آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق اهریمن پارت۶

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

آرگوت– نیم ساعتی میشه
پاهایش را روی هم انداخت و گفت– داشتم به حرفات گوش میدادم
لحظه‌ای با تعجب به آرگوت نگریست و سپس لبخند زد:
لارا– بابا میگفت شما از این عادتا ندارین
آرگوت نیز متقابلا به او لبخند زد و همانطور که دستش را برای نوازش گیسوان او پیش می آورد گفت– وقتی زنم از حرف زدن با من میترسه چاره‌ی دیگه‌ای برام نمی مونه
نتوانست در پاسخ به آرگوت چیزی بگوید، سرش را پایین گرفت و درحالی که نوازش دست او را بر موهایش حس میکرد به لباس‌های خیسش نگریست
آرگوت– هنوزم نمیخوای با من حرف بزنی؟
لارا دست او را مماس با صورتش نگاه داشت و بوسید، سپس بدون اینکه به او نگاه کند گفت– ما داشتیم براتون کیک می پختیم.. ولی کارمون نصفه موند..
آرگوت– ما؟
اشاره‌ی کوتاهی به شکم خود کردو گفت– بله.. ما دوتا..
آرگوت هیچ واکنشی به اشاره‌ی او نشان نداد، دستش را آرام پس کشید و پرسید– چرا بالباس اومدی تو آب؟ حالت خوب نبود؟
تازه بخاطر آورد آنقدر مضطرب بوده که حتی لباس تمیزی با خود برنداشته، دستش را به لبه‌ی حوض ستون کردو همانطور که برمیخاست گفت– پزشک گفت یه درد کوتاه عادیه.. چیزی نبود..
آرگوت لباس خیس او را که آب شر شر از آن می ریخت از نظر گذراندو گفت– قبل از ازدواجمون هروقت میترسیدی میومدی تو بغل من. مثل اینکه این وصلت مارو از هم دورتر کرده.. ظاهراً حمام از من امن‌تره
از حرف آرگوت غمگین شد، او چه میدانست که لارا چقـدر تشنه‌ی آغوشش است..
از جا برخاست و قدمی به پشت لارا برداشت سپس همانطور که بندهای لباسش را باز می کرد گفت– با این لباسای خیس که نمیخوای بری بیرون نه؟
لارا نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو گفت– یادم رفت لباس بیارم، یکم دستپاچه بودم
آرگوت– یه لطفی بکن و از این به بعد جای مخفی شدن تو همچین جایی به من بگو حالت خوب نیست
دلش میخواست از او بپرسد هنوز نظرش درباره‌ی کودک عوض نشده یا نه ولی از پاسخ او می ترسید، اینکه در لحنش تنفر و کینه باشد قلب او را می شکست. آرگوت لباس او را باز کردو با ملایمت از روی سر شانه‌هایش پایین کشید، پس از گذشت این مدت دیگر آنقدرها از برهنه‌ شدن درمقابل آرگوت شرم نمی کرد، آنها اوقات شیرین بسیاری در آغوش برهنه‌ی یکدیگر گذرانده بودند
پیراهن را تا زیر کمر او پایین کشید و سپس رها کرد، دامن از روی رانهایش سُرخورد و در آب فرو رفت. آرگوت بدن او را از نظر گذراندو نگاهش بر روی برجستگی خفیف شکم او متوقف ماند.
صورتش حسی نداشت و لارا از اینکه چه چیزی درباره‌ی کودک در ذهن او می گذرد نگران شد.
دو دستش را روی شکمش گذاشت و درحالی که سعی داشت لبخند بزند گفت– پزشک میگفت داره عادی رشد میکنه… تو سه ماهگی باید همینقدری باشه.. اون..اون خیلی آروم و بی‌آزاره..
آرگوت– حالا اون دلیلی که تورو کشونده اینجا، الان حالت خوبه؟
گرچه هنوز آن سرما را حس میکرد ولی دیگر درد نداشت. سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– حالم خوبه، جدی میگم!.. فکر کنم باید برم سراغ درست کردن اون کیک..
آرگوت– اشکالی نداره یکم دیرتر بری؟
لارا– … چی؟..
نواری از موهای طلایی لارا را پشت گوش فرستادو همانطور که نگاهش حوالی گریبان روشن او می چرخید کمی پیش‌تر آمد…
از یک ماه پیش که درباره‌ی حاملگی خبردار شدند آنقدر استرس و آشفتگی درمیانشان شدید بود رابطه‌ای باهم نداشتند‌، عجیب نبود که اکنون آرگوت با تماشای بدن بلورین برهنه‌ی او وسوسه شود.
درحالی که سرانگشتانش را با ظرافت بر گریبان لارا می لغزاند قدری پیش‌تر آمدو سرش را بسوی او خم کرد
لبهای اَبری پررنگش با لطافت برلب لارا نشستند و حرارتشان تازه به یادش آورد که چقدر دلتنگ نوشیدن دهان مطبوع اوست..
گیسوان مواج سیاهش از حاشیه‌ی صورت سُر خوردند و درحالی که نفس معطرش به صورت او می وزید لبهایش را لای لبهای لارا لغزاند
خیلی زود بدنش داغ شدو آوای دلچسپ بوسه‌های خیسی که از لبهای آرگوت می گرفت هوش و حواسش را برد، او با دستان گرم مردانه‌اش پشت شانه‌ی لارا را نوازش کردو درحالی که لبهایش را به سوی گردن او میبرد به آرامی باسنش را در مشب فشرد
آرگوت بیشترو بیشتر او را بسوی خود می کشاند و حرارتش لارا را هم بی‌تاب می کرد، پیدا بود آن رابطه قرار است در همان حمام به سرانجام برسد آن هم پس از یک ماه وقفه. دستش را در گیسوان آرگوت فرو برد تا حرکت لبهای او را بهتر حس کند و سپس درحالی نفس‌هایش بطرزی نامنظم از سینه رها میشد خطاب به آرگوت پرسید– .. خطری براش نداره؟..
آرگوت پس از مکثی کوتاه لبش را از انحنای گریبان او جدا کردو بدون اینکه سرش را از خرمن گیسوی او بیرون بکشد با نفسهایی ملتهب گفت– ..چی؟..
لارا دست آزادش را بر شکمش گذاشت و گفت– اگه اینکارو بکنیم.. بچه اذیت نمیشه؟..
مثل اینکه آرگوت تازه مفهوم حرف او را متوجه شده بود، پس از سکوتی معنا دار گفت– نه.. من حواسم هست..
این را گفت و از گریبان لارا فاصله گرفت، دستانش را از بدن لارا عقب کشید و وقتی کاملا از او جدا شد درحالی که نگاه معنادار و سنگینش را به او دوخته بود با لحنی که نوعی دلخوری آمیخته به حسادت درخود داشت گفت– از حالا اونو به من ترجیح میدی؟
لحظه‌ای با تحیر به آرگوت نگریست و سپس درحالی که بخاطر سوء برداشت او کمی دستپاچه شده بود گفت– اوه!.. معلومه که نه…من فقط فکر کردم.. وای لطفاً این حرفو نزنید!..
آرگوت دیگر چیزی نگفت، لبخندی تصنعی به لارا تحویل دادو همانطور که سرش را به نشانه‌ی تایید تکان میداد ردای بلندش را از روی لباسش درآورد.
آرگوت– بیا اینجا، اینو بپیچ دورت و تا اتاق برو
کاملا پیدا بود از لارا ناراحت شده و دیگر نمیخواهد به او دست بزند، باورش نمیشد به همین راحتی ذوق او را کور کرده باشد! باورش نمیشد مرد گنده به کودک سه ماهه‌ی خودش حسادت کرده باشد!
لارا– ..ناراحت شدید؟؟..من تجربه ندارم این فقط یه سوال بود میخواستم مطمئن شم..
ارگوت دستش را بر شانه‌ی او گذاشت و درحالی که هنوز آن لبخند تصنعی را برلب داشت گفت– ‌ناراحت نشدم عزیزم، بهتره فعلا از این کارا دوری کنیم تا خیالت راحت شه
سپس خودش شخصا ردا را روی دوش لارا گذاشت و بعد بسوی خروجی حمام رفت
لارا– صبر کنید! پس چرا دارید میرید؟؟..
ردا را دور خودش پیچید و با قدم‌های سریع به دنبال آرگوت رفت:
لارا– مگه نگفتین حواستون هست؟.. خب میتونیم ادامه بدیم!..
و آرگوت دیگر جواب او را نداد، حتی نگاهش هم نکرد! لارا هرچه سعی کرد او را برگرداند موفق نشد، هم تعجب کرده بود و هم از طرفی این حسادت ناخوداگاه آرگوت برایش شیرین بود. این نشان میداد که در این مدت چقدر نسبت به توجه و عشق ورزیدن لارا وابسته شده و حتی نمیخواهد آن را با فرزندش قسمت کند!
پشت سر آرگوت وارد اتاقشان شد و لباسی از کمد برداشت، در حالی زیرچشمی او را می پایید ردا را در آورد پیراهن جدیدی پوشید.
آرگوت پشت میزی نشسته بود و مطالبی یادداشت میکرد، لارا مطمئن بود او هنوز ناراحت است و فقط تظاهر میکند برایش اهمیتی ندارد.
به بهانه‌ی بستن بند‌های پشت لباسش به سوی آرگوت رفت و سمت راست صندلی‌ پشت به او ایستاد. آرگوت بدون اینکه چیزی بگوید بندها را بست و سپس درسکوت به ادامه‌ی کارش مشغول شد
لارا چند لحظه‌ای همانجا ایستاد و به او نگریست، دلش میخواست آرگوت را درآغوش بگیرد و بگوید تمام دنیایش اوست! اما اینکار نکرد، شاید این از نظر آرگوت بچه‌گانه می آمد و کلافه‌اش میکرد، از اتاق خارج شدو دوباره‌ بسوی آشپزخانه رفت. به محض ورود عطر کیک در مشامش پیچید و با تعجب به آشپز نگریست، او درحالی که کیک آماده را روی ظرف پایه‌دار زیبایی حمل میکرد گفت– قالبو اونجا گذاشته بودین‌، براتون پختمش. دیگه خنک شده خودتون بهش خامه می زنید؟
لارا خوشحال از اینکه کارش زودتر از انتظار به اتمام رسیده کیک را تحویل گرفت گفت– خیلی ممنون، بقیه‌شو خودم انجام میدم
بقدر کافی پف کرده بود و عطرو بوی دلچسپی داشت. این اولین بار بود که خودش کیک می پخت و انتظار نداشت اینطور از آب دربیاید، اکنون به خوشحال کردن شوهرش امیدوار شده بود با اشتیاق به آن خامه زدو تزئینش کرد.
تازه داشت برای دم کردن نوعی چای مخصوص از آشپز مشورت می گرفت که یکی از خدمه آمدو اطلاع داد که آرگوت با لارا کاری دارد. تعجب کرد چراکه همین نیم ساعت پیش آنجا بود و او حتی رغبت نمیکرد یک کلمه با لارا حرف بزند! درنهایت از خیر دمنوش گذشت و درحالی که کیک را با خود حمل میکرد بسوی اتاق آرگوت برگشت.
انتظارش را نداشت ولی سدریک آنجا بود. آرگوت و او روی مبلمان نزدیک شومینه نشسته بودند و آنلحظه هردو به کیکی که در دست لارا بود نگریستند!
سدریک پوزخندی زدو رو به آرگوت گفت– زنت یه هیولا تو شکمش داره بااینحال دغدغه‌های بچگانه‌شو فراموش نکرده
آرگوت نگاه سنگینی به سدریک انداخت و گفت– حواست به حرف زدنت باشه، گستاخی برات گرون تموم میشه
خجالت کشیده بود، با صورت گلگون شده پیش رفت و کیک را روی میز گذاشت، کنار آرگوت نشست و سعی کرد نگاهش به انگشترش باشد.
آرگوت برای اینکه به لارا آرامش خاطر دهد بازویش را دور شانه‌ی او انداخت و کمی بخود نزدیکش کرد سپس بالحنی مهربان و اطمینان بخش گفت:
آرگوت– نمیتونیم به معاینه‌ی پزشک اکتفا کنیم چون اون به هرحال همه چیزو نمیدونه. برای همین از سدریک خواستم یبار دیگه وضعیت جنین رو برسی کنه
لارا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت– هرطور صلاح می دونید..
هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که نسیمی حاشیه‌ی گیسوان طلایی رنگش را رقصاندو بعد، سدریک سمت دیگر لارا نشسته بود!
آرگوت بالحنی سرزنشگرانه خطاب به برادرش گفت– خیلی برات سخته یکم نزاکت داشته باشی؟
سدریک چشمانش را در قاب چرخاند، بدون اینکه پاسخی به آرگوت بدهد دستش را پیش برد و برشکم لارا گذاشت. اینکه سدریک راحت به او نزدیک می شد کمی معذبش میکرد ولی به هرحال شوهرش آنجا بود و چه بهتر که لارا هم ثابت میکرد به قولش درباره‌ی رشد طبیعی جنین پایبند است. سدریک کمی با کف دستش به شکم او فشار آورد، لارا نیم نگاهی به او انداخت که برای حس کردن حرکات ضعیف جنین تمرکز کرده بود. چقدر خوشبو بود! بدن ورزیده‌اش، گیسوان سیاهش و حتی ریتم منظم نفس‌هایش شباهت زیادی به آرگوت داشت.
آرگوت– خب؟
سدریک– عجیبه بااینکه قلبش مثل جنین خوناشام میتپه و خیلی ساکن بنظر میرسه رشدش سریعه
دستش را پس کشید و ادامه داد– باید دست کم یک سال طول می کشید تا اینقدر رشد کنه ولی تو سه ماه به اینجا رسیده
آرگوت آهی از روی کلافگی کشید و گفت– ما دیگه خیلی وقت نداریم، باید مطمئن بشیم. ممکنه حتی برای سقط کردنم دیر بشه
لارا بلافاصله بسوی آرگوت چرخید و همانطور که بازوی او را میفشردو گفت– چرا سقط؟؟ هم ایشون هم پزشک میگن رشدش عادیه حالا دیگه یعنی میتونم بدنیا بیارمش!.. مگه.. مگه خودتون نگفتین؟؟..
آرگوت به صورت نگران لارا نگریست و گفت– لارا اصلا معلوم نیست چی تو شکمته! این تورو نمیترسونه؟
لحظه‌ای از پاسخ بازماند، سدریک از کنار او برخاست و اینبار درحالی که با سرعت و قدم‌هایی عادی مثل یک انسان سرجای قبلی خود برمیگشت گفت– میگن آدمای خوب مانع متولد شدن شیاطین میشن..
رو به روی آرگوت و لارا نشست و همانطور که پاهایش را روی هم می انداخت گفت– یا تو جزو آدمای خوب نیستی لارای جوان، یا اینکه یه احمقی
لبخند کجی به روی لارا زدو ادامه داد– البته من فکر میکنم جزو گروه دومی
آرگوت واکنشی نسبت به حرف سدریک نشان نداد و این نشان میداد در این مورد با او موافق است، البته لارا دلخور نشد. به آنان که عمری خود را شیطان پنداشته بودند حق میداد چنین تصوری داشته باشند. دو دستش را باحالتی نوازش گرانه بر شکم گذاشت و سرش را پایین گرفت:
لارا– فرقی نداره چی بدنیا بیاد، من مطمئنم.. اون مثل پدرو پدروبزرگش میشه. از خون اوناست.. از خون کسایی که برای شریف زندگی کردن بقدر کافی شجاعن
نگاهش را باره دیگر با تردید بسوی صورت روشن سدریک بالا آورد و گفت– شیطان بودن یه انتخابه، نه یچیز از پیش تعیین شده
سدریک هنوز پوزخند به لب داشت و آنلحظه طور خاصی خندید، طوری که انگار دلش برای حماقت لارا سوخته! قلبش از این رفتار او شکست، از اینکه همه کودک بیگناه او را شیطان می نامیدند! او هنوز آنقدر کوچک بود که حتی نمی توانست تکانی بخورد، چطور دلشان می آمد درباره‌ی چنین موجود مظلومی اینطور حرف بزنند؟ گویا هنوز بدنیا نیامده برای دنیا اضافی شده بود!
چند لحظه‌ای در سکوت گذشت، آرگوت متوجه تغییر حالت او شده بود به همین خاطر رو به برادرش گفت– دیگه وقتشه بری، به اندازه‌ی کافی ناراحتش کردی. اون میخواد نگهش داره
سدریک با لحنی بی تفاوت گفت– امیدوارم این آخرین بار باشه که منو صدا میزنی دانریک
از جا برخاست و همانطور که بسوی پنجره قدم برمیداشت ادامه داد– تماشای اینکه برادرم چطور بین انسانها زندگی میکنه برام راحت نیست. انگار برده‌ی اونا شدی
طوری این جمله را بیان کرد که گویی آرگوت تن به ذلتی بزرگ داده. لارا با تعجب به سدریک نگریست، میخواست به او بگوید او و پدرش چقدر برای آرگوت ارزش و احترام قائلند که آرگوت پیش دستی کردو گفت– خیله خب سدریک، گورتو گم کن
سدریک پنجره را گشود و پیش از خروج رو به لارا گفت– امیدوارم تو و بچه‌ی توی شکمت هردو باهم برین به درک..
ناپدید شدو لارا با چشمان در حدقه گرد شده به پنجره خیره ماند! آرگوت سرش را بر پشتی مبل خواباندو با لحنی خسته و مأیوس گفت– بخاطر رفتارش متاسفم
سعی کردو حیرتش را پنهان کند و عادی بنظر برسد، نگاهی به آرگوت انداخت و گفت– راستش.. فکر نمیکردم اینقدر از من متنفر باشه..
آرگوت درحالی که شقیقه‌هایش را می مالاند گفت– منو سدریک روزای زیادی رو کنار هم گذروندیم، اون همیشه تو خانواده از من حمایت میکرد ولی آخرش بخاطر تصمیم نهایی که گرفتم ازم مأیوس شد. از جیکوب متنفر بود، حالا هم از تو و نیک متنفره.. فکر میکنه شما برادرشو ازش گرفتین
دست لارا را گفت و بالحنی اطمینان بخش گفت– ولی مطمئن باش چه من باشم چه نباشم اون جرأت نمیکنه به شما صدمه بزنه. نباید از این بابت بترسی
لارا متقابلا دست او را فشرد و گفت– نمیترسم، راستش به ایشون حق میدم که دلتنگ شما باشه.. این خیلی بده که دوتا برادر از هم جدا بشن
هنوز نگاهش به نیمرخ آرگوت بود، بسیار خسته و غمگین بنظر می رسید.لارا مطمئن بود که این بخاطر کودک در شکمش است چراکه او امیدوار بود بتوانند از شر کودک خلاص شوند!
نمیدانست چطور آرگوت را راضی کند، رضایتی که نه باالاجبار بلکه از صمیم قلب باشد. بدنیا آوردن یک فرزند چه فایده‌ای داشت وقتی نه تنها باعث خوشحالی شوهرش نمیشد بلکه او را سرشکسته هم میکرد؟ مگر نه اینکه لارا به عشق شوهرش آن کودک را در خود پرورش می داد؟
درحالی که یک دستش روی پای آرگوت و در دست او بود، دیگری را بر شکم خود گذاشت، نگاهی به برجستگی دوست داشتنی شکمش انداخت و سپس با صدایی خفه گفت– روز ازدواجمون عهد بستم تا آخر عمر فرمانبردار شوهرم باشم، هیچ وقتم نخواستم و نمیخوام عهدشکنی کنم.. حالا که شما این کوچولو رو دوس ندارین..
صدایش لرزید و سکوت کرد. آرگوت سرش را چرخانده بود و به او می نگریست، لارا بغضش را بسختی قورت دادو درحالی که نگاهش هنوز به شکمش بود گفت– هرکاری که شما بخواید میکنم، این بچه مال شماست.. اگه فکر میکنید صلاح نیست بدنیا بیاد من دیگه با شما مخالفت نمیکنم..
علیرغم تلاشهایش درنهایت اشکی از گونه‌اش پایین غلطید، آرگوت که تاکنون در سکوت به او می نگریست گفت– جداً؟ فکر میکردم عاشقشی..
سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– هستم… ولی نه بیشتر از شما..
آرگوت کمی به او نزدیک‌تر شدو همانطور که لارا را به آغوش خود میفشرد گفت– پدر شدن همیشه برای من یه رویا بود.. یه رویای دست نیافتنی!.. چرا باید یه خوناشام دیگه رو وارد این دنیا کنم؟..
لارا سرش را بر سینه‌ی او گذاشت و گفت– هیچکس مطمئن نیست اون خوناشام باشه
آرگوت دستی برگیسوان او کشید و نجوا کرد– اگه باشه چی؟..
لارا– اگه باشه یکی مثل شما میشه.. ما درست تربیتش میکنیم.. این بستگی به خودمون داره
بوسه‌ای بر سینه‌ی آرگوت زدو درحالی که به آخرین امیدهایش چنگ می انداخت گفت– همش فکر میکنم… اون یه پسر میشه درست شبیه شما.. چشمای سیاه، موهای براق و پوست روشن.. مهربون و مؤدب.. و هروقت به شما میگه بابا آرگوت، من از شوق میمیرم..
نوسانی از کنج سینه‌ی آرگوت برخاست و سپس نفس عمیقی کشید. دستش را برای اولین بار بعد از آن یک ماه بر شکم لارا گذاشت و گفت– تو این مدت حتی به خودم جرأت ندادم درباره‌ی پدر شدن فکر کنم.. ترسیدم ازش خوشم بیاد و دچار تردید بشم.. لارا من سنگدل نیستم، برام راحت نیست درباره‌ی کشتن بچه‌ای که سالها رویاشو داشتم حرف بزنم.. ولی تو نمیدونی این چه بار سنگینی روی دوشم میذاره که قراره باعث بشم یه قاتل متولد بشه.. میدونم از نظرت بی‌رحمـ..
بااینکه همه چیز حوالی‌شان آرام و خلوت بود آرگوت ناخوداگاه سکوت کردو لارا که سرش مماس با سینه‌ی او بود چند تپش قوی و پیاپی در قلب او حس کرد. درحالی که کمی نگران شده بود اندکی از آغوش آرگوت فاصله گرفت و به صورت او نگریست..
صورتش عاری از کلافگی و خستگیِ چند لحظه قبل، زیر پرده‌ی سنگینی از احساسات قرار گرفته بود. نفس‌هایش رنگ و بوی هیجان داشتند و چشمانش طوره خاصی بر لارا گره خورده بود!
درحالی که دستش را کمی بیشتر برشکم لارا میفشرد آهسته گفت– ..اون.. تکون میخوره..
قلبش فرو ریخت! او حس کرده بود، آرگوت اولین تکان‌های کودک را حس کرده بود! پس آن فرشته‌ی بندانگشتی حالا آنقدری بزرگ شده بود که میتوانست در رحم مادرش حرکت کند، درحالی که اکنون نوع دیگری از بغض زیر گلویش چمبره زده بود گفت – ..ولی من هیچی حس نکردم..
تمام حواس آرگوت در شکم او بود، دستش را ذره‌ای از آنجا تکان نمیداد و رفته رفته لبخند محوی بر چهره‌اش می نشست. لبخندی که لارا تابحال مشابه‌ش را بر چهره‌ی او ندیده بود!
آرگوت– چقدر کوچیک و ظریفه.. باورم نمیشه.. میتونه سرشو تکون بده.. چطور ممکنه جنین خوناشام به این زودی حرکت کنه..
هردو دستش را بر دست گرم آرگوت که مماس با شکمش بود گذاشت‌، قلب او پس از حس کردن تکان های کودک چندین مرتبه تپیده بود. دیگر چطور می توانست احساسات پدرانه‌اش را در خود دفن کند؟
به صورت زیبا و دلنشین آرگوت نگریست و درحالی که بسختی مانع ریزش اشکهایش میشد بالحنی شوخی‌آمیز گفت– پس اون از دست بابا ناراحت شد که گفت ممکنه یه قاتل بشه..
لبخند پررنگی از شوق برلب آرگوت نشست و پیشانی‌اش را مماس با پیشانی لارا گذاشت:
آرگوت– باورم نمیشه تو داری یه بچه از وجود من میسازی.. این مال منه..
بعد بلافاصله مثل اینکه چیز جدیدی را به یاد آورده باشد پیشانی‌اش را جدا کردو گفت– میخوام به نیک بگم تکون خوردنشو حس کردم..
بااینحال به نظر می رسید دلش نمی خواهد به همین زودی‌ها دستش را از شکم لارا بردارد، تازه آنموقع فرصت را مناسب دیدو با دودلی پرسید–.. من بهتون گفته بودم خیلی مظلومه.. حالا شما… دوسش دارین؟
آرگوت پاسخی به او نداد، فقط با اشتیاق نگاهش میکرد. لارا هیچ وقت او را اینطور ندیده بود، پس از سالها اولین بار بود که سایه‌ی آن غم دیرینه تمام و کمال از چهره‌ی زیبایش پاک شده بود. تکان‌های کودک بندانگشتی قلب او را لرزانده و تاریکی را حدقل برای لحظاتی از وجودش زدوده بود. اکنون شبیه مردان فاتح بنظر می رسید!
لارا– بابا مخالفت نمیکنه؟.. منظورم اینه که اگه بابا مخالفت کنه نظر شما درباره‌ی بچه عوض میشه؟..
آرگوت سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو بالحنی اطمینان بخش گفت– نیک با اینکه بچه خوناشام باشه مشکلی نداشت، فقط نگران بود تو از پس بدنیا آوردنش برنیای
دست آزادش را برگونه‌ی لارا نشاندو همانطور که نوازشش میکرد گفت– ولی تو میتونی. اصلا شاید..
حرفش را ادامه نداد و فقط با چشمان سیاه درخشانش مشتاقانه به لارا نگریست. لارا خندید و بالحنی صمیمی گفت– هنوز این یکی بدنیا نیومده بچه‌های بیشتری میخواین؟
آرگوت نیز متقابلا به او خندید و تازه آنلحظه دستش را از شکم او برداشت، لارا را در آغوش گرفت و به گرمی فشرد. بوسه‌ای بر گیسوانش زدو به نجوا گفت– هنوز باور نمیکنم بتونم یه بچه از خون خودم داشته باشم.. بچه‌ی خودمو..
لارا بیشتر در سینه‌ی او فرو رفت همانطور که عطر خوش بدنش را به مشام می فرستاد گفت– من اونو بهتون میدم، اصلا هرچندتا که بخواین..

┄──┄┅═●◉✿◉●═┅┅──┄

لیندا نگاه مشتاقانه‌اش را در اتاق چرخاند و گفت– وااای خدایـا.. ببین اون چیکار کرده..
لارا خندیدو همانطور که کنار مادرش قدم میزد گفت– یک ماه تموم طول کشید تا اینجارو آماده کنن، مامان باورتون نمیشه جناب آرگوت با چه وسواسی ساخت و ساز رو مدیریت میکرد..
یکی از اتاق‌های بزرگ عمارت به دستور آرگوت برای کودکی که در راه داشتند اختصاص داده شده بود. پوششی از الیاف نرم در تمام سطح کف اتاق و به ارتفاع یک متر بر دیوارها کشیده بودند تا کودک در خردسالی و هنگام دویدن و بازی کردن آسیب نبیند. انواع و اقسام اسباب بازی ها جمع آوری شده بود، دیوارهای اتاق که از مرمر سیاه بودند توسط نقاشی‌ها و تزئینات زیبایی پوشیده شده و سقف سرتاسر میزبان آویزهای ماه و ستاره و پروانه و پرندگان بود. از تخت خواب تا کمد و لباس‌ها همگی به ظریف ترین شکل و هرکدام دو دست حاضر شده بود، چراکه آرگوت اشتیاق بسیار زیادی برای اینکه نولان و فرزندش دوستان صمیمی شوند داشت.
لیندا– اوه لارا، مثل اینکه شوهرت قصد داره کلاً نولان مارو پیش خودش نگه داره!
درحالی که بالشت نرم یکی از تخت‌ها را لمس میکرد خندیدو گفت– با این اوضاع من بهتره من بفکر یه بچه‌ی دیگه برای خودم باشم
از دو ماه پیش لارا توانسته بود بارداری‌اش را به مادرش اطلاع دهد، لیندا صبح بعد از روزی که نامه‌ی لارا را دریافت کرد به سابجیک آمدو حتی از او هم ذوق زده‌تر بود! مدام درباره‌ی مادربزرگ شدن حرف میزد و اینکه ریچل و آنا چقدر به او حسودی خواهند کرد. پس از آن خیلی از اوقات از آرگوت میخواست دخترش را به رایولا بفرستد و به این ترتیب مادر و دختر اوقات زیادی را باهم می گذراندند. نولان هنوز کودک چندماهه‌ای بود و لارا می توانست با تر و خشک کردنش پیشاپیش چیزهای زیادی از بچه داری یاد بگیرد، لیندا از حالا برای نوه‌اش لباس‌های نوزادی دوخته بود و خیلی از اوقات با دیدن آنها اشک شوق در چشمانش جمع میشد. راهنمایی‌های لیندا تاثیر بسزایی بر روحیه‌ی او داشت و اضطرابش را کم میکرد، اینکه میدید لیندا پس از متولد کردن دو فرزند، سالم و زیبا و سرحال است باعث میشد نگرانی‌اش از بابت زایمان بسیار کمتر شود
لیندا– خداروشکر که بارداری سختی نداری، پنج ماهته و هیچ خبری از تهوع و دردای نگران کننده نیست
لارا– مامان؟ نمیشه یکم بیشتر اینجا بمونید؟
لیندا بررسی تخت را رها کردو همانطور که چشمان عسلی سرحالش را بسوی او می چرخاند گفت– عزیزم پدرت خیلی کار داره این دو روز رو هم بسختی برنامه ریزی کردو منو آورد
بسوی خروجی اتاق راه افتادند و لارا گفت– حتما باید همراه بابا برگردین؟
لیندا نگاه چپی به او انداخت و گفت– اوه دختر انتظار نداری که شوهرمو تنها بذارم؟
سکوت کردو دیگر اصرار نورزید، این جزو محال‌ترین خواسته‌ها بود که لیندا بدون نیکولاس جایی دوام بیاورد!
مادرش به او گفت که میخواهد سوپ مخصوصی برای او بپزد و به همین خاطر به آشپزخانه رفت. لارا کمی سر گیجه داشت به همین خاطر از مادرش جدا شد و به اتاقشان برگشت، شکمش حالا آنقدری بزرگ شده بود که به راحتی از روی لباس دیده میشد و از هفته‌ی گذشته تا کنون لارا دو مرتبه حرکت کودکش را حس کرده بود!
نیکولاس به اصرار همسرش دو روزی را به سابجیک آمد، لیندای بیچاره نمیدانست که او هفته‌ای چند بار با آرگوت پرواز میکند به دیدار دخترش می آید!
وقتی لارا به اتاق مشترکشان برگشت نیکولاس گوشه‌ی کاناپه‌ی بزرگی که کنار شومینه قرار داشت و جای همیشگی آرگوت بود نشسته و اوراقی را مطالعه میکرد. آرگوت نیز کمی آنسوتر نولان را روی بازوانش بلند کرده بود و با حالت یک پرنده آرام روی هوا تکان میداد، برش های طلایی موهای نولان در هوا می رقصید و خنده‌های خوش آهنگ کودکانه‌اش درفضای اتاق طنین می افکند.
لارا روی مبلی درمقابل پدرش نشست، به او که حواسش جمع بررسی اوراق بود نگریست و بادلسوزی گفت– خسته شدید؟ براتون چای بیارم؟
نیکولاس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه عزیزم فقط چن تا رسید مالیاتیه.. مادرت کجاست؟
لارا درحالی که چین‌های دامنش را از روی برجستگی شکمش مرتب میکرد گفت– گفت میخواد یجور سوپ مخصوص درست کنه
نیکولاس– امیدوارم امشب برای موندن اصرار نکنه من دیگه اصلا وقت ندارم
پیش از اینکه لارا چیزی بگوید آرگوت از آنسوی اتاق گفت– آره آره، آخه مسئولیت کل کشور ریخته رو سرت!
نیکولاس پوزخندی زدو درحالی که ورقی از زیر به رو میکشید گفت– با وجود این ولیعهد کله خراب وضعیت بهتر از اینم نیست. با خودش چی فکر کرده که مملکتو به حال خودش گذاشته و رفته دنبال..
آرگوت چندقدمی به آنان نزدیک شدو درحالی که لبخند کج جذابی برلب داشت گفت– خودتو فراموش کردی لرد نیکولاس؟ مگه تو نبودی که میخواستی از دست پدرت و این مسئولیت فرار کنی؟
نیکولاس لحظه‌ای اوراق را رها کرد، ابرویی بالا انداخت و رو به آرگوت گفت– ولی اینکارو نکردم، وگرنه به من باشه همین الانم میخوام از قصر فرار کنم
آرگوت درحالی که نولان را در آغوش داشت با کمی فاصله کنار نیکولاس نشست و گفت– خب از قرار معلوم پادشاه به اندازه‌ی سِرویلیام تو تربیت پسرش موفق نبوده
نیکولاس از هر گفتوگویی که منجر به تعریف و تمجید از سر ویلیام میشد بدش می آمد به همین خاطر آنلحظه هم نگاه چپی به آرگوت انداخت و دوباره به کارش مشغول شد.
مدتی گذشت و لارا محو تماشای شیطنت‌های نولان در آغوش آرگوت بود، گاهی موهای او را می کشید و گاهی بخاطر خارش لثه‌هایش دست او را مثلا گاز می گرفت! آرگوت با حوصله و اشتیاق او را می خنداند و درباره‌ی اینکه چقدر شبیه نیکولاس است حرف میزد
آرگوت– اَااه نیک اون رسیدای لعنتی رو بذار کنار انگار نه انگار ما اینجاییم
بلاخره بی‌توجهی نیکولاس حساسیت او را برانگیخت، درحالی که نواری از گیسوانش را از چنگ نولان در می آورد گفت– میبینی نولان؟ پدر غرغروی تو هیچی از خانواده داری نمیفهمه
نیکولاس بدون اینکه نگاهش را از اوراق بگیرد پوزخندی زدو گفت– غرغرو منم یا تو؟
درست پیش چشمان لارا، آرگوت کمی چرخید و به بهانه‌ی اینکه میخواهد راحت‌تر با نولان بازی کند روی کاناپه دراز کشید و سرش را روی پاهای نیکولاس گذاشت. گیسوان بلند سیاهش روی رانهای او پراکنده شدند، نیکولاس بلافاصله پوفی کشید و گفت:
نیکولاس– مگه نمیبینی کار دارم مرد حسابی؟
آرگوت خشنود و سرحال، درحالی که دو دست نولان را گرفته بود تا او بتواند روی شکمش بر دوپای کوچکش بایستد گفت– بذار کنار اون کوفتی رو، از ما برات مهمتره؟
نیکولاس چشمانش را در قاب چرخاندو رو به لارا گفت– تو چطور این پیر زن غرغرو رو تحمل میکنی لارا؟
لارا که از رفتارهای آندو خنده‌اش گرفته بود کمی روی مبل جابه جا شدو گفت– اتفاقا ایشون گاهی به بچه‌ی بدنیا نیومده‌ی خودشم حسودی میکنه
نیکولاس لبخند پدرانه‌ای به روی لارا زدو همانطور که گره پشت گیسوانش را بازمیکرد تا نوارهای طلایی‌رنگ بلندش روی شانه رها شوند گفت– وقتی تو بدنیا اومدی مادرت اینقدر سرگرم ترو خشک کردنت بود که تا یکسال به من توجه نمیکرد، تو سعی کن اینجوری نشی
آرگوت نگاهی سنگین به نیکولاس انداخت و گفت– الان داری غیبت لیندارو میکنی آره؟
نیکولاس بی توجه به حرف آرگوت، بدون اینکه سر او را از روی پای خود کنار بزند نولان را در آغوش گرفت و بوسید. آرگوت چند لحظه‌ای در سکوت به بازی کودکانه‌ی نولان با سرو صورت نیکولاس نگریست و سپس گفت– هی نیک؟..
نیکولاس درحالی که سرش را درگریبان ظریف نولان فرو برده بود و او را قلقک می آورد گفت– هوم؟
آرگوت– تو بچه‌ی منو دوس داری؟
نیکولاس– ناسلامتی نوه‌ی منم هست!
آرگوت دستش را بالا آورد و همانطور که نواری از موهای طلایی نیکولاس را لمس میکرد گفت– نه به این خاطر که نوه‌ته.. بخاطر من دوسش داشته باش
نیکولاس بوسه‌ای بر نوک بینی نولان زدو همانطور که برای خنداندنش ادا و اطوار در می آورد گفت– من تو و هرچیزی رو که مربوط به تو باشه دوس دارم مردکه احمق.. بعد از شونزده سال هنوز اینو نفهمیدی؟
البته که میدانست، او میدانست چقدر برای نیکولاس عزیز است، ولی مدام می خواست محبت و توجه او را مستقیماً ببیند و بشنود. آنلحظه هم پس از شنیدن این حرف لبخند محوی برلبش نشست و درحالی که سرش روی پای نیکولاس بود به صورت او خیره ماند.
برای لارا قدری سخت بود به رفتار آنان بنگرد و باور کند حسی که اکنون بینشان است تنها یک دوستی قوی‌ست. اما یک چیز را مطمئن بود و آن اینکه نیکولاس عاشق لینداست، درست همانطور که آرگوت به لارا وابسته است.
نولان پس از ساعت‌ها بازی و سرخوشی اکنون کم کم در آغوش پدرش بخواب می رفت، لپ‌ نرم و تپل خود را برشانه‌ی پدر خوابانده بود، نیکولاس پشت کمر او را مالش میداد و پلکهای نولان رفته رفته روی هم می افتاد. آنچه تماشای این منظره را برای لارا جالب‌تر میکرد آرگوت بود که درست مثل نولان روی پای نیکولاس آرام گرفته و طوری چشمانش را بسته بود که اگر لارا نمیدانست او یک خوناشام است فکر میکرد خوابیده!
نیکولاس لبخند مهربانی به روی لارا زدو پرسید– اون توله سگ اذیتت نمیکنه؟
لارا دستش را بر شکمش گذاشت و همانطور که به حرف نیکولاس می خندید گفت– نه..اون خیلی آرومه. گاهی اصلا یادم میره چیزی تو شکممه
آرگوت که تاکنون درحال خودش بود پلکهایش را گشود و چند لحظه بعد بالحنی مردد و صدایی آرام گفت– نیک.. اگه اون یه خوناشام باشه..
نیکولاس نگذاشت او حرفش را تمام کند، دست آزادش را باحالتی نوازشگرانه بر گیسوان آرگوت گذاشت و بااطمینان گفت– به این چیزا فکر نکن، مثل همیشه باهم از پسش برمیایم
لارا میدانست این نگرانی همیشگی آرگوت است، او از خون نیکولاس تغذیه میکرد و اگر کودک هم خوناشام متولد میشد یک منبع تغذیه میخواست. لارا برای اینکار آماده بود ولی در زندگی یک زن اوقاتی پیش می آمد که مثل این دوران بارداری بدن به تمام خون خود احتیاج داشت و نمی توانست بی‌احتیاطی کند. آنوقت در چنین مواقعی این نیکولاس بود که باید دو خوناشام را سیراب میکرد!
فکر کردن به این موضوع تنها دلیلی بود که گاهی لارا را از زنده نگاه داشتن کودک پشیمان میکرد، اینکه با تولد کودک دردی بر دردهای نیکولاس افزوده شود.
خدمتکاری چند مرتبه به در کوفت سپس وارد شد، درحالی که یک نامه بدست داشت بسوی لارا آمدو گفت– نامه دارید بانو لارا
لارا نامه را از او گرفت و بادیدن نام فرستنده لحظه‌ای از شوق پر کشید!
لارا– ماروین!!
او آدرس محل آموزشی ماروین را نمیدانست به همین خاطر نتوانسته بود برایش نامه بنویسد بااینحال از قرار معلوم لردهکتور و همسرش پیغام او را به ماروین رسانده بودند:
( تمام شگفتی‌ام برای زنده ماندنت پس از ازدواج با یک اهریمن به کنار، حالا خبر داده‌اند که کودکی در شکم داری! فقط خدا میداند پس از شنیدن این خبر قیافه‌ام چطور بود، هنوز هم تا خودم به چشم بچه را نبینم باور نمیکنم تو مادر شده باشی. آخر چطور ممکن است؟ لارایی که نمیتوانست بدون من از پس اسهال بربیاید حالا یک دیو بچه در شکم دارد! زودتر جواب نامه‌ام را بده و بگو ببینم حال و روزت خوب است؟ هیولایی که درشکم داری آزارت نمیدهد؟ نمیدانم چه اصراری بود به همین زودی ازدواج کنی و بچه‌دار شوی درصورتیکه خودت هنوز بچه‌ای!.. راستی، گرچه مثل همیشه کله پوک بوده‌ای که سماجت ورزیدی و کودک یک خوناشام را نگه داشتی ولی مرا که میشناسی، هر غلطی که بکنی بازهم طرفدار توام. اگر تو میخواهی یک اهریمن به این دنیا اضافه کنی، اگر تماشای شکفته شدنش خوشحالت میکند، روی کمک من حساب کن. فکر میکنم همین حالا هم بیشتر از نیازم خون در بدن دارم. فقط مثل همیشه سرحال و خنگ باقی بمان، من درکنار توام. )

┄──┄┅═●◉✿◉●═┅┅──┄

خودش را کمی از روی تخت بالا کشید و به سینه‌ی ستبر آرگوت تکیه زد. نگاهی به نیمرخ آرام او انداخت و آهسته گفت– مجبور نیستین هرشب پیش من دراز بکشین، تا صب حوصلتون سر میره
آرگوت بوسه‌ای بر گیسوان او زد و پاسخ داد– اشکالی داره دلم بخواد نزدیک زن و بچه‌م بمونم؟
دلش از این حرف او غنج زد و بیشتر به آغوشش چسپید. آرگوت هرشب هنگام خواب با او روی تخت می آمد و آنقدر نوازشش میکرد تا خوابش ببرد، او حتی خیلی از اوقات شکم لارا را می بوسید و جوری برای فرزندش اشتیاق نشان میداد که اصلا نمیشد باور کرد همین چند ماه پیش آنقدر برای سقط کردنش اصرار می ورزید!
درحالی که سر و کمرش مماس با سینه‌ی برهنه‌ی آرگوت بود و بی هدف به یکی از نرده‌های انتهای تخت می نگریست گفت– دلتون میخواد پسر باشه یا دختر؟
آرگوت دستش را به آرامی روی شکم گنده‌ی لارا که با پارچه‌ی سبک لباس خوابش پوشیده شده بود گذاشت و نجوا کرد– یه دختر کوچولوی شیرین..که مثل بچگیای تو بلبل زبونی کنه. چشماش سبز و موهاش طلایی باشه.. هربار که ببینمش یادم بیاد از خون نیکولاسه
لارا دست گرم او را مماس با شکمش نگه داشت و درحالی که لبخند میزد گفت– ولی من حس میکنم اون یه پسره.. دست مامانو میگیره و باهم میریم به جنگل کنار عمارت، اونموقع دیگه از شما اجازه نمیگیرم
حرفش باعث شد و آرگوت برای چند لحظه‌ای گرم و گوش نواز بخندد و سپس درحالی که دامن لباس خواب را از روی شکمش کنار میزد تا مستقیماً پوستش را لمس کند گفت– اگه اونو بیشتر از من دوست داشته باشی، یا بهم توجه نکنی طلاقت میدم!
لارا سرش را بالا آورد و بوسه‌ای بر چانه‌ی او زد سپس گفت– و اگه شما اونو بیشتر از من دوست داشتید چی؟

آرگوت او را با احتیاط روی تخت خواباند و درحالی که سرش را پایین می آورد تا شکم او را ببوسد گفت– هی کوچولو.. من مامانو بیشتر از تو دوست دارم..
و در یک تصادف شیرین و دوست داشتنی همانموقع که لبهای آرگوت روی شکم لارا بود کودک تکانی خورد!
لارا– گمونم بهش برخورد! مثل شما حسوده!
آرگوت بوسه‌ا‌ی دیگر حوالی ناف او زدو گفت– بعد از زایمان چقدر طول میکشه خوب شی؟.. کی میتونیم باهم بخوابیم؟
لارا با حالتی نوازشگرانه بر گیسوان بلند او دست کشید و گفت– راستش نمیدونم… ولی اگه احتیاط کنیم الانم میشه..
آرگوت درحالی که دوباره کنار او دراز می کشید سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– باید صبر کنیم، تو ماه آخری.. این همه زحمت کشیدی نباید الان مشکلی پیش بیاد..
رویش را بسمت آرگوت چرخاندو همانطور که به پیشانی بلند و چشم و ابروی سیاهش می نگریست گفت– یچیزی بپرسم راستشو بهم میگید؟
آرگوت بدون اینکه به او بنگرد لبخند زدو گفت– کی به تو دروغ گفتم؟
لارا– من زشت شدم؟
تازه آنلحظه آرگوت نگاه متعجبی به او انداخت و گفت– همچین فکری میکنی؟!
لارا با اکراه به بدن ورم کرده‌ی خود اشاره کردو گفت– آخه چاق شدم.. میگم نکنه وقتی بچه بدنیا اومد همینجوری بمونم؟..
آرگوت از حرف او خنده‌اش گرفت! بسوی لارا چرخید و همانطور که او را دربر می گرفت گفت– خب این طبیعیه که تو همچین شرایطی یکم چاق شی ناسلامتی بچه تو شکمته!
لبهای لارا را بوسید و همانطور که با عشق به چشمانش می نگریست گفت– ولی هنوزم مثل قبل خیلی زیبایی.. مگه چه اشکالی داره چاق بشی؟
با حالتی شیطنت آمیز سینه‌ی لارا را درمشت فشردو ادامه داد– تازه اونموقع نرم‌تر میشی..
و باره دیگر لبش را در کام لارا لغزاند. دلش برای عشقبازی‌های آتشینشان تنگ شده بود ولی میدانست باید این این ماه آخر را کمی مراعات کنند، از ماه گذشته آرگوت به هیچ سفر کاری نرفته بود و تصمیم داشت تا پس از تولد کودک نیز همانجا بماند. بشدت مراقب لارا بود و حتی برای لمس کردنش وسواس بخرج میداد!
گرچه پزشک و دو ماما برای روز موعود آنجا مانده بودند ولی لارا هنوز هم کمی می ترسید. سعی میکرد این را در رفتارش نشان ندهد ولی زایمان برایش فرایند وحشت‌زایی بود! مادرش را به یاد می آورد و آن صدای قرچ بریده شدن بدنش با قیچی!
مدام سعی میکرد به خودش دلداری بدهد، مثل آنلحظه که درآغوش گرم آرگوت بود و توسط او نوازش میشد. نگاهی به صورت مهربان و زیبایش انداخت و لبخند زد، او میخواست فرزند چنین مردی را به دنیا بیاورد و با داشتن یک فرزند خوشبخت‌تر از قبل میشدند.نگاهش را به صورت آرگوت دوخت تا از شر اضطراب خلاص شود و کم کم به خواب برود، مدتی گذشت و پلکهایش سنگین شد. کودک باره دیگر در او تکانی خوردو با حسی شیرین به خواب رفت…
« آرگوت– دنبال چیزی میگردی عزیزدلم؟
دستش را به کمرش زدو همانطور که بخاطر سنگینی شکمش بسختی راه می رفت به روی آرگوت لبخند زد:
لارا– نه فقط یکم گرسنه‌م..
آرگوت دست او را گرفت و همانطور که برای قدم زدن در باغ سرسبزشان کمکش میکرد سیب سرخی بسوی او گرفت:
آرگوت– اینو بگیر تا برگردیم خونه یچیزی بخوریم
لارا به سینه‌ی او تکیه زدو با اشتیاق سیب را از دستش گرفت. گاز کوچکی از آن گرفت و شیرینی مطبوعی در دهانش پراکنده شد، سنگینی شکمش کمی آزارش می داد به همین خاطر رو به آرگوت گفت– کاش یکم بشینیم..
این را گفت و ناگهان بدنش دچار گُر گرفتی شد
آرگوت– حالت خوبه عزیزم؟
چشمانش به چشمان آرگوت گره خورد و سپس کمرش آتش گرفت! شکمش کوره‌ای شده بود و شعله‌های آتش از آن افروخته میشد… »
درحالی که نفسش در سینه گره خورده بود پلکهایش را گشود، آرگوت لب تخت نشسته بود و پیشانی او را لمس میکرد:
آرگوت– کابوس دیدی؟
ابتدا فکر کرد تمام آن احساس ناخوشایند کابوس بوده ولی نه، هنوز هم حرارت آتشینی در کمرش می پیچید، حرارتی آمیخته به دردی نفس گیر!
آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که بغض به زیر گلویش چنگ می انداخت گفت– حالم خوب نیست..
اشک در چشمانش حلقه زدو نگاه آرگوت با دیدن پریشان حالی او رنگ نگرانی گرفت، کمی به سوی لارا خم شد و همانطور که بالش دیگری زیر سرش می گذاشت پرسید– درد داری؟!
درحالی که با تشویش نفس نفس میزد سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو گفت– خیلی سنگین شده.. حالم داره بهم میخوره.. دارم.. دارم خفه میشم..
او برای این تجربه‌ی دردناک بیش از حد کم سن و سال بود و تازه اکنون واقعا درک میکرد قرار است با چه چیزی مواجه شود!
لارا– .. ولی هنوز یک ماه مونده!..
دست لرزان و بی رمقش را بر شکمش گذاشت و درحالی که صدایش از بغض می لرزید گفت–.. نکنه.. مشکلی پیش اومده..
آرگوت بلافاصله از جا برخاست و با سرعت یک شبح بسوی در رفت، خدمتکاری را فراخواند و دستور داد پزشک و ماماها را بیدار کنند
لارا ترسیده بود، حتی آنقدر در خودش قوت نمیدید که عرق پیشانی‌اش را پاک کند و این بخاطر استرس بود. بدنش تب داشت و هرازگاهی درد به کمرش خنجر می کشید، در شکمش سنگینی شدیدی حس میکرد طوری که استخوان‌هایش تحت فشار مانده بودند
ضربان قلبش آنقدر شدید بود که حتی دید چشمانش را هم می لرزاند و تصور اینکه زمان زایمان رسیده باشد وحشتش را دو چندان میکرد…
چند لحظه بعد تعدادی سراسیمه وارد اتاق شدند، ماماها بسمت او دویدند و پزشک با توجه به اینکه او لباس نامناسبی به تن داشت دورتر ماند
آرگوت بالای سرش بود و با دلهره نگاهش میکرد، چقدر دلش میخواست مثل مادرش لیندا قوی باشد و به او لبخند بزند اما نمی توانست! ماروین حق داشت، لارا کله‌پوک‌تر و بی‌عرضه‌تر از آن بود که از پس چنین چیزی بربیاید
ماما– پاهاتون رو باز کنید بانو لارا
لارا–… چی؟!؟..
نگاهش بر مامایی که درحال پوشیدن یک دستکش بود میخکوب ماند! او به پایین تنه‌ی لارا نزدیکتر شدو گفت– باید شمارو معاینه کنم
شوک دیگری بر او وارد شد!
حالا باید اجازه میداد دو غریبه خصوصی‌ترین قسمت بدنش را ببینند!
آرگوت که حواسش به او بود و احتمالش را میداد که شروع به لجبازی و خودداری کند، طوری که با او رو در رو شود لب تخت نشست و بسویش خم شد، دست بر صورت ملتهب لارا گذاشت و با لحنی اطمینان بخش گفت– نگاهت به من باشه لارا، به اونا توجه نکن
پیشانی لارا را بوسید و با چشمان سیاه گیرایش به او خیره ماند،
لارا سعی کرد همانطور که او گفته عمل کند، چشم و ذهنش را به روی هرچیزی جز آرگوت بست. یک اغوش گرم و مردانه درست در یک وجبی او بود و نفسهای معطرش به صورت لارا می وزید..
پاهایش را باز نکرد ولی مانع ماما هم نشد، از لمس انگشتان ماما در محل حساسش مو به تنش راست شدو اگرچه چشمانش بر آرگوت بود ولی با تصور اینکه برای زایمان باید پاهایش را به همین حالت شرم آور باز نگه دارد به خودش پیچید
– دهانه‌ی رحم هنوز کامل باز نیست
– ولی داره آماده میشه
– بله امشب یا فردا دیگه آماده‌ی زایمانه
گفتوگوی دو ماما را می شنید و اضطرابش دو چندان میشد! آنها از تخت دور شدند تا با پزشک مشورت کنند و در این فاصله لارا دوباره خودش را جمع و جور کرد و لباسش را پایین می کشید. آرگوت نیز از کنار او برخاست و به دو ماما پیوست تا کمی دورتر با پزشک صحبت کند. اگرچه هنوز تپش قلبش بی‌امان بود و بدنش تب داشت ولی دردش آرام گرفته بود. دیگر آزارش نمیداد و او را برای اینکه زایمان به تعویق افتاده باشد امیدوار میکرد، بااینحال چند دقیقه بعد پزشک از اتاق خارج شد، باره دیگر ماماها بسویش آمدند و گفتند لازم است از تخت پایین بیاید و کمی قدم بزند!
لارا پلک‌هایش را برهم فشردو با بیچارگی گفت– ولی دیگه درد نداره.. شاید وقتش نیست!..
یکی از ماماها بازویش را گرفت و همانطور که او را برای برخاستن ترغیب میکرد گفت– چرا هست، اگه قدم بزنید راحتتر انجام میشه. بلند شید بانو لارا
او را از تخت پایین آوردند، دستش را به کمرش زدو سعی کرد روی پایش بایستد. بدنش بسیار سنگین بود و درد باره دیگر سراغش می آمد. به او گفتند دردهای منقطع از نشانه‌های زایمان است و باید با آن کنار بیاید. نگاه ملتمسانه‌اش را به آرگوت که بسویش می آمد دوخت، او بلافاصله دستش را دور کمر لارا حلقه کرد تا در راه رفتن کمکش کند
از خدا خواسته به آرگوت تکیه زد و بااضطراب گفت– فکرنکنم از پسش بربیام…
آرگوت درحالی که بااحتیاط همراه او در طول اتاق قدم میزد بوسه‌ا‌ی بر گیسوانش زد و با لحنی اطمینان بخش گفت– میتونی عزیزدلم، شک ندارم که میتونی. من زنمو میشناسم.. تو قبلا به من نشون دادی بخاطر کسایی که دوسشون داری چقدر میتونی شجاع باشی
پلکهایش را برهم فشرد و با صدایی خفه گفت– ولی الان.. خیلی میترسم..
کمی بیشتر به آغوش آرگوت فشرده شد و او درگوشش نجوا کرد– طبیعیه که بترسی، الان حتی منم ترسیدم. اشکالی نداره لارا از گریه کردن و جیغ زدن خجالت نکش
درحالی که اکنون به نزدیکی مبلمانی رسیده بودند باره دیگر درد در کمرش پیچید، لبش را گزید و نالید– کاش مثل مامان قوی بودم..
دستش را بر پشتی یکی از مبل‌ها اهرم کردو همانطور که نفس نفس میزد گفت– ..یکم بشینم..
پیش از اینکه آرگوت پاسخی بدهد مامایی از پشت‌سرشان درامد و گفت– جناب آرگوت باید بذارین خودشون راه برن!
آرگوت از لارا فاصله نگرفت و رو به ماما گفت– اینقدر بهش سخت نگیرید اون فقط ۱۵ سالشه!
ماما با چهره‌ای بی تفاوت گفت– ما بچه‌ی زنایی رو بدنیا آوردیم که ۱۳ ساله بودن و زایمان موفقی رو پشت سر گذاشتن
سپس خودش شخصاً لارا را از آغوش آرگوت جدا کردو گفت– زایمان کوه کندن نیست بانو لارا، همه‌ی زنای دنیا اینکارو میکنن
بااینکه او را وادار کردند بدون کمک آرگوت راه برود او هنوز در کنار لارا بود، همراهش قدم میزد و قربان صدقه‌اش می رفت. گرچه می دانست حرف های ماما درست است ولی ناراحت شده بود، دلش میخواست مثل یک زن واقعی قوی باشد و این وحشت را از خود دور کند، مدام به خودش می گفت هزاران و میلیونها زن در دنیا زایمان کرده اند و او فقط یکی از آنهاست، ولی فایده‌ای نداشت! او هنوز پس از تماشای شکم گنده‌ی خود وحشت میکردو نفسش می گرفت، درد همچون خنجری گداخته برمحور کمرش خط می انداخت و بی‌تاب‌ترش میکرد
ماما ها پرده‌ی تخت را بسته بودند و روپوش‌های سفیدی به تن داشتند. آبگرم و هوله و پارچه‌ی تمیز می آوردند و ابزارشان را تمیز می کردند، لارا هنوز در طول اتاق قدم میزد و سعی میکرد به آنها نگاه نکند. این شب لعنتی انگار تمامی نداشت!
همانطور که بسوی دیگر می چرخیدند آرگوت دستش را به آرامی برکمر او گذاشت و درحالی که مالشش میداد گفت– لارا اینقدر به اونا نگاه نکن، داری برای خودت سخت‌ترش میکنی
درحالی که با موج جدیدی از درد مواجه میشد گفت– میترسم مثل مامان… اونجامو با قیچی پاره کنن..
این را گفت و چانه‌اش از بغض لرزید.
آرگوت– به این فکر کن که فرداشب دیگه بچه‌ت تو بغلته.. عزیزدلم، به صورتش فکر کن.. به اینکه ممکنه یه پسر کوچولو باشه..
درآن آشفته حالی لبخند زدو گفت– و شبیه.. شما بشه..
هنوز شیرینی این جمله را به خود تحمیل نکرده بود که باز درد در دلش پیچید و سرآخر گریه‌اش گرفت– اگه نتونم چی؟.. اگه.. اگه زنده نمونه.. اگه خودم زنده نمونم..
گیسوان مواج آرگوت به صورتش خورد و خود را در آغوش او یافت، لارا را درآغوش خود نوازش کردو گفت– محض رضای خدا لارا نذار این مزخرفات تو ذهنت پررنگ شه… تو میتونی! تو میتونی انجامش بدی..
تکان محکمی در درونش حس کردو برای اولین بار بنظر می رسید کودک لگدی به او زد، آه از نهادش بلند شدو صورتش از درد چین خورد
لارا– ..وای… این دیگه چیه..
نفس زنان دامن لباس خوابش را بالا زد تا مطمئن شود، مایعی بی‌رنگ از بدنش جاری شده بود. نگاه مضطربش با آرگوت تلاقی کردو او ماما را فراخواند
ماما نگاهی به او انداخت و گفت–کیسه‌ی آب پاره شده، دارید خوب پیش میرید بانو لارا
دستش را به کمرش زدو درحالی که نفسش به سختی از سینه در می آمد رو به ماما گفت– ..دیگه نمیتونم راه برم.. زانوهام.. رمق ندارن..
ماما خطاب به آرگوت گفت– تا روی تخت همراهیش کنید
البته منظور ماما این بود که لارا با پای خودش تا تخت برود ولی آرگوت مجال اعتراض به او ندادو همسرش را با احتیاط در آغوش بلند کرد. همانطور که لارا را بسوی تخت میبرد پیشانی‌اش را بوسید و گفت– نترس عزیزدلم، تو چند ماه با خودت حملش کردی و بیشتر راهو رفتی.. این دیگه آخرشه، میدونم لارای من از پس اینم برمیاد..
جملات دلگرم کننده‌ی آرگوت تنها نقطه‌ی نورانی شب تاریک او بود، هرزمان که بی‌تابی جان به لبش میکرد به شوهرش می نگریست و به یاد می آورد فرزند او را درشکم دارد.
آرگوت او را خواباند و خودش هم لب تخت نشست، دست بر گیسوان پریشانش کشید و گفت– لارا اگه بخوای همین الان لیندا رو میارم پیشت. مطمئنم زایمان دخترش مهمتر از اینه که درحال حاضر به چیزی که من هستم اهمیت بده
لارا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو با صدایی خفه گفت– فقط.. فقط پیش من بمونید..
قبل از اینکه ارگوت چیزی بگوید مامایی که درحال بالا زدن آستینش بود گفت– جناب آرگوت لطفا شما برید بیرون
آرگوت حتی بسوی او نگاه هم نکردو فقط بالحنی قاطع گفت– من همینجا میمونم
ماما– ولی ما هم مثل بانو لارا زن هستیم این درست نیست شما اینجا باشید..
آرگوت با صدایی بلندتر گفت– من همینجا میمونم! حالا زودتر به کارتون برسید
ماما به لارا نگریست و سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد، پس از آن دیگر هیچیک به او اهمیتی ندادند، لارا و آرگوت را که مشغول نوازش او بود به حال خود گذاشتند و برای زایمان آماده شدند
فاصله‌ی دردهایش رفته رفته کمتر میشد و گرمای اتاق بسیار آزاردهنده بنظر می رسید، بدنش عرق کرده بود و تپش بی امان قلبش سینه‌اش را تکان میداد
ماماها لباس خواب را تا روی سینه‌ی او بالا زده و پاهایش را نیز کاملا باز کرده بودند
آرگوت تمام مدت رخ در رخ او بود، نوازشش میکرد و میگفت باید با ماماها همکاری کند.
آنها دستمال‌های مرطوب لطیفی داشتند که هرازگاهی بر عضو حساس لارا می کشیدند و علیرغم اینکه او داشت از این همه حس نامطبوع بالا می آورد بسیار خونسرد و آرام بنظر می رسیدند!
دقایقی گذشت که از نظر لارا بسیار طولانی بود، درد تمام بدنش را به آتش کشیده بود! دست آرگوت را می فشرد و سعی داشت دیوانگی نکند، جیغ نکشد و حرف بی‌ربطی نزند. نمیدانست تاکی میتواند خوددار باشد و فقط دعا میکرد هرچه زودتر تمام شود!
گاهی چنان درونش بهم می پیچید و که چشمانش سیاهی می رفت و نفسش در سینه گره میخورد، فشاری شدید در انتهای کمرش حس میکرد که گویی میخواست روح را از کالبدش بیرون بکشد!
یکی از ماماها به او نزدیک شد و گفت– باید زور بزنید بانو.. نفس عمیق بکشید و همزمان با فشار بدن زور بزنید..
این را گفت و لارا بلافاصله به گریه افتاد! دردش آنقدری نفس‌گیر شده بود که حس میگرد رو به مرگ است! آرگوت پیشانی او را بوسید و همانطور که سعی داشت آرامش کند گفت– دیگه چیزی نمونده لارا یکم دیگه تحمل کن.. منو ببین، عزیزدلم..
با بی تابی به گریبان آرگوت چنگ انداخت و درحالی که هق هق گریه میکرد گفت– نمیتونم.. نمیتونم!..
آرگوت صورت ملتهب او را در حصار دستانش گرفت و همانطور که به چشمانش می نگریست گفت– میتونی.. باید بتونی! فقط کاری رو که میگن بکن، نفس عمیق بکش.. نفس عمیق..
نگاه وحشت زده‌اش را به چشمان پراعتماد آرگوت دوخت و سعی کرد خود را آرام کند، بغضش را به سختی قورت دادو هوایی را که آغشته به عطر آرگوت بود به سینه فرستاد، نفس عمیقی کشید و حواسش را جمع فشارهای کمرش کرد. دیگر به نقطه‌ای رسیده بود که نه راه پس داشت نه پیش، اکنون مجبور بود خودش را بدست ماماها و راهکارهایشان بسپارد.
آرگوت– آفرین عزیزم..میدونم که از پسش برمیای..همینطور ادامه بده..
آرگوت دست از نوازش او برنمیداشت و لارا گاهی ناخوداگاه بازوی او را محکم میفشرد. کاملا حس میکرد که بدنش کودک را برای خروج هدایت میکند و این هرازگاهی او را به زور زدن وامی‌داشت. درواقع بخش اعظم کار را بدن بطور غریزی پیش می برد اما آنچه مانع ایجاد میکرد درد وحشتناکی بود که انتهای هربار زور زدن مغزش را فلج میکرد و باعث میشد بخواهد نفسش را در سینه حبس کند تا به این زور زدن خاتمه بدهد!
کار بجایی رسید که دیگر هیچ چیز جز درد و فشار و خفگی حس نمیکرد، ماماها به او میگفتند به زور زدن ادامه بدهد و او باور نمیکرد زجری بیشتر از این را بتواند تحمل کند
دنیا دور سرش می چرخید و امواج درد طوری در درونش منتشر میشد که فقط و فقط به هرطریقی می خواست مانع ادامه یافتنش شود، صورتش از درد مچاله شدو در واپسین لحظات نالید– دارم… دارم میمیرم..آاااه خدایا…دیگه نمیتونم…
جوری از پا افتاده بود که دیگر چشمانش هیچ چیز را نمیدید، نفس کشیدن را از یاد بردو درونش در تقلای فرو رفتن به اغماء قرار گرفت..
ناگهان صورتش با ضربه‌ای محکم سوخت و صدای سیلی محکمی که در گوشش نواخته شد در تمام سرش پیچید! مثل اینکه به او نهیبی زده باشند چشم گشود و آرگوت را دید که با تحیر بسوی ماما برگشته:
آرگوت– تو به چه حقی روش دست بلند کردی؟؟!!
ماما سری تکان دادو با اشاره به پایین تنه‌ی لارا گفت– باید زور بزنه اینجوری بچه رو به کشتن میده!!
آرگوت اخم‌هایش را درهم کشید و فریاد زد– شمارو آوردم که زنمو نجات بدین میفهمی؟؟ یدفه دیگه همچین غلطی بکنی گردنتو میشکنم!
اینبار مامای دوم آرگوت را مخاطب قرار دادو گفت– بانو مشکلی نداره الان فقط بچه درخطره.. باید همکاری کنه! منو ببخشید سرورم ولی شما بانو رو لوس کردین و حضورتون کاره مارو مشکل کرده..
آرگوت درحالی که هنوز بسیار خشمگین بود رو به ماما تشر زد– کاری رو که گفتم بکنید، بانو لارا تنها اولویت شماست. فقط بانو لارا!
به او که با دردو وحشت زایمان دست و پنجه نرم میکرد سیلی زده بودند، ظالمانه بنظر می رسید ولی این نهیب ناگهانی او را کمی به خودش آورد چرا که حس میکرد چیزی نمانده از هوش برود و آنوقت چه برسر کودک که در نیمه‌ی راه متولد شدن بود می آمد؟
آرگوت و خشمش ماماها را به سکوت واداشت و سپس خودش سعی کرد لارا را برای ادامه‌ی کار قانع کند،
به سویش خم شد،
آنقدری که فاصله‌ی صورت‌هایشان فقط یک وجب باشد،
سپس درحالی که مستقیماً به چشمان بی‌قرار او می نگریست گفت– از همون اول تو بودی که نجاتش دادی… لارا خودت بودی که نذاشتی منو نیک سقطش کنیم! تو این بچه رو تاحالا زنده نگه داشتی واسه همچین لحظه‌ای!…
صورت عرق کرده‌ی لارا را لمس کردو ادامه داد– عزیزم… من میخوام ببینمش!.. میخوام بچه‌مو ببینم لارا، خواهش میکنم بازم نجاتش بده.. اینبارم فقط تو میتونی!.. بخاطر من.. بخاطر من قوی باش..
دست بر پشت شانه‌ی لارا برد و همانطور که بالشی زیر سرش می گذاشت گفت– میخوام پدر بشم، میخوام تو اینکارو بکنی!.. تو بچمه‌مو بدنیا بیاری..
کمی لارا را روی بالش بالا کشید، مدام با او حرف میزد تا هوشیار بماند و اتفاق چند لحظه قبل تکرار نشود. هردوست لارا را دردستش فشرد و گفت– خیله خب عزیزم، دیگه وقتشه.. بهم نشون بده میتونی بخاطر من اینکارو بکنی..
ناامید و ناتوان بود، داشت از درد می مُرد بااینحال تنها چیزی که در ذهنش می چرخید این بود که نمیخواهد آرگوت را مأیوس کند!
حتی مطمئن نبود از پس متولد کردن کودک بربیاید ولی میخواست به هر قیمتی که شده به شوهرش نشان دهد تمام تلاشش را کرده
چشم از آرگوت نگرفت و فقط باره دیگر سعی کرد درست و عمیق نفس بکشد، نباید از آن موج درد می ترسید، بدنش هنوز در تقلای زور زدن بود و لارا باید با آن هم جهت میشد
گرچه حس میکرد پایین تنه‌اش به زودی تکه تکه خواهد شد ولی نباید باره دیگر جا می خورد
دیگر هیچ چاره‌ای نداشت،
چه می مُرد چه زنده می‌ماند،
این درد و این زجر امشب برای او بود
راه فراری نداشت و فقط باید با آن مواجه میشد!
لبش را گزید و پلکهایش را برهم فشرد، حالا دیگر دم و بازدم هم او را وادار به زور زدن میکرد! ماماها به تکاپو افتاده بودند و لارا حس میکرد با عضو او ور می روند. مطمئن بود آنجا را با قیچی خواهند برید ولی درد کمرش آنقدر شدید بود که دیگر اصلا چنین زخمی را حس نمی کرد!
آنقدر بی‌تاب شده بود که ناخودآگاه به گریبان آرگوت چنگ انداخت، سرش از پشت در بالش فشرده شد و آه دردمندش در فضای اتاق چرخید
آرگوت مشت‌های لرزان لارا را بوسید و نگاه نگرانش را به او دوخت
لارا بچه را حس میکرد که در مسیری تنگ بسمت بیرون فشرده میشد و او اکنون دروضعیتی زور میزد که دیگر به زندگی و مرگ هیچکس حتی خودش فکر نمیکرد
تب و درد و فشار و خفگی او را جان به لب کرده بود و بعید میدانست انتهای کار زنده بماند
امیدها و تمام شور و شوق زندگی‌اش رنگ باخته بود و جداً حس میگرد تا پای مرگ پیش رفته
و او به زور زدن و درد کشیدن ادامه داد
آنقدر از آن حس خفگی به خود پیچید و بدنش در حرارت سوخت که دیگر هیچ چیز از این دنیا به یاد نمی آورد
درنهایت رفته رفته جهان پیش چشمانش در گردابی سیاه فرو رفت و توسط خلاء بیکرانی بلعیده شد…

• • •✦•✿•✦• • •

رایحه‌ی خوش آتش و مگنولیا نرم نرمک به مشامش خزید و سینه‌اش را از حسی شیرین و آشنا سرشار کرد
گرمی حضور او را حوالی خود حس میکرد، لمس سرانگشتانش و نوازش لبهای داغش که هرازگاهی بر پوست صورتش می نشست
گرچه خستگی در تارو پودش رسوخ کرده بود اما آرام پلکهایش را از هم گشود..
نور از لابه لای نوارهای لطیف گیسوان مواج سیاهش سرک می کشید و ستاره‌های درخشانی در آسمان بیکران چشمان شبگونش سوسو می زدند
مردمک چشمانش زیر مژگان بلند برگشته‌اش با ظرافت می غلطید و نفس مطبوعش مثل وزش‌های بهاری بر سرو روی لارا می خرامید
هنوز گیج و منگ بود و با چشمان نیمه باز به بهشت پیش رویش می نگریست، صورت روشن و رویایی آرگوت حوالی مشامش نفس می کشید و غنچه‌ی نرم لبهایش برجای جای گونه ی لارا شکفته میشد..
آرگوت– … صدامو میشنوی فرشته‌ی من؟..
نجوای مردانه‌ی مخملینش گوش لارا را قلقلک دادو لبخند گرمی که بر لبش داشت روح او را از سنگینی آن خوابِ اغماء گونه رهاند
آرگوت لبش را برای لحظاتی بر لب لارا نشاندو سپس درحالی که با سرانگشتانش موهای او را پشت گوش می فرستاد زمزمه کرد– پس بلاخره بیدار شدی..
چشمان بازو هشیار لارا لبخند آرگوت را پررنگ‌تر کردو گفت– دیگه داشتم نگرانت میشدم، خیلی شوهرتو منتظر گذاشتی
خاطرات دیشب کم کم به ذهنش سرازیر شدند و تمام آن حس بینظیری را که در آغوش آرگوت داشت تحت تاثیر قرار دادند..
درد و تب و خفگی را به یاد آورد و باره دیگر اضطراب به روحش چنگ انداخت، درحالی که نگاهش به آرگوت بود اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین غلطید
این مرد، قوی و باوقار و زیبا بود اما او چه؟ او حتی از پس یک زایمان که جزو ذات زنانه‌اش بود برنمی آمد!
لبهای بی‌رمقش جنبیدند و به نجوا گفت–.. متاسفم..
آرگوت که هنوز او را در بر گرفته بود، بوسه‌ی سبکی بر نوک بینی‌اش زدو گفت– ..چرا عزیزم؟
اشک دیگری از گوشه‌ی چشمش روان شدو چانه‌اش لرزید:
لارا– میخواستم..مثل بقیه‌ی زنا قوی باشم..اما.. اما من خیلی بی‌عرضه‌م..
آرگوت لبخند اطمینان بخشی به او زدو همانطور که کمی خود را کنار می کشید گفت– ولی تو انجامش دادی، قبل از تو هیچ انسانی تو این دنیا بچه‌ی یه خوناشام رو بدنیا نیاورده بود
قلبش از شنیدن این خبر تَرَک ترک شدو بغضی شیرین در گلویش پیچید، پس کودک را بدنیا آورده بود!
آرگوت که همراه او روی تخت بود بازویش را دور شانه‌ی او فرستاد و با احتیاط بر روی بالش بالا کشید تا حالتی نیمه نشسته داشته باشد
نگاهی به بدن بی رمق خود که پوشیده در لباس روشن سبکی بود انداخت، شکمش هنوز بطرز مضحکی باد کرده بود و پتویی را تا زیر سینه‌اش کشیده بودند، پیش از هرچیزی نگاهش را حوالی تخت چرخاند، کودکی آنجا نمی دید
رویش را به سوی آرگوت که هنوز درحال تنظیم کردن بالش پشت او بود چرخاندو پرسید– ..کجاست؟!..
آرگوت بدون اینکه دست از کارش بکشد با صدایی کمی بلند گفت– نیک اون بیدار شده، میخواد بچشو ببینه
پدرش هم آنجا بود؟ حدس میزد آرگوت همان دیشب نیکولاس را از رایولا آورده باشد. درحالی که نفس‌هایش رنگ هیجان گرفته بود به آنسوی اتاق نگریست، پدرش را میدید که با تمأنینه بسوی آنها می آمد و نوزادی پیچیده در پارچه‌های لطیف را درآغوش داشت!
نیکولاس– ظهر بخیر مامان کوچولو!
نیکولاس نیز مانند آرگوت لبخند گرمی به لب داشت و با شوق به او می نگریست، لارا ماه‌ها برای دیدن کودک صبر کرده بود ولی حالا حس میکرد حتی یک لحظه‌ی دیگر هم طاقت ندارد!
نیکولاس با احتیاط لب تخت نشست و لارا درحالی که قلبش تا زیرگلویش بالا آمده بود برای دیدن نوزاد سرک کشید. آنقدر پارچه‌های لطیف دورش پیچیده بودند که نمیتوانست چیزی ببیند!
نیکولاس خندید و گفت– چرا بغلش نمیکنی؟! چیزه ترسناکیه؟
هیجان زده بود و سرانگشتانش رو به کرختی می رفت، سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– من نمیتونم!
آرگوت و نیکولاس نگاهی بین هم ردو بدل کردند و سپس درحالی که هردو می خندیدند آرگوت به لارا نزدیک شد، بازویش را به پشت شانه‌ی او فرستادو طوری به خود نزدیکش کرد که لارا بجای بالش ها به سینه‌ی ستبر او تکیه کند
نیکولاس نیز با حالتی هماهنگ شده نوزاد را پیش آورد و لارا با هول و ولا سعی کرد جسم کوچکش را در آغوش بگیرد
دستانش می لرزید با اینحال آرگوت هوای او را داشت. بازویش را از پشت لارا رد کرده زیر نوزاد فرستاده بود تا لارا راحتتر او را نگه دارد. درواقع او و نوزاد هردو در آغوش آرگوت بودند!
لارا با دست راستش گوشه‌ی پارچه را از روی نوازد کنار زد و صورت ظریف و سرخی به قدر یک کف دست نمایان شد. چهره‌ای معصوم و چین خورده را پیش روی خود میدید که موهای کم پشت طلایی رنگش به حالتی خنده دار روی سر کوچکش عرق کرده بود! بلافاصله به آرگوت و نیکولاس نگریست و گفت– آه خدایا! درست شبیه بچگی نولان شده…مثل.. مثل وزغ بی ریخته!..
بنظر می رسید آن دو انتظار واکنش مادرانه‌تری را داشتند چراکه نگاه متعجبی به او انداختند و سپس آوای قهقهه‌های مردانه‌یشان در فضای اتاق طنین افکند! بی توجه به خنده‌های آندو درحالی که دستش می لرزید با احتیاط گوش سرخ نوزاد را لمس کرد
باور نمیکرد این یک موجود زنده و تپنده است، فرزندی که در درون او به وجود آمده بود! و حالا نوزاد را در بغل داشت، نوزادی که همه بر مرگش اصرار می ورزیدند، نوزادی که همه شیطان می خواندند!
حالا پاک‌تر و معصوم‌تر از برگ گلی، درآغوش او بود.
لارا– ..اون..دختره؟..
آرگوت بوسه‌ای بر گیسوان لارا زدو گفت– نه عزیزم پسره. دل هیچ کدوممون رو نشکونده.. تو یه پسر میخواستی و من ظاهری شبیه نیکولاس
یکبار دیگر دلش غنج زد، او پسردار شده بود!
درحالی که نمیتوانست چشم از حرکت سینه‌ی کوچک نوزاد درحین نفس کشیدن بردارد گفت– میخوام به مامان و ماروین نشونش بدم..
نیکولاس از جایش برخاست درحالی که کش و قوسی به خود میداد گفت– باید یه نامه برای مادرت بفرستی و منم تظاهر کنم هنوز نمیدونم نوه‌دار شدم.. درباره‌ی ماروین، گمون نکنم اونا بهش مرخصی بدن که بیاد دیدنت. دوره‌ی آموزشی‌ش سنگینه
آرگوت رو به نیکولاس گفت– برو یکم بخواب نیک، خسته شدی. یکی دو ساعت دیگه برمی گردونمت رایولا
نیکولاس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو همانطور که بسوی در خروجی می رفت گفت– باید یه بهونه برای غیبت شبانه‌م سرهم کنم، وگرنه لیندا دست از سرم برنمیداره
لارا توجهی به گفتوگوی نیکولاس و آرگوت نداشت، او هنوز محو تماشای نوزادش بود. نوزاد خودش! لارا دیگر مادر شده بود! یک دنیا عشق از قلبش بسوی نوزاد روانه شده بود و باور نمیکرد دیشب ممکن بود با آن ترس و وحشت احمقانه‌اش او را به کشتن بدهد!
آرگوت– اون تو این مدت اصلا بیدار نشده، ماما میگفت بهتره خودمون بیدارش کنیم آخه باید بهش شیر بدی
سرش را بلند کردو به آرگوت نگریست:
لارا– من شیر بدم؟!
ارگوت بوسه‌ای بر بینی او زدو گفت– پس کی؟
هنوز نگاهش به آرگوت بود که نوزاد در آغوشش تکانی خورد، مثل یک موجود وارفته‌ی نرم خودش را پیچو تاب دادو پوست صورتش سرخ‌تر از قبل شد!
لارا از این حالت او خنده‌اش گرفته بود اما پیش از اینکه لبخندش پررنگ شود کاملا بی مقدمه اشک در چشمانش حلقه زد، سرش را خم کردو در گریبان نوزاد فرو برد، عطر دلپذیر بدن نوزاد را به مشام فرستادو بلافاصله زد زیر گریه! دلش از لذت درآغوش گرفتن کودکش داشت پَر می کشید و گریه‌اش از روی شوق بود، آرگوت او را به خود فشردو بالحنی صمیمی گفت– وقتی تو بغلم گذاشتنش چیزی نمونده بود منم گریه کنم..
موهای لارا را بوسید و گفت– پدر شدم، و همش بخاطر شجاعت توء
لارا درحالی که پرده‌ی اشک دیدگانش را تار کرده بود به سینه‌ی آرگوت تکیه زدو گفت– ولی من داشتم اونو به کشتن میدادم.. وقتی یادم میاد از خودم متنفر میشم!..
آرگوت سرش را به سر او چسپاندو همانطور که انگشتان ظریف نوزاد را لمس میکرد گفت– نه لارا، تو روی چیزی پافشاری کردی که منو نیکولاس جرأت مواجه شدن باهاش رو نداشتیم
درحالی که فین فین میکرد، نگاهش به نوزاد بود و تازه آنلحظه به یاد موضوعی افتاد، دستش را آرام و سبک بر سینه‌ی نوزاد گذاشت و درحالی که تپش های قلبش را حس میکرد گفت– حالا خوناشام شده یانه؟
آرگوت سرانگشتانش را بر لبهای کوچک نوزاد گذاشت و پاسخ داد– انسان نیست، بوی بدنش کاملا فرق داره. ولی از طرفی لثه‌هاش هیچ واکنشی نسبت به خون نیک نشون نمیدن، درحالی که دندون نیش خوناشام از همون روزای اول برای خون بیرون میاد
لارا که با دقت به آرگوت گوش میداد نگران شد، سینه‌اش درکسری از ثانیه سنگین شد و باصدایی خفه پرسید– یعنی بچه‌ی ما مشکلی داره؟
بلافاصله پس از بیان این جمله بغض به گلویش چنگ انداخت، خودش هم فکر نمیکرد تصور بیمار بودن نوزاد اینقدر برایش سخت باشد!
آرگوت– نمیشه اینطور گفت چون کاملاً آروم و طبیعی بنظر میرسه. فکر کنم باید منتظر بمونیم و ببینیم خلق و خوش به چه سمتی گرایش داره. شاید دندوناش کم کم پیدا شد
سرش را برسینه‌ی آرگوت خواباندو نفس عمیقی کشید، چندلحظه‌ای به گریبان روشن او خیره ماندو سپس گفت– شاید برادرتون متوجه بشه بچه مشکلی داره یا نه
آرگوت– چند روز که بگذره میرم دنبالش، فقط امیدوارم برام ناز نکنه!
کمی بیشتر بسوی گریبان آرگوت برگشت همانطور که با لذت نفسش را فرو میداد گفت– هومممم… چه مرد خوشبویی دارم..
آرگوت از این حرف بی‌مقدمه‌ی او خنده‌اش گرفت و سپس گفت– باید یچیزی رو ببینی..
رو انداز لطیفی را که با آن نوزاد را پوشانده بودند کنار زد و بدن برهنه‌ی ظریفش نمایان شد، بند‌ناف کمی رقت‌آور بود ولی لارا میدانست به زودی جدا خواهد شد، آنچه قلب او را لرزاند عضو کوچک و بندانگشتی بین پاهایش بود که باعث شده بود آرگوت هم بخندد!
آرگوت– نیک اصرار داشت که این از مال نولان بزرگتره!
لارا پلکهایش را برهم فشردو درحالی که می خندید گفت–.. وااای چقد کوچیکه!..
بعد به آرگوت نگریست و گفت– هیچ به پدرش نرفته!
پیش از اینکه آرگوت پاسخی به شوخی او بدهد نوزاد باره دیگر به خود پیچ و تاب دادو بعد به آرامی پلکهایش را گشود، دو چشم سبز روشن درنگاهش پیدا شدند و باحالتی خسته و سردرگم به اطراف نگریستند
لارا– مثل اینکه هنوز نمیخواد گریه کنه!
آرگوت لبخند زد و گفت– به مادرش رفته، بی سروصداست
بعد دست بر دکمه‌های لباس لارا برد و همانطور که بازشان میکرد گفت– خون که نمیخواد، پس باید شیر بخوره
آرگوت دست در لباس او برد و همانطور که با شیطنت یکی از سینه‌هایش را مالش میداد گفت– باورم نمیشه باید اینارو باهاش شریک بشم! چطور میتونم اینقدر از خودگذشته باشم؟
آنقدر از آن لحن صمیمی و آمیخته به حسادت آرگوت خوشش آمد که همان لحظه سرش را بلند کردو بوسه‌ای به زیر چانه‌ی او زد. بلاخره آرگوت راضی شد سینه‌ی او را از لباس بیرون بیاورد و ساعتی دراختیار نوزاد بگذارد
نوزاد گیج و منگ بود و ابتدا فقط صورت خود را به سینه‌ی لارا مالید، در نهایت با راهنمایی پدر و مادر دهان کوچکش را باز کردو نوک سینه‌ی لارا را گرفت.
دلش از نرمی و داغی دهان نوزاد ضعف رفت و گفت– وای خدا.. این چقدر شیرینه..
آرگوت چشمانش را در قاب چرخاندو گفت– اون از من بهتره ها؟.. باشه خانوم، دیگه دهن منو اون دور و بر نمیبینی..
لارا نگاه پرمهری به شوهرش انداخت و لبخند زد. هیچ کس و هیچ چیز را به ارگوت ترجیح نمیداد حتی آن کودک را.
آرگوت که متوجه حالت نگاه لارا بود شوخی را کنار گذاشت و برای لحظاتی از او لب گرفت. بسیار دلپذیر بود که هم میک زدن های نوزاد را حس میکرد و هم لبهای پرحرارت شوهرش را. لحظاتی بعد، آرگوت به آرامی لبهای او را رها گردو درحالی که نگاهش به نوزاد بود گفت– داره شیر میخوره! واقعا نمیشه تشخیص داد این بچه چیه
لارا نیز مانند او به صورت معصوم کودک نگریست گفت– حالا اسمشو چی میذاریم؟
آرگوت برای هزارمین بار موهای لارا را بوسید و گفت– تو چیزی انتخاب کردی؟
لارا سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اونقدری نگرانی داشتم که به اسمش فکر نکردم
آرگوت– من از نیکولاس خواستم در اینباره نظر بده و اون رُهان (Rohan) رو پیشنهاد کرد
به صورت آرامش بخش آرگوت نگریست و زیرلب زمزمه کرد– رُهان.. اسم خوش آهنگیه..

┄──┄┅═●◉✿◉●═┅┅──┄

گوشه‌ی پرده‌ی ابریشمی را کنار زدو از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. لردهکتور به همراه نیکولاس و آرگوت در حیاط عمارت قدم می زدند و مشغول گفت و گو بودند، بااینحال هرچه چشمانش را در محوطه‌ی باغ و حاشیه‌ی جنگل چرخاند اثری از «رِمبیگ» ندید. همان گرگ سیاه عظیم‌الجسه‌ی باشکوهی که اغلب مواقع همراه بانو لوریانس بود و با لرد نیکولاس هم رابطه‌ی خوبی داشت. میگفتند که رمبیگ پادشاه جنگل است و قوه‌ی درکش دست کمی از انسانها ندارد، حتی آرگوت نیز احترام بالایی برای او قائل بود و همیشه جناب رمبیگ خطابش میکرد.لارا به یاد می آورد که رمبیگ برای دیدن نولان تازه متولد شده همراه لوریانس به رایولا آمده بود و به همین خاطر اکنون از غیبت او کمی دلگیر شد.
لوریانس– خیلی بی سرو صدا بنظر میرسه
لارا به سوی لوریانس چرخید که پوشیده در یک لباس چرم و شنل کوتاهی از پوست خرس کمی آنسوتر کنار گهواره‌ی رُهان ایستاده بود و به نوزاد می نگریست. درحالی که بسوی لوریانس قدم برمیداشت گفت– راستشو بخواید تو این یک هفته که بدنیا اومده حتی یبارم گریه نکرده
لوریانس نگاهش را از نوزاد گرفت و خطاب به لارا گفت– این طبیعیه؟ چون از جناب آرگوت شنیدم که دندون نیش نداره و احتمالا خوناشام نیست
لارا نیز کنار گهواره ایستاد و همانطور که به چشمان سبز براق نوزاد می نگریست گفت– ما اصلا نمیدونیم اون چیه… نه انسان نه خوناشام..
برزبان آوردن این جملات قدری برایش سخت و نگران کننده بود ولی اینکه میدید نوزاد سلامت بنظر می رسد و روز به روز زیباتر می شود باعث دلگرمی‌اش میشد. انگشت اشاره‌ش را به دست ظریف رُهان دادو رو به لوریانس گفت– زنمو لوریانس… چرا گرگتون نیومد بچه‌مو ببینه؟..
لوریانس بازوانش را درهم گره کردو همانطور که با تمأنینه بسوی پنجره می رفت گفت– به این موضوع فکر نکن. رمبیگ هیچ وقت نسبت به معاشرت با اهریمن نظر مساعدی نداشت
یکباره دیگر قلبش فشرده شدو به نوزاد بیگناه و معصومش نگریست. پس رمبیگ هم معتقد بود این کودک یک شیطان است!
آخر چطور می شد کودک به این کوچکی را که دائم خواب بود و حتی آنقدر رمق نداشت که دست و پاهایش را بخوبی تکان دهد شیطان می نامیدند؟ حتی اگر هم او یک خوناشام میشد، بازهم این تقصیر او نبود! همانطور که اکنون کسی نمیتوانست به خود جرأت دهد مرد شرافتمند و مهربانی چون آرگوت را شیطان بخواند.
چند لحظه بعد لیندا از سرویسی که آنسوی اتاق بود بیرون آمد و درحالی که نولان برهنه در بغلش ونگ ونگ میکرد گفت– اوه لوریانس خوشبحالت که مجبور نیستی بچه ترو خشک کنی!
لوریانس به لیندا لبخند زدو مشتاقانه نولان را از او گرفت. بی‌توجه به جیغ زدن‌هایش گریبان او را بوسیدو سعی کرد تا وقتی که مادرش لباس تمیزی می آورد کودک را در بغلش آرام نگه دارد. لوریانس اصلا تابحال نسبت به درآغوش گرفتن رُهان رغبت نشان نداده بود، البته او هم مثل لرد هکتور لارا را بوسید و به گرمی تبریک گفت اما لارا کاملا متوجه بود رفتار لوریانس نسبت به نوزاد او محتاطانه و با شک و تردید است.
لوریانس و لیندا را از نظر گذراندو سپس دوباره به درون گهواره چشم دوخت، رُهان بیدار بود و با چشمان معصومش اطراف را کنکاش میکرد، با خود می گفت ای کاش نوزاد او هم مثل نولان لجبازی میکرد و سرشان را با جیغ و دادهایش میبرد. حداقل در این صورت کمی طبیعی تر بنظر می رسید!
کسی چند مرتبه به درکوفت و سپس مردان درکنار یکدیگر درحالی که هنوز مشغول گفتوگو و خنده بودند وارد شدند. نولان که تمام مدت در تقلای فرار کردن از زیر دست مادرش بود تا کهنه گرفته نشود با دیدن آرگوت شروع کرد به دستو پا زدن! او میدانست آغوش آرگوت برایش پناهگاه امنی‌ست، درست همان احساسی که لارا هم از کودکی تابحال نسبت به او داشت. آرگوت چند لحظه‌ای نولان را معطل کرد تا لیندا کارش تمام شود و سپس او را دربغل گرفت و همانطور که قربان صدقه‌اش می رفت بسوی لارا آمد. به او لبخند زدو گفت– پسر بابا چطوره؟
گهواره‌ی رُهان نسبتاً بزرگ بود و آرگوت نولان را کنار نوزاد نشاند، سپس درحالی که لپ‌های کوچک پسرش را نوزاش میکرد گفت– ببین کی اومده پسرم.. اون برادرته، کی بزرگ میشی باهاش بازی میکنی ها؟..
لارا خندید و گفت– شما یکم عجله ندارین؟ اون تازه هفت روزش شده!
آرگوت بدون اینکه نگاه مشتاقش را از کودکان بگیرد گفت– فکرشو بکن یه روزی این دوتا باهم اینطرفو اونطرف میدون.. اونقدر شبیه همن که کسی نمیفهمه برادر نیستن! میخوام بشینم و ساعتها بازی کردنشون رو تماشا کنم..
این اولین بار نبود که آرگوت اینطور با شور و شوق از رویاهایش حرف میزد، در این چند روز پس از تولد رُهان لبخند از چهره‌ی آرگوت کنار نرفته بود و دست از درآغوش گرفتن کودک برنمیداشت.
لارا نیم نگاهی به هکتور و نیکولاس که کمی دورتر نشسته و گرم صحبت بودند انداخت و سپس بسویشان رفت، در کنار هکتور نشست و در موقعیتی مناسب که میان حرف آن دو نپریده باشد گفت– عمو هکتور شما ماروین رو مجبور کردین به اون دوره‌ی آموزشی بره؟
هکتور با آن چشمهای جذاب کشیده و صورت برنزی‌اش که درست شبیه ماروین بود به او نگریست و گفت– نه عزیزم تصمیم خودش بود. اون مثل مادرش کله‌شقه
نیکولاس ابرویی بالا انداخت و خندید– لوریانس کله‌شقه؟ مگه خوده تو نبودی که پسره رو از بچگی غرق تمرینات سنگین جنگی کردی؟
هکتور شاکیانه به نیکولاس نگریست و گفت– حالا که خودتم پسردار شدی بذار ببینم چجوری تربیتش میکنی!
درهمین لحظه لیندا از انسوی اتاق آه مشتاقانه‌ای کشید از کنار لوریانس به نیکولاس و هکتور نگریست:
لیندا– آه نیکولاس! لوریانس بارداره!
آرگوت و نیکولاس همزمان بسوی هکتور برگشتند بعد قهقهه‌های هرسه نفرشان بلند شد. برای لارا بسیار جالب بود که فرزنددار شدن یک چنین ظاهر فاتحانه‌ای به مردان می دهد! درست مثل اینکه به افتخارات زندگی‌یشان افزوده شده باشد و بنظر می رسید هرچه تعداد فرزندان بیشتر شود این حس برایشان پررنگ‌تر می شود. باخودش می گفت اگر درباره‌ی رُهان همه چیز خوب پیش برود او هم میتواند فرزندان بیشتری برای شوهرش بدنیا بیاورد!
هکتور– دومین پسرم قراره صورت پسرای شمارو به خاک بماله.. هرچند که اینکار برای اولی مثل آبه خوردنه، اما میخوام عدالت رعایت بشه!
نیکولاس ضربه‌ی نسبتا محکمی به بازوی او زدو از بین خنده‌اش گفت– همونجور که پدرش بیست سال پیش تو مسابقه منو شکست داد آره؟ مردحسابی بهت رحم نمیکردم زنده از میدون بیرون نمی آومدی!
هکتور با یادآوری خاطرات گذشته متقابلا به او خندید و گفت– اینقدر عوضی نباش نیک من اون موقع فقط ۱۲ سالم بود و تو سه سال ازم با تجربه تر بودی!
آرگوت درحالی که از گهواره دور میشدو به سمت دوستانش می رفت یک تای ابرویش را بالا انداخت و خطاب به آرگوت گفت– اصلا کی گفته دومی هم پسر میشه؟!
هکتور باحالتی مغرورانه بازوان عضلانی‌اش را درهم قفل کردو گفت– به زنم گفتم اگه برام پسر نیاره مجبورم یه زن دیگه بگیرم که تو بچه آوردن کمکش کنه
یکبار دیگر نیکولاس و آرگوت که دو طرف او بودند ضربه‌های صمیمانه‌ای نثارش کردند و آرگوت گفت– تو برای ازدواج با این زن زمین و زمان رو بهم دوخته بودی و حالا تهدیدش میکنی که سرش هوو میاری؟!
لوریانس که هنوز کنار لیندا ایستاده بود و به آنان می نگریست درحالی که لبخندی گوشه‌ی لبش داشت با لحنی بی دغدغه گفت– مشکلی نیست جناب آرگوت، من که بدم نمیاد کُلفَتای بیشتری داشته باشم
اینبار همه‌ی حضار حتی خود هکتور از حرف او به خنده افتادند! نیکولاس اشاره‌ای به لارا کردو گفت– مگه دختر داشتن چه اشکالی داره؟ مال منو ببین، هیچی برای من شیرین‌تر از تماشای لبخند زدن اون نیست
لارا که تا آنلحظه هنوز به حرف لوریانس می خندید ازاینکه ناگهان همه بسویش برگشته بودند خجالت کشید و صورتش گلگون شد. هکتور نگاه تحسین برانگیزی به لارا انداخت و اینبار بالحنی عاری از شوخی و تمسخر رو به نیکولاس گفت– نمیتونی بفهمی چی نگرانم میکنه، من که مثل تو یه آرگوت ندارم دخترمو باخیال راحت بدم بهش. بنظر من دختر داشتن خیلی سخته
نیکولاس ابرویی بالا انداخت و اشاره‌ی مغرورانه‌ای به گهواره‌ی آنسوی اتاق کرد:
نیکولاس– یه نگاه به پسرای من بنداز، تو دختردار شو من اینجا دوتا آرگوته دیگه دارم
بنظر می رسید شوخی‌ها و تعارفات مردانه‌ی آنان تمامی نداشته باشد، لارا به گهواره نگریست لوریانس را دید که از لیندا جدا شدو بسوی گهواره رفت. بازهم نولان بود که توجهش را جلب کرده بود، او خودش را از نرده‌های اطراف گهواره بالا می کشید و سعی داشت به آنها نگاه کند
لوریانس او را درآغوش گرفت و همانطور که به رویش لبخند میزد و چیزهایی میگفت دستبندی بلند از سنگ عقیق را که چند مرتبه دور دستش پیچیده بود و همیشه با خود داشت را درآورد و به گردن نولان انداخت. لارا بازهم ناراحت شد، او لوریانس را بینهایت دوست داشت و به نوعی به چشم الگو نگاهش میکرد. حتی به این هم کاری نداشت که لوریانس مثل گرگش کودک او را یک شیطان بداند ولی او پس از این همه سال هیچ وقت نشده بود هدیه‌ای به لارا بدهد! درحالی که اکنون دستبندش را به نولان یک ساله داد.
چند لحظه بعد لارا از جا برخاست و بسوی لوریانس رفت، او درحالی که نولان را روی ساعدش نشانده بود با دست آزادش روانداز سبکی را بر جسم کوچک رُهان می کشید.
لارا با اشاره به گردنبند جدید نولان گفت– خوشبحالش که از آلفا لوریانس هدیه گرفته
لوریانس لبخند زدو بالحنی صمیمی گفت– چیز گرون قیمتی نیست، ولی چون از دل کوه استخراج شده بخشی از انرژی طبیعتو تو خودش داره
میگفت این چیز گران قیمتی نیست، نمیدانست برای لارا حتی اینکه برگ خشکی از قهرمانش هدیه بگیرد هم به منزله‌ی گنج بزرگی‌ست!
سرش را پایین گرفت و با تردید پرسید– شما هم مثل عمو هکتور پسر دوس دارین؟
لوریانس درحالی که بینی‌اش را از مشت نولان بیرون می کشید گفت– چطور؟
لارا نواری از گیسوان خود را پشت گوش فرستادو همانطور که سعی داشت دلخور بنظر نرسد گفت– آخه تو این سالایی که همدیگرو میشناسیم اونقدری که به نولان توجه می کنید منو..
لبش را گزید و حرفش فروخورد. از گفتنش پشیمان شده بود، هرچقدر هم که سعی میکرد خانم باشد گاهی مثل یک دختربچه رفتار میکرد!
لوریانس باحالتی به دور از تمسخر خندید و گفت– راستش من بچگی ماروین رو درست حس نکردم، حالا نولان منو یاد اون میندازه. بعلاوه نولان خیلی شبیه لردنیکولاسه و این باعث میشه شیرین‌تر بنظر برسه
لارا به نوزاد خودش نگریست و با ذوق زدگی گفت– بچه‌ی منم خیلی شبیه باباست نه؟؟
لوریانس متقابلا به نوزاد نگریست و گفت– بچه‌ی تو از هرکسی که تو این دنیا دیدم زیباتره، و حتی اینم غیرطبیعی بنظر میرسه
اگرچه لحن لوریانس عاری از هرگونه بی احترامی و کنایه بود ولی لارا را ناراحت کرد. از اینکه چپ و راست به او می گفتند کودکش غیرطبیعی‌ست دلگیر شده بود. لوریانس لحظه‌ای بازوی او را فشرد و سپس گفت– ببین لارا، منو ببخش که رک حرف میزنم ولی خودت میدونی بدنیا آوردن این بچه ریسک بود. از حالا به بعد باید منتظر هرچیزی باشی
درحالی که با گلوی فشرده شده از بغض به صورت شفاف و غنجه‌ی سرخ لبهای رُهان می نگریست باصدایی خفه گفت– شما هم فکر میکنین بچه‌ی من جهنمیه؟..
بغضش را قورت دادو باره دیگر به صورت مصمم لوریانس نگریست و باغصه گفت– ولی اون که گناهی نکرده.. هیچ گناهی!.. حتی جیغ و داد نمیزنه.. اونقدر مظلومه که گرسنه‌ هم باشه لجبازی نمیکنه.. وقتی میبرمش حموم اصلا دستوپا نمیزنه..آخه مگه بچه‌ی من چیکار کرده که شیطان باشه؟.. شما از همین حالا ازش بدتون میاد..
هنوز حرفهایش تمام نشده بود که دست گرم آرگوت باحالتی آرامش بخش برشانه‌اش نشست، بوسه‌ای برموهای لارا زدو گفت– عزیزم برو یکم بهش شیر بده، من چند کلمه‌ای با بانو لوریانس حرف دارم
او صحبتهای آن دو را شنیده بود و لارا میدانست پس از رفتنش میخواهد در همین خصوص با لوریانس حرف بزند. سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو دست در گهواره برد، رُهان را با احتیاط در بغل گرفت و از گوشه‌ای که جلوی چشم حاضرین نباشد بی سروصدا از اتاق خارج شد. علیرغم اینکه سعی کرده بود عادی و بی تفاوت باشد بمحض اینکه کمی از اتاق دور شد گریه‌اش گرفت!
نزدیکترین دری را که درمسیرش بود باز کردو وارد خلوتگاه دنجی شد که مخصوص میهمانان راه دور بود. روی مبلی نزدیک پنجره نشست و از پشت چشمان اشک آلودش به نوزاد نگریست، حتی زیبایی او را هم بد تعبیر کرده بودند!
رُهان پوست روشن و بسیار شفافی داشت و گرچه فقط هفت روز از تولدش می گذشت ولی دیگر اثری از آن سرخی نامطبوع روی صورتش نبود. موهای طلایی رنگش کمی پرپشت‌تر بنظر می رسیدند و چشمان درشت سبزش مثل دوقطعه زبرجد تراشخورده در آن صورت فرشته مانند می درخشید. چشمانی که اکنون هم باز بود و به لارا می نگریست، لبهای ظریفش را با حالتی شیرین برهم می فشرد و مشت‌های کوچک دستانش روی سینه‌اش مچاله شده بودند.
به صورت معصوم نوزاد که می نگریست بیشتر قلبش می شکست، با خودش می گفت مبادا مشکلی دارد که اصلا گریه نمی کند. آه پردردی کشید و درحالی که سعی میکرد بغضش را فرو بخورد سرش را در قنداق کودک فرو برد و از عطر او بو کشید
میخواست صورتش را لحظاتی همانطور مماس با بدن نوزاد نگه دارد که متوجه حرکات غیرمعمول او شد
مثل اینکه سعی داشت بدن خود را پیچ و تاب دهد یا شاید هم بطور غیرارادی اینکار را میکرد، چیزی شبیه به کش و قوس دادن
با این حال پارچه‌هایی که دورش پیچیده بود مانع میشد و نوزاد در تنگنا بنظر میرسید، لارا پارچه را از رویش کنارزدو با سردرگمی به او نگریست
حالا که دست و پای کوچکش رها شده بود لارا به وضوح انقباض انگشتانش را می دید و دهان کوچکش که تا آخرین حد خود باز شده بود
حرکاتش طوری بود که گویی جسم ظریفش درحال برانگیخته شدن و دگرگون شدن است…
ناگهان کسی با شدت به در خورد و لارا در کسری از ثانیه آرگوت را پیش روی خود دید!
با دیدن چهره‌ی حیران و مبهوت آرگوت نفس درسینه‌اش گره خورد و فهمید اتفاق ناگواری در شرف وقوع است
رنجی عمیق و بغضی جگرسوز صورت آرگوت را در سایه انداخته بودو پیش چشمان لارا درحالی که نگاهش بر پسرش میخکوب شده بود به زانو افتاد
ابتدا خواست رُهان را لمس کند اما دستش را درست در یک وجبی صورت او متوقف کرد
دستش می لرزید! دست آرگوت می لرزید!
چشمانش با حالتی که گویی دردناک‌ترین تصویر عالم را میبیند بر جسم کودک می غلطید و نفس‌هایش منقطع از سینه خارج میشد
این اولین بار درتمام این سالها بود که لارا چنین رنج و وحشتی را در آرگوت میدید!
سپس درحالی که صدایش مانند کسی که رو به انجماد است ضعیف و بریده بریده خارج میشد رو به پسرک گفت:
آرگوت–… عزیزم…عزیزمـ…
تمام بود! با این حالتی که در آرگوت می دید، لارا اصلا دیگر جرأت نمیکرد به فرزند درآغوشش نگاهی بیندازد! یک دنیا درد و رنج از نگاه آرگوت سرازیر بود و مبادا، مبادا نوزاد مظلوم هفت روزه‌اش با چیز ناخوشایندی مواجه میشد که پدرش اینطور بی تابی میکرد!
انجماد و اضطراب آرگوت چنان در لارا رسوخ کرده بود که حس میکرد سرش روی گردن زیادی شده و فاصله‌ای تا از هوش رفتن ندارد
هنوز پیچ و تاب خوردن کودک را درآغوشش حس میکرد درحالی که هیچ صدایی از او شنیده نمیشد، اگر حال ناخوشایندی داشت چرا گریه نمیکرد؟ چرا هیچ صدایی از او در نمی آمد؟
تنها چند لحظه بعد
هاله‌ای روشن از آغوشش ساطع شد و تازه آنموقع لارا خود را وادار کرد به نوزاد بنگرد
پوست شفاف کودک معصومش چون مرمر می درخشید، دستانش، پاهایش، حتی دو گوی زبرجدی چشمانش! درحالی که جسمش هنوز در تقلا بودو به حالته خفه شدگان منقبض میشد گویا تمام ذرات بدنش در برانگیختگی به اوج رسیده بودند و ثانیه‌ای بعد همزمان با خاموش شدن این هاله‌ی نورانی مویرگ‌های منشعب ظریفی به سرخی خون درتمام پوستش هویدا شدند، آنقدر رقت آور و دلخراش که تماشایش داشت لارا را قبض روح میکرد!
این حالت دردناک نیز مانند آن هاله‌ی روشن موقّتی بود و تمام آن مویرگ ها ظرف چند ثانیه محو گردیدند، بدن نوزاد آرام گرفت و چشمان مظلومش باحالتی بسیار خسته و بی‌رمق نیمه باز ماندند..
نفس‌های منقطع و وحشت‌زده‌ی لارا و آرگوت برای لحظاتی طولانی در فضای اتاق منعکس میشد و نگاهشان چنان بر کودک میخکوب بود که هیچ چیز از دنیای اطراف به خاطر نمی آوردند
طول کشید که لارا به خودش بیاید و بتواند حرکتی بکند، درحالی که دستان عرق کرده‌اش بشدت می لرزید سعی کرد روی نوزاد را بپوشاند و او را به سینه‌ی خود فشرد. چه بلایی سر کودک مظلومش آمده بود؟
آرگوت همانجا کف اتاق نشست و نفس زنان به نقطعه‌ای نامعلوم خیره ماند، لارا منتظر بود او چیزی بگوید یا توضیحی بدهد ولی هرچه گذشت او کلامی حرف نزد. درنهایت این لارا بود که صبرش سر آمدو پرسید– .. چی شده؟..چرا.. چرا بچه‌م اینجوری شد؟..
از روی مبل پایین لغزید و همانطور که کودک را دربغل داشت مقابل آرگوت نشست:
لارا–.. چه بلایی سر بچه‌مون اومده؟..
آرگوت نگاه پردردش را به چهره‌ی لارا دوخت و زمزمه کرد– درست نمیدونم.. انگار بدنش میخواد تغییر کنه.. ولی نمیتونه..
خواست سوالی بپرسد اما زبانش نچرخید، حس میکرد آرگوت مراعات کرده و همه چیز را به او نگفته است. حتی جرأت نمیکرد در اینباره چیزی بپرسد!
لارا– خب شاید.. شاید بهتره یکم بهش خون بدیم..
این را گفت و بدون اینکه منتظر پاسخ آرگوت بماند مچ دستش را مماس با دهان نرم و سرخ نوزاد قرار داد‌، میدانست اگر او خون بخواهد باید دندانهایش از لثه خارج شوند، ولی بازهم هیچ واکنشی نشان نداد. دستش را کنار کشید و مأیوسانه سینه‌ی خود را از لباس درآورد تا مثل قبل به نوزاد شیر بدهد
سرکوچک او را به نوک سینه‌ی خود رساند، کمی گیج بود و سینه را به دهان نمی گرفت به همین خاطر لارا خودش شخصاً او را برای اینکار هدایت کرد

چند لحظه‌ای منتظر ماندو باره دیگر قلبش تیر کشید، نوزاد شیر او را هم نمی خورد. مثل اینکه چیز نامطبوعی به دهانش گذاشته باشند سینه‌ی مادر را پس میزد، آرگوت که تا کنون ساکت بود کمی نزدیک شدو باصدایی خفه پرسید– ..حتی شیرم نمیخوره؟..
بغض سنگینی به گلوی لارا هجوم آورده بود، او نمیخواست با هیچ احتمال ناخوشایندی مواجه شود به همین خاطر درحالی که بشدت سعی داشت آرامش و استحکام خود را حفظ کند گفت– حتما گشنه‌ش نیست.. چند ساعت دیگه دوباره امتحان می کنم.. چیزیش نیست..
سینه‌اش را در لباس پنهان کردو چندین مرتبه گریبان نوزادش را بوسید، جسم ظریف و حساس او را درآغوش فشردو به آرگوت نگریست. یک اشاره‌ی نامطلوب کافی بود تا پدرو مادر هردو به گریه بیفتند!
چند لحظه بعد آرگوت نفس عمیقی کشید و همانطور که از جا بر می خواست گفت– به نیک میگم حواسش به مهمونا باشه، باید برم دنبال سدریک
لارا سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو پس از خروج آرگوت باره دیگر به کودکش نگریست
درحالی که بغض درگلویش می پیچید با سرانگشتانش پوست لطیف او را نوازش کردو به نجوا گفت– پسر قشنگم.. عزیزدلم.. چت شده کوچولوی من؟..
نوزاد انگشت اشاره‌ی او را درمشت نرم و ظریفش گرفت و چشمان خسته‌اش را آرام بست. لارا که نگاه غصه دارش را به او دوخته بود اشک درچشمانش جمع شدو باصدایی خفه گفت– خدایا مبادا راضی بشی که این بچه‌ی مظلوم درد بکشه.. اگه عاشق خوناشام شدن گناه بود، اگه بدنیا آوردن بچه‌ش گناه بود، این منم که گناهکارم.. من باید مجازات بشم.. آخه چرا این بچه‌ی کوچیک؟..
علیرغم خودداری هایش درنهایت اشک از چشمانش جاری شدو گفت– خواهش میکنم بچه‌مو بهم ببخش.. من برای زنده نگه‌داشتنش خیلی عذاب کشیدم.. شوهر بیچاره‌م بعد از چهارصد سال تازه حس کرده یچیزی برای خودش داره.. خواهش میکنم خوشبختی مارو ازمون نگیر..
هرچه لبش را می گزید نمیتوانست گریه‌اش را کنترل کند، کودک در آغوشش بخواب رفته بود و سینه‌ی ظریفش برای نفس کشیدن ارام بالا و پایین می رفت. لارا اشک ریزان به او می نگریست و هربار که به یاد آن مویرگ‌های ضعف‌آور سطح پوستش می افتاد از غصه به خودش می پیچید
تنها چند دقیقه بعد باره دیگر دراتاق گشوده شد و آرگوت به اتفاق سدریک وارد شدند. لارا از جا برخاست و درحالی که با دست آزادش اشکهایش را پاک میکرد به سدریک نگریست. آخرین بار به آرگوت هشدار داده بود دیگر به سراغش نیاید و اکنون نیز نارضایتی در نگاهش هویدا بود
لارا– سلام.. مارو ببخشید که مزاحم شما شدیم..
سدریک با اکراه به او سپس به نوزاد در آغوشش نگریست و سپس گفت– پس بلاخره کار خودتونو کردین
آرگوت باکلافگی پلکهایش را برهم فشردو گفت– سدریک اصلا حالو حوصله‌ی نیش و کنایه رو ندارم! سراغت اومدم چون تنها امیدم بودی
سدریک نگاه چپی حواله‌ی او کردو گفت– حالا انتظار داری من چیکار کنم؟ معجزه؟
آرگوت دردمندانه به نوزاد اشاره کردو پرسید– بهت گفتم که بچه چطور شد! نمیدونی ما باید چیکار کنیم؟؟
سدریک لحظه‌ای به چهره‌ی نگران برادرش نگریست و سپس درحالی که پوزخند میزد گفت– پدر شدن بهت میاد دانریک، فقط کاش به روش درستش اینکارو میکردی
او دستش را بسوی نوزاد برد و مماس با سینه‌اش قرار داد، چند لحظه‌ای به آرامی بدن نوزاد را مالش دادو سپس سرش را خم کشید تا دقیق‌تر بدن او را بو بکشد. بااینحال بنظر می رسید کوچکترین تمایلی برای در آغوش گرفتن برادرزاده‌اش ندارد
پس از اتمام کارش رو به آرگوت گفت– نه انسانه نه خوناشام، ولی نمیتونه دورگه باقی بمونه. بدنش میخواد یه مسیر و برای ادامه‌ی زندگی انتخاب کنه ولی چون خیلی کوچیکه قدرتشو نداره.. صدای شریان خون تو بدنشو میشنویی؟ توی رگاش دو نوع خون به جریان درمیاد، اون برانگیختگی هم برای همین بود. جدال بین خون این دونژاد حتی به رگای بدنشم رسوخ کرده..
دوباره به نوزاد نگریست و ادامه داد– مویرگاش بخاطر شدت این برانگیختگی متلاشی میشن ولی ذات خوناشامی که داره جلوی مرگشو میگیره و دوباره بدنشو بازسازی میکن
زانوهایش می لرزیدند
پس آن انشعابات ملتهب که دقایقی پیش بر پوستش ظاهر می شدند برای همین بودند،
کودک یکبار از درون متلاشی شده و دوباره بازسازی شده بود! آیا این درد داشت؟ لارا حتی جرأت نمیکرد این سوال را مطرح کند، از شنیدن پاسخش به حد مرگ می ترسید!
آرگوت– اون درنهایت.. از پسش برمیاد؟.. بدنش به یه وضع ثابت میرسه؟..
آرگوت نگاه مضطربانه‌ای به کودک انداخت و سپس ادامه داد– این ممکنه تا کی ادامه داشته باشه؟..دوباره تکرار میشه؟..
سدریک شانه‌ای بالا انداخت و گفت– اولین باره که یه دورگه میبینم، نمیدونم چقدر طول میکشه و چطور قراره پیش بره. خودتون به مرور زمان اینو از تغییر حالتش متوجه میشین
سپس رویش را به لارا کردو گفت– خون میخوره یا شیر؟
لارا بغضش را قورت دادو باصدایی گرفته گفت– شیر.. مثل اینکه اصلا دندون نداره..
نگاه مرددی به کودکش انداخت و سپس پرسید– این.. این برانگیختگی.. خطر جدی که براش نداره نه؟..
سدریک چند لحظه‌ای در سکوت به چهره‌ی شکسته‌ی او نگریست و درحالی که نگاه عمیقش را به او دوخته بود گفت– نباید بدنیا می‌اوردیش، حتی اگه لازم میشد باید خودتو میکشتی تا این بچه بدنیا نیاد
تمام بدنش از جملات تلخ سدریک کرخت شد، یأس و ناامیدی مثل ماری در درونش لولید و چشمانش سیاهی رفت
سدریک– حالا که بدنیا آوردیش مجبوری زنده نگهش داری، پس از الان به بعد بشین و رنج بکش
آرگوت دست بر سینه‌ی ستبر سدریک گذاشت و درحالی که بنظر می رسید دیگر رمقی برای خشمگین شدن ندارد با صدایی خفه گفت– کافیه. کافیه دیگه.. اگه نمیتونی برام برادری کنی لااقل سوهان روحم نباش..
سدریک نیم نگاهی به آرگوت انداخت، پوزخندی زدو سپس باتمأنینه از اتاق خارج شد.
لارا که تا آنلحظه هم به زور روی پاهای خود ایستاده بود بر روی نزدیکترین مبل وا رفت و چشمان بی فروغش را به فرزندش دوخت
نفهمید چه مدت در سکوت گذشت ولی نهایتاً آرگوت نیز درکنارش نشست و او و فرزندش را از پشت درآغوش گرفت. هیچیک چیزی نمیگفتند، نگاه هردو بر کودک بود. کودکی که معلوم نبود چه آینده‌ای در پیش دارد و بدتر اینکه هیچ کاری هم از دست آنها ساخته نبود!
چند دقیقه بعد نیکولاس که از طولانی شدن غیبتشان نگران شده بود نزدشان آمد. بلافاصله پس از دیدن آنها با آن وضع محزون فهمید مشکلی پیش آمده و گَرد نگرانی بر چهره‌ی او هم نشست
نیکولاس– ..چی شده؟
┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

درحالی که رُهان را روی تخت خوابانده و آرنجهایش را دو سمت بدن ظریف او ستون کرده بود یکبار دیگر لبهایش را به حالت ماهی جمع کردو مردمک چشمانش را بطرزی مسخره بسمت بینی‌اش چرخاند. رُهان عاشق اوقاتی بود که مادرش از این ادا و اطوارها در می آورد! لبخند گشادی بر لبهای کوچکش می نشست و لثه‌های بی دندانش بطرز شیرینی بیرون می افتاد.
درحالی که دلش از تماشای لبخندهای کودک غنج می زد یکبار دیگر همانکار را تکرار کردو سپس بوسه‌ای بر گریبان نرم او زد.
با خودش میگفت چه می شد اگر هیچ دغدغه‌ای جز خنداندن او نداشت؟ چه میشد رُهان گریه میکرد، لج می گرفت و مدام از مادرش شیر می خواست؟
در این دوماه کم پیش آمده بود لارا و آرگوت لحظه‌ای از بند نگرانی رها شوند و احساس خوشبختی کنند. برانگیختگی که اوایل هرچند روز یکبار اتفاق می افتاد اکنون هرروز تکرار میشد، گاهی صبح، گاهی وقتی در وان حمام بودند وگاهی هم نیمه شب‌ها لارا چشم می گشود و میدید از گهواره‌ی کودک نور ساطع میشود.
او و آرگوت مدام راه‌های مختلفی را امتحان می کردند تا ببینند فرایند تبدیل کودک به سرانجام رسیده یا نه، ولی بی فایده بود. رُهان نه خون میخورد و نه به نوشیدن شیر چندان تمایلی نشان میداد! گاهی دو یا سه روز می گذشت و هنوز قطره‌ای شیر ننوشیده بود، لارا می مُرد و زنده میشد تا کمی شیر به او بخوراند و خیالش راحت شود
آرگوت از لحظات برانگیختگی کودک بیزار بود، گاهی چنان صورتش از رنج چین میخورد و از کودک فاصله می گرفت که لارا حس میکرد بوی نامطبوعی حس کرده و یا صدای گوشخراشی شنیده
این درحالی بود که رُهان مثل قبل بی‌سرو صدا و آرام بود و بدنش همیشه مثل بدن آرگوت بوی خوبی میداد
سرش را از گریبان رُهان درآورد و درحالی که صورتش در یک وجبی صورت کودک بود به او نگریست. هنوز لبخندی شیرین برچهره‌ی معصومش داشت و با آن چشمان زبرجدی درخشان به مادرش می نگریست. بااینکه تغذیه‌ی بسیار نگران کننده‌ای داشت ولی روز به روز زیباتر میشد، پوستش شفاف و ترکیب ظریف چهره‌اش دست کمی از فرشتگان نداشت. لارا با ملایمت دستی بر موهای طلایی کودک کشید و گفت– اشکالی نداره عزیزم، اصلا اشکالی نداره اگه تو هیچ وقت با من و بابا حرف نزنی… فقط سالم باش، خوشحال باش.. خب همه‌ی مردم که لازم نیست سروصدا کنن و حرف بزنن..
کودک دو دست کوچکش را برای بازی با نوارهای پراکنده‌ی موهای مادرش بالا اورد و همانطور که یکی از آنها را به دام می انداخت لارا ادامه داد– منو بابایی.. خیلی نگرانتیم.. عیبی نداره اگه خوناشام بشی، فقط بهمون نشون بده چی میخوای.. من و بابابزرگ و دایی ماروین به اندازه‌ی کافی برات خون داریم..
درحالی که شاهد حرکات معصومانه‌ی کودک بود آهی کشید و باز بفکر فرو رفت. آرگوت آنجا نبود، یک ساعت پیش به دیدار نیکولاس رفت و لارا میدانست وقتی بیاید پدرش را هم همراه خود خواهد آورد. نیکولاس تقریباً هرروز به دیدن رُهان می آمد و ساعتها با اشتیاق درآغوشش می گرفت.
هنوز مشغول ور رفتن با موهای مادرش بود که ناگهان بدنش منقبض شد، دهان کوچکش تا آخرین حد باز شدو بدنش باحالتی شبیه کش و قوس دادن پیچ و تاب خورد
لارا درحالی که ضربان قلبش به هزار رسیده بود ماتم زده به کودک می نگریست. کاش میدانست او اکنون چه حسی دارد، کاش کاری از دستش برمی آمد
پوست کودک پیش چشمان دردمند او هاله‌ای از نور ساطع کردو بعد آن مویرگ‌های سرخ که نشانی از متلاشی شدن درون رنجور او بودند ظاهر شد.
نفسش در سینه گره میخورد و قلبش ترک برمیداشت وقتی پوست زیبای کودکش را به این شکل میدید، ولی تمام مدت باید مثل یک احمق تماشاگر باقی می ماندو هیچکاری از دستش برنمی آمد!
چانه‌اش لرزید و بغض تار مویی تا ترکیدن فاصله داشت ولی لب گزید و بسختی خود را کنترل کرد. اوایل با هربار برانگیختگی رُهان قبض روح میشد ولی کم کم باید عادت میکرد. باید قوی‌تر میشد چراکه شاید لازم بود تا مدتها منتظر تغییر نهایی فرزندش بماند. باید صبور و مقاوم می بود تا حدقل قدری از درد و رنج آرگوت کم کند.
چنددقیقه پس از اینکه کودک آرام گرفت آرگوت و نیکولاس هم آمدند. لارا از تخت پایین آمدو به روی آنان لبخند زد، نیکولاس درحالی که نگاهش به کودک بود و مستقیم بسوی او می آمد با لحنی مشتاق گفت– نوه‌ی قشنگ من چطوره؟
برای لارا بسیار دلپذیر بود که با دیدن صورت پدرش مدام بیشتر و بیشتر به شباهت ترکیب چهره‌ی او با رُهان پی میبرد. حتی لبخند زدن نیکولاس هم او را به یاد لبخندهای کودکش می انداخت!
لارا– مامان و نولان حالشون چطوره؟
آرگوت درحالی که همراه نیکولاس پیش می آمد گفت– اونا هردو خواب بودن. از قرار معلوم نولان دیشب کلی لجبازی کرده و اصلا نذاشته لیندا بخوابه
نیکولاس لب تخت نشست و بسوی کودک خم شد، سپس درحالی که لبهایش را پیاپی بر سینه‌ی او می نشاند گفت– نولان درست مثل بچگی خودت بازیگوشه لارا
آرگوت کمی آنسوتر درکنار لارا ایستاد، دستش را بر شانه‌ی او گذاشت و به خوش و بش نیکولاس با نوه‌اش نگریست.
آرگوت– این بوی چیه؟
سرش را بلند کردو به آرگوت نگریست:
لارا– چه بویی؟
با سردرگمی منتظر پاسخ آرگوت ماند، او هیچ بویی حس نمیکرد و بنظر نمیرسید نیکولاس هم چیزی حس کرده باشد.
دستش را از شانه‌ی لارا پایین آورد و بسوی کودک رفت، او نیز بلافاصله شوهرش را دنبال کرد. ترسیده بود که بازهم چیزی درباره‌ی رُهان رخ داده باشد
نیکولاس نیز که مثل لارا سردرگم شده بود به آرگوت نگریست و گفت– چیزی شده؟
آرگوت بدون اینکه پاسخی به آنها بدهد بسوی رُهان خم شدو دست بر شلوار کودک برد. لارا لرزش خفیفی در دستان آرگوت میدید و این نگرانی‌اش را تبدیل به وحشت کرد
شلوار کودک را از پایش درآورد و گره کهنه را از دور کمر کوچکش باز کرد. کهنه را کمی پایین کشید و قلب لارا در سینه‌اش منجمد شد!
کودک بجای مدفوع، خونی غلیظ و تیره از مویرگ‌های درهم پیچیده دفع کرده بود..
برای لحظاتی طولانی هرسه یخ بسته بودند و کلامی از دهانشان خارج نمیشد. هیچیک چشم از خون غلیظ بیرون زده از مقعد کودک برنمیداشتند و بنظر می رسید سرمایی فلج کننده از وجودشان به فضای اطراف منتشر می شود
آرگوت– وقتی نبودم..بازم اونجوری شد؟..
این سوال را درحالی پرسید که صدای خفه‌اش بسختی به گوش لارا می رسید. لب زد تا پاسخ دهد ولی مثل کسی که در یک کابوس شبانه گرفتار شده باشد کلامی از دهانش خارج نشد. آرگوت به او نگریست و لارا با تکان سر به او جواب مثبت داد
نیکولاس نفس عمیقی کشید و درحالی که سعی داشت نگرانی خود را کنترل کند رو به آرگوت گفت– چرا اینجوری شده؟..
آرگوت دستش را از کهنه‌ی کودک پس کشید و درحالی که بی‌رمق و ناتوان لب تخت می نشست گفت– نمیدونم.. نمیدونم چه بلایی داره سر بچه‌م میاد..
دست در گیسوانش فرو بردو با لحنی پردرد ادامه داد– نمیدونم چیکارکنم نیک..
این را گفت و سپس بغضی که روزها کنج سینه‌ی لارا مخفی شده بود ترکید. کار به اینجا رسیده بود؟ حالا دیگر قرار بود کهنه‌ی کودکش را باز کند و لخته خون ببیند؟
درحالی که اشکهایش بی وقفه بر گونه می غلطید بسوی کودک خیز برداشت، او بیدار بود و مثل همیشه آرام. هیچ اثری از بیماری یا درد درظاهرش دیده نمیشد و این حتی بیشتر برکلافگی آنها می افزود.
کهنه‌ی کودک را برداشت و او را با احتیاط بلند کرد تا به دستشویی برده و بدنش را بشوید.
دیگر اصلا نه اهمیتی به ظاهرداری در مقابل پدر و شوهرش میداد و نه میتوانست بیش از این خوددار باشد. کودکش پیش چشمانش رنج می کشید چطور می توانست اشک چشمانش را کنترل کند؟
پایین تنه‌ی کوچک رُهان را در آب ولرم برد و سعی کرد بدن او را بشوید. گریه و هق هقش آنقدر شدید بود که صدایش در فضای دستشویی پخش میشد و اشک دید چشمانش را تار میکرد، مویرگ‌های منشعب رقت‌آوری در آب رها شدند و لارا با دست لرزان بدن کودکش را لمس کرد. رُهان آرامِ آرام بود ولی لارا می ترسید شست و شویش او را درد بیاورد
پس از شستن کودک دوباره به اتاق بازگشت و گریه‌کنان به سوی تخت رفت، نه رمق کهنه بستن به کودک را داشت نه لزومی به اینکار میدید. درحالی که با سکسکه‌های گریه‌ی خود دست و پنجه نرم میکرد شلوار سپیدی که مادربزرگ لیندا برای رُهان دوخته بود به پایش کرد و باره دیگر به صورت روشن پسرکش نگریست. چشمانش نیمه باز بود و بنظر می رسید می خواهد بخوابد
بی‌توجه به نیکولاس و آرگوت که مأیوسانه کنار تخت ایستاده بودند درجوار کودکش دراز کشید و درحالی که با تماشای صورت معصوم او دلش خون شده بود مشغول ماساژ جسم کوچکش شد تا خوابش ببرد
نیکولاس کمی به آرگوت نزدیک شدو پرسید– تو چهارصد ساله تو این دنیا زندگی میکنی، یعنی هیچکسو نمیشناسی که مارو راهنمایی کنه؟
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو باصدایی خفه گفت– نیک تابحال همچین بچه‌ای تو این دنیا متولد نشده بود که کسی دربارش تجربه داشته باشه. هیچ اطلاعاتی دراینباره وجود نداره، جز اینکه بعضیا میتونن حس کنن اوضاع جسمی بچه چطور پیش میره
نیکولاس درمقابل آرگوت ایستادو دستانش را جیب شلوارش فرو برد:
نیکولاس– سدریک؟
آرگوت نیم نگاهی بسوی همسرو فرزندش انداخت و گفت– نه.. رمبیگ میتونه بفهمه. اون خیلی چیزارو حس میکنه…
نیکولاس– تابحال بچه رو ندیده؟
آرگوت سرش را پایین گرفت و همانطور که به یکی از نرده‌های تخت تکیه میزد پاسخ داد– رمبیگ از من خوشش نمیاد، تابحال پاشو تو عمارتم نذاشته
نیکولاس لحظه‌ای در سکوت به آرگوت نگریست و سپس بسوی پنجره رفت، آن را گشود و با صدایی نسبتاً بلند گفت– به کمکت احتیاج داریم رمبیگ، لطفاً یه سری به اینجا بزن. ما منتظرتیم
پس از آن سکوتی سنگین برفضا حکم فرما شد که فقط هرازگاهی با سکسکه‌های گریه‌ی لارا شکسته میشد. یأس و تاریکی بر قلبهایشان سایه انداخته بود که حتی تماشای روی ماه کودک هم روشنش نمیکرد. مبارک‌ترین اتفاق زندگی‌یشان تبدیل به بغض و اشک و آه شده بود و هیچ مصیبتی را سنگین‌تر از این نمی پنداشتند
مدتی گذشت تااینکه آرگوت گفت– اومدن. رمبیگ و لوریانس
نیکولاس از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت– بیرون خیلی سرده
آرگوت آهی کشید و گفت– بعید میدونم دعوت یه اهریمن رو بپذیره
لارا از جایش برخاست و همانطور که از تخت پایین می آمد گفت– من ازشون خواهش میکنم
درحالی که هنوز فین فین میکرد و بسوی در می رفت اشک‌هایش را از روی صورتش کنار زد. نیکولاس کنار کودک باقی ماندو او و آرگوت به استقبال لوریانس و رمبیگ رفتند. لارا دست آرگوت را گرفت و همانطور که کنارش قدم میزد پرسید– شما مطمئنید او میفهمه بچه‌ی ما چشه؟
آرگوت که نگاه دردمندش به پیش رویش بود پاسخ داد– اون آخرین امید ماست. رمبیگ بهبود رو از وخامت تشخیص میده.. و چیزای بد رو از خوب. برای همینم از من خوشش نمیاد، اون میدونه چی هستم
دست آرگوت را فشردو بوسه‌ای بر بازویش زد. میدانست او بخاطر وضعی که رُهان دارد بشدت احساس گناه میکند.
از در بزرگ عمارت که خارج شدند سوز سرد زمستانی بسویشان روانه شدو آرگوت همسرش را بیشتر به خود نزدیک کرد تا از سرما درامان بماند
لوریانس شنل خز سیاهی بردوش گذاشته و برپشت گرگ عظیم‌الجسه‌ای نشسته بود که بلندی قامتش دست کمی از اسب نداشت!
رمبیگ سینه‌ی فراخ و گردنی افراشته داشت و چشمان نافذ کهربایی رنگش درمخمل یکدست سیاه بدن باشکوهش می درخشید. مغرور و قدرتمند بی‌آنکه ذره‌ای از سرمای زمستان به زحمت افتاده باشد درحیاط عمارت ایستاده بود و به آنها می نگریست. لوریانس از پشت رمبیگ پایین پرید و قدری به آندو نزدیک شد، او هم همیشه درست مثل رمبیگ مستحکم و مقاوم بنظر می رسید.
لوریانس– لرد نیکولاس اینجاست؟
آرگوت با خاضعانه‌ترین حالتی که میتوانست گفت– بله، من از ایشون خواستم جناب رمبیگ رو صدا بزنه. موضوع اینه که بچه‌ی ما اوضاع مساعدی نداره..
لوریانس به عقب برگشت و رو به رمبیگ گفت– اینو به حساب درخواست لرد نیکولاس بذار
لارا برای دومین بار از رفتار رمبیگ ناراحت شد، مگر شوهرش چه بدی در حق او و جنگل کرده بود که اینگونه تحقیرآمیز برخورد میکرد؟ چه اهمیتی داشت که او یک خوناشام متولد شده باشد وقتی اکنون فقط یک پدر جگر سوخته بود؟
بااینحال اکنون وقت گلایه کردن نبود، اکنون چیز مهمتری وجود داشت که برای لارا و آرگوت باارزش‌تر از غرورشان بود. لارا دست آرگوت را رها کردو چند قدمی به رمبیگ نزدیک شد، سپس درحالی که سرش را بالا گرفته بود تا به چشمان کهربایی رنگ او بنگرد باصدایی بغض آلود گفت– میشه برای دیدنش بیاید داخل؟.. اخه این بیرون برای بچه‌م.. خیلی سرده..
رمبیگ چند لحظه‌ای با آن نگاه گیرا و مغرورش به لارا نگریست و سپس بسوی ورودی عمارت قدم برداشت. آرگوت و لارا منتظر ماندند میهمانانشان وارد شوند و سپس پشت سرآنها به راه افتادند. تماشای موجودی چون رمبیگ برای خدمتکاران عادی نبود و رنگ از رخ خیلی‌ها پراند.
آنها بی توجه به خدمه از سالن گذشتند و با راهنمایی آرگوت وارد اتاق شدند.
نیکولاس که تا کنون کنار کودک لب تخت نشسته بود باتمأنینه از جا برخاست و رو به لوریانس و رمبیگ گفت– ازتون ممنونم
آرگوت مستقیما بسوی نیکولاس رفت و کنار او ایستاد، رمبیگ به تخت نزدیک شدو لارا و لوریانس نیز درسکوت به او خیره ماندند. کودک به خواب آرامی فرو رفته بود و از طرفی قدم‌های رمبیگ طوری بی‌سروصدا بود که گویی یک شبح درحال حرکت است!
تماشای چنین درنده‌ی وحشی و قدرتمندی در فضای یک عمارت اشرافی قدری عجیب بود ولی این چه اهمیتی داشت؟ لارا درحالی که مضطربانه با انگشتانش ور می رفت خدا خدا میکرد رمبیگ نسبت به کودکش واکنشی امیدوار کننده نشان دهد
او پوزه‌ی کشیده و خوش تراشش را تا یک وجبی کودک نزدیک کردو برای لحظاتی بدنش را بو کشید،
کمی بعد باتمأنینه از تخت فاصله گرفت و درحالی که دوباره نزد لوریانس باز می گشت آرواره‌هایش کمی چین خورد، خرناس آرامی کشید و لوریانس رو به او گفت– کم شدن فواصل نمیتونه نتیجه‌ی معکوس داشته باشه؟
لوریانس زبان گرگها را می فهمید و آنلحظه این موضوع بر لارا مسجل گشت!
آرگوت از آنسو گفت– مدتیه که هرروز اتفاق میفته
لوریانس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– میدونیم، تموم جنگل صداشو میشنون
لارا نگاه متعجبی به لوریانس انداخت و بریده و بریده گفت– صدا؟..ولی.. ولی بچه‌ی من که اصلا صداش درنمیاد..
لوریانس نفس عمیقی کشید و همانطور که نگاهش به آرگوت و نیکولاس بود خطاب به لارا گفت– مثل اینکه اونا همه چیزو درباره‌ی بچه بهت نگفتن لارا
لحن لوریانس طوری بود که یأس و نگرانی او را دوچندان کرد
به پدر و شوهرش که آنسوی اتاق آهسته صحبت می کردند نگریست و باره دیگر رو به لوریانس و رمبیگ پرسید– مگه چی شده؟.. بچه‌م.. اون.. چیزه خطرناکیه؟
لوریانس بازوی او را فشردو گفت– وقتشه هرسه باهم صادق باشید و تصمیم بگیرید. ما دیگه میریم
این را گفت و همراه رمبیگ بسوی در اتاق رفت. لارا برای لحظاتی طولانی با ذهن آشفته به در که پشت سر آنان بسته شد نگریست و سپس باقدم‌هایی سست بسوی تخت رفت. نگاهش را به صورت روشن و معصوم کودک دوخت و درحالی که داشت جان به لب میشد پرسید—.. مگه رُهان صدا داره؟..
هیچ یک پاسخش را ندادند، چشمان هرسه بر کودک بود چراکه برای سومین بار درآن روز بدنش منقبض شده بود و به برانگیختگی می رسید
نگاه لارا بر دهان کوچک رُهان قفل بود که با شنیدن صدای آرگوت سینه‌اش درهم پیچیده شد..
چشمانش را بسوی او چرخاند تا مطمئن شود درست شنیده، باور نمیکرد بغض مردانه‌ی آرگوت ترکیده و او گریه میکند
از چشمان سیاه شبگونش که همیشه برای لارا مظهر اقتدار و غرور بود پیوسته اشک می چکید و شانه‌های عریضش از گریه به لرزه افتاده بود
دو دستش را باحالتی که گویی چیز بسیار دردناکی میشنود بر گوشهایش فشرد و به کودک پشت کرد
چند قدمی از تخت دور شدو سپس نیکولاس بسویش رفت، برای دلداری دادن به آرگوت او را درآغوش گرفت و محکم بخود فشرد. آرگوت درحالی که سرش را درگریبان او فرو برده بود و دردمندانه می گریست با صدایی شکسته گفت–.. ‌دیگه نمیتونم.. دیگه نمیتونم تحمل کنم نیک..
لارا بخودش آمدو دید بسختی روی پاهایش ایستاده، نفس نفس میزد و حس افتضاحی داشت. دلشوره داشت روح و روانش را میخورد و چیزی در ناخوداگاهش او را بسوی تاریکی سوق میداد
وقتی باره دیگر به کودکش نگریست او برانگیختگی را پشت سر گذاشته بود و اکنون رد خون غلیظی که دوباره از مقعدش خارج میشد از سپیدی شلوارش پیدا بود..
نیکولاس– این تقصیر تو نیست آرگوت، تو زندگی یه مرد گاهی سخت‌ترین راه بهترین تصمیمه
رو به سوی پدرش که هنوز آرگوت را درآغوش میفشرد و سعی داشت دلداری‌اش بدهد کرد.
نیکولاس– ..ولی مجبور نیستی خودت اینکارو بکنی..
ارگوت آرام از آغوش او درآمد و درحالی که هنوز بغض اجازه‌ی درست صحبت کردن به او نمیداد سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نمیخوام به سدریک بگم.. اون.. با بچه‌م بی‌رحمی میکنه..
لارا که دیگر صبرش سر آمده بود با صدایی لرزان رو به آنها گفت– چی رو ازم پنهون کردین؟..
وقتی هردو بسویش برگشتند دوباره پرسید– چرا… چرا زنمو لوریانس گفت تموم جنگل صداشو میشنون.. رُهان که اصلا صداش..
آرگوت حرف او را برید و درحالی که صدای بم مردانه‌اش از هجوم بغض می لرزید گفت– داره!..صدا داره لارا.. صدای رُهان بالاتر از محدوده‌ی شنوایی انسانهاست برای همین شما نمیشنوین..
به جسم خسته‌ی کودک مظلومش نگریست و چشمانش سیاهی رفت. پس تمام این مدت درگیر خیالی واهی بود که بخود دلداری میداد چون کودکش گریه نمیکند پس دردی ندارد!
لارا– یعنی اون.. الانم داشت..گریه میکرد؟..
ارگوت پلکهایش را برهم فشردو درحالی که نفسش بسختی از سینه درمی آمد گفت–.. گریه؟؟.. گریه نه! شیون میزنه.. نعره میزنه!.. حتی نمیدونم با چی توصیفش کنم که برای انسانها قابل فهم باشه!.. تو حتی تصورشم نمیکنی..
ضربه‌ی محکمی به سینه‌ی خود زد و ادامه داد– ولی من میشنوم.. من زجر کشیدنشو میشنوم.. لحظه لحظه عذابی که میکشه رو حس میکنم.. حالا دیگه روزی سه بار!.. هرچی گذشت بهتر که نشد، داره بدترو بدتر میشه.. میبینی چی ازش دفع میشه؟ این اتفاقیه که داره هرروز تو بدن این بچه میفته..
پاهایش دیگر توان حمل کردن جسمش را نداشتند، دستش را به نرده‌ی تخت زد و به کودکش خیره ماند. سرما در سینه‌اش کوران کرده بود و حالت تهوع داشت:
لارا– حالا.. حالا باید چیکار کنیم؟..یعنی به این زودیا خوب نمیشه؟..
آرگوت دستش را در گیسوانش فرو برد و بسوی پنجره برگشت، نیکولاس درحالی که با قدم‌های آهسته بسوی او می آمد گفت– بیشتر از دوماهه منتظر یه نشونه از بهبودی هستیم ولی فقط همه چیز بدتر شده.. هیچ راهی نمونده که امتحان نکرده باشیم…
به لارا نزدیک شدو دست نوازشگرش را بر موهای او گذاشت. لحظه‌ای اشک در چشمانش جمع شد ولی به موقع خود را کنترل کرد سپس ادامه داد– عزیزم.. آینده‌ی این بچه هیچی جز زجر و عذاب نیست. رمبیگم همینو گفت.. گفت این بچه برای زندگی کردن متولد نشده..
خواست چیزی بگوید ولی زبانش در دهان نچرخید. این صورتهای شکسته و پردرد که پیش روی خود میدید چه معنایی داشت؟! کودک او زنده و هوشیار روی تخت بود چرا آنها طوری عزاداری میکردند انگار از همین حالا مُرده؟
درحالی که چشمانش در تعقیب آرگوت که بسوی میزکارش آنسوی اتاق می رفت بود بریده بریده گفت– یعنی چی.. خب آخه..آخه باید یکاری بکنیم..
آرگوت که در کشوی میزش بدنبال چیزی میگشت گفت– یکاری میکنیم.. تمومش میکنیم..
لارا– …چی رو؟..
این را پرسید و چهار ستون بدنش لرزید،
این را پرسید ولی حتی نمیخواست پاسخی بشنود!
نیکولاس بسوی کودک خم شدو پیشانی او را بوسید، لحظاتی را صرف نوازشش کرد تا اینکه آرگوت هم رسید. چشمانش هنوز تَر بود ولی گریه نمیکرد، خنجر کوتاه تیزی در دست داشت و مثل مصیبت ‌زده‌گان به کودک می نگریست
لارا– چی رو.. تمومش میکنیم.؟..
نگاهش با نگاه آرگوت تلاقی کردو از تصور تصمیمی که او داشت مثل ماری بخودش پیچید
آرگوت– عذاب کشیدنو.. عذاب کشیدنو تمومش میکنیم..
نیکولاس از کنار کودک برخاست و رو به لارا گفت– هیچ راهی جز این نمونده.. این بچه‌ی معصوم داره زجر میکشه، و روز به روز شدیدتر میشه..
دنیا دور سرش چرخید و قبل از اینکه نقش زمین شود درآغوش نیکولاس قرار گرفت. آرگوت درحالی که لب تخت می نشست خطاب به نیکولاس گفت– لارا رو از اینجا ببر
نگاهش که بر خنجر آرگوت قفل شده بود را بسوی صورت پدرش کشید و با صدایی که بسختی از هنجره خارج میشد گفت– نه.. نه بابا.. خواهش میکنم..اون.. اون خیلی کوچیکه..
نیکولاس بازویش را دور کمر او حلقه کرد، موهایش را بوسید و همانطور که بدن ناتوان او را بسمت در خروجی میکشید گفت– باید درک کنی. باید درک کنی که دیگه چاره‌ای نداریم دخترم..
چندان توان مقاوت با حرکت پدرش را نداشت بااینحال نگاهش ناخواسته بر تخت و کودک و خنجر آرگوت قفل شده بود. دهانش خشک بود و معده‌اش بشدت میسوخت، باور نمیکرد آنها میخواهند کودکش را بکشند!
لارا– دست نزنین..به بچه‌م دست نزنین.. توروخدا کاریش نداشته باشین..
میدید که آرگوت بر کودک خم شدو بوسه‌ای طولانی بر صورتش زد، جسم کوچک او را آرام به پهلو چرخاندو تیغه‌ی خنجر را بسوی پشت گردن او برد..
دیگر نمیتوانست با پدرش هم جهت شود، خودش را بی‌پروا از آغوش او به جلو هُل دادو با آخرین توانی که برای بلند کردن صدایش داشت گفت– چیکار میکنین؟؟..اون بچه‌ی ماست!.. ولش کنین.. التماس میکنم ولش کنین.. بچمه‌مو ولش کنین.. بابا بذارین برم..
مشت‌های ناتوانش را به هرقسمت از بازو و دست نیکولاس که او را به دام انداخته بود کوفت و درحالی که دیوانه‌وار خود را بسوی کودک میکشید فریاد زد– بابا التماستون میکنم اون بچمه.. بچمو بهم بدین!..من بچه‌مو میخوام.. اون خنجرو ازش دور کنین.. جناب آرگوت شمارو بخدا ولش کنین!.. بچمو ولش کنین..
زورش به پس زدن بازوان قدرتمند نیکولاس نمی رسید و دیگر به دو قدمی در خروجی رسیده بودند، آرگوت کوچکترین توجهی به تقلای او نداشت. نمیدید نفس‌های مادری بی‌تاب، به شماره افتاده و از تصور فرو رفتن تیغه‌ی خنجر بر بدن رنجور کودکش درحال قبض روح شدن است!
لحظه‌ای بعد حرکت دست آرگوت را دید، سریع و ناگهانی، چشمان خسته‌ی کودک تماماً باز شدو نفسی نیمه‌ی راه خروج از دهان کوچکش گره خورد
جسمش لرزید و سپس خاموش گشت..
نگاهش لحظه‌ای بر صورت کبود کودک یخ بست و سپس مانند حبابی ترکید، مثل جسمی که تمام فریاد‌های عالم را درخود حبس کرده با تک تک ذرات بدن مظلومیت کودکش را فریاد زد:
لارا– نـــه..نــــــــــــــه!…
نیکولاس او را از اتاق بیرون کشید و لارا هنوز دست وپا میزد و فریاد می کشید. اختیار از کف داده بودو چون جنون‌زدگان بی‌وقفه جیغ میزد، خودش را بسوی اتاقی که پاره‌ی تنش درآن بود میکشید و زجه میزد
لارا– بچه‌م..بچـــه‌م..بچـمو میخوام!..
نیکولاس او را به اتاق دیگری برد و از آغوش خود جدایش کرد، دوسمت شانه‌ی او را گرفت با صدایی آمیخته به بغض و خشم گفت– بس کن لارا! بس کن! دیگه باید بزرگ شی!
اصلا هیچ چیز از حرفهای نیکولاس نمیفهمید، پیاپی به سینه‌ی او ضربه میزد و فرزندش را میخواست. درنهایت نیکولاس او را همانجا گذاشت و از اتاق خارج شد، در را پشت سرش قفل کردو لارا را با این جنون مهارنشدنی تنها گذاشت…
پشت سر پدرش با نهایت توان به در کوبید، فریاد زد، زجه زد، حتی خودش هم نمیدانست چه میخواهد
کودکش مُرده بود!
رُهان زیبای او دیگر مُرده بود
کودک مظلومی که همه شیطان و منحوص می‌خواندند،
دوماهی در این دنیا ماند، بیشتر از هر انسان و شیطانی زجر کشید و درنهایت بدون اینکه هیچ گناهی مرتکب شود کشته شد!
وقتی مطمئن شد کسی در را به رویش باز نمیکند دیوانه‌وار به وسایل اتاق هجوم برد
مجسمه‌ها، میزها، ظروف، پرده‌ها، کمد و هرآنچیزی که پیش رویش میدید
قصدش این نبود که انتقام مظلومیت فرزندش را از اساسیه‌ی اتاق بگیرد،
لارا آنقدر درد در سینه‌ی خود داشت که خود را به در و دیوار میکوبید تا دیگر آن را حس نکند
گلویش از آن فریاد‌های بی‌امان میسوخت و بدنش از ضربات محکمی که به اینطرف و آنطرف میکوبید آتش گرفته بود
دست برای لمس کردن و پا برای راه رفتن نمیخواست،
هوا برای نفس کشیدن و جان برای زندگی کردن نمیخواست،
وقتی پیش چشمانش خنجر در گردن کودک دوماهه‌ای فرو برده بودند دیگر زنده‌ماندن در این دنیای ننگ و لعین چه ارزشی داشت؟
نیکولاس– لارا چیکار میکنی؟.. خدایا لارا چی به سر خودت آوردی؟؟..
پدرش نرفته بودو پشت در منتظر بود او کمی آرام بگیرد اما وقتی دید صدای شیون زدن و شکستن اساسیه تمامی ندارد باره دیگر در را گشود
هردو در آستانه‌ی در حاضر شدند،
هم نیکولاس و هم آرگوت!
چطور جرأت کرده بودند؟!
درحالی که خشم و انزجار از درونش زبانه میکشید بسمت آن دو هجوم برد، هرچه دم دستش می رسید بسویشان پرتاب میکرد و فریاد میزد– برین بیرون! گمشین بیرون! تنهام بذارین دیگه هیچ وقت نمیخوام ببینمتون.. تنهـام بذاریـن..
آنقدر به پرت کردن اشیاء ادامه داد تااینکه به یکقدمی‌شان رسید و از اینجا به بعد مشت‌هایش را روانه‌ی سرو سینه‌ی آنان میکرد
آرگوت نمیگذاشت لارا به او ضربه بزند، مچ دو دست او را گرفت درحالی که اشک میریخت گفت– نکن..نکن عزیزم به خودت صدمه میزنی..
لارا ابداً دلسوزی و توجه آن دو را نمیخواست، وقتی دید قدرت رها کردن دستان خود را ندارد با نهایت توان فریاد کشید– دست از سرم بردارین تنهام بذارین! ازینجا گمشین بیرون…چرا راحتم نمیذارین؟؟..
نیکولاس بازوی ارگوت را گرفت و رو به لارا گفت– باشه دخترم میریم، فقط آروم باش.. ما دیگه جلوی چشمت نمیام عزیزم..آرگوت ولش کن..
آرگوت به رها کردن او راضی نمیشد ولی درنهایت نیکولاس او را قانع کرد که مدتی به لارا زمان بدهد.
آنها نمیدانستند دنیای لارا دیگر رنگ روشنایی را نخواهد دید!
کودکش را پیش چشمانش کشته بودند!
پس از خروج آندو در را محکم پشت سرشان بست و همانجا از حال رفت…
برای کانال تو اینستاگرام صفحه باز کردم اگه تمایل دارید فالو کنید. گاهی عکس شخصیتا و بخشایی از رمان رو اونجا میذارم
بعلاوه اگه احیاناً تلگرام فیلتر شد اونجا باهم در ارتباط باشیم و یه فکری بکنیم.
ساعتها گذشت و لارا همچنان گوشه‌ای از آن اتاق درهم پیچیده بود. به دیوار مقابل زل زده بود و درد از تمام بدنش زبانه می کشید
آنقدر خودش را به درو دیوار کوبیده بود که کوفتگی و بریدگی بر جای جای پوستش بچشم میخورد، دستو پایش کوفته بود و کمرش درد می کرد. هنجره‌اش بخاطر آن همه جیغ و شیون میسوخت و ماری پیوسته در معده‌ی خالی‌اش می لولید
چشم و مغزش مملو از تصاویر کودک بود،
مملو از خون، مملو از زجر و عذاب
اندوه چون سنگ قبری قطور بر جسم بی‌رمقش فشرده میشد و نای نفس کشیدن را از او میگرفت
دست لرزانش را بالا آورد و پیشانی خود را با سرانگشتان سردش لمس کرد
چنان درد شدیدی در جمجمه‌اش حس میکرد که گویی مغزش میخواست از حفره‌ی چشمانش بیرون بزند..
اتاق سرد بود و همه جا پوشیده از خرده شیشه و خرابی. سکوتی زجرآور برتمام عمارت حاکم بود چنان که گویی پس از مرگ رُهان دیگر هیچکس آنجا زنده نیست
درحال نزار خودش دست و پا میزد که برای چندمین بار درآن مدت پدرش چند مرتبه آرام به درکوفت و بالحنی محتاطانه گفت– عزیزم؟.. میتونم بیام تو؟.. دخترم میذاری چن کلمه باهات حرف بزنم؟..
گلویش آنقدر میسوخت که نمیتوانست بلند حرف بزند، حتی رمق از جا برخاستن هم نداشت. سکوتش در نهایت موجب شد نیکولاس تردید را کنار بگذارد در را بگشاید. لارا هنوز به دیوار مقابلش زل زده بود و در چهره‌ی بی‌فروغش نشانی از زندگی دیده نمیشد
نیکولاس چند لحظه‌ای در چهارچوب در به او نگریست و سپس بسویش قدم برداشت، تازه آنموقع با شنیدن صدای پایشان لارا فهمید آرگوت هم همراه اوست
میدانستند نباید زیاد نزدیکش شوند و او را متشنژ کنند از همین رو یک قدم دور تر درمقابلش به زانو نشستند
لارا هنوز هم طاقت دیدن آنها را نداشت، نگاهش را پایین گرفت و به نجوا گفت– برین بیرون..
نیکولاس با لحنی آرام و دلسوز گفت– لارا میدونم حالت خوب نیست و حق داری.. ولی باید برای دفن بچه تصمیم بگیریم.. نمیخوای باهاش خداحافظی کنی؟..
دفن! باید جسم لطیف و ظریف کودکش را زیر خروارها خاک سرد می‌ چپاندند تا ذره ذره گندیده شود و از میان برود! فساد و گندیدگی در انتظار فرزندش بود، در انتظار فرزندی که همیشه از بدنش عطر خوش مگلونیا و آتش ساطع میشد، درست مثل پدرش آرگوت..
او چیزی نمی گفت، لارا حتی صورت او را نمیدید، تنها چیزی که از آرگوت به یاد داشت لحظه‌ی فرو رفتن خنجر بر گردن کودک بود
چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس انگشتان کشیده و زیبای آرگوت با احتیاط به بسوی صورت لارا پیش آمدند، بدون اینکه سرش را بلند کند نگاهی به دست آرگوت که در ظرافت و زیبایی دست کمی از مجسمه‌ها نداشت انداخت و سپس باره دیگر نجوا کرد– ..تنهام بذارین..
دست آرگوت در نیمه‌ی راه نوازش صورت لارا متوقف شد و چند لحظه بعد مأیوسانه عقب رفت.
لارا– نمیخوام ببینمتون.. تنهام بذارین..
نیکولاس– لارا خواهش میکنم یه لحظه به..
پلکهایش را برهم فشرد و دستان زخمی و لرزانش را برگوشهایش فشرد. نمیخواست حضور آنها را حوالی خود حس کند، آن دو نیز خیلی زود فهمیدند با بودنشان بیشتر بر رنج او می افزایند و به همین خاطر باناامیدی از آنجا خارج شدند
ساعاتی بیشتر گذشت و تاریکی شب برفضا سایه انداخت
هیچ مشعلی حوالی او روشن نبود، سرما و خرابی و غم از آن اتاق اشرافی یک دخمه‌ی متروک ساخته بود
گَرد اندوه هرلحظه بیشتر و بیشتر برمحیط انباشته میشد. به آینده‌ی بدون رُهان فکر میکرد و گذر زمان جای التیام دادن لحظه‌های بدتری را پیش چشمانش تداعی میکرد
سرش را به عقب مایل کردو به دیوار تکیه زد، پلکهایش را برهم فشرد، تلاش کرد اندکی ذهنش را رها کند اما بی فایده بود
گهگاه بی‌آنکه نگاهی به اطراف بیندازد متوجه حضور آرگوت میشد، شاید میتوانست طوری راه برود که صدای قدم‌هایش شنیده نشود و آنقدر سریع باشد که از چشم پنهان بماند ولی امکان نداشت لارا عطرش را حوالی خود حس نکند
او مدام حوالی لارا پرسه میزد و احتمالا در نگاهش بدنبال قدری آرامش میگشت تا خود را نشان دهد
ولی در قلب و روح این مادر جوان داغ دیده خبری از آرامش نبود..
شب هم به سر رسید و اولین اشعه‌های آفتاب زمستانی از پشت شیشه‌ی پنجره‌های اتاق به داخل پرتو افکند
لارا پرده‌ها را سرنگون کرده بود و اکنون از هجوم آنهمه نور داشت حالش بهم میخورد چراکه این روشنایی او را به یاد برانگیختگی‌های دردناک کودک مظلومش می انداخت
زانوهای خشک و کرختش را دربغل جمع کردو سر درگریبان فرو برد تا چشمان خسته‌اش از هجوم نور در امان بماند
نفهمید چقدر گذشت،
در اندوه خود غرق بود که باره دیگر کسی در را گشود و به داخل قدم برداشت
لارا واکنشی به پیش آمدن او نشان نداد، حتی سرش را هم بلند نکرد، او نمیخواست با هیچکس حرف بزند
شخص آنقدر به او نزدیک شد تااینکه به یک قدمی او رسید، چند لحظه‌ای همانطور ایستاده به لارا نگریست سپس در مقابلش نشست. زانو نزد، بلکه کاملا نشست و این نشان میداد میخواهد پیش او بماند.
دست نوازشگری گیسوان آشفته‌اش را لمس کردو لارا درحالی که خود را آماده‌ی تشر زدن کرده بود سرش را بالا آورد و به مقابل نگریست..
نور آفتاب بر پوست برنزی و مردمک زلال چشمان کشیده‌ی ماروین می درخشید و نگاه گرم و صمیمی‌اش به لارا دوخته شده بود. سرشانه‌هایش قدری عریض‌تر شده و صورتش حالتی مردانه‌تر بخود گرفته بود. تازه آنلحظه به یاد آورد بیشتر از یکسال است که ماروین را ندیده!
و او اکنون آنجا بود،
مثل همیشه دلگرم کننده و اطمینان بخش
لارا فراموش کرده بود هنوز او را در دنیای تاریک خود دارد..
بدون اینکه کلامی بگوید به لارا نزدیکتر شد، او را بین بازوانش گرفت و همانطور که نوازشش می کرد به سینه‌ی خود فشرد
پلکهایش را برهم گذاشت و حالا که سر بر سینه‌ی قابل اعتمادترین فرد زندگی‌اش گذاشته بود میتوانست ذره‌ای آرام بگیرد. حالا میدانست یک نفر پشتیبان اوست و از تمام تصمیم‌هایش چه غلط چه درست حمایت خواهد کرد
ماروین برخلاف پدرو شوهرش حتی نخواسته بود سکوت او را بشکند، نیامده بود نصیحت کند و او را به روزهای خوب آینده امیدوار کند، ماروین فقط آمده بود تا در کنار لارا باشد.
مدتی گذشت و درنهایت هم این خود لارا بود که دهان به سخن گشود، صدایش گرفته بود و رمق نداشت بااینحال بدون اینکه خود را از آغوش او دور کند گفت– ..بچمو دیدی؟..
ماروین همانطور که موهای لارا را نوازش میداد نجوا کرد– آره..دیدمش
بغض سنگینی به گلوی دردناکش هجوم آورد و حرف زدن را برایش سخت‌تر کرد:
لارا– اون..خیلی خوشگله نه؟..
ماروین حلقه‌ی بازوانش را دور او تنگ کردو با لحنی پر مهر گفت– آره، صورتش شبیه عمو نیکولاسه
چند لحظه‌ای درسکوت به بازو و سینه‌ی پوشیده درلباس ماروین نگریست و سپس با صدایی بغض آلود گفت– فکر میکردم یه روزی… اونقدر بزرگ میشه که تو بهش شمشیر زنی یاد بدی.. ولی کوچولوی بیچاره‌ی من حتی سه ماهم تو این دنیا نموند..
سرش را بااکراه از سینه‌ی ماروین جدا کردو درحالی که دردمندانه به چشمان ماروین می نگریست پرسید– اینجاش..خیلی زخم شده؟..
انگشتان سرد و کرختش را بالا اوردو همانطور که ناخوداگاه گردن خودش را لمس میکرد ادامه داد–.. خیلی عمیقه؟..
ماروین لحظه‌ای مردد ماندو سپس بجای پاسخ دادن سرش را پایین گرفت. لارا نیز مأیوسانه سر به زیر انداخت و سپس گفت– اونا جلوی چشمم کشتنش.. آرگـ… خنجرو فرو کرد تو گردن کوچولوی بچه‌م..
سرمایی در معده‌اش چرخید و گلویش سنگین شد. دستش را درمقابل دهانش گرفت و درحالی که سعی داشت برخیزد بریده بریده گفت– حالم.. داره بهم میخوره..
ماروین به او کمک کرد برخیزد و سپس بسوی سرویس بهداشتی اتاق رفتند. چند باری عق زد ولی در معده‌اش چیزی برای بالا آوردن نبود، بدون تکیه زدن به ماروین حتی نمیتوانست قدمی بردارد
کوفتگی‌های بدنش به کنار، سرگیجه‌ی شدیدی دید چشمانش را هم مختل میکرد
لارا مشکلی با ماندن ماروین در دستشویی نداشت، وقتی او بیهوده عق میزد ماروین درکنارش مانده بود و پشتش را مالش میداد
درنهایت آنقدر به معده‌اش فشار آمد که چیزی نمانده بود پس بیفتد، ماروین یک بازویش را دور کمر او حلقه کرد تا بتواند بایستد و سپس درحالی که با دست آزادش کمی آب خنک بصورت او میزد گفت– خودتو درب و داغون کردی لارا
لارا زهرخندی زدو زمزمه کرد– حتی نمیخوام زنده بمونم..
ماروین همانطور که او را از دستشویی خارج میکرد بالحنی صمیمی و دلسوز گفت– کِی لارای کله پوکه من فرصت کرد اینهمه بزرگ شه که مثل یه مادر واقعی حرف بزنه.. نیم وجبی تو هنوز ۱۶ سالت نشده
با راهنمایی ماروین روی کاناپه‌ای که آنسوی اتاق بدور از شلوغی‌ها قرار داشت رفتند، لارا درحالی که کنار ماروین می نشست گفت– ۱۶ سال.. برای تحمل همچین مصیبتی خیلی کوچیکم نه؟…
هردوبه پشتی کاناپه تکیه زدند و لارا سرش را بر شانه‌ی ماروین گذاشت. پلکهایش را بست و زیرلب زمزمه کرد– پدرم و شوهرم.. بچمو کشتن..
ماروین دست او را با حالتی اطمینان بخش فشردو همانطور که سرش را بر سر لارا میخواباند آهسته گفت– میخوای اونارو برات بکُشم؟
لبخند محوی برلب لارا نشست و باحالتی بی رمق زمزمه کرد– میتونی؟
ماروین درحالی که پشت کمر او را مالش میداد گفت– اوهوم.. میتونم عمو نیکولاسو با خنجر بکشم.. زورم به خوناشام نمیرسه ولی بعد از پدرت کسی نیست که برای نوشیدن خون بهش اصرار کنه، اینجوری اونم از تشنگی میمیره..
بازوی ماروین را درآغوش گرفت و آهسته گفت– تو از اونا بدت میاد؟
ماروین–..نه.. ولی اگه تو بخوای میکشمشون..
لارا– ماروین؟
ماروین– هوم؟
لارا– تو مطمئنی عاشقم نیستی؟
حرف او اگرچه در اوج خستگی و ماتم زدگی گفته شد ولی لبخند برلب ماروین نشاند و درحالی که دست لارا را میفشرد گفت– کله پوک.. اره عاشقتم، اشکالی داره آدم عاشق خواهرش باشه؟
میخواست لبخند پررنگتری به روی ماروین بزند ولی نتوانست، عضلات صورتش کمی منقبض شد ولی نه چیزی که شبیه خندیدن باشد. درنهایت تسلیم شدو سکوت کرد، ماروین که حواسش به او بود باتردید گفت– لارا فکر کنم بدنباشه چند دقیقه‌ای بچتو بغل کنی، اون حداکثر تا عصر امروز باید دفن بشه
بدون اینکه سرش را از شانه‌ی ماروین بردارد گفت– برام میاریش؟
ماروین درسکوت سر او را از شانه‌ی خود دور کرد و وقتی مطمئن شد کاملا به پشتی مبل تکیه زده برخاست و بسوی در رفت. درحالی که نگاهش به دور شدن ماروین بود با خود فکر می کرد چطور طاقت دیدن صورت کبود و خاموش رُهان را خواهد داشت؟
آیا بدن فرشته‌ی زیبایش ورم کرده بود و حالا دیگر بوی تعفن میداد؟
نگاهش به سرانگشتان سردش بود که ماروین بازگشت، درحالی که پتوی سپید و لطیف رُهان را در بغل داشت پیش آمدو گفت– میتونی تو دستات نگهش داری؟
این حرف را به این خاطر زد که لارا بسیار بی رمق و ناتوان بنظر می رسید بااینحال اکنون که فرزندش را در یک قدمی خود میدید حتی بااینکه میدانست مُرده است برای در آغوش گرفتنش بی‌قرار شده بود
کودک را از ماروین گرفت و طوری به خودش فشرد انگار ماه‌هاست او را ندیده! چطور می توانست از این به بعد آغوش خود را بدون فرزندش تحمل کند؟
غنچه‌ی لبهایش دیگر سرخ نبود ولی هنوز صورت شفافی داشت. بدن ظریفش ساکن و سرد بود ولی ابداً بوی بدی نمیداد، صورت معصومش چنان آرامشی داشت که گویی به خواب آرامی فرو رفته و لحظاتی دیگر برخواهد خواست
سرانگشتان لرزانش را بر پوست لطیف کودک گذاشت، پوستش حتی از دست او هم سردتر بود
قلبش از تماشای جسم بی جان فرزندش تیر می کشید، دلشکسته شده بود
برای تمام آن لحظاتی که خون و دل خورد تا کودکش را سقط نکنند، برای تمام لحظاتی که منتظر یک تکان جزئی در شکمش ماند تا دلش غنج بزند، برای تمام لحظاتی که به مرد جذاب خوش قدو قامت خود نگریست و با تصور اینکه فرزند او را درشکم دارد از شوق مُرد..
لبهای کوچک رُهان را بوسید و بالحنی مملو از یأس و ناامیدی زمزمه کرد– یعنی واقعا.. اون دیگه چشماشو باز نمیکنه؟..
ماروین پاسخی به او نداد و لارا با اکراه دست بر گریبان ظریف کودک برد، میخواست کمی او را بچرخاند و نگاهی به زخم خنجر بیندازد که ماروین باحالتی بازدارنده دستش را بر دست لارا گذاشت
مانع او نشد، بیشتر بنظر می رسید مجالی برای قانع کردن او میخواهد
درحالی که دست لارا را نوازش میکرد درمقابلش برزانو نشست و بالحنی ارام گفت– لزومی نداره دنبال چیزای دلخراش‌تر بگردی..
درحالی که باآن چشمان کشیده‌ی جذابش مستقیما به چشمان لارا می نگریست ادامه داد– ببین لارا.. شاید بی‌رحمانه بنظر برسه از یه مادر بخوام تو همچین شرایطی منطقی باشه ولی زندگی تو مثل زنای معمولی نیست.. حالا خودت بگو… فکر میکنی زخم اون خنجر دردش از اوقاتی که رُهان به برانگیختگی می رسید بیشتر بود؟
نتوانست پاسخی بدهد، درحالی که قلب رنجورش از به یاد آوردن زجرهایی که کودک در این دوماه کشیده بود فشرده میشد سرش را پایین گرفت و نفس پردردش را بیرون داد
ماروین– اونا همه چیزو بهم گفتن.. اینم گفتن که آرگوت چطور اینکارو کرد.. یجایی پشت گردن هست، درست روی ستون مهره.. ضربه‌زدن به اونجا برای مرگ سریعترین و راحت‌ترین راهه..
دست لارا را رها کرد و ادامه داد– باید اینو بهت میگفتم.. که از طرف پدر و پدربزرگش بهش بی‌رحمی نشده. مطمئنم خودتم شک نداری اگه کوچکترین راهی برای نجات دادن رُهان وجود داشت اونا همچین تصمیمی نمیگرفتن. حالا اگه میخوای زخمشو ببین..
حرفهای ماروین او را حتی از قبل هم دلشکسته تر کرد، درحالی که چشمانش بر صورت کودک بود و صدایش بسختی از هنجره خارج میشد گفت– میدونم.. از اولشم تقصیر من بود.. از به وجود اومدن بچه، تا بدنیا آوردنش.. اونا بهم گفتن نباید اینکارو بکنم.. تاوان اشتباه منو بچه‌ی بیچارم پس داد، من از دیدنش مثل یه احمق ذوق زده میشدم.. درحالی که بچه‌م داشت درد میکشید.. تقصیر منه که این همه درد کشید.. این بلاها باید سر من می اومد نه رُهان..
برای اولین بار در آن شبانه روز پس از مرگ رهان اشکی از چشمش جاری شد و درحالی که صدای بی‌رمقش از هجوم بغض می لرزید ادامه داد– طبق معمول.. خرابکاری کردم.. شوهر بیچارم خیلی پسرشو دوست داشت.. حالا کمرش از این اتفاق شکسته.. مجبور شد پاره‌ی تنشو بکشه..
نمیتوانست چشم از کودک بگیرد، اشک دید چشمانش را تار کرده بود و احساس خفگی میکرد
حواسش به اطراف نبود،
ماروین درکنارش نشست و او را به آغوش خود فشرد…

┄─┄┅═●❂●═┅┅─┄

لیندا نمیتوانست لحظه‌ای دست از گریستن و سوال پرسیدن بردارد، لارا به او حق میداد
ناگهان در یک روز آرام تابستانی به او خبر داده بودند نوه‌ی دوماهه‌اش بر اثر یک بیماری فوت کرده. آخرین باری که لیندا نوه‌اش را ملاقات کرد دوهفته پیش بود و آنموقع رُهان صحیح و سالم بنظر می رسید، حالا نیکولاس بسختی می توانست او را قانع کند که موضوع بیماری حقیقت دارد. دلش برای مادرش می سوخت، او عاشق این خانواده بود، خانواده‌ای که رازهای بسیاری را از او پنهان کرده بودند.
خداراشکر میکرد که لیندا ابداً او را سوال پیچ نمی کند، لارا را که میدید ساکت میشد و تنها تلاشش این بود که او را دلداری بدهد. قطعا لیندا بسیار بهتر از نیکولاس و آرگوت و ماروین درک میکرد از دست دادن فرزند برای یک مادر چه مفهومی دارد
لیندا بخاطر غذا نخوردن و حرف نزدن و کبودی‌های بدنش او را سرزنش نمیکرد، حتی به نظر او لارا نسبت به یک مادر جوان رفتار بسیار موقرانه‌ای داشت. آنروز مراسم تدفین برگزار شد، موهای لارا را شانه‌ کشیدند و لباس سیاه مرتبی به او پوشاندند. چندان حواسش به اطراف نبود، اهمیتی به رفت و آمدها نمیداد، هرازگاهی ماروین به او نزدیک میشد و لبخند اطمینان بخشی به رویش می زد، این برایش آرامش بخش بود.
مادرش میگفت ژنرال هنری و سرویلیام میخواستند کودک در مقبره‌ی خانوادگی‌یشان قرار بگیرد ولی نیکولاس مخالفت کرده و گفته تعیین محل دفن کودک برعهده‌ی پدرو مادرش است
البته لارا این موضوع را نمیدانست، تااینکه ماروین به اتاقی که او آمده بود تا اندکی درخلوت خود بخوابد وارد شدو همانطور که لباس سیاه لارا را از نظر می گذراند گفت– بااین لباس انگار ده سال بزرگتر شدی
لارا که روی کاناپه دراز کشیده و پاهایش را جمع کرده بود پلکهایش را برهم گذاشت و زیرلب گفت– بیرون خیلی شلوغه؟
ماروین سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– شوهرت میخواد بیاد پیشت، ازم خواست بپرسم میتونه باهات حرف بزنه یا نه… اون فکر میکنه تو ازش متنفر شدی!..
باره دیگر پلک گشود و به ماروین نگریست، منتظر پاسخ لارا بود. از جا برخاست و همانطور که روی مبل می نشست گفت– ..باشه..
ماروین باره دیگر بسوی خروجی رفت و لارا چشمان خسته‌اش را به انگشتان دست خود دوخت. هنوز هم سردرد داشت و پای چشمانش به قدر یک بد انگشت گود افتاده بود. میدانست ظاهر زیبایی برای مواجه شدن با شوهرش ندارد ولی ابداً درشرایطی نبود که دست و دلش به عطر زدن و از این قبیل مسائل احمقانه‌ برود
چند لحظه بعد آرگوت چند مرتبه آرام به در کوفت و پس از مدتی مکث وارد شد. لارا سرش را بلند نکرد، برای مواجه شدن با او کمی معذب بود. بنظر می رسید بینشان فاصله‌ای ایجاد شده که تمام گرما و صمیمیت قبل را تحت الشعاع قرار داده
قدم‌های محتاطانه‌ی آرگوت که در پنج قدمی لارا متوقف شد نشان میداد که او هم همین حس را دارد
آرگوت– سلام عزیزم.. حالت چطوره؟..
لحن معذب و صدای گرفته‌اش باعث شد لارا احساس بدتری پیدا کند، چطور میخواستند سایه‌ی سنگین چنین واقعه‌ای را از زندگی‌یشان کنار بزنند؟ لارا هیچ وقت فراموش نمیکرد پسرک زیبایی داشته و آرگوت هیچ وقت فراموش نمیکرد با دست خود پسرک زیبایش را کشته!
رُهان نقطه‌ی وصل آنان بود،
حاصل عشق عمیقی که نسبت به هم داشتند،
و حالا فاجعه‌وار از دنیا رفته بود.
لارا نیز بالحنی که در تردید و غم دست کمی از آرگوت نداشت گفت– ..خوبم.. فقط یکم سرم درد میکنه..
سرش را بلند کردو نیم نگاهی به آرگوت انداخت– شما چطورین؟..
از لحاظ لباس نمیشد درآرگوت تفاوتی با قبل یافت چراکه او پیش از این هم اکثر اوقات سیاهپوش بود. بااینحال چشمانش بی‌فروغ بود و چهره‌اش خسته و شکسته بنظر می رسید، موهای بلندش را با گره‌ای شل پشت سرش جمع کرده بود و بمحض اینکه لارا به او نگریست نگاهش را بسمت دیگری کشید. واضح بود بشدت احساس گناه می کند و از مواجهه با لارا شرم دارد
آرگوت– نیکولاس گفت باید برای دفنِ…
لحظه‌ای سکوت کردو سپس ادامه داد– برای دفن تصمیم بگیریم، فکر کردم بد نیست همینجا نزدیک خودمون باشه.. توی باغ یجای مناسب براش پیدا کنیم.. البته تصمیم نهایی با خودته، این فقط یه پیشنهاد بود
فکر بدی بنظر نمی رسید، باغ عمارت بسیار زیبا و دنج بود، رُهان را به دل خاک می سپردند و هربهار بصورت شقایق و بنفشه جوانه میزد. این بسیار بهتر از یک دخمه‌ی سنگی سرد و تاریک در دوردست‌ها بود که نام مقبره‌ی خانوادگی رویش گذاشته بودندو تصورش هم قلب لارا را تکان میداد
لارا– منم با شما موافقم، همینکارو بکنید
آرگوت سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و پیش از اینکه از آنجا برود گفت– لازمه باهم بریم.. مراسم داره شروع میشه.. تشریفات اینجوریه که ما دوتا جلوی چشم مردم کنار هم بایستیم.. متاسفم عزیزم، درواقع این خواست نیکولاسه وگرنه من تو این شرایط بهت اصرار نمیکردم..
وقفه‌ای در برخاستن نشان نداد تا آرگوت فکر نکند او برای ایستادن کنار شوهرش اکراه دارد. باهم بسمت در خروجی رفتند، میخواست دست آرگوت را بگیرد تا کمی به او تسلی بدهد اما ترسید او فکر کند لارا برایش دل سوزانده و ترحم کرده به همین خاطر منصرف شد. آرگوت حال و روز پدرهای داغ دیده‌ی عادی را نداشت، او محبور شده بود خنجر در گردن کودکی فرو کند که ۴۰۰ سال حسرت دیدنش را میکشید. او همسر جوان داغ دیده‌ای داشت که دیگر قادر به مادر شدن نبود و آرگوت قطعاً بخاطر این موضوع تمام و کمال خود را مقصر میدانست
به او گفتند درمقابل خیل عظیم آشنایان باوقار و صبور باشد و دربرابر همدردی‌هایشان محترمانه رفتار کند. لارا به خیلی از آنان اصلا نگاه نمی کرد و بسیاری را هم نمی شناخت. هرجا که دهانش برای تشکر از حضور آنان نمی چرخید لیندا به دادش می رسیدو بقیه‌ی کارهای مراسم را هم نیکولاس و لردهکتور و ماروین پیش می بردند. تنها انتظاری که از او و شوهرش می رفت این بود که صبور و خوددار باشند، کشیش آمده بود
و انجا در میان صفوف پیاپی عزاداران سیاه پوش، نیکولاس و ماروین تابوت چوبی کوچکی را که بدنه‌اش از نقش‌های زیبایی کنده‌کاری شده بود پیش می آوردند. در تابوت را گشودند و صورت زیبای کودک که اکنون خاموش و بی‌روح بود پیدا شد. لباس مرتب روشنی به تنش کرده بودند درست مثل اینکه آماده‌ی رفتن به یک مهمانی‌ست
لیندا و نیکولاس یکبار دیگر کودک را بوسیدند ولی لارا و آرگوت از جایشان جم نخوردند، تماشای این تصاویر بقدر کافی سخت بود آنها نمیخواستند خودداریشان را از دست بدهند
گودالی عمیق میانه‌ی باغ حفر کرده بودند، تابوت را با احتیاط درونش گذاشتند و درحالی که کشیش دعا میخواند رویش خاک ریختند
دلخراش‌ترین لحظات عمر لارا بود که می دید کودک معصوم دوماهه‌اش زیرخروارها خاک دفن میشود، کودکی که تا همین دو روزه پیش به دلقک بازی‌های مادرش می خندید و درآغوشش دست و پا میزد..
خاک‌ها برتابوت ریخته میشدند و سنگینی‌شان برقلب لارا انباشته میشد، تاجایی که دیگر اثری از تابوت باقی نماند و لارا که تا آن لحظه مستحکم و باوقار ایستاده بود زانوهایش شل شد، سرش روی گردن به دَوران افتاد و پیش از اینکه نقش برزمین شود توسط آرگوت و لیندا که دوطرفش بودند نگه داشته شد
گریه نمیکرد،
سینه‌اش سردو منجمد بود،
گریه برای این درد، بسیار بسیار کوچک بنظر می رسید.
جانخراش بود که باید تمام رویاهایی که برای بزرگ شدن و شکفته شدن کودکش در سر می پروراند دفن کند ولی این حقیقت بود. و چه تلخ، چه زجرآور که او و شوهرش کنار هم ایستاده بودند و هیچیک نمی توانستند به دیگری دلداری دهند. آنان هردو خود را برای وقوع این فاجعه مقصر می دانستند و از دیگری شرم میکردند
خودش را جمع و جور کرد و گفت حالش خوب است، تا آخر مراسم همانجا به امید اینکه او را با قبر کودکش تنها بگذارند ایستاد. ولی لیندا بی تابی میکردو نمی گذاشت، میگفت بیرون سرد است و لارا هم بی نهایت ضعیف شده. لارا دربرابر خواسته‌ی مادرش مقاومت نکرد، حالا که خودش میدانست نگرانی و رنج مادرانه یعنی چه، دیگر نمیخواست لیندا را از این بیشتر عذاب دهد.
پس از اتمام مراسم بسیاری از مردم متفرق شدند و آنها به عمارت برگشتند، خانواده‌های سرویلیام و ژنرال هنری به اتفاق خاله آنا و عمه ریچل بعنوان اقوام درجه یک کمی بیشتر انجا ماندند
مشکل اصلی این بود که نحوه‌ی دلداری دادن آنها حتی بیشتر از قبل بر رنج او و شوهرش می افزود، بر این موضوع اصرار داشتند که لارا و آرگوت هنوز بسیار جوانند و در آینده صاحب فرزندان بیشتری خواهند شدو داغ از دست دادن این یکی دیگر چندان آزارشان نخواهد داد. بدبختی این بود که مادربزرگهایش مدام لارا را برای سریعتر باردار شدن تشویق می کردند و آرگوت تمام مدت در یأس و سکوت به آنان می نگریست.
مدتی که گذشت نیکولاس صبرش را از دست داد و به آنها تندی کرد، لارا انتظار چنین واکنشی را داشت و اتفاقا خیالش هم راحت شد ولی لیندا دلیل این برخورد تند شوهرش را نمیفهمید. با کمال حیرت شاهد بی احترامی نیکولاس بود که به وضوح میخواست آنجا را ترک کنند و خانواده‌ی داغدارش را تنها بگذراند!
لارا و آرگوت با کمی فاصله روی یک کاناپه کنار هم نشسته بودند، هر دو خاموش و سرد، نگاهشان را به زیر افکنده بودند و پس از رفتن آخرین نفرات اقوامشان در نهایت خستگی به مشاجره‌ی لیندا و نیکولاس گوش می کردند
نیکولاس– به اونا اصلا ربطی نداره که درباره‌ی همه چیز اظهار نظر میکنن! اگه برای تسلیت گفتن اومدن چرا درباره‌ی آینده فضولی میکنن؟!
لیندا که نولان خواب آلود را دراغوشش حمل میکرد رو به شوهرش گفت– ولی نیکولاس اونا که حرف بدی نزدن این فقط یه نصیحت بود.. آخه مگه چه اشکالی داره؟..
با سر اشاره‌ای به لارا و آرگوت کردو گفت– لارا و دامادمون دوباره بچه دار میشن اینو ماهم میدونیم این همه پرخاش برای کسایی که اومده بودن همدردی کنن لازم بود؟
نیکولاس دستش را به کمرش زدو رو به لیندا گفت– حالا دیگه تو هم مزخرفات اونارو تکرار میکنی؟!
آرگوت– نیک بس کن..
لحن جدی و تند نیکولاس لیندا را بیش از پیش متحیر کرد، حتی بااینکه آرگوت به نوعی فهماند او زیاده روی کرده اما هنوز هم عصبی بنظر می رسید. همانطور دست به کمر بسوی پنجره رفت و رو به بیرون ایستاد تا کمی خود را آرام کند
لیندا که بخاطر گریه‌های شدید اخیر هنوز دور چشمانش به طرزی مظلومانه قرمز بود بغضش را قورت دادو ماتم زده بر مبلی که مقابل لارا و ارگوت بود نشست. چند لحظه‌‌ای به صورت نولان دراغوشش نگریست و سپس بالحنی مادرانه خطاب به آن دو گفت– چیزی هست که من ندونم؟..
هیچیک پاسخی به او ندادند، لیندا باره دیگر سوالش را تکرار کردو اینبار صدایش از بغض لرزید– مشکلی وجود داره که نیکولاس درباره‌ی بچه‌دار شدنتون اینطور واکنش نشون میده؟..
او نگاهش را مأیوسانه بین صورت‌های لارا و آرگوت می چرخاند تا شاید پاسخی بیابد، در نهایت لارا پیش دستی کرد و گفت– من و شوهرم تصمیم گرفتیم که دیگه بچه دار نشیم..
آرگوت حتی نگذاشت جمله‌ی لارا کامل شود، با صدایی شکسته و آرام رو به لیندا گفت– تصمیمی درکار نیست، ما دیگه نمیتونیم بچه دار بشیم. درواقع مشکل از منه.. من نمیتونم بچه دار بشم.. حتی بدنیا اومدن رُهانم بیشتر شبیه معجزه بود..
سکوتی درفضای اتاق به جریان در آمد
کمی بعد آرگوت برخاست، زیرلب عذرخواهی کرد و سپس درحالی که سعی داشت آرام و موقر باشد از اتاق خارج شد
لارا به دور شدن مرد تنها و دلشکسته‌اش نگریست و گریه‌اش گرفت، درحالی که صدایش از هجوم بغض بسختی در می امد و اشک چشمانش را تار کرده بود رو به مادرش گفت– مامان دیگه این حرفو نزنید… شوهرم ناراحت میشه..
پرواضح بود که لیندا انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشته، دستش را برسینه‌اش فشردو درحالی که اشکهای او هم جاری شده بود گفت– آخه.. یعنی میگی.. لارا واقعا اون عقیمه؟؟.. تو.. میدونستی؟..
لارا پاسخی ندادو لیندا رو به شوهرش که هنوز کنار پنجره بود کرد– شماها اینو از قبل میدونستین؟.. برای همین بود که آرگوت هیچ وقت راضی نمیشد ازدواج کنه؟..
سکوت لارا و نیکولاس او را مطمئن کردو دیگر انقدر غمگین و مأیوس شده بود که نولان را گوشه‌ای از مبل خواباند و شروع کرد به وررفتن با شقیقه‌هایش
لیندا– به خیالتون با اینکار بهش لطف کردین؟
بغضش را بسختی قورت دادو خطاب به شوهرش گفت– نیک دختر تو برای ازدواج بیش از حد احساسی تصمیم گرفت اما اون هنوز خیلی جوونه!.. وقتی دوباره هوای مادر شدن به سرش بزنه آرگوت از الانم سرشکسته‌تر میشه..

بحث کردن با مادرش بیهوده بود، اینکه برای او تکرار کند هیچ چیز را به آرگوت ترجیح نخواهد داد شاید او را قانع نمیکرد. نمیخواست بیشتر آنجا بماند، برخاست و از اتاق خارج شد، باید کمی با آرگوت حرف میزد..
از در که گذشت نفس عمیقی کشید و سعی کرد بغضش را فرو بخورد، دقیقا نمی دانست باید به آرگوت چه بگوید‌، حتی نمیدانست در چنین شرایطی اصلا حرف‌هایش فایده‌ای خواهند داشت یا نه
ولی دست کم میتوانست کنار شوهرش باشد، این رنج متعلق به هردوی انها بود نباید یکدیگر را تنها می گذاشتند.
مسیری را بی هدف پیش گرفت تا شاید آرگوت را پیدا کند، نهایتاً درِ اتاق مخصوص رُهان را نیمه‌باز یافت و فهمید او همانجاست. با تردید وارد شدو سپس در را پشت سرش بست
آرگوت آنسوی اتاق لب تخت رُهان نشسته بود و در سکوت به خرس کوچک اسباب‌بازی که در دست داشت می نگریست. ابتدا فکر کرد بهتر است مدتی او را به حال خودش بگذارد ولی بعد منصرف شد، با قدم‌های آرام به او نزدیک شدو سپس کنارش لب تخت نشست
بازهم مدتی هردو در سکوت بودند تااینکه آرگوت باصدایی ضعیف گفت– .. حتی نمیتونم ازت عذرخواهی کنم.. من زندگیتو خراب کردم..
همانطور که انتظارش را داشت آرگوت تمام مدت بیرحمانه خودخوری میکرد، بغضش را بسختی قورت دادو همانطور که با انگشتر صورتی رنگش ور می رفت گفت– بزرگترین مشکل من اینه که شما خودتونو برای همه چیز مقصر میدونین.. درحالی که این وسط اگه کسی تقصیرکار باشه اون منم
درحالی که چشمانش رفته رفته بخاطر جوشش اشک داغ میشد ادامه داد– همه داشتن راحت و بی دغدغه زندگیشونو میکردن.. تااینکه من برای ازدواج باشما لجبازی کردمو همه چیزو بهم ریختم.. من آرامش زندگی شمارو از بین بردم..
باز چند لحظه‌ای در سکوت گذاشت، آرگوت بدون اینکه چشم از اسباب بازی بگیرد نجوا کرد–… پشیمون شدی؟
لارا به نیم رخ او نگریست، بنظر می رسید حتی پلکهایش هم رمق کافی برای کامل باز شدن ندارند.
لارا– .. برای چی؟..
آرگوت– برای اینکه عاشقم شدی.. برای تموم اتفاقاتی که بینمون افتاد.. بهت حق میدم پشیمون شده باشی..
قلبش از این برداشت او فشرده شد، لارا ابداً چنین منظوری نداشت! کمی به او نزدیکتر شدو اسباب بازی را از دستش گرفت، آن را به کناری انداخت و همانطور که صدایش از بغض می لرزید گفت– من هیچ وقت تو این دنیا کاری جز اینکه عاشق شما باشم ندارم… پشیمونیم برای اینه که میتونستم عشقمو تو قلبم نگه دارم.. میتونستم اینقدر خودخواه نباشم و باعث نشم شما به این روز بیفتید..
آرگوت سرش را با کلافگی تکان دادو گفت– بس کن لارا.. من باعث شدم بچم رنج بکشه و اونو با دستای خودم کشتم.. موجودی پلید‌تر از من تو این دنیا وجود داره؟ حتی اگه خودمم بخوام بازم نمیتونم دست از پلید بودن بردارم.. رمبیگ حق داره که از من خوشش نمیاد، اون میدونه که یه اهریمن هیچ وقت نمیتونه بی آزار باشه.. اونوقت تو هنوز جوری حرف میزنی انگار من این وسط مظلوم واقع شدم..
درمقابل این همه یأس و تنفر آرگوت مانده بود که چه بگوید، باره دیگر هردو سکوت کردند. لارا خودش را دلداری میداد که پس از گذشت مدتی اوضاع بهتر خواهد شد، آن دو پیش از متولد شدن رُهان خوشحال و خوشبخت بودند، هنوز هم میتوانستند به آن روزها برگردند. نفهمید چه مدت در سکوت گذشت و لارا با نگرانی‌های خود دست و پنجه نرم کرد تااینکه نیکولاس در زدو گفت– آرگوت اینجایی؟
آرگوت بدون اینکه بسوی در نگاهی بیندازد پاسخ داد– اینجام..
نیکولاس وارد شدو با نگاهی سطحی فهمید گفت و گوی آن دو بخوبی پیش نرفته، در چند قدمی تخت ایستادو خطاب به آرگوت گفت– اوضاع مساعدی نیست، ولی امروز وقتشه.. تشنه نیستی؟..
ارگوت بلافاصله با صدایی خفه گفت– نه..
نیکولاس– ولی فردا میشی
آرگوت– به درک.
نیکولاس آهی از روی کلافگی کشید و باره دیگر گفت– آرگوت من باید امشب برگردم رایولا، بذار تا هستم خیالم راحت شه.. بهتره یه مدت..
ارگوت حرف او را قطع کردو گفت– نرو
نیکولاس– نمیتونم مرد خیلی کار دارم..
آرگوت– همینجا بمون!
نیکولاس– کار دارم برنامه‌هام فشرده‌ست..
آرگوت– باشه گورتو گم کن اصلا دیگه نمیخوام ببینمت..
این را گفت و از جا برخاست تا بیرون برود، پیش از اینکه دور شود نیکولاس بازوی او را گرفت و بااخم گفت– آرگوت با من لج نکن، ده دقیقه آروم بگیر تا انجامش بدیم
آرگوت بازویش را از چنگ او بیرون کشید و همانطور که در یک قدمی‌اش ایستاده بود گفت– اگه خیلی بفکر منی پیشم بمون
نیکولاس– تو با من بیا رایولا
آرگوت– نمیام! میخوام نزدیک پسرم باشم، تو بمون
لارا آنجا نشسته بود و با کمال حیرت میدید که آرگوت چطور نسبت به دور شدن نیکولاس ضعف نشان میدهد. مثل اینکه بدون نیکولاس کاملا خود را می باخت و دائم می خواست مطمئن شود که چقدر برای او مهم است
نیکولاس با کلافگی یقه‌ی تنگ لباس رسمی سیاه خود را کمی کشید و گفت– چرا نمیفهمی میگم سرم شلوغه! چه مرگته آرگوت؟!
آرگوت اخم کردو با لحنی حق به جانب گفت– من که گفتم برو تو چه مرگته که اینقد اصرار میکنی؟؟
نیکولاس – احمق! تشنه‌ت میشه..
آرگوت یک قدم عقب رفت و مصرانه تاکید کرد– خون نمیخوام! تورو میخوام نیک!.. اگه نمونی اینقد تشنگی میکشم که..
نیکولاس که از بهانه‌تراشی‌های او به تنگ آمده بود پلکهایش را برهم فشردو با عصبانیت گفت– خیله خب! خیله خب میمونم! لعنت به تو عوضی!
این را گفت ضربه‌ی محکمی به شانه‌ی آرگوت زد، خشمگین بود ولی درنهایت اهریمن را به کارهایش ترجیح داد.
نیکولاس– گمشو تو اتاقت میخوام تنها با دخترم حرف بزنم
آرگوت بدون اینکه چیزی بگوید درحالی که جای ضربه‌ی نیکولاس را مالش میداد بسوی در خروجی رفت. زمان رفع عطشش بود، به همین خاطر بدنش از ضربه‌ی محکم نیکولاس درد گرفت
پس از رفتنش هم نیکولاس چند نفس عمیق کشید و مدتی را صرف ناسزا گفتن به آرگوت کرد، درنهایت وقتی کمی آرام گرفت رو کرد به لارا و گفت– امیدوارم حوصله داشته باشی چندتا نصیحت بشنوی
لحن پدرش چندان دوستانه نبود و این باعث شد لارا از جا برخیزد، به چشمان پدرش نگریست و گفت– درباره‌ی.. شوهرم؟..
نیکولاس بازوی او را لمس کردو گفت– آرگوت خوب میشه، مشکل اینه که شما دوتا خودتونو از هم دور ندونید… حواست هست حالا که باید کنار هم باشین اون منو میخواد؟..
لارا مأیوسانه سر به زیر افکند و زمزمه کرد– اون همیشه شمارو میخواد..
نیکولاس سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– دلیلش اینه که فکر میکنه برای تو مناسب نیست، داره خودشو از تو دور میکنه! دیروز وقتی خودتو توی اتاق حبس کرده بودی و اجازه نمیدادی بهت نزدیک بشیم گفت فقط ماروین میتونه آرومش کنه
لحظه‌ای مکث کردو سپس با جدیت ادامه داد– چرا؟ چرا لارا؟ نگفت لیندا، نگفت لوریانس، گفت ماروین آرومش میکنه! آخه این یعنی چی؟ تو چطور رفتار کردی که آرگوت به این باور رسیده؟
لارا بلافاصله درصدد توجیه خود برآمد– اوه بابا ماروین مثل برادرم میمونه..
نیکولاس حرف او را برید و تاکید کرد– ولی نیست! ماروین برادرت نیست! یه روزی با قطعیت گفتم آرگوت پدر تو نیست، حالا هم میگم ماروین برادرت نیست. هیچ لزومی نداره شوهرت برای نزدیک شدن به تو معذب باشه و درعوش فکر کنه یه مرد دیگه میتونه آرومت کنه.. این نشون میده جایگاه خیلی چیزا تو زندگی شما درست نیست. یه نگاه به مادرت لیندا بنداز، تابحال تو این سالا دیدی بیش از حد با مردی گرم بگیره؟ بااینکه آرگوت مثل برادر براش عزیزه همیشه حد و حدود رو رعایت میکنه
بغض کرده بود و نمیخواست پدرش این را ببیند به همین خاطر سرش را پایین گرفت.
نیکولاس– تو و شوهرت. تو و شوهرت! بقیه‌ی مردم هرچقدرم که برات عزیزن، باید یه فاصله‌ی اساسی از این حریم داشته باشن.. متوجه هستی لارا؟
باز گریه‌اش گرفته بود، از این ضعفی که همیشه در خود حس میکرد و نتوانسته بود سرو سامانش دهد بیزار بود. پس از چند لحظه کلنجار رفتن با خود باره دیگر به نیکولاس نگریست گفت– باید یچیزی بهتون بگم بابا.. یادتونه بهم گفتین فقط عاشقش باش و همه چیز خود به خود درست میشه؟..من اینکارو هرجوری که میتونستم کردم..ولی اون خوشبخت نشد.. دلیلش برای من واضحه..اون..
درحالی که مشتقیماً به چشمان سرسبز پدرش می نگریست صدایش از بغض لرزید و ادامه داد– اون شمارو میخواد.. عاشق شماست.. اگه من بخوام آرومش کنم فقط کلافه و عصبی میشه ولی همین که دور و بر شما باشه انگار دیگه هیچ غم و غصه‌ای نداره..
نیکولاس پلکهایش را برهم فشردو بالحنی سرزنشگرانه گفت– چی میگی لارا تو زنشی! داری اشتباه میکنی منو آرگوت..
لارا بازوی او را گرفت و حرفش را برید– میدونم منو خیلی دوست داره، همیشه دوسم داشت! ولی اون کسی که واقعا عاشقشه شمایید.. حتی روز ازدواجمم انتظار نداشتم یه وقتی منو بیشتر از شما بخواد.. الانم.. اگه اینارو گفتم برای این بود که شما تو این شرایط به دادش برسین.. خودتون میدونین چقدر از خودش متنفره..
اشکی از چشمش غلطیدو پس از لحظه‌‌‌ای مکث ادامه داد– دیدین چطور برای نوشیدن خون لج میکنه؟ اگه شما اینجا نبودین امکان نداشت به حرف من گوش بده.. میترسم بدون شما بلایی سر خودش بیاره.. اونوقت من چیکار کنم؟..
نیکولاس که در سکوتی معنادار به او می نگریست گفت– منظورت چیه لارا؟
بازوی پدرش را رها کردو نگاهش را به زیر انداخت، نفس عمیقی کشید و سپس گفت– من اینو درک میکنم که زندگی ما با مردم عادی فرق داره.. آرگوت برای من خیلی مهمتر از حسادتای زنانه‌ست.. خواهش میکنم ..اونجوری که لازمه کنارش باشین.. بعد از پونزده سال.. هنوزم برای آروم شدن به شما احتیاج داره.. مامان در اینباره چیزی نمیفهمه..
نیکولاس– که اینطور.
لارا قدمی از پدرش فاصله گرفت و درحالی که نهایت تلاشش را می کرد نیت واقعی‌اش را به نیکولاس بفهماند گفت– من فقط میخوام اون خوشحال باشه.. اینقدر عذاب نکشه..
نیکولاس سری به نشانه‌ی تأسف تکان دادو گفت– اینقدر راحت میتونی اونو دراختیار کس دیگه بذاری؟ الان بهم نشون دادی اصلا نسبت به شوهرت حس مالکیت نداری.. اگه اونم نسبت به تو همچین حالتی داشته باشه، پس این ازدواج یه فاجعه بوده..
این را گفت و سپس درحالی که سایه‌ی سنگینی از تأسف و انزجار بر چهره‌اش نشسته بود از آنجا خارج شد. لارا غمگین بود، حالا نه فقط بخاطر مرگ فرزندش، بلکه بخاطر همه چیز غمگین بود.
سرش را به زیر انداخت و دراوج دلشکستگی با قدم‌های سست از آنجا خارج شد، سالن سوت و کور عمارت را پیمود و از دربزرگ خروجی گذشت. آسمان تاریک شده بود و هوا بشدت سرد بود، برای اولین بار در این مدت مجبور شده بود فرزندش را در سرما و تاریکی تنها بگذارد
از مسیر مجلل و هموار حیاط بسوی باغ قدم برداشت، مشعل‌های زیادی آن حوالی افروخته بودند بااینحال وزش باد مدام آنها را بی اثر میکرد، سنگ بیضی شکل روی قبر رُهان که نام و مشخصاتش را دربر می گرفت آن وسط پیدا بود. کودکش آنجا تنها غریب افتاده بود، حالا چه حسی داشت؟ در آن گور تنگ و تاریک..
– تو این هوا همینجوری اومدی بیرون؟
رویش را بسوی ماروین که پشت سرش ایستاده بود چرخاند. او کت بلند سیاهش را درآورد و همانطور که بر شانه‌ی لارا می گذاشت گفت– دوس داری تو همچین وضعی سرما بخوری کله پوک؟
حالا که کتش را به لارا داده بود او میتوانست بدن رو به رشد ماروین را از پس پیراهن نازکش ببیند. همانطور که سرشانه‌ها و خط عضله‌ی سینه‌ی او را بین دو دکمه‌ی باز پیراهنش از نظر می گذراند لبخند محوی زدو گفت– تو داری مثل عمو هکتور خوشتیپ میشی.. توی اون اردوی آموزشی چه بلایی سرت میارن که به همین زودی بدنت تغیر میکنه؟.. اخه تو هنوز ۱۴ سالتم نشده!
ماروین دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و همانطور که چشمانش را در قاب میچرخاند گفت– اونا خیلی سخت میگیرن ولی به هرحال پسرا تو دوره‌ی بلوغ زود رشد میکنن..
از کناره‌ی باغ شروع به قدم زدن کردو لارا هم همراهش به راه افتاد
ماروین– فردا صبح برمیگردم، احتمالا بیخبر میرم چون باید قبل از طلوع خورشید راه بیفتم
لارا– خیلی دیگه از اون آموزشی مونده؟
ماروین– هنوز چند ماهی مونده، و آخرش اگه تو آزمون نهایی برنده نشم باید از نو شروع کنم
لارا– بعدش مدام به من سر میزنی نه؟
ماروین– نخیر! بعدش میخوام زن بگیرم
نگاه متعجبی به نیمرخ ماروین انداخت، او داشت می خندید. لارا با حرص ضربه‌ای به بازوی او زدو درحالی که خودش هم متقابلا میخندید گفت– آخه کدوم بی‌عقلی زن تو میشه؟!
ماروین نگاه چپی به او انداخت و گفت– من از همین حالا کلی خاطرخواه دارم، تو که ازدواج کردی خیال همشون راحت شد قرار نیست بندازنت به من ..الان دیگه خودشونو بهم نشون میدن..
حرف ماروین او را بفکر فرو برد و چند لحظه بعد درحالی که نگاهش به قدمهایش بود گفت– ماروین رفتار من نسبت به تو واقعا تاالان زشت بوده؟
ماروین درآرامش پاسخ داد– چرا اینو میپرسی؟
لارا آهی کشید و گفت– چند دقیقه پیش بابا بهم میگفت من بیش از حد با تو گرم میگیرم و این ممکنه شوهرمو بدبین کنه
ماروین بدون اینکه نگاهش را از پیش رویش بگیرد لبخند زدو گفت– جدی؟.. ولی بنظر نمیرسه شوهرت با من مشکلی داشته باشه..
کت ماروین را بیشتر به خودش فشرد و گفت– منم فکر میکنم بابا بیش از حد حساسیت نشون میده
دیگر به چند قدمی محل دفن رُهان رسیده بودند، ماروین ایستاد و بالحنی نجیب و دلسوز رو به او گفت– هر زمان حس کردی حضور من داره رو زندگیت تأثیر بدی میذاره بهم بگو که فاصله‌مو بیشتر کنم، چون تا وقتی خودت نخوای من از دور و برت جم نمیخورم
لارا لحظه‌ای به صورت عاری از شیطنت و بدجنسی او نگریست و سپس گفت– کم پیش میاد روی مهربون تورو ببینم.. اینا از نشونه‌های بزرگ شدنه؟
ماروین باره دیگر نگاه چپی به او انداخت و سپس گفت– این تویی که بدجنسی کله پوک! وگرنه من همیشه مهربونم!..
به حرف ماروین خندید و سپس نگاهش بر مزار کودکش چرخید. چه تلخ بود که دیگر هیچ عمقی در خنده‌های خود حس نمیکرد، هر لبخندی که میزد نیشتری میشدو برکنج قلبش فرو می نشست. چند لحظه‌ای همانطور در سکوت بود تااینکه ماروین پرسید– تو دوباره بچه‌دار میشی؟
لارا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نمیتونم، اگه بازم بچه بیارم مثل رُهان میشه.. شوهرم برای همینه که غرورش شکسته. فکر میکنه بچه داشتن برای من مهمه..
ماروین سرش را پایین گرفت و همانطور که با بوته‌‌ی کوچکی زیرپایش ور می رفت گفت– برای مردا خیلی سخته که زن سالمی داشته باشن و نتونن بچه‌دار شن.. از این لحاظ هیچ وقت رنج آرگوت کم نمیشه، احساس نقص میکنه. انگار که.. مرد بودنش زیر سوال رفته باشه..
مأیوسانه آهی کشید و زمزمه کرد– نمیتونم بهش بفهمونم اگه عاشق رُهانم برای اینه که از خون خودشه.. من بچه نمیخوام.. فقط میخوام آرگوت اینقدر غمگین نباشه..
ماروین دوباره شروع به قدم زدن کردو همانطور که کنار هم مسیر را برمیگشتند گفت– واقعیت اینه که آرگوت میتونست خیلی خوشحال باشه، اگه تو بجای اون با یه مرد شایسته ازدواج میکردی و چندتا بچه بدنیا میاوردی، اون از دیدن زندگی آرومت ذوق زده میشد
لارا چشمانش را درقاب چرخاند و گفت–در این صورت خودم از غصه دق میکردم، من نمیتونم زن هیچ مردی جز آرگوت باشم
ماروین شانه‌ای بالا انداخت و گفت– پس تو خودتو به اون ترجیح دادی. این نشون میده که خودخواهی، وگرنه ادم برای آرامش عشقش هر درد و رنجی رو تحمل میکنه
لارا نگاه اخم آلودی به او انداخت و گفت– این چیزارو تو اون ۵-۶ باری که عاشق شدی فهمیدی؟
ضربه‌ای به بازوی ماروین زدو غرغرکنان گفت– صدمرتبه گفتم بچه به اندازه‌ی سنت حرف بزن!
ماروین خندید و با لحنی آمیخته به دلخوری گفت– چرا هرجا کم میاری سنمو میکشی وسط؟! مگه غیر از اینه که تو کله‌پوکی و من عاقل؟
لارا کت را از تنش درآورد و با حرص بسوی او پرت کرد:
لارا– حالا چون داری غول بیابونی میشی واسه بزرگترت پررویی میکنی؟
ماروین پوفی کشید و همانطور که بی‌تعارف کتش را به تن خودش میکرد گفت– منو باش گفتم تو عزاداری یکم باهات مهربون باشم، ولی مثل قبل خنگ و طلبکاری!
بازوی لارا را کشید و همانطور که بسوی عمارت هلش میداد گفت– الانم یالا برو پیش شوهرت اینقدر دور و بر من نباش دفعه‌ی دیگه عمو نیکولاس گوش منو میکشه
لارا تا میتوانست غر زد ولی با او مخالفت نکرد و وارد عمارت شد. بیرون سرد بود و از طرفی او بینهایت خسته، فکرش آشفته بود و نمیتوانست بخوابد ولی کنار شوهرش می نشست. در سکوت به او می نگریست و این خودش نوعی استراحت بود
پشت در اتاق مشترکشان که رسید متوقف شد، با خودش گفت شاید آرگوت دوست نداشته باشد خلوتش با نیکولاس بهم بخورد و حضور لارا او را کلافه کند
میخواست برگردد که صدای آرگوت را از آنسوی در شنید:
آرگوت– بیا تو لارا
صدای قدم‌های لارا را شنیده بود، او هم دیگر معطل نکرد و وارد شد.
نیکولاس روی کاناپه نشسته بود و طبق معمول با تعدادی دست نوشته ور می رفت. و آرگوت، درست زیر همان کاناپه روی زمین نشسته و سرش را بر کناره‌ی زانوی نیکولاس تکیه داده بود
یکی از پاهای بلندش برسطح زمین رها بود، دیگری را بسمت خود خم کرده بود تا بتواند ورقی رویش گذاشته و چیزی برآن یادداشت کند.
لارا با قدم‌هایی مردد به آنها نزدیک شد و آرگوت بدون اینکه دست از نوشتن بردارد گفت– میبینی لارا.. پدرت تو این شرایط داره ازم کار میکشه..
نیکولاس نگاه سنگینی حواله‌ی آرگوت کردو گفت– میخوای شروع کنی به غر زدن؟
آرگوت درحالی که چیزی را که نوشته بود بررسی میکرد به نجوا گفت–.. نه رئیس
لارا روی مبلی در مقابل آن دو نشست و با تردید پرسید– کمکی از من برمیاد؟
نیکولاس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– برو یکم استراحت کن عزیزم
آرگوت لحظه‌ای کمر راست کردو سپس درحالی که اوراق جدیدی از نیکولاس میگرفت گفت– بد نیست یه سری به زنت بزنی، نولان یه ریز گریه میکنه. لیندا دو روزه داره حرص و جوش میخوره تو هم حواست بهش نیست
نیکولاس با حالتی معنادار گفت– مگه این نولان دومتری فرصت میده به دیگران برسم؟
منظورش به آرگوت بود و باعث شد لبخند محوی بر چهره‌ی خسته‌ی او بنشیند. لارا میخواست خودش به سراغ مادرش برود که نیکولاس برخاست و همانطور که کاغذها را از دست آرگوت می گرفت گفت– اینارو خودم تموم میکنم. تو استراحت کن
آرگوت سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو درسکوت به دور شدن نیکولاس خیره ماند. پس از اینکه او از در خارج شد پلکهایش را برهم گذاشت و همانطور که شقیقه‌هایش را مالش میداد خطاب به لارا گفت– نمیخوای یکم بخوابی؟
لارا به پشتی مبل تکیه زدو پاسخ داد– خوابم نمیبره
لحظاتی در سکوت گذشت، آرگوت از جا برخاست و کت بلندش را کند. برخلاف همیشه با بی حوصلی آن را به گوشه انداخت و گره شل گیسوانش را باز کرد.
لارا به او می نگریست و از خود می پرسید آیا خون نوشیده و یا هنوز تشنه است؟
پیراهن سیاهش را هم کند و سپس در اوج خستگی برروی کاناپه نشست، سرش را بر پشتی آن خواباندو همانطور که نگاهش به سقف بود گفت– نیک بهم گفت ازش خواستی دوباره با من باشه
انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت، باحالتی معذب روی مبل جابه جا شد و به انگشتان دستش نگریست
آرگوت– بهت گفته بودم نیک دیگه مدت‌هاست اونجوری به من نگاه نمیکنه
لارا زمزمه کرد– شما چطور؟
آرگوت– برات مهمه؟
سرش را بلند کردو به آرگوت که همچنان نگاهش به سقف بود نگریست. سینه‌ی تراشیده‌ی ستبرش در حین نفس کشیدن آرام بالا و پایین می شدو آنطوری که روی راحتی وا رفته بود رانهای کلفتش در آن شلوار سیاه تنگ بیشتر خودنمایی میکرد
آرگوت– اگه من هنوز عاشق پدرت باشم، تو ازم دلزده میشی؟
پس از شنیدن این حرف بلافاصله بغض به زیرگلویش هجوم آورد و درحالی که سعی داشت این را درظاهرش نشان ندهد گفت– من همیشه میدونستم شما عاشقش هستین، ولی چیزی از علاقه‌م کم نشده. هیچی علاقه‌ی من نسبت به شمارو کم نمیکنه
آرگوت نجوا کرد– هیچی؟
و لارا بلافاصله پاسخ داد– هیچی.
بازهم چندلحظه‌ای در سکوت گذشت تااینکه آرگوت پرسید– این نارسیسا رو هم شامل میشه؟
با حیرت به او نگریست و ابتدا با خود میگفت او چطور توانسته درچنین شرایطی شوخی کند، ولی آرگوت همانطور خسته و کلافه بنظر می رسید و این باعث شد حیرت لارا تبدیل به دلخوری شود
لارا– هیچ نمیفهمم تو این وضعیت چرا باید اسم اونو بیارین
ارگوت پوزخند پردردی زدو آهسته گفت– این یکی علاقه‌تو کم میکنه؟
لارا که با فکر کردن به نارسیسا ناخوداگاه ضربان قلبش تند شده بود و رفته رفته عصبی میشد گفت– آخه چرا درباره‌ی اون حرف زدین؟..یعنی شما بهش فکر میکنین؟.. هنوز اونو یادتونه!..
آرگوت به آرامی روی کاناپه جابه جا شدو همانطور سرشانه‌ی خود را مالش میداد گفت– یادم نبود، تااینکه نیک گفت تو برای خوشحال کردن من به چه چیزایی قانع میشی
درحالی که عصبانیتش بیشتر میشد زهرخندی برلبش نشست و گفت– پس نارسیسا باعث خوشحالیتون میشه!
آرگوت– تو با اینکه من عاشق نیکولاس باشم مشکلی نداری ولی نارسیسا..
لارا حرف او را برید و گفت– نارسیسا فرق داره!
آرگوت– چه فرقی؟
لارا– عشق با هوس فرق داره، شما که عاشق نارسیسا نیستین اگه ازش خوشتون میاد برای هوسه
آرگوت– خب که چی؟
لارا– شما الان دارین به من میگین دلتون میخواد با نارسیسا بخوابین؟!
بدون اینکه خودش بخواهد اخم کرده بود و قلبش داشت از سینه کنده میشد. بغض گلویش را میسوزاند و چهره‌ی آرام آرگوت که ذره‌ای عقب نشینی در خود نداشت او را عصبی‌تر میکرد

نوشته رمان عشق اهریمن پارت۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن