آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق اهریمن پارت۷

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

لارا– چرا؟.. مگه من چمه؟..چرا با اون؟..
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– چیزیت نیست، خیلی‌یم وسوسه کننده‌ای.. ولی منو یاد رُهان میندازی.. شاید یه غریبه مثل نارسی باعث بشه چند لحظه‌ای فراموش کنم..
دیگر حتی نمیدانست چه بگوید!
انگشتان دستش درعین سردی عرق کرده بود و آنلحظه با کلافگی دست بر گیسوان خود کشید، سعی کرد بغضش را فرو بدهد و سپس درحالی که باحالتی کلافه و بیهوده چین دامنش را مرتب میکرد گفت– پس اینجوریه. شما هم منو یاد رُهان میندازین پس منم باید..
آرگوت حرف او را برید و گفت– نه تو حق نداری اعتراض کنی چون خودت باعث شدی رُهان بدنیا بیاد
لارا انجا نشسته بود و مثل مصیبت زده‌ها به ارگوت می نگریست، باور نمیکرد او اینقدر وقیحانه درباره‌ی نارسیسا حرف میزند! صورتش اگرچه خسته بود ولی در مقابل حرص‌خوردن‌های لارا حتی ذره‌ای واکنش نشان نمیداد و کاملا بی‌دغدغه بنظر می رسید
آرگوت– از این گذشته تو دقیقا میخواستی چی بگی؟
این را درحالی گفت که با بند چکمه‌ی چرمی بلندش ور می رفت، کمی روی مبل جابه جا شدو سپس درحالی که آرنج‌هایش را بر دو سمت رانش اهرم کرده و انگشتان دو دستش درهم قفل بود گفت. چند لحظه‌ای در سکوت منتظر پاسخ لارا بود و سپس باره دیگر پرسید– من تورو یاد رُهان میندازم پس باید چی؟.. چی داشتی میگفتی؟
چشمان گیرای سیاهش را مستقیماً به لارا دوخته بود و اگرچه عصبی بنظر نمی رسید ولی به نوعی باعث میشد او جا بخورد و برای بحث کردن دو دل شود. درنهایت سرش را به زیر افکند و باصدایی خفه گفت– هیچی نمیگفتم..
آرگوت باحالت خاصی سر تکان دادو درحالی که به پشتی کاناپه تکیه میزد و پاهای بلندش را روی هم می انداخت گفت– آفرین.. آفرین عزیزم. اینجوری درسته
آرگوت زورگویی میکرد و او جرأت نداشت چیزی بگوید! مدام تصویر نارسیسا در سرش می چرخید، بسیار غیرقابل تحمل بود که میدید آرگوت هنوز او را بخاطر دارد و در چنین شرایطی حرفش را پیش می کشد!
درحالی که نگاهش را به زیر افکنده بود و خودخوری میکرد باصدایی بغض آلود گفت– به بابا میگم چشمتون دنبال اون دختره‌ست
آرگوت به سردی پاسخ داد– گفتی هیچی رو علاقه‌ت تأثیر نمیذاره. به همین زودی میزنی زیر حرفت؟
هرچه سعی میکرد آرام بگیرد و پرخاش نکند آرگوت بیشتر او را عصبی میکرد. درنهایت اخمهایش درهم رفت و با سینه‌ی بی‌تاب گفت– رو علاقه‌م تأثیر نمیذاره، ولی از طرفی شما هم منو یاد رُهان میندازین.. خلاصه این فقط شما نیستین که آرامش میخواین، لازمه منم چند دقیقه‌ای همه چیزو فراموش کنم..
آرگوت درحالی که درسکوت به او می نگریست بازوانش را درهم قفل کرد کردو به این ترتیب عضلاتش باحالتی مقتدارنه بیرون زدند:
آرگوت– که اینطور.. پس من تورو یاد رُهان میندازم و از طرفی به آرامش احتیاج داری.. و این دقیقا یعنی چی؟
لارا که اکنون دیگر حرص و جوش خود را پنهان نمیکرد درحالی که بی‌اختیار قسمتی از پارچه‌ی دامنش را در مشت می فشرد گفت– حالا که اگه شما با اون دختره بخوابین چند دقیقه‌ای همه چیز یادتون میره منم با یه مرد دیگه…
ادامه‌ی حرفش را فرو خورد و ساکت ماند. حس میکرد در شأن او نیست چنین حرفی بزند، ولی آرگوت همانطور زورگویانه به او می نگریست و لارا را عصبی‌تر میکرد
آرگوت– خب؟ تو با یه مرد دیگه چی؟
لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو نفسش را فرو داد، سپس درحالی که مستقیماً در چشم آرگوت می نگریست گفت– با یه مرد دیگه میخوابم که چند دقیقه‌ای چشمم به قیافه‌ی شما نخوره و همه چیز یادم بره.. اتفاقا.. اتفاقاً راه حل خوبیه… شما درست میگین..
آرگوت چند مرتبه‌ای سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو همانطور که دستش را بر سمت چپش روی کاناپه می گذاشت رو به لارا گفت– بیا اینجا عزیزم.. پس میخوای قیافمو نبینی و فراموش کنی.. بیا اینجا تا من بهت یه کمکی بکنم..
بدون اینکه خم به اَبرو بیاورد با غیض گفت– نمیام! من هیچ حرفی با شما ندارم..
آرگوت درست مقابل او نشسته بود و لزومی نداشت برای رسیدن به او برخیزد،
به جلو خیز برداشت، بازوی راست لارا را گرفت و با تمأنینه بسمت خود کشید. اگرچه در چهره و صدایش خشم و عصبانیتی نداشت ولی رفتارهایش بطرز خاصی هشدار دهنده بود و رفته رفته لارا را می ترساند
لارا– گفتم هیچ حرفی باشما ندارم ولم کنین..
تقلاهای لارا برای آزاد کردن بازویش از چنگ آرگوت فایده‌ای نداشت، تنها چند لحظه بعد او را روی کاناپه نشانده بود و حالا درحالی که با زورگویی او را برسطح پوشیده از خز کاناپه دراز میکرد گفت– هیچ احتیاجی به حرف زدن نیست… یکاری میکنم همه چیز یادت بره..باشه عزیزم؟..
هردوبازوی لارا را گرفته بودو او نمی توانست با دست و پا زدن کاری از پیش ببرد. آرگوت شوهر او بود، هیچ نیازی نمیدید از چنگ او فرار کند ولی هنوز از بابت نارسیسا حرص میخورد و نمیخواست کم بیاورد
لارا– خیال کردین من از شما میترسم؟ یا اینکه فقط خودتون می تونین با یکی مثل نارسیسا..
همچنان که او حرص میخورد و تقلا میکرد آرگوت با تکیه بر قدرت بالایی که داشت تنها ظرف چند لحظه او را از سمت شکم بر روی کاناپه دراز کردو سپس درحالی که خودش هم بر پشت لارا می خزید گفت– ..گفتم نیازی به حرف زدن نیست.. فقط چند لحظه صبر کن…
کم کم سنگینی بدن درشت و مردانه‌ی آرگوت تمام پشت او را از شانه تا زیر کمر پوشش داد. جسم ظریفش برکاناپه فشرده شدو درحالی که از آن سنگینی بسختی نفس می کشید گفت– .. هیچ معلومه.. چیکار میکنین..
آرگوت جوری برپشتش خوابیده بود که جای هیچ حرکتی نمی گذاشت و آن لحظه با دست راستش دامن بلند لارا را از روی ران‌هایش بالا کشید، کمر خود را کمی عقب برد و وقتی لباس زیر او را از باسنش پایین آورد تازه آنموقع وحشت و استرس به دل لارا چنگ انداخت!
لارا–… وای.. چیکار میکنین؟؟..
آرگوت–.. هیش.. میخوام کمکت کنم عزیزم!..
جسم داغ و کلفتی به شکاف باسنش لغزید و لارا همانموقع درحالی که سعی داشت با چنگ و دندان خود را از زیر آرگوت بیرون بکشد ملتمسانه گفت– نه نه نه!.. نکنه واقعا اینکارو بکنید!.. بذارین برم!…
قلبش مثل گنجشکی زیر سنگینی وزن آرگوت بی‌تابی میکرد و تقلاهایش هیچ تاثیری در او نداشت! لحظه‌ای بعد نوک کلفت عضو آرگوت به داخل شکاف باسنش لغزید و همانطور که با حالتی تهدید امیز عضوش را برای ورود به پشت لارا هُل میداد گفت:
آرگوت– میبینی؟ برای زنا حتماً لازم نیست قیافه‌ی شوهرشونو ببینن. اینجوری..
این را گفت و با فشاری کُند ولی قوی عضو داغ و کلفتش را به درون او فرو کرد. از همان ابتدا درد در تمام پشتش پیچید و نفسش در سینه گره خورد!
آرگوت– اینجوری چشمت به قیافم نمیفته نه؟ یکم دیگه ادامه بدم دیگه کلاً همه چیزو جز جیغ زدن فراموش میکنی..نه عزیزم؟..
درواقع آرگوت اصلا در او پیش روی نمیکرد و همانطور ابتدای کار ثابت مانده بود ولی همانقدر هم داشت نفس لارا را می برید و حس میکرد اگر فقط ذره‌ای بیشتر در او فرو برود پشتش پاره خواهد شد!
درحالی که نفس نفس میزد و چیزی نمانده بود به گریه بیفتد از زیر او نالید— آاااخ..بس کنید!..داره دردم میاد.. درش بیارید..
آرگوت دهانش را به گوش او نزدیک کردو گفت– متوجه شدی راه‌های مختلفی برای فراموشی هست آره؟
لارا– آره..آره فهمیدم!..
آرگوت– و تو دیگه هیچ وقت حرف از مرد دیگه‌ای نمیزنی
لارا– نمیزنم! باشه باشـه!..خواهش میکنم بسه…
آرگوت– بگو دیگه هیچ وقت همچین حرفی نمیزنم
لارا– دارین اذیتم میکنین..بسه دیگه!..بسه!..
لحن ملتمسانه‌ی لارا در او اثر نکرد و درعوض عضوش را کمی بیشتر به او فشرد، فرو نرفت ولی همین فشار تهدیدآمیزش درد او را دوچندان کرد! لبهایش را به گوش لارا نزدیکتر کردو باصدایی کمی بلند گفت– بگو دیگه هیچ وقت همچین حرفی نمیزنم!
درنهایت اشکهایش سرازیر شدو از بین هق هق‌هایش گفت– دیگه..دیگه همچین حرفی نمیزنم..
پشتش کم کم سبک شد و ارگوت همانطور که به آرامی از او خارج میشد گفت– حالا شد، تو زن عاقلی هستی..
از روی او برخاست و دوباره دامن لارا را رویش مرتب کرد، سپس خودش هم همانجا پای کاناپه روی زمین نشست و بالحنی بی‌تفاوت گفت– الانم گریه و زاری رو تمومش کن
هنوز پشتش درد میکرد و نمیتوانست از جا برخیزد یا بسوی دیگری بچرخد، بااینحال هیچ تلاشی برای کنترل هق‌هق‌هایش نکرد و درعوض خطاب به آرگوت گفت– دردم اومد!.. ازتون متنفرم!.. باورم نمیشه شما اینقد بدجنسین!..
آرگوت نگاه چپی حواله‌ی او کردو گفت– مسخره بازی درنیار حتی نصفشم فرو نکردم.. خیلی از زنو شوهرا از پشت اینکارو میکنن، تو واقعا خیلی لوسی
مشت رنجور و لرزانش را به شانه‌ی برهنه‌ی آرگوت کوفت و درحالی که از شدت گریه بسختی جملات را بیان میکرد گفت– ..چیز شوهرای مردم ..مثل مال شما بزرگ نیست!.. مثل هیولا..
یکبار دیگر آرگوت با حالتی تهدیدامیز بسوی او چرخید و گفت– حالا درباره‌ی بدن مردای دیگه حرف میزنی؟!
لارا فوراً جا خورد و حرفش را پس گرفت!
لارا– نه!..من.. ببخشید! ببخشید!..
آرگوت نگاه سنگینی به او انداخت و سپس باره دیگر به حالت قبل برگشت. دستی بر گیسوان سیاه خود کشید و گفت– هیچ وقت یه زن شوهردار نباید اینقد بی‌حیا باشه
لارا اشک ریزان سرش را بسوی پشتی کاناپه چرخاند تا چشمش به ارگوت نیفتد و سپس باگلایه گفت– و اون وقت شما حق دارین با نارسیسا..
آرگوت آهی از روی کلافگی کشید و حرف او را قطع کرد– بس کن لارا آخه مگه تو منو نمیشناسی؟ اگه میخواستم اینکارو بکنم خیلی قبل‌تر سراغش رفته بودم
لارا باره دیگر سرش را بسوی او چرخاندو با حرص گفت– پس چرا اصلا اسمشو اوردین؟؟ دل منو شکستین!
آرگوت بلافاصله بالحنی حق به جانب گفت– خودت چرا اون حرفو به نیکولاس زدی؟ حتی اگه من عاشق اون باشم تو نباید اینقدر راحت..
ادامه نداد و حرفش را فروخورد. پس موضوع این بود! اینکه لارا رابطه با نیکولاس را برای او مجاز دانسته بود حساسیتش را برمی‌انگیخت و با پیش کشیدن اسم نارسیسا میخواست بفهمد لارا واقعا چقدر نسبت به او بی تفاوت است. چند لحظه‌ای درسکوت گذشت تااینکه آرگوت بسوی او چرخید و همانطور که جسم خسته‌ی لارا را بسوی آغوش خود پایین می کشید زمزمه کرد– بیا اینجا..
لارا هنوز درد داشت و از بی رحمی او دلخور بود، نمیخواست به آغوشش برود، تا میتوانست مقاومت کرد بااینحال هیچ برای آرگوت سخت نبود او را تسلیم خود کند.
لارا– نمیخوام! شما خیلی بدجنسین..
آرگوت– عزیزدلم.. من دوسِت دارم..
لارا– دوسم دارین؟.. با این حرفا.. سرمو شیره نمالین!.. من هیچ وقت به شما اجازه نمیدم از پشتم اینکارو بکنین..
آرگوت– باشه لارا باشه
لارا–..و اگه بخواین مجبورم کنین..
آرگوت– مجبورت نمیکنم! من میدونم تو طاقت این یکی رو نداری.. فقط یه تنبیه کوچیک بود، نمیخواستم ادامه‌ش بدم.. یه لحظه آروم بگیر
لارا را از کاناپه پایین لغزاند و حتی درآغوش خود بصورت یک پهلو خواباند تا به پشتش فشار نیاید و دردش بیشتر نشود
آرگوت به پایه‌ی کاناپه تکیه زده بود و آنطوری که لارا را دربر داشت صورت او مماس با سینه‌ی برهنه و عضلانی آرگوت قرار گرفته بود. با کف دست راستش به ارامی باسن لارا را از روی دامن مالش میداد و پس از اینکه او درآغوشش آرام گرفت و دست از لجبازی برداشت گفت– میخوای ببرمت روی تخت؟
لارا درحالی که هنوز فین فین میکرد و اخمهایش درهم بود گفت– میخوام شما دور و برم نباشین!
آرگوت سکوت کردو او را کمی بیشتر به سینه‌ی خود فشرد. درواقع آنقدرها هم از دست او دلخور نبود، میدانست حرف خیلی زشتی زده و بعلاوه از این تعصب شدید آرگوت خوشش امده بود. مدتی همانطور در سکوت گذشت، چشمان خیس لارا بر سینه‌ی شوهرش بود و درد پشتش کم کم فروکش میکرد که با چکیدن قطره‌ا‌ی بر گونه‌اش هوشیار شد
ابتدا با سرانگشتان سردش گونه‌ی خود را لمس کرد تا مطمئن شود اشتباه نکرده و سپس رویش را بسوی آرگوت بلند کرد
او به نقطه‌ای نامعلوم در انسوی اتاق می نگریست و لارا خط براق عبور اشک را بر پوست روشن صورتش میدید. هنوز یک ثانیه نگذشته بود که قطره‌ی دیگری از گوشه‌ی چشمش روان شدو اینبار قلب لارا هم هم‌سوی آن اشک فرو ریخت!
بی توجه به درد پشت و گریه‌ی چند لحظه پیش خودش، در آغوش او جابه جا شدو همانطور که خود را بالا می کشید با غصه گفت– ..گریه؟.. از.. حرف من ناراحت شدین؟..
دست عرق‌کرده اش را بر صورت آرگوت مماس کردو به چشمان سیاه زیبای او که اکنون کمی سرخ شده و درحصار لایه‌ای اشک بود نگریست. لبخندی تصنعی به روی لارا زدو با آن لحن گرم مخملینش زمزمه کرد– نه عزیزم.. چیزی نیست..
لارا اشک دیگری را درنیمه‌ی راه پایین غلطیدن از صورت او گرفت و با غصه گفت– آخه چرا یهو.. من نمیخواستم بی‌احترامی کنم.. فقط یه لحظه عصبی شدم.. مزخرف گفتم..
آرگوت بازوانش را با احتیاط زیر بدن لارا برد و همانطور که او را دربر گرفته بود و از جا برمیخاست آهسته گفت– چیزیم نیست عزیزم.. تو دربارش مقصر نیستی..
لارا را یک پهلو روی تخت خواباند، پتو رویش کشید و بوسه‌ای بر موهایش زد.لارا تمام مدت به او و بغض مردانه‌ی محبوس بر صورتش می نگریست، هرازگاهی چشمانش مجال کنترل اشک را از دست میدادند ولی آرگوت بلافاصله پلک برهم میفشرد و خود را کنترل میکرد. اگرچه با تماشای او در این حالت سینه‌اش درحال ازهم گسیختن بود ولی با خود گفت شاید بهتر است کمی او را تنها بگذارد، شاید حضورش و سوالات پشت سر همش او را بیشتر کلافه میکرد.
همانطور در تاریکی حریم تخت شاهد دور شدن آرگوت ماند، او آنسوی اتاق روی مبلی که پشت به زاویه‌ی دید لارا باشد نشست، لابد دلیلش این بود که نمیخواست او شاهد ریزش اشکهایش باشد.
آیا ناگهان دلتنگ رُهان شده بود؟
اگر اینطور بود میتوانست آن را با لارا درمیان بگذارد نه اینکه از او بگریزد!
ده دقیقه‌ای همانطور روی تخت ماند ولی نهایتاً دلش طاقت نیاورد، از جا برخاست و باز بسوی آرگوت رفت. همانطور که فکرش را میکرد او تنها و دلشکسته نگاهش به شلعه‌های درون شومینه بود و اشک می ریخت. گیسوانش بر پیشانی‌اش نامرتب شده و بینهایت کلافه بنظر می رسید‌، وقتی لارا را درمقابل خود دید بغضش را قورت دادو گفت– حالم خوبه لارا.. خواهش میکنم برو استراحت کن..
بسوی آرگوت خم شدو با تردید کف دستش را بر سینه‌ی برهنه‌ی او مماس کرد، قلبش در سینه بی تابی میکرد و پشت سرهم می تپید. این لارا را از قبل هم بیشتر نگران کرد! آرگوت دست او را گرفت، بوسه‌ای بر سرانگشتانش زدو همانطور که آن را از سینه‌ی خود دور میکرد رو به صورت اشک الود و نگران لارا نجوا کرد– چیزی نیست عزیزم.. فقط یکم دلم گرفته..
لبخند تلخی برصورت خسته‌اش نشست و ادامه داد– خوناشاما هم گاهی دلشون میگیره..
بغض مثل دهانه‌ی یک چشمه زیر گلوی لارا می جوشید، آرگوتِ عزیزتر از جانش میگفت دلش گرفته و لارا با شنیدن این حرف حس میکرد شخصی قلب خودش را درمشت گرفته و بیرحمانه میفشرد
نمیدانست برای آرام کردن او چکار کند، درنهایت تردید را کنار گذاشت و پرسید– میخواین بابا رو صدا بزنم؟.. یکم باهاتون حرف بزنه..
اشک دیگری از گوشه‌ی چشم آرگوت بر گونه‌ی روشنش غلطید و سرش را کمی پایین گرفت.
آرگوت– در واقع این نیکولاسه که گاهی نمیذاره دلم آروم بگیره..
لحظاتی در سکوت گذشت و سپس آرگوت رو به او گفت– تو همه چیزتو پای من گذاشتی، حتی الانم هیچ خودخواهی تو قلبت نداری و درباره‌ی نیکولاس حرف میزنی.. من هیچ وقت لایق داشتن تو نبودم لارا..
لارا درمقابل جایی که او رویش نشسته بود زانو زدو همانطور که دست سرد او را در دستانش میفشرد گفت– نه.. اینجوری نیست! من با شما ازدواج نکردم که همه چیزو براتون سخت‌تر کنم، میخواستم دوستتون باشم.. اشکالی نداره که درباره‌ی بابا حرف بزنید.. قسم میخورم هیچ وقت حتی تو دلم شمارو بابتش سرزنش نمیکنم!..
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو دستش را به ارامی از دست لارا پس کشید، لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو سپس بالحنی پر از رنج و غم گفت– نباید الان درباره‌ی اون حرف بزنیم.. دارم برای اینکه حواسمو ازش پرت کنم دیوونه میشم..
تازه آن لحظه چیزی در سینه‌ی لارا تکان خورد و احتمالی تلخ در سرش شکل گرفت. آرگوت دستی برموهای او کشید و گفت– اگه چند ساعتی برم بیرون ناراحت میشی؟.. میخوام یکم پرواز کنم..
لارا بلافاصله از جایش برخاست و با لحنی که او را خاطرجمع کند گفت– نه ناراحت نمیشم، منم دیگه باید یکم بخوابم. بفکر من نباشید
آرگوت نیز از جایش برخاست و پس از اینکه یکبار دیگر پیشانی لارا را بوسید مثل شبحی ناپدید شد. لحظه‌ای باد سردی در اتاق به گردش درآمدو وقتی لارا سرش را بلند کرد یکی از پنجره‌ها باز بود
بلافاصله پس از رفتن آرگوت روی مبلی وا رفت و خاطراتی به ذهنش سرازیر شدند
خاطرات شبی که آرگوت بااندوه برایش از ازدواج نیکولاس می گفت، و اینکه مجبور میشد به چین پرواز کند تا حواسش از اتاق خواب نیکولاس و لیندا پرت شود و صدای عشقبازی‌شان را نشنود..
نفهمید چه مدت گذشت، یک ساعت یا دو ساعت
پنجره همچنان باز بود و خواب به چشم مصیبت‌زده‌ی لارا نمی آمد، درنهایت از جا برخاست، بافتی به دور خود پیچید و از اتاق خارج شد
همانطور بی‌هدف و با افکار آشفته در سالن پیش می رفت و نگاهش به قدم‌هایش بود. نور مشعل‌ها بر مرمرهای سیاه جلا خورده‌ی عمارت منعکس میشد بااینحال گَرد سکون نیمه شب همه جا را در تاریکی فرو برده بود
– لارا؟..هنوز نخوابیدی؟..
سرش را چرخاند و نیکولاس را دید که آهسته به سوی او قدم برمیداشت. گیسوان طلاگونش برشانه رها بود و سینه‌ی برهنه‌اش از لای ردای جلو بازش خودنمایی میکرد.
نیکولاس– آرگوت کجاست؟
درمقابل لارا ایستاد و منتظر پاسخ او ماند، نمیداست چه بگوید، سینه‌اش هنوز سنگین بود. سرش را پایین گرفت و با صدایی خفه گفت:
لارا– یچیزی بپرسم بابا؟
نیکولاس درسکوت منتظر ماندو لارا با تردید پرسید– شما و مامان.. امشب باهم خوابیدین؟
نیکولاس– .. چی؟!
به لارا اخم کرده و پیدا بود از این سوال بیشرمانه‌ی او بدش آمده. لارا بغض سنگین زیر گلویش را فرو دادو زمزمه کرد– فکر کنم رفته به چین..
نیکولاس– چین؟!.. چرا اونجا؟
نیکولاس هنوز به او می نگریست و در انتظار توضیحات بیشتری بود. لارا دردمندانه نگاهش را بر جای جای صورت و بدن پدرش می غلطاند، میخواست او را از زاویه‌ی آرگوت ببیند. میخواست بفهمد چه چیز در ظاهر اوست که شوهرش را اینهمه مجذوب خود کرده
ترکیب مردانه‌ی او علیرغم بی‌نقص بودن حالت جدی و مقتدری داشت، صورتش را همیشه می تراشید و لارا هیچ وقت او را با ریش ندیده بود
گیسوان بلند طلایی‌اش درکنار پوستی که رنگ پریده نبود و حالت گندمگون جذابی داشت باعث میشد چشمان سبزش بیشتر درآن چهره خودنمایی کنند. نیکولاسِ ۳۸ ساله گرچه مردی جاافتاده بود ولی هنوز می توانست درچشم بیننده بسیار وسوسه کننده باشد!
نیکولاس– لارا حواست به منه؟
خودش را جمع و جور کرد و من من کنان گفت– نمیدونم کجاست.. من فقط.. حدس زدم که رفته چین..
نیکولاس آهی از روی کلافگی کشید و غرغرکنان گفت– چرا تو همچین شبی تورو تنها گذاشته و رفته..
لارا بلافاصله به مچ دست پدرش چنگ انداخت و ملتمسانه گفت– بابا خواهش میکنم وقتی برگشت بهش غر نزنین! باشه؟
نیکولاس چندلحظه‌ای دلسوزانه‌ به لارا نگریست و سپس دست او را گرفت، باهم بسوی اتاق مشترک لارا و آرگوت قدم برداشتند و در بین راه نیکولاس پرسید– خیلی وقته رفته؟
لارا– دو سه ساعتی میشه
نیکولاس در را گشود و باهم وارد شدند، پنجره‌ی باز اتاق فضا را سرد کرده بود و هیزم‌های درون شومینه رفته رفته خاموش می شدند. نیکولاس به لارا اشاره زد که کنار شومینه بنشیند و خودش همانطور که برای بستن پنجره می رفت گفت– چرا فکر میکنی به چین رفته؟ اونجا هیچکاری نداره
از قرارمعلوم پدرش هیچ چیز درباره‌ی فرارهای آرگوت به چین نمیدانست و لارا آنلحظه برای اینکه موضوع گفت و گو را عوض کند پرسید– مامان و نولان خوابیدن؟
نیکولاس پنجره را بست و باره دیگر بسوی او آمد، تعدادی چوپ شکسته شده از کنار شومینه برداشت و همانطور که آنها را به هیزم‌های سوخته‌ی بی‌فروغ اضافه می کرد گفت– اره، ازم دلخور بود که بهش نگفتم آرگوت بچه‌دار نمیشه.. طول کشید تا آرومش کنم
لارا گوشه‌ی یک کاناپه حوالی شومینه نشست و با تردید پرسید– یعنی ممکنه مامان با شوهرم بدرفتاری کنه؟
نیکولاس ماشه‌ی فلزی را برداشت و همانطور که خم شده بود تا هیزم ها را کمی جا به جا کند گفت– نه عزیزم.. مادرت آرگوتو خیلی دوست داره، البته الان برای تو ناراحته ولی مطمئنم از این به بعد حتی بیشتر حواسش به آرگوت هست
لارا به فکر فرو رفت و نگاهش برشعله‌هایی که از گوشه و کنار چوپ‌های جدید پا می گرفتند خیره ماند، چند لحظه‌ای گذشت و سپس نیکولاس دوباره پرسید– نگفتی قضیه‌ی چین از چه قراره؟
نیکولاس ماشه را کنار گذاشت و این سوال را درحالی که به دیواره‌ی سنگی سمت چپ شومینه تکیه زده بود و به لارا می نگریست پرسید.
لارا سرش را پایین گرفت و آهسته گفت– من نمیدونستم شما خبر ندارین، اگه به شما بگم شاید ناراحت بشه
نیکولاس– اون هیچ وقت چیزی رو ازم مخفی نمیکنه، امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشه
برای گفتنش مردد بود ولی از طرفی نمیخواست نیکولاس نسبت به آرگوت بدبین شود و فکر کند او درحال انجام اقدامات مخفیانه‌ایست، از همین رو درحالی که سرش پایین بود و با انگشترش ور می رفت گفت– قبلا یدفه بهم گفته بود وقتی شما کم کم به مامان علاقه‌مند میشدین برای اینکه صدای.. می رفت به چین که صدایی از اتاقتون نشنوه.. برای همین فکر کردم امشبم به چین رفته

چند لحظه‌ای درسکوت گذشت و فقط صدای ترق ترق سوختن هیزم شومینه به گوش می رسید، تااینکه نیکولاس آهسته بر مبلی مقابل لارا نشست و گفت– که اینطور. من نمیدونستم.. لارا تو نباید اجازه بدی اون اینطور وقیحانه باهات درباره‌ی یه شخص دیگه حرف بزنه..
لارا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– چرا بابا؟ که روز به روز تنهاتر و غمگین‌تر شه؟ وقتی شما مدام اونو از خودتون دور میکنین باید بتونه با یکی درباره‌ی اینچیزا حرف بزنه..
نگاه نیکولاس برپشت سر لارا چرخید و سپس بالحن خاصی گفت– چه عجب!.. آقای جهانگرد، گردش خوبی داشتی؟
لارا همانطور که نشسته بود سرش را چرخاند و آرگوت را دید که درحال بستن پنجره است.
آرگوت– اینجایی؟.. رفته بودم..
نیکولاس– چین؟
آرگوت نیم نگاهی به لارا انداخت و او بلافاصله گفت– من فقط.. حدس زدم..
آرگوت که بالاتنه‌اش برهنه بود و گیسوان بلند سیاهش بخاطر پرواز شبانه کمی آشفته بنظر می رسید محتاطانه پیش آمدو رو به نیکولاس گفت– من از لارا پرسیدم و اون گفت اشکالی نداره چندساعتی تنهاش بذارم
نیکولاس از جا برخاست و درحالی که دستانش را درجیب شلوارش فرو برده بود درمقابل آرگوت ایستاد، آندو دقیقا هم قد بودند و از همین رو چشم در چشم قرار می گرفتند. نیکولاس نفس عمیقی کشید و گفت– مثل همیشه برای تو فداکاری میکنه
لارا که هنوز آنجا نشسته بود اهی کشید و ملتمسانه خطاب به پدرش گفت– وای بابا خواهش میکنم شروع نکنید!
نیکولاس پوزخندی زدو لحظه‌ای سرش را پایین گرفت، البته نسبت به آرگوت تندی نمیکرد ولی درلحن کلامش رگه‌هایی از سرزنش داشت
نیکولاس— ببین آرگوت، یکاری نکن جفت گوشاتو با مهرداغ پُر کنم.. متوجه میشی؟
سرش را کمی به چپ هائل کردو درحالی که هنوز لبخند محوی به لب داشت و مستقیماً به چشمان سیاه آرگوت می نگریست ادامه داد– آخه من به درَک، ولی کسی که توی بغلمه و تو عوضی داری صداشو گوش میدی زنمه! اصلا میفهمی چه غلطی میکنی؟
آرگوت پلکهایش را برهم فشردو باحالتی که کاملا در شرمساری غرق بود گفت– دست خودم نیست نیک.. برای همین ازینجا زدم بیرون.. لیندا خواهر منه..
نیکولاس– اصلا فکر نمیکردم از این عادتا داشته باشی
آرگوت– فقط درباره‌ی تو اینجوری‌یم.. هرکاری میکنم بازم حواسم ازت پرت نمیشه
نیکولاس نیم نگاهی به لارا انداخت و سپس باره دیگر رو به ارگوت گفت– حتی با وجودی که ازدواج کردی، هنوز نمیتونی احساستو سر و سامون بدی؟ مشکل چیه آرگوت؟ زنت بهت نمیرسه؟
چشمان لارا درحدقه گرد شدو بلافاصله گونه‌هایش آتش گرفت، حتی آرگوت هم انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشت چراکه به وضوح دستپاچه شدو درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– نه! چرا مزخرف میگی مرد؟!
نیکولاس شانه‌ای بالا انداخت و باهمان حالت آمیخته به سرزنش گفت– جدی میگم، اگه اینطوره بهم بگو. من پدرشم میتونم نصیحتش کنم
آرگوت که حالا کمی کلافه و ناچار بنظر می رسید اخم کردو گفت– آخه چرا این حرفو میزنی؟!
نیکولاس دستانش را از جیبش دراورد، آنها را دو سمت صورت آرگوت حصار کردو درحالی که به چشمانش می نگریست بالحنی منطقی و اطمینان بخش گفت– چون نمیفهمم چه مرگته! منم دوسِت دارم، بیشتر از جونم دوسِت دارم ولی برای من همه چیز سرجاشه! لیندا زنمه، لارا دخترمه و تو هم یکی از اعضای خانوادم. انتظار داشتم تو هم مثل من به ثبات برسی ولی باوجودی که ازدواج کردی علاقه‌ای که نسبت به من داری شبیه یجور بیماری شده!
آرگوت چند لحظه‌ای در سکوت به چشمان سبزی که پیش رویش بودند نگریست و سپس گفت– منم عاشق زنم هستم.. ولی نمیدونم چرا هنوز.. تورو بیشتر از هرچیزی تو این دنیا میخوام..
گرچه این جملات قلب لارا را تکان دادند ولی چهره‌ی آرام و مطمئن نیکولاس ذره‌ای آشفته و متعجب بنظر نمی رسید. از قرار معلوم، انتظار شنیدن چنین چیزهایی را داشت چراکه باحالتی متفکر از مقابل او چرخید و همانطور که قدری بیشتر به شومینه نزدیک میشد گفت– فکر کنم هنوز یکار دیگه مونده که امتحان نکردیم، یچیزی که کاملا مسیر احساستو عوض کنه
به دیواره‌ی سنگی کنار شومینه تکیه زدو همانطور که نگاهش به شعله‌های آتش بود گفت– از قرار معلوم خون رو خیلی از چیزای شما تأثیر میذاره، شاید این وابستگی غیرمنطقی تو بخاطر خون باشه. چون از خونم تغذیه میکنی بسمت بدنم کشش داری.. از این به بعد بیشتر اوقات باید لارا تورو تغذیه کنه، اینجوری همه چیز کم کم رو به راه میشه
آرگوت قدمی بسوی او برداشت و با دلخوری گفت– مثل یه حیوون آره؟ مثل حیوونی که بخاطر آب و غذا به صاحبش وابسته‌ست.. داری میگی این غریزه‌ست و ربطی به قلبم نداره!
نیکولاس نگاهش را از شعله‌ها گرفت و به آرگوت نگریست، مردمک چشمانش را در قاب چرخاندو گفت– عاقل باش آرگوت! تو همجنسگرایی؟
آرگوت سکوت کرده بود، نیکولاس آهسته بسوی او امدو درحالی که باره دیگر درمقابلش می ایستادو گفت– هستی یا نه؟ بگو! من و تو ۱۶ سال قبل یه غلطی کردیم و خیلی زود فهمیدیم این جزو ذاتمون نیست! حالا جوابمو بده، حدقل مطمئن بشم! تو از مردا خوشت میاد؟
اینبار این آرگوت بود که برای فرار از نگاه نیکولاس از او می گذشت و بسوی شومینه می رفت، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت:
آرگوت– خودت میدونی که اینطور نیست!
نیکولاس– خیله خب! پس قبول کن که احساست غیرعادیه
ارگوت از حرف‌های نیکولاس خوشش نیامده بود و حتی بنظر می رسید قلبش شکسته. بسوی نیکولاس چرخیدو گفت– اینقدر برات سخته من دوسِت داشته باشم؟.. مگه اصلا چیزی بهت گفتم؟ یا به دخترت ظلم کردم؟ اگه حالا اون نمیتونه بچه‌دار بشه تقصیر توء! وگرنه من سرمو انداخته بودم پایین و تنها چیزی که میخواستم این بود که دور و بر تو باشم.. الان بابت کدوم رفتارم داری بهم سخت میگیری؟..
نیکولاس– بس کن آرگوت اگه من سخت میگیرم بخاطر خودته!
آهسته به آرگوت نزدیک شدو بازوی راستش را فشرد سپس درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست با لحنی گرم و آرام گفت– هرکاری که کردم برای آرامش تو بوده، برای اینکه مجبور نباشی به چین بری! میخوام مثل من راحت زندگی کنی نه اینطور حیرون و آشفته..
لحن پرمهر نیکولاس خیلی زود در آرگوت اثر کردو نگاه آشفته‌ی او را درهاله‌ای از آرامش فروبرد
نیکولاس درست درمقابل او بود، در کمتر از یکقدمی‌اش! شعله‌های افروخته‌ی شومینه بر ابریشم زمردی ردایش می رقصیدند و سینه‌ی ورزیده و پوست گندمگونش را بیشتر درچشم ارگوت می انداختند. موهای طلایی رنگش برشانه رها بود و چشمان روشنش را حین حرف زدن مستقیماً به آرگوت دوخته بود. لارا به آن دو می نگریست، درواقع بیشتر به آرگوت! چراکه به وضوح میدید حواس او رفته رفته از جملات نیکولاس پرت میشود و چشمانش بر بدن و گریبان او می غلطد
نیکولاس– .. اصلا حواست به من هست؟
تازه آنلحظه خودش را جمع و جور کردو سرش را به زیر انداخت. نیکولاس سرتاپای او را برانداز کردو درحالی که لبخند تمسخرآمیزی به لب داشت بالحنی صمیمی زمزمه کرد– مثل اینکه حواست بیش از حد به منه
آرگوت همانطور درسکوت باقی ماندو آب دهانش را طوری قورت داد که گویی گلویش گیر کرده!
آنجایی که لارا نشسته بود آن دو را درست در پیش روی خود میدید و عضو راست شده‌ی آرگوت که به شلوارش فشرده میشد کاملا پیدا بود، این درصورتی بود که همین چند ساعت پیش لارا را درآغوش خود داشت و هیچ شهوتی درکار نبود!
سکوت سنگین و گرمی که درحوالی‌یشان می چرخید لارا را معذب کرد، خواست برخیزد و آن دو را تنها بگذارد ولی هنوز نیم خیز نشده بود که نیکولاس به او نگریست و گفت– کجا؟.. تو باید الان کنارش بمونی..
لارا باز مطیعانه سرجایش نشست، نیکولاس قدمی به عقب برداشت احتمالا میخواست برود ولی پیش از اینکه حتی فرصت چرخیدن پیدا کند ارگوت بازوی او را گرفت و مقابل خود نگه داشت
نیکولاس باحالتی کلافه چشمانش را درقاب چرخاندو رو به او گفت– مثل بچه‌ها شدی آرگوت! آخه من با تو چیکار کنم؟
چشمان زیبای شبگون آرگوت به طرزی به سابقه پرنیاز و غمگین بنظر می رسید و آنلحظه درحالی که به نیکولاس نزدیکتر میشد گفت– واقعا میخوای منو از بوی خونت محروم کنی؟
نیکولاس به او اطمینان داد— کم کم! من که به روح و روانت صدمه نمیزنم.. عادت میکنی.
اکنون که فاصله‌اش تا نیکولاس کمتر از یک قدم بود بازوی او را رها کرد. به چشمان سبز او نگریست و به نجوا گفت– اگه عادت نکردم چی؟
فاصله‌ی صورت‌هایشان کم بود و حالا اگر حرف میزدند نفس‌های یکدیگر را بر صورت خود حس میکردند
نیکولاس نیز به چشمان سیاه او نگریست و برای هزارمین بار سعی کرد به او اطمینان دهد:
نیکولاس– به من اعتماد کن.. تو خیلی برام باارزشی آرگوت، میخوام کمکت کنم. الانم باید بذاری برم تا بیشتر از این آشفته نشی
صورت آرگوت حالت معذبی به خود گرفت و سپس آهسته گفت– نرو.. چند دقیقه بیشتر بمون..
نیکولاس که حتی اندکی از نیاز و عطش او را در خود متجلی نمیکرد لحظه‌ای خندید و سپس گفت– و این چه فایده‌ای واسه اون کمر پُرت داره؟
آرگوت لب زد که چیزی بگوید اما نتوانست، لارا میدید که نفس‌های او چطور نامنظم شده! درحالی که درست رو در روی نیکولاس بود آهسته و محتاطانه بطوری که نیکولاس را عقب نراند کمی پیش‌تر رفت، مشامش را کمی بسوی گریبان نیکولاس هائل کرد و لارا با خود میگفت شاید این برای تشنگی خون است!
اما لحظاتی گذشت و این باور درذهنش کمرنگ شد، نفس‌های آرگوت موهای طلایی نیکولاس را در گریبانش لرزاند و درحالی که مست و مدهوش بوییدن عطر او بود درست پیش چشمان لارا لب بر لب نیکولاس گذاشت..
بنظر نمی رسید نیکولاس در این بوسه قصد همکاری با آرگوت را داشته باشد بااینحال او را از خود پس نمیزد. لارا میدانست پدرش با این نزدیکی مخالف است ولی آرگوت آنقدر بی‌تاب و پرنیاز بنظر می رسید که گویی حتی یک لحظه دور کردنش از نیکولاس ظلم بزرگی‌ست!
او همانجا نشسته بود و میدید، پدرش محکم و مردانه بدون اینکه ذره‌ای تحت تأثیر امیال جنسی قرار بگیرد ایستاده بود و آرگوت پس از اینکه لبش را بر لب او نشاند چنان درخلسه فرو رفت که چشمانش را بست!
برای قلب رنجور لارا غیرقابل درک نبود، او میدانست آرگوت ۱۶ سال است که بی‌تاب نزدیکی با نیکولاس بوده و به خود میگفته باید پرهیزکار بماند. لارا میفهمید که دیگر صبر او سر رسیده و تمام ذرات بدنش آمیخته شدن با نیکولاس را فریاد میزنند. لارا او را درک میکرد، چراکه خودش هم عاشق بود. خودِ او هم این بی‌قراری عاشقانه را قبلا تجربه کرده بود و میدانست چقدر بی‌رحمانه است که در چنین حالی معشوق، عاشق را پس بزند..
لبهای ابری و سرخ آرگوت درشکاف لب نیکولاس لغزیدند تا او را وادار به همکاری کنند ولی او اینبار دیگر صبوری نکرد، سرش را آرام عقب کشید و بدون اینکه برآرگوت تندی کند زمزمه کرد– کافیه دیگه.. چیکار میکنی مرد؟..
آرگوت چشمان خمارش را گشود و درحالی که نفس پرحرارتش را بیرون میداد بالحنی پرتمنا نجوا کرد– اینقدر بامن بی‌رحم نباش.. نباید الان تنهام بذاری..
دستش را بالا آورد و برگونه‌ی نیکولاس گذاشت، درحالی که باز صورتش را نزدیک میکرد باصدایی بغض‌آلود گفت– باورت نمیشه من به چی قانع شدم.. فقط چند لحظه همینجا بمون.. منو از خودت دور نکن..
این را گفت و دیگر آنقدری به لبهای نیکولاس نزدیک بود که نتواند خود را کنترل کند، باره دیگر درحالی که دستش را از صورت نیکولاس بسوی خیل گیسوانش می لغزاند لبهایش را برلب او نشاند و پلکهایش بی‌اختیار بسته شدند. صورت روشنش درچنان خلسه‌ای فرو رفت که گویی عطروبوی نیکولاس به تمام تارو پودش رسوخ کرده
نیکولاس بازهم او را همراهی نکرد و این از نظر لارا بی رحمانه بود! اگر او بجای نیکولاس بود چنان آرگوت را درآغوش خود میفشرد که تمام دنیا هم نتوانند از او جدایش کنند، نمیفهمید پدرش چرا اینقدر بی‌تفاوت شده! گرچه او عاشق لیندا بود و تازه عشقبازی با همسرش را تمام کرده بود ولی بااینحال میتوانست برای آرام کردن آرگوت حدقل ذره‌ای به او مهر بورزد نه اینکه مثل سنگی سرد بر احساسش کوفته شود!
عجیب بود که حتی بااینحال، حتی بااینکه نیکولاس بوسه‌ی او را بی پاسخ گذاشته بود آرگوت هنوز مستانه نفس می کشید طوری که گویی تنها لمس پوست او برایش کافی‌ست
خود را پیش‌تر کشید و همانطور که لب برلب نیکولاس نشانده بود دستش را زیر ردای او برد و برانحنای کمرش گذاشت. به این ترتیب لبه‌ی ردای او را کنار زد تا باهم سینه به سینه شوند، کمر نیکولاس را ارام بسوی خود هل داد
لارا صدای نفس‌های پرعطش آرگوت را می شنید و می دید چطور حریصانه او را به آغوش خود می فشارد، اکنون تنها پس از گذشت چندلحظه حس‌وحالی را درجوار نیکولاس داشت که درعشقبازی با بدن برهنه‌ی لارا دست کم بیست دقیقه طول می کشید تا به این میزان برسد! و تازه این درحالی بود که نیکولاس حتی ذره‌ای او را همراهی نمیکرد و بزرگترین لطفش این بود که آرگوت را از خود پس نزند!
بااین وضعی که آرگوت داشت، با این حرارت آتشین و نفس‌های منقطع، بنظر می رسید عجیب نباشد تا چند لحظه‌ی دیگر او درهمان حالت به اوج برسد و لارا بیش از این آنجا ماندن را جایز نمیدانست
سرش را پایین گرفت و سعی کرد جوری که کمترین توجه را جلب کند از جا برخیزد اما نیکولاس که کاملاً هوشیار بود به او نگریست و سپس خطاب به آرگوت گفت– باید تمومش کنی..

لارا از ترس اینکه نیکولاس بخاطر او آرگوت را در آن حال پرنیازش سرزنش کند بلافاصله سرجایش برگشت! آرگوت حرف نیکولاس را نشنیده گرفت، سر در گریبان او فرو برد و بدنش را بیشتر به بدن او چسپاند
بااینکه لارا او را پاره‌ی تن خود می دانست و میسوخت در حسرت اینکه آن نفس‌های پرتمنا را کنار گوش خودش بشنود ولی ابداً راضی به این نبود که نیکولاس به او اینطور بی‌مهری کند.
آرگوت انسان نبود، عطش و نیاز و حساسیت او از انسانها شدیدتر بود و حالا این کشش بی‌منطقی که نسبت به نیکولاس داشت روح و روانش را آسیب‌پذیرتر می کرد، اکنون هم لارا به وضوح میدید آرگوت کنترلی بر امیال خود ندارد و عشقِ نیکولاس، ریسمانی شده که بدور گردن او پیچیده و به دنبال خود می کِشدش!
نیکولاس– بهت نگفتم این طبیعی نیست؟.. تو حتی نمیتونی کنترلش کنی..
نیکولاس دست بر صورت او گذاشت و همانطور که صبورانه سعی داشت از خود دورش کند ادامه داد– نباید ضعف نشون بدی، داری تسلیمش میشی..
آرگوت پیشانی‌اش را برشانه‌ی نیکولاس گذاشت و درحالی که درتقلا بود از او دور نشود از بین نفس‌های شهوتناکش زمزمه کرد– خواهش میکنم نیکولاس.. ۱۶ ساله تحملش کردم.. دیگه نمیتونم.. دارم خفه میشم..
نیکولاس دستی بر گیسوان او کشید و سپس دوسمت بازویش را گرفت تا قاطعانه‌تر دورش کند، مسلماً آرگوت اگر میخواست می توانست به راحتی مانع نیکولاس شود ولی با وجود آنهمه عطش و تمنا بازهم مثل همیشه بطرز عجیبی تسلیم نیکولاس بود
ابتدا دستش را از کمر نیکولاس برنمیداشت و نمیخواست از او فاصله بگیرد، صدایش از هجوم بغضی مردانه لرزید و گفت– ..مگه ازت چی میخوام؟ .. فقط چند لحظه همینجا بمون..
نیکولاس درحالی که آرام قدمی به عقب برمیداشت و دست او را از خود دور میکرد گفت– ولی مثل اینکه همینم داره برای به اوج رسیدنت کافی میشه.. آخه ناسلامتی تو یه مردی نه پسر ۱۴ساله‌ی تازه به بلوغ رسیده!
آرگوت هم جهت با نیکولاس باز بسوی او پیش رفت و به خواهش و تمنایش ادامه داد– لعنت به تو نیک.. چرا اینقدر بی رحمی.. بعد از این همه سال بخاطر من فقط چند لحظه..
نیکولاس که پس مدتی صبوری رفته رفته سردتر میشد اینبار دست بر سینه‌ی او گذاشت و به عقب هلش داد!
آرگوت تشنه بود،
تشنه‌ی خون و بو و عشق نیکولاس،
آنلحظه هم مثل پروانه‌ای که از شمع فروزانش جدا افتاده باشد از درون شکست! بدنش حتی آنقدر ضعیف شده بود که زانوهایش لرزیدند و علیرغم اینکه سعی کرد روی دو پایش بایستد درنهایت به زانو افتاد، جای پنجه‌‌های نیکولاس که محکم او را هل داده بود برای لحظاتی بر پوست شفاف سینه‌ی او سرخ شدو سپس محو گردید
درحالی که هنوز منقطع نفس می کشید سرش را به زیر انداخت و زمزمه کرد– باشه.. باشه نیک.. باهاش کنار میام..
لارا بی‌اختیار از جا برخاسته بود و با تماشای آرگوت سینه‌اش درحال دریده شدن بود! بغضی سنگی برای خروج به زیرگلویش مشت می کوفت و چنان بی‌تاب درآغوش گرفتن شوهرش بود که بسختی جلوی خود را می گرفت تا همانجا بایستد. دو دل بود چراکه میدانست آرگوت اکنون فقط و فقط نیکولاس را می خواهد، ولی از طرفی اکنون بسیار بی‌کس بنظر می رسید و نیکولاس هم درمقابلش مثل کوه یخ!
لارا– بابا خواهش میکنم.. تنهاش نذارین..
درحالی که بغض در گلویش می جوشید و نگاهش بسوی نیکولاس بود با قدم‌های مردد بسوی آرگوت رفت. او سعی کرد برخیزد اما مثل کسانی که فشارشان افت کرده باشد باز بر زانو نشست
لارا بازوی او را لمس کردو نگرانی مثل خنجری بر جگرش فرو رفت! دست لرزانش را بر سینه‌ی آرگوت گذاشت، قلب او بی‌امان می کوبید! قلبی که به ندرت می تپید‌، اکنون چیزی نمانده بود از جا کنده شود!
لارا–.. بابا.. فک کنم یچیزیش شده!..
پیشانی آرگوت عرق کرده بود و بسختی نفس می کشید، دستش را بر روی قلبش فشرد و درحالی که نگاهش را به زیر انداخته بود پلک برهم گذاشت. لارا به وضوح میدید که او با فشاری درونی دست و پنجه نرم میکند
لارا– بابا!.. بابا کجا میرین؟!..
نیکولاس به آن دو پشت کردو بسوی در رفت، لارا با هول و ولا برخاست و به دنبال او دوید
به بازوی پدرش چنگ انداخت و ملتمسانه گفت– حالش خوب نیست!.. بابا توروخدا پیشش بمونین.. انگار.. انگار قلبش درد گرفته..
نیکولاس بازویش را از چنگ او بیرون کشید و همانطور که دستش بر دستگیره‌ی در بود رو به لارا گفت– بخاطر تشنگی ضعیف شده، بهش خون بده. کم کم آروم میشه
ناخوداگاه بغضش ترکید و سر پدرش فریاد زد– ولی اون شمارو میخواد!
اشک‌هایش پشت سرهم برگونه جاری شدند و درحالی که به هق هق می رسید ملتمسانه رو به پدرش گفت– شما بهش خون بدین.. بغلش کنین.. فقط اینبار یکم پیشش بمونین.. خواهش میکنم! من از دفعه‌ی بعد اینکارو میکنم.. اون..اون الان..
نگاه خیس از اشکش را بسوی آرگوت چرخاندو ادامه داد– این روزا براش از همیشه سختتره..
نیکولاس شانه‌ی او را لمس کردو بالحنی اطمینان بخش که اتفاقا بیشتر باعث عصبانیت لارا شد گفت– برای همین این روزا فقط تو باید کنارش باشی، اینجوری جایگاهتو بدست میاری
حرف از جایگاه میزد!
لارا جایگاه میخواست چکار؟
وقتی صحبت از عشق بود، دیگر خودخواهی چه معنایی داشت؟
او ازدواج نکرده بود که آرگوت را متعلق به خود کند یا مسیر قلب و احساسش را عوض کند، اگر او وارد زندگی آرگوت شد برای این بود که خودش را فدای آرامش و خوشحالی این مرد کند. مردی که خانواده‌اش او را طرد کردند و زیربار عذاب وجدان صدها سال درگوشه‌ی تنهایی خود ناامید از آمرزش خداوند رنج کشید، به راستی نیکولاس وسعت اندوه و تنهایی آرگوت را درک نمیکرد؟ درک نمیکرد آرگوت جز او هیچکس را در این دنیا ندارد که قابل اتکا باشد؟ اینطور بی رحمانه به او پشت میکرد و بعد از دخترش میخواست از چنین فرصتی به نفع خودش سواستفاده کند!
لحظاتی نگاهش بر در اتاق که پشت‌سر نیکولاس بسته شد خیره ماندو سپس بسوی آرگوت نگریست. او نمیدانست با بغض و عطش و تنهایی آرگوت چکار کند، نمیدانست چطور او را آرام کند. اکنون حتی جرأت نمیکرد نزدیکش شود یا کلامی حرف بزند، وقتی آرگوت برای دوری از نیکولاس اینطور پرو بالش شکسته بود چطور می توانست حضور کس دیگری را تحمل کند؟ اشک‌های داغش دید چشمانش را تار کرده بود و لب می گزید تا مبادا صدای گریه‌اش آرگوت را کلافه‌تر از این کند..
باز لحظاتی گذشت و لارا همانطور ناچار و دلشکسته انجا ایستاده بود، به یاد می آورد پیش از اینکه او و پدرش آرگوت را وادار به این ازدواج کنند او چقدر آرامش داشت، از روزهایی که قهقهه‌های خوش آهنگ آرگوت در عمارت می پیچید دیگر تنها خاطره‌ای باقی مانده بود! از وقتی لارا شروع به سرکشی کرد، از وقتی عشق خود را موجه دانست عذاب های آرگوت شروع شد و بارها و بارها عزت نفسش شکست. لارا خود را به او تحمیل کردو آرگوت به اصرار نیکولاس این ازدواج را پذیرفت. پس از ۱۶ سال که در کنار نیکولاس به آرامشی نسبی رسیده بود لارا پیدا شد و با ادعای عاشقی خود همه چیز را برای آرگوت به تلخی روزهای گذشته‌اش کرد
تازه مفهوم حرف ماروین را میفهمید، تازه می فهمید اگر واقعا راه و رسم عاشقی را بلد بود نباید بر این ازدواج خودخواهانه اصرار می ورزید!
با قدم‌هایی سست بسوی آرگوت آمد، در مقابل او برزانوهایش نشست و به صورت زیبای او که اکنون درسایه‌ی غلیظی از اندوه قرار داشت نگریست
بغض درگلویش فشرده میشدو نمیتوانست درست حرف بزند ولی سینه‌ی پردردش دیگر طاقت خاموش ماندن نداشت. دهان گشود و با صدایی خفه رو به آرگوت گفت–.. من همیشه عاشق شما میمونم.. ولی اگه بخواین از اینجا میرم، به همه میگم با شما نمیسازم.. لارای قبل میشم.. دیگه هیچ وقت از شما نمیخوام شوهرم باشین.. اصلا.. اصلا با یکی دیگه ازدواج میکنم که شما مثل قبل برگردین پیش بابا.. فقط بگین چیکار کنم.. هر.. هرکاری بگین میکنم.. دیگه لجباز نمیشم قسم میخورم.. هرکاری شما بخواین میکنم.. فقط بهم بگین..
آرگوت بدون اینکه سرش را بلند کند آهسته نجوا کرد– ..من حالم خوبه عزیزم.. نگران نباش..
موج جدیدی از اشک بر صورت لارا جاری شدو سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد– ولی نیست.. حالتون خیلی وقته که دیگه خوب نیست..
لحن دردمند لارا درنهایت باعث شد آرگوت نگاهش را بالا بکشد، درحالی که هنوز نفسش کمی تنگ بود و صورتش ملتهب، به چشمان اشک آلود لارا نگریست و سپس آهسته زمزمه کرد– .. من شوهر افتضاحی‌یم.. ولی خواهش میکنم تو حرف از رفتن نزن..
اشکی از گوشه‌ی چشم سیاهش پایین غلطید و ادامه داد–.. نمیدونم چرا اینقدر دیوونه‌ی نیکولاسم.. ولی تو بازم حرف از رفتن نزن..
قلبش از لحن بی‌کس و پر‌درد آرگوت فشرده شد، دستش را با تردید بالا آورد و برگونه‌ی او گذاشت
چندلحظه‌ای اشک ریزان به او خیره ماند، دیگر تمام طاقتش را برای دور ماندن از آغوش او از دست داده بود
دست برگریبان او برد و خود را به سینه‌‌ی مردانه‌اش فشرد، آرگوت اگرچه ضعیف شده بود ولی بازوانش را دور بدن ظریف لارا حلقه کردو سرش را در موهای او فرو برد. هنوز تپش‌های قلب آرگوت را حس میکرد، دیگر آنطور بی‌امان نبود ولی نشان میداد او هنوز بسیار ناآرام است. بااینحال لارا نمی توانست از او بخواهد از خونش بنوشد. میدانست آرگوت خون نیکولاس را میخواهد و در چنین شرایطی اگر لارا این موضوع را مطرح میکرد ممکن بود آرگوت معذب شود و فقط برای راضی کردن او از خونش بنوشد
موهای مواج سیاه او را نوازش کرد، شانه‌ی عریضش را بوسید و آهسته گفت– کاری ازم برمیاد که حال شما بهتر شه؟
آرگوت کمی بیشتر او را درآغوش فشردو به نجوا گفت– اگه گریه نکنی حالم بهتر میشه.. لارا اینقد برای یه عوضی مثل من خودتو عذاب نده.. تو باید زندگی کنی!..
سرش را بر انحنای گریبان آرگوت خواباند و زمزمه کرد– زندگی من شوهرمه..
آرگوت درحالی که موهایش را نوازش میکرد سر او را به عقب هدایت کرد تا صورتش را ببیند، چند لحظه‌ای به چشمان او نگریست و سپس به آرامی لبهای داغ و ابری‌اش را بر لب لارا گذاشت
چشم‌هایش را بست و برای لحظاتی به نرمی و لطافت نوازش یک کودک از لبهای او نوشید
بوسه‌یشان نه شهوتناک بود نه عجولانه، درعوض نوازشی آرامش‌بخش درخود داشت که باعث دلگرمی میشد
لارا به لمس صورت و بوسیدن لبهای او ادامه داد تااینکه کم کم حس کرد قلب او آرام گرفته. هنوز می تپید ولی اوضاعش خیلی بهتر از چند دقیقه‌ی قبل بود
مدتی در سکوت گذشت و سپس آرگوت درحالی که هنوز او را نوازش می کرد آهسته گفت– هرچیزی که امشب بین من و نیک اتفاق افتاد.. من عمداً میخواستم جلوی چشم تو باشه.. لارا میدونم خیلی نسبت به تو بی‌رحمی کردم ولی باید بدونی هرچقدر عوضی هستم از تو پنهان نمیکنم.. فکر میکنم اگه حسی رو که به نیک دارم ازت مخفی کنم خیلی بدتره تااینکه مثل امشب اینچیزارو ببینی
لارا آرام از آغوش او درآمد و درحالی که مستقیم به چشمانش می نگریست گفت– وقتی بابا اینقدر با شما بدجنسی میکنه چرا دوسش دارین؟
آرگوت– من اینقدر با تو بدجنسی میکنم.. چرا دوسم داری؟
ابتدا نتوانست پاسخی بدهد و درسکوت به چشمان شبگون آرگوت خیره ماند، ثانیه‌ای گذشت و سپس پاسخ داد– شما هیچ وقت با من بدجنسی نکردین. اگرم مشکلی هست بخاطر اشتباهات خودمه
لبخند محوی بر صورت خسته‌ی آرگوت نشست و سپس نجوا کرد– نیکولاس هیچ وقت با من بدجنسی نکرده.. اگرم مشکلی هست.. بخاطر اشتباهات خودمه
و به این ترتیب او برای چندمین بار عشق عمیقی را که نسبت به نیکولاس داشت اعتراف میکرد. البته اکنون دیگر لارا آنقدر مفهوم عشق را درک کرده بود که اصلا از دست آرگوت ناراحت نشد.
درمقابل نگاه خیره‌ی لارا، سرش را کمی پایین گرفت و زمزمه کرد:
آرگوت– من به نیک اعتماد دارم.. اگه اون میگه به مرور زمان همه چیز تو قلبم سرجای خودش برمیگرده پس همینطور میشه.. ولی تااون موقع.. از خدا میخوام به هردوی ما صبر بده
هنوز پاسخی به ارگوت نداده بود که او بسوی در نگریست و گفت– بیا داخل
لارا به عقب چرخید و نیکولاس را دید که باره دیگر وارد شد. بی نهایت از بی‌مهری پدرش دلگیر بود انلحظه هم بی اختیار اخم‌هایش درهم رفت و از مقابل آرگوت برخاست تا وقتی آن دو باهم صحبت می کنند چشمش به پدرش نیفتد
نیکولاس حواسش به آرگوت بود به همین خاطر متوجه رفتار سرد لارا نشد، همانطور که در یک قدمی آرگوت بر زانو می نشست پرسید– بهتری؟
آرگوت سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو درحالی که کمی شرمسار بنظر می رسید گفت– بخاطر رفتارم متاسفم.. اصلا نمیفهمیدم چیکار..
نیکولاس نگذاشت او ادامه دهد، دست بر گیسوان سیاهش گذاشت و بالحنی اطمینان بخش گفت– بهش فکر نکن. اتفاقا تو عالی بودی، مثل همیشه از پس خودت براومدی
لبخند گرم و پرمهری به روی آرگوت زد و سپس پیشانی‌اش را بوسید. چند لحظه‌ای درسکوت به چشمان او نگریست و بعد گفت– بهت افتخار میکنم.. اهریمنِ نیکولاس..
آرگوت نیز متقابلا به او لبخند زد و لارا میدید که اینبار لبخندش تصنعی نیست. نیکولاس درحالی که هنوز به آرامی بر گیسوان مواج سیاه او دست می کشید گفت– و درباره‌ی خون.. خواهش میکنم حداکثر تا پس فردا با خودت کنار بیا. من نمیخوام صورتتو کبود ببینم
لبخند آرگوت محو شدو نگاهش را از نیکولاس گرفت، او برای اینکه به آرگوت اطمینان بدهد گفت– یبار از لارا بنوش یبار از من. بهتره اینجوری شروع کنیم..

دیگر خبری از سردی و خشگی دقایق پیشین نبود، نیکولاس همان مرد قابل اتکا و آرام قبل بنظر می رسید و نگاهش به آرگوت مثل نگاه یک پدر دلسوزانه بود.
نیکولاس– آرگوت.. من همون نیکولاسم که ۱۶ سال قبل بهت گفت این دنیا رو بدون تو نمیخواد. حالا دیگه هردوی ما زن گرفتیم و خانواده تشکیل دادیم. کسایی رو داریم که عاشقشونیم، ولی هیچ وقت فراموش نکن.. نیکولاس هنوزم دنیارو بدون تو نمیخواد..

─┅═●❂●═┅─

غرش مهیب رعد، بی‌رحمانه سکون نیمه شب را شکست و لارا که پس از دست و پنجه نرم کردن با افکار گوناگون تازه ساعتی به خواب رفته بود از جا پرید
آسمان خشمگین شب باره دیگر خنجر کشید و او سراسیمه بسوی گهواره‌ی کنار تخت رفت تا مبادا رُهان ترسیده باشد، لحظه‌ای اتاق از نور آزاردهنده‌ی رعدو برق روشن گشت و لارا را که انتظار داشت اکنون گهواره‌ی کودکش درمقابلش باشد سرجایش میخکوب کرد! انجمادی سخت سینه‌اش را سنگین کردو تازه به یاد آورد کودکش را از دست داده است
پس از گذشت سه ماه از خاکسپاری رُهان، او هنوز هم هرازگاهی گیج و منگ بدنبال گهواره‌ی کودکش میگشت
آرگوت– .. لارا؟ چیزی شده؟
نگاهی به آنسوی اتاق انداخت، آرگوت پشت میز کارش نشسته بود و به او می نگریست. سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو زمزمه کرد– نه.. یهو از خواب پریدم.. چیزی نیـ..
باره دیگر غرش آسمان به فضا هجوم آورد و لارا حرفش را نیمه تمام گذاشت. آنقدر شدید و هولناک بود که حتی پنجره‌ها را می لرزاند! درحالی که با انگشتان دستش ور می رفت اهسته بسوی یکی از پنجره ها رفت و به بیرون نگریست. باد تندی می وزید و شاخه‌های انبوه درختان آنسوی باغ، در تاریکی غلیظی بهم می پیچیدند. مشعل‌های بلند حیاط همه خاموش شده بودند و قلب لارا از تصور اینکه کودک مظلومش در این فضای هراس‌انگیز تنهاست به نوسان افتاده بود
آرگوت– داره طوفان میشه
لارا سرش را چرخاندو او را درست کنار خود دید، بازویش را دور شانه‌ی لارا حلقه کردو همانطور که هم‌سویش به پنجره می نگریست ادامه داد– کابوس دیدی؟
لارا به سینه‌ی او تکیه زدو آهسته گفت– میخوام برم پیش رُهان
آرگوت دست بر گیسوان او کشید و همانطور که پیشانی‌اش را می بوسید گفت– بیرون خیلی سرده عزیزم
باران شروع شده بود و باد بطوری نامنظم رگبار تندی را به شیشه‌ی پنجره می کوفت. طوفان زوزه‌کشان در تاریکی شب می لولید و بغضی بی‌منطق زیر گلوی لارا انباشته شده بود
همانطور که نگاهش به خطوط نامنظم حرکت باران بر شیشه‌ی پنجره بود آرام از آغوش آرگوت درامد. کمی بیشتر به پنجره نزدیک شدو زمزمه کرد– بچه‌م اونجا تنهاست..
آرگوت با مهربانی او را بسوی خود چرخاندو درحالی که صورتش را نوازش میکرد بالحنی اطمینان بخش گفت– لارا میدونی که اون دیگه سرما و ترس و درد رو حس نمیکنه
لبهایش را برای لحظاتی بر پیشانی لارا گذاشت و سپس گفت– لطفاً برگرد تو تخت، اگه بخوای منم کنارت میخوابم
عطر خوش آرگوت درمشامش می پیچید، اتاق گرم بود و همه چیز در اطرافش مطبوع، آنوقت کودک دوماهه‌اش تنها و بی‌کس زیرخروارها خاک مدفون شده بود
بی‌اختیار سینه‌ی سنگین خود را لمس کردو درحالی که صدایش می لرزید به نجوا گفت– دلم آروم نمیگیره..
آرگوت که تاکنون سعی کرده بود محکم و مطمئن باشد و لارا را سرعقل بیاورد آنلحظه گَرد ناامیدی بر صورتش نشست و گفت– خواهش میکنم لارا.. ما دیگه باید با این قضیه کنار بیایم.. اینجوری برامون سخت میشه..
دست لارا را گرفت بر سینه‌ی ستبر خود که با لباسی تیره پوشانده شده بود مماس کرد و سپس ادامه داد– دل منم آروم نمیگیره.. سه ماهه که آروم نمیگیره..
قلب آرگوت دراین مدت پیاپی می تپید، البته نه چندان تند ولی حتی ساعتی متوقف نشده بود. درحالی که چشمان شبگون غمگینش را به لارا دوخته بود ادامه داد– ولی اون دیگه رفته، رُهان ما.. دیگه رفته..
ناخوداگاه اشکی از چشم لارا پایین غلطید و سوالی را که در این مدت همواره در ذهنش می چرخید پرسید– اصلا امکان نداره که اون زنده باشه؟.. یعنی.. منظورم اینه که.. به هرحال رُهان ما انسان نبود.. اگه اون زیر بیدار بشه..
آرگوت نفس عمیقی کشید و همانطور که نگاه دردمندش را به پنجره دوخته بود گفت– لارا بوی بدن موجودات زنده با مُرده‌ها فرق داره.. مطمئن باش که اون زنده نیست..
لارا نیز باره دیگر بسوی پنجره برگشت و آرگوت برای اینکه کاملا به او اطمینان خاطر دهد گفت– تو میدونی که من میتونم بشنوم.. حتی اگرم اون بیدار میشد من صداشو می شنیدم. نباید فکرتو با این چیزا مشغول کنی
چشمان لارا باز به تاریکی بیرون پنجره دوخته شده بود و آرگوت بخاطر اینکه او یکبار دیگر برای بیرون رفتن در این هوا بهانه‌جویی نکند دستش را گرفت و با تردید گفت– میخواستم برم حمام، گفتم آبو گرم کنن.. تو هم بامن میای؟
دلش نمیخواست برود، اصلا حال و حوصله‌ی عشقبازی نداشت. درواقع تمام این سه ماه همینطور بود، در این مدت آن دو نتوانسته بودند حتی یکبار هم باهم بخوابند. نه اینکه یکی از آن دو بی‌رغبتی نشان دهد، موضوع این بود که هیچیک برای نزدیکی تمایلی نشان نمیدادند. آنلحظه با خودش فکر کرد شاید آرگوت به او میل پیدا کرده، پس صحیح نبود جوابگوی شوهرش نباشد. تماشای تاریکی آنسوی پنجره را رها کردو رو به او آهسته گفت– بریم
درحالی که دست در دست هم داشتند از اتاق خارج شدند. لارا لباس خواب بلندی به تن داشت و گیسوانش آشفته بود، درحالی که تمام هوش و حواسش حوالی طوفان و قبر رُهان می چرخید با آرگوت همقدم شد. درسکوت از فضای تاریک و روشن سالن گذشتند و پس از ورود به گرمابه هم هیچیک کلامی حرف نمیزدند. احتمالا آنجا تنها قسمتی از عمارت بود که با سنگ‌های روشن دیوار شده و درمحیط خبری از تاریکی نبود. بخار گرم رقیقی درفضا می چرخید و آرگوت درحالی که او را بسوی حوض بزرگ پرآبی میبرد گفت– به زور همراهم اومدی نه؟
لارا تازه آنلحظه به خودش امدو درحالی که دست آرگوت را در دستش میفشرد گفت– چرا این حرفو می زنید؟!
درکنار حوض ایستادند و آرگوت که به او می نگریست گفت– فهمیدنش اصلا سخت نیست
چندلحظه‌ای درسکوت به لارا نگریست و سپس درحالی که بسویش خم میشد و به آرامی لباس خوابش را از تنش درمی اورد گفت– ببخشید که تورو برخلاف میلت آوردم، نمیخواستم اونجا بمونی به بیرون رفتن تو این طوفان فکر کنی
لارا زیر آن روپوش نازک لباس‌زیر نپوشیده بود و آرگوت پس از برهنه کردن او همانطور ایستادو یک دل سیر نگاهش کرد. دست بر گیسوانش کشید و گفت– تو خیلی زیبایی
لبخند محوی برلب لارا نشست و درحالی که به صورت آسمانی او می نگریست گفت– خیلی عجیبه که شما فکر میکنید من زیبام.. درحالی که خودتون دست کمی از فرشته‌ها ندارین..
بازهم ثانیه‌ای گذشت و سکوت سنگینی بینشان به جریان درآمد. لارا سرش را پایین انداخت و نگاهش بی اختیار به سینه‌های گرد و روشنش افتاد، همانهایی که چندی پیش پسرک کوچکش مک می زد
از پله‌های کناره‌ی حوض پایین رفت و کم کم پا به آب گذاشت، عمق حوض به قدری بود که تا سینه‌ی لارا را پوشش میداد. همانطور درسکوت به سطح مواج آب گرم می نگریست که آرگوت گفت– میخوای یه مدت بفرستمت پیش لیندا؟.. شاید روی روحیه‌ت تأثیر بذاره
سرش را بسوی آرگوت چرخاند، او هنوز لباس‌هایش را به تن داشت و بیرون حوض ایستاده بود.
لارا– شما نمیاین اینجا؟
آرگوت لحظه‌ای با تردید به تن برهنه‌ی او نگریست و سپس درحالی که بااکراه لباسش را درمی آورد گفت– برای رُهان.. اگه بخوای همونجایی که دفن شده یه مقبره‌ی قشنگ میسازم، جوری که دیگه نگران باد و بوران نباشی..البته اگه این دلتو آروم میکنه..
او نمیخواست اینطور شود، نمیخواست پیکر کودکش توسط دیوارهای سنگی محصور شود. سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– بهار که برسه.. اونجا پر از گل میشه
آرگوت بالاپوشش را درآورد و بدون اینکه شلوارش را بکند وارد حوض شد. درمقابل لارا که ایستاد سطح آب حوض تا یک وجب بالاتر از نافش را پوشش میداد
لارا سرش را بلند کرد و نگاهی به صورت آرام او انداخت که غمگین بنظر می رسید. موهای سیاهش به زیبایی دو سمت صورت روشنش را در حصار خود گرفته و در ادامه نوارهای بلند و مواجش از روی سرشانه پایین می ریختند. سینه‌ی عضلانی برهنه‌اش پیش چشمان لارا بود و ریتم نفس کشیدنش بطرزی دلپذیر عضلاتش را حرکت میداد
چند لحظه‌ی درسکوت به آرگوت نگریست و سپس درحالی که دستش را به آرامی برسینه‌ی او می گذاشت گفت– چقدر زود گذشت..
لبخند محوی برلبش نشست و همانطور که با سرانگشتانش جای جای سینه‌ی آرگوت را لمس میکرد گفت– هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که من جرأت کنم بگم عاشق پدر‌خوانده‌م شدم.. اما این اتفاق افتاد.. ازدواج کردم.. باشما خوابیدم.. و حتی یه بچه بدنیا آوردم..
نگاهی به صورت مغموم آرگوت انداخت و برای اینکه کمی او را سرحال بیاورد گفت– هنوز یادمه وقتی شب ازدواجمون یه ظرف توت‌فرنگی زیر بغلم زدم راه افتادم پیش شما چقد استرس داشتم.. داشتم سکته میکردم!..
این را گفت و خنده‌اش گرفت، حتی آرگوت هم بی‌اختیار به او لبخند زد و گفت– شاید باورت نشه ولی اونشب من بیشتر از تو استرس داشتم
لارا دستش را کمی بالاتر آورد و برگونه‌ی او گذاشت:
لارا– واقعا؟ چرا؟
آرگوت دست او را مماس با صورتش نگه داشت و همانطور که به چشمان او می نگریست گفت– من هیچ وقت به تو اونجوری نگاه نمیکردم.. نیکولاس گوشش بدهکار نبود و مثل همیشه اون برنده شد..
نفس عمیقی کشید، بوسه‌ای بر سرانگشتان لارا زدو ادامه داد– بلاخره زمانش رسید.. بهت نزدیک شدمو دیدم لارای بیچاره‌ی من مثل بید میلرزه.. فقط خدا میدونه اونشب چقدر از دست پدرت عصبی بودم.. وقتی دیدم اونطور ترسیدی با خودم گفتم از حالا پشیمون شده، فردا دیگه حتماً ازم متنفر میشه
لارا که با یادآوری گذشته ناخوداگاه لبخندش پررنگتر میشد گفت– ترسیده بودم ولی از هر اتفاقی که اونشب بینمون افتاد خوشم می اومد.. از اینکه هم جدی و قاطع بودین، هم خیلی مهربون.. از اینکه وقتی خواهش میکردم اینکارو نکنیم شما محل نذاشتین.. ازینکه جلوی چشمم لخت شدین..
آرگوت نیز خندید و درحالی که نواری از موهای لارا را پشت گوشش می فرستاد گفت– گفتی وای! اینکه توی من جا نمیشه!
با به یادآوردن دیوانه‌بازی‌های آن شب هم خنده‌اش گرفته و هم صورتش گلگون شده بود، بسوی آغوش آرگوت رفت و همانطور که خود را در سینه‌ی ستبر مردانه‌ی او مچاله میکرد گفت– خیلی دردم اومد ..ولی حتی دردشم شیرین بود.. چون شما داشتین اینکارو میکردین دلم از ذوق ضعف می رفت..
آرگوت بازوانش را دور جسم ظریف لارا حلقه کرد و همانطور که او را بیشتر به سینه‌ی خود میفشرد گفت– اولش سخت بود.. نگرانه خیلی چیزا بودم.. ولی به محض اینکه اونهمه لطافت و گرمی رو حس کردم دیگه نتونستم کنترلش کنم.. هیچ وقت روم نشد بخاطر اینکه موهاتو کشیدم ازت عذرخواهی کنم..
چند لحظه‌ای درسکوت گذشت و سپس لارا به نجوا گفت– ولی مثل اینکه دیگه همچین حسی به من ندارین..
بدون اینکه از آغوش او دربیاید سرش را بلند کردو به صورت آرگوت نگریست:
لارا– بخاطره باباست؟.. شما تو این سه ماه با من..
حرفش را ادامه ندادو خاموش ماند، آرگوت دست بر گیسوان او کشید و آهسته گفت– بخاطر خودته.. نه هیچکسه دیگه..
منظور آرگوت را نمیفهمید، برای اینکه دقیق‌تر بصورت او بنگرد آرام از اغوشش جدا شدو سرش را بسوی او بالا گرفت– بخاطر من؟
آرگوت نگاهش را از او گرفت و همانطور که بیهوده به سطح آب می نگریست گفت– چند باری سعی کردم تورو سر شوق بیارم.. ولی تو عوض شدی.. دیگه مثل قبل وقتی لمست میکنم ضربان قلبت تند نمیشه، دیگه داغ نمیشی.. حتی من از چشمات میبینم که فقط تظاهر میکنی بهم میل داری.. اگه اشتباه میکنم بهم بگو
نمیدانست چه بگوید! همانطور خاموش و بی حرکت به صورت آرگوت خیره مانده بود، او نگاهش را از سطح آب گرفت و باز به لارا رو کرد. و اینبار لارا بود که سرش را پایین می گرفت
آرگوت– من نمیخوام تو مجبور باشی با من عشقبازی کنی، اصلا اینکه دیگه عشقبازی نیست.. میشه بهش گفت تجاوز..
درمقابل سکوت طولانی لارا، آرگوت با مهربانی صورت او را نوازش کردو ادامه داد– من دلم میخواد دوباره مثل قبل تو بغلم آتیش بگیری.. خیلی‌یم دلم میخواد.. ولی وقتی میبینم زنم هیچ حسی به مردونگی من نداره از خودم متنفر میشم
درواقع او درست میگفت، و این بسیار رنج آور بود. لارا هنوز آرگوت را عاشقانه دوست داشت ولی هرکاری میکرد نمیتوانست مثل قبل گرمای آغوشش را حس کند. بوسه‌اش، غنچه‌ی لبهایش و لمس تنش دیگر هیچ حسی دراو ایجاد نمیکرد و فقط باعث بی‌حوصلگی‌اش میشد. درواقع آنقدر همیشه و هرلحظه بفکر رُهان بود که بقیه‌ی چیزها جای اینکه حواسش را پرت کنند باعث کلافگی‌اش می شدند
درحالی که بغض به گلویش فشار می آورد بدون اینکه سرش را بلند کند بالحنی شرمسار و معذب گفت– من شمارو خیلی دوست دارم، بیشتر از جونم.. ولی.. ولی نمیدونم چه مرگم شده.. خودمم نمیخوام اینجوری باشم..
دستش را بر سینه‌اش گذاشت و همانطور که اشکی از چشمانش پایین می غلطید ادامه داد– همش اینجا احساس سرما میکنم..
آرگوت باره دیگر او را درآغوش گرفت و همانطور که موهایش را نوازش میکرد گفت– میدونم که بخاطر رُهانه.. برای اینکه اونهمه عذابو فراموش کنی باید یه بچه‌ی دیگه داشته باشی.. تو هنوز خیلی جوونی ولی دیگه نمیتونی مادر بشی. داری افسردگی میگیری و این تقصیر منه
لارا سعی کرد بغضش را قورت دهد، بوسه‌‌ای بر سینه‌ی آرگوت زدو گفت– تقصیر شما نیست..
آرگوت– لارا.. میخوای..
تردیدی که در لحن آرگوت وجود داشت باعث شد لارا سرش را بلند کند و به او بنگرد. کاملا از صورتش پیدا بود که بخاطر بچه‌دار نشدن شرمسار است
آرگوت– میخوای یه بچه به فرزند خوندگی بگیریم؟.. شاید اینجوری یکم حواست پرت بشه
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– من بچه نمیخوام.. قبل از ازدواجمون اینو بهتون گفتم
آرگوت– ولی علاقه‌ت به رُهان خلاف اینو نشون میده..
لارا– رُهان بچه‌ی خودمون بود!
سکوت سنگینی در فضا حاکم شدو آن دو برای لحظاتی به یکدیگر خیره ماندند، فروغ از چشمان آرگوت رفت و همانطور که سرش را به زیر می انداخت زیرلب گفت– بچه‌ی خودمون.. حق داری..
مأیوسانه مچ دست آرگوت را گرفت و همانطور که باره دیگر اشک در چشمانش می جوشید گفت– اصلا دیگه درباره‌ی بچه حرف نزنیم.. باشه؟

─┅═●❂●═┅─

پس از آن طوفان شدید، صبح روز بعد باز آفتاب طلوع کردو هوا اگرچه سرد بود اما زیر پرتوهای گرم خورشید قدم زدن می چسپید. آرگوت به ملاقات نیکولاس رفته بود و لارا پس از اینکه سری به مزار رُهان زد شروع کرد به قدم زدن درباغ. آنجا کنار سنگ یاد بود رُهان، یعنی درست بالای سرش یک نهال کوچک سربرآورده بود. لارا ابتدا توجه چندانی به آن نداشت ولی حالا پس از گذشت یک ماه نهال باریک به بلندی زانوی او رسیده بود و باغبان از روی برگهای کوچکی که داشت میگفت احتمالا نهال درخت سیب است. آنلحظه هم لارا درحالی که از کناره‌ی باغ قدم میزد به آن نهال فکر میکرد، به روزی که تبدیل به درخت تنومندی میشد و هرسال میوه میداد. لارا از سیب‌هایش میچید و درحالی که با رُهان حرف میزد از آنهامیخورد.
همانطور که در افکار خود غرق بود در مسیر پیش رفت و پس از مدتی وقتی به خودش آمد به حاشیه‌ی شرقی محوطه‌ی عمارت رسیده بود، همانجایی که پوشیده از درختان خودرو بود و چون ابتدای جنگلی وسیع محسوب میشد آرگوت به او هشدار داده بود تنها واردش نشود
حوصله‌اش سر رفته بود و باخود گفت حالا که آرگوت نیست میتواند کمی سرکشی کند. سطح جنگل بخاطر باران شدید هنوز کمی خیس بود، لارا دامنش را کمی بالا کشید و درحالی که نگاهش به قدم‌هایش بود کمی پیش رفت. صدای آواز پرندگان را می شنید که از قلب جنگل منعکس میشد و باد سردی که لا به لای درختان می پیچید آمیخته به عطر باران و سرسبزی بود
– هی خانوم!
صدای مردانه‌ای که از سمت چپ شنید او را به خودش آورد و درواقع از جا پراند! سرش را که بسوی صاحب صدا چرخاند و سه مرد درشت جسه را دید، از لباسهایشان پیدا بود که شکارچی‌اند و یکی از آنها نیز تبر بزرگی بر دوش داشت. نامرتب بودند و آنطوری که به لارا می نگریستند باعث اضطرابش شد. یکی از مردان که احتمالاً ۴۰ ساله بود و ریش پرپشت سیاهی داشت درحالی که از همان ابتدا لبخند آزاردهنده‌ای برلب داشت خطاب به او گفت– صبحتون بخیر بانوی زیبا..
لارا تقریباً پنجاه قدم از آنان فاصله داشت بااینحال جنگل آنقدری ساکت بود که صدای گفتوگوی آنان را بشنود. دو مرد دیگر درحالی که خیره خیره به لارا می نگریستند درحال بحث بودند
– نباید بیشتر از ۲۰ سالش باشه
– ۲۰ ؟! مطمئنم ۱۷ سالشم نشده
– چقدر خوشگله! گمونم ازون اشراف زاده‌هاست
– مزخرف نگو مرد! اگه اصل و نصب داشت الان با خدم‌و حشمش بود نه تنها توی جنگل!
ناخوداگاه قدمی به عقب برداشت و به همین خاطر مرد ریشو خطاب به دوستانش گفت– اینقدر چرند نگین بانوی محترم رو ترسوندین!
سپس باره دیگر رو کرد به لارا و گفت– ما رهگذریم، داشتیم به سمت پارین می رفتیم.. شما میدونید ما باید از کدوم طرف بریم؟
هنوز هرسه به حالتی مرموز و آزاردهنده به او می نگریستند، نگاهی به پشت سرش انداخت. عمارت را از لابه لای درختان میدید، فاصله‌اش چندان زیاد نبود. اگر می دوید میتوانست سریع به آنجا برسد
– خانوم؟
– ما نمیخوایم مزاحم شما بشیم.. مسیر رو میدونید؟
دستپاچه شده بود، اگر آرگوت میفهمید او تنها و بی‌خبر به آنجا آمده قطعا عصبی میشد! قدمی به عقب برداشت و همانطور که سعی داشت صدایش جدی و قاطع باشد گفت– نه نمیدونم.درضمن اینجا ملک شخصی جناب آرگوته، دیگه نباید حوالی عمارت بیاید
لحن خشکش بجای اینکه آنان را سرجای خود بنشاند بیشتر باعث پررنگ شدن لبخندشان شد! بنظر می رسید اینکه صدای لارا را شنیده‌اند سرخوششان کرده
– از رهنماییتون خیلی ممنون.. افتخار آشنایی میدید؟
به آنها پشت کردو با قدم‌های سریع بسوی مسیر بازگشت رفت.
– نترسین بانو! ما فقط داریم از اینجا رد میشیم!..
همچنان که بسوی عمارت می رفت صدای رهگذران دورتر میشد و این نشان میداد آنها دنبالش نمی آیند. می دانست لزومی ندارد اینهمه نسبت به مردم بدبین باشد ولی اینکه دستپاچه شده بود بیشتر بخاطر این بود که تا آرگوت بو نبرده به عمارت برگردد. کمتر از چند لحظه بعد به سرخط ابتدایی جنگل رسیده بود و وقتی باره دیگر به آنسو نگریست رهگذران دیگر آنجا نبودند. آنجا بدون احتساب خدمه و آشپزها، دست کم ۱۵ نگهبان داشت و لارا میتوانست برای رفتن به جنگل تعدادی از آنها را با خود همراه کند. این کار را نکرده بود و حالا اگر اتفاقی درجنگل می افتاد آرگوت حق داشت او را مؤاخذه کند.
از پله‌های عمارت بالا رفت و مستقیم بسوی اتاق مشترکشان رفت، آرگوت هنوز بازنگشته بود و لارا نفس راحتی کشید. روی مبلی نشست و دستان از سرما سرخ شده‌اش را مقابل شومینه گرفت، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مستخدمی در زدو وارد شد.زن میانسالی بود که نامه و جعبه‌ای چوپی بدست داشت.
– براتون یه بسته رسیده بانوی من
لارا بسته و نامه را از او گرفت و گفت– خیلی ممنون، ممکنه یکم چای آماده کنید؟
مستخدم به او لبخند زدو گفت– چشم بانو
پس از رفتن مستخدم لارا در جعبه را گشود و چند نوع گیاه دارویی طبقه‌بندی شده درآن دید.و نامه‌ای این رسیده بود، از رایولا بود. باید فکرش را میکرد! پس از دیدن نام فرستنده که مادربزرگ جوزفینا بود آهی کشید و بااکراه نامه را گشود:
«..امیدوارم که پس از گذشت این مدت برای تو و شوهرت همه چیز در آرامشی نسبی قرار گرفته باشد، دخترم من هم درجوانی نوزادی را از دست دادم و میدانم این چه رنج بزرگی‌ست. بااینحال خداوند پدرت نیکولاس و عمه ریچل را به من بخشید تا مرهم دردم باشند و من و شوهرم را تسکین دهند. تو نیز بهتر است هرچه سریعتر به بارداری مجدد فکر کنی و با بدنیا آوردن فرزندانی موجب سربلندی پدرو و پدربزرگت شوی. برایت مقداری داروی تقویت کننده فرستاده‌ام که موجب تسریع فرایند..»
حتی دیگر نمیخواست ادامه‌اش را بخواند! سرش را با کلافگی تکان دادو تا آمد نامه را در آتش شومینه بیندازد دستی پیش آمد و آن را قاپید! سرش را که چرخاند آرگوت پشت سرش ایستاده بود، درحالی که لبخند شیطنت آمیزی به لب داشت و نگاهش را بسوی نوشته‌های درون نامه می چرخاند گفت– اینجارو ببین! این نامه چیه که دور از چشم شوهرت داری میسوزونیش؟!
لارا بلافاصله از جا برخاست و همانطور که سعی داشت نامه را از دست آرگوت بگیرد گفت– چیزی نیست! از طرف مادربزرگه، بدینش به من..
آرگوت نامه را کمی بالاتر گرفت تا دست لارا به آن نرسدو گفت– اگه چیزی نیست چرا نمیذاری بخونمش؟
دلش نمیخواست آرگوت نامه را بخواند، میدانست این او را ناراحت خواهد کرد. بعلاوه خودش هم هنوز بخاطر اصرار‌های مادربزرگش کلافه بود و وقتی میدید آرگوت گوشش بدهکار نیست بیشتر عصبی میشد. نهایتاً لحظه‌ای کنترلش را از دست دادو درحالی که بی‌اختیار اخم‌هایش درهم رفته بود سر آرگوت فریاد کشید:
لارا–آه! شما باید دست از خوندن نامه‌های من بردارین!
درواقع لحنش آنقدر تند بود که لبخند را از لب آرگوت پراند و برای لحظاتی فقط هردو درسکوت به هم می نگریستند. کمی بعد آرگوت دوباره نامه را بسوی او گرفت و آهسته گفت– ببخشید، فکر نمیکردم چیز مهمی باشه. فقط میخواستم باهات شوخی کنم
او تابحال اینطور با شوهرش بداخلاقی نکرده بود، آنموقع هم تا به خودش آمد آنقدر پشیمان شده بود که بلافاصله گریه اش گرفت
لارا– چیز مهمی نبود، من زیاده روی کردم.. عذرمیخوام.. مادربزرگ همش درباره‌ی بچه‌دار شدن حرف میزنه برای همین یکم عصبی شدم
آرگوت باز لحظه‌ای درسکوت ماندو سپس درحالی که نامه را بدست لارا میداد آهسته گفت– اونا فقط خیر و صلاحتو میخوان. نباید مثل نیک بهشون بی‌احترامی کنی
برای اینکه لارا معذب نماند از او فاصله گرفت و بسوی پنجره رفت. او هم آنجا ایستاده بود و دردل بخودش لعنت می فرستاد، میدانست آرگوت را ناراحت کرده، نامه را مچاله کردو بدرون شومینه انداخت. چند لحظه‌ای با تردید به نیمرخ آرام آرگوت نگریست و سپس گفت– باغبون فکر میکنه اون نهال.. نهال سیبه.. همونی که بالای سر رُهان..
درواقع میخواست کمی فضا را عوض کند، آرگوت که از پنجره به بیرون نگاه میکرد بسوی او برگشت و لبخند زد:
آرگوت– مهمون داری.
لارا– ..مهمون؟
پیش رفت و درکنار آرگوت از پنجره به بیرون نگریست. شش سوار از ورودی اصلی حیاط گذشتند و بسوی عمارت پیش آمدند، لارا چشمانش را تیز کرده بود و چهره‌ی مردان جوان سوار بر اسبها را می کاوید. ابتدا خیال میکرد هیچکدامشان را نمی شناسد تااینکه سواران کمی نزدیکتر شدند و لارا ماروین را پیشاپیش انان دید!
کاملا فراموش کرده بود او در این مدت ماه‌های آخر آموزشی خود را می گذرانده و حالا حتماً دیگر آن را به پایان رسانده بود. شوقی از سراپایش گذشت و درحالی که ناخوداگاه لبخند پررنگی برصورتش نشسته بود بسمت بیرون دوید
سراسیمه از سالن گذشت و پس از عبور از در عمارت درحالی که نگاهش بسوی ماروین بود باعجله پله‌ها را برای رسیدن به حیاط پیمود، نسیم سرد زمستانی به صورتش میخورد و وقتی با وجود دامن بلندش پله‌ها را دوتا یکی می پیمود گیسوان بلند طلایی‌اش در هوا تاب میخورد
ماروین تازه از اسب پیاده شده بود و افسارش را مرتب میکرد که لارا را دید، ضربه‌ای به پیشانی خود زدو بسوی پله‌ها آمد تا قبل از اینکه لارا زمین بخورد او را بگیرد!
آنقدر حواسش به ماروین بود که به اخرین پله اهمیت ندادو از همانجا خود را به آغوش او انداخت، ماروین بازهم نسبت به قبل تغییر کرده بود و لارا این را به وضوح میدید. قدش بلندتر شده و آغوشش قوی‌تر بود، لارا درحالی که یک دستش را دور گردن ماروین انداخته بود تا او مجبور شود سرش را بسوی او پایین بیاورد، هرهر و کرکر کنان لپش را کشید و گفت– وای! اینجارو ببین! ریشتو تراشیدی؟! آره؟ آخه مگه تو چقد ریش داشتی؟..
اخرین باری که لارا او را دید پرزهای صورتش پررنگ و دربرخی نقاط بلندتر شده بودند ولی او فکرش را نمیکرد به همین زودی به حدی برسند که ماروین انها را بتراشد! اکنون هم البته صورتش به زمختی مردان نبود ولی کاملا میشد فهمید برای اولین بار ریشش را تراشیده.
ماروین که پیدا بود از آنهمه سبکسری لارا به ستوه آمده درحالی که با گوشه‌ی چشم به جوانان پشت سرش اشاره میکرد آهسته گفت– کله پوک! آبرو برام نذاشتی اخه چه مرگته؟!
لارا از بالای سرشانه‌ی ماروین به پشت سرک کشید، پنج همراه ماروین که همگی پسران جوان خوش قدو قامتی بودند و بنظر می رسید چند سالی هم از او بزرگترند مدام برای هم ابرو می انداختند و لب می گزیدند تا خنده‌یشان را کنترل کنند
دهانش را به گوش ماروین نزدیک کردو اهسته پرسید– اونا کی‌ین ماروین؟
ماروین پاسخ او را نداد چراکه ارگوت بسویش می امد و میخواست با او خوش و بش کند
لارا نیز هم‌جهت با ماروین به بالای پله‌ها نگریست‌، آرگوت مثل همیشه آقامنشانه درحالی که لبخند باوقاری به چهره داشت پله‌ها را گذراندو پس از اینکه درمقابل ماروین قرار گرفت ضمن اینکه با او دست می داد بالحنی مبادی آداب گفت– خوش امدید جناب ماروین. انتظار دیدن شمارو نداشتیم
و تازه آنلحظه لارا فهمید باید جلوی غریبه‌ها با پسر لردهکتور جور دیگری رفتار میکرده! ماروین دست آرگوت را فشرد و درپاسخ گفت– آموزشیم دیروز تموم شد، اومدم سری به شما و لارا بزنم. امیدوارم مزاحم نشده باشم
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو با خوش‌رویی گفت– مارو خوشحال کردید. بفرمایید داخل
ماروین به پسران پشت سرش اشاره‌ای کردو به آرگوت توضیح داد– عذرمیخوام که همراهم چندتا غریبه اوردم، اونا قابل اعتمادن
آرگوت– این حرفو نزنید، لطفا اینجا راحت باشید
سپس رو کرد به همراهان ماروین و گفت– تشریف بیارید داخل تا ازتون پذیرایی بشه
یکی از جوانان که نسبت به بقیه سرشانه‌دار تر و بزرگتر بنظر می رسید قدمی پیش امدو رو به آرگوت گفت– شما عمارت خیلی زیبایی دارید
آرگوت لبخند گرمی به او تحویل دادو مرد جوان درادامه گفت– اگه اجازه بدید یه نگاهی به این اطراف بندازیم
آرگوت– البته. چراکه نه؟
رو به یکی از نگهبانان وردی عمارت کردو گفت– چارلی آقایون رو همراهی کن و بعد برای پذیرایی بیار داخل
کمی بعد هرسه درکنار هم وارد عمارت شدند و لارا درحالی که هنوز باحالتی تمسخرآمیز به ماروین می نگریست گفت– یعنی منم باید به تو میگفتم جناب ماروین؟!
ماروین چشمانش را درقاب چرخاندو پاسخ داد– از تو که انتظاری نیست. خدا به شوهرت صبر بده!
لارا نگاهی به نیمرخ آرگوت انداخت و دید که او به حرف ماروین میخندد، با دلخوری ضربه‌ای به بازوی ماروین زدو گفت– بدجنس دلم برات تنگ شده بود!
آرگوت دست بر دستگیره‌ی در بردو همانطور که بازش میکرد پرسید– اون پسرا دوستاتن؟
ماروین درحالی که همقدم با لارا وارد اتاق میشد گفت– نه.. درواقع.. میشه گفت شاگردام هستن. مقام من تو رده بندی شمشیرزنی بالاتر شد و استادم اونارو گروه بندی کرد تا باهاشون تمرین کنم
آنها بسوی مبل‌های نزدیک شومینه رفتند و ماروین همانطور که می نشست ادامه داد– البته همشونو میشناسم پسرای خوبی‌ین، پدرم با خانواده‌هاشون آشناست
لارا که سمت راست او روی کاناپه نشسته بود نواری از موهای خود را پشت گوش فرستادو با شوق گفت– قبل از اینکه بری خونه مستقیم اومدی اینجا منو ببینی؟!
ماروین نگاهی به نیش باز لارا انداخت و سپس رو به آرگوت گفت– راستش دلم میخواست زودتر بهتون سر بزنم، نگران بودم بخاطر اتفاقات اخیر حالتون مساعد نباشه اما خداروشکر مثل اینکه رو به‌راهین
جمله‌ی آخر را خطاب به لارا گفت و آرگوت درحالی که هم جهت با ماروین به لارا می نگریست و لبخند میزد اضافه کرد– درواقع بخاطر توء که اون امروز سرحاله. امیدوارم نخوای به این زودیا بری
ماروین بالحنی سپاسگذارانه خطاب به آرگوت گفت– نه جناب آرگوت حداکثر یک ساعت دیگه برمیگردم خونه
لارا بلافاصله با لب و لوچه‌ی آویزان به بازوی او چنگ انداخت و گفت– تو نمیتونی اینقدر بدجنس باشی بعد از سه ماه دارم میبینمت!
پیش از اینکه ماروین پاسخی بدهد آرگوت بالحنی محترمانه گفت– ازت خواهش میکنم چند روز اینجا بمون، میتونی همینجا به شاگردات برسی.. حدقل وقتی اینجایی لارا میتونه خوشحال باشه
به شوهرش نگریست و دلش لرزید. معلوم نبود حال و روز لارا در این مدت چقدر نگرانش کرده که اکنون اینهمه اصرار داشت دلیل خنده‌های او را مدتی همانجا نگه دارد. مشغول گفتوگو بودند که ملازمی آمد و آرگوت را برای رسیدگی به امری فرا خواند، او نیز برای لحظاتی عذر آنها را خواست و از اتاق خارج شد.
لارا که روی کاناپه کاملا بسمت ماروین چرخیده بود پرسید– تو واقعا توی آزمون نهایی همه رو شکست دادی؟! آخه انگار شاگردات از خودت بزرگترن!
ماروین درحالی که گردنش را با حالتی خسته به طرفین هائل میکرد پاسخ داد– من نسبت به بقیه آماده‌تر بودم بابا همه چیزو یادم داده بود. تکنیک قوی‌تری داشتم از پسشون براومدم
لارا– ببینم اونجا که خبری از دخترا نبود نه؟
ماروین ابرویی بالا انداخت و گفت– نه! برای همینم من زودتر تمومش کردم تا از اون خراب شده دربیام
لارا نگاهی آمیخته به تعجب و سرزنش به او انداخت و گفت– اوه! تو داری تبدیل به یه عوضی میشی نه؟!
ماروین پاسخی به او نداد و همانطور که میخندید از جا برخاست. بسوی پنجره رفت و درحالی که به شاگردانش می نگریست گفت– لارا من نمیخوام زیاد اینجا بمونم، یادت رفته عمو نیکولاس چی بهت گفت؟
لارا پوفی از روی کلافگی کشید و گفت– بابا سخت میگیره، ولی شوهرم اونجوری نیست.. میبینی خودش ازت خواست بمونی.. اون به من اعتماد داره
ماروین سرش را بسوی او چرخاندو پیش از اینکه بهانه‌ی دیگری بیاورد لارا موضوع بحث را عوض کرد– این همه وقت اونجا بودی، برای من سوغاتی نیاوردی؟ خسیس!
ماروین نیشخندی زدو گفت– مگه من رفتم بودم تفریح کله پوک؟
بااینحال دست در جیب شلوارش فرو برد و همانطور که بدنبال چیزی می گشت گفت– البته به سفارش مامان یچیزی برات آوردم
لارا از جا پرید!
لارا– واقعا؟ زنمو لوریانس؟؟ اون چیه؟
کاناپه را دور زدو مشتاقانه بسوی ماروین آمد، درحالی که نگاهش را به جیب شلوار او دوخته شده بود گفت– جون به لبم کردی خب بگو چیه!
ماروین– یه سنگ بهم داده بود تا بگم اونجا تراشش بدن.. میگفت دلش میخواد یه گردنبند بهت هدیه بده
لارا– گردنبند؟ واقعا خودش اینو گفت؟.. پس کجاست؟
ماروین گشتن در این جیب را رها کردو درحالی که جیب دیگرش را بررسی میکرد گفت– امیدوارم آورده باشمش!
لارا قدم دیگری به او نزدیک شدو گفت– وای! اگه گمش کرده باشی از همین پنجره میندازمت پایین!
ماروین به تهدید او خندید بااینحال گردنبند در این جیب هم نبود!
لارا– اون لباس کوفتی‌تو بگرد اوف آخه چرا اینقد حواس‌پرتی..
ماروین– حالا یه گردنبند اینهمه مسخره بازی نداره!
لارا– اونو زنمو لوریانس بهم داده!
ماروین– الان خسته‌م.. بذار به حال فرصت دنبالش بگردم..
لارا– بی عرضه حتما گمش کردی!
این را گفت با اعصاب خوردی پیش رفت تا در گشتن جیب‌ها به ماروین کمک کند. نمیگذاشت لارا به لباسش دست بزند و این بیشتر او را عصبی میکرد، باورش نمیشد ماروین هدیه‌ای را که هیچ وقت انتظار گرفتنش را نداشت گم کرده باشد
درنهایت میان تقلای او و دست و پا پس کشیدن‌های ماروین به یک مانع برخوردند و هردو از پشت نقش برزمین شدند!
درواقع این ماروین بود که نقش بر زمین شد و لارا چون کاملا روی سینه‌ی او افتاد هیچ فشار و دردی حس نکرد
صورت ماروین بلافاصله از درد چین خورد و نالید:
ماروین– آآااا.. کمرم!.. آخه چرا همش خرابکاری میکنی! کمرم شکست!
لارا که هنوز روی بدن او بود و به آه و ناله‌اش می نگریست خنده‌اش گرفت و گفت– برنده‌ی مسابقات شمشیر زنی! فقط زمین خوردی، خنجر به کمرت نزدن که!
ماروین– اون هیکلتو انداختی روی من طلبکارم هستی؟ گمشو کنار دیگه!
لارا– من؟ توی بی‌عرضه منو با خودت کشیدی انداختی!
این را گفت و ضربه‌ای به سینه‌ی ماروین زد! ضربان قلب او را مماس با خود حس میکرد و بدن درحال رشد و قوی‌اش تماماً جسه‌ی ظریف لارا را برخود جا داده بود
ماروین– هی منو نزن!
لارا– میزنم! گردنبندمو گم کردی حقشه که بکشمت!
این را گفت و چند ضربه‌ی پیاپی دیگر بر سینه و شانه‌ی ماروین زد، او سعی کرد ضربه‌های لارا خنثی کندو در همان حال که هردو می خندیدند و درهم گره خورده بودند تلاشی هم برای برخاستن کردند
ماروین قوی بود ولی مثل همیشه فقط از لارا کتک میخورد و حتی دلش نمی امد مچ دستان او را محکم بگیرد!
بلاخره چند لحظه بعد با صدای باز شدن دستگیره‌ی در دست از مسخره بازی کشیدند و نگاهی به آنسو انداختند. آرگوت وارد شدو لحظه‌ای درسکوت به آندو در آن وضعیت نگریست، ماروین بلافاصله خودش را پس کشید و همانطور که به لارا هم کمک میکرد برخیزد گفت– عذر میخوام جناب آرگوت.. اتفاقی بود!
لحن توجیه‌گرانه‌ی ماروین باعث لارا خنده‌اش بگیرد. او فکر میکرد آرگوت با چنین مسائل پیش پا افتاده‌ای به همسرش بدبین خواهد شد!
کتک زدن ماروین و پیچ و تاب خوردن درمیان بازوان قوی و سینه‌ی پرحرارتش آنقدر انرژی از لارا گرفت که وقتی با خنده از جا برخاست و بسوی آرگوت رفت از گرما عرق کرده بود
دست آرگوت را گرفت همانطور که نگاه سرزنشگرانه‌اش را به ماروین دوخته بود گفت– اوه شما نمیدونین اون بی‌عرضه چیکار کرده!
آرگوت لبخند زدو دست او را فشرد:
آرگوت– چرا عزیزم؟
لارا موهایش را از روی گریبانش کنار زدو درحالی که با دست آزادش خودش را باد میزد پاسخ داد– اون گردنبندی رو که زنمو لوریانس بهم هدیه داده رو گم کرده! حتی حاضر نیست درست و حسابی دنبالش بگرده!
ماروین درحالی که لباسش را مرتب میکرد با اخم گفت– مگه توی وحشی میذاری آدم یکار درست انجام بده؟
آرگوت لحظه‌ای کوتاه به بحث و جدل آن دو خندید و سپس درحالی که لارا را کنار خود روی کاناپه می نشاند گفت– لطفا یبار دیگه دنبالش بگرد، میبینی که لارای من چقدر براش ذوق زده شده
لارا بازوی آرگوت را بغل گرفت و گفت– فکر نمیکردم زنمو لوریانس هیچ وقت حواسش به من باشه
ماروین جیب‌هایش را باره دیگر بررسی کردو همانطور که حالا نگاهی به جیب مخفی پیراهنش می انداخت آرگوت خطاب به او گفت– اتاقای شاگرداتو بهشون نشون دادم، هرجایی که راحتی تمریناتو شروع کن.. و اگه بخوای یکی رو میفرستم که به هکتور خبر بده تو اینجایی
ماروین سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو با لحنی سپاسگذارانه گفت– نیاز نیست، اونا به این زودیا انتظار برگشتن منو ندارن
سپس رو به لارا کردو درحالی که هنوز چشم غره می رفت گفت– اینجاست.. پیداش کردم
باره دیگر چشمانش از شوق درخشید و بسوی ماروین خیز برداشت تا گردنبند را از او بگیرد. سنگ بسیار خوش‌رنگی که درنور سایه‌ی آبی و سبز از خودش منعکس میکرد را با ظرافت بشکل سر یک گرگ تراش داده و بر زنجیر باریک نقره‌ای رنگی آویخته شده بودند. هدیه‌ی بسیار خاصی بودو او را به یاد دنیای شگفت‌انگیز لوریانس و گرگهای جنگلی می انداخت! لارا گوش‌ها و پوزه‌ی کشیده‌ی گرگ را از نظر گذراندو درحالی که ناخوداگاه لبخند پررنگی برلبش نشسته بود زمزمه کرد– .. وااای.. من عاشقشم..
با ذوق زدگی گردنبند را به آرگوت نشان دادو او گفت– خیلی قشنگه عزیزم، بذار برات ببندمش..
لارا گردنبند را بدست او دادو درحالی که تمام موهایش را جمع میکرد تا آرگوت آن را به گردنش بیاویزد رو به ماروین گفت– حرفمو پس میگیرم، زیادم بی عرضه نیستی
بنظر می رسید ماروین هنوز از او دلگیر است و همین باعث شد لبخند از لب لارا محو شود، آرگوت زنجیر را بست و موقعی که لارا گرگ سبز‌آبی ‌اش را تماشا میکرد ماروین از جا برخاست
ماروین– من میرم یه سری به اطراف بزنم.. اشکالی که نداره؟
آرگوت سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو لارا که به دور شدن او می نگریست به فکر فرو رفت. او همیشه با ماروین شوخی میکرد! دلیلی نمیدید حالا از این رفتارش ناراحت شده باشد
پس از اینکه ماروین در را پشت سرش بست لارا بسوی آرگوت چرخید و پرسید– ناراحت شد؟.. مگه چیکار کردم؟..
آرگوت دست بر موهای او کشید و درحالی که نگاه پراطمینانش را به چشمان لارا دوخته بود گفت– اون دیگه برای خودش مردی شده. مثل بچه‌ها باهاش رفتار نکن..
چهره‌اش درهم رفتو با بیحالی خود را روی پاهای ارگوت انداخت:
لارا– نمیخوام.. نمیخوام هیچی بین منو ماروین تغییر کنه.. نمیخوام اونم مثل بقیه بشه..
آرگوت همانطور که صبورانه پشت کمر او را نوازش میکرد گفت– میترسی از دستش بدی؟
لارا بدون اینکه سرش را از روی پاهای او بردارد گفت– نمیتونم از دستش بدم.. اینجوری دیگه هیچکس نیست که بتونم با خیال راحت جلوش خرابکاری کنم.. خیلی تنها میشم..
آرگوت آرام به حرف او خندید و گفت– مثلا اگه جلوی من خرابکاری کنی مگه چی میشه؟
لارا سرش را بلند کردو باز سرجایش نشست، همانطور که ماتم زده به ارگوت می نگریست گفت– من برم.. یکم باهاش حرف بزنم ببینم چه مرگشه..
قبل از اینکه برخیزد آرگوت بازویش را گرفت و مانع شد، لارا به او نگریست. چیزی نمیگفت و فقط درسکوت به لارا خیره مانده بود، درواقع بنظر می رسید چیزی هست، ولی او نمیتواند آن را به زبان بیاورد
لارا– مشکلی..پیش اومده؟
آرگوت لب زد که چیزی بگوید اما باز منصرف شدو سرش را پایین گرفت، بازوی لارا را رها کردو اهسته گفت– ..نه عزیزم..
حالت خاصی شده بود، لارا نتوانست برخیزد. دو دل مانده بود، فکر کرد شاید اتفاق چند دقیقه پیش آرگوت را ناراحت کرده! دست او را گرفت و گفت– نکنه شما هم از دستم دلخور شدین؟ اون فقط.. ما یهو پامون به لبه‌ی میز گیر کردو افتادیم..
آرگوت نگاهش را بالا آورد و درحالی که لبخند کمرنگی برلب داشت سعی کرد خیال او را راحت کند: آرگوت– میدونم عزیزم، معذرت میخوام.. فکر کنم یکم حسودیم شده..
دلش فرو ریخت، پس اینقدر برای آرگوت عزیز بود! دستش را بر گونه‌ی او گذاشت و همانطور که به چشمان زیبایش می نگریست گفت– من شمارو از هرچیزی بیشتر دوس دارم..
آرگوت سرش را کمی پایین آورد و لحظه‌ای بعد لب بر لب لارا نشاند. لبهایش مثل همیشه اَبری و داغ بود، لارا با او همراهی کرد و تلاشش براین بود که به قدر کافی صمیمی و گرم باشد، بااینحال دهان آرگوت هرچقدر هم که مطبوع بود حواس لارا را ازینکه میخواهد نهال روی مزار رُهان را به ماروین نشان بدهد پرت نمیکرد!
حرارت نفس‌های ارگوت صورتش را نوازش میکرد و لحظاتی بعد وقتی بااکراه کام از کام لارا بیرون کشید ملتهب بنظر می رسید، لارا از او دور نشدو گفت– لازم نیست که حتماً الان برم.. اگه بخواین میمونم..
آرگوت چند لحظه‌ای درسکوت به او نگریست و سپس درحالی که آهسته فاصله میگرفت گفت– برو پیش دوستت.. اون فقط چند روز اینجاست، ولی تو برای همیشه مال منی. میتونم یکم صبر کنم
فهمیده بود لارا هنوز هم برای رابطه بی‌میل است و با این حرف درواقع میخواست خیال او را برای رفتن راحت کند. لارا نیز از جا برخاست و پیش از رفتن باره دیگر بوسه‌ای بر لب او زد، وقتی از اتاق خارج میشد از دست خودش عصبی بود. اگر به این سرد مزاجی ادامه میداد آرگوت مدام دلشکسته‌تر میشد، بااین حال این چیزی نبود که تحت اراده‌ی خودش باشد! از عمارت که خارج شد نگاهش را حوالی حیاط چرخاندو اتفاقاً ماروین را نزدیک مزار پسرش دید
بسوی او قدم برداشت و از دور میدید که دست در جیب شلوارش فرو برده و به نقطه‌ای نامعلوم می نگرد. به چند قدمی‌اش که رسید سعی کرد سرحال بنظر برسد و با اشاره به نهال سیب گفت– اونو دیدی؟ قراره یه درخت بزرگ بشه.. فکر کنم این کاره پسرمه..
درحالی که نگاهش به نهال بود کنار ماروین ایستاد، خندید و سپس ادامه داد– میخواد از این درخت برام میوه‌های بهشتو بفرسته
ماروین کمی گرفته بنظر می رسید اما آنلحظه بخاطر حرف لارا بی‌اختیار لبخند زد. لارا نیمرخ او را از نظر گذراند و با تردید پرسید–.. ازم دلخوری؟
ماروین نیم نگاهی به او انداخت و بااینکه کاملا پیدا بود ناراحت است آهسته گفت– نه دیوونه
لارا نگاهش را به سنگ مزار رُهان دوخت و گفت– ولی اینجوری بنظر نمیرسه
نهایتاً ماروین آهی کشید و بسوی لارا چرخید، سعی کرد لحنی منطقی و آرام داشته باشد و سپس گفت– لارا تو هیچ حواست به رفتارت نیست، بااینکه عمونیکولاس قبلا بهت اخطار داده اصلا چیزی رو جدی نمیگیری.. میدونم اخرش یه دردسری درست میکنی..
لارا نگاه سنگینی به او انداخت و گفت– حالا بابا یچیزی گفت! تو اینقدر ازش میترسی؟
ماروین مردمک چشمانش را در قاب چرخاندو گفت– کله پوک! من نه از پدرت میترسم نه از شوهرت.. اینارو بخاطر خودت میگم! فکر کردی من بدم میاد تو مدام از سرو کوله‌م آویزون شی؟
لحظه‌ای چشمان لارا در حدقه گرد شدو سپس گفت– تا همین چند ماه پیش میگفتی من خواهرتم حالا به این زودی اینجوری عوضی شدی؟!
ماروین بازوانش را درهم گره کردو با همان لحن جدی‌اش ادامه داد– اصلا فکر کن من همیشه همینجوری عوضی بودم، خب که چی؟.. الان زندگی تو با قبل خیلی فرق کرده، اینجور بی احتیاطی کردنا به خودت ضربه میزنه وگرنه غرور و شخصیت شوهرت که برای من کوچیکترین اهمیتی نداره
پلکهایش را برهم فشردو آهی از روی کلافگی کشید، به ماروین پشت کردو بی‌جهت به مقابلش خیره ماند. از اینکه مدام به او میگفتند حواسش به همه چیز باشد دیگر به ستوه آمده بود! حالا ناگهان نسبت به همه‌کس احساس تنفر میکرد و چیزی نمانده بود گریه‌اش بگیرد
لارا– باشه.. اصلا لازم نکرده اینجا بمونی.. تو هم گورتو گم کن..
ماروین سمت راست شانه‌ی او را لمس کردو گفت– لارا هرچی گفتم بخاطر خودت بود..
با خشونت شانه‌اش را پس کشید و درحالی که اشک در چشمانش می جوشید و بی‌اختیار اخم‌هایش درهم رفته بود رو به ماروین گفت– اره میدونم.. حالا دیگه توهم رفتی تو جمع کسایی که هرچی میگن بخاطر خودمه!.. واقعا حالم از همتون بهم میخوره!..
این را گفت و ناخوداگاه اشکهایش سرازیر شد:
لارا– میون این همه بدبیاری فکر میکردم حدقل تورو دارم که وقتی کنارتم مثل بچه‌ها بازی دربیارم و غم و غصه‌ی دنیای بزرگترارو فراموش کنم.. حالا تو هم.. داری مثل بقیه میشی و به من پشت میکنی.. باشه به درک!..
ماروین بی توجه به بدخلقی لارا دو سمت بازوی او را گرفت تا از سرلجبازی فرار نکند و سپس بالحنی صمیمی و اطمینان بخش سعی کرد او را آرام کند– کی بهت پشت میکنه؟..من غلط میکنم بهت پشت کنم! لارا اینجوری حرف نزن من مثل همیشه فقط طرف خودتم..
لارا گریه میکرد و ناراحتی‌اش خیلی زود در ماروین منعکس شد، دستش را دلسوزانه بر گیسوان او کشیدو درحالی که چشمان کشیده‌ی زلالش را به چشمان اشک الود لارا دوخته بود گفت– خواهش میکنم گریه نکن.. کله پوک من طاقت گریه کردن تورو ندارم!..
لارا بانگاهی خیس به او می نگریست و دید که اشک درچشمان ماروین هم جمع شد! لبش را گزید تا خود را کنترل کند ولی درنهایت اشکی از گوشه‌ی چشمش جاری شد، لارا هنوز می گریست ولی تعجب کرده بود!
لارا– ..تو دیگه چرا گریه میکنی؟..
ماروین پلکهایش را بست، نفس عمیقی کشید وقتی کاملا از عهده‌ی کنترل بغضش برآمد گفت– قرار نیست هیچ وقت من دلیل گریه کردنت باشم.. اگه پیش من بودی.. هرگز نمیذاشتم اشکی از چشمت بریزه..
دست برگونه‌ی خیس لارا گذاشت و درحالی که نوازشش میکرد ادامه داد– حالا دیگه تمومش کن، اگه تو میخوای ما مثل قبل میشیم… کله‌پوک خرابکاری میکنه و ماروین خرابکاریاشو جمع‌و جور میکنه..
چندلحظه‌ای فین فین کنان به صورت برنزی ماروین و نگاه مغمومش نگریست و سپس پرسید– ماروین محض رضای خدا.. بگو تو واقعا مطمئنی عاشقم نیستی؟!
ماروین نیشخندی زدو پس از لحظه‌ای مکث پاسخ داد– قبلا جواب این سوالتو دادم
لارا به یاد می آورد زمانی را که ماروین به او گفت بعنوان یک خواهر او را عاشقانه دوست دارد، و یاداوری این جمله چقدر برایش دلگرم کننده بود. او جز زمانی که ماروین کودکی خردسال بود تاکنون گریه‌اش را ندیده بود، و حالا اشک می ریخت و میگفت طاقت این را ندارد که دلیل گریه‌ کردن لارا باشد.
ماروین– اصلا تا هروقت که بخوای اینجا میمونم.. ولی یه شرطی داره!..
لارا درحالی که آخرین قطرات اشک خود را از گونه می گرفت گفت– شرط؟.. حالا دیگه واسه من شرط میذاری؟..
ماروین بازوانش را درهم گره کردو همانطور که به لارا اشاره میزد تا با او همقدم شود گفت– معلومه که میذارم!.. اگه من برمیگشتم خونه اونجا تو قصر کلی ندیمه‌ی جوون و وسوسه کننده داشتیم! اینجا که ازون خبرا نیست!
ماروین میخواست او را سرحال بیاورد، لارا نگاه چپی حواله‌ی او کردو گفت– ای بیشرم حالا دیگه ازم دختر میخوای؟!
ماروین با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت– خلاصه اینجا باید از مهمون پذیرایی بشه یا نه؟
لارا ضربه‌ی محکمی به پهلوی ماروین زدو باعث شد او بخندد. سپس با کنجکاوی به او نگریست و پرسید– ببینم مگه تو واقعا از اون ندیمه‌ها استفاده میکردی؟!
ماروین چشم غزه‌ای به او رفت و گفت– یعنی تو باید از مسائل شخصیه من سردر بیاری؟ آخه دختر چقدر پررویی!
لارا بدون لحظه‌ای عقب نشینی همانطور درحال حرکت به بازوی او چنگ انداخت و بر سوالش اصرار ورزید– راستشو بگو! آره؟ با اونا میخوابی؟!
ماروین اینبار دیگر نتوانست جدیت خود را حفظ کند، از کنجکاوی او خنده‌اش گرفت و پاسخ داد– نه! من اینجوری نیستم کله پوک
لارا لحظه‌ای به فکر فرو رفت و سپس باره دیگر پرسید– یعنی تابحال با کسی نخوابیدی؟ عمو هکتور و زنمو نمیذارن؟
ماروین سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اونا کاری به مسائل شخصی من ندارن، تو هم بهتره اینقدر فضول نباشی! اصلا من نمیخوام با کسی بخوابم!
لارا– ولی تو همین یه دقیقه پیش از من دختر میخواستی!
ماروین– بجز! بجز دخترایی که تو برام جور کنی!
با حالت شیطنت آمیزی می خندید و باعث شد لارا مشت‌هایی حواله‌ی سرو صورتش کند! ماروین بدون اینکه ذره‌ای عقب نشینی کند وقیحانه گفت– اصلا چرا برام زن نمیگیری؟! حسودیت میشه من بچه داشته باشم و تو نداشته باشی؟
حرفش بجای اینکه لارا را ناراحت کند باعث خنده‌ی او شد. برایش بسیار دور از تصور بود که ماروین ازدواج کند، البته به صورت برنزی و چشمان زیبای او که می نگریست واقعا دلش میخواست زودتر بچه‌هایش را ببیند ولی تصور اینکه ازدواج کند و زنی او را متعلق به خود بداند واقعا برای لارا آزار دهنده بود! با خودش میگفت اصلا هیچ وقت نمیتواند همسر ماروین را دوست داشته باشد و وقتی این موضوع را به خوده او گفت ماروین قاه قاه خندید و شروع کرد به قربان صدقه رفتن از همسری که تابحال رنگش را هم ندیده بود!
زمان صرف شام لارا سعی کرد خیره‌سر نباشد و نزاکت را رعایت کند، سخت بود که شوخی با ماروین را کنار بگذارد ولی اخر کاری بنظر می رسید همه چیز درست و بجا پیش رفته باشد. مثل یک خانم درکنار شوهرش ماندو وقتی ماروین گفت خسته‌ است و میخواهد بخوابد با آرگوت به اتاق مشترکشان برگشت. او بی وقفه درباره‌ی گفتوگوهای آن روزشان و خاطرات ماروین حرف میزد و آرگوت صبورانه گوش میداد.
طبق عادت بر روی کاناپه‌ی بزرگ کنار شومینه نشستند، لارا درحالی که دراز می کشید و سرش را روی پاهای آرگوت می خواباند گفت– درست شبیه عمو هکتور شده نه؟ هرچی میگذره بیشتر به پدرش میره
آرگوت لبخند زدو همانطور که با موهای طلایی پریشان لارا که روی رانهایش ریخته بود ور می رفت گفت– من اینو همون روزی که توی گهواره دیدمش به هکتور گفتم
دستش بالا آورد و درحالی که گریبان روشن آرگوت را لمس میکرد گفت– پررو به من میگفت چرا برام زن نمیگیری!
آرگوت سرش را باحالت خاصی تکان دادو گفت– بی‌شرم بودنشم به پدرش رفته
این حرف آرگوت باعث شد لارا برای لحظاتی بخندد، سپس پلکهایش را با آرامش برهم گذاشت و درحالی که توسط آرگوت نوازش میشد نفس آمیخته به عطر او را به مشام فرستاد. چند لحظه بعد با صدایی آرام گفت– باورم نمیشه اون یه روزی ممکنه عاشق کسی بشه و ازدواج کنه
آرگوت همانطور که او را نوازش میداد زمزمه کرد– چرا؟
لارا– چون اون زن ماروینو از من دور میکنه.. البته تصور اینکه اون چن تا بچه داشته باشه خیلی بامزه‌ست
این را گفت خنده‌اش گرفت، به کودکان ریز و درشتی با چشمان کشیده فکر کردو ادامه داد– اونا حتماً مثل پدرشون گستاخ میشن
آرگوت– پس زیادم بد نیست که ازدواج کنه
لارا– هست.. اون بچه‌ها باعث میشن زنه کاملا کنترل ماروینو دست بگیره..
آرگوت که تاکنون به لارا می نگریست سرش را بر پشتی کاناپه خواباند و پس از چند لحظه مکث نجوا کرد– اگه بخوای.. میتونی خودت بچه‌ی اونو بدنیا بیاری..
ابتدا فکر کرد اشتباه شنیده، با خود گفت مغزش نتوانسته کلمات را درست کنار هم بچیند و درنتیجه از حرف آرگوت برداشت بدی کرده. لحظاتی طولانی گذشت و لارا هنوز درتلاش بود مفهوم حرف آرگوت را در ذهن خود حلاجی کند، مدتی بعد باره دیگر نجوای آرگوت را شنید:
آرگوت– لارا..
به ساعدش تکیه زدو با مغزی منجمد از روی پای او برخاست، درحالی که سمت چپش بر کاناپه نشسته بود به صورت آرام و خاموش آرگوت نگریست. او که متوجه نگاه خیره‌ی لارا شده بود نفس عمیقی کشید و سپس آهسته گفت– تو نمیدونی چقدر برام مهمی.. نمیدونی چقدر عذاب‌آوره که میبینم همش غمگینی.. اگه تو میخوای مادر بشی.. اگه تو میخوای بچه‌ی خودتو داشته باشی..
تازه کم کم باورش میشد که اشتباه نشنیده‌، دهانش خشک شده بود و نمیدانست چه بگوید! آرگوت سرش را به زیر انداخت و ادامه داد– از اون روزی که بدنیا اومدی تا همین حالا، تنها چیزی که من برات میخواستم این بود که خوشحال باشی.. از وقتی رُهانو از دست دادیم دارم با خودم کلنجار میرم.. تو روز به روز پژمرده‌تر میشی.. و من حتی نمیدونم چیکار کنم..
باز مدتی در سکوت گذشت و سپس آرگوت بااکراه سرش را بلند کرد، نگاه دقیقی به صورت منجمد لارا انداخت و اینبار وقتی دهان به سخن گشود صدایش از بغض لرزید– من نمیخوام از دستت بدم..نمیخوام ازت جدابشم ولی از طرفی این حقته که بچه داشته باشی و مادر بشی
لارا برای نخستین بار لب زدو ناباورانه زمزمه کرد– چطور..به همین راحتی..
مثل اینکه آرگوت تمام مدت موجی از انزجار و سرشکستگی را درخود حبس کرده بود، از جا برخاست و درحالی که از خشم و خفگی به خود می پیچید گفت– حرف از راحتی نزن لارا!.. هیچی از راحتی نگو.. راحتی..
بسوی شعله‌های شومینه برگشت درحالی که منقطع نفس می کشید به نجوا گفت– .. تو نمیدونی چه حسی دارم.. نمیدونی چقدر سخته که میبینم دلیل غمگین بودنتم.. چقدر سخته که میبینم تو هم اونو دوست داری!..
درحالی که هنوز جلوی شومینه ایستاده بود بسوی لارا چرخید، پرده‌ی براقی از اشک دیده‌گانش را پوشانده بود و تهی تر از هرزمان دیگری بنظر می رسید:
آرگوت– تو این مدت من هرکاری میتونستم کردم که مثل قبل بشی.. تظاهر کردم حالم خوبه و هیچ دردی ندارم.. باخودم گفتم وابستگی که به نیکولاس دارم به احساست لطمه زده، قبلا هر روز میرفتم دیدنش و حالا هفته‌ای یکبار!.. این دست لعنتی رو..
لحظه‌ای با تنفر به دست راستش، یعنی همان دستی که خنجر بر گردن رُهان فرو برده بود نگریست و سپس آن را مثل اینکه تکه آشغالی آلوده باشد به سنگ بالای شومینه کوبید! قطعه‌ای از سنگ تراشیده شده‌ی بالای شومینه شکست و درمقابل چشمان مبهوت لارا با سروصدایی آزار دهنده بر زمین ریخت! نگاهش بر قطرات خونی که از مشت آرگوت روان بود میخکوب ماندو مو به تنش راست شد..
آرگوت– این دستو روی بدنم تحمل کردم.. انگار نه انگار که قاتل جون پسرم شدم.. سعی کردم بخاطر تو لبخند بزنم..
اشکی از چشمان شبگون سیاهش پایین غلطید و پس از چند لحظه مکث رو به لارا گفت– با هر روشی که به ذهنم رسید نوازشت کردم..هرکاری کردم که یادت بیارم قبلا چقدر کنار هم گرم بودیم..
با دست خون‌آلودش به سینه‌ی پر درد خود اشاره‌ای کردو درحالی که لحن بم مردانه‌اش می لرزید گفت– تو بغل منی که کاری جز نوازشت ندارم دست رو سینه‌ت گذاشتی و گفتی اینجا همش سرده.. ولی فقط چند لحظه نزدیک اون پسره موندی و اینقدر گرمت شده بود که خودتو باد میزدی..
اشک دیگری برصورتش غلطید، بغضش را فرو خورد و با صدایی خفه ادامه داد– بهت گفتم بذار یه بچه به فرزند خوندگی بگیریم.. گفتی نه! رُهان بچه‌ی خودمون بود!.. منم دارم میگم حق داری.. حق داری که بچه‌ی خودتو بخوای.. ولی این از من ساخته نیست، نمیتونم بهت یه بچه بدم.. حالا بگو چیکار کنم؟.. لارا چیکار کنم که مثل قبل خوشحال باشی؟..
پیش از اینکه گریه‌اش شدت بگیرد پلکهایش را برهم فشردو چند نفس عمیق کشید، قدمی به سوی لارا برداشت و سپس گفت– حالا که ماروین اینقدر برات عزیزه، حالا که میتونی عاشق بچه‌ش باشی.. میتونی دوباره خوشحال باشی.. من باهاش کنار میام، من با هردلیلی که باعث خوشبختی تو بشه کنار میام..
تاکنون منجمد و ترک‌خورده به اعتراف دردناک آرگوت گوش میداد و نگاهش بر دست زخمی او خیره بود. باور نمیکرد سردی و کلافگی‌‌اش پس از مرگ رُهان اینهمه باعث درد و رنج آرگوت شده و او را به چنین حدی رسانده باشد! رمق برخاستن از روی مبل را نداشت، درحالی که نگاهش به صورت شکسته‌ی آرگوت بود با صدایی خفه گفت– آخه.. آخه شما چی میگین.. اونشب حتی اجازه نمیدادین درباره‌ی مردای دیگه حرف بزنم.. اونوقت حالا..
آرگوت نتوانست نگاه خیره‌ی لارا را تحمل کند، باز بسوی شومینه چرخید و گفت– فکر کردم کم کم همه چیز سرجای خودش برمیگرده.. ولی هرچی گذشت دلتنگی و غم تو بیشتر شد.. تو خواب و بیداری بفکر بچه‌تی، ازم برنیومد کمکت کنم.. چون تو برای بهتر شدن بچه میخوای.. وقتی این تورو تسکین میده من چطور میتونم خودخواه باشم؟..
چقدر دردناک بود که لارا حرفهای او را کاملا میفهمید. این همان دلیلی بود که باعث شد مدتی قبل لارا از پدرش بخواهد باز مثل ۱۶ سال پیش به آرگوت عشق بورزد. آنموقع نه نیکولاس و نه آرگوت او را درک نکردند، آنها نفهمیدند که راضی شدن به چنین چیزی اصلا راحت نیست! لارا آرامش و خوشحالی آرگوت را به خودخواهی خود ترجیح داد، و اکنون آرگوت هم به همین نقطه رسیده بود. او حاضر بود از غرور و تعصب مردانه‌ی خود بگذرد تا لارا برای خوشحال بودن بار دیگر مادر شود!
آرگوت– تو هنوز جوون و بی‌نهایت زیبایی..میخواستم خودمو راضی کنم از هم جدا بشیم که تو یه زندگی سالم و عادی رو شروع کنی.. ولی نمیتونم.. نمیتونم از دستت بدم.. همسر من بمون، و اگه لازمه بچه داشته باشی من بهت حق میدم..
لارا از جا برخاست و با قدم‌های سست بسوی او رفت، آرگوت نگاهش به شعله‌های فروزان شومینه بودو لارا نیز درکنارش ایستاد، دست زخمی او را با احتیاط گرفت و کمی بالا آورد تا زخمش را ببیند ولی آرگوت دست خود را پس کشید بسوی دیگری چرخید. روی اولین مبل نشست و درحالی که نگاهش را بیهوده به نقطه‌ای در کف اتاق دوخته بود گفت– من اون پسرو از وقتی توی گهواره بود میشناسم.. بهش اعتماد دارم و اینم میدونم برات خیلی عزیزه..
لارا که دیگر بیشتر از این طاقت شنیدن این حرف‌ها را نداشت با کلافگی دستش را در موهایش فرو بردو گفت– اره من دوسش دارم! خیلی‌یم دوسش دارم.. ولی نه اونجوری!.. ماروین جای برادرمه!.. من و اون از بچگی باهم بزرگ شدیم و بهترین دوسته هم بودیم ولی قسم میخورم که من هیچ وقت به چشم دیگه‌ای ندیدمش!..
با تردید به آرگوت نزدیک شد و چون او سرش را بالا نمیگرفت درمقابلش به زانو نشست، مچ دست زخمی او را آرام گرفت و درحالی که بغض صدایش را می لرزاند گفت– بخدا من بچه نمیخوام.. اگه این مدت به شما بی‌توجهی کردم متاسفم.. قول میدم رفتارمو اصلاح کنم..
آرگوت پلکهایش را برهم فشرد و درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– من به درک لارا بخاطر خودته!.. به خیالت برای خودم هیچ اهمیتی قائلم؟.. من به امروز و فردا و ماه آینده فکر نمیکنم، پنج سال دیگه رو میبینم.. ده ساله دیگه!.. به روزایی که لیندا و لوریانس و ماروین بچه‌دار میشن و تو هنوز چشمت به گوشه‌ی باغ و قبر پسر دوماهته.. اگه این افسردگی کار دستت بده من چیکار کنم؟ چطور خودمو ببخشم؟.. تو فقط ۱۶ سالته..
لارا– من این شرایطو قبل از ازدواجمون میدونستم و پذیرفتم
آرگوت– اونموقع طعم مادر شدنو نچشیده بودی!
نگاهش را از صورت آرگوت گرفت، سرش را بر پاهای او گذاشت و به گریه افتاد. احساس ضعف و بیچارگی میکرد و نمیدانست چطور باید خودش را به آرگوت بفهماند
لارا– درباره‌ی من اشتباه می کنید.. آخه به چه زبونی بگم جز شما هیچی نمیخوام.. حتی درباره‌ی ماروینم اشتباه می کنید!.. فکر کردین اون اینقدر پست فطرته که با یه زن شوهردار بخوابه؟؟..
آرگوت– مگه خودت نبودی که میگفتی هرتصمیمی بگیری اون ازت حمایت میکنه؟.. پس اینکارم میکنه.. میتونه یه بچه بهت بده..
گریه‌اش با خشم و کلافگی آمیخته شد و درحالی هق هق میکرد مشت های بی‌رمق‌ش را پیاپی به پاهای آرگوت کوبید– بسه.. بس کنید دیگه.. آخه چطور دلتون میاد؟.. اگه بابا بفهمه..
آرگوت نگذاشت او ادامه دهد، ارام از روی مبل پایین لغزید تا درمقابل او روی زمین بنشیند، برای لحظاتی پذیرای مشت‌های لارا شد و زمانی که او کمی آرام گرفت گفت– این یکی فقط بین ما سه نفر میمونه.. من، تو و ماروین.. لارا به من نگاه کن..
لارا غرق گریه بود و از همین رو آرگوت خودش صورت او را بالا گرفت، اشک‌های روان و چشمان غمبار او را که دید دلش طاقت نیاورد و درآغوشش گرفت. تن ظریف و رنجور او را به سینه‌ی مردانه‌اش فشردو با صدایی خفه زمزمه کرد– .. خواهش میکنم گریه نکن عزیزم.. منو بیشتر از این از خودم متنفر نکن.. این روزا مُردن برام راحت‌ترین کار دنیا شده..
بوسه‌ای بر موهای لارا زدو ادامه داد– اگه همچین پیشنهادی بهت میدم برای اینه که بفهمی خوشبختیت چقدر برام مهمه.. فکر نکن تحملش راحته که زنمو..
ادامه‌ی حرفش را فرو خورد و فقط لارا را بیشترو بیشتر به خود فشرد. مدتی گذشت و لارا آنقدر در آغوش او گریست که از رمق افتاد. تازه حالا فهمیده بود چقدر باید اخطار نیکولاس را جدی می گرفت و حواسش را جمع زندگی مشترکش میکرد
نفهمید چه مدت گذشت تااینکه آرگوت او را بلند کردو بسوی تخت برد، پس از اینکه او را روی تخت خواباند نگاهی به دست خونی خود انداخت و دور شد
لارا آنجا دراز کشیده بود و با چشمان خسته و دردمند نگاهش میکرد، میدید که دستش را شست و پس از اینکه ردای بلند جلو بازش را درآورد باره دیگر به تخت نزدیک شد
دستمال گردن ابریشمی‌اش را نیز از گریبان خود دور کردو رو به لارا پرسید– میتونم کنارت دراز بکشم؟
لارا چیزی نگفت و فقط سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد
آرام روی تخت آمدو پس از اینکه زیر پتوی لارا رفت او را درآغوش گرفت. لارا در نور ضعیف آنسوی اتاق و درگرمی بستر با چشمان نیمه باز به صورت آرگوت می نگریست
به انحنای موزون ردیف مژگانش که بر گوی‌ غلطان چشمان شبگونش می رقصید،
به پوست روشن شفاف و لبهای پررنگ اَبری‌اش،
به سایه‌ی سنگین اندوهی که بر غرور مردانه‌اش چیره‌ گشته بود،
و آن عطر خوش! عطر آتش و مگنولیا، عطری که مدتها بود لارا آن را هوای تنفس خود میدانست
او هیچ وقت نمیتوانست مرد دیگری را در این جایگاه بپذیرد، نه یک شب، نه یک ساعت، نه حتی یک لحظه!
هیچ وقت نمیتوانست فرزند مرد دیگری را عاشقانه دوست بدارد، تا وقتی که آرگوت را در دنیای خود داشت، دلبسته‌ی هیچ چیز و هیچکسه دیگر نمیشد..
ارگوت درسکوت او را نوازش میکردو لارا محو تماشایش بود، محو تماشای اهریمنی که در نظرش دلنشین‌تر از فرشتگان بود
لارا- سرم درد میکنه..
آرگوت صورتش را پیش اوردو بوسه‌ا‌ی آرام و طولانی بر پیشانی او نشاند، لمس لبهای داغش برای لحظاتی درد سر را از یادش برد و به همین خاطر گفت– بازم میخوام..
آرگوت غنچه‌ی لبهایش را نوازش‌گرانه بر جای جای پیشانی او کاشت و لارا کم کم پلک‌هایش را برهم گذاشت…
┄─┄┅═●❂●═┅┅─┄

چشم‌هایش را که گشود هوا آنقدر روشن بود که به نظر می رسید چند ساعتی از طلوع خورشید گذشته باشد. آرگوت روی تخت نبود، البته لارا هم انتظار نداشت او تمام شب را بیهوده آنجا باقی بماند
پتو را کنار زدو درحالی که خداراشکر می کرد از شر آن سر درد شدید خلاص شده از تخت پایین آمد
آن روز صبح به نوعی همه چیز برایش با روزهای دیگر تفاوت داشت‌، حرف‌های دیشب را به یاد می آوردو سینه‌اش سنگین بود. به مواجه شدن با آرگوت که فکر میکرد دلش می گرفت
تصمیم داشت لباس روشن مرتبی بپوشد، لبخند بزند و دیگر هیچ وقت چیزی از گفت و گوی دیشب‌شان به روی آرگوت نیاورد. میخواست دیوانه بازی های اخیر را تمام کند و همان لارایی باشد که قبل از تولد رُهان بود.
صورتش را شست و به گیسوانش شانه کشید، لباس آبی روشنی از کمد درآورد و تا آنجایی که از او ساخته بود به تن کرد، نهایتاً بستن بندهای پشت لباس را برعهده‌ی آرگوت گذاشت و همانجایی که ایستاده بود او را صدا زد. میدانست آرگوت هرجایی از عمارت که باشد صدای او را خواهد شنید و به همین خاطر وقتی دقایقی گذشت و او نیامد متعجب شد. بسوی در اتاق رفت و به بیرون سرک کشید، بسیار خلوت بنظر می رسید! با سردرگمی به اتاق برگشت و نگاهش را به سوی میزکار آرگوت چرخاند، کاغذ تا شده‌ای را انجا میدید. کم کم دلش به شور افتاد! پیش رفت و نگاهی به کاغذ انداخت، دست نوشته‌ای از طرف آرگوت بود:
( تمام روزهایی را که با تماشای لبخند‌های شیرینت سپری کردم از ذهنم گذشت، لحظاتی که درکنار نیکولاس به بازیگوشی‌هایت می نگریستم و با او درباره‌ی آینده‌ات حرف میزدم. روزهایی که دغدغه‌ام این بود با عروسک‌های آبنباتی مانع گریستنت شوم و حالا که تنها دلیل اشک ها و رنج‌هایت منم. آنچه من در این زندگی به تو دادم ابداً در حدو اندازه‌ات نبود، فرشته‌ی زیبای من کاش می توانستم آنگونه که لایقش هستی تو را خوشبخت کنم. کاش میتوانستم وقتی کنارت قدم میزنم سرم را به عنوان یک شوهر بالا بگیرم و باعث درد و رنجت نباشم. حالا این تنها کاری‌ست که برای تسکین دادن به تو از من ساخته است، تمام نگهبانان و خدمه را مرخص کردم تا با ماروین تنها باشی. در آرامش به آینده‌ات فکر کنی و تصمیم بگیری، بدان هرآنچه که انتخاب تو باشد ذره‌ای از پاکی و نجابتت را در چشمانم خدشه‌دار نخواهد کرد. تو همیشه برای من همان لارای معصوم و عاشق باقی خواهی ماند که برای آسایش شوهرت از همه‌چیز گذشتی. اینبار نوبت من است، اینبار من باید خودم را جای تو بگذارم، صبور باشم و دو سه روزی را در چین سپری کنم. گوش‌هایم را به روی هرآنچه که حوالی تو و تصمیمت درجریان است ببندم و بگذارم راه خوشبختی‌ات را پیدا کنی..)
لحظاتی همانطور گیج و منگ ایستاده بود و مردمک چشمانش بر خطوط نامه می چرخید
هرچه میگذشت انجماد سینه‌اش شدت می گرفت و بغض سنگینی به گلویش مشت می کوفت. ابتدا سرگشته و حیران بود و نمیدانست چه کند ولی درنهایت به یاد ماروین افتاد و با قدم‌های سریع بسوی در خروجی رفت، وقتی در سالن خالی از خدمه پیش می رفت و انعکاس صدای قدم‌های خود را در آن محیط وسیع می شنید مأیوس‌تر و مضطرب‌تر میشد
نمیداست ماروین کجاست، برای یافتنش کمی به اطراف سرک کشید و در همین حین چشمش به زن چاقی که جزو آشپز‌های عمارت بود خورد! درمقابل او ایستادو با هول و ولا پرسید– اوه! سوفی فکر کردم هیچکس اینجا نیست!
آشپز به سالن گردن کشید و سپس پاسخ داد– جناب آرگوت صبح همه رو مرخص کرد جز منو الیزابت که به آشپزی برسیم
باز موجی از یأس او را دربر گرفت، لحظه‌ای این خیال از سرش گذشته بود که همه چیز به روال سابق است. ماروین در عمارت نبود و لارا پس از کمی جستوجو به حیاط رفت، اندوهش رفته رفته به خشم و کلافگی آمیخته میشد و نسبت به همه چیز احساس تنفر می کرد
بلاخره توانست پسران را انتهای حیاط بیابد، آنجا در محیطی هموار مشغول تمرینات شمشیرزنی بود. ماروین با بالاتنه‌ی برهنه در وسط بود و یک تنه با پنج نفری که دوره‌اش کرده بودند می جنگید. در حرکاتش چابک و ضرباتی که وارد میکرد سنگین بودند، عضلات جوان بدنش پیوسته منقبض می شدند و آفتاب به جذابیت پوست برنزی‌اش می افزود
لارا سرگشته‌تر و منقلب‌تر از آن بود که منتظر بماند تا تمرینات آنها تمام شود، در فاصله‌ی پنجاه قدمی‌شان ایستاد و ماروین را صدا زد. ابتدا انقدر سرگرم بودند و صدای برخورد شمشیرهایشان شدید بود که متوجه لارا نشدند، تااینکه او چند قدم پیش‌تر رفت و اینبار تقریباً نام ماروین را فریاد زد!
شاگردان ماروین که درحالتی غیر رسمی بودند با دیدن لارا کمی خود را جمع و جور کردند و ماروین هم پس از اینکه پیراهنی بر بالاتنه‌ی برهنه‌ی خود کشید بسوی او آمد
ماروین– نباید میومدی اینجا میبینی که..
لارا عجولانه قدمی به پیش برداشت تا سریعتر به او برسد و سپس بی توجه به اینکه چه می گوید با صدایی بغض آلود پرسید– تو شوهرمو ندیدی؟
ماروین درحالی که بخاطر تمرین رزمی سنگینش هنوز کمی نفس نفس میزد پاسخ داد– اره، صبح دیدمش.. گفت باید به یه سفر کاری دو سه روزه بره و ازم خواست تو این مدت هواسم به تو و عمارت باشه. فقط نمیدونم چرا همه‌ی خدمتکارارو مرخص کرد..
پس از لحظه‌ای مکث و درحالی که کم کم متوجه حالت غیرمعمول لارا میشد پرسید– چیزی شده؟
لارا به چشمان کشیده‌ی ماروین که رنگ نگرانی میگرفت نگریست و سپس نامه را بسوی او گرفت. دستانش بشدت می لرزید و این نگرانی ماروین را دو چندان کرد، نامه را از دست لارا گرفت و پس از لحظاتی بدون اینکه نگاهش را از خطوط آن بگیرد گفت– این… این یعنی چی؟
لارا نتوانست پاسخی بدهد از همین رو ماروین نامه را رها کردو به او نگریست:
ماروین– موضوع چیه؟ با من تنها بمونی که درباره‌ی چی تصمیم بگیری؟
لحظه‌ای نگاهش با ماروین تلاقی کردو سپس زد زیر گریه! تا آنلحظه هم بیش از حد توان خود را کنترل کرده بود. درحالی که اشکهایش بی‌وقفه بر گونه می غلطید گفت– درباره‌ی اینکه میخوام از تو حامله بشم یا نه…
ماروین ناباورانه به او خیره مانده بود و بنظر می رسید زبانش بند آمده! دستش را درمقابل دهانش گرفت و همانطور که هق هق میکرد گفت– من این مدت خیلی افسرده بودم.. اون فکر میکنه من بچه میخوام و خودشو مقصر میدونه..
ماروین باره دیگر ناباورانه به نامه نگریست و سپس لب زد– آخه تو.. تو چیکار کردی که اون به این حد رسیده..
لارا نامه را از دست ماروین گرفت و همانطور که مچاله‌اش میکرد از بین سکسکه‌ی گریه‌اش گفت– باید الان از اینجا بری.. همین الان..
ماروین لحظه‌ای مردد ماند و نگاهی به پشت سرش انداخت، مدتی با خود کلنجار رفت و سپس رو به لارا گفت– ولی اون همه‌ی نگهبانای اینجارو مرخص کرده من که نمیتونم تنهات بذارم
لارا با کلافگی سرش را تکان دادو درحالی که به بازوی ماروین چنگ می انداخت تا او را قانع کند گفت–من چیزیم نمیشه بچه که نیستم! دوساله اینجام هیچ وقت خبری از آدمکش و دزد نبوده.. ماروین خواهش میکنم باید بری!
ماروین درحالی که سعی داشت در چنین شرایطی آرامش خود را حفظ کند و از درِ عقل وارد شود گفت– نه لارا اینجوری نمیشه.. من میمونم! وقتی برگشت باهاش حرف میزنم و میگم هیچ اتفاقی نیفتاده..
لارا باز عجولانه میان حرف او پرید و اصرار ورزید– باید بری! باید بری ماروین! نباید وقتی برگشت حتی به این فکر کنه که وقتی من و تو باهم تنها بودیم درباره‌ی چی حرف زدیم، چقدر خوشحال بودیم و چقدر خندیدم.. دوتا آشپز هنوز اینجا هستن‌، بهش میگن از همون روز اول تو رفته بودی!..
ماروین با پریشانی به لارا می نگریست و پیدا بود نمیتواند تصمیم بگیرد:
ماروین– خیله خب، من میرم.. ولی بذار حدقل پسرا رو اینجا بذارم اونا قابل اعتمادن ازت محافظت میکنن
لارا دردمندانه ضربه‌ای به سینه‌ی ماروین زدو درحالی که گریه‌اش شدت می گرفت گفت– نه! ماروین خواهش میکنم! دیگه نمیخوام بدون شوهرم حتی یک ساعتم با مردا تنها بمونم.. میترسم بهم بدبین بشه!.. ماروین منو ببین..
دست بر صورت ماروین گذاشت و آنقدر به او نزدیک شد تا او مجبور شود به چشمان اشک آلودش بنگرد:
مگه نگفتی همیشه طرف منی؟ نگفتی هرغلطی بکنم پشتیبانمی؟.. تو تنها کسی هستی که تو زندگیم واقعا همیشه به خواسته‌م اهمیت دادی.. خواهش میکنم بذار مثل همیشه پشتم بهت گرم باشه..
ماروین پلکهایش را برهم فشرد و آهی از روی کلافگی کشید. دستانش را به کمرش زدو مدتی با خود کلنجار رفت، پرواضح بود که تصمیم گرفتن دراینباره برایش دشوار است. لارا از ترس اینکه او باز هم مخالفت کند شروع کرد به سرهم آوردن انواع اقسام دلایل– ببین من که تنها نیستم به هرحال هنوز دوتا آشپز اینجان.. ماروین اتفاقی برای من نمیفته خواهش میکنم نذار ازت ناامید شم حالو روزمو نمیبینی؟؟..
ماروین دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد و گفت– باشه.. باشه لارا آروم بگیر!.. میرم.. گریه نکن
لحظه‌ای خواست لارا را درآغوش بگیرد ولی منصرف شد. هردو فهمیده بودند از این پس باید محتاطانه فاصله‌یشان را حفظ کنند. ماروین از شاگردانش خواست سریعاً وسایل خود را جمع کنند و لارا تا زمانی که آنها در عمارت بودند همان بیرون ماند. میدانست آرگوت هیچگاه اینهمه وسواسش برای دوری از مردان را نخواهد فهمید ولی خودش که میتوانست ببیند!
ماروین خیلی زود گروهش را جمع و جور کردو آماده‌ی رفتن شدند، خداحافظی او و لارا تنها درحد چند کلمه بود. دردمندانه به دور شدن ماروین می نگریست و از خود می پرسید برای اینکه به زندگی‌اش سرو سامان بدهد تا چه مدت باید از ماروین دور بماند!
هوا سرد بود، لارا به عمارت برگشت و از آشپز‌ها خواست چای دم کنند! به اتاق مشترکشان برگشت، کتابی برداشت و درحالی که آخرین قطرات اشکش را از گونه می گرفت نفس عمیقی کشید. هیچ مشکلی نبود، او هنوز می توانست خیال شوهرش را راحت کند، هنوز می توانست ثابت کند کاری جز عشق ورزیدن به او ندارد.
نگاهش را به خطوط کتاب دوخت، سعی کرد آرام باشد و فراموش کند در سینه‌اش چه بلوایی به پاست!
و اکنون آن سر دنیا،
در سینه‌ی آرگوت چه می گذشت؟
مدتی گذشت و لارا با کلافگی کتاب را کنار گذاشت، سرش را بر پشتی مبل خواباند و پلکهایش را برهم فشرد. تا این دو سه روز بگذرد او دیوانه میشد!
– روز بخیر لارای زیبا..
نجوای مخملین و گوش‌نوازی حوالی گوشش طنین انداخت و لارا مضطربانه چشم گشود، پنجره باز بود و سدریک درحالی که مثل همیشه لبخند کجی بر لب داشت با تمأنینه پیش می آمد! او دیگر آنجا چه میخواست؟!
درحالی که سعی داشت دستپاچه نباشد از جا برخاست، دامنش را مرتب کردو رو به سدریک گفت– .. روز بخیر.. انتظار.. انتظار دیدن شمارو نداشتم..
سدریک با قدم‌هایی بی دغدغه پیش آمدو درحالی که بدون تعارف لارا روی مبلی می نشست گفت– درواقع داشتم از این طرف رد میشدم، دیدم اینجا خیلی خلوته… یه نگاهی انداختم و مطمئن شدم دانریک نیست
سدریک با تکانی نرم موهای لخت سیاهیش را از پیش چشم کنار زدو ادامه داد– حوصله‌م سر رفته بود و با خودم گفتم تو این دنیا چی سرگرم کننده‌تر از انسانهاست؟
او همانطور راحت و آسوده‌خاطر نشسته بود، پاهای بلندش را روی هم انداخت و درحالی که پیوسته لبخند برلب داشت به لارا و اضطرابش می نگریست. البته لارا از او نمی ترسید، آرگوت قبلا به او گفته بود خوناشام‌ها قوانینی دارند و حتی در نبود او هم به خود جرأت نمی دهند به زندگی‌اش خدشه وارد کنند. بااینحال آنچه نگرانش میکرد این بود که سدریک درباره‌ی نبود آرگوت سوال کند و آنموقع لارا واقعا نمیدانست جواب او را چه بدهد!
سدریک– مشکلی پیش اومده بانو لارا؟.. صدای قلبت سرمو برد!
صورت جذاب و چشمان گیرای سدریک را از نظر گذراندو سپس گفت– آاا.. نه! .. چای میل دارید؟
سدریک که با حالتی مفرحانه به لارا می نگریست لبخندش پررنگ‌تر شدو گفت– چراکه نه!
چرخید و درحالی که سعی داشت اضطراب را درحرکاتش نشان ندهد از اتاق خارج شد. در را که بست نفس عمیقی کشید و دستش را بر سینه‌اش گذاشت، سدریک آنقدر مجلل و سطح بالا بنظر می رسید، آنقدر خود را می گرفت و جوری با تمسخر رفتار میکرد که لارای بی دست و پا اصلا نمیتوانست در مقابلش دستپاچه نباشد!
حالا که خدمتکاران نبودند خودش باید به آشپزخانه میرفت، آشپزها را میدید و میگفت چیزی برای پذیرایی اماده کنند. حواسش به چین‌های دامن و قدم‌هایش بود که حس کرد صدای پای چندنفری را از آنسوی سالن می شنود، ایستادو نگاهی به مقابلش انداخت. می دید که سه مرد از در انتهای سالن وارد می شوند!
اضطرابی در دلش پیچید و همان وسط خشکش زد! آنها دیگر که بودند که سرخود وارد می شدند؟!
قطعاً نمی توانستند اقوام آرگوت باشند، طرز راه رفتنشان به مردم عامی می مانست، با تحیر به محیط اشرافی اطرافشان می نگریستند جوری که گویی تابحال در چنین جایی پا نگذاشته اند
مدتی گذشت و وقتی کمی پیش‌تر آمدند لارا کم کم توانست صدای پچ پچ‌هایشان را بشنود
– دیدی گَستون بهت نگفتم؟ اون ۶ تا شمشیرزن یک ساعت پیش از اینجا رفتن..
– هی مثل اینکه واقعا هیچ مردی اینجا نیست!
– باورم نمیشه اینقدر زود پاداش صبوریمو گرفتم..هه..هه..
مرد درشت اندام ریشویی خندید و درحالی که به لارا می نگریست ضربه‌ی معناداری به بازوی دوستش زد. لارا آنها را شناخته بود و اکنون رفته رفته زانوهایش سر و شل میشد! همان سه مردی بودند که آنروز در جنگل دید و از ترسشان گریخت! ابتدا مات و مبهوط همان وسط ایستاده بود و به پیش آمدن آنها می نگریست، به نگاه‌های هرزشان، به تیرو کمان و تبری که بر دوش داشتند
– دوباره به هم رسیدیم فرشته خانوم.. حالا دیگه باید افتخار آشنایی بدی!
کمتر از پنجاه قدم با لارا فاصله داشتند و بخاطر خالی بودن عمارت آنقدر با خیال راحت پیش می آمدند و می خندیدند که گویی هیچ مانعی درمقابلشان نیست!
باورش نمیشد پس از این همه وقت درست همان روزی که او تنها بود چنین افتضاحی رخ میداد!
تنهایی در فضای خالی عمارت آوار شده بود و روی سرش می ریخت. نگاهش بر پیش آمدن مردان گره خورده بود که به یاد سدریک افتاد! دلش کمی قرص شدو پیش از اینکه آنها به او برسند با عجله بسوی اتاق برگشت، آنقدر هول و دستپاچه بود که درمقابل سدریک زمین خورد! ولی حالا در این اوضاع آنقدری گرفتاری داشت بخاطر چنین چیزی خجالت نکشد!
سدریک– اوه.. استخونات سالمه؟
لارا خودش را از کف اتاق جمع کردو سدریک همانطور که هنوز لبخند آزاردهنده‌ای به لب داشت گفت– چی دارم میگم، وقتی اون استخونا زیر دانریک دوام آوردن پس نباید نگران همچین چیزی بود
درحالی که نگاهش به در اتاق بود کمی به سدریک نزدیک‌تر شدو نفس زنان گفت– چندنفر اومدن اینجا.. گمونم.. گمونم آدمای درستی نیستن..
سدریک بابیخیالی گفت– درسته، صداشونو شنیدم
لارا پیش‌تر امدو حالا دیگر تقریبا کنار مبل سدریک ایستاده بود:
لارا– میشه.. یه لحظه بیاید اونارو بیرون کنید؟..
سدریک کمی بیشتر درمبل فرو رفت و گفت– نه!.. من خودمو از تماشای یه نمایش جذاب محروم نمیکنم!..
پیش از اینکه فرصت کند واکنشی به حرف سدریک نشان دهد دستگیره‌ی در چرخید و مرد ریشو پیش از بقیه به داخل سرک کشید!
لارا– شما ..شما به چه حقی اومدید اینجا؟.. برادرشوهرِ من..
درحالی که دست و پایش می لرزید خواست به سدریک اشاره کند، ولی با کمال حیرت دید هیچ اثری از او روی مبل نیست! وحشت مثل یک خنجر یخی بر روحش خراشیده شدو باز بسوی در اتاق چرخید
– هی گستون خبریه؟
مرد ریشو که حالا خیالش از بابت تنها بودن لارا راحت شده بود وارد شدو درحالی که نیشش تا بناگوش باز بود گفت– بیاین آقایون، شام حاضره!
نفسش به شماره افتاده بود و قلبش باشدت در سینه می کوبید، مردمک چشمانش بی اختیار در اتاق می چرخید..
سدریک را میدید که پشت نرده‌ی تخت، آنسوی اتاق ایستاده و مخفیانه به آنها می نگرد. خودش را از چشم پنهان کرده بود تا آن سه مرد با دیدنش نترسند و فرار نکنند
باور نمیکرد سدریک بخواهد همانجا بماند و به دادش نرسد، فکر میکرد کمی معطل کرده که لارا را بترساند و بحالش بخندد! ظالمانه بود ولی در چنین وضعی حتی همین هم باعث قوت قلب لارا میشد!
مرد ریشو که گویا نامش گستون بود تبرش را کنار گذاشت و درحالی که حریصانه سرتاپای لارا را برانداز میکرد با تمأنینه بسویش پیش آمد
از گل‌آلود بودن چکمه‌هایش میشد فهمید تمام مدت در جنگل بوده و لارا باور نمیکرد آنها برای اینکه او را به دام بیندازند همان حوالی کمین کرده بودند! بازهم میدید که قربانی حماقت خود شده، اگر همان روز به آرگوت می گفت مزاحمینی در جنگل دیده آنها هیچ وقت جرأت نمیکردند پا به انجا بگذارند
گستون– تو که اسمتو به ما نمیگی.. ولی بهت میخوره..
همانطور که پیش می امدو باحالتی متفکرانه بر ریشش دست کشید و گفت– ممکنه اسمت ماریان یا.. یا.. آقایون شما چی فکر می کنید؟..
دو مردی که او را همراهی میکردند از گستون جوانتر بنظر می رسیدند و رفتارشان هم عجولانه‌تر بود، با گستون هم قدم بودند و گهگاه میخواستند زودتر به لارا نزدیک شوند ولی گستون آنقدر درگیر مسخره بازی‌هایش بود که مانع آنها میشد تا سرگرمی‌اش را خراب نکنند.
همانطور که نزدیک‌تر میشدند لارا نفس‌بریده و وحشت زده عقب می رفت، دست و پایش بشدت می لرزید و هنوز هم هرازگاهی بسوی سدریک می نگریست که ببیند آنجا هست یا نه
لارا– هرچی.. هرچی میخواین بردارین و ازینجا برین..
گستون باحالتی خاص سرش را کج کردو گفت– اینجا هیچی زیباتر از تو نیست.. یعنی میگی تورو هم میتونیم ببریم؟
دیگری خندید و گفت– بدفکری نیست که ببریمش! دیگه کجا همچین غنیمتی پیدا میشه؟
پشت سرش را نمیدید، آنقدر عقب عقب رفت تااینکه پایش به چیزی گیر کردو نقش زمین شد! خواست دوباره برخیزد ولی استرس تمام توانش را گرفته بود و نمیتوانست روی پاهایش بایستد. ۱۶ سال را در پرقو رشد کرده بود، در آغوش مردانی چون نیکولاس و آرگوت که کاری جز نوازشش نداشتند، هیچ وقت به مخیله‌اش هم راه پیدا نمیکرد روزی به چنین وضعی دچار شود! حالا دیگر آنقدر وحشت کرده بود که حتی نمیتوانست گریه کند!
درحالی که به ساعدش تکیه زده بودو سعی داشت خودش را عقب بکشد من من کنان گفت– چی.. چی از جونم میخواین.. برین عقب..
گستون درمقابل او برزمین زانو و بدون اینکه دررفتارش دستپاچگی داشته باشد یکی از پاهای لارا را گرفت تا بیش از این عقب نرود
گستون– کجا فرار میکنی خوشگله؟..
دو مرد دیگر نیز دو سویش نشستند، یکی مچ دو دستش را گرفت و دیگری دست در گیسوانش برد، خواست مچ‌هایش را عقب بکشد و بسوی گستون لگد بیندازد ولی آنقدر ناتوان شده بود که بنظر میرسید ضرباتش برای آنها دست کمی از قلقلک ندارد!
دست گستون به زیر دامن لارا خزید و ساق پایش را لمس کرد، سینه‌اش منجمد شده بود! باور نمیکرد بدنش به این شکل توسط مردی غیر از شوهرش لمس میشود! قلبش تا زیر گلو بالا آمده بود و حالت تهوع داشت، گستون بی‌دغدغه دستش را بر روی پای برهنه‌ی لارا بالا می لغزاند و کم کم دامنش را کنار میزد
– نگاش کن.. مثل بلور میمونه! انگار تاحالا بهش دست نزدن!..
گستون دستانش را بر هردو ران لارا می لغزاند و دامنش را تا انجا بالا زده بود! پس چرا سدریک پیش نمی آمد!؟ آنها داشتند به بدنش دست میزدند دیگر تاکی میخواست متنظر بماند؟!
درحالی که بیهوده تقلا میکرد مچ دستانش را از چنگ آنان رها کند کمی خود را بالا کشید به آنسوی اتاق نگریست، سدریک همانجا ایستاده بود! اکنون که مردان اصلا حواسشان به اطراف نبود او با خیال راحت به نرده‌ی تخت تکیه زده و تماشاگر زجر و عذاب لارا بود!
درحالی که نفس نفس میزد و صدایش می لرزید گفت– خواهش میکنم… خواهش میکنم کمکم کنید!.. من.. من زنه برادر شمام..
گستون مسیر نگاه او را دنبال کردو به عقب چرخید تا ببیند واقعا کسی انجاست یا نه، ولی سدریک باز در کسری از ثانیه ناپدید شدو اینبار دیگر آخرین امید لارا هم برباد رفت! دیگر باور کرده بود که او نمیخواهد کمکش کند!
– بهش اهمیت نده گستون، میخواد مارو بترسونه! اینجا که کسی نیست
ابتدا با خودش گفت فریاد بزند تا حدقل سوفی و الیزابت به دادش برسند ولی انها هم فقط دو زن بی دفاع بودند و اگر به انجا می آمدند به خطر می افتادند. فکر صدا زدن آرگوت بارها از سرش گذشت، آرگوتی که همیشه در زندگی او را از خطرات دور نگاه داشته بود. ولی او هم اکنون آن سر دنیا در چین بود و حتی درنامه‌اش تاکید کرد میخواهد گوشش را بر روی هرانچه حوالی عمارت میگذرد ببندد!
لارا تنها مانده بود، در منزجر کننده‌ترین شرایط تنها مانده بود و حتی رمق گریستن هم نداشت!
– اینارو باز کن.. من که دیگه تاب ندارم..
یکی او را به پهلو چرخاندو دیگری ناشیانه مشغول از هم گسستن بندهایی شد که لارا بسختی سربه‌هم آورده بود. گستون بر رانهای برهنه‌ی او دست می کشید و آن یکی که مچ‌ دو دست او را گرفته بود انگشتانش را به زیر یقه‌ی او فرستاد
لارا– ولم کنین.. نه نـه.. بهم دست نزن.. گفتم ولم کن..
قطعا برزبان آوردن این حرفها بیهوده بود ولی درآن لحظات بی اختیار برلبهایش جاری میشد، حتی صدایش آنقدر ضعیف بودو جوری دیوانه‌وار می لرزید که بعید میدانست آن سه بشنوند چه می گوید! اکنون که بدنش را رفته رفته برهنه می کردند و بر او دست می کشیدند نفس‌هایشان بطرز رقت‌آوری صدا دار شده بود و حرکات شهوتناکشان مو به تن لارا راست میکرد
یقه‌ی تنگ لباسش را با بی‌صبری تا نیمه پایین کشیدند بمحض اینکه یکی از سینه‌هایش بیرون افتاد دهانی پایین امدو بر نوکش فشرده شد! دیدگان حیرت‌زده‌اش بر لبهایی که روی سینه‌اش می لغزید میخکوب ماند. این دیگر چه کابوسی بود؟ بوی تند بزاق دهان مرد که آمیخته به شراب و سیگار بود در مشامش پیچید و لحظه‌ای بعد ناگهان پایین تنه‌اش سوخت! پس از سه ماه که آرگوت مراعات احساسات او را کرده بود حالا گستون با خشونت در او فرو رفت و آه کشدارش در گوش لارا زنگ زد
چشمانش سیاهی می رفت و انگشتانش از سرما یخ بسته بود! حرکت تند کمر گستون او را کف اتاق تکان میدادو لبهای غریبه‌ی یکی دیگر به دهانش قفل شد
– هی .. گستون تمومش کن.. نوبت ماست..
– .. یالا دیگه بکش کنار..
گستون بدون اینکه او را رها کند دست به زیر کمرش برد و او را درمیان بازوان خود بالا کشید طوری که لارا روی بدن او حالتی نشسته داشته باشد، تازه آنلحظه توانست پایین تنه‌‌اش را ببیند که عضوی غریبه درونش فرو رفته بود،
فریادی حبس شده درسینه‌اش می‌لولید ولی آنقدر نفس بریده بود که توان دهن بازکردن نداشت
تا نگاهی به خودش می انداخت هجومی را عضوها و لبها را میدید بر بدنش کشیده میشدند، گستون او را از مقابل به خود میفشردو فاجعه آنجا بود که کسی برپشت گردنش زبان کشید!
دستی باسنش را درمشت گرفت و گرمی بدن مردانه‌ای را برپشتش حس کرد، درحالی که از مقابل بسوی سینه‌ی گستون هُل داده میشد یکنفر دیگر عضوش را به پشت او رساند و با فشاری جانخراش به درونش فرو رفت!
تمام وزنش را بر جسم ظریف و رنجور لارا انداخت و او درحالی که از دو طرف پر شده بود مابین سینه‌ی دو مرد درشت اندام به‌دام افتاد
درد و شرم و وحشت چنان او را فلج کرده بود که کم کم نفس کشیدن را هم از یاد می برد، سمت راست صورتش ناخواسته برسینه‌‌ی عرق کرده‌ی گستون فشرده میشد و سدریک را میدید که درسایه او را تماشا میکند و لبخند برلب دارد!
فشار سنگینی بر او وارد می آوردند که ابداً طاقتش را نداشت، با او تاکنون مثل برگ گل رفتار شده بود و حالا وحشیانه دریده میشد! داشت به مرگ و نیستی فکر میکرد، به اینکه ابداً نمیتواند زندگیِ پس از این فاجعه را متصور شود! صدای آشنایی از دور به گوشش رسید که در همهمه‌ی نفس‌های دو متجاوز و آن دیگری که منتظر فرا رسیدن نوبتش بود گم میشد، چند لحظه گذشت و شخصی چند مرتبه به در کوفت!
سدریک بلافاصله مثل شبحی از پنجره باز اتاق به بیرون تاخت و سپس صدای ماروین به گوش رسید که با لحنی معذب از پشت در او را مخاطب قرار میداد:
ماروین– لارا اونجایی؟.. باورکن دلم آروم نمیگیره دو سه روز تنها بمونی… ببین اصلا منو پسرا تو حیاط میمونیم…
متجاوزان به همان سرعتی که در او فرو رفته بودند خود را عقب کشیدند و هم لارا و هم انها نقش بر زمین گشتند! مردمک چشمانش بی اختیار بر بدنش غلطید، خونریزی میکرد و رانهایش کثیف شده بود
ماروین–.. لارا؟ اینجایی؟..
دستگیره‌ی در چرخیدو پیش از اینکه هیچیک فرصت حرکت دیگری پیدا کنند ماروین وارد شد
لحظه‌ای نگاهش با نگاه لارا تلاقی کردو در چهارچوب در میخکوب ماند!
صدای وحشت زده‌ی یکی از متجاوزان در فضای اتاق چرخید- گ..گ..گستون!..
اخم‌های ماروین درهم گره خورد و درحالی که تنها ظرف یک ثانیه به نقطه‌ی جوش رسیده بود بسمت متجاوزان هجوم آورد! به یقه‌ی آنیکی که به لارا نزدیک‌تر بود چنگ انداخت و او را با شدت به عقب پرت کرد، گردن یکی دیگر را گرفت و درست پیش چشمان لارا تیغه‌ی تیز خنجر را درکسری از ثانیه از زیر گلویش گذراند! جسم مرد بر زمین افتاد و درحالی که خون از شکاف گلویش می جوشید دریک قدمی لارا شروع کرد به جان کندن!
گستون هنوز فرصت نکرده بود حتی عضوش را به شلوار برگرداند و ماروین بی‌رحمانه لگد محکمی درست به عضو او زد!
نعره‌ی گستون به اسمان رفت و ماروین درحالی که مشت‌های سنگینی حواله‌ی سرو صورتش میکرد از بین دندانهایش غرید– مث سگ میکشمت!.. شنیدی؟ مث سگ میکشمت!..
سومین مرد که کمی دورتر افتاده بود و وحشت زده به کتک خوردن گستون می نگریست از جا برخاست و لنگان لنگان بسوی در خروجی دوید اما به محض اینکه از انجا خارج شد ماروین خطاب به شاگردانش که احتمالا بیرون بودند فریاد زد– اون عوضی رو بگیریـد!..
و لارا همانجا افتاد
نگاهش ناخواسته بر صورت مردی که پیش رویش جان می‌ داد دوخته شده بود، خون از گلویش قل قل میکرد و دهانش مثل ماهی بیرون افتاده از آب بازو بسته میشد. بوی خون و عرق و بزاق‌دهان تمام مشامش را پر کرده بود و کمرش بشدت میسوخت. نه میتوانست از جایش تکان بخورد نه انگیزه‌ای برای برخاستن داشت
هنوز هم باور نمیکرد چه بلایی سرش آمده!
نفهمید چقدر گذشت و هیاهوی اطرافش چقدر بالا گرفت، دست مردانه‌‌ای بسوی کمرش دراز شد و لارا بی‌اختیار به نفس نفس افتاد! تقلا میکرد خودش را عقب بکشد که صدای ماروین را درگوشش شنید :
ماروین– منم لارا منم.. ازم نترس.. منم عزیزم..
درحالی که لارا را با احتیاط در آغوش خود بالا میکشید دامنش را روی پاهایش مرتب کردو یقه‌ی لباسش را از روی سینه‌ی برهنه‌اش بالا آورد. تمام مدت حواسش بود دستش به بدن لارا نخورد و درنهایت نگاهش برای لحظاتی به نگاه سرد و منجمد لارا خیره ماند. اشک در چشمانش جمع شده بود و بنظر می رسید بسختی گریه‌ی خود را کنترل کرده، اخرهم دلش طاقت نیاورد و لارا را به سینه‌ی خود فشرد. لبهایش را برموهای او مماس کردو درحالی که صدایش از بغض میلرزید با خودش نجوا کرد:
ماروین– خدایا چی شد.. اخه چی شد!.. من فقط یک ساعت اینجا نبودم..
او را درآغوش خود بلند کردو همانطور که با دستپاچگی بسوی تخت میبرد رو به بیرون گفت– یکیتون بره زودتر یه پزشک زن بیاره..
بدنش و خصوصا پشتش به شدت درد میکرد و نمیتوانست درست دراز بکشد، ماروین او را یک پهلو خواباند و خودش هم ماتم‌زده لب تخت به انتظار پزشک نشست. لارا مشت های منجمدش را ناخواسته برسینه‌اش میفشرد و بدنش بی وقفه می لرزید، صورتش را دربالش فشرد و سعی کرد کمی خود را آرام کند ولی نتوانست. حالش داشت از همه چیز بهم میخورد!
ماروین–.. لارا.. منو ببین.. آروم باش..
ماروین بسوی او خم شده بود و درحالی که موهایش را نوازش میکرد سعی داشت کمی آرامش کند
ماروین– سردته؟.. آره؟.. خواهش میکنم جوابمو بده.. دردت زیاده؟..
پتو را تا کمر لارا بالا کشید و با صدایی خفه زمزمه کرد– چرا تنهات گذاشتم.. خدا لعنتم کنه!.. خدا لعنتم کنه..
میخواست با ماروین حرف بزند ولی لرزش بی امان بدنش مانع میشد. میخواست از او بخواهد بغلش کند و از کنارش جُم نخورد ولی کلامی از دهانش خارج نمیشد. حالا باید چکار میکرد؟ به بازگشت آرگوت که فکر میکرد قلبش از حرکت می ایستاد!
شاگردان ماروین پزشک را خیلی زود آوردند و آنقدری نجیب بودند که نزدیک در اتاق هم نمیشدند. ماروین چند کلمه‌ای با زن مسن صحبت کردو سپس از اتاق خارج شد تا مزاحم معاینه نشود، پزشک نگاهی به سطح خونی آنسوی اتاق که چندی پیش جسد یکی از متجاوزان رویش افتاده بود انداخت و رنگش کمی پرید. لارا نمیدانست ماروین چه به او گفته ولی وقتی بسوی تخت می آمد دستپاچه بود و با ترحم به وضعیت لارا می نگریست:
– اوه دختر بیچاره چه بلایی سرت آوردن..
رفتارش او را به یاد مادرش لیندا می انداخت، به راستی اگر لیندا و نیکولاس میفهمیدند چه بلایی سر دخترشان آمده فاجعه‌ای رخ میداد!
پزشک بدن او را معاینه میکرد و لارا نه میتوانست و نه میخواست مانعش شود. اگرچه اینطور معاینه شدن زجرآور بود ولی درواقع از درد و خونریزی‌اش کمی می ترسید و به همین خاطر اینکه پزشکی به دادش برسد بهتر بود
– این زخما با یکم استراحت خوب میشن ولی قلبو کی درمان میکنه؟.. این مردا.. مردای احمق هیچ وقت نمیفهمن..
این حرفها را میزد و گاهی صدایش از بغض می لرزید، پس از اتمام کارش رو به لارا کردو با مهربانی گفت– چیزی احتیاج ندارید؟
لارا چشمان قهوه‌ای دلسوز او را از نظر گذراندو سپس درحالی که هنوز کمی می لرزید زمزمه کرد– ..میخوام برم حموم..
اشک درچشمان پزشک جمع شدو پس از لحظه‌ای مکث گفت– میگم براتون آبو گرم کنن. من دیگه باید مرخص بشم، از لحاظ جسمی شما مشکل جدی ندارید.. ولی این اتفاق باعث شوک روحی شده.. اون آقایی که خیلی نگران شماست شوهرتونه؟
آب دهانش را بسختی قورت دادو آهسته گفت– اون برادرمه..
پزشک سری تکان دادو گفت– میخواستم بهش بگم بیشتر حواسش به روحیه‌تون باشه ولی اونقدر عصبی بود که جرأت نکردم..
پزشک چند لحظه‌ای را همانطور آنجا ماند، بنظر می رسید دلش نمی آید لارا را تنها بگذارد بااینحال او هم مشغله‌های خود را داشت و درنهایت بااکراه آنجا را ترک کرد. لارا هنوز یک پهلو روی تخت خوابیده بود و بی‌اختیار می لرزید، پتو را تا سینه‌اش بالا کشیده بودند و شومینه هم روشن بود. میدانست سرمایی که او را می لرزاند از آب و هوا نیست، کمرش گزگز میکرد و سردرد شدیدی گرفته بود. سعی داشت فراموش کند چقدر بدنش کثیف شده تا دقایقی بگذرد و آب حمام را گرم کنند‌، پلک‌هایش را به زور برهم فشردو چند نفس عمیق کشید. اما امکان نداشت! نه لرزش بدنش کم میشد نه تپش بی‌امان قلبش آرام می گرفت، مدتی گذشت و او بجای اینکه بهتر شود بیشتر و شدیدتر می لرزید
چشمانش را گشود و دلیلش را فهمید، هیزم درون شومینه رو به اتمام بود و از گرمای اتاق کاسته میشد ولی او در توان خود نمیدید برخیزد به انجا برود، چند لحظه‌ای همانطور به شومینه خیره بود که عطر آشنایی درمشامش پیچید و سپس مرد سیاهپوش بلندقامتی باتمأنینه از کنار تخت بسوی شومینه قدم برداشت. سدریک از پشت انقدر شبیه آرگوت بود که با دیدنش برای لحظه‌ای قلب لارا فرو ریخت! درواقع تنها تفاوتی که از پشت میشد در آرگوت و سدریک یافت این بود که موهای یکی مواج و مال دیگری لَخت بود!
سدریک– پس اون برادرته آره؟ عجیبه که هروقت کنارته قلبش داره از جا کنده میشه.. تو خیلی خوش خیالی..
این جملات را درحالی گفت که به آرامی مقابل شومینه زانو می زد و درونش هیزم جدید می گذاشت. لحن حرف زدنش و حرکاتش مثل همیشه بی دغدغه بود انگار نه انگار که اصلا هیچ اتفاقی افتاده است! پس از اینکه آتش دوباره به وضع مناسبی رسید بسوی لارا برگشت و درحالی که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود اهسته پیش آمد
چکمه‌ی بلند و خوش دوختش، رانهایش درآن شلوار سیاه تنگ، سینه‌ی ستبرش، سرشانه‌های عریضش و حتی طرز راه رفتنش لارا را بشدت به یاد آرگوت می انداخت. چقدر دلتنگ او بود! تمام ترس و اضطرابش برای مواجه شدن با آرگوت به کنار، حالا که اینهمه ضعیف و شکسته شده بود چقدر به آغوش تنگ و نوازش‌های او نیاز داشت!
سدریک به یکی از نرده‌های تخت تکیه زدو درحالی که لرزش بدن لارا را از نظر می گذراند پوزخندی زدو گفت– اعتراف میکنم که حالا ترحم برانگیز شدی..
تاکنون خیال گریستن به سرش نزده بود اما آنموقع بی‌اختیار چانه‌اش لرزید و درحالی که اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین می غلطید با صدایی خفه گفت– .. شما خیلی بدجنسین.. اونقدر که اصلا باورم نمیشه.. حالا که بهم کمک نکردین حدقل.. حدقل اینجوری بهم زل نزنین..
سدریک او را در وضع افتضاحی دیده بود و درواقع لارا بیش از اینکه کینه‌ای نسبت او داشته باشد از حضورش خجالت می کشید!
سدریک لبخند پررنگ‌تری زدو درحالی که طبق عادت همیشگی‌ موهای سیاهش را با تکانی کنار میزد گفت– خیلی عجیبه که تو اینقدر مظلومی. سرگرم کننده‌ست!
لب تخت نشست و همانطور که پاهای بلندش را روی هم می انداخت پشتش را به نرده‌ای تکیه زد.
سدریک– ازم شاکی نباش که کمکت نکردم، گویا دانریک باعث شده فراموش کنی من یه اهریمنم
بازوان عضلانی‌اش را با آسودگی خاطر درهم قفل کردو ادامه داد– اهریمن، بانو لارا اهریمن! همه‌ی شیاطین از انسانها تنفر دارن. ما هیچ وقت به شما کمک نمیکنیم
بینی‌اش را بالا کشید و درحالی که نفسش را بسختی در سینه‌ی رنجورش فرو میداد گفت– شوهر من اینجوری نیست.. اگه بهش بگم چطور ایستادین و شاهد شکنجه شدن من بودین.. اون شمارو میکشه..
لبخند سدریک برصورتش پایدار ماندو درحالی که کمی بسوی لارا خیز برمیداشت تا پتو را رویش بالاتر بکشد باخیال جمعی گفت– احتمالا همینطوره، ولی تو اینکارو نمیکنی. تو چیزی درباره‌ی من بهش نمیگی
لارا اخم کردو با دلشکستگی اصرار ورزید– چرا میگم!.. بهش میگم..
سدریک حرفی نزد و همانطور آسوده خاطر به او نگریست. پیدا بود که از این بابت خیالش راحت است، میدانست لارا درباره‌ی او به آرگوت چیزی نخواهد گفت. درواقع لارا هیچ لزومی نمیدید مشکلات بین دو برادر را بیشتر کند، چه بسا که اگرچه سدریک درحق لارا بی رحمی کرده بود ولی درواقع هیچکدام از آن اتفاقات تقصیر او نبودند. سدریک شخصاً هیچگاه به لارا صدمه نزده بود!
سدریک– درباره‌ی اینجا موندنم باید بگم دلیلش این نبود که میخواستم گائـ*یدنتو ببینم، این چیزا دیگه برای من عادی شده..
درحالی که با آرامش خیال حرف میزد از جا برخاست و بسوی مجسمه‌ بزرگی از یک عقاب که کنار تخت بود رفت:
سدریک– اما تماشای لحظه‌هایی که انسانها به خطر میفتن خیلی جذابه.. مخصوصاً برای شیاطین! چون شماها درخواست کمک می کنید..
از همانجایی که ایستاده بود رویش را به لارا کردو ادامه داد– درباره‌ی کسی مثل تو، من انتظار داشتم از خدا کمک بخوای.. فکر میکردم شما آدما خدارو تاثیرگذار میدونید.. ولی تو منو صدا زدی!..
پوزخندی زدو باز بسوی مجسمه برگشت، با سرانگشتانش حاشیه‌ی بال‌های عقاب را لمس کردو ادامه داد– خدا بخاطر شما خاندان منو طرد کرد، چرا ازش کمک نخواستی؟
لارا پاسخی نداد، درواقع اصلا چیزی به ذهنش نمی رسید! سدریک از مقابل مجسمه چرخید و درحالی که باتمأنینه بسوی لارا می آمد نجوا کرد– فراموشش کرده بودی نه؟
آرام بسوی لارا خم شدو آنقدر صورتش را به گریبان او نزدیک کرد که نفس گرمش گیسوان طلایی او را رقصاند
سدریک– میگن این از نشونه‌های هم‌سفره شدن با شیاطینه.. هوم بانو لارا؟
حرف‌هایش داشت آزاردهنده میشد و آنطور که به گریبان لارا نزدیک بود او آشفته‌تر میکرد. سرش را دربالش فروبرد و گفت– شوهر من شیطان نیست.. دست از سرم بردارین.. تنهام بذارین.. حالم خوب نیست..
این را گفت و بغضش ترکید، اشکهایش پیاپی در پارچه‌ی ابریشمی بالش می لغزید و بی اختیار پلکهایش را برهم می فشرد. بدون آرگوت چقدر آسیب‌پذیر و بی پشت و پناه شده بود، داشت از دوری او دق میکرد!
سدریک بدون اینکه اهمیتی به زار زدن او بدهد نفسی از گریبانش کشید و گفت– بوی گند اون مردا رو گرفتی..
از حرف‌های او حرصش گرفته بود، درحالی که میگریست سرش را از بالش بیرون آورد و بسوی سدریک چرخید:
لارا– فقط کافی بود.. یه لحظه از پشت این تخت بیرون بیاین.. اونا فرار میکردن..
سدریک از یک وجبی صورت او عقب‌تر نمی رفت و حالا که آنقدر نزدیک بود و گستاخی میکرد، لارا دیگر نتوانست خشم و دلخوری خود را پنهان کند، مشت‌های بی رمقش را بی‌اختیار به سروسینه‌ی او کوبید و از میان گریه‌هایش شروع کرد به گلایه!
لارا– حالا با کمال وقاحت میگین من بو میدم؟؟.. آخه شما دیگه چه ظالمی هستین.. به زن برادرتون رحم نکردین!.. به شوهرم میگم!.. بهش میگم شمارو بکشه که دلم خنک شه..
لحظاتی گذشت و زمانی که لبخند سدریک تبدیل به خنده‌ای مخملین شد لارا مأیوسانه دست از مشت کوفتن کشید. او نه تنها خود را از ضربات لارا پس نکشیده بود بلکه بنظر می رسید تماشای حرکات لارا برایش سرگرم کننده است!
سدریک– الان مثلا منو زدی آره؟
کمی بیشتر خم شدو حالا فاصله‌اش تا صورت لارا فقط چند سانتی‌متر بود:
سدریک– تو خیلی بامزه‌ای. اگه تو تخت با دانریک اینجوری رفتار میکنی بهش حق میدم خوشش اومده باشه
لارا ناباورانه سرش را به بالش می فشردو میدید سدریک پیش‌تر می آید، موهای لخت سیاهش از حاشیه‌‌ی صورت سُر خوردند و بر سرو روی لارا ریختند. لبهایش دیگر فاصله‌ای تا چانه‌ی لارا نداشتند و او باور نمیکرد بازهم مرد دیگری قرار باشد لمسش کند!
لارا– این.. این یکی رو دیگه به شوهرم میگم.. قسم میخورم اگه اینکارو بکنید بهش میگم..
به نفس نفس افتاده بود و باز از ترس می لرزید. سدریک آرام از او فاصله گرفت و درحالی که لبخند کجی برچهره‌ی جذابش نشسته بود برای لحظاتی به لارا خیره ماند. نگاهش عمیق و آزار دهنده بود طوری که لارا را وادار کرد خود را بیشتر زیر پتویش مچاله کند، هنوز چند لحظه نگذشته بود که صدای جانخراش ضربات شلاق از سالن عمارت به گوشش رسیدو فریادهایی پیاپی متجاوزان در فضا پیچید
ضربات تند و تیز شلاق ماروین چنان شدید بودند که قلب لارا از قبل ناآرام‌تر شدو دستش را بر گوشش فشرد تا دیگر چیزی نشوند. اقدامی که البته بیهوده بود چراکه نعره‌های التماس متجاوزان مدام سنگ میشد و به روح و روانش میخورد!
سدریک– برادرته.. برادرت!
سدریک این را با لحنی تمسخر آمیز گفت و سپس مثل قبل گوشه‌ی تخت نشست. مثل اینکه نه او قصد رفتن داشت، نه ماروین می خواست این فضای زجرآور را پایان بدهد!
لارا دیگر از همه چیز به ستوه آمده بود
از کثیفی بدنش، از سدریک، از سردرد، از گوش دادن به صدای شلاق و نعره و حتی از خودش!
درحالی که اشک چشمانش جاری بود پتو را کنار زد و بی توجه به زخم‌هایش سعی کرد برخیزد. سدریک به او کمک نمیکرد و لارا هم چنین انتظاری از او نداشت بااینحال به محض اینکه سعی کرد روی پاهایش بایستد زانوهایش لرزید و زمین خورد!
درد در پشتش پیچید، صورتش جمع شدو هق هقش را شدیدتر کرد.
سدریک– چرا از خدا نمیخوای بیاد دستتو بگیره هوم؟
این را گفت و باز خنده‌ی خوش اهنگش حوالی گوش‌های لارا طنین افکند.
اهمیتی به سدریک ندادو باز نهیبی به خود زد تا برخیزد، کمرش میسوخت ولی میتوانست برخیزد. دستش را به دیوار اتاق تکیه زدو درحالی که مظلومانه می گریست بسوی در رفت.
آرگوت کجا بود که حال زار او را ببیند؟
سدریک– داره ازت خون میاد. محض اطلاع گفتم.. عمارت برادرمو کثیف کردی
سدریک دست در جیبهایش فرو برده بود کنارش قدم میزد. نگاهش به لارا بود و هرازگاهی کنایه میزد و میخندید!
لارا حتی انقدر رمق نداشت که دستگیره‌ی در را بچرخاند و کلی همانجا معطل شد با این حال پس از گشودن در صدای شلاق و فریاد جوری به روح و روانش هجوم آورد که چیزی نمانده بود پس بیفتد
می ترسید بیرون برود و با منظره‌ی دلخراشی مواجه شود، از طرفی دیگر تاب و توان هیچ‌چیز را نداشت!
سدریک– برادرت سخت مشغوله! چرا یه نگاهی نمیندازی؟
لارا–… ماروین.. یه لحظه میای؟..
سدریک– اوه.. گمون نکنم اینجوری صداتو بشنوه..
و لارا اینبار تمام ترس و انزجارش را جیغ زد!
لارا–.. مارویــن!..
جیغش در فضای عمارت پیچید و چشمانش را که خیس از اشک بود بست، دستش بسختی روی چهارچوب در بند شده بود. صدای ماروین را شنید که دست از شلاق زدن برداشته بود و اکنون درحالی که قدم برمیداشت خطاب به شاگردانش میگفت– این آشغالارو ببرید تو استبل ببندید تا من بیام
لارا همانجا در چهارچوب ایستاده بود و جلوتر نمی رفت، اصلا نفهمید سدریک کی از کنارش محو شد! چند لحظه بعد ماروین مقابل او ایستاده بود، دو دکمه‌ی بالای لباسش باز بود و موهایش کمی بهم ریخته بود. با دیدن لارا در آن وضعیت و قطرات خونی که زیر پاهایش ریخته بود دستپاچه شد و درحالی که بازویش را دور کمر او حلقه میکرد تا نیفتد گفت– وای لارا چرا اومدی اینجا؟.. پزشک گفت باید استراحت کنی…
ماروین میخواست دوباره او را به اتاق برگرداند ولی لارا مانع شدو با صدایی که بخاطر گریه می لرزید گفت– میخوام برم حموم.. حالم داره از خودم بهم میخوره..
ماروین نگاهی به پاهای خونی او کردو پیش از اینکه چیزی بگوید لارا تاکید کرد– این چیزی نیست.. خواهش میکنم ماروین..
درحالی که یک بازویش پشت شانه‌ی لارا بود دست دیگرش را زیر رانهای او فرستاد و همانطور که با احتیاط در آغوش خود بلندش میکرد بالحنی اطمینان بخش گفت– باشه عزیزم.. میبرمت حموم فقط تورو بخدا گریه نکن..
ماروین حالا دیگر آنقدری قوی شده بود که میتوانست لارا را تا حمام در آغوش خود حمل کند و این برایش دلگرم کننده بود. تا به حمام برسند چندیدن مرتبه پیشانی لارا را بوسید و بنظر می رسید قیافه‌ی افتضاح و بدن کثیف او اصلا بچشمش نمی آید
ماروین– میتونی راه بری؟
این را درحالی پرسید که از ورودی حمام گذشته بودند او بااحتیاط لارا را از آغوش خود پایین می آورد. روی پاهای خودش ایستاده بود ولی به بازوی ماروین چسپید چراکه زانوهایش هنوز رمق نداشت. درواقع این شوک روحی بود که تاب و توانش را می گرفت وگرنه دردهایش غیرقابل تحمل نبودند.
ماروین باره دیگر بازویش را دور کمر او فرستاد و همانطور که کمکش میکرد از پله‌های حوض پرآبی پایین برود آهسته زمزمه کرد– اشکالی نداره.. به من تکیه کن، هواتو دارم..
هردوی آنها با لباس وارد حوض شدند و وقتی لارا تا کمر داخل آب بود ماروین هنوز هردو دست او را گرفته و درمقابلش ایستاده بود. لارا سرش را کمی بلند کردو درحالی که فین فین پس از گریه‌اش هنوز تمام نشده بود آهسته گفت– ..اینارو برام باز کنی بقیه‌شو خودم میتونم..
اشاره‌ای به بندهای پشت لباسش کرد که متجاوزان به واسطه‌ی عجله‌ای که داشتند تا آخر باز نکرده بودند. البته درمواقع عادی لارا از ماروین نمیخواست لباسش را باز کند ولی حالا کسی جز او نبود!
ماروین به پشت او را رفت و هنگام باز کردن بندها هم کاملا دقت میکرد بدن او را لمس نکند:
ماروین– مطمئنی خودت میتونی؟.. لارا میخوای مامانمو صدا بزنم؟.. رمبیگ صدامو میشنوه و اونو زود میاره..
تازه انلحظه به یاد رمبیگ افتاد! اگر زمانی که آن اتفاق می افتاد کمی جیغ و داد کرده بود حتما رمبیگ صدایش را می شنید و می آمد. به کل از خودش مأیوس شد! سدریک درست می گفت که رفتار او عجیب بوده، لارا آنموقع حتی خدا را هم فراموش کرده بود چه رسد به رمبیگ!
ماروین– آره؟.. اگه نمیخوای من دورو برت باشم مامان میتونه کمکت کنه..
بندها را باز کرده و حالا باز مقابل لارا ایستاده بود. سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– ماروین نکنه به کسی بگی چه اتفاقی افتاده.. اصلا.. آخه تو چرا این مردا رو هنوز اینجا نگه داشتی؟..
ماروین– چون باید اونا رو به شوهرت تحویل بدم
اضطراب شدیدی در دلش پیچید و با حالتی ملتمسانه به ماروین نگریست:
لارا– نه.. نباید اینکارو بکنی.. ارگوت سه روز دیگه برمیگرده.. تا اون موقع من خوب میشم.. یجوری رفتار میکنیم انگار اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده.. خب؟
ماروین بلافاصله مخالفت کردو گفت– دیوونه شدی لارا؟.. اون شوهرته باید بدونه! ببین درسته که من جوون و بی‌تجربه‌م ولی وقتی خودمو جاش میذارم میبینم اینکه همچین چیزی رو ازم پنهون کنی عین خیانته..
لارا با بیچارگی بازوی ماروین را گرفت اصرار ورزید– آخه تو اونو نمیشناسی.. اگه بفهمه چی شده هیچ وقت نمیتونه خودشو ببخشه.. بازم فکر میکنه تقصیر خودشه..
ماروین– مگه تقصیر اون نیست؟؟
علیرغم تمام تلاشی که ماروین برای حفظ آرامش خود انجام داده بود درنهایت اخم‌هایش درهم رفت و با حالتی مغرضانه گفت– آخه کدوم احمقی میره اون سر دنیا و زنشو واسه یکی دیگه میذاره؟! اگه خیلی نگران بچه‌دار شدنت بود باید مث یه مرد ازت جدا میشد تا بتونی دوباره ازدواج کنی! این بی غیرتی دیگه یعنی چی؟
باورش نمیشد ماروین با چنین لحن تندی درباره‌ی آرگوت حرف میزند! اخم‌های او هم ناخوداگاه درهم رفت و درحالی برای هزارمین بار بغض به گلویش هجوم اورده بود گفت– تو هیچی درباره‌ی زندگی ما نمیدونی بهت اجازه نمیدم به شوهرم توهین کنی..
لحظه‌ای خشم و کلافگی از سرتاپای ماروین گذشت و نفس عمیقی کشید تا خود را کنترل کند، دستانش را به کمرش زدو درحالی که پلکهایش را برهم میفشرد تا کمی خود را ارام کند گفت– سه نفر ریختن سرت و هرغلطی خواستن کردن اونوقت تو هنوز نگران اون هیولایی!.. محض رضای خدا یه نگاهی‌یم به خودت بکن!
پیش از اینکه لارا فرصت کند حرف دیگری بزند ماروین به او پشت کردو همانطور که از حوض خارج میشد زیرلب گفت– میرم برات لباس بیارم
وقتی درحمام تنها شد برای لحظاتی همانطور در سکوت به سطح آب می نگریست. او هنوز هم نمی توانست جز خودش کسی را مقصر بداند! حالا دیگر از دست ماروین هم بخاطر این قضاوتش دلخور بود، چه کسی تابحال جز لارا رنج و تنهایی و اشک‌های آرگوت را دیده بود؟ چه کسی دیده بود که چطور بخاطر خوناشام بودن مدام غرورش شکسته میشود؟ چه کسی درک میکرد اینکه او برای دوستی با انسانها از خاندانش طرد شده یعنی چه؟ او سالها و سالها با ذات خونخوار و عطش مهارنشدنی خود جنگیده بود تا به انسانها صدمه نزند، او تمام تلاشش را کرده بود ولی هنوز هم شیطان و اهریمن و هیولا خوانده میشد!
دامن لباسش درآب سنگین شده بود و او درحالی که هنوز در ذهنش باخود کلنجار می رفت لباسش را از کمر پایین کشید و درآورد. بدنش را با وسواس شست و حتی جرأت نمیکرد خود را برهنه ببیند، تا چشمش به قسمتهایی که متجاوزان لمس کرده بودند می افتاد جگرش می سوخت! نفهمید چقدر گذشت تااینکه کسی چند مرتبه به در کوفت صدای ماروین به گوش رسید– لارا تموم نشد؟ میدونی از کی اونجایی؟
لارا پاسخی ندادو ماروین گفت– لباسارو روی کمد کنار درگذاشتم… میتونی تا اینجا بیای؟
درحالی که دستش را به لبه‌ی حوض زده بودو ارام پله‌ها را طی میکرد گفت– .. میتونم..
به محض اینکه برهنه از حوض درامد نسبت به فضای اطرافش احساس ناامنی کرد، نگاهش را در محیط حمام چرخاندو نفس عمیقی کشید. هیچکس انجا نبود که او را تهدید کند، کمرش کوفته بود ولی قدم‌هایش را تند کرد و درحالی که بدنش از اضطراب و سرما می لرزید با عجله شروع کرد به پوشیدن لباس‌ها. حالا که او دستپاچه بود پوشیدن آن دامن بلند و چین‌دار بیش از پیش اعصابش را بهم می ریخت! استین‌ها را از سرشانه‌هایش بالا کشید و آخر کار دیگر آنقدر کلافه و دستپاچه شده بود که دلش طاقت نیاورد و در را گشود تا از آن فضای خالی خارج شود. ماروین درست پشت در ایستاده بود، سر و وضع نامرتب لارا را از نظر گذراند و فهمید او از تنها ماندن در حمام ترسیده. نگاهشان باهم تلاقی کرد و لارا سرش را پایین گرفت، حضور ماروین دلش را قرص میکرد ولی هنوز بخاطر حرف‌هایی که درباره‌ی آرگوت زد از دست او دلگیر بود.
ماروین– ببندمش؟
لارا جوابی به او نداد و ماروین خودش به پشت او رفت تا بندهای لباسش را ببندد. موهای بلندش هنوز خیس بود و انجا در سالن احساس سرما و ضعف میکرد، ماروین بازویش را دور کمر او انداخت تا برای برگشتن به اتاق کمکش کند ولی لارا او را پس زدو حتی نگاهی هم بسویش نکرد. درسکوت و البته با قدم‌های آهسته بسوی اتاق قدم برداشت و ماروین هم صبورانه او را همراهی میکرد.
ماروین پس از ورود به اتاق روی دسته‌ی کناپه‌ی کنار شومینه که جای همیشگی آرگوت بود تعدادی بالش گذاشت و رو به لارا گفت– بیا اینجا، نزدیک آتیش بمون
به محض اینکه روی کاناپه دراز کشید عطر مگنولیا در مشامش پیچید و اشک در چشمانش حلقه زد. چقدر دلش برای روزهایی که آرگوت کتابی برمیداشت، انجا می نشست، پاهایش را روی هم می انداخت و در آرامش مشغول مطالعه میشد تنگ بود. از روزی که موضوع بارداری لارا برملا شد او دیگر آرگوت را آرام ندیده بود و حالا هم با کمال بدبختی بعید میدانست بتوانند به روزهای آرام سابق برگردند
ماروین– گرسنه‌ت نیست؟
لارا بازهم پاسخ او را نداد، ماروین موهای خیس او را بسمت گرمایی که از آتش شومینه ساطع میشد آویزان کرد و همانطور که پتویی رویش می انداخت گفت– بگم یچیزی برات بیارن؟..
لارا پلکهایش را برهم گذاشت و زمزمه کرد– هیچی نمیخوام..
بااینحال ماروین چند لحظه‌ای اتاق را ترک کردو وقتی برگشت یک سینی حاوی سوپ و کباب جگر با خودش آورده بود. آنها را روی میز مقابل لارا گذاشت و همانطور که روی مبلی روبه روی لارا می نشست بادلخوری گفت– تو خیلی بدجنسی لارا.. بخاطر اونی که باعث شده این بلا سرت بیاد با من قهر کردی؟
نتوانست این حرف‌ها را هم نشنیده بگیرد، قلبش فشرده شدو بلافاصله رو به ماروین گفت– کی باعث شده؟؟.. فقط یبار دیگه بگو کی باعث شده؟
ماروین چند لحظه‌ای مأیوسانه به چشمان اشک الود لارا نگریست، سپس سرش را به زیر انداخت و آهسته گفت–.. تقصیر منه. نباید میومدم اینجا.. اگه نمی‌اومدم..
لارا نگذاشت او حرفش را ادامه دهد، درحالی که یک پهلو دراز کشیده بود و خود را روی دسته‌ی کاناپه کمی بالا می کشید گفت– نه تقصیر تو هم نیست!.. همه‌ی این اتفاقا بخاطر حماقت خودم افتاده.. بعد از مرگ رُهان من اصلا حواسم نبود دارم چه بلایی سر آرگوت میارم.. اون فقط میخواست هرجوری شده منو تسکین بده.. اصلا..
اشکی از چشمش پایین غلطید و ادامه داد– من اون سه نفرو اطراف عمارت دیده بودم ولی هیچی بهش نگفتم.. اصلا اون از کجا میدونست من تورو به زور از اینجا بیرون میندازم و تنها میمونم؟.. الانم برای همین میگم بهتره هیچی از این اتفاق ندونه..
ماروین بلافاصله ظاهری جدی به خودش گرفت و همانطور که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– اگه میخوای باهام قهر باش، ولی دیگه با طناب تو یکی توی چاه نمیرم لارا!.. هرچقدرم که شوهرتو مقصر میدونم بازم معتقدم اون حقشه که بدونه چی سر زنش اومده
با کلافگی از جا برخاست و همانطور که بیهوده بسمت پنجره‌ای می رفت ادامه داد– حتی اگه منو هم با اون دوتا عوضی بُکشه بهش حق میدم! بخدا راست میگن که نباید به ساز زنا رقصید، آخه من چی با خودم فکر کردم که اینجا تنهات گذاشتم؟.. دو قطره اشک ریختی و دلمو به رحم آوردی.. اینجوری گند زده شد به زندگیت!
به نیمرخ مردانه‌ی ماروین می نگریست و حالا او آنقدر جدی بنظر می رسید که لارا نتوانست چیزی بگوید! مدتی در سکوت گذشت، ماروین بی‌هدف در اتاق قدم میزد و لارا با سردردش دست و پنجه نرم میکرد. اصلا نفهمیدند زمان چگونه گذشت که حالا آسمان رفته رفته تاریک میشد. ماروین درمقابل شومینه زانو زد تا چند تکه هیزم درونش بریزد، درست پیش چشمان لارا نشسته بود و او بی‌اختیار به کشیدگی جذاب گوشه‌ی چشمش می نگریست.
چند لحظه بعد پیش از اینکه ماروین از انجا برخیزد زمزمه کرد– .. ماروین..
ماروین درحالی که با ماشه هیمه‌ها را جا به جا می کرد زیر لب گفت– بله؟
و لارا با بیچاره‌ترین لحن ممکن موضوع هراس‌آوری را که ساعتها در ذهنش می چرخید برزبان آورد– … اگه.. اگه حامله بشم.. چه خاکی به سرم بریزم؟..
این را گفت و چانه‌اش لرزید، نگاهش همانطور به ماروین بود انگار که مثل همیشه او باید فکری به حال گرفتاری‌هایش بکند.
ماروین– نمیشی..
نجوای ماروین آهسته بود ولی قاطع بنظر می رسید و کورسویی در دل لارا روشن کرد.
لارا–.. از کجا میدونی؟..
ماروین بدون اینکه نگاهش را از آتش بگیرد پاسخ داد– چون اون کثافتو دیدم.. کارشو تموم نکرده بود.. اَه لارا نمیخوام دربارش حرف بزنم!..
خوده لارا هم نمیخواست درباره‌اش حرف بزند. او حتی نمیخواست این موضوع به فکرش هم رسوخ کند!
میدید که نیمرخ ماروین از آن جدیت خارج شد و با به یاد آوردن چیزهایی که انروز دیده بود رنگ غم گرفت. سر آخر هم آهی از کلافگی کشید و ماشه را با بی توجهی همانجا انداخت
لارا– بیا اینجا..
دستش را دراز کردو موهای برش‌خورده‌ی قهوای ماروین را لمس کرد. ماروین بدون اینکه رویش را بسوی لارا برگرداند خود را بسوی کاناپه عقب کشید، همانجا کف زمین نشست و به نشیمنگاه کاناپه تکیه زد طوری که سر و شانه‌هایش نزدیک دستان لارا بود. یکی از زانوهایش را جمع کرده بود و درسکوت به نقطه‌ای نامعلوم در آنسوی اتاق می نگریست، لارا درحالی که شاهد رقص آتش بر نیمرخ برنزی او بود اهسته گفت– اونشب بهم گفتی اگه من یه عاشق واقعی بودم باید عشقمو تو دلم نگه میداشتم تا آرامش آرگوت بهم نخوره.. گفتی باید با نداشتنش کنار می اومدم.. چون ادم برای آرامش عشقش هر درد و رنجی رو تحمل میکنه..
ماروین در سکوت باقی ماندو لارا ادامه داد– چرا اون حرفو زدی؟.. امکان نداره کسی که این حسو تجربه نکرده بتونه اون حرفارو بزنه..
درحالی که سینه‌اش با برزبان آوردن این حرفها سنگین شده بود پس از مکثی کوتاه پرسید–.. یکی هست که تو دوسش داری.. درسته؟..
ماروین پاسخی به او ندادو فقط سرش را کمی پایین گرفت.
لارا– ماروین.. اون شخص منم؟..
بغضش را بسختی قورت دادو گفت–.. یا بازم میخوای بگی خواهرتم؟
سکوت آزاردهنده‌ای به جریان درامد و سپس ماروین با صدایی خفه گفت–.. مگه فرقی‌یم میکنه؟.. دیگه چه فرقی داره که عاشقت باشم یا نه؟
غمی سنگین در سینه‌اش پیچید و بااینکه لارا لب می گزید تا گریه نکند اشکهایش روان شد:
لارا– آخه پس چرا ..هیچ وقت نگفتی؟..
ماروین دهان به سخن گشود و این بار صدایش به وضوح از بغض می لرزید– از وقتی خودمو شناختم تو عاشق آرگوت بودی.. من هیچ وقت فرصتی برای اینکه خودمو نشون بدم نداشتم..
لارا خودش را از بالشت‌های روی کاناپه جلو کشید، سرش را بر شانه‌ی ماروین گذاشت و همانطور که بازویش را با حالتی پرمهر دور گریبان ماروین می انداخت گفت–.. آره ولی حدقل رفتارمو عوض میکردم.. اینجوری برات سخت نمیشد!
حالا که لارا او را از پشت در آغوش گرفته و سربر شانه‌اش گذاشته بود ماروین بغضش را قورت دادو نفس عمیقی کشید تا کمی مردانه‌تر حرف بزند:
ماروین– .. برای همین بهت نگفتم.. میترسیدم با گفتنش رابطه‌ی دوستیمونم بهم بخوره.. هنوزم نمیخوام به این موضوع فکر کنی
لارا همه‌ی لحظاتی را که برای جلب کردن توجه آرگوت از ماروین کمک میخواست به یاد می اورد و با خود فکر میکرد در تمام آن لحظات چقدر او را عذاب داده! ماروین همیشه صبورانه کنار او بود و مدام از لارا میخواست فاصله‌اش را حفظ کند و اینقدر روی سرو کولش نپرد. و آرگوت! تمام حرص و جوش‌هایی که آرگوتِ بیچاره‌ی او میخورد تا به لارا بفهماند نباید اینهمه با ماروین گرم بگیرد.
لارا تازه میفهمید آرگوت همیشه گرما و تپش قلب ماروین را حس میکرده، همانطور که سدریک بی تعارف به او گفت! بیهوده نبود که آرگوت عمارت را برای آن دو خالی کرد، او از احساس ماروین با خبر بود و با تماشای میل و اشتیاق لارا نسبت به او زجر می کشید. او میدانست اگر لارا با ماروین ازدواج میکرد میتوانست یک زندگی راحت و بی‌دغدغه داشته باشد، و همین موضوع بود که نمیگذاشت وجدانش آرام بگیرد.
ماروین– لارا من بی‌شرف نیستم.. فکر نکن اگه بعد از ازدواج می اومدم دیدنت به قصد و نیتی بود.. خودت شاهدی که همیشه ازت میخواستم فاصله‌تو حفظ کنی.. موضوع اینه که..
درنهایت نتوانست بغض خود را کنترل کند، اشکی از چشماهای کشیده‌اش روان شد و درحالی که لبخند دردمندی برلبش نشسته بود گفت– موضوع اینه که تو خیلی دست و پا چلفتی هستی.. دلم نمیاد تنهات بذارم.. میدونم بااینکه آرگوت شوهرته هنوز خجالت میکشی یسری چیزارو بهش بگی.. برای همین گاهی می اومدم دیدنت..
سرش را به گریبان ماروین فشرد و زد زیر گریه جگرش آتش گرفته بود و نمیدانست با اینهمه رنج چه کند! خودش و آرگوت به کنار، چه کسی قرار بود جوابگوی قلب شکسته‌ی ماروین باشد؟
از حالا به بعد لارا چطور میتوانست بدون دغدغه‌ی تنهایی ماروین زندگی کند؟
شخصی که هنوز هم مثل برادر برایش عزیزو گرامی بود و حالا بسیار آسیب پذیر بنظر می رسید! تمام این مدت احساسش را مخفی نگاه داشته و با زبان بی زبانی به لارا گفته بود برای آرامش عشقش هر درد و رنجی را تحمل میکند..
ماروین– بازم که داری گریه میکنی!..
لارا خودش را بیشتر به گریبان او فشرد و بدون اینکه گریه‌ی خود را کنترل کند گفت– دلم برات کباب شده احمق!..
ماروین نفس عمیقی کشید و برای اینکه روحیه‌ی لارا را خراب‌تر از این نکند درحالی که لبخندی تصنعی بر چهره داشت گفت– زیادی شلوغش نکن کله پوک.. این همه دختر بهتر از تو هست!.. لازم نکرده دلت برام بسوزه..
لارا بوسه‌ی سبکی بر شانه‌ی او زدو گفت– آره هست.. دخترای خوشگلتر.. تازه خیلیاشون دست و پاچلفتی و کله پوکم نیستن..
ماروین هومی به نشانه‌ی تایید گفت و سرش را کمی به چپ خم کرد تا مماس با پیشانی لارا بماند.
لارا هنوز سرش را روی شانه‌ی او خوابانده و درحالی که نگاهش به گریبان ماروین بود خاطرات گذشته‌اش را می کاوید
ماروین– .. فکر نکنم هیچ وقت از بقیه‌ی دخترا خوشم بیاد..
پس از چند لحظه سکوت، وقتی ماروین این جمله را نجوا کرد او از افکارش درآمد.
ماروین– مگه حتماً باید ازدواج کرد؟.. دخترا بنظرم خسته کننده و پردردسرن..
لارا با حالتی اطمینان بخش دستش را بر سینه‌ی ماروین گذاشت و گفت– درسته که سرعت رشدت دست کمی از غول بیابونی نداره.. ولی تو هنوز خیلی جَوونی.. شاید الان بنظرت سخت باشه اما به مرور زمان خوب میشی..
لبخند محو معناداری برلب ماروین نشست و زمزمه کرد– مثل بابا حرف میزنی
لارا مأیوسانه پلکهایش را برهم فشرد و نالید– حتی عمو هکتورم میدونه؟!
ماروین نگاهش را پایین گرفت و بالحنی خسته و کلافه گفت– چی بگم.. من یکم ضایع بازی درآوردمو اونا فهمیدن..
سرش را از شانه‌ی ماروین برداشت و همانطور که دوباره روی کاناپه وا می رفت دستش را مأیوسانه بر صورت خود گذاشت:
لارا–.. آخه مگه چیکار کردی؟..
ماروین پاسخی ندادو به همین خاطر لارا سوالش را تکرار کرد– ماروین؟.. چیکار کردی که فهمیدن؟..
ماروین پس چندلحظه مکث باحالتی که بنظر می رسید نمیخواهد دراینباره حرف بزند گفت– وقتی مراسم ازدواجت تموم شد.. تو مسیر برگشت من تا خود سابجیک گریه میکردم.. بعدشم چند روز از اتاقم بیرون نیومدم.. رفتارم احمقانه بود..
لارا آهی کشید و گفت– تو.. تو اون روز لبمو بوسیدی و تازه ادعا میکردی هیچ منظوری نداشتی..
ماروین سرش را تکان دادو با صدایی خفه گفت– انتظار داشتی چی بگم؟ روز عروسیت بود!.. ولی اینکه بوسیدمت.. میدونستم این اولین و آخرین فرصتمه.. بخاطرش عذرمیخوام ولی پشیمون نیستم..
لارا سرش را دربالش فشرد و مشتش را در موهایش فرو برد. باور نمیکرد در پشت تمام لحظات شیرینی که او با آرگوت می گذراند ماروین درگیر چنین گرفتاری‌هایی بوده!
لارا– خواهش میکنم نگو که.. اون دوره‌ی آموزشی رو هم بخاطر دور شدن از من رفتی!..
هنوز داشت صورتش را به بالش میفشردو نمیتوانست ماروین را ببیند ولی صدای آرام او را می شنید که پاسخ داد– فکر کردم اینجوری میتونم ذهنمو آزاد کنم.. ولی دوسال آموزشی که تموم شد.. بازم اولین کسی که میخواستم ببینم تو بودی..
از لحن حرف زدن ماروین پیدا بود برای گفتن این حرفها تردید دارد ولی درنهایت خود را قانع میکرد که دربرابر سوالات لارا صادق باشد.
لارا کمی خودش را روی دسته‌ی کاناپه بالا کشید و گفت– بخاطر من بود که گفتی نمیخوای با هیچ دختری بخوابی؟.. آره بی‌ چشمو رو؟ چون میخوای با من بخوابی؟..
پیشانی ماروین چین خورد و درحالی که نگاه چپی به لارا می انداخت گفت– آخه این دیگه چه حرفیه لارا.. واقعا که تو کله پوکی.. نباید این حرفو بزنی!..
لارا پوفی کشید و چشمانش را درقاب چرخاند:
لارا– خیله خب.. خودم فهمیدم.. دیگه سوالام تموم شد!
ماروین سرش را بر لبه‌ی نشیمنگاه کاناپه خواباند و همانطور که نگاهش به سقف بود گفت– حدقل اینارو بهت گفتمو سبک شدم..شوهرت که برگرده گورمو از اینجا گم میکنم.. دیگه دور و بر زندگیت نمیام
لارا که به نیمرخ او می نگریست زمزمه کرد– ..چرا؟
ماروین پلکهایش را به آرامی برهم گذاشت و پاسخ داد– تازه میپرسی چرا؟.. این همه گرفتاری برات کمه؟
لارا دستش را بسمت او فرستاد و همانطور که به آرامی موهایش را نوازش میکرد گفت– میخوای تو تنهاییت غصه بخوری؟.. فک کردی من دلم طاقت میاره تو غمگین باشی؟
ماروین بدون اینکه از آن حالت خارج شود و چشم بگشاید آهسته گفت– عجیبه که میتونی نگران کس دیگه‌ای جز آرگوت باشی
لارا به نوازش موهای او ادامه دادو بالحنی اطمینان بخش گفت– آرگوت شوهرمه، تو دوست و برادرمی، نیکولاس پدرمه، لیندا مادرمه، رُهان پسرم.. هرکس جایگاه خودشو داره. من نمیتونم هیچکدوم از شمارو به اون یکی ترجیح بدم
ماروین پاسخی به این حرف لارا ندادو او حس کرد میتواند با حرف هایش کمی به ماروین قوت قلب بدهد تا بیش از این احساس تنهایی نکند.
لارا– دلیلی نداره ازم فرار کنی، باهم حلش میکنیم.. کم کم اوضاع رو به راه میشه.. من همیشه کنارت میمونم، بهت قول میدم به مرور زمان همه چیز برات عادی میشه و این احساسو فراموش میکنی
ناخوداگاه داشت مثل پدرش نیکولاس رفتار میکرد. همان طوری که او با احساسات آرگوت مواجه میشد و سعی میکرد آرامش کند، لارا تازه می فهمید نیکولاس چقدر به آرگوت اهمیت میدهد که اینطور صبورانه سعی در راهنمایی کردن احساسات او دارد. حالا او هم میخواست برای قلب شکسته‌ی ماروین یک نیکولاس باشد!
لارا– احمقانه بود که میخواستم تورو از اینجا دور کنم تا بدبینی آرگوت از بین بره. اون از اولشم احساس تورو میدونست ولی هیچ وقت واکنش بدی نشون نداد.. حالا که خودمم میدونم، صادقانه باهاش حرف میزنم.. اون درک میکنه
ماروین پوزخندی زدو گفت– هیچ وقت نمیتونی دست از تعریف کردن از شوهرت برداری نه؟
لارا نیز متقابلا پوزخند زدو گفت– هرچقدر میخوای با بدجنسی قضاوتش کن. تو هیچوقت اشکاشو ندیدی.. رنج کشیدنشو ندیدی.. نمیدونی آرگوت چقدر مهربونه
اینها را که گفت آنقدر دلتنگ آرگوت شد که بغض کرد و چانه‌اش لرزید. نگاهی به سرتاپای خود که روی کاناپه دراز شده و رویش پتو کشیده بود انداخت و با تردید پرسید– ..یچیزی بگم؟..
ماروین زمزمه کرد– ..هوم..
لارا با تردید گفت– اگه تو جای آرگوت بودی.. و این اتفاق برای زنت می افتاد.. احساست نسبت به بدنش عوض میشد؟..
ماروین پلکهایش را آهسته باز کردو نگاهی به لارا انداخت:
ماروین– میترسی اگه بفهمه ازت بدش بیاد؟
لارا–نه.. بدش نمیاد.. ولی اون خیلی چیزارو برای اینکه من ناراحت نشم بهم نمیگه..
این را گفت و خود به خود در سکوت فرو رفت. تصور واکنش آرگوت او را می ترساند، اصلا نمیتوانست به لحظه‌ای که او میفهمد سه نفر به همسرش هجوم آورده‌اند فکر کند!
ماروین– واکنش مردا باهم فرق داره، من اگه جای آرگوت بودم تو این اوضاع دست از بغل کردنت برنمیداشتم.. ولی نمیدونم اون چطور ممکنه برخورد کنه
لحن مهربان و اطمینان بخش ماروین دلش را لرزاند، او بلافاصله پس از برزبان اوردن این حرف‌ها با حالتی نجیبانه نگاهش را از لارا گرفت و به زیر انداخت.
مدتی در سکوت گذشت و سپس ماروین درحالی که از جا برمی خاست گفت– لارا یه لطفی به من میکنی؟
بازوانش را با احتیاط زیر بدن لارا برد و همانطور که در آغوش بلندش می کرد گفت– فردا صب که بیدار شدی، تظاهر کن هیچی از حرفامو یادت نیست..
لارا را بسوی تخت آنسوی اتاق میبرد، البته خودش می توانست تا انجا برود ولی مانع ماروین نشد. درحالی که سرش مماس با سینه‌ی ماروین قرار گرفته بود گفت– هرجوری که تو بخوای رفتار میکنم
او را یک پهلو روی تخت خواباندو همانطور که رویش پتو می کشید پرسید– خیلی درد داری؟
لارا به او که لب تخت نشسته بود نگریست و گفت– باید تا آرگوت برمیگرده دیگه خوب شده باشم..
ماروین نگاه معناداری به او انداخت و گفت– امیدوارم هنوز تو فکر مخفی کردن این قضیه نباشی
آنشب به خواب رفتن اصلا راحت نبود، یا کابوس میدید یا بی‌اختیار به پشت قلط میزد و درد در کمرش می پیچید. خیلی از اوقات ناخوداگاه آخ میگفت و بلافاصله ماروین که روی کاناپه خوابیده بود سراسیمه بسویش می دوید. این قضیه آنقدر تکرار شد که لارا دیگر از او خجالت می کشید! نهایتاً بازوی او را گرفت و پیش از اینکه از تخت دور شود گفت– برات سخته کنار من بخوابی؟
ماروین چند لحظه‌ای در سکوت به او نگریست سپس روی تخت آمد. او اصلا زیر پتوی لارا نرفت و فقط طوری کنارش دراز کشید که اگر لارا به پشت قلط زد به سینه‌ی او بخورد و نیمه‌ی راه متوقف شود.
لارا نفس‌های او را پشت گردن خود حس میکرد و میدانست اینکه انتظار داشته باشد او بتواند باآرامش کنار لارا روی یک تخت بخوابد بی رحمانه است ولی حضور ماروین به او قوت قلب میداد و بعلاوه او را از هراس اینکه ناگهان سدریک را کنار خود روی تخت ببیند می رهاند!
لارا– ماروین؟
ماروین– ..هوم؟
لارا– ..هیچی..
ماروین–.. بگو
لارا– چیزی نیست..
ماروین– چی شده؟
لارا–.. نه.. ببخشید..
ماروین– .. نکنه تو همچین وضعی اسهال گرفتی؟
جدا از احساسی که ماروین نسبت به او داشت لارا هنوز هم او را برادر خود میدانست و دلش میخواست در آغوش حامیانه‌اش قرار بگیرد اما در نهایت از گفتنش پشیمان شد. حالا که میدانست ماروین او را به چشم دیگری می بیند باید در رفتارش دقت میکرد، آنلحظه هم از شوخی ماروین خنده‌اش گرفت! این همه اتفاق وحشتناک در زندگی‌اش رخ داده بود و او هنوز می توانست در حضور ماروین لبخند بزند.

─┅═●❂●═┅─

لارا– نمیخورم.. چرا مثل مادربزرگا اصرار میکنی؟..
ماروین درحالی که به زور سعی داشت تکه گوشتی را که به چنگال زده بود به دهان لارا برساند گفت– صبحانه‌م که چیزی نخوردی! برنامه‌ت چیه؟ میخوای اینقدر گرسنگی بکشی که از هوش بری؟
لارا هنوز روی تخت بودو آنموقع برای فرار از اصرارهای ماروین سعی کرد از جا برخیزد.
لارا– نه.. میخوام برم تو هوای آزاد.. یه سری به پسرم بزنم..
دستش را به نرده‌ی تخت تکیه زدو روی پاهایش ایستاد، درد کمرش بهتر شده بود و میتوانست بدون کمک ماروین راه برود. او نیز درنهایت از خوراندن غذا به لارا مأیوس شدو درحالی که آهی از روی ناچاری می کشید زیرلب گفت– خدا به من صبر بده!
لارا درحالی که آرام بسوی در قدم برمیداشت گفت– جای غر زدن بیا با من بریم..
درنهایت ماروین هم بااکراه همراه او راهی شد. لارا به او گفت میتواند بدون کمک راه برود و به همین خاطر او درحالی که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود درسکوت از کنارش پیش می آمد. از در اصلی عمارت که گذشتند نسیم سرد زمستانی به سویش وزید و خودش را جمع کرد، ماروین درحالی که کتش را می کند و به او می پوشاند گفت– کله پوک! زمستونه! غذا که نمیخوری لااقل لباس بپوش!
لارا کت ماروین را که هنوز از حرارت بدن او گرم بود به خود فشرد و کمی بیشتر به او نزدیک شد تا با احتیاط درکنارش از پله‌ها پایین برود.
ماروین– گفتی آرگوت کی میاد؟
لارا– تا پس فردا نمیاد.. چطور مگه؟
ماروین پاسخ او را ندادو به همین خاطر لارا سرش را بلند کردو به او نگریست. چشمان ماروین مستقیم بسوی مسیر مجلل ورودی حیاط عمارت دوخته شده بود، لارا خط نگاه او را دنبال کردو با کمال حیرت آرگوت را دید که از دویست قدمی آنها بسوی عمارت پیش می آید!
پیمودن مسافت برای موجودی چون آرگوت مثل آب خوردن بود، او قبلا برای ورود به خانه‌اش اینطور رفتار نمیکرد! اینطور با پای پیاده در مسیر منتهی به عمارت قدم برنمیداشت بلکه در کسری از ثانیه در اتاقش ظاهر میشد، ولی حالا که آنطور آرام پیش می آمد دلیلش فقط یک چیز بود. او نمیدانست در خلوت عمارت، بین لارا و ماروین چه می گذرد و نمیخواست پس از ورود ناگهانی با منظره‌ی غیرقابل تحملی مواجه شود!
البته حتی بااین وجود او دو روز زودتر از زمانی که درنامه برای لارا نوشت به خانه بازگشته بود و حالا حضورش آنقدر او را مضطرب می کرد که دست و پایش شل شد!
مثل ماروین نگاهش به پیش امدن او خیره مانده بود، به قدوقامت کشیده‌اش و قدم‌هایی که درنهایت وقار برداشته میشد، به گیسوان سیاه مواجش که برشانه‌های پهنش رها بود و صورت روشن دلپذیری که هرچه پیش‌تر می امد واضح‌تر دیده میشد
قدم که برمیداشت زانوهایش آقامنشانه به جلو مایل میشدند و لبه‌ی کت تیره‌ی جلوباز و بلندش را کنار میزدند، رانهای خوش‌تراشش در آن شلوار جذب سیاه خودنمایی می کرد و چند دکمه‌ی باز بالای پیراهنش عضلات سینه‌ی ستبرش را بیرون می انداخت
به محض دیدن او یک دنیا عشق و دلتنگی از قلب لارا سرریز شد و با تصور اینکه یکبار دیگر قرار است غرورش شکسته شود به خود پیچید
بی‌اختیار سرش را بسوی ماروین چرخاند و بازوی او را فشرد. ماروین نیز به او نگریست، نگاهشان به هم گره خورد ولی پیش از اینکه کلامی بینشان ردو بدل شود هردو در سکوتی معنادار خاموش ماندند. حالا که آرگوت آنجا بود، حتی صدای پچ پچ کردنشان را هم می شنید و دیگر مخفی نگاه داشتن و نقشه کشیدن خیالی بیش نبود! اشک درچشم لارا حلقه زده بود و ملتمسانه بازوی ماروین را درمشت میفشرد تا به نوعی از او خواهش کند که موضوع تجاوز را از آرگوت پنهان نگاه دارد، ولی بااینکه لارا سایه‌ی نگرانی را بر چهره‌ی ماروین میدید هنوز هم اینطور بنظر می رسید که با لارا موافق نباشد!
چند لحظه بعد آرگوت به نزدیک پله‌های عمارت رسیده بود و همانجا توقف کرد. او آن پایین، و لارا و ماروین بالای پله‌ها ایستاده بودند. برای لحظاتی طولانی نگاه‌هایشان در سکوتی آزاردهنده به هم گره خورده بود. اینسوی ماجرا آن دو به فاجعه‌ی رخ داده فکر می کردند و در آن سو، آرگوت غرق در یأس به کت ماروین که درتن لارا بود و دستش که بازوی او را میفشرد می نگریست!
لحظاتی طولانی به همین روال گذشت تااینکه درنهایت آرگوت به این انجماد زجرآور پایان دادو با قدم‌های کُند از پله‌ها بالا آمد. به مقابل آنها که رسید روی یک پله پایین‌تر ایستادو پس از مکثی کوتاه گفت– زودتر از موعد اومدم..
بلافاصله پس از اینکه صدای موزون و لحن مخملین آرگوت را شنید باره دیگر قلبش لرزید! نسیم زمستانی تارهای بلند موهای سیاهش را در حاشیه‌ی صورت می رقصاند و حالا که آنقدر نزدیک بود لارا عطر مدهوش کننده‌ی آتش و مگنولیا را از او حس میکرد
آرگوت– درواقع باخودم گفتم..
تردید و سردرگمی به وضوح درلحنش پیدا بود و وقتی با آن چشمان براق شبگونش به لارا و ماروین می نگریست بسیار معذب بنظر می رسید. درنهایت هم حاشیه رفتن را کنار گذاشت و به چیزی اشاره کرد که از همان ابتدا مثل خوره به جانش افتاده بود:
آرگوت–.. شما باهم…
وقتی این کلمات برزبانش جاری میشد نگاهش چنان از نگرانی لبریز بود که لارا مطمئن شد او بلافاصله پس از رفتن به چین پشیمان شده!
بااینکه ماروین و او تا به انلحظه خاموش بودند به یکباره لب گشودند و با لحنی که درست به اندازه‌ی آرگوت معذب بود گفتند:
ماروین– نه!.. هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده..
لارا– .. این.. این فکرو از سرتون بیرون کنید..
درست مثل اینکه نسیم مطبوع گرمی بر یک تکه یخ وزیده شود، سرما از ظاهر نگران آرگوت رخت بربست و پلکهایش را برهم گذاشت. سرش را کمی پایین گرفت و پس از اینکه نفس عمیقی کشید آهسته گفت– ..داشتم اونجا دیوونه میشدم.. خداروشکر که شما دوتا از منه ۴۰۰ ساله عاقل‌ترین.. وگرنه من نمیدونستم چطور باید با همچین چیزی کنار بیام..
بازهم به آرگوت می نگریست و او را بسیار تنها میدید. دلش از نجابت چشمان غمگین او، و اینکه اینطور از غرور مردانه‌اش گذشته بود گرفت. دیگر طاقت دور ماندن از آغوش او را نداشت، اگرچه ذهن و قلبش انباشته از اضطراب برملا شدن حقیقت بود ولی خود را بسوی سینه‌ی گرم و مردانه‌ی او مایل کردو مثل یک پرنده‌ی بی پناه درآغوشش فرو رفت
بازوان قوی آرگوت دور بدن ظریفش حلقه شدند و لحظه‌ای بعد او آنقدر لارا را محکم به خودش فشرد که نفسش تنگ شد
پلکهایش را برهم گذاشت و درفشار مطبوع آغوش آرگوت غرق در لذت شد، دلش میخواست ساعتها و روزها در آن آغوش به خواب برود و همه چیز را فراموش کند
بوسه‌ی سبکی روی موهای لارا زد و چند لحظه بعد وقتی فشار بازوانش را کمتر کرد بدون اینکه او را از آغوش خود جدا کند بالحنی سپاسگذارانه رو به ماروین گفت:
آرگوت– ..میدونم چه حسی بهش داری، من تورو تو شرایط سختی گذاشتم ولی امانت دار بودی
ماروین–.. جناب آرگوت من.. باید با شما صحبت کنم..
صورت لارا مماس با سینه‌ی آرگوت بود و ماروین را نمیدید ولی آنلحظه با شنیدن لحن مضطرب او قلبش تکان خورد! درحالی که سعی داشت کنترل اوضاع از دستش خارج نشود آرام از آغوش آرگوت جدا شدو گفت– بریم یچیزی بخوریم؟.. وقت برای حرف زدن زیاده..
دست آرگوت را گرفت و بدون اینکه به ماروین نگاه کند بسوی در ورودی عمارت چرخید
ماروین– لارا!
لحن سرزنشگرانه‌ی ماروین باعث شد بلافاصله اشک در چشمان لارا جمع شود. از قرار معلوم او برای برملا کردن موضوع قاطع بود! درحالی که لارا هنوز دست آرگوت را در دست داشت ماروین کمی پیش آمدو همانطور که بازوی دیگر آرگوت را لمس میکرد گفت– ..ممکنه چند لحظه تنها حرف بزنیم؟..
آرگوت نگاهش را بین لارا و ماروین چرخاندو پس از لحظه‌ای مکث پرسید– ..چی شده؟
لارا آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که نگاه معنادارش را به ماروین دوخته بود گفت– .. چیزی نشده فقط ماروین تصمیم داره امروز برگرده.. برای همین میخواست..
ماروین حرف او را برید و بی توجه به لارا، رو به آرگوت گفت– بله چیزی شده. حتما باید باهم حرف بزنیم
آرگوت، لارا را که دستپاچه و مضطرب بود از نظر گذراند و آرامشی که تازه برای چند لحظه به نگاهش بازگشته بود دوباره از کف داد! آرام دست لارا را رها کردو با هدایته ماروین از پله‌ها پایین رفتند تا با کمی فاصله از لارا حرف بزنند
او نیز همانجا ایستاده بود و هرکاری میکرد نمیتوانست نگاهش را از ماروین و آرگوت بگیرد، دست و پایش رفته رفته کرخت میشد و مدام از خودش می پرسید ماروین اکنون درحال گفتن چیست؟ ماجرا را چطور بازگو خواهد کرد و چه تصاویری پیش چشمان آرگوت نقش خواهد بست؟
صدای ماروین را نمی شنید ولی میدید که آرگوت کم کم به انجمادی سخت فرو رفت و نگاهش از فروغ افتاد! درحالی که سایه‌ی کبودی بر صورت روشنش مایل می گشت درمقابل ماروین ایستاده بود و به حرف‌هایش گوش میکرد،
آخر کار، وقتی چشمانش را بسوی لارا چرخاند بنظر می رسید روی مرز خفگی‌ست!
لحظه‌ای ماروین هم به لارا نگریست و سپس باره دیگر بسوی آرگوت چرخید. چند جمله‌ی کوتاه دیگر گفت و سپس آرگوت با وزش تندی از پیش چشمانشان محو شد!
ابتدا چند لحظه‌ای خشکش زده بود و به جای خالی آرگوت می نگریست، بعد نفس مضطربش را بیرون دادو سراسیمه برپله‌ها قدم گذاشت!
بی توجه به درد کمرش فقط میخواست با عجله به آرگوت برسد، میدانست او کجا رفته، قطعاً اکنون در استبل بود تا متجاوزان را ببیند!
ماروین درسمت مخالف لارا از پله‌ها بالا آمدو او را نیمه‌ی راه گرفت، سپس درحالی که سعی داشت هرطور شده او را به عمارت برگرداند گفت– کجا داری میری؟؟ برگرد داخل تا خودش برگرده الان وقت مناسبی نیست..

نوشته رمان عشق اهریمن پارت۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها