی لارا کشید و گفت– فکر میکنی اگه من برای تو خطرناک بودم نیکولاس اجازه میداد اینقدر بهت نزدیک بشم؟ عزیزدلم، من هیچ وقت بهت صدمه نمیزنم! نه آرگوت و نه دانریک، هیچکدوم باعث مرگ تو نمیشن…
نفس عمیقی کشید و سپس آهسته گفت– اون هیولایی که سدریک درباره‌ش حرف میزد مدتهاست که تغییر کرده، و من حالا میخوام به تو بگم چطور این اتفاق افتاد. چون این خیلی پیش‌تر از آشنایی با نیکولاس برای من شروع شد
می دید که صحبت در اینباره برای آرگوت دشوار نیست به همین خاطر به خود جرأت داد چیزهایی را که از دیشب در ذهنش می چرخید بیان کند.
لارا– راستشو بخواید.. بابا قبلا به من گفته بود شما حتی پیش از آشنایی با اونم برای شکار روش خاصی داشتین و فقط آدمای خلافکار رو می‌کشتین..ولی چیزی که دیشب برادرتون گفت…اون خیلی با تصور من فرق داشت..
چند لحظه‌ای مکث کردو سپس ادامه داد– با خودم فکر کردم یعنی شما به بابا دروغ گفته بودین؟
آرگوت باره دیگر قدم برداشت و همانطور که بسوی یک درخت قطور که احتمالا بخاطر طوفان سقوط کرده بود می رفتند گفت:
آرگوت– نه لارا من هیچ وقت به نیکولاس دروغ نگفتم. اون همه چیزو درباره‌ی گذشته‌ی من میدونه
آرگوت روی تنه‌ی آن درخت خشکیده که روی زمین افتاده بود نشست و از لارا هم خواست که کنارش بنشیند.
آرگوت– چیزایی که سدریک می گفت، اون جنایتا برای دهه‌ی بیست تا چهل زندگی من بود. زمانی که من هیچ تفاوتی با بقیه‌ی خوناشاما نداشتم
لارا کنار او نشست و به چهره‌ی آرامش که درحال توضیح دادن بود نگریست:
آرگوت– ببین لارا، من نمیخوام گذشته‌ی خودمو توجیه کنم و بگم حق داشتم ظالم باشم ولی طرز فکر و روش زندگی برای اهریمنا با یه انسان خیلی فرق داره. وقتی یه انسان متولد میشه، میگن نفْس پاکی از بهشت درغالب انسان قرار گرفته و به زمین اومده. برای اینکه اینجا امتحان پس بده، رستگار بشه، به تعالی برسه و بعد از مرگ به بهشت برگرده. این چرخه انسانها رو امیدوار نگه میداره و باعث میشه تلاش کنن برای سعادتمند شدن، شریف و سالم زندگی کنن
در این لحظه به لارا نگریست و سپس ادامه داد– ولی تو دنیای ما اهریمنا، وقتی نوزادی متولد میشه.. اون.. هیچ امید و هیچ تعالی نداره! از جهنم اومده و به جهنم برمیگرده. تو دنیای خوناشاما وقتی یه بچه درباره‌ی اجدادش میپرسه، بهش میگن «شیطان در رستگاری از فرشتگان پیشی گرفت و نزد خداوند گرامی شد، اما درنهایت به آدم حسد ورزید و پس از نافرمانی از معبود به قعر جهنم تبعید گردید. از خداوند فرصتی برای رسوا کردن انسان خواست، خداوند وی را به زمین برگرداند و تا قیامت به او فرصت داد. در زمین صاحب فرزندانی شدو نژاد های مختلف شیاطین را در چهارگوشه‌ی جهان پراکنده کرد، یکی از قدرتمند‌ترین و خبیث‌ترین نوادگان شیطان، خوناشام ها بودند که زندگی و بقاء‌شان وابسته به کشتار انسانهاست»
نوار مزاحم گیسوان سیاهش را که باد درمقابل دیدگانش می پراکند کنار زدو گفت– این تاریخ ماست. یه تاریخ پر از نفرت از انسانها. شیاطین اینجوری تربیت میشن، روح ما از جهنم به زمین اومده و دوباره به جهنم برمیگرده. حالا ماییم و یه زندگی چندهزار ساله روی زمین، اینجا درواقع تنها بهشتیه که یه اهریمن میتونه داشته باشه. ما فقط روی زمین فرصت داریم لذت ببریم…خوناشاما هیچ وقت برای قتل‌عام انسانها تردید نمیکنن، چون چیزی برای از دست دادن ندارن. عاقبت همه‌ی ما جهنمه
یک تاریخ پر از نفرت. این جمله از ذهن لارا کنار نمی رفت، شیاطین بخاطر اخراج از بهشت از انسانها نفرت داشتند. و نژادی که از نوشیدن خون انسان غرق لذت میشد هیچ دلیلی برای رحم کردن به انها در خود نمی یافت، چراکه آنان تنها مدتی گذرا روی زمین برای لذت بردن فرصت داشتند و پس از آن تا ابد در جهنم می ماندند. این باوری بود که آنان را خبیث‌تر و بی‌رحم‌تر میکرد.
آرگوت– منم همینجوری تربیت شدم، با باوری که خانواده بهم منتقل کرد. ما چندهزارسال روی زمین فرصت داریم هرجوری که میخوایم زندگی کنیم و بعدش یه ابدیت تو عذاب جهنم… پس منم مثل بقیه خانواده‌م برای هیچ لذتی جلوی خودمو نمیگرفتم، عطش.. عطش خون، عطش شراب، عطش شهوت و بدتر از همه خشم و نفرت. من میدیدم که انسانها ضعیف و حریص و ترسو هستن ولی اونا لایق بهشتن و من آینده‌ای جز جهنم ندارم..چرا؟ این عدالت نیست.. چرا من باید یه خوناشام متولد بشم؟ چرا زندگی من باید واسته به قتل انسانها باشه؟ چرا باید یه انگل منفور باشم؟..
نگاهش را از لارا گرفت و به برگ خشکیده‌ی کوچکی که در دست داشت نگریست:
آرگوت– با سدریک و دوستام به عیاشی میرفتم، به ترس و التماس دخترا و زنا اهمیت نمیدادم، به خودم میگفتم من قدرتمندم، من ذاتاً یه شکارچی خلق شدم، این سرنوشت منه!… ۴۵ساله که بودم، یه شب بدون بقیه به شکار رفتم. میخواستم تنها باشم و یکم خوش بگذرونم. یه شهر کوچیک بود، یه خونه‌ی کوچیک که اونشب اون دختر جوون توش تنها بود.. اگه اشتباه نکنم.. نباید بیشتر از ۱۷ سالش میشد.. مثل همیشه با دیدن دندونام وحشت کرد، جیغ زد، التماس کرد.. من با بی‌تفاوتی بهش تجاوز کردم..
آنجا نشسته بود و به نیمرخ آرگوت می نگریست، باور نمیکرد این همه زیبایی متعلق به یک شیطان باشد! باور نمیکرد کسی چون او روزی میتوانسته آنقدر بی‌رحم باشد که التماس‌های دختر جوانی را نادیده بگیرد
آرگوت– خونشو از شاهرگش بیرون کشیدم.. تا وقتی آخرین قطره توی بدنش بود به تجاوز ادامه دادم.. آخرای کار بود که یکی وارد خونه شد. یه انسان بود و هیچ جوره از پس من برنمی‌اومد. اونم مثل بقیه وحشت میکرد، لعنت می فرستاد و بعدش فرار. من اونقدر غرق لذت بودم که اهمیتی به اون شخص ندادم… یه مرد سی ساله بود، برادر اون دختر، اول سعی کرد من و از خواهرش دور کنه، التماس کرد.. من به کارم ادامه دادم تا دختره هلاک شد. و بعدش یه نگاهی به اطرافم انداختم، مرد هنوز اونجا بود، وحشت زده به جسد خواهرش نگاه میکرد و وقتی من کنار رفتم اونو تو بغلش گرفت. شروع کرد به گریه کردن.. تماشای این منظره برای من عادی نبود، ازینکه فرار نکرده متعجب شدم و همونجا ایستادم، حواسش کاملا به من بود، حتی گاهی به من نگاه میکرد.. چند دقیقه بعد درحالی که خواهرشو تو بغلش گرفته بود و گریه میکرد یچیزی بهم گفت..
برگ را رها کرد و درحالی که افکارش به صدها سال پیش بازگذشته بود چند لحظه‌ای در سکوت به نقطه‌ای نامعلوم روی چمن‌ها نگریست: آرگوت– « برای شما طلب مغفرت میکنم آقا، پیداست که شما چیزی از خشم خداوند نمیدونید »
بازهم سکوت کردو اینبار سکوتش آنقدر طولانی شد که لارا پرسید– اون کی بود؟
آرگوت به لارا نگریست و توضیح داد– اسمش جیکوب بود، یه کشیش با افکار متفاوت که کلیسا باهاش مشکلات زیادی داشت… اون معتقد بود این باور غلطه که شیاطین نمیتونن به تعالی برسن. میگفت بهشت و جهنم به انتخاب ما بستگی داره و خداوند هرگز اونقدر ظالم نیست که بدون اینکه فرصت انتخاب بهمون بده مارو به جهنم بفرسته.. اون تمام افکار و باورهای منو بهم می ریخت! بهش میگفتم اگه این فرصت به تمام مخلوقات داده شده پس چرا خوناشاما اینطور خلق شدن؟ طوری که اگه انسانها رو به قتل نرسونن نمیتونن زنده بمونن، این نوع زندگی چطور ممکنه باعث تعالی بشه؟
پاهایش را روی هم انداخت و کمی بسوی لارا چرخید، غمگین بنظر می رسید. لارا میدانست او بخاطر گذشته‌ی خود بشدت احساس گناه میکند.
آرگوت– جیکوت بهم گفت باید باور کنم هراونچه که خداوند به مخلوقاتش میده فقط و فقط نعمته، من باید روش درست استفاده اون نعمت رو یاد بگیرم. گفت اگه تو قدرتمندی، و اگه تنها راه زنده موندنت کشتن انسانهاست، اینم میتونه یه امتیاز باشه. گفت زمین پر از جنایتکارو ظالمه.. بجای اینکه یکی از اونا بشی، از قدرتت استفاده کن و اونارو از بین ببر. شاید تو خلق شدی تا زمینو از شر انسانهای فاسد پاک کنی.. جیکوب تو زندگی تاریک من یه نور روشن کرد، به من یه باور داد تا به رحمت خداوند امیدوار باشم.. و من باور کردم.. باور کردم که امکان نداره کسی از بدو تولد جهنمی باشه..
لارا سرش را پایین گرفت و چند لحظه‌ای به چین روی دامنش خیره ماند:
لارا– پس ایشون باعث شد شما اون روش رو پیش بگیرید.. پیدا کردن افراد خلافکار و کشتن اونا..
لبخند محوی بر لب آرگوت نشست و سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. سپس همانطور که به انگشتر یاقوت نشان در دستش اشاره میکرد گفت– اون اینو به من داد، تا همیشه به یادش باشم… دم مرگش بهم گفت هرگز منو تنها نمیذاره.. گفت باید درست زندگی کنم و بهش قول بدم یه روزی دوباره تو بهشت همدیگرو می بینیم..
لارا توجه‌ش به انگشتر آرگوت بود. انگشتری که همیشه در دست او می دید ولی هیچ وقت اهمیتی به آن نداده بود. دست آرگوت را روی دامن خود گذاشت و درحالی که نگین سرخ کوچک آن را لمس میکرد به ادامه‌ی حرفهای او گوش داد:
آرگوت– بعد از مرگ جیکوب اوضاع برای من یکم سخت شد، ولی نمیخواستم دوباره به عقب برگردم. جیکوب چیز ارزشمندی به من داده بود، اون ابدیتی رو که به جهنم ختم میشد برام تبدیل به بهشت کرد… من به رحمت خداوند امیدوار شدم و این برام همه چیز بود..
آنلحظه دست لارا را در دست گرمش فشردو گفت– من سعی کردم قلب خانوادمو روشن کنم، ولی اونا به این زندگی خو گرفته بودن. اونا شیطان اعظم رو ستایش میکردن و انسانها رو بخاطر طرد شدن از بهشت مقصر میدونستن.. سرآخر این من بودم که خائن شناخته شدم، از بقیه‌ی خوناشاما فاصله گرفتم و دیگه سمت اون زندگی نرفتم. صدها سال گذشت.. تااینکه با مردی بنام نیکولاس آشنا شدم..
لارا به او نگریست و دید با بر زبان آوردن نام نیکولاس لبخند پرمهری برلبش نشسته. مثل همیشه هروقت درباره‌ی نیکولاس حرف میزد چهره‌اش روشن میشد!
آرگوت– با مردی که مرگ رو به زندگی در ترس و وحشت ترجیح میداد.. من نیکولاسو تحت نظر داشتم، اون بی نهایت خوش قلب و شجاع بود. برای پدرت انگار راحت‌ترین کاره دنیا این بود که بخاطر محافظت از دیگران جونشو بده، اون حتی به افراد خلاف کارم اهمیت میداد.. هیچ وقت یادم نمیره.. وقتی بهش گفتم من فقط افراد جانی رو شکار میکنم…
لارا جزئیات آشنایی پدرش و آرگوت را نمیدانست و آنلحظه با کنجکاوی به او گوش میداد:
آرگوت– گفت تو فکر کردی خدایی که برای دیگران حکم میدی؟ من به تو اجازه نمیدم فرصت توبه کردن رو از مردمم بگیری!.. نیکولاس مسیر جدیدتری رو تو زندگی من مشخص کرد، اون حتی از جیکوبم دلسوز تر بود! بهم گفت اگه میخوام به کشتن مردم ادامه بدم خودش باید نفر بعدی باشه..
بازویش را آرام دور شانه‌ی لارا انداخت و او را به آغوش خود نزدیک کرد. نفس عمیقی کشید و سپس گفت– منو کنار خودش نگه میداشت‌، زیبا و دوست‌داشتنی بود و جوری بهم توجه میکرد انگار این منم که درخطرم نه خودش. وقتی تشنگی‌مو حس کرد مثل پروانه دورم می چرخید، نوازشم میکرد و میگفت نگران نباش باهم از پسش برمیایم. میگفت من بهت اعتماد دارم میدونم که تو میتونی کنترلش کنی.. نیکولاس زمانی به من اعتماد کرد که حتی خودمم نمیتونستم باور کنم بتونم از خونش بنوشمو باعث مرگش نشم..
گیسوان لارا را بوسید و مدتی مکث کرد. نفس عمیقی کشید او را بیشتر به آغوش خود فشرد، سمت راست شانه و بازوی لارا با سینه‌ی آرگوت مماس بود و او تپش آرام قلبش را حس میکرد. لارا دستش را بر سینه‌ی او گذاشت و زمزمه کرد– قلبتون میتپه..
آرگوت به نجوا گفت– چیزی نیست، وقتی درباره‌ی خودم حرف میزنم..این یکم برام سخته و روی قلبم تاثیر میذاره..
لارا– حتی با وجود چیزایی که جیکوب و نیکولاس به شما نشون دادن، هنوز حس بدی دارین آره؟
آرگوت سرش را بر سر لارا تکیه دادو گفت– میدونی لارا، انسانها خوشبختن که بیشتر از صدسال عمر نمیکنن. زندگی کردن.. خیلی وقتا اونقدر خسته کننده میشه که به خودت میگی کاش زودتر از این دنیا بری. من چهارصد ساله دارم به این امید که ممکنه عاقبت منم بهشت باشه زندگی میکنم، در حالی که همیشه و هرلحظه این وحشت همراهه که شایدم اینطور نشه. شاید واقعا تو بهشت جایی برای نوادگان شیطان نیست.. میتونی تصور کنی این چقدر تاریک و تلخ؟ اینکه صدها سال روی زمین از خودت متنفر باشی و درنهایت بعد از مرگ هم راهی جهنم بشی.. یعنی هیچ امیدی.. بدون هیچ امیدی..
باور نمیکرد بشود اینطور زندگی کرد. لارا تازه می فهمید آرگوت چرا همیشه اینقدر تنها بنظر می رسد. برای یک مخلوق چگونه ممکن بود بدون امید به رحمت خداوند زندگی کند؟
دست آرگوت را بالا آورد و بوسه‌ای بر انگشتانش زد. دوباره به سینه‌ی ستبر او تکیه زدو چند لحظه بعد اهسته گفت:
لارا – شما هام (HOM)* رو میشناسید؟
آرگوت– نه. اون کیه؟
سرش را کمی از سینه‌ی آرگوت عقب کشید و همانطور که به صورت روشن زیبایش می نگریست گفت– پیرمردی بلندقامت که راه رفتنش با آدمیان تفاوت داشت نزد عیسی مسیح آمد و گفت من امانت‌دار سلام و درود پیامبر پیشین موسی(ع) برای تو هستم. پسر مریم (س)، ایا انجیل را به من خواهی آموخت؟ عیسی از او پرسید تو کیستی؟ پیرمرد پاسخ داد من هام پسر هیّم، نوه‌ی لاقیس و نتیجه‌ی ابلیسِ مطرودم که سالها پیش به دست نوح(ع) توبه کرده‌ام
آرگوت همانطور در سکوت به او خیره ماندو لارا ادامه داد– اینو مربی مذهبیم بهم گفته بود، وقتی ده سالم بود… من همیشه ازش میپرسیدم اگه خدا بخشنده‌ست پس چرا شیطان رو نمیبخشه، و اون درباره‌ی هام به من گفت. هام فرزند شیطان، که توبه کردو بنده‌ی صالح خداوند شد..
دستش را بر گونه‌ی آرگوت گذاشت و همانطور که نوازشش میکرد گفت– میدونم حرفای من که فقط ۱۵ سالمه و خیلی بی‌تجربه‌م نمیتونه کمکی به شما بکنه… ولی فکر میکنم حتی یه بچه هم باور نمیکنه خداوند برای کسی جهنم رو از بدو تولد مقدر کرده باشه… حتی اگه فرزند شیطان باشید، آینده بستگی به انتخاب خودتون داره..
آرگوت لحظات طولانی در سکوت به او می نگریست، لارا نمیدانست حرف درستی زده یا نه، کمی بعد آرگوت لبش را بر پیشانی او نشاند و بوسه‌ای طولانی بر آن کاشت.
آرگوت– تو قلب منو آروم میکنی
—————————————————- – – – –
* هام بن هیّم بن لاقیس بن ابلیس. طبق روایات پیامبر(ص) به اتفاق امام علی(ع) وی را در مکه ملاقات کردند. هام مدتی با آنان گفتوگو کرد، سلام و درود عیسی‌(ع) را به پیامبر رساند و چند سوره از قرآن را از امام علی آموخت.

┄──┄┅═●◉✿◉●═┅┅──┄

روی کاناپه‌ی گرم و نرم کنار شومینه نشست و نامه‌ای را که چند دقیقه پیش از طرف ماروین دریافت کرده بود گشود:
( هفته‌ی گذشته میخواستم به دیدار تو بیایم اما در آخرین لحظات پشیمان شدم، با خودم گفتم تازه یک ماه از ازدواج شما گذشته و هنوز به تنهایی احتیاج دارید. چه بسا از لردنیکولاس جویای احوال تو بودم و گویا هنوز زنده‌ای و تمام استخوان‌هایت سالم است پس از قرارمعلوم همه چیز در زندگی جدیدت به خوبی پیش می رود و با شناختی که از تو دارم به خلوت بیشتری احتیاج داری. و اما من عازم شرق هستم، به دوره‌ی آموزش‌های حرفه‌ای جنگی می روم و تا دوسال دیگر باز نخواهم گشت. بی‌نهایت دلتنگ تو خواهم شد و بی صبرانه منتظر روزی هستم که باره دیگر تو را ملاقات کنم. دوستدارت، ماروین. )
هنوز در حیرت خبر دوری دوساله‌ی ماروین بود که صدای ارگوت را از گوش سمت چپش شنید:
آرگوت– گویا هنوز زنده‌ای و تمام استخوان‌هایت سالم است!
لارا سرش را چرخاند و به او که پشت سرش ایستاده بود و لبخند به لب به نامه می نگریست نگاهی انداخت.
لارا– اوه! شما داشتین نامه‌ی منو می خوندین؟!
آرگوت با تمأنینه کاناپه را دور زد و همانطور که کنار لارا می نشست گفت– ایرادی داره؟
حواسش بود که از صبح آنروز مویرگ ظریف کبودرنگی از گوشه‌ی چشم چپ آرگوت بسوی حاشیه‌ی گیسوانش منشعب شده. رفتارش کاملا عادی بود ولی لارا میدانست یک روز از زمان رفع عطشش گذشته و نیکولاس آنقدر درگیر جلسات فشرده بود که ازیاد برده بود او را فرا بخواند. لارا نگاه سرزنشگرانه‌ای به او انداخت و گفت– خب شاید ماروین یه حرف خصوصی با من داشته باشه!
آرگوت یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– ماروین چرا باید با یه زن شوهردار حرف خصوصی داشته باشه؟
لحظه‌ای با تعجب به آرگوت نگریست و سپس پقی زد زیر خنده! خودش را روی پاهای او رها کرد و همانطور که هنوز می خندید گفت– چطور درباره‌ی ماروین همچین حرفی میزنید؟ وقتی من هیچ امیدی برای ازدواج با شما نداشتم اون تنها کسی بود که کمکم میکرد !
پاهایش را روی کاناپه دراز کردو همانطور که سرش روی رانهای ارگوت بود به صورت جذابش نگریست. آرگوت نامه را از دست او گرفت و درحالی که لبخند معناداری به لب داشت گفت– دارم میبینم! فقط نمیفهمم اگه اون فکر میکرد من ممکنه استخوناتو بشکنم چرا برای این ازدواج جلوتو نگرفت
لارا همانطور که چشمانش بر گریبان روشن و کشیدگی زیبای زیرچانه‌ی آرگوت بود یک دستش را بالا آورد و چانه‌ی او را لمس کرد:
لارا– دلیلش اینه که ماروینِ من با همه فرق داره، اون اینو درک میکنه که حتی اگه خواسته‌ی دیگران خلاف میلش باشه بازم باید بهش احترام بذاره. میدونید؟ حتی اگه من بخوام بدترین کاره دنیا رو هم انجام بدم اون بجای اینکه جلومو بگیره کمکم میکنه..
آرگوت دست او را که حوالی صورتش بود گرفت، آن را مماس با لبش نگاه داشت و گفت– و بنظر تو این خوبه؟
لارا– وقتی همه فکر میکنن خیروصلاحتون رو میدونن و هیچکس اهمیت نمیده که چی واقعا شمارو خوشحال میکنه، یکی مثل اون باید باشه تا حس کنید هنوز تنها نیستید. بله این خیلی خوبه.. بنظر من همه باید یه ماروین تو زندگیشون داشته باشن
آرگوت بوسه‌ی سبکی بر سرانگشتان او زدو گفت– پس چقدر حیف که من یه ماروین ندارم تا اینو درک کنم
لارا به او لبخند زدو با اطمینان گفت– من ماروین شما میشم
آرگوت گیسوان او را نوازش کردو گفت– چطور اینکارو میکنی؟
برای گفتنش تردید داشت ولی میخواست آرگوت را التیام بدهد، میخواست کام او را از لذت سرشار کند و تنهایی و تشنگی تمام این سالها را از درونش بزداید.
کمرش را راست کردو همانطور که از مقابل روی پاهای ارگوت می نشست و با او رو در رو میشد آهسته گفت– فقط بهم بگید چی میخواید.. تا من نشون بدم چطور اینکارو میکنم
کمی به آرگوت نزدیک‌تر شدو به چشمان نافذ سیاهش خیره ماند، انگشتانش را از حاشیه‌ی صورت او ارام بسوی گیسوانش سوق دادو همانطور که نوازشش میکرد گفت– هرکاری که بخواید با من بکنید.. اصلا اشکالی نداره..
آرگوت لحظه‌ای با سردرگمی به او نگریست و سپس گفت– چی میگی لارا؟
نمیدانست چطور حرفش را بیان کند که بد بنظر نرسد، لحظه‌ای مردد باقی ماندو سپس لبش را به آرامی روی مویرگ کبود کنار چشم آرگوت گذاشت. آنجا را بوسید و سپس بدون اینکه به چشمانش بنگرد گفت– میدونم چقدر دلتون میخواد اینکارو به روش دانریک انجام بدید.. من.. من همسر شمام!. چه اشکالی داره به من تجاوز کنید؟..
سعی کرده بود برای بیان این حرف لحنی صمیمی داشته باشد، آرگوت را درآغوش گرفت و درگوشش نجوا کرد– من مطمئنم دانریک نه استخونامو میشکنه نه باعث مرگم میشه.. پس دیگه چرا نباید اینکارو بکنید؟ میتونید دوباره اون حس رو تجربه کنید..
آرگوت دوسمت شانه‌ی لارا را گرفت و او را کمی از خود دور کرد، دستی بر گیسوانش کشید و گفت– من نمیتونم اینکارو باهات بکنم.. تو خیلی ظریف و حساسی.. نمیخوام برای همسر جوونم یه هیولا باشم..
لارا سعی کرد به او اطمینان خاطر بدهد، لبخند زدو درحالی که به آرامی دکمه‌های پیراهن او را باز میکرد گفت– ولی چیزیم نمیشه!..حتی ازینکار نمیترسم.. البته میدونم جای دندوناتون ممکنه یکم بسوزه ولی بابا میگفت اونقدرا سخت نیست.. بعلاوه وقتی بدن شما لخته..
دستی بر سینه‌ی مرمرین آرگوت کشید و گفت– وقتی اونکارو باهام میکنید.. اونقدر حس خوبی دارم که دیگه هیچ دردی بنظرم نمیاد..
آرگوت هردو دست او را گرفت و گفت– لارا به من نگاه کن
لارا نگاهش را از عضلات سینه‌ی او به صورت جذابش بالا کشید. بنظر می رسید پیشنهاد لارا کمی او را ناراحت کرده:
آرگوت– اوضاعم اونقدرا بد نیست، هنوز تا چند روز میتونم تحملش کنم.. نیک یادش نرفته فقط برنامه‌ش این چند روز خیلی فشرده بود. مطمئنم همین امشب صدام میزنه..
از لحن آرگوت کاملا پیدا بود که این شرایط او را معذب میکند. هیچ وقت برای نوشیدن خون نیکولاس خودش پیش قدم نمیشد، آنقدر منتظر می ماند تا او صدایش بزند و اگر هم اینکار را نمیکرد امکان نداشت ارگوت چنین چیزی از او بخواهد.
فکر کردن به این مسائل باعث میشد قلب لارا بگیرد، دلش میخواست این موضوع را برای آرگوت راحت‌تر کند، میخواست او هربار شرمسار نباشد که مجبور است خون کسی را بنوشد!
آرام به آغوش آرگوت فرو رفت و سرش را بر سینه‌ی او گذاشت، آرگوت نیز متقابلا او را بخود فشردو به نجوا گفت– نگران من نباش، چیزیم نمیشه
بوسه‌ای بر سینه‌ی آرگوت زدو گفت– میتونم یچیزی از شما بخوام؟
آرگوت درحالی که موهای او را نوازش میکرد گفت– البته..
لارا سرش را کمی پس کشید و درحالی که به چشمان او می نگریست با تردید گفت– میخوام.. چشماتونو ببندم..
آرگوت آهی کشید و گفت– میدونی که یکم باید احتیاط کنم، اگه وسوسه‌م کنی برام سخت میشه
لارا سرش را کج کردو بالحنی معصومانه گفت– خواهش میکنم.. من همیشه میذارم شما هرجوری که میخواین باهام بازی کنین..
این حرف او باعث شد لبخند پررنگی برلب ارگوت بنشیند، چند لحظه‌ای در تردید به فکر فرو رفت و سپس گفت– فقط امیدوارم آخرش پشیمون نشم
لارا نمیخواست فرصت را از دست بدهد تا نظر او تغییر کند، به همین خاطر درحالی که گره نوار پهن ابریشمی دور کمر لباس خود را باز میکرد گفت– چرا پشیمون بشید؟ اصلا احتیاجی نیست احتیاط کنید، من خودم دارم میگم عیبی نداره!
نوار را بالا اوردو پیش از اینکه به چشمان او نزدیک کند گفت– تا خودم نگفتم اینو برندارین خب؟
آرگوت لبخند مهربانی به او زدو سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. لارا نوار را برچشمان زیبای او گذاشت و با احتیاط دور سرش بست. هنوز روی رانهای آرگوت نشسته بود، آنلحظه نگاهی دقیق به او انداخت
به لبهای‌ پررنگ ابری‌اش در زمینه‌ی آن پوست شفاف، گیسوان پرپشت مواجی که از حاشیه‌ای صورتش برروی شانه‌های عریضش رها بودند
به سینه‌ی ستبرش که از پس دکمه‌های پیراهنش پیدا بود و با نفس‌های موزون و یکنواختش آرام بالا و پایین می رفت
و کمی پایین‌تر، آن برجستگی زیر شلوارش که ضربان قلب لارا را تند میکرد
آرگوت– خب؟
آرگوت با چشمان بسته، آرام و پراعتماد منتظر نشسته بود و آنلحظه لارا درحالی که چشمان او را چک میکرد گفت– از این زیر چیزی معلوم نیست؟..
آرگوت– نه عزیزم معلوم نیست، ولی نمیفهمم چرا باید چشمام بسته باشه
لارا باره دیگر دست بر دکمه‌های او برد و درحالی که آنها را تا انتها باز میکرد گفت– چون من..یکم خجالت میکشم..
البته دراین یک ماه آمار دفعاتی که باهم خوابیدند از دست لارا خارج شده بود ولی در تمام آن اوقات آرگوت کسی بود که رابطه را هدایت میکرد و روی تخت کاملا بی‌شرم و حیا میشد. اینبار برای لارا فرق داشت، او میخواست کارهای جدیدی را امتحان کند و کمی از نگاه‌های آرگوت شرم میکرد.
دکمه‌های آرگوت را گشود و باکمک خود او پیراهن را از تنش درآورد، درحالی که نگاه حریصش بر عضلات بالاتنه‌ی او می چرخید یقه‌ی خود را از سرشانه پایین کشید، برهنه شدن بدون اینکه بندهای پشت لباس را باز کند سخت بود ولی لارا ابتدا سرشانه‌هایش را پایین کشید و سپس همانطور که هنوز روی پای آرگوت نشسته بود لباسش را تا روی کمر پایین لغزاند.
نگاهی به سینه‌های بیرون افتاده‌، شکم و پهلو و پوست روشن بدن ظریف خود انداخت، هیچکاری نکرده بود ولی به همین زودی در درون خودش احساس گرما میکرد
آرگوت– ‌چقدر دیگه باید منتظر بمونم؟ داری چیکار میکنی؟
دستش را به حالتی نوازش گرانه بر صورت آرگوت گذاشت و خود را آرام بسوی او پیش برد..
سینه‌های نرمش بالطافت بر بدن مردانه‌ی او فشرده شدند و آرگوت که انتظار این تماس دلپذیر را نداشت ناخوداگاه لبخند محوی برلبش نشست، لارا بیشتر خودش را به او چسپاند و لبش را بر انحنای گردن او گذاشت
آرگوت مثل شخصی که در حوض مطبوعی از آبگرم فرو رفته باشد خودش را بر پشتی کاناپه رها کرد و آهسته گفت– چه لطافتی.. پس قراره اینجوری پیش بره..میخوام از نوازشت بیهوش بشم..
دو دستش را برشانه‌ی آرگوت گذاشت و درحالی که حواسش بود تا بدنش ذره‌ای از بدن او فاصله نگیرد لبش را بر لب او نشاند
آرگوت بلافاصله با ارامش و لطافتی خاص لبهای او را با شهد دهانش خیس کردو آنقدر در حرکاتش آرامش داشت که لارا با خود فکر کرد حتی اگر آن نوار را دور سرش نمی بست او اکنون پلکهایش را برهم گذاشته بود!
کم کم در لب گرفتن از آرگوت عمیق‌تر شد، سینه‌اش هماهنگ با حرکت لبهایش بر بدن ارگوت می لغزید و پس از گذشت این یک ماه آنقدر به طعم دهان او خو گرفته بود که گاهی دلش میخواست زبان او را هم در کام بگیرد، بدنش گرم شده بود، قلبش تند می تپید و چند لحظه بعد وقتی دست آرگوت بر روی دامنش لغزید تا رانهای او را پیدا کند هوس بیشترو بیشتر در درونش لولید، درحالی که هنوز با لبهای آرگوت بازی میکرد دست او را گرفت و مسیر پیش رفتن از زیر دامنش را به او نشان داد، آرگوت خیلی زود رانهای او را در مشت گرفت و شروع کرد به مالش دادنشان
لارا لبش را به گردن او هدایت کرد، از آنجا نیز پایین لغزید و بر سینه‌ی ستبرش بوسه زد، همیشه دلش میخواست با لبهایش عضلات ورزیده‌ی او را لمس کند و اکنون این فرصت را داشت
بوسه‌های داغی بر جای جای سینه‌ی او کاشت و سپس بر نوک تیره رنگ آنها زبان کشید. از اینکار خوشش امده بود، برجستگی کوچک نوک سینه‌ی او را بین لبهایش گرفت و کمی خیسش کرد
نفس‌های آرگوت تند شده بود و لارا فهمید او هم از این حالت خوشش آمده
کم کم پایین تر آمد و شکم او را نیز بوسید، عضلات جذابش کمی منقبض میشد و آنلحظه درحالی که نفسش صدادار شده بود با لحنی شوخی آمیز خطاب به لارا گفت– وقتی اینکارو باهات میکنم همچین حسی داره؟.. این خیلی باحاله..
لارا که اکنون به نزدیکی شلوار او رسیده بود سرش را بلند کردو با تردید پرسید– میتونم اون چیزو درش بیارم؟
این را گفت و دستش را خیلی سبک بر برجستگی شلوار او گذاشت. آرگوت سرش را بر پشتی کاناپه خواباند و ‌آهسته گفت– .. اوهوم..
آرگوت از هرآنچه او انجام میداد لذت میبرد و لارا از تماشای او در این حالت!
تا بحال عضو آرگوت را مستقیماً لمس نکرده بودو آنلحظه کمی مضطرب شد ولی هیجان و اشتیاقش کاملا بر این اضطراب غالب بود به همین خاطر نفس عمیقی کشید و دست بر شلوار او برد. خیالش راحت بود که چشمان او بسته است، دکمه‌ی نقره‌ای شلوار سیاه او را باز کرد و درحالی که دستش کمی عرق کرده بود عضو او را لمس کرد، همیشه از خود می پرسید مردها چطور یک چیز سفت و دراز را طوری که مضحک بنظر نرسد در شلوار خود جا می دهند و اکنون میدید که آلت کلفت راست شده‌ی آرگوت مماس با شکمش تا نزدکی ناف بالا آمده.
شلوار را کاملا از روی آن کنار زد، طوری که عضوش شق و رق ایستاد و لارا با دیدن آن دلش غنج زد، این همان چیزی بود که در بدنش فرو می رفت و او را غرق لذت میکرد!
رگ کلفتی از کناره‌ی عضو او به بالا منشعب شده بود و لارا دستش را برای لمس آن پیش برد. سرانگشتانش را با ملایمت روی برجستگی آن رگ نشاند و از حرارت عضو آرگوت متعجب شد! درحالی که نگاهش به عضو آرگوت بود آهسته گفت– ‌چقدر داغه..
هیچ حواسش به آرگوت نبود، با سرانگشتانش به آرامی خط رگ او را نوازش میکرد که دست آرگوت پیش آمد و کف دست او را به سوی عضوش سوق داد، درحالی که او را برای در مشت گرفتن عضوش هدایت می کرد با لحنی بی‌تاب نجوا کرد– اینقدر منو منتظر نذار!..
انگشتانش را آرام برعضو آرگوت گره کرد، دلش نمی آمد فشاری بر او وارد کند، میدانست این حساس‌ترین عضو بدن اوست و می ترسید ناخواسته او را درد بیاورد.
عضو آرگوت داغ و کمی مرطوب بود، انگشتان ظریف لارا بسختی دورش حصار شده بودند و از خود میپرسید چطور چنین چیزی به آن راحتی درونش جا میشود! تازه چند لحظه از حرکت دستانش حول عضو آرگوت گذشته بود که نفس‌های خوش‌آهنگ او صدا دار شدو گفت– دستات.. مثل برگ گل لطیفه..
اگر آرگوت اینقدر از لمس پوست لارا خوشش می آمد، او می توانست بی‌تاب‌ترش کند. اصلا از همان ابتدا هدفش این بود آرگوت را به جایی برساند که از خودش بی‌خود شود! همانطور که عضو او را در دستش می مالاند کمی روی پاهای او عقب رفت و سپس سرش را با تردید پایین آورد، نمیدانست از پس اینکار برمی آید یا نه ولی دلش میخواست امتحانش کند، دلش میخواست عضو حساس و سرکش مرد عزیزش را ببوسد
لبش را آرام بر عضو او نشاند، تردید را کنار گذاشت و بوسه‌ی بر آن زد، کم کم جسارتش بیشتر شد و درحالی که با نوک زبانش حاشیه‌های عضو آرگوت را نوازش میکرد جای جای آن را بین لبهایش فشرد
آه شهوتناک و گوش‌نواز آرگوت در خلوت گرم اتاق چرخید و لارا را غرق لذت کرد!
آرگوت– ..لارا..
دستش را در گیسوان لارا فرو برد و درحالی که منقطع نفس می کشید گفت– میخوام اینو از چشمام بردارم.. بذار وقتی اینکارو میکنی ببینمت..
نباید اینطور میشد! هدف لارا چیز دیگری بود، او باید ابتدا به به قدرکافی آرگوت را اغوا میکرد. درحالی که هنوز با دستش عضو آرگوت را مالش میداد صورتش را عقب کشید و گفت– هنوز نه..
پیش از اینکه آرگوت دوباره اصرار بورزد زبانش را برناف او لغزاند. بوسه‌هایش را خیس‌تر و ملتهب‌تر کردو کم کم از سینه اش بالا آمد، میدانست او اکنون تشنه‌ است و حساس، به همین خاطر طوری به آغوش او چسپید که صورت آرگوت به انحنای گردن او فرو برود و عطرو بوی خون را در جوار شاهرگش بهتر حس کند
اکنون که خود را کمی بالا کشیده بود دستش به عضو آرگوت نمی رسید بدنش را تماماً بسوی او سوق داد، دامنش را بالا زد و روی عضو آرگوت انداخت تا هردو در حریم گرم زیر دامنش قرار بگیرند
دستش را دور گردن او حلقه کردو بیشتر و بیشتر به آغوشش چسپید، صدای نفس‌های منقطع‌شان بلند شده بود و بی‌قراری کم کم به اوج می رسید
گونه‌اش را مماس بر گونه‌ی ارگوت قرار داد، نفس‌هایش تارهای سیاه گیسوان او را بهم می ریخت، کمرش را بسوی عضو آرگوت هل داد و عضو خودش را به آن رساند، این تماس مستی هردویشان را دوچندان کرد! آرگوت دست گرمش را بر پهلوهای او نشاندو لبش را به لب او لغزاند، لارا کمی بیشتر کمرش را بالا کشید
او دیگر اینکار را یاد گرفته بود، بدن خودش و بدن آرگوت را میشناخت. تابحال در این حالت قرار نگرفته بودند ولی متوانست انجامش دهد، دهانه‌ی عضوش را بر آلت پرحرارت او گذاشت و سپس با فشاری آرام خودش را از او پُر کرد..
داغ و غلیظ و تنگ بود، مثل اینکه فوجی از لذت به درونش راه یافته باشد لحظه‌ای پلکهایش برهم افتاد و درحالی که لبش در لب آرگوت گره بود آه کشید
ولی نباید اجازه میداد این لذت حواسش را پرت کند، او میخواست کار مهمتری انجام دهد
درحالی که کمرش را روی عضو آرگوت به آرامی حرکت میداد سرش را کمی پس کشید و به او نگریست، گیسوان سیاهش برپیشانی کمی عرق کرده بود و دهان خوش‌فرم زیبایش نیمه باز بود، حرکات لارا خلسه‌ی او را سنگین‌تر میکرد و بنظرش اکنون زمان باز کردن آن چشمها بود
موهای طلایی خود را جمع کرد و پشت سرش فرستاد، ابتدا مطمئن شد گریبان روش و مخصوصاً محل شاهرگ روی گردنش درست پیش چشمان آرگوت باشد و سپس نوار ابریشمی را از دور سر او باز کرد
آرگوت با دیدگانی خمار به بدن برهنه‌ی هوس‌انگیز لارا خیره ماند و او برای اینکه عضو آرگوت را غرق لذت کند کمرش را بیشتر و بیشتر به او فشرد
دستان آرگوت از دوسمت پهلوی لارا حرکت کردو بسوی لباس پایین کشیده شده‌اش رفت، لارا به آن پایین نگاه نمیکرد ولی چند لحظه بعد آرگوت پارچه‌ی لباس او را چنان که گویی ورق کاغذی‌ست آرام و بی‌زحمت پاره کردو سپس دامن را از روی بدنهای بی‌تابشان کنار زد!
دستش را با حالتی نوازش گرانه بر رانها و باسن لارا گذاشت و درحالی که به پشتی کاناپه تکیه زده بود به حرکت کمر او روی عضوش خیره ماند، چشمانش را آرام بالا کشید، به برجستگی سینه‌های لارا نگریست و سپس سرش را به درون آنها فرو برد..
لارا دست در انبوه موهای آرگوت برد و درحالی که سرش از لذت روی گردن سنگینی میکرد او را کمی همانجا لای سینه‌های خود نگه داشت
هنوز فراموش نکرده بود میخواهد چکار کند، با ملایمت لبهای آرگوت را بسمت گریبان و انحنای گردنش هدایت کرد،
درست طبق انتظار لارا، او در آن حوالی بوسه‌هایش را متوقف کرد، لب و بینی‌اش را برکناره‌ی گردن لارا مماس کرده بود و هماهنگ با حرکات کمر او برعضوش، نفس نفس میزد
چند لحظه بعد سرش را بااکراه از گریبان لارا عقب کشید و درحالی که صورتش از آنهمه عطش و لذت ملتهب بود پلکهایش را برهم فشرد، لبش را گزید و آهسته گفت– نباید..زیاد به گردنت نزدیک شم..
لارا دستش را برگونه‌ی او نشاند و درحالی که باره دیگر خود را از او پر او خالی میکرد لبش را بر کبودی مویرگ گوشه‌ی چشم او گذاشت، سپس پلک چشمهایش و بعد لبهای ابری‌اش…
نفس‌های صدادارشان درفضای اتاق می چرخید، حرکت کمر لارا صدای شهوت‌انگیزی را از پروخالی شدن عضوش به آن حوالی منتشر میکردو او باره دیگر گردن خود را درتماس با لبهای آرگوت قرار داده بود
و آرگوت،
اینبار دیگر نتوانست مثل قبل پرهیزکار باشد،
خودش را در آغوش نرم و لطیف همسر جوانش رها کرد، بازوان قدرتمندش را دور او حلقه شدو بدن ظریف لارا را بخود فشرد
لارا تماماً به او چسپیده بود و به وضوح حس میکرد که اینبار قلبش از قبل تندتر میتپد! مستانه لبش را در گریبان لارا می لغزاندو نفس‌های بلندش موهای طلایی لارا را پراکنده میکرد، متقابلا آرگوت را درآغوش گرفت تا او احساس راحتی کند و از این خلسه بیرون نیاید
تمام حواسش به حرکت لبهای آرگوت بود و گرچه کمی می ترسید اما مصمم بود اینبار خودش عطش او را برطرف کند. کم کم بیرون لغزیدن دندان‌های نیش او را حس کرد، گرچه صورتش را نمیدید ولی خمیدگی داغ و ظریف آن دو دندان را بر پوستش حس میکرد، ترسش بیشتر شدو نفس‌هایی که تاکنون غرق لذت بود رنگ و بوی ترس گرفت
اضطراب باعث شده بود حرکت کمرش روی عضو آرگوت متوقف شود به همین خاطر او همانطور که حریصانه لارا را در بر گرفته بود کمی چرخید، او را به پشت روی کاناپه خواباند و با قدرت مردانه‌اش عمیق‌تر پروخالی کرد
قلبش قطره قطره در سینه می چکید و مضطربانه منتظر لحظه‌ی فرو رفتن دندانهای او در شاهرگش بود..
و تنها چند لحظه بعد..
سوزش ضعف‌آوری را برگردنش حس کرد
ابتدا مثل فرو رفتن نوک سوزن خفیف بود و بعد ذره ذره عمیق شد، پوست ظریف او را شکافت و با فشاری قدرتمند به درون شاهرگش فرو رفت..
چشمانش سیاهی رفت و بازوانش از دور گردن آرگوت شل شد!
احساس میکرد بدنش قفل شده، نمیتوانست ذره‌ای تکان بخورد
آرگوت از ابتدا و انتها، تا عمق در او فرو رفته بود!
بدن قوی مردانه‌اش سنگین بود و چنان پرحرارت که سینه‌ی لارا را میسوازند
درحالی که او را پر و خالی می کرد، خون را از شاهرگش بیرون می کشید و هیاهوی نفس‌هایش خبر از نشعگی شدیدش میداد
هرآنچه لارا حس میکرد، از هجوم حرارت و درد بود
آرگوت قوی و پرهوس بود و لارا را در جذبه‌ی خود غرق میکرد
نمیدانست از درد ناله کند یا از لذت آه بکشد
حس میکرد مثل گل سرخی گرفتاره شعله‌های فروزان آتش شده،
او دیوانه‌وار شیفته‌ی عطش و قدرت این اهریمن آتشین بود..
درحالی که جسم و جانش از درد و لذت فلج شده بود پلکهایش را برهم گذاشت. دیگر نه قدرت مقابله با چیزی را داشت و نه اصلا میخواست مقابل این جنون بایستد..
نفهمید چه مدت گذت، یک دقیقه یا چند دقیقه
در کرختی و بی‌حالی غرق بود که نجوای آرگوت در گوشش طنین افکند
آرگوت– .. لارا؟..
پلکهایش را ازهم گشود، چهره‌ی آسمانی آرگوت در کادر آن گیسوان سیاه مواج پیش چشمانش بود
با نگرانی به لارا می نگریست و رد آن دندان‌های نیش کمی لبش را خونی کرده بود
آرگوت– ..صدامو میشنوی؟..
رمق حرف زدن نداشت ولی به روی او لبخند زد. انجامش داده بود! آرگوت را غرق لذت کرده بود و اکنون به هیچ قیمتی نمیخواست باعث شود او حس بدی پیدا کند
اصلا نفهمیده بود آرگوت کی از او خارج شده ولی آنلحلظه از روی لارا برخاست و کنار رفت تا او راحت بر خز نرمی که کاناپه را روکش کرده دراز بکشد
سپس کنار او روی زمین زانو زدو همانطور که موهایش را نوازش میکرد گفت– درد داری؟ به بدنت فشار آوردم؟
نباید سکوت میکرد، سکوتش آرگوت را سرشکسته میکرد. بعلاوه اکنون هرلحظه که میگذشت راحتتر نفس می کشید و کم کم از آن ضعف و کرختی درمی آمد. درحالی که هنوز لبخند محوی برچهره داشت به نجوا گفت– من حالم خوبه..فقط گمونم..یکم زیادی نوشیدید.. درصورتیکه موقع غذاخوردن اصلا شکمو نیستین..
این حرفش باعث شد لبخند گمرنگی برلب آرگوت بنشید، لارا به صورت او می نگریست و اینکه دیگر آن مویرگ کبود را گوشه‌ی چشمش نمیدید باعث میشد دلش آرام بگیرد. آرگوت با احتیاط چانه‌ی او را به چپ مایل کردو همانطور که به جای دندانهایش می نگریست گفت– اذیتت میکنه؟
زخم گردنش کمی درد میکرد ولی نه آنقدری که خیلی آزاردهنده باشد. بعلاوه او میدانست کم کم التیام خواهد یافت و روزی مثل پدرش به آن عادت خواهد کرد.
لارا– یکم میسوزه.. ولی فقط یکم!.. من حالم خوبه جدی میگم..
آرگوت چند لحظه‌ای به او خیره ماندو سپس همانجا پای کاناپه‌ی نشست. پلکهایش را برهم فشرد و درحالی که با کلافگی بر گیسوان خود دست می کشید زمزمه کرد– چه غلطی کردم.. حالا جواب نیکلاسو چی بدم..
لارا از همانجا که دراز کشیده بود دست بی‌رمقش را بلند کردو با ملایمت بر صورت او گذاشت، سپس درحالی که نوازشش میکرد گفت– واقعا لازم نیست بابا همه چیزو درباره‌ی ما بدونه..
آرگوت دست او را گرفت و مماس با صورت خود نگه داشت، نفس عمیقی کشید و سپس گفت– این هرچیزی نیست.. نمیتونم ازش مخفی کنم. اصلا من نمیخوام هیچی رو از نیک مخفی کنم
بوسه‌ی آرامی بر دست لارا زدو سپس در سکوت بفکر فرو رفت. لارا به نیمرخ ماتم زده‌ی او می نگریست از خود می پرسید پدرش چطور با این موضوع برخورد خواهد کرد. واکنش منفی نیکولاس می توانست تمام تلاشی را که لارا برای ارامش دادن به شوهرش کرده بود بر باد دهد
وقتی سکوت آرگوت طولانی شد لارا بغض کردو سپس آهسته گفت– من فکر کنم که.. یکم دلم بغل میخواد..
درواقع میخواست حواس آرگوت را از نیکولاس پرت کند و او را بسوی خودش بکشد. خواسته‌ی معصومانه‌اش باعث شد آرگوت لبخند دردمندی بزند، از جا برخاست و جسم برهنه‌ی او را در آغوشش بلند کرد سپس همانطور که بسوی تخت می رفت گفت– یکم استراحت کن، من میرم پیش نیک. اون حق داره منو بخاطر دخترش توبیخ کنه…شایدم..
حرفش را نیمه تمام گذاشت و لارا را روی تخت خواباند، پتو رویش کشید و گفت– انگار خون تو رگات دقیقا خون نیکولاسه.. همون عطرو بو، همون حس..
پیش از اینکه از تخت دور شود لارا بازوی او را گرفت و گفت– حتماً باید الان برین؟.. من..
بدون اینکه بخواهد اشک در چشمانش جمع شدو درحالی که با قلبی فشرده شده به صورت زیبای ارگوت می نگریست گفت– اصلا ازشما انتظار ندارم منو از بابا بیشتر دوس داشته باشین.. از اولشم قصدم این نبود که جای بابارو تو قلبتون بگیرم.. فقط میخواستم یکم بهتون آرامش بدم.. ولی هرکاری میکنم .. شما بازم غمگین هستین..برای همه چیز خودتونو مقصر میدونید!..
آرگوت که انتظار شنیدن چنین حرفهایی را نداشت درحالی که نگاهش به او بود لب تخت نشست و گفت– خودت میدونی چقدر برام عزیزی آخه چرا این حرفو میزنی؟
دست لارا را باملایمت فشردو گفت– من بارها بهت گفتم، نیک برام مفهوم دیگه‌ای داره.. اون درستکاره و وقتی روش زندگی منو تایید میکنه باعث میشه حس کنم تو مسیر آمرزش قرار گرفتم… اما وقتی ازم عصبی میشه.. این یعنی من واقعا یه گناهی مرتکب شدم.. میتونی منظورمو درک کنی؟
بسوی لارا خم شدو پیشانی او را بوسید، به صورت ماتم زده‌اش نگریست و سپس زمزمه کرد– تموم زندگیت خلاصه شده به من.. چرا؟.. چرا هرکاری میکنی برای خوشحال کردن منه..
لارا به ساعدش تکیه زدو سعی کرد کمی خودش را بالا بکشد ولی آرگوت مانع شدو دوباره او را خواباند:
آرگوت– بلند شی سرت گیج میره
لارا بااکراه باره دیگر سر بر بالش گذاشت و نالید– من حالم خوبه، میخوام بهتون نشون بدم..نیازی نیست برید پیش بابا و بهش بگید..
آرگوت موهای نامرتب او را نوازش کردو گفت– باید برم، همین الان داره صدام میزنه
لارا پلکهایش را برهم فشردو آهی کشید. حالا که نیکولاس او را صدا زده بود دیگر به هیچ طریقی نمیتوانست مانع رفتنش شود!
آرگوت از جا برخاست و ردای بلند مخملینی روی بالاتنه‌ی برهنه‌اش کشید، سپس همانطور که بسوی در می رفت گفت– فکرتو مشغول نکن و فقط یکم بخواب
پس از رفتن آرگوت دلش آرام نگرفت، مدام نگران بود پدرش برخورد تندی با او بکند و غرورش را بشکند. اگر اینطور میشد بازهم تقصیر لارا بود! او همیشه بجای اینکه چیزی را سروسامان دهد خرابکاری میکرد. پتو را کنار زدو گرچه کمی سرگیجه داشت ولی از تخت پایین آمد. لباسی از کمدش بیرون کشید و با بدبختی به تن کرد، نمیتوانست بندهای پشت لباسش را سرهم بیاورد درنهایت از خیرش گذشت و همانطور که بر موهای نامرتب خود دست می کشید بسوی ظرف میوه‌ی آنطرف اتاق رفت.
سیب سرخی برداشت و با قدم‌های بی رمق لباس پاره‌‌ای که کنار کاناپه افتاده بود جمع کرد. کنار شومینه نشست، چند نفس عمیق کشید و سپس درحالی که نگاهش به شعله‌های آتش بود به سیب گاز زد. تمام فکرو ذکرش بسمت نیکولاس و آرگوت بود، دقایق گذشتند و او سیبش را تمام کرد.
تازه داشت در بدنش گزگز هایی حس میکرد، میدانست آن روز رابطه‌ی سختی را پشت سر گذاشته و بدنش دچار کوفتگی خواهد شد. ولی اصلا مشکلی نداشت که آرگوت ماهی یکبار برای رفع عطشش اینکار را تکرار کند. فقط اگر نیکولاس مانع نمی شد!
نیکولاس– دخترم؟..
با شنیدن صدای پدرش تقریباً از جا پرید!
نیکولاس به اتفاق آرگوت از در وارد شدند، پدرش درحالی که لباس رسمی به تن داشت و پیدا بود تازه جلسه‌ای را پشت سر گذاشته با چند قدم‌ سریع بسوی او آمد و همانطور که چانه‌ی او را کمی به عقب هل میداد تا زخمش را ببیند پرسید– حالت خوبه؟.. درد نداری؟..
مثل اینکه لارا یک بچه‌ی ۶-۷ ساله باشد، نیکولاس با دقت تمام عضوهای بدنش را از نظر می گذراند و هرچه لارا می گفت مشکلی ندارد انگار اصلا نمی شنید!
نگاهی به آرگوت که کمی آنطرف‌تر ایستاده بود و در سکوتی یأس‌آور به آنها می نگریست انداخت. باید فکرش را میکرد که نیکولاس پس از شنیدن چنین چیزی تا دخترش را نبینید خیالش راحت نخواهد شد. اکنون خداراشکر میکرد که قبل از رسیدن آنها حداقل لباسش را پوشید!
بازوی پدرش را گرفت و از جلو انقدر به او نزدیک شد تا آرگوت صورتش را نبیند، سپس درحالی که سرش را بالا گرفته بود تا مستقیماً به چشمان او بنگرد اهسته گفت– بابا من چیزیم نیست! شمارو بخدا بس کنید!
با نگاهش به پشت اشاره میکرد و ملتمسانه از پدرش میخواست که این رفتار را تمام کند، اما علیرغم تلاش‌هایش برای بی سروصدا ختم کردن ماجرا نیکولاس بسوی آرگوت چرخید و با بدخلقی گفت– آرگوت این اولین و آخرین بارت..
آرگوت نگذاشت او حرفش را تمام کند، بالحنی رام و مطیع گفت– باشه نیک باشه! دیگه تکرار نمیکنم.. قسم میخورم..
نیکولاس درحالی که هنوز اخمهایش درهم بود دستانش را به کمرش زدو کمی بسوی تخت رفت. از طرز نگاه کردنش به اطراف پیدا بود که بدنبال خرابی می گردد و میخواهد بفهمد او تا چه حد خشونت بخرج داده
نیکولاس– واقعا حقش نبود به کسی مث تو دختر بدم..
لارا باور نمیکرد او با ارگوت اینطور حرف میزند، قدمی به پیش برداشت و با لحنی حق بجانب گفت– بابا چرا اینجوری حرف می زنید؟؟ من.. من خودم ازش خواستم اینکارو بکنه..
نیکولاس نگاه چپی حواله‌ی لارا کردو با پرخاش گفت– به خیالت بهش لطف کردی؟ تو عادتی رو که ۳۰۰ سال پیش ترک کرده بود دوباره تو سرش انداختی!
لارا با کلافگی نواری از گیسوان مزاحمش را پشت گوش فرستادو گفت– ولی میبینید که از پسش بر اومد! تونست همه چیزو کنترل کنه اصلا حتی من ازش نخواستم نوشیدنو تموم کنه، اون خودش به موقع ولم کرد! حالا که روی رفتارش کنترل داره چرا نباید اونجوری که دلش میخواد اینکارو بکنه؟ من زنشم! هیچیم نشده..
ضربه‌ای به سینه‌ی خود زدو اصرار ورزید– اون هیچ آسیبی به من نزده !
نیکولاس چشمانش را درقاب چرخاند و غرغرکنان گفت– دختر نادون! فکر کردی اوضاع همیشه اینجوری پیش میره؟ حتی آدما هم گاهی روی تخت کنترلشونو از دست میدن چه برسه اون که یه خوناشامه و خشونت جزو ذاتشه! حالا عطش خون کم بود، تو یچیزه دیگه رو هم بهش اضافه کردی و انتظار داری هربار از پس هردوش بربیاد؟!
قبل از اینکه لارا چیزی بگوید آرگوت سرش را پایین گرفت و بی‌سروصدا از اتاق خارج شد. او و نیکولاس چند لحظه‌ای به دور شدن او نگریستند و سپس لارا زد زیر گریه! او فقط میخواست شوهرش را خوشحال کند و حالا باره دیگر قلب او را شکسته بود.
روی مبلی که پشت سرش بود نشستو درحالی که هیچ تلاشی برای آرامتر گریستن نمیکرد صورتش را در دستانش پنهان کرد.
لارا– خیالتون راحت شد بابا؟؟.. بازم..بازم غرورش شکست!..
نیکولاس آهی از روی کلافگی کشید، آرام پیش آمدو با تمإنینه در مقابل دخترش زانو زد، بازوان او را لمس کردو گفت– تموم این پونزده سال شاهد تلاش آرگوت برای عادی زندگی کردن بودم، اون تونست تمام عادتای خطرناکشو ترک کنه و من برای همین با خیال راحت دخترمو بهش دادم. ولی تو حالا داری حد و حدود اونو از بین میبری! لارا اگه اینطور پیش بری، اگه نذاری مثل قبل رو امیالش کنترل داشته باشه ممکنه ناخواسته تورو بکشه!
آنقدر دلخور و ماتم زده و ناامید بود که انلحظه اصلا نخواست به منطق پشت حرف‌های نیکولاس فکر کند، درحالی که اشکهایش بی وقفه برگونه جاری بود و از گریه سکسکه می کرد با مشت‌های ظریفش چند ضربه به سینه‌ی پدرش زدو گفت– .. خب بکشه!..برام مهم نیست چه بلایی سرم میاد.. من.. من فقط میخوام اون خوشحال باشه!..
نیکولاس مچ دو دست او را گرفت و بالحنی جدی گفت– بنظرت اگه کشته بشی اون میتونه خوشحال باشه؟!.. اگه باعث مرگت بشه چطور میتونه به زندگی ادامه بده؟ من چطور؟ من چطور خودمو ببخشم که تورو بهش دادم؟.. فقط یک ماه از ازدواجتون گذشته، لارا خواهش میکنم از همین حالا منو پشیمون نکن!
لحظه‌ای مچ دست او را محکم فشردو سپس با تحکم گفت– من آرگوتو میشناسم‌، اون میتونه بی‌خشونت زندگی کنه.. فقط اگه تو اینقدر وسوسه‌ش نکنی! میشنوی لارا؟ اگه میخوای اون خوشحال باشه یه زندگی عادی بهش بده نه اینکه برش گردونی به ۳۰۰ سال پیش!
به چهره‌ی دلسوز پدرش که اکنون رنگ خشم گرفته بود نگریست و سپس درحالی که می گریست سردرگریبان فرو برد. باز هم حماقت کرده بود، وقتی به شدت سرخوردگی آرگوت فکر میکرد دلش میخواست بمیرد! چند لحظه گذشت و نیکولاس که شاهد غم و رنج او بود کمی آرام گرفت، موهای او را نوازش کردو گفت– اگه تو میخوای خون‌ت رو بهش بدی باشه اینکارو بکن، ولی نباید اتفاق امروز تکرار بشه. لارا اونو سرکش نکن.. متوجه میشی؟
به چشمان اشک‌آلود لارا نگریست و تاکید کرد– باعث نشو اهریمنِ من دوباره از خودش بیزار بشه، اون همین الانم بقدر کافی درد میکشه
درحالی که درتلاش بود ریزش اشکهایش را کنترل کند سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. نیکولاس که تاکنون بر زانو نشسته بود از جا برخاست و سپس درکنار لارا نشست. او را درآغوش گرفت و همانطور که موهایش را نوازش میکرد گفت– گریه نکن عزیزم، تو هنوز خیلی جوونی.. کم کم همه چیزو یادمیگیری
سرش را بر سینه‌ی پدرش گذاشت و درحالی که فین فین میکرد گفت– کجا رفت؟
نیکولاس بوسه‌ای بر گیسوان او زدو با لحنی اطمینان بخش گفت– همین دور و بره، فقط میخواست جلو چشم نباشه
چندلحظه‌ای را به نوازش لارا پرداخت و سپس وقتی او به میزان قابل توجهی آرام شد از جایش برخاست. درحالی که کناره‌ی کتش را مرتب میکرد آرگوت را صدا زدو چند لحظه بعد او باره دیگر از در وارد شد. لارا سرش را پایین گرفته بود، از اینکه به او نگاه کند شرم میکرد بااین حال صدای پای او را می شنید که در چندقدمی نیکولاس ایستاد و پس از چند لحظه مکث بالحنی غمگین گفت– نیک من ..نمیخواستم مأیوست کنم..
نیکولاس بازوی او را لمس کردو بالحنی که دیگر سرزنشی در خود نداشت گفت– بیا بریم، باید منو برگردونی رایولا. تو راه باهم حرف می زنیم
آرگوت– نرو.. یکم پیش من بمون..
نجوای گرم آرگوت قلب لارا را تکان داد ولی سرش را بلند نکرد. نمیخواست او را معذب کند، میدانست آرگوت برای آرام شدن به نیکولاس نیاز دارد نه او. باید این واقعیت را می پذیرفت که هیچ وقت نمی تواند برای شوهرش جای نیکولاس باشد.
نیکولاس– بچه نشو آرگوت کلی کار تو دفتر انبار شده
آرگوت مأیوسانه اصرار ورزید– چند ساعت اینجا بمون بعد برمیگردیم به قصر، باهم کارا رو انجام میدیدم. خواهش میکنم نیک، اونجا اصلا نمیشه چند دقیقه خلوت کرد
نیکولاس چند لحظه‌ای مکث کردو سپس رو به لارا گفت– عزیزم بگو یچیزی برای شام آماده کنن، بدجوری گرسنه‌م
لارا بلافاصله از جا برخاست و همانطور که سرش را پایین گرفته بود و بسوی در می رفت زمزمه کرد– چشم
می دانست باید مدتی انها را تنها بگذارد تا نیکولاس به ارگوت دلداری بدهد و درواقع خرابکاری او را جبران کند.
لارا عاشق آرگوت بود،
از عطر او نفس می کشید و به امید لبخندهایش زندگی میکرد. اگرچه مدام باعث میشد او دلشکسته شود ولی درواقع تمام خواسته‌ی‌اش آرامش دادن به او بود! پدرش به او گفته بود کم کم یاد خواهد گرفت چطور رفتار کند، و لارا این را مدام با خود تکرار میکرد. روزی می رسید که او هم بلد باشد مثل نیکولاس به آرگوت آرامش دهد..

• • •✦•✿•✦• • •

ابتدا فکر میکرد سخت باشد آرامشی نسبی حوالی عمارتشان به جریان دربیاید، به هرحال لارای پانزده ساله با خوناشامی ازدواج کرده بود که دلبسته‌ی پدرش بود! آرگوت اوقات زیادی از روز را درکنار نیکولاس می گذراند و بی‌نهایت به او اهمیت میداد، البته لارا اصلا حسودی نمیکرد
نه میخواست مانعی برای رابطه‌ی نزدیک آنان باشد و نه میخواست بیهوده بهانه‌جویی کند. او میدانست چقدر برای آرگوت عزیز است و این برایش کافی بود، اوقاتی که شوهرش باوقار و آرامش به کارهایش می رسید، مطالعه میکرد و یا با خدمتکارانش حرف میزد لارا با لذت به او می نگریست. او سعی میکرد بجای بهانه جویی در اینباره که چرا بیشتر وقتش را با نیکولاس می گذراند‌، اوقاتی را که درکنار اوست غنیمت بشمارد.
درست مثل آنموقع که مثلا هر دو مشغول مطالعه بودند. آرگوت روی کاناپه‌ی مخصوصش کنار شومینه نشسته بود و در آرامش کتاب میخواند لارا هم کمی آنطرف‌تر کنار او نشسته و کتابی جلوی خود گرفته بود و درحالی که تمام هوش و حواسش پیش آرگوت بود تظاهر میکرد مشغول مطالعه است!
مشکل این بود که آرگوت بیش از اندازه جذاب بنظر می رسید و پس از این همه سال هنوز هم چشمان لارا از تماشایش سیر نمی‌شد. ردای ابریشمی جلو بازش درحاشیه‌ی سینه رها بود و پاهایش را درحالی که با یک شلوار چرمی سیاه و چکمه‌ی بلند پوشیده شده بودند روی هم گذاشته بود. آبشار مواج گیسوان سیاهش از یک سمت شانه رها بود و مژگانش با ظرافت همسوی مردمک چشمانش بر خطوط کتاب می غلطیدند..
آرگوت– برات جالب نیست؟
این حرف را بدون اینکه نگاهش را از کتاب بگیرد گفت. متوجه نگاه خیره‌ی لارا شده بود و او آنلحظه دستپاچه شد!
لارا– اوه! ..هست..خیلی جالبه!..
آرگوت کتابش را به آرامی بست و همانطور که روی کاناپه جا به جا میشد گفت– پس برای منم بخونش
دراز کشید و درحالی که لارا اصلا انتظارش را نداشت سرش را روی پاهای او گذاشت. موهای سیاهش روی رانهای لارا پخش شد و صورت جذاب روشنی که قلب لارا را می لرزاند رویش جا خوش کرد. پلکهایش را آرام برهم گذاشت و گفت– برام نمیخونی؟
درحالی که دلش غنج میزد و ناخواسته لبخند برلبش نشسته بود برای اولین بار درآن دقایق نگاهی به ورق‌های کتاب انداخت:
( اَفلاک را دوست نمیداشت، بنظرش آنها بطور غمناکی سنگینی وزن دنیا را بدوش کشیده بودند. نباید اینطور میشد، نباید مانع کُن‌فیکون شدن دنیا میشدند، افلاک نمی گذاشتند دنیا از بند رها شود و طعم رهایی را بچشد. روزهای بسیاری را حوالی افلاک گذرانده بود، آنها به منزله‌ی دیواری از هدف‌های پوچ سد راهش میشدند و دنیا را در جهل نگاه می داشتند، میگفتند این تقصیر آنان نیست. افلاک گناه را گردن خالق می انداختند، میگفتند اوست که به دنیا سخت میگیرد و تا وقت معلوم اجازه‌ی رهایی نمی دهد. اما او ناامید نمیشد، همان حوالی می ماند و گهگاه ذره ذره به دنیا رخنه میکرد، رها کردن دنیا وظیفه‌ی او بود. هرچقدر هم که افلاک مانع میشدند او باید باز هم می‌کوشید و منتظر می ماند. روزی می رسید که بتواند دنیا را تمام و کمال و یکجا از بند افلاک رها کند، روزی دنیا درک میکرد این مرگ است که دلسوز اوست نه افلاک )
ناخودآگاه سکوت کرد، این دیگر چه کتابی بود که در دست داشت! او موقع برداشتن آن از کتابخانه اصلا هیچ توجهی به نامش نکرده بود، آرگوت که در آرامش پلکهایش را برهم گذاشته بود نجوا کرد– « مرگ، معشوقه‌ی دنیا » چندین مرتبه این کتابو خوندم. مرگ عاشق دنیا میشه ولی دنیا از قبل به افلاک دل بسته. داستان پایان غمگینی داره.. مرگ همیشه دنبال دنیاست ولی هیچ وقت بهش نمیرسه. دنیا هیچ وقت نمیفهمه مرگ چقدر دوسش داره و میخواد رهایی رو بهش نشون بده
آنطور که آرگوت درباره‌ی مرگ حرف میزد باعث شد سایه‌ی یأس بر چهره‌ی لارا بنشیند، کتاب را کنار گذاشت و دستی بر گیسوان او کشید:
لارا– شما به دنیا حق نمیدین که مرگ رو دوست نداشته باشه؟
آرگوت زمزمه کرد– تو خیلی جوونی لارا، اما کسی مثل من میفهمه… زندگی و دنیا بدون مرگ، فقط و فقط زجر و عذابن
درحالی که با دستش صورت آرگوت را نوازش میکرد سرش را برپشتی کاناپه خواباند و به سقف بلند عمارت زل زد.
لارا– وقتی من و بابا بمیریم.. شما باید از خون کی ..
حرفش را ادامه ندادو سکوت کرد. مدتها به این فکر میکرد، حالا که آرگوت نمیخواست باعث مرگ انسانها شودو به واسطه‌ی عشقی که نسبت به نیکولاس و لارا داشت از خونشان می نوشید‌، پس از مرگ آنها چطور میخواست ادامه دهد
آرگوت– بعد از شما خون هیچکسو نمینوشم..من نمیخوام بیشتر از شما زنده بمونم..
لارا آهی کشید و نالید– خواهش میکنم این حرفو نزنید!
آرگوت با آرامش و تمأنینه نجوا کرد– مرگ چیزه بدی نیست لارا، این میتونه درست‌ترین انتخاب من باشه. اینجوری ثابت میکنم نمیخوام دشمن انسانها باشم.. شاید آمرزیده شدم.. شاید این امتحان خداوند باشه..
ماتم زده به صورت زیبای آرگوت نگریست، اگرچه این حرف‌ها قلب لارا را بدرد آورده بود ولی کوچکترین اثر نامطلوبی بر آرگوت نداشت. لارا نفس عمیقی کشید و گفت– اصلا نمیتونم تصور کنم دنیا بدون شما چقدر زشت میشه
حرف او لبخند محوی بر لب آرگوت نشاند، درحالی که سرش روی رانهای لارا بود سرش را چرخاند و بوسه‌ای بر شکم او زد. اگرچه از روی لباس بود ولی قلب او را به طرز دلچسپی قلقلک داد، تازه میخواست سرش را خم کند و چشمان او را ببوسد که آرگوت باره دیگر لبانش را برشکم او گذاشت. بنظر نمی رسید اینبار یک بوسه باشد، ابتدا چند لحظه‌ای لبش را با شکم او مماس نگاه داشت و سپس یک سمت صورتش را. چشمانش باز و هوشیار بود و بنظر می رسید چیزی او را سردرگم کرده
لارا– ..چیزی شده؟..
آرگوت پاسخی به او نداد، برخاست و همانطور که در مقابل لارا بر زمین زانو میزد گفت– یه لحظه ساکت باش
کف دستش را بر شکم لارا گذاشت و درحالی که بنظر می رسید با خودش حرف میزند زمزمه کرد– ..این دیگه چیه..
سردرگمی‌اش رفته رفته آمیخته به نگرانی میشد و هیچ توجهی به صورت متعجب لارا نداشت. با انگشتانش درز لباس لارا را برپهلویش پیدا کردو سپس پیش چشمان متحیر او لباس را از روی شکمش پاره کرد! لارا درحالی که شاهد پاره شدن پارچه‌ی لباسش بود گفت– وای.. چیکار میکنین..؟..
شکم ظریف و روشنش از پارگی لباسش پیدا شدو آرگوت بازهم بدون هیچ توضیحی دست گرمش را مماس با آن قرار داد. پلک‌هایش را برای تمرکز بیشتر برهم گذاشته بود و مثل اینکه میخواست چیزی را درشکم لارا حس کند!
چشمان لارا بر چهره‌ی آرگوت بود که کم کم درسایه‌ی یأس و ناباوری غرق میشد. عجیب بود ولی بنظر می رسید که کمی ترسیده است!
چند لحظه بعد با صدایی خفه نجوا کرد– یچیزی اینجاست..
لارا که ناخواسته از اضطراب او دلش شور افتاده بود پرسید–.. یعنی چی؟
آرگوت دستش را پس کشید و از جا برخاست:
آرگوت– یچیزه زنده.. یچیزی میتپه..
قلبش مثل وزنه‌ای سنگین از سینه‌اش سقوط کردو تا اعماق زمین فرو رفت! چیزی درون او می تپید! چه چیزی میتوانست باشد جز یک کودک؟! درحالی که از هیجان و ناباوری نفس نفس میزد از جا برخاست و درمقابل آرگوت ایستاد
لارا– ب..بچه؟.. یعنی من..
ناخوداگاه دستش را بر شکم برهنه‌اش گذاشت، باور نمیکرد! این نمی توانست حقیقت باشد! چشمان آرگوت بر شکم او گره خورده بود، طرز نگاه کردنش حس وحشتناکی به لارا میداد! اگر لارا واقعا باردار بود، چرا آرگوت طوری نگاهش میکرد انگار بدترین خبر دنیا را به او داده اند؟
دستش را در گیسوان انبوهش فرو برد و درحالی که به سمت دیگری قدم برمیداشت ناباورانه زمزمه کرد– چطور ممکنه..آخه چطور ممکنه..
لارا آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که سعی داشت براضطرابش فائق آید گفت–..حالا که ممکن شده.. چه اشکالی داره؟..
جوابی به لارا نداد، حیران و سردرگم نام نیکولاس را زمزمه کردو سپس بسوی در رفت!
رفتار مبهمش لارا را جان به لب کرده بود، پس از رفتن آرگوت درحالی که قلبش بی امان در سینه می کوبید روی نزدیکترین مبل نشست. هنوز دستش روی شکمش بود و ناخواسته برای کوچکترین حرکاتش احتیاط میکرد!
آرگوت به او اطمینان داده بود امکان ندارد انسانها از خوناشام باردار شوند، آیا معجزه‌ای رخ داده بود؟
ولی نه، با وجود واکنشی که از آرگوت دید، بعید میدانست با چیز خوشایندی طرف باشد!
پلکهایش را برهم فشردو سعی کرد خود را آرام کند، آنقدر از واکنش آرگوت مضطرب شده بود که حس میکرد چیزی نمانده از حال برود!
دستش هنوز مماس با شکمش بود، پس چرا خودش چیزی حس نمیکرد! هیچ برآمدگی، هیچ تکانی، هیچ ضربانی! او هیچ چیز غیرمعمولی در خودش نمی یافت!
چند دقیقه بعد در اتاق گشوده شد و آرگوت و نیکولاس درحالی که باهم بحث می کردند سراسیمه بسوی او آمدند!
با دیدن پدرش تازه به یاد آورد قسمتی از لباسش روی شکم پاره است و او آنقدر سردرگم بود که لباسش را عوض نکرده
نیکولاس– یعنی چی که نمیدونی!؟ تو یه خوناشامی!
آرگوت– هزارمرتبه بهت گفتم نیک مطمئنم این اتفاق نباید بیفته.. امکان نداره آدما از خوناشام حامله شن..
نیکولاس– مطمئنی اشتباه حس نکردی؟؟
نیکولاس که اکنون درست مثل آرگوت سرگشته و حیران بود نگاهی به سرتاپای لارا انداخت. آرگوت سرش را باکلافگی تکان دادو گفت– یچیزی اونجا هست..خیلی کوچیک..یه ضربان خیلی خفیف ولی مطمئنم که هست..
نیکولاس دستانش را به کمرش زد و همانطور که با نگرانی پیش روی لارا قدم میزد خطاب به آرگوت گفت– خیله خب! برو یکی رو بیار.. یکی از اعضای خانوادت که ممکنه چیزی بدونه..
آرگوت ثانیه‌ای به لارا که باسرگشتگی به آنان زل زده بود نگریست و سپس رو به نیکولاس گفت– نمیتونم بذارم پدرومادرم بیان تو این شهر..اونا خیلی طمعکارن.. ولی برادرم سدریک قابل کنترله..
نیکولاس بدون اینکه بایستد گفت– چیزی دراینباره میدونه؟..
آرگوت بسوی نزدیکترین پنجره رفت و گفت– امیدوارم بدونه..اون ۷۰۰سال از من بزرگتره، تجربه‌ی بیشتری داره..
پنجره را باز کرد و لحظه‌ای بعد ناپدید شد! لارا میدانست او سریع است و میتواند پرواز کند ولی آنلحلظه از تماشای بی‌پروایی‌اش ترسید!
نیکولاس– تو هم حسش میکنی؟
تازه متوجه شد نیکولاس به او می نگرد، درحالی که تکه‌ی پاره شده‌ی لباسش را روی شکمش نگه داشته بود گفت– نه..هیچی..
نیکولاس آهی از روی کلافگی کشید و همانطور که روی مبل می نشست گفت– خدایا خودت کمک کن..
آرنجش را روی زانوهایش ستون کردو انگشتانش را در گیسوان طلایی رنگش فرو برد، لارا که شاهد بی‌قراری او بود با احتیاط روی مبل مقابلش نشست و سپس با تردید گفت– بابا.. چرا هردوتون اینجوری شدین؟؟.. مگه این فقط یه بچه نیست؟..
نیکولاس بدون اینکه به او بنگرد باصدایی خفه گفت– لارا اگه این یه خوناشام باشه تو فکر کردی میتونی تو شکمت نگهش داری؟!
پس موضوع این بود، آنها فکر میکردند آن کودک برای لارا ضرر دارد. چندان هم دور از عقل بنظر نمی رسید! به هرحال اگر حقیقت داشت، این جنین متعلق به یک اهریمن قدرتمند بود
سرش را پایین گرفته بود و به انگشتان کرخت شده‌اش می نگریست که باد سبکی در اتاق چرخید و سپس نیکولاس از جا برخاست. لارا پیرو حرکت ناگهانی پدرش بلند شد و سدریک و آرگوت را در چند قدمی خود دید..
سدریک مثل دفعه‌ی قبل سیاه پوش بود و شنلی مخملین بر دوش داشت. موهای لَخت سیاهش را پشت سر بسته بود و آنلحظه درحالی که بی‌توجه به اضطراب و تشویش جمع، لبخند محوی برلب داشت به نیکولاس می نگریست:
سدریک– پس این لرد نیکولاس معروفه…هوممم.. از دیدن شما خوشبختم..
کاملا پیدا بود که چقدر درباره‌ی نیکولاس کنجکاو است، درواقع حضور لارا موضوع مربوط به او اصلا برایش مهم نبود!
نیکولاس دست در جیب شلوارش فرو برده، جدی و مستحکم به او می نگریست. بی هیچ سلامی، هیچ خوشامدی و حتی اندک واکنشی!
سدریک کمی سرش را به چپ مایل کردو درحالی که اکنون لبخندش پررنگ‌تر شده بود و خیره خیره به نیکولاس نگاه میکرد گفت– تحسین برانگیزه!..واقعا باور نکردنیه.. همه چیزش متعادل، ضربان قلب، حرکات مردمک چشم..حتی بوی ترس نمیده! تابحال چنین چیزی ندیده بودم..
میخواست قدمی بسوی نیکولاس بردارد که آرگوت باحالتی هشدار دهنده در مقابلش قرار گرفت و گفت– برای چیز دیگه‌ای آوردمت
و آنلحظه سدریک بااکراه به سوی لارا که مضطربانه به قسمت پاره‌ی لباسش چسپیده بود نگریست.
پوزخند کجی زدو گفت– روزبخیر لارا
لارا معذب از اینکه همه به او می نگریستند باره دیگر پارگی لباسش را از نظر گذراند و زیرلب گفت– سلام..
نیکولاس که شاهد پریشانی دخترش بود بسوی او آمد‌، دستش با حالتی حامیانه دور شانه‌ی او حلقه کردو گفت– چیزی نیست عزیزم، ما نمیذاریم اتفاقی برات بیفته
سدریک بازوانش را درهم قفل کردو درحالی که نگاه تحقیرآمیزی به سرتاپای لارا می انداخت خطاب به آرگوت گفت– حالا تو جداً اونقدر پیشرفت کردی که میتونی آدما رو حامله کنی برادر؟
آرگوت که از کنایه‌های سدریک کلافه شده بود اخم کردو با بدخلقی گفت– میشه مزخزف گفتنو بذاری کنارو یه غلطی بکنی سدریک؟
سدریک پوزخند کجی زدو همانطور که با تمأنینه بسوی لارا قدم برمیداشت گفت– وقتی به کمک کسی احتیاج داری دانریک، یادبگیر که مؤدب باشی!
در یک قدمی لارا ایستاد و دستش را کمی پیش آورد، میخواست شکم او را لمس کند آنهم باوجودی که لباسش پاره بود؟! لحظه‌ای با حیرت به دست سدریک نگریست سپس لباسش را بیشتر به خودش فشرد!
نیکولاس که متوجه خودداری او شده بود بالحنی اطمینان بخش گفت– اشکالی نداره لارا، بذار انجامش بده
هنوز دو دل بود، نگاهی به آرگوت که کمی دورتر ایستاده بود و بسیار آشفته بنظر می رسید انداخت، او نیز سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو سپس لارا با اکراه قسمت پاره‌ی لباسش را رها کرد.
نیکولاس و آرگوت تنها مردان زندگی او بودند و آنلحظه وقتی برای اولین بار دست مرد غریبه‌ای به پوست شکمش خورد احساس بسیار بدی پیدا کرد. سدریک برای چند ثانیه کف دستش را مماس با شکم او نگه داشت و لارا مطمئن بود صورتش از شرم گلگون شده!
چندلحظه بعد سدریک خندید و همانطور که بسوی آرگوت برمیگشت گفت— تو واقعا یسری قوانین رو تو دنیای شیاطین و انسانها جا به جا کردی!
دستش را پس کشید و همانطور که با خاطرجمعی روی یک مبل می نشست و پاهایش را روی هم می انداخت ادامه داد– چجوری گائـ*دیش برادر؟ قلقشو به منم یاد بده!
طرز حرف زدن او نیکولاس را خشمگین کرد اما قبل از این که فرصت کند چیزی بگوید آرگوت پیش آمد، آشفته تر از همیشه درجایی مقابل سدریک نشست و پرسید– تا بحال هیچ وقت این اتفاق نیفتاده؟ نمیدونی اون بچه ممکنه چی باشه؟ برای زنم خطرناکه؟
سدریک باره دیگر لارا را از نظر گذراندو سپس گفت– مثل اینکه سوالمو شوخی فرض کردی! ازت پرسیدم چجوری گائـ*دیش؟ میخوام ببینم چجوری این اتفاق افتاده.. باید یکم اطلاعات بهم بدی یا نه؟
آرگوت نگاهی به نیکولاس انداخت و سپس چند ثانیه‌ای سکوت کرد. اینبار نیکولاس بود که بجای او سدریک را مخاطب قرار داد– داشت خونشو می نوشید. به این موضوع ربطی پیدا میکنه؟
سدریک پس از شنیدن این حرف نگاه متعجبی به سرتاپای لارا انداخت و بعد زد زیر خنده، قهقهه‌ی خوش‌آهنگش لحظاتی درفضای اتاق چرخید و سپس گفت– هیچ به این دختر نمیخوره تحمل همچین چیزی رو داشته باشه! مثل اینکه نباید به انتخابت شک میکردم دانریک..
آرگوت که باحالتی سردرگم به سدریک می نگریست پرسید– یعنی…بخاطر همینه؟..
سدریک ابرویی بالا انداخت و لبخند به لب پاسخ داد– احتمالی جز این وجود نداره. درحالت عادی هیچ وقت این اتفاق خوناشاما و آدما نمیفته. اما اونجوری که تو انجامش دادی.. وقتی همزمان خون انسان می نوشیدی این روی فعالیت تخمـ*ـات تاثیر گذاشته…میفهمی برادر؟
اشاره‌ی بی ادبانه‌ای به پایین‌تنه‌ی لارا کردو ادامه– چیزی که اون تو ریختی تحت تاثیر خونی که اون لحظه می نوشیدی یه تغییراتی کرد
نیکولاس یک قدم پیش رفت و پرسید– یعنی ممکنه بچه انسان باشه؟
سدریک سرش را تکان دادو گفت– اینو دیگه نمیدونم!
آرگوت سرش را با حالتی ماتم زده پایین گرفت، انگشتانش را در گیسوانش فرو برد و با صدای خفه گفت– نبضش مثل نبض جنین انسان نیست… من حاملگی لیندا رو یادمه، قلب جنین انسان خیلی تند میتپه ولی این فرق داره… این موجود.. ضربانش کُند و بافاصله‌ست، درست مثل جنین خوناشام میتپه..
پس از بیان این حرف سکوتی یأس آور بین نیکولاس و آرگوت حاکم شد. آنقدر سنگین و جدی که سدریک خنده‌ی خود را کنترل کردو از جا برخاست، سپس همانطور که با آرامش بسمت پنجره می رفت گفت– اون بچه رو تا فرصت هست سقط کنین
پنجره را گشود سپس پیش از اینکه خارج شود درحالی که پوزخند برلب داشت گفت– اما از من میشنوی برادر، بجای زنی که معلوم نیست ۵۰ سال دیگه زنده باشه یانه، بچه‌تو نگه دار!
نگاه خشمگین آرگوت و نیکولاس بسوی سدریک چرخید و او بلافاصله ناپدید شد! پس از رفتن او، برای لحظاتی طولانی همگی در سکوت باقی ماندند. لارا سرش را پایین گرفته و هردو دستش را روی شکمش گذاشته بود. پس او واقعا کودکی در شکم داشت! آنقدر غافلگیر شده بود که اصلا نمیدانست چه واکنشی نشان دهد، نیکولاس و آرگوت مثل کسانی که عزیزی را از دست داده باشند ماتم زده بفکر فرو رفته بودند. لارا گهگاهی زیرچشمی آنان را می پایید و نمیدانست چه بگوید. چند دقیقه بعد طاقتش تمام شدو با لحنی مردد گفت– اگه خوناشام باشه ..من نمیتونم بدنیا بیارمش؟..
هرچه منتظر ماند هیچیک پاسخی به او ندادند، درنهایت آهی از روی کلافگی کشید و گفت– این بچه تو شکم منه! چرا هیچکس جوابمو نمیده؟؟ اون.. اون قویه؟.. آخه چجوری بهم صدمه میزنه؟
آرگوت سرش را بلندکردو نگاهی به لارا انداخت، چشمان قشنگش بی نهایت غمگین و معذب بود. مثل همیشه خودش را مقصر میدانست!
لارا– مثلا ممکنه لگد بزنه؟..یا چی..
آرگوت سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– خوناشاما تو سالای اول زندگی خیلی آرومن اصلا بندرت حرکت میکنن.. مشکل چیزه دیگه‌ست. خط رشد نژاد من خیلی کُنده برای همین ما اینهمه عمر می کنیم..
نگاهش را به شکم لارا که در محاصره‌ی دستانش بود دوخت و ادامه داد– حاملگی خوناشاما بیشتر از سه سال طول میکشه… بدن آدما نمیتونه همچین چیزی رو تحمل کنه.. اون چیز.. اگه اونجا بمونه اونقدر ضعیفت میکنه که از بین بری..
نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو رو به آرگوت گفت– اون چیز؟..ولی.. ولی اون فقط یه بچه‌ست!..
امیدوارانه به پدرش نگریست‌، کمی بسمت او مایل شدو دستش را گرفت– بابا همه‌ی اینا فقط حدس و گمانه! شاید اصلا خوناشام نباشه.. ما که هنوز مطمئن نیستیم!
نیکولاس بی توجه به اینکه او چه میگوید خطاب به آرگوت گفت– برو یه پزشک بیار..یه ماما، چمیدونم! یکسی که بتونه اونو از شکمش دربیاره..
لارا– دربیاره؟!
ضربان قلبش شدت گرفت و وحشت زده به پدرش خیره ماند!
آرگوت بدون اینکه به نیکولاس بنگرد در پاسخ گفت– تو اینکارو بکن نیک، من باید با لارا صحبت کنم
نیکولاس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو از جا برخاست، لارا درحالی که ناباورانه به آرگوت می نگریست گفت– نه!.. مگه..مگه شما دوست نداشتین پدر بشین؟؟..
نیکولاس بیرون رفت و در را پشت سرش بست. آرگوت لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو درحالی که مأیوسانه به لارا می نگریست گفت– اون ممکنه تورو بکشه، و این بخاطر حماقت منه!
لارا که دیگر صبرو طاقتش به سر آمده بود اخم کردو گفت– من خودم خواستم اونکارو باهام بکنید، خودم باعث شدم این بچه به وجود بیاد، الانم میخوام نگهش دارم!
از دست آرگوت و نیکولاس عصبی شده بود، از اینکه به نظر او اهمیت نمیدادند، از اینکه فراموش کرده بودند این زندگی اوست نه آنها!
آرگوت با کلافگی از جا برخاست و همانطور که دست به کمر به سوی پنجره می رفت گفت– چته لارا؟ تا همین چند ساعت پیش اصلا نمیدونستی بچه‌ای وجود داره حالا جوری رفتار میکنی انگار دوسش داری؟
در مقابل پنجره ایستادو همانطور که نگاهش به بیرون بود با بدخلقی ادامه داد– انتظار داری منو پدرت دست رو دست بذاریم و شاهد مرگت باشیم؟؟
لارا از جا برخاست با یکدنگی بر خواسته‌اش اصرار ورزید:
لارا– کدوم مرگ؟! شما حتی مطمئن نیستین! میخواین بچه رو بخاطر یه احتمال بکشین؟؟
آرگوت رویش را بسوی او چرخاندو با اخم گفت–لارا اون نبض یه انسان نیست!
لارا قدمی به پیش برداشت و پافشاری کرد– ولی معلوم نیست که خوناشام باشه!..شاید..شاید یچیزی بین انسان و خوناشام شد..
آرگوت– بسه! این بچه بازی نیست که لج کنی و بدستش بیاری، دیگه نمیخوام چیزی دربارش بشنوم
لحن قاطع آرگوت باعث شد لارا سکوت کند، ولی نمیتوانست اینطور تمام شود! هرچه با خود کلنجار می رفت باورش نمی شد بتواند کودک را از دست بدهد، کودکی که از وجود آرگوت بود!
لارا– بچه بازی نیست، ولی من نمیذارم… میخوام نگهش دارم.. نمیذارم اونو ازم بگیرین!..
آرگوت اینبار کاملا بسوی او چرخید و درحالی که داشت سعی میکرد در چنین وضعیتی خشمگین نشود گفت– اگه قرار باشه تورو بکشه، دیگه زنده موندنش چه اهمیتی داره؟ اونموقع تو اصلا تو این دنیا نیستی که بزرگش کنی
لارا با حالتی حمایتگرانه دو دستش را دور شکمش حلقه کرد و گفت– نمیکشه، منو نمیکشه! مطمئنم… اون اینقدر آروم و مهربونه که من اصلا نفهمیدم داره تو وجودم زندگی میکنه.. فکر میکنم..
آرگوت سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان دادو بالحنی سرزنشگرانه گفت– آروم و مهربون! اینطور احمقانه درباره‌ی چیزی که اصلا حسش نمیکنی حرف نزن لارا. اون بچه، بچه‌ی یه اهریمنه.. نواده‌ی شیطان
از حرف آرگوت بغض کرد، نمیفهمید که لارا هرچه میکند بخاطر اوست! درحالی که لبش را می گزید تا گریه نکند نگاهی به شکم خود انداخت، مطمئن بود به همین زودی ها کودکش را حس خواهد کرد. آرگوتِ کوچکِ زیبایش را..
درحالی که هنوز نگاهش به شکمش بود با بغض زمزمه کرد– ‌آخه چرا؟.. منم دلم میخواد مثل بقیه‌ی زنا برای شوهرم بچه بدنیا بیارم.. میخوام برای شما یه همسر واقعی باشم..
باد سبکی به صورتش وزید و ناگهان دستی یقه‌ی او را محکم کشید! اصلا نفهمید چه شد! به خودش آمدو دید به سینه‌ی ستبر آرگوت برخورد کرده
حیرت‌زده از این حرکت خشن آرگوت سرش را بلند کردو به او نگریست. اخم‌هایش را درهم کشیده بود با نگاهی زهرآگین به لارا می نگریست:
آرگوت– اگه میخوای یه همسر واقعی باشی، قبل از هرچیز یاد بگیر از شوهرت اطاعت کنی
حیران و مضطرب قدمی از آرگوت فاصله گرفت.
آرگوت– فهمیدی؟
زانوهایش از واکنش تند آرگوت سست شده بود! سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو سپس روی یک صندلی نشست.
لارا میدانست هرآنچه نیکولاس و آرگوت انجام می دهند برای نجات جان اوست ولی بنظرش بیش از حد سخت گرفته‌ بودند، آنها می توانستند برای کنار آمدن با این موضوع قدری صبورتر باشند!
آنقدر افکارش مغشوش و بهم ریخته بود که متوجه گذر زمان نشد، ساعتی گذشت و نیکولاس درحالی که یک مرد و دو زن به همراهش بودند به آنجا برگشت.
حضور آنها ترس لارا را از قبل هم بیشتر کرد!
درحالی که پزشک مسن برای معاینه به سویش می آمد نگاه مضطربانه‌اش را به چهره‌ی مصمم پدر و شوهرش دوخته بود
پزشک نبض او را چک کردو پس از تعدادی سوال شرم‌آور درباره‌ی آخرین عادت ماهیانه‌‌اش، رو کرد به نیکولاس و آرگوت و گفت– بااینکه دوماه از حاملگی میگذره جنین نبض ضعیف و غیرمعمولی داره. به تشخیص من سالم نیست
پزشک نمیدانست این ممکن است جنین یک خوناشام باشد، عجیب نبود که آن را ناسالم بداند! از لارا فاصله گرفت و بسوی دو زن رفت. نیکولاس که بازوانش را درهم گره زده بود و تا آنلحظه با آرگوت گفت و گو میکرد خطاب به پزشک پرسید– میدونید که شمارو برای چی آوردم. اون خانوما به کارشون واردن؟
پزشک سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– بله سرورم، اونا سالهاست که با من کار میکنن
آرگوت رو به زنان پرسید– چطور اینکارو می کنید؟
هردو زن لباسهای بلند طوسی به تن داشتند و سنشان نمی بایست از ۵۰ کمتر می بود. یکی از آنها کیف چرمی بزرگی را حمل میکرد که آنلحظه خطاب به آرگوت گفت– چند تا راه هست، یکی ضربه زدن و فشار آوردن به شکم که مقاومت جنین رو از بین میبره و باعث سقط میشه، اما تو دوماهگی این ممکنه تاثیر بسزایی نداشته باشه چون جنین هنوز خیلی کوچیکه
ماما نگاه کوتاهی با همکارش ردو بدل کردو سپس گفت– روش قطعی تر استفاده از یجور عنبر باریکه
همانطور که توضیح میداد کیف چرمی بزرگ را باز کرد و عنبر فلزی بلندی را که بدنه‌ای ظرف داشت و در انتها لبه‌هایش کمی قوس پیدا می کرد درآورد.
– این وسیله از واژن وارد رحم میشه و جنین رو متلاشی میکنه
بدنش یخ بسته بود!
حس میکرد قلبش تا زیر گلو بالا آمده، حالت تهوع گرفته بودو وحشت زده به آن ابزار نگاه میکرد. آنها میخواستند یک عنبر لبه دار را از آن پایین وارد کنند و در رحمش بچرخانند تا کودک بیچاره متلاشی شود! حتی تصور چنین چیزی هم تمام بدنش را کرخت میکرد و بدنش برای زانوهایش سنگین میشد!
نیکولاس– ‌آسیبی به خودش نمیرسونه؟
آرگوت و نیکولاس هنوز جدی و کلافه بودند و تمام حواسشان جمع توضیحات پزشک و ماما بود. آنها اصلا توجهی نداشتند که لارا چه حس افتضاحی دارد!
پزشک– تنها ریسکش اینه که در بعضی مواقع مادر دیگه قادر نیست باردار بشه
پزشک نیم نگاهی به لارا انداخت و ادامه داد– این بانو خیلی جوان هستن، شما چنین ریسکی رو می پذیرید؟ تکرار میکنم که ممکنه دیگه نتونن بچه‌دار بشن
قطعاً چنین دلیلی آنها را پشیمان نمیکرد، چه بسا از خدایشان بود که این بارداری دیگر تکرار نشود!
نیکولاس– چقدر طول میکشه؟
پزشک– اگه خانوم آماده باشن فقط چند دقیقه
نیکولاس و آرگوت نگاه کوتاهی به سوی لارا که مظلومانه کمی دورتر ایستاده بود انداختند و سپس نیکولاس به ماماها گفت برای انجامش حاضر شوند!
زنان کیف چرمی را گشوده بودند و ابزاری از درونش در می آوردند. روپوش‌های سپیدی روی لباس خود کشیدند و یکی از آنها پارچه‌ی تا شده‌ی روشنی را بدست آرگوت دادو چیزی گفت. نیکولاس هنوز با پزشک صحبت میکرد و آنلحظه آرگوت درحالی که پارچه‌ در دستش بود بسوی لارا آمد.
آخرین گفتوگوی او و شوهرش به یک واکنش خشن ختم شده بود به همین خاطر لارا اکنون هم با تشویش به او نگاه میکرد.
بنظر می رسید همه چیز ناگهان در نوعی بی‌رحمی سرد فرو رفته باشد. انگشتان عرق‌کرده‌ی لارا بی‌حس و لرزان بر پارگی روی لباسش گره شده بودند و بغض سنگینی به گلویش چنگ می انداخت.
ترسیده بود! از همه‌ی اتفاقاتی که اطرافش می افتاد به شدت ترسیده بود و حتی بسختی می توانست نفس بکشد. آرگوت در مقابل او ایستادو درحالی که دیگر خبری از آن خشونت در صدایش نبود با اشاره به پارچه‌ی تا شده گفت– اونا میگن بهتره لباستو عوض کنی چون دامنت زیادی دستو پا گیر میشه
سرش را بلند کردو به صورت زیبای آرگوت نگریست. در نگاه او بدنبال یک پناه می گشت، قدری محبت، اندکی دلگرمی، همان چیزی که از کودکی شیفته‌اش شده بود. تردید را کنار گذاشت و با صدایی که از شدت استرس و بغض بسختی شنیده میشد گفت– .. میخوان.. میخوان اون چیز درازو بکنن تو بدنم؟..
وقتی به چرخیدن آن عنبر در رحمش فکر میکرد دلش چنان ضعف می رفت که بسختی می توانست روی پاهایش بایستد، آرگوت قدری بیشتر به او نزدیک شدو دستی برگیسوانش کشید، لارا در نگاه او میدید که از تماشای اضطراب او غمگین شده. بااینحال او و نیکولاس تنها راه نجات را همین می دانستند!
آرگوت– فقط چند دقیقه‌ست.. میدونم وحشتناک بنظر میرسه..
لارا بی‌تاب و ناامید، درحالی که دیگر اشک‌هایش جاری شده بودند پیش رفت و بدن ظریف خود را در سینه‌ی قوی و ستبر آرگوت جمع کرد
لارا– ..ولی من میترسم!.. شمارو بخدا نذارین اینکارو بکنن..
پلکهایش را برهم میفشرد و ملتمسانه از آرگوت میخواست کمکش کند، بازوان مردانه‌ی او دور جسم لرزانش حلقه شدند. آرگوت او را در آغوش خود فشردو همانطور که پشتش را مالش میداد تا کمی آرام بگیرد آهسته گفت– لارا من میدونم از وقتی ازدواج کردیم همش باعث شدم عذاب بکشی، اونقدر اذیت شدی که حتی نمیتونم ازت معذرت خواهی کنم!.. ولی خواهش میکنم…این یه بارم تحمل کن.. یادته بهم گفته بودی اگه بخاطر من درد بکشی ناراحت نمیشی؟ فقط این دفعه رو هم تحمل کن، بهت قول میدم دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه..
بدون اینکه ذره‌ای از آغوش آرگوت فاصله بگیرد سرش را بلند کردو از بین گریه‌ی پردرد و مظلومانه‌اش گفت– نمیخوام.. نمیخوام این یکی رو تحمل کنم!.. باورکنین وقتی به اون زنا نگاه میکنم نزدیکه از ترس بیهوش بشم!..
آرگوت لحظه‌ای پلکهایش را برهم گذاشت آهی از روی ناچاری کشید، پیشانی لارا را بوسید و باره دیگر او را به سینه‌ی خود فشرد.
اشکهایش تمام صورتش را خیس کرده بود و بدنش بشدت می لرزید، در بازوان گرم آرگوت فشرده میشد و حس میکرد اگر لحظه‌ای از او دور شود آنها به دامش خواهند انداخت!
آرگوت– لارا محض رضای خدا درک کن که این برای نجات خودته! ما هیچ راه دیگه‌ای نداریم، اگه تو همکاری نکنی مجبوریم به زور انجامش بدیم.. نذار به اونجا بکشه، عزیزدلم، نمیخوام از دستت بدم.. نمیخوام اون جونور تورو ازم بگیره..
صدای مخملین و خوش‌آهنگش آمیخته به غم و بغض بود، وقتی موهای لارا را می بوسید و درگوشش نجوا میکرد قلبش دردمندانه می لرزید و خود را ناچارتر از هرزمان دیگری حس میکرد
همانطور که سرش را به سینه‌ی آرگوت میفشرد و زار میزد کمی رویش را چرخاند و به ماماها نگریست تا باره دیگر ببیند قرار است با چه چیزی مواجه شود
آنها سفره‌ی بزرگ تیره‌ای کف اتاق پهن کرده بودند و یک چهارپایه‌ی مخصوص فلزی را وسطش سرهم میکردند. روی نشیمنگاه چهارپایه حفره‌ی بزرگی قرار داشت و زیرش نیز یک لگن مسی گذاشته بودند
لحظه‌ای خودش را روی آن چهارپایه تصور کرد، درحالی که عنبری را در درونش می چرخانند و کودک بی‌گناهش تکه تکه غرق در خونی غلیظ درآن لگن میریزد..
چشمانش سیاهی رفت!
نمیتوانست، نمیتوانست چنین شکنجه‌ای را تحمل کند!
باره دیگر سرش را در سینه‌ای آرگوت فرو بردو درحالی که از وحشت پلکهایش را برهم میفرشد باصدایی خفه گفت– نه..نه!..التماس میکنم بگین اونا از اینجا برن.. من میترسم..دارم از ترس میمیرم!.. شما شوهر من هستین چرا اهمیت نمیدین؟؟.. پس من دیگه به کی بگم؟.. نه پدرم نه شوهرم.. هیچکس اهمیت نمیده دارم سکته میکنم؟..
آرگوت هیچ پاسخی به او نداد، چند لحظه بعد درحالی که هنوز لارا را در آغوشش نوازش میکرد رو به سوی نیکولاس گفت– یه لحظه بیا اینجا
لارا با اندک رمقی که برایش باقی مانده بود خودش را به آرگوت میفشردو به هیچ چیز دیگری نمی نگریست، نیکولاس بسوی آنان آمدو سپس آرگوت گفت– نیک اون خیلی ترسیده، من.. من اصلا دیگه نمیدونم چیکار کنم!..
تازه آنلحظه متوجه و یأس و ناچاری که در صدای آرگوت موج میزد شد، بنظر می رسید بی‌قراری لارا بشدت او را معذب کرده
برعکس آرگوت، نیکولاس هنوز مصمم و استوار بود. نفس عمیقی کشید بالحنی نصیحت‌گرانه خطاب به آرگوت گفت– تو یه مردی، گاهی لازمه تو زندگی قاطع باشی. بعد از ۴۰۰ سال من نباید اینو بهت بگم آرگوت!
آرگوت– لارا فقط ۱۵ سالشه.. این چیزا براش خیلی زیادیه.. این همه عذاب.. اون مستحقش نیست که بخاطر من اینهمه رنج بکشه..
بوسه‌ای بر گیسوان لارا زدو بالحنی پردرد گفت– نمیبینی چجوری بهم چسپیده؟ چطور وقتی انقدر وحشت کرده از خودم دورش کنم و بدمش دست اونا؟.. بعد از این ماجرا ازم متنفر میشه..
نیکولاس– آرگوت!
یک قدم پیش‌تر آمدو بازوی ارگوت را لمس کرد:
نیکولاس– این بخاطر خودشه! آره امروز از من و تو متنفر میشه، ولی چند سال دیگه میفهمه چرا اینکارو کردیم..
دستی بر شانه‌ی لارا نشست و اینبار نیکولاس او را مخاطب قرار داد– لارا، عزیزم ما عاشقتیم.. هرکاری میکنیم برای محافظت از خودته، لازمه که حالا یکم شجاع باشی..
کمی سرشانه‌ی او را فشردو گفت– لارا یه لحظه به بابا نگاه کن
میدانست صورتش از آن همه گریه ورم کرده است و هیچ وقت تابحال آنطور وحشت زده نبوده، نگاهش را با اکراه به سمت پدرش چرخاند، چشمانش خسته و آشفته بود. کمی از آغوش آرگوت فاصله گرفت تا بسوی پدرش بچرخد سپس درحالی که دو دستش را مقابل شکمش گرفته بود ملتمسانه رو به پدرش گفت– آخه چرا… چرا بچه‌ی بیچاره‌ی من باید بمیره؟.. شما میخواین تیکه تیکه‌ش کنین.. چطور دلتون میاد؟.. اون هنوز خیلی کوچیکه.. حتی مطمئنم هنوز دست و پا نداره.. هنوز فقط یه قلبه کوچیکه که تو دلم یواش میتپه.. بابا اون به من صدمه نمیزنه..
درحالی که از گریه به سکسکه افتاده بود نگاهش را بین نیکولاس و آرگوت چرخاندو گفت–.. این شمایین که دارین منو شکنجه میدین..
نیکولاس آهی کشید و با کلافگی دستی بر گیسوان خود کشید، چند لحظه‌ای در سکوت باقی ماندو سپس گفت– اون بچه به همین زودی برات عزیز شده؟ هنوز حتی حسش نمیکنی ولی برای زنده نگه داشتنش اینطور بی تابی..
دو سمت بازوی لارا را گرفت و کمی خم شد تا با او چشم در چشم شود، سپس درحالی که مستقیماً به چشمان اشک آلودش می نگریست گفت– پس من چی؟ انتظار داری من همینطور بشینم و شاهد مرگ تدریجی دختری که ۱۵ سال براش زحمت کشیدم باشم؟ تو نور چشم منی لارا، فکر میکنی برام راحته اشکاتو نادیده بگیرم؟
درمقابل بغض پدرانه‌ی نیکولاس ساکت شدو ابتدا نتوانست چیزی بگوید، هنوز دستانش روی شکمش بود، باید تصمیم می گرفت، باید راهی پیدا میکرد!
قدمی بسوی پدرش برداشت و درحالی که سعی داشت برای حرف زدن گریه‌اش را کنترل کند گفت– شما یه لحظه به من گوش کنید!.. من میگم..دیدین پزشک خودش فهمید بچه دو ماهشه؟.. اون فهمید ضربان قلبش عادی نیست ولی هیچی درباره‌ی اینکه اندازه‌ش غیرطبیعیه نگفت..
انگشتان سردو کرختش را روی صورت پدرش گذاشت و ادامه داد– فقط دوماه دیگه صبر کنید.. خواهش میکنم!.. دکترا میفهمن رشد بچه طبیعیه یا نه..اگه قرار باشه سه سال طول نکشه و به موقع بدنیا بیاد پس دیگه فرقی نمیکنه خوناشامه یا انسان!.. مگه مشکل شما همین نبود؟..
نگاهش را بین نیکولاس و آرگوت چرخاندو اصرار ورزید– اگه تو این دوماه دکترا گفتن رشد جنین طبیعی نیست، اگه فهمیدیم قراره از ۹ماه بیشتر طول بکشه.. اونوقت..اونوقت هرکاری شما بخواین میکنم!..
ملتمسانه به گریبان پدرش چنگ انداخت و گفت– شمارو بخدا بابا، بذارین مطمئن بشیم!.. فقط یکی دوماه دیگه فرصت بدین.. بچه‌م ثابت میکنه بهم صدمه نمیزنه..
پزشک– سرورم؟ تصمیمتون رو گرفتید؟
نیکولاس پاسخی به پزشک نداد، نگاهش به آرگوت بود. هردو با دو دلی به هم می نگریستند. لارا که می دید حرف‌هایش در آنها اثر کرده گریستن را از یاد بردو اینبار رو به سوی آرگوت کرد– قول میدم جناب آرگوت.. قول میدم اگه رشدش طبیعی نبود دیگه مخالفت نکنم.. این بچه‌ی ماست!.. شاید خدا به ما لطف کرد.. شاید شما پدر شدین! یادتونه بهم گفتین چقدر دلتون میخواست من بچه بدنیا بیارم و نیکولاس پدربزرگ بشه؟..
نیکولاس پلکهایش را برهم فشردو نفس عمیقی کشید. دستانش را به کمرش زدو رو به پزشک گفت– شما و اون دوتا خانوم رو برای دوماه اینجا استخدام می کنم. حالا این وسایل رو از اینجا جمع کنید

┄──┄┅═●◉✿◉●═┅┅──┄

– من اینکارو براتون انجام میدم بانو لارا، لازم نیست به خودتون فشار بیارین
لارا درحالی که آستین لباسش را بالا می زد سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو رو به آشپز که زن چاق خوش برخوردی بود گفت– اوه نه!.. راستش دلم میخواد خودم اینکارو بکنم.. بلدم چیکار کنم ولی شما لطفاً هرجا اشتباه کردم بهم بگید
آشپز به او لبخند زدو سپس به آنسوی آشپزخانه رفت تا به دیگر کارهایش برسد. لارا آمده بود آنجا تا برای شوهرش کیک بپزد، دستور پخت را میدانست ولی تابحال اینکار را نکرده بود. آرد و شیر و تخم‌مرغ را از کمد بیرون آوردو همانطور که با اشتیاق مشغول کار میشد با صدایی آرام خطاب به کودک در شکمش گفت:
-امیدوارم از پسش بربیایم.. بابا حتماً خیلی خوشحال میشه، اون تموم دیشبو داشت کار میکرد..
بخاطر فکر کردن به آرگوت ناخوداگاه لبخندی برلبش نشست و همانطور که تخم مرغ را هم میزد گفت– براش یه فنجون دمنوشم می بریم.. مثلا دمنوش سیب.. بابا خیلی دوس داره!.. واااای تو اصلا توجه کردی اون وقتی یچیزی میخوره چقدر دوس داشتنی میشه؟..
بااین تصور لحظه‌ای دست از کار کشید و همانطور که می خندید به شکمش نگاه کرد. از ماه سوم بارداری عبور کرده بود و اکنون برآمدگی کوچکی درشکم داشت. اکنون واقعا چیزهایی حس میکرد و درخلوتش با کودک حرف میزد:
لارا– من همیشه دلم میخواد بشینمو به غذا خوردنش زل بزنم…
دوباره مشغول کار شدو در ادامه گفت– اصلا راستشو بخوای.. من دلم میخواد ۲۴ ساعته بهش زل بزنم!..آخه انصاف نیست که اون اینقدر جذاب باشه..
مایع کیک را آماده کردو بدنبال یک قالب رفت، با احتیاط روی زمین نشست تا نگاهی به درون کمد ظروف بیندازد. در این مدت رفتارهایش به طرزی غریزی تغییر کرده بود! او در راه رفتن، نشستن، برخاستن و اصلا هرکاری ناخوداگاه حواسش به شکمش بود. بیشتر اوقات برجستگی شکمش را لمس میکرد و مراقب بود کودکش آسیبی نبیند. کودک معصوم بندانگشتی‌اش که معصومانه کنج دلش جا خوش کرده بود. قلب کوچک تپنده‌ای که پزشکها می گفتند سالم نیست و پدرو شوهرش اَنگ شیطان بودن به آن میزدند. او به حرفهایشان اهمیت نمیداد، لارا فرشته‌ی کوچکش را بی نهایت دوست داشت. کودکی که حاصل یک عشق آتشین بود، حاصل حرارت مطبوعی که شوهر عزیزش به درونش تزریق کرد، لارا حس میکرد ذره‌‌ای از وجود آرگوت در درونش درحال جوانه زدن است، لابد یک پسر میشد، پسرکی با موهای سیاه و چشمانی زلال چون آسمان شب، درست شبیه پدرش! و آن وقت لارا دیگر دو آرگوت در زندگی خود داشت..
قالب را پیدا کردو سرکارش برگشت، درحالی که مایع را به درونش می ریخت گفت– ای کاش میدونستم تو پسری یا دختر.. دوس دارم برات لباس بدوزم.. بلد نیستم ولی مادربزرگ لیندا به من یاد میده..
با برزبان آوردن اسم لیندا لبخندش محو شدو سایه‌ی غم بر صورتش نشست. آرگوت و نیکولاس درباره‌ی بارداری او به هیچکس چیزی نمی گفتند حتی مادرش لیندا، دلیلش را میدانست، آنها فکر میکردند به همین زودی باید کودک سقط شود. لارا هفته‌های پرخطری را می گذراند، پزشک هرهفته وضعیت او را گزارش میداد و اگر در این روزها روند رشد جنین اندکی به تاخیر می افتاد آنان مجالی برای زنده نگاه داشتنش به او نمیدادند!
قالب را بلند کردو چند قدمی برداشت که سرمای آزار دهنده‌ای دور کمرش چرخید، حسی ناخوشایند زیرپوستش لولید و سرما کم کم تبدیل به گزگزی دردناک شد. قالب را کنار گذاشت و مضطربانه آب دهانش را قورت داد. البته در این مدت گاهی میشد حالت تهوع بگیرد و در بدنش کمی احساس درد کند ولی پزشک میگفت این نشانه‌ها طبیعی‌ست. بااینحال لارا تحت فشار بود، او می ترسید همین اتفاق‌های کوچک دوباره آرگوت و نیکولاس را برای سقط جنین ترغیب کند. آنلحظه هم درست به همین دلیل تپش قلبش سریع شدو از تصور اینکه مشکلی پیش بیاید سرانگشتانش یخ زد!
دستانش را با حالتی نوازش گرانه برشکمش گذاشت و درحالی که بخاطر استرس بغض به گلویش چنگ می انداخت بسوی محلی که پزشک در آن مستقر بود رفت. میتوانست خدمتکاری را صدا بزند تا پزشک را خبر کنند ولی به صلاح نبود سروصدایی به راه بیفتد. چراکه ممکن بود آرگوت را متوجه خود کند.
از پزشک خواست او را معاینه کند و او همه چیز را مثل قبل طبیعی اعلام کرد. بنظر می رسید پزشک بااینکه او میخواهد یک فرزند ناقص بدنیا بیاورد کنار آمده بود و اکنون بجای ضربان قلب غیرعادی کودک بیشتر حواسش به وضعیت لارا بود.
از اتاق پزشک که خارج شد روی اولین مبلی که پیدا کرد نشست و بفکر فرو رفت. دستانش هنوز روی شکمش بود و درد را حس میکرد. انگار سرمایی مدام دور کودکش می چرخید و حس بسیار نامطلوبی در او ایجاد میشد. پزشک خیال او را راحت کرده بود پس نباید بی‌خودی نگران میشد، این استرش میتوانست بیشتر مضر باشد. سعی کرد چند نفس عمیق بکشد و کمی آرام شود ولی فایده‌ای نداشت، درنهایت از جا برخاست و با قدم‌هایی محتاط بسوی گرمابه رفت.
هرچه بیشتر به سرمای درونش فکر میکرد استرسش بیشتر میشد، درنهایت همانطور که بغض به گلویش چنگ می انداخت بدون اینکه لباسش را دربیاورد وارد حوض مرمرینی شد، شاید آب گرم میتوانست کمی او را تسکین دهد.
آنجا نشست و به پشت سنگی حوض تکیه زد، آب مطبوع بود و برجستگی شکمش را پوشش میداد. امیدوار بود این گرما کم کم حالش را بهتر کند، دستی بر شکمش کشید و به نجوا گفت– ..حالت خوبه عزیزدلم؟.. تو اونقدر آروم و مظلومی که من هیچ وقت نمیتونم بفهمم مشکلی داری یا نه..
نفس عمیقی کشید و پلکهایش را برهم گذاشت، سعی کرد به خودش روحیه بدهد، لبخند زدو گفت– اینجوری که نمیتونیم برای بابا کیک ببریم، تو باید سرحال باشی… میدونی کوچولو؟ بابا خیلی نگران ماست..
درواقع آرگوت فقط نگران او بود، اما دلش نمی آمد این را به کودک بگوید. انگار که او می شنید و میفهمید!
لارا– اون بعضی وقتا بداخلاقی میکنه، تو نباید از دستش دلخور بشی… یه وقت فکر نکنی تورو دوست نداره، اصلا اینطور نیست. فقط خدا میدونه که چقدر دلش میخواست پدر بشه، ولی همش نگرانه باعث بشه اتفاق بدی بیفته…
فکر کردن به آرگوت باره دیگر لبخند برلبانش نشاند:
لارا– با اون قد بلند و بدن قوی، هروقت باباتو میبینم دلم میریزه… وقتی موهای بلندشو از جلوی چشماش کنار میزنه، یا وقتی پاهاشو میندازه روی هم و کتاب میخونه…
لحظه‌ای با لذت هوا را بو کشید وگفت– باید زودتر بدنیا بیای و ببینی بابات چه بوی خوبی داره… حتی خوشبوترین عطر دنیا هم به خوبی بوی بدن اون نیست…
نگاهی به شکم خود انداخت و سپس ادامه داد– ای کاش تو شبیه اون بشی.. آرگوت کوچولوی من، وقتی بدنیا بیای پدربزرگ نیکولاس عاشقت میشه.. همبازی نولان میشی و دایی ماروین به تو شمشیرزنی یاد میده..
لحظه‌ای با تصور واکنش ماروین پس از دیدن کودک ذوق زده شدو صدای خنده‌ی کوتاهش در حریم حمام منعکس شد:
لارا– مطمئنم اون باورش نمیشه لارای دستوپاچلفتی بتونه یه بچه بدنیا بیاره!..
ناخوداگاه این جمله را گفت و بعد به این فکر کرد که آیا واقعا میتواند آن کودک را بدنیا بیاورد؟ خنده‌اش محو شدو باز استرسی آمیخته به سرما در درونش لولید:
لارا–.. یه رازی رو بهت بگم؟.. راستش من یکم از بدنیا آوردنت میترسم… من زایمان مادربزرگ لیندارو دیدم.. اون.. اون خیلی ناجور بود!.. قول بده مامانی رو خیلی درد نمیاری..هوم؟…
نگاه مأیوسانه‌ای به خودش انداخت و باز بغض در گلوش مچاله شد، سرش را به پشت تکیه دادو درحالی که صدایش کمی می لرزید نجوا کرد– کاش میتونستم با چندتا بزرگتر درباره‌ی زایمان حرف بزنم.. ولی هیچکس نیست… جرأت نمیکنم به بابا و بابابزرگ همچین چیزی رو بگم، اونا بلافاصله میگن دیدی؟ ما به تو نگفتیم نباید نگهش داری؟..ولی.. هیچکس مامانی رو بغل نمیکنه..
درحالی که به آرامی برجستگی شکمش را نوازش میکرد چانه‌اش لرزید و اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین غلطید:
لارا– آرگوت کوچولوی من.. خواهش میکنم زودتر بزرگ شو، اگه همینجوری کوچولو بمونی اونا نمیذارن…
گریه‌اش گرفت و نتوانست حرفش را ادامه دهد، چند لحظه‌ای با سینه‌ی انباشته از غم کودکش را نوازش کردو سپس گفت– حتی اگه خوناشام باشی مثل باباآرگوت میشی.. مثل اون مهربون، یا حتی مهربون‌تر!..
لبش را گزید و سعی کرد گریه‌اش را کنترل کند، خود را وادار به لبخند زدن کردو درحالی که اشک‌هایش را کنار میزد گفت– مامانو ببخش که اینقدر ترسو و ضعیفه.. ولی بهت قول میدم بخاطر تو قوی بشم.. اصلا چه لزومی داره از حالا به زایمان فکر کنم؟.. وقتی تو درست تو دل منی، نباید احساس تنهایی کنم..
نفس عمیقی کشید و همانطور که برشکمش دست می کشید بازهم نتوانست لبخندش را بر چهره حفظ کند. هنوز آن سرما را در شکمش حس میکرد و فکرهای استرس‌آوری به ذهنش سرازیر میشد..
صدای قدم‌زدن آرامی در خلوت حمام منعکس شدو وقتی لارا سرش را چرخاند آرگوت باتمأنینه به سویش می آمد..
قامت بلندو سینه‌ی ستبرش پوشیده در پالاپوش خوش دوختی از چرم خودنمایی می کرد، ردای جلو باز بلندی بردوش گذاشته بود و گیسوان مواجش به نرمی برشانه‌اش رها بودند. آنلحظه درحالی که با قدم‌هایی موقرانه پیش می آمد و نگاهش به لارا بود گفت– نکنه غریبه اومده به حمام که اینجوری نگاهم میکنی
بازهم به او زل زده بود! گونه‌هایش سرخ شدو درحالی که نگاهش را از سرتاپای آرگوت می گرفت گفت– شما از کی اینجا بودین؟
آرگوت به او رسید و به آرامی سمت راست او لب حوض نشست. با نزدیک شدنش فوجی از هوای خوشبو به مشام لارا رسوخ کردو دلش را قلقلک داد

نوشته رمان عشق اهریمن پارت۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن