آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق اهریمن پارت۸

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

همانطور که می کوشید کمر خود را از حلقه‌ی بازوان ماروین رها کند با هراس گفت–.. ولم کن ماروین اونارو میکشه!..
ماروین با تکیه بر قدرت مردانه‌اش او را خلاف آن جهتی که میخواست پیش برود دوباره بسمت بالا هدایت کردو گفت– خب بُکشه! به درک که میکشه! هیچ معلومه تو چی میگی؟!
لارا– نه! من نمیخوام بازم کسی بمیره!.. نمیخوام آرگوت کسی رو بکشه!..
ماروین ابتدا او را از ورودی عمارت گذراند و پس از اینکه در راه پشت سرش بست لارا را رها کرد.
ماروین– تو عقلتو از دست دادی لارا! واقعا انتظار داری با اونا چیکار کنه؟!
ماروین به او اخم کرده و لحنش سرزنشگرانه بود، لارا ابتدا به او توجهی نکرد و هنوز در تلاش بود با دستپاچگی خودش را به آرگوت برساند ولی وقتی ماروین بازوی او را محکم گرفت و مانعش شد دیگر نتوانست تحمل کند. اخمهایش بی اختیار درهم رفت و درحالی که می کوشید اشک‌هایش جاری نشوند و ظاهر تندش را خراب نکنند روبه ماروین گفت– اصلا چرا اونارو اینجا نگه داشتی؟؟.. تو اونهمه شکنجه‌شون کردی میرفتن و دیگه پشت سرشونو نگاه نمیکردن!..
ماروین دستانش را به کمرش زدو با لحنی آمیخته به ناباوری گفت– اونا بهت تجاوز کردن و تو داری براشون دل میسوزونی؟؟!
لارا– .. من فقط میگم..
جمله‌اش را فرو خورد و ابتدا نتوانست حرف بزند، باز بغض مزاحم لعنتی به گلویش فشار می اورد و از شدت استرس نفس‌هایش تند شده بود:
لارا– شاید اونموقع مست بودنو نمی‌فهمیدن.. شاید.. چمیدونم شاید پشیمون بشن!..شاید توبه کنن..
ماروین درحالی که با کلافگی و خشم و خود دست و پنجه نرم میکرد چشمانش را درقاب چرخاند و گفت– دیگه بهم ثابت شد زنا اینجور مواقع احمق میشن!.. برگرد تو اتاقت تا آروم شی، بهتره تو این مسائل دخالت نکنی..
دلش از این حرف ماروین گرفت، لب گزید تا گریه نکند و سپس گفت– نمیخوام کسی بخاطر من بمیره!.. ماروین حواست هست که دیروز بخاطر من یه نفرو کشتی؟! تو آدم کُشتی هیچ برات سخت نیست؟؟
این را گفت و علیرغم آنهمه خودداری درنهایت اشکی از گوشه‌ی چشمش روان شد، ماروین که تا انلحظه هنوز برافروخته بود با دیدن چهره‌ی ماتم زده‌ی لارا نفس عمیقی کشید و برای لحظاتی پلکهایش را برهم گذاشت. کمی به لارا نزدیک شدو همانطور که باحالتی اطمینان بخش بر موهایش دست می کشید به چشمان اشک‌آلودش نگریست:
ماروین– گاهی خیلی راحته که فکر کنی مردا رحم و عاطفه ندارن نه؟.. لارا عاقل باش! اصلا از خودت پرسیدی اون عوضیا قبل از اینکه بیان سراغ تو اینکارو با چندتا زنه دیگه کردن؟ اگه ولشون کنیم برن.. ممکنه به چن تا زنه دیگه تجاوز کنن؟.. تو که به عذاب وجدان خودت فکر میکنی، ضامن اونا میشی؟ میدونی اگه از اینجا برن و بازم اینکارو تکرار کنن درواقع ماهم باهاشون شریکیم؟
لحظه‌ای مکث کردو سپس درحالی که چشمان زلال کشیده‌اش را مستقیماً به لارا دوخته بود ادامه داد– اگه واقعا میتونی ضمانت کنی دیگه به کسی تجاوز نمیکنن بهم بگو. من به ضمانته تو اونارو آزاد میکنم.. اما بعدش مسئولیت با خودته
لب زد اما کلامی از دهانش خارج نشد، او هرزگی و بی‌رحمی متجاوزان را با تمام جزئیاتش به یاد داشت، به هیچ عنوان نمیتوانست ضمانت کند پس از آزادی این بلا را سر زنان دیگری نمی آوردند. حرفهای ماروین درست و منطقی بودند ولی هنوز هم اینکه سه نفر بخاطر او و توسط شوهر و بهترین دوستش کشته شوند بطرز غیرقابل توجیهی منزجرکننده بنظر می رسید!
ماروین محتاطانه دست او را گرفت و گفت– بیا برگردیم تو اتاقت.. به اینچیزا فکر نکن باشه؟ لارا تقصیر تو نیست که بعضیا حرومزاده‌ان
لارا با اکراه درکنار ماروین به راه افتاد، نمیتوانست ذهنش را از استبلی که پشت عمارت قرار داشت منحرف کند. موضوع این بود که او میدانست آرگوت هم قبلا چنین عادتی داشته، شوهر او هم زمانی متجاوز بی رحمی بود. میشد گفت حتی بسیار بی رحم‌تر از آن سه مرد! در سکوت با ماروین هم قدم شده بود و بی‌اختیار آرگوت را با آن سه مرد مقایسه میکرد. سعی داشت هرطور شده شوهر خودش را از چنین اشخاصی جدا بداند، آرگوت واقعا همتراز چنین مردانی نبود.
او یک خوناشام متولد شده بود!
او را اینطور تربیت کرده بودند که درقبال انسانها سنگدل باشد، ولی حتی بااینحال او توانسته بود با ذات درنده خوی خود بجنگد و امیال مهارنشدنی‌اش را تحت کنترل بگیرد. قطعاً درست زندگی کردن برای آرگوت بسیار سخت‌تر از آن سه مرد بود، با این وجود او از مدتها پیش مسیر پرهیزکاری را پیش گرفت درصورتیکه این متجاوزان روش زندگی خود را بر عیاشی‌های ظالمانه بنا کرده بودند
ماروین– میتونی بشینی؟
به خودش که آمد دیگر وارد اتاق شده بودند و حالا بسوی مبل‌ها می رفتند. سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو با احتیاط نشست، پشتش کمی درد گرفت ولی میشد تحملش کرد. بعلاوه اصلا دلش نمیخواست وقتی آرگوت برگشت متوجه ضعف جسمانی او شود. ماروین دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و همانطور که باتمأنینه بسوی پنجره قدم برمیداشت گفت– معلوم نیست چطور تموم دیروزو تو چین طاقت آورده.. از قیافش معلوم بود فوراً پشیمون شده
لارا نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو همانطور که سعی داشت بی توجه به دردش به مبل تکیه بزند آهسته گفت– نمیخواست حق بچه‌دار شدنو ازم بگیره برای همین این فرصتو ایجاد کرد.. وگرنه تو مواقع عادی اصلا نمیذاره درباره‌ی مردای دیگه حرف بزنم
ماروین از مقابل پنجره بسوی او چرخید و پیش اینکه چیزی بگوید لارا پیش‌دستی کرد– بازم میخوای بگی دراین صورت باید ازم جدا میشد که دوباره ازدواج کنم؟
ماروین پاسخی نداد ولی پیدا بود لارا درست حدس زده. نگاه عمیقی به ماروین که حق به جانب بنظر می رسید انداخت و گفت– خیلی درکش سخته که نمیخواد ازم جدا بشه؟ حاضر شد منو برای همچین چیزی آزاد بزاره ولی طلاقم نده! هیچ مردی اینکارو بخاطر زنش نمیکنه.. نه تو ، نه عمو هکتور نه پدر خودم! شما میتونین رو خودخواهی‌تون اسم غیرت و تعصب بذارین ولی من احساس آرگوتو درک میکنم.. میدونم همه‌ی این اتفاقا خیلی براش سخت بوده
بنظر نمی رسید حرفهای لارا تأثیری روی ماروین گذاشته باشد، چراکه فقط آهی کشید و با صدایی آرام گفت– تو هیچی رو جز آرگوت نمیبینی
لارا سرانگشتان سردش را باکلافگی بر شقیقه‌اش گذاشت و باصدایی خفه گفت– خواهش میکنم تمومش کن ماروین.. حالا دیگه اون فهمید چی شده.. حتی نمیدونم چجوری باید تو چشماش نگاه کنم!
نمیتوانست سرجایش بند شود، از روی مبل برخاست همانطور که دست به کمر در طول اتاق قدم میزد باره دیگر پرسید–.. چی بهش گفتی؟..
ماروین باره دیگر بسوی پنجره چرخید و پاسخ داد– هرچیزی رو که دیدم.. من نه جزئیاتو شاهد بودم نه از خودت پرسیدم
وسط اتاق ایستاد و همانطور که با بیچارگی پلکهایش را برهم میفشرد گفت–.. فکر میکنی اون میخواد جزئیاتو بدونه؟
ماروین سری تکان دادو زمزمه کرد– نمیدونم
کمی که راه رفت باز کمرش درد گرفت و بسوی شومینه برگشت، گوشه‌ی کاناپه نشست و سرش را پایین گرفت. مدتی گذشت و ماروین درحالی که نزدیک او میشد گفت– لارا برو رو تخت استراحت کن اینجا نشستی ماتم گرفتی که چی؟
درمقابل لارا زانو زدو همانطور که به صورت مضطربش می نگریست گفت– این همه منتظر اومدنش بودی.. حالا که برگشته رنگت پریده!
دست سرد لارا را گرفت و سعی کرد کمی آرامش کند. لارا همانطور که نشسته بود کمی خم شد و پیشانی‌اش را روی شانه‌ی او گذاشت، چند نفس عمیق کشید زمزمه کرد– پس چرا نمیاد؟.. اونجا داره چیکار میکنه..
ماروین کمی سرش را بسوی سر او مایل کرد و آهسته گفت– نباید به اینچیزا فکر کنی. هربلایی سر اونا میاد حقشونه
دستگیره‌ی در چرخید و پس از گشوده شدن در لارا بیشتر در گریبان ماروین فرو رفت تا با آرگوت مواجه نشود. قلبش به حد مرگ در سینه بیتابی میکرد و می ترسید با خشم آرگوت مواجه شود
عطر مگنولیا در فضای اتاق چرخید و صدای قدم‌های آرام آرگوت حوالی‌اش طنین انداخت. نه او ، نه ماروین و نه آرگوت هیچیک چیزی نگفتند، لارا همانطور خود را به گریبان ماروین فشرد تااینکه قدم‌های آرگوت نزدیک شد و سپس با فاصله روی کاناپه کنارش نشست
پیش از اینکه سکوت دراتاق سنگین شود ماروین خطاب به آرگوت گفت– اگه کاری با من ندارید میخوام مرخص بشم
آوای آرام و خسته‌ی آرگوت به گوش رسید که پاسخ داد– بخاطر این مدت ازت ممنونم
چیزی بیش از این جملات بین آنها ردو بدل نشد، ماروین بوسه‌ای بر موهای لارا زدو او را با ملایمت از خود جدا کرد. نگاه اطمینان بخشی به چشمان نگرانش انداخت و سپس از جا برخاست، قطعاً در این شرایط انتظار بدرقه شدن نداشت و به همین خاطر بی‌سروصدا از آنجا خارج شد تا آن دو را تنها بگذارد.
لارا همانجا نشسته بود و بدون اینکه سرش را بلند کند یا نگاهی به آرگوت بیندازد با حالتی عصبی و مضطرب گردنبندش را لمس میکرد، پنج دقیقه، ده دقیقه و بیشتر به همان منوال گذشت تااینکه صبر لارا سر رسید و نیم نگاهی بسوی او انداخت
برخلاف دلشوره و هول و ولایی که در ظاهر و حرکات لارا پیدا بود، آرگوت آنقدر ساکن بنظر می رسید که لارا را متعجب کرد
آرنج‌هایش را از روی پایش بسمت بالا هائل کرده و پیشانی‌اش را بر پشت انگشتان درهم‌قفل شده‌ی دستش مماس قرار داده بود.
پلکهایش را بسته بود و آرام و عمیق نفس می کشید طوری که گویی خستگیِ یک عمر برجسمش سنگینی می کند
آب دهانش را بسختی قورت دادو با صدایی خفه گفت– شما اونارو.. کشتین؟..
آرگوت هیچ واکنشی نسبت به حرف او نشان نداد انگار که اصلا صدایش را نشنیده. لارا چند لحظه‌ای مکث کردو سپس باره دیگر با تردید پرسید–.. چه بلایی سرشون..
اینبار آرگوت بدون اینکه چشم بگشاید یا از آن حالت خارج شود با صدایی آرام و لحنی جدی گفت– دیگه هیچ وقت چیزی درباره‌ی اونا نپرس
باز نگاهش را از آرگوت گرفت و سر به زیر انداخت، چند لحظه بعد به دسته‌ی مبل تکیه زدو خواست برخیزد که آرگوت نجوا کرد– کجا؟
دوباره آرام سرجایش برگشت و زیرلب گفت– هیچ جا
برای حرف زدن مردد بود ولی حس میکرد اگر همینطور آرگوت را در سکوت و بیخبری بگذارد او به مرز انفجار خواهد رسید، درنهایت تردید را کنار گذاشت و درحالی که نگاهش به انگشتان دستش بود با صدایی ضعیف و معذب گفت– باید یچیزایی رو بهتون بگم..
آرگوت در سکوت باقی ماندو او ادامه داد– من اون مردارو.. دو روز قبل از اینکه شما برین، تو جنگل دیده بودم.. شما رفته بودین پیش بابا، من بی خبر رفتم تو جنگل و اونارو اتفاقی دیدم.. قبلا بهم گفته بودین نباید تنها برم اونجا.. برای همین این قضیه رو ازتون مخفی کردم..
نواری از گیسوانش را مضطربانه پشت گوش فرستادو گفت– فکر نمیکردم اونا تو جنگل بمونن و اینجارو زیر نظر بگیرن.. وقتی اون روز یادداشت شمارو دیدم بلافاصله رفتم سراغ ماروین و مجبورش کردم از اینجا بره.. اون ازم خواهش کرد حدقل اجازه بدم شاگرداش اینجا بمونن ولی من نذاشتم.. نمیخواستم تا وقتی شما پیشم نیستین با هیچ مردی تنها بمونم.. نیم ساعت بعد از رفتن ماروین.. سروکله‌ی اونا پیدا شد..
به اینجای کار که رسید به سکوت سختی فرو رفت، جدا از قضیه‌ی تجاوز او نمیخواست چیزی درباره‌ی حضور سدریک بگوید. سدریک صدمه‌ای به لارا نزده بود و بعلاوه اگر ارگوت درباره‌ی او می فهمید خشمش واقعا غیرقابل مهار میشد!
لارا– .. از قرارمعلوم ماروین دلش راضی نشدو دوباره برگشت.. ولی دیگه کار از کار گذشته بود..
وقفه‌ی کوتاهی ایجاد کردو خداروشکر ارگوت چیزی درباره‌ی جزئیات تجاوز نپرسید به همین خاطر او با کمال میل از آن قسمت عبور کردو ادامه داد– دیروز که شما نبودین اون منو تا حموم برد و بیرون در منتظرم موند، البته اون بندای پشت لباسمو باز کرد ولی فقط همین بود..
روی بازگو کردن اوقات تنهایی‌اش با ماروین تاکید میکرد چراکه این قضایا از آمدن او شروع شده بود و حالا هردو میدانستند ماروین احساس خاصی نسبت به لارا دارد
لارا– بهم گفت که.. گفت که یجور دیگه‌ای دوسم داره.. دیشب وقتی هردومون اینجا نشسته بودیم درباره‌ش حرف زدیم و اون آخرش اعتراف کرد.. گریه‌مون گرفت و من چندلحظه‌ای بغلش کردم.. بهش گفتم لازم نیست ازم فرار کنه من همیشه دوستش میمونم.. و احساسش کم کم عوض میشه.. بعدشم ازش خواستم روی تخت کنارم بخوابه چون من.. مدام کابوس میدیدم.. البته روی تخت ازم فاصله داشت.. حتی بهم دست نزد..
باز نیم نگاهی به نیمرخ عبوث آرگوت انداخت و سپس زیرلب گفت– .. تموم شد..
نمیدانست این سکوت تاکی قرار است ادامه داشته باشد ولی کم کم داشت قلب او را می شکست. لارا این روزها حساس‌تر از قبل بود و برای نوازش شدن توسط آرگوت داشت جانش به لب می رسید! باز دقایقی گذشت و از آنجایی که نمیخواست آنقدر آنجا بماند تا گریه‌اش بگیرد همانطور که از جا برمیخاست نجوا کرد– .. میرم یکم بخوابم..
البته هنوز حتی ظهر هم نشده بود ولی حالا که آرگوت آنجا بود و دیگر هیچکس نمیتوانست صدمه‌ای به او بزند شاید میشد ساعتی بدون کابوس و دلهره خوابید. از جایش که برخاست و کمر راست کرد چون مدت زیادی روی پشتش نشسته بود دردش گرفت و صورتش چین خورد، این همه وقت آرگوت حتی نگاهی به او نینداخته بود و دقیقا همان موقع بسویش برگشت!
لحظه‌ای نگاهشان باهم تلاقی کردو لارا بلافاصله خودش را جمع و جور کرد مثل اینکه هیچ دردی حس نکرده. بااینحال وقتی بسوی تخت قدم برمیداشت متوجه بود که آرگوت هم پشت سرش می آید و به همین خاطر کمی دستپاچه شد!
پیش از اینکه لارا بسوی تخت خم شود آرگوت پتو را برایش کنار زدو همانطور که کمکش میکرد دراز بکشد گفت– پزشک چی گفت؟
لارا یک پهلو دراز کشید و پاسخ داد– گفت زخما سطحیه.. چند روز دیگه کاملا خوب میشه
آرگوت روی او پتو نکشید و درعوض کنارش لب تخت نشست، بی توجه به نگاه مضطرب لارا دست بر دامن او برد و آن را با بی ملاحضگی بالا کشید!
لارا– وای.. چیکار میکنید..
پیش از اینکه رانهایش پیدا شود خودش را از زیر دست آرگوت عقب کشید و کمی از او فاصله گرفت.
آرگوت– ازم فرار میکنی؟
لارا– ..آخه.. این چه کاریه؟!..
آرگوت آهی از روی کلافگی کشید و گفت– میخوام زخمتو ببینم
لارا سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که قلبش درسینه می کوبید گفت– اونقدرا.. ناجور نیست!.. دیدنش چه فایده‌ای داره؟..
آرگوت بسویش خم شدو بازوی او را گرفت سپس درحالی که به آرامی او را بسوی خود می کشید گفت– اگه ناجور نیست چرا نمیذاری ببینم؟
لارا بازویش را پس کشید گفت– اینجوری که نمیشه.. من خجالت میکشم!..
آرگوت لحظه‌ای چشمان سیاهش را با حالتی مأیوسانه درقاب چرخاندو سپس گفت– از من؟ تا همین چند ماه پیش با خیال راحت تو بغلم لخت میشدی حالا چی عوض شده؟
لارا– این فرق داره!
آرگوت– چه فرقی؟!
علیرغم آنهمه خودداری درنهایت بغضش ترکید و اشک درچشمانش حلقه زد، درحالی که نگاهش را به صورت عصبی آرگوت دوخته بود باصدایی لرزان گفت– چرا اذیت می کنید؟؟.. میگم نمیخوام نشون بدم! نمیخوام!..
آرگوت اشکهای روان او را از نظر گذراند و رویش را بسمت دیگری چرخاند. درحالی که هنوز لب تخت نشسته بود سرش را کمی پایین گرفت و آهسته گفت– باشه عزیزم. متاسفم
نمیدانست چرا او میخواهد زخمهایش را ببیند، سعی میکرد خودش را جای آرگوت بگذارد و دلیل رفتارهای او را بفهمد. لارا همسر او بود، شاید واقعا لازم بود جزئیات آن تجاوز را بداند تا این موضوع در آینده مدام در ذهنش نچرخد
آرگوت همانطور در سکوتی تلخ لب تخت نشسته بود و با انگشتر یادگاری جیکوب در انگشتانش ور می رفت.
لحظاتی بعد بدون اینکه به لارا بنگرد با صدایی گرفته گفت– آدما میگن هرکاری که تو این دنیا بکنی بهت برمیگرده.. حالا میفهمم این حقیقته
نفس عمیقی کشید و لحظه‌ای سینه‌اش بخاطر بغض مردانه‌ای که درخود خفه کرده بود دچار نوسانی کوتاه شد:
آرگوت– من قبلا به زنا و دخترای مردم ظلم کردم.. حالا میفهمم تحملش چقدر سخته.. کاش دنیا انتقام کارامو از خودم بگیره نه تو
نمیخواست اوضاع از این پیچیده‌تر شود، نمیخواست بازهم آرگوت خودش را مقصر بداند. بیشتر از این طاقت تماشای سرشکسته شدن او را نداشت
درحالی که برای خودش هم بسیار سخت بود از تخت پایین آمدو همانطور که مقابل آرگوت می ایستادو با دستان لرزانش دامنش را بالا می کشید با صدایی خفه گفت– یکیشون.. از جلو اونکارو کرد.. یکی از پشت.. برای سومی..وقت نشد .. اونموقع دیگه ماروین رسیده بود..
موقع بیان این جملات سینه‌اش سرد شده بود و از درون مچاله میشد ولی تازه میفهمید بطرز غیرقابل توجیهی دلش میخواهد دلسوزی و عشق آرگوت را دریافت کند. نه هیچکسه دیگر در این دنیا، فقط میخواست آرگوت بداند او مظلوم بوده و درآغوشش بگیرد. دامنش را تا روی کمرش بالا کشیده بود، البته لباس زیر به تن داشت ولی آنچه پیش از هرچیز خودنمایی میکرد جای پنجه‌های گستون بود که روی رانهایش بصورت کبودی‌هایی دیده میشد
آرگوت نگاهش را ذره ذره از پاهای او بالا کشید و وقتی کبودی‌هایش را می دید چشمانش از همه چیز تهی میشد
لارا– ..لباسمو نتونستن دربیارن.. عجله داشتن.. ولی یکیشون یقه‌مو پایین کشید.. اینجاهامو کثیف کرد..
درحالی که دامنش را در مشت گرفته بود یکی از دستانش را بالا آورد و به سمت راست سینه‌ی خود، همان قسمت‌هایی که یکی از متجاوزان زبان زده بود اشاره کرد. دستش به طرز ترحم برانگیزی می لرزید و به همین خاطر فوراً آن را لای دامن مچاله شده‌اش فرو برد تا به آن شکل دیده نشود. آرگوت هنوز قسمت‌های اصلی بدن لارا را ندیده بود و او خدا خدا میکرد مجبور نشود نشانش دهد
لارا– نمیخواستم اونجاهارو نشونتون بدم.. ترسیدم بازم عصبی بشید.. اگه بخاطر این اتفاق ..از این به بعد همیشه عصبی باشید.. من دق میکنم..
این را گفت و بی‌اختیار چانه‌اش لرزید. نگاهش به آرگوت بود که خاموش و خفه به بدن رنج‌کشیده‌اش می نگریست، چند لحظه بعد آرگوت شخصا دامن او را از مشت‌های عرق کرده‌اش جدا کردو به آرامی پایین کشید. دستهای لارا را گرفت، او را بخود نزدیک کرد و برای لحظاتی طولانی لبهایش را بر انگشتان او نشاند. دلش از محبت و گرمی بوسه‌ی آرگوت فرو ریخت، دستانش را دور گردن او انداخت و سرش را به سینه‌ی خود فشرد. حالا که آرگوت لب تخت نشسته و لارا مقابلش ایستاده بود میتوانست به راحتی صورت او را مماس با قلب بی‌تابش نگه دارد و روی موهای سیاهش دست بکشد
چند لحظه بعد آرگوت بدون اینکه سرش را از آغوش او جدا کند زمزمه کرد– دیگه هیچ وقت نمیتونم سرمو جلوی پدرت بالا نگه دارم..
لارا موهای او را بوسیدو بالحنی دردمند گفت– ولی این اصلا تقصیر شما نبود.. خواهش میکنم این حرفو نزنید..
آرگوت به آرامی خود را عقب کشید و گفت– من نتونستم از دخترش محافظت کنم.. نتونستم خوشبختش کنم..
لارا– ..ولی من خوشبختم..
لارا صورت او را بسوی خود بالا آورد و همانطور که به چشمان سیاه گیرایش می نگریست سعی کرد احساسش را به او بفهماند:
لارا– وقتی اون نامه رو دیدم.. وقتی حس کردم اونقدر ازم دور شدین که صدامو نمیشنوین.. داشتم خفه میشدم.. تازه فهمیدم چقدر احمق بودم که بعد از مرگ رُهان قدر شمارو نمیدونستم. تا وقتی شمارو دارم خوشبخت‌ترین زن دنیام
دستش را بر گونه‌ی آرگوت گذاشت و ادامه داد– خواهش میکنم دیگه هیچ وقت اینجوری ازم دور نشید.. من دلم طاقت نمیاره.. میخوام تا آخر عمرم هر روز و هرساعت این چشمای سیاهو ببینم.. صداتونو بشنوم، عطرتونو دور و برم حس کنم.. میخوام وقتی باد موهاتونو تاب میده قلبم بلرزه و هروقت حرف از نارسیسا میشه ازش بدگویی کنم..
این را که گفت لبخند محوی بر چهره‌ی دردمند هردویشان نشست و آرگوت زمزمه کرد– کاش حداقل یکم با من بداخلاقی میکردی
لارا او را محکم‌تر از قبل درآغوش گرفت و چندلحظه بعد آرگوت باره دیگر برای استراحت بسوی تخت هدایتش کرد. اینبار خودش هم کنار لارا دراز کشید و سر او را روی بازوی کلفت خود گذاشت، نوارهای مواج گیسوان طلایی لارا را بدقت نوازش کردو طوری ذره ذره‌ی سرو روی او را از نظر می گذراند انگار نه یک روز بلکه یکسال از او دور بوده
آرگوت–.. چرا جیغ نزدی؟..
آرگوت هم میدانست رمبیگ و دیگر گرگهای جنگل میتوانستند صدای جیغ زدن او را بشنوند و به همین خاطر این سوال را پرسید.
بوسه‌ای بر پیشانی لارا زد و او درحالی که از آن فاصله‌ی نزدیک محو تماشای صورت دلپذیر آرگوت بود پاسخ داد–.. نمیدونم.. مثل گیر افتادن تو کابوس بود.. هیچ صدایی ازم درنمی اومد..
آرگوت–.. فرشته‌ی مظلوم من..
اینبار لبهایش را بر گونه‌ی لارا گذاشت. گرمای آغوش قوی مردانه‌اش و نجواهای گوش‌نواز پرمهرش قلب لارا را نوازش میداد و تلخی آن حادثه را کم کم از یادش میبرد. پیشانی‌اش را با پیشانی لارا مماس کرد، پلکهایش را برهم گذاشت و سپس گفت– امروز این دومین باره که نیکولاس صدام میزنه..
لارا سرانگشتانش را بر صورت او گذاشت و پرسید– پس چرا نمیرید پیشش؟..
آرگوت پس از چند لحظه مکث گفت– نمیدونم بهش چی بگم.. نمیدونم چیکار کنم..
لارا لحظه‌ای از تصور اینکه او بخواهد موضوع را به پدرش بگوید ترسید و من من کنان گفت– واقعا ..دلیلی نداره بابا این یکی رو بدونه..
آرگوت– امیدوار نیستم بتونم همیچین چیزی رو ازش مخفی کنم.. اون از چشمام میخونه که اتفاق بدی افتاده.. نمیتونم باهاش مواجه بشم.. تو دخترشی..
انگشتانش را نوازشگرانه بر گوشه‌ی چشم لارا کشید و آنقدر به او نزدیک بود که وقتی لب می گشود نفس گرمش به صورت لارا می وزید. آرام و مخملین حرف میزد و گرچه لحنش آمیخته به غم بود ولی مثل موسیقی در گوش لارا طنین می انداخت
آرگوت– .. اون عاشقته لارا.. میترسم وقتی بفهمه تورو ازم بگیره..
لارا–.. بگیره؟
بسوی سینه‌ی آرگوت چرخید و سرش را با بی قراری در گریبان معطر او فروبرد. جدا شدن از آرگوت برایش درست مثل این بود که کسی قلبش را از سینه‌اش بیرون بکشد!
لارا– بهش نگید.. این موضوع به منو شما مربوطه نه دیگران.. هیچکس حق نداره زنو از شوهرش جدا کنه..

*****
تکه‌ی دیگری از گوشت بوقلمون را با دقت جدا کردو به چنگال زد، آن را در سس پرتقال قلطاند و بسمت آرگوت بالا آورد، آرگوت که نگاهش به شعله‌های درحال خاموش شدن شومینه بود سرش را بسوی او چرخاند و گفت– اینارو آورده بودم تو بخوری لارا!.. خیلی ضعیف شدی
لارا چنگال را به دهان او نزدیک‌تر کردو اصرار ورزید– شما از دستم غذا میخورید بهم انرژی میده
آرگوت برای چندمین بار سرش را پیش اورد و پس از خوردن تکه گوشت درحالی که از کنار لارا برمیخاست تا آتش شومینه را مرتب کند گفت– بقیشو تو بخور.. میخوای خودم بهت بدم؟
به پشتی کاناپه تکیه زدو پوفی کشید. او خودش را لوس نکرده بود که آرگوت نازش بدهد، فقط از اینکه با دست خودش غذا در دهان او می گذاشت لذت میبرد. آنروز چند ساعتی با خیال راحت درآغوش آرگوت خوابید و وقتی برخاست دیگر عصر شده بود. به محض اینکه از تخت پایین امد با میزی پر از غذا مواجه شد که آرگوت برایش محیا کرده بود، البته لارا هنوز هم میلی به غذا خوردن نداشت ولی اینکه آرگوت را دورو برش میدید خود به خود در او شوق ایجاد میکرد
لارا– این ماه نوبت منه
آرگوت– .. چی؟
درمقابل شومینه زانو زده و پشتش به لارا بود، او درحالی که به گیسوان مواج ریخته بر شانه‌های عریض آرگوت می نگریست پاسخ داد– تشنه نیستین؟ امروز وقتشه
آرگوت پس از اینکه چند تکه چوب در شومینه انداخت دوباره سرجایش برگشت و کنار لارا نشست
آرگوت– تو و نیک هیچ وقت فراموش نمی کنید! انگار شمایین که تشنه میشین نه من
لارا صورت زیبای او را از نظر گذراند و گفت– حتی وقتی من خواب بودم نرفتین پیش بابا نه؟
آرگوت نگاهش را از او گرفت و سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد. لارا نیز چشمانش را بشقابی را که روی دامنش گذاشته بود دوخت و درحالی که لبخند کمرنگی بر لبش می نشست آهسته گفت– بعضی وقتا حس میکنم شما از بابا میترسین
آرگوت نواری از موهای سیاهش را پشت گوش فرستاد و با چهره‌ای که انگار غرق در افکار دور بود گفت– وقتی به کسی خیلی علاقه داشته باشی دربرابرش ضعیف میشی
لارا برای لحظاتی چشمان شبگون و گوشه‌ی بالا کشیده شده‌ی ابروهای او را که به زیبایی در کادر روشن صورت پرجذبه‌اش خودنمایی می کرد از نظر گذراندو آهسته گفت– میفهمم.. منم همین حسو نسبت به شما دارم.. تصور اینکه مأیوستون کنم وحشتناکه
آرگوت پس از مکثی طولانی نجوا کرد– من نیکولاسو مأیوس کردم..
لارا باره دیگر نگاهش را از آرگوت گرفت و بی هدف به بشقاب نگریست. مدتی در سکوت گذشت و سپس درحالی که سعی داشت لحنی قانع کننده داشته باشد گفت– حتی اگه بابا بفهمه چی شده.. اون باید درک کنه که شما مقصر نبودین.. همش بخاطر بی‌احتیاطی خودم بوده، من باید سرزنش بشم نه شما
آرگوت_ نیکولاس همیشه سعی کرده درکم کنه، گاهی حتی بیشتر از لیاقتم اینکارو کرده.. ولی اینبار فرق داره..
مکث کوتاهی کردو سپس ادامه داد:
آرگوت– وقتی پای شرف و تعصب درمیون باشه، مردا مثل زنا به اوضاع نگاه نمیکنن. بعید میدونم برای اینکه تو و ماروینو باهم تنها گذاشتم بهم حق بده.. از نظر خیلیا اینکار خلافه مردونگیه
برای اولین بار درآن لحظات به چشمان لارا نگریست و گفت:
آرگوت– امیدوارم تو اینطور فکر نکرده باشی.. وقتی برای بچه دار شدن اون پیشنهادو بهت دادم..
لارا بلافاصله سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت:
لارا–.. من تموم عمرم از تعصب شدید شما شاکی بودم، یادم نرفته چقدر رو معاشرت و طرز لباس پوشیدنم وسواس داشتین.. حتی وقتی خیلی کوچیک بودم!.. چطور ممکنه همچین فکری بکنم؟.. درک میکنم که برای چی اینکارو کردین و این اصلا براتون راحت نبوده
ارگوت چند لحظه‌ای در سکوت به او نگریست، نگاهش غمگین بود بااینحال لبخند محوی برلب داشت و اینطور بنظر می رسید که هنوز از دست خود شاکی‌ست
آرگوت– هیچ وقت فراموش نکن لارا‌، من برای تو و قلب و بدنت بیشتر از هرکسی احترام قائلم.. به هیچ زنی تو دنیا همچین حسی ندارم
لارا ماتم زده سرش را به زیر انداخت و نجوا کرد– من اینو میدونم.. ولی خیلی طول میکشه شما از این حالت دربیاین نه؟..
آرگوت پاسخی نداد و آرام از جا برخاست، بسوی پنجره رفت و همانطور که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود در سکوت به منظره‌ی بیرون خیره ماند. نوری که از آنسوی پنجره می تابید نیمرخ او را روشن کرده بود و نگاه عمیقش اگرچه به بیرون دوخته شده بود ولی بنظر می رسید فکرش به مسائل دیگری مشغول است. لارا مدتی به او نگریست و سپس سوالی را که تمام مدت در سرش می چرخید با تردید به زبان آورد:
لارا– ..بهم نمیگین با اون مردا چیکار کردین؟
آرگوت بدون اینکه به او بنگرد کوتاه و قاطع پاسخ داد– کشتمشون.
لب زد تا چیزی بگوید اما پشیمان شدو سکوت کرد. بااینحال آرگوت که بنظر می رسید از اشاره‌ی دوباره‌ی لارا به متجاوزان خوشش نیامده گفت– سرشونو از تنشون جدا کردم.. خیلی درباره‌ی سرنوشتشون کنجکاوی؟
حالت تهوع گرفته بود و سرانگشتانش رفته رفته سرد میشد. بشقاب را باحالتی عصبی و سردرگم روی میز گذاشت و دستانش را در چین دامنش فرو برد
بسیار سخت بود که مردی با این ظاهر آرام و محجوب را درحال جدا کردن سر دیگران تصور کند!
مدتی که گذشت و سعی کرد از آن حالت خارج شود، اگر سری به رُهان میزد اوضاعش بهتر میشد. از جایش برخاست و وقتی رو به آرگوت کرد تا به او بگوید بیرون می رود متوجه شد که او با نگاهش چیزی را در حیاط دنبال میکند
لارا– کسی اومده؟
آرگوت نفس عمیقی کشید و پلکهایش را برهم گذاشت:
آرگوت– بلاخره اومد..
لارا–.. کی؟
این را گفت و شخصاً بسوی پنجره قدم برداشت. به بیرون سرک کشید و کالسکه‌ی سیاه مجللی را دید که ورودی عمارت پیش می آمد
لارا–… وای.. باباست؟!
بسوی آرگوت چرخید و با هول و ولا گفت– خواهش میکنم چیزی بهش نگید!
آرگوت– حالا دیگه خودش میدونه که یه اتفاقی افتاده
لارا اصرار ورزید– یه.. یه بهونه‌ای سرهم میکنیم..
آرگوت بازوی او را لمس کردو درحالی که به صورت مضطربش می نگریست گفت– راضی میشی شوهرت یه دروغگوی ترسو باشه؟
چشمان سیاهش هنوز باوقار و مستحکم بودند و حتی آنهمه اندوه هم چیزی از ظاهر مردانه‌اش کم نمیکرد. دستی بر گیسوان لارا کشید و ادامه داد– من هیچ وقت اینجوری نبودم.. از فرار کردن متنفرم
لارا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– آخه فرار کردن از چی؟! این اشتباه شما نبوده که بخواین ازش فرار کنین!.. فقط.. فقط یه حادثه بود!..
آرگوت رویش را بسمت در اتاق چرخاند و همانموقع نیکولاس چند مرتبه به در کوفت:
نیکولاس– ..آرگوت؟ لارا؟.. اینجایین؟..
آرگوت از مقابل لارا کنار رفت و همانطور که بسمت در قدم برمیداشت گفت– بیا داخل نیک
نیکولاس بدون لحظه‌ای وقفه وارد شدو پس از دیدن آرگوت و لارا نفسی را از روی آسودگی خیال کشید. موهایش را با بی توجهی پشت سرش جمع کرده بود و درچنین هوای سردی حتی کت به تن نداشت، واضح بود که تمام مسیر رایولا تا سابجیک را با نگرانی پیموده
نیکولاس– فکر کردم اتفاقی افتاده.. آرگوت نشنیدی چند مرتبه صدات زدم؟؟
آرگوت در دو قدمی نیکولاس ایستادو گفت– متاسفم.. نتونستم بیام..
نیکولاس نگاهی به لارا که سرجایش یخ زده بود انداخت و خطاب به آرگوت پرسید– چرا اینجا مثل شهر اموات شده؟ نگهبانا و مستخدما کجان؟
اینبار سکوت آرگوت طولانی شد، حالا که دو مرد رو در روی هم قرار گرفته بودند عمق فاجعه بیشتر و بیشتر خود را نشان میداد
نیکولاس– چرا این دختر رنگ و روش پریده؟.. مریض شدی عزیزم؟..
قدمی بسوی لارا برداشت ولی قبل از اینکه پیش‌تر برود آرگوت بازوی او را گرفت و متوقفش کرد
آرگوت– یه لحظه صبر کن
نیکولاس باره دیگر مقابل او ایستاد و درست به چشمانش نگریست. دیگر مطمئن شده بود آنجا اتفاق غیرمعمولی رخ داده
نیکولاس– ..چی شده؟
آرگوت نگاه تلخی را با لارا ردو بدل کردو سپس با صدایی معذب رو به نیکولاس گفت– نمیدونم چجوری باید بهت بگم..
نیکولاس که واضح بود کم کم صبرو طاقتش را از کف میدهد دستانش را به کمرش زدو گفت– بچه شدی آرگوت؟ حرف بزن ببینم اینجا چه خبره!.. نکنه.. نکنه اون دوباره حا..
ارگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو به این ترتیب نیکولاس حرفش را نیمه کاره رها کرد. از ظاهر نیکولاس پیدا بود که نباید بیش از این او را منتظر گذاشت و به همین خاطر آرگوت پس از مکثی کوتاه گفت– دیروز صبح.. سه تا ولگرد اومدن اینجا و به لارا..
نفس در سینه‌ی لارا گره خورد و انگشتان دستش منجمد شد، آرگوت نمیخواست کلمه‌ی تجاوز را برزبان آورد بااینحال به نظر نمی رسید احتیاجی هم باشد. لارا میدید که چهره‌ی نیکولاس درسایه‌ی تیره‌ای فرو رفت و دستانش بی‌اختیار از دوسمت کمرش رها شد
نیکولاس–.. به لارا چی؟
لارا دید که لبهای آرگوت تکان خورد ولی کلامی از دهانش خارج نشد. نتوانست سنگینی نگاه نیکولاس را تحمل کند و سرش را به زیر افکند
نفس‌های نیکولاس کم کم تند و صدادار شدو مثل کسی که آخرین تلاشهایش را برای پیش‌گیری از انفجار می کند رو به آرگوت گفت– ..پس تو کدوم گوری بودی؟
آرگوت– ..من..
ناگهان فریاد تندو تیز نیکولاس در فضای اتاق چرخید و حتی لارا را هم از جا پراند!
نیکولاس– سرتو بالا بگیر درست جوابمو بده! تو کدوم گوری بودی که لارا اینجا تنها موند؟؟
آرگوت از فریاد او جا نخورد، بنظر می رسید انتظار چنین واکنشی را داشته. علیرغم اینکه بازگو کردن این ماجرا برایش بسیار دشوار بود هنوز هم در آرامشی نسبی به نیکولاس پاسخ میداد
آرگوت– رفته بودم چین
نیکولاس–..چین!.. اونجا چه غلطی میکردی؟؟.. نگهبانای این خراب شده کجان؟؟
آرگوت نگاه مرددی به چشمان برافروخته‌ی نیکولاس انداخت و سپس با صدایی خفه گفت– لارا بعد از مرگ بچه‌ش اوضاع خوبی نداشت، نگران بودم که افسردگیش شدیدتر بشه.. هر راهی رو امتحان کردم ولی درنهایت مطمئن شدم داروی اون چیزی جز داشتن یه بچه نیست..
نیکولاس با کلافگی مقابل آرگوت این پا و آن پا کردو درحالی که اخم‌هایش درهم گره خورده بود تشر زد– آرگوت مزخرف تحویل من نده اینا چه ربطی به چین داره؟؟
آرگوت لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو درحالی که بنظر می رسید خودش هم دیگر به آخر خط رسیده گفت– ماروین اومد اینجا.. به لارا گفتم اگه بچه میخواد میتونه داشته باشه! این.. این حقشه که مادر بشه و وقتی با ماروین تنها باشه این فرصتو داره..
سکوت سنگینی درفضا به جریان درامد و لارا مطمئن بود چهره‌ی خودش هم رو به کبودی رفته! خشم نیکولاس در هاله‌ای غلیظی از یأس و ناباوری غرق شد و چنان به آرگوت خیره بود که گویی کابوس شبانه‌اش را پیش روی خود می بیند
آرگوت– وقتی نبودم لارا رفته سراغ ماروین و مجبورش کرده اینجا رو ترک کنه.. و تنها موند
به پایان اعترافات خود که رسید دیگر هم او و هم لارا منتظر یک انفجار سخت بودند
هرانچه در نیکولاس بچشم میخورد انزجار و شکستگی بود، لارا دیگر حتی نفس کشیدن او را هم نمیدید
از آنجایی که آن دو مقابل هم ایستاده بودند، درست وسط اتاق و بیست قدمی لارا، او میتوانست انجمادی را که حوالی‌یشان به جریان درآمده بود حس کند
نیکولاس مثل اینکه زیر سنگینی این حادثه کمرش شکسته باشد، لحظه‌ای زانویش لرزید و دستش را بر پشتی یک مبل ستون کرد تا ظاهر مستحکمش را حفظ کند
پلکهایش را برهم فشردو وقتی چند لحظه‌ بعد باره دیگر به آرگوت نگریست، دیگر طرز نگاه کردنش مثل سابق نبود!
لبهایش جنبید و نجوای تلخ و لبریز از کینه‌اش در انجماد سخته اتاق چرخید:
نیکولاس–.. تو دیگه چه بی شرفی هستی..
نگاهش را بسوی لارا چرخاندو او فوراً سرش را پایین گرفت‌، دلش بشدت شور افتاده بود!
نیکولاس– رفتی اونسر دنیا و زنتو واسه یکی دیگه گذاشتی.. اونو اینجا ول کردی.. سه تا حرومزاده ریختن روش.. روی دخترِ من.. دخترِ نیکولاس!..
لحن تند پدرش انقدر غیرقابل تحمل بود که لارا جرأت نمیکرد سرش را بلند کند!
نیکولاس– تو دیگه چه ننگی هستی..
با وجود آنهمه انزجارو تنفر، کلام نیکولاس هنوز آمیخته به ناباوری بود.انگار که تمام باورهایش را از دست داده بود!
آرگوت که تا آن لحظه ساکت بود زبان به سخن گشود و با صدایی که رو به خفگی میرفت گفت– نیکولاس خواهش میکنم.. بهم فرصت بده برات توضیح بدم..
نیکولاس– توضیح بدی؟؟ باید از این بی غیرتی سر بذاری و بمیری! میخوای توضیح بدی؟!
قلبش از جملات تحقیر آمیز پدرش تیر کشیدو بی‌اختیار سرش را بالا آورد، اخم‌های نیکولاس بیشترو بیشتر درهم گره میخورد و هرچه صدایش را بالاتر میبرد آرگوت بیشتر پیش چشمانش آب میشد!
نیکولاس– با خودم میگفتم مهم نیست که یه خوناشامه، درعوض دارم دخترمو به یه مَرد میدم!.. به یه مَرد!.. من غرور و آبرومو بهت دادم و تو چیکارش کردی؟؟..
کلامی از دهان آرگوت خارج نمیشد، واضح بود انتظار این همه تنفر و تحقیر را نداشته و حالا او هم مثل لارا درحال فرو ریختن بود
نیکولاس– چطور اینقدر احمق بودم که بهت اعتماد کردم.. بعد از این همه سال نشناختمت..
آرگوت قدمی بسوی او برداشت و خواست چیزی بگوید ولی نیکولاس فریاد کشید و او را با خشونت عقب راند– دیگه تموم شد! هرچی شاهد سیاه بختی دخترم بودم و دَم نزدم دیگه بسه! گرچه مقصر اصلی منم که به جونوری مث تو اعتماد کردم ولی دیگه بسمه
خشمگین و برافروخته بسوی لارا چرخیدو گفت– راه بیفت لارا، زودباش!
لارا نگاهش را بین او و آرگوت چرخاندو من من کنان گفت– ..کجا؟..؟ ..
بنظر می رسید نیکولاس نمیتواند حتی یک لحظه بیشتر ماندن در آن حوالی را هم تحمل کند چراکه شخصاً با قدم‌های تند بسوی لارا آمد و همانطور که به بازویش چنگ می انداخت گفت– برمیگردی خونه‌ت!
لارا سعی کرد خودش را از او جدا کندو درحالی که استرس در درونش می لولید گفت– خونه‌ی من همینجاست.. نمیام بابا!..ولم کنید!..
آرگوت که سراسیمه پشت سر نیکولاس پیش می آمد گفت– به اون چیکار داری.. نیک یه لحظه فرصت بده..
نیکولاس– خفه شو!
بازوی لارا را گرفت و همانطور که بدنبال خود می کشید ادامه داد– بدبخته بی غیرت خفه خون بگیر..
از شدت خشم و انزجار پدرش ترسیده بود، نمیخواست با او برود! به هرطریقی که میتوانست سعی داشت خود را از چنگ او بیرون بکشد
آرگوت–.. نیکولاس اون زن منه کجا میبریش؟! ..
نیکولاس باره دیگر با دست آزادش او را کنار زدو غرید– زنت بود اما لیاقتشو نداشتی! لیاقت اعتماد منو نداشتی، دیگه بهت اجازه نمیدم نزدیک منو خانوادم بشی.. مثل برگ گل پاک بود که بهت دادمش و توی بی لیاقت میندازیش جلوی دیگران؟؟..
اینبار آرگوت نیز سر رفت و درحالی که به زور نیکولاس را متوقف میکرد پا به پایش فریاد کشید– چی داری میگی؟؟ لعنت به تو مرد چطور میتونی این حرفو بزنی؟!
نیکولاس که درست مقابل او ایستاده بود باصدایی بلندتر فریاد کشید– چطور جرأت میکنی حالا جلوم بایستی و صداتو بالا ببری؟! این فقط بی ارزش کردن لارا نبود پست فطرت، تو غرور منو به گند کشیدی!
برای اولین بار در تمام عمرش آن دو را آنطور میدید! مردانی که همیشه درهرشرایطی پشت یکدیگر بودند حالا دست کمی از دشمنان نداشتند
لارا از آن دو فاصله گرفت و درحالی که نفس نفس میزد به عقب قدم برداشت تا از پدرش دور بماند. میدانست آرگوت اگر بخواهد با قدرت فرازمینی خود میتواند به راحتی مانع نیکولاس شود، ولی اینکار را نمیکرد. او حرمت نیکولاس را افزون بر حرمت خود میدانست و بعلاوه در تمام این ماجرا احساس تقصیر میکرد
آرگوت– تو ندیدی.. ندیدی چطور روز به روز پژمرده‌تر میشد!.. من فقط میخواستم اونو مثل قبل خوشحال ببینم..
نیکولاس– دهنتو ببند! هیچی نمیخوام ازت بشنوم ملعون..
نیکولاس باره دیگر بسوی لارا رفت و از آنجایی که آرگوت نیز درست پشت سرش می آمد پیش از اینکه دست نیکولاس به لارا برسد بازوی او را گرفت و سعی کرد متوقفش کرده و با او صحبت کند، بااینحال نیکولاس که تمام مدت روی مرز انفجار بود در حرکتی ناگهانی مجسمه‌ی عقابی را که روی میزی پشت سرش بود برداشتو بدون کوچکترین مکثی با قدرت بسمت آرگوت پرت کرد!
مجسمه درست به صورت نگران آرگوت کوبیده شد! در پیش چشمان متحیر لارا هزارتکه شدو برزمین ریخت! بدن آرگوت قوی‌تر از آن بود که با چنین ضرباتی آسیب ببیند ولی آنچه این واقعه را هولناک میکرد شدت خشم و تنفر نیکولاس بود که نه تنها کم نمیشد بلکه لحظه به لحظه برافروخته‌تر بنظر می رسید
نیکولاس– دیگه هیچ وقت به من دست نزن! نه به من نه به خانواده‌ام!
زخم کوچکی سمت راست پیشانی آرگوت ایجاد شده بود و لارا ناباورانه به قطره‌ی خون جاری از آن می نگریست، قدمی بسوی شوهرش برداشت اما نیکولاس مانع او شدو خطاب به آرگوت گفت– تو مَرد نیستی..بعد از چهارصد سال زندگی.. بهم ثابت کردی هنوز یه انگلی
سپس بسوی لارا چرخید برای اینکه او شروع به دستو پا زدن نکند خم شد و ظرف یک ثانیه او را درآغوش گرفت و از زمین کَند!
لارا– .. بابا این چه کاریه؟؟..میگم نمیخوام بیام!..
نیکولاس بی توجه به تقلاهای لارا رو به آرگوت گفت– از سر راهم گمشو کنار!
آرگوت که هنوز بخاطر حرکت ناگهانی نیکولاس شوکه بود از جایش تکان نخورد و درعوض مضطربانه گفت– باشه.. اون دخترته.. حق داری توبیخم کنی من بی لیاقت بودم.. ولی.. ولی یعنی چی که دیگه بهت دست نزنم؟..
نیکولاس نگاه منزجرانه‌ای به سرتاپای آرگوت انداخت و همانطور که او را دور میزد و با عجله بسوی در می رفت گفت– حتی دیگه نمیخوام ریختتو ببینم عوضی تو از اعتمادم سواستفاده کردی..
لارا به هرطریقی که میتوانست برای پایین آمدن از آغوش پدرش تقلا میکرد ولی بازوان او انقدر قوی بود و جوری قاطع پیش می رفت که هیچ فایده‌ای نداشت. به پله‌های خروجی عمارت که رسیدند دیگر گریه‌اش گرفته بود! باور نمیکرد نیکولاس واقعا میخواهد آرگوت را از زندگی‌یشان کنار بیندازد!
آرگوت– بعد از ۱۷ سال عشق و رفاقت حتی بهم فرصت حرف زدن نمیدی؟؟ نیکولاس خواهش میکنم!
او همچنان پشت سر نیکولاس می آمدو سعی داشت قانعش کند، کوششی که البته بیهوده کن!
نیکولاس– بعد از۱۷ سال تازه فهمیدم که چقدر احمق بودم!
آرگوت– فراموش کردی این تو بودی که منو زنده نگه داشتی؟؟
نیکولاس– اینم از حماقتم بود..
دیگر به دو قدمی کالسکه رسیده بودند، آرگوت با بی طاقتی بازوی نیکولاس را گرفت و همانطور که او را بسوی خود می چرخاند گفت– نمیتونی اینجوری ترکم کنی.. من بدون تو چیکار کنم؟؟.. اگه میخواستی منو بکشی باید ۱۷ سال پیش اینکارو میکردی نه حالا که..
نیکولاس بی توجه به تشویش و پریشانی آرگوت با لحنی غضبناک گفت– مُرده و زنده‌ت دیگه برای من مهم نیست! نه نیکولاس، نه خون! برو هرغلطی که میخوای با زندگیت بکن
آرگوت مأیوسانه دست از بازوی او کشید و درحالی که به وضوح اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت– خون؟!.. حرف از خون میزنی؟؟..نیکولاس تو همه چیزه منی!
لارا به چهره‌ی آرگوت که اندوهناک‌تر و تنهاتر از هرزمان دیگری بنظر می رسید نگریست و به گریه افتاد، درحالی که اشک‌هایش بی وقفه بر گونه روان بود دستش را از آغوش پدرش دراز کردو ملتمسانه بازوی کلفت آرگوت را فشرد:
لارا– من نمیخوام برم..
آرگوت میتوانست او را به زور از نیکولاس بگیرد، آنلحظه با دیدن اشکهای لارا قدری بسویش مایل شد ولی پیش از اینکه بتواند او را دربر بگیرد نیکولاس خصمانه خود را عقب کشید و رو به آرگوت گفت– فقط بهم نشون بده چقدر بی‌چشم و رویی! میدونی که از تو و قدرت جهنمی‌ت هیچ ترسی ندارم.. بهم نشون بده واقعا چی هستی دانریک!
و باز هم لحن قاطع و جملات بی‌رحمانه‌اش غرور آرگوت را درهم شکست! در کالسکه را گشود و علیرغم دست و پا زدن‌های لارا او را بدرونش انداخت‌، پیش از اینکه فرصت کند شخصا از کالسکه بگریزد چفت‌های هردوسمت در را انداخت و به این ترتیب لارا انجا گرفتار شد
از پنجره آرگوت را میدید که چطور در یأس و ماتم به نیکولاس می نگرد، حالت چهره‌اش طوری بود که انگار دیگر همه چیز برایش تمام شده!
نیکولاس در لحظات آخر حتی نگاهی هم به آرگوت نینداخت و پس از اینکه کنار کالسکه‌ران نشست، دستور حرکت داد
چرخ‌ها چرخیدند و لارا از پنجره‌ی کوچک پشت کالسکه ناباورانه به خانه و زندگی‌اش خیره ماند، به مزار کودک دوماهه‌اش و آرگوتِ عزیزتر جانش که بی کس و تنها همانجا ایستاده بود و به دور شدنشان می نگریست
باور نمیکرد قرار باشد همه‌ی انچه را که با جنگ و جدل بدست آورده بود اینگونه از دست بدهد
باور نمیکرد نیکولاس واقعا به این شدت از آرگوت بریده باشد! تمام اینها بیشتر به کابوس شبیه بود تا زندگی واقعی. قلب بی تابش آغوش آرگوت را فریاد میزد و با به یاد آوردن تحقیر‌های نیکولاس از درون مچاله میشد
هیچ وقت تصورش را نمیکرد روزی فرا برسد که نیکولاس اینچنین بی‌رحمانه آرگوت را سرکوب کند!
او تمام مسیر سابجیک تا رایولا را اشک می ریخت و مدام منتظر لحظه‌ای بود که نیکولاس نظرش را عوض کند و بسوی آرگوت برگردد اما اینطور نشد! کم کم آسمان رو به تاریکی رفت و سیاهی شب بر دلتنگی و بی‌قراری‌اش افزود
چند باری به بدنه‌ی کالسکه کوفت و پدرش را صدا زد ولی او پاسخی نداد، حس میکرد ریسمانی از قلبش تا عمارت آرگوت کشیده شده و هرچه کالسکه از خانه‌اش دورتر میشود او را بیشتر و بیشتر به مرز قبض روح شدن می کشاند
نفهمید چقدر گذشت تااینکه کالسکه متوقف شد، لارا دیگر بی‌رمق روی صندلی وا رفته بود که نیکولاس در را گشود
پلکهای خسته‌اش را گشود و به محض دیدن پدرش گفت– چیکار کردین بابا.. قلبش شکست!..چطور تونستین اینقدر سنگدل باشین..
نیکولاس کلامی برزبان نیاورد و درحالی که هنوز سایه‌ی سنگینی از خشم چند ساعت پیش در چهره‌اش پیدا بود لارا را از آنجا بیرون آورد. بازوی او را محکم گرفته بود و بی توجه به گِله‌هایش بدنبال خود بسوی قصر می کشاند
لارا– امروز وقته رفع عطشش بود.. حالا چطور باید راضیش کنیم برگرده.. اگه همینطور تشنه بمونه..
آب در هاون می کوبید و خودش هم میدانست. امکان نداشت با این حرفها دل نیکولاس به رحم بیاید!
از ورودی قصر که گذشتند لیندا سراسیمه بسویشان دوید، از صورت رنگ پریده‌اش پیدا بود که پس از بی‌خبر رفتن نیکولاس تا کنون لحظه‌ای آرام و قرار نداشته
لیندا– خدای من! چه خبر شده؟! نیکولاس چی شده؟؟
نیکولاس پاسخی به او هم نداد. بی توجه به نگاه‌های حیران خدمه که مضطربانه خود را از مسیر عبور لرد نیکولاس عقب می کشیدند از راهپله بالا رفتند و وقتی به نزدیکی اتاق لارا رسیدند دیگر او آنقدر از رمق افتاده بود که بسختی روی پاهایش می ایستاد. نیکولاس در اتاق او را گشود و پس از اینکه هرسه وارد شدند آن را محکم بست! بازوی لارا را رها کردو درحالی که چشمان سبزش به خون نشسته بود گفت– دیگه نمیخوام اسم اون عوضی رو از زبون هیچکدومتون بشنوم فهمیدین؟؟
لیندا که از تماشای این نابسامانی به نفس نفس افتاده بود نگاهش را بین آن دو چرخاند و پرسید– عوضی کیه؟؟ آرگوت کجاست؟؟ اینجا چه خبره؟!
لارا درحالی که اشکهایش پیوسته روان بود به روی پدرش اخم کردو گفت– شما به چه حقی منو از شوهرم جدا می کنین؟؟ ..من هرجور شده برمیگردم خونه‌م!..
پیشانی نیکولاس چین خورد و پیش از اینکه به لارا هجوم بیاورد لیندا خودش را درمقابل لارا سپر کرد:
لیندا– چیکار میکنی!؟.. به بچه‌م دست نزن!!..
درنهایت صبر لیندا نیز به سر رسید و درحالی که سد راه نیکولاس شده بود چند ضربه‌ی پیاپی به سینه‌ی ستبر او کوبید و بی‌اختیار فریاد زد– با بچه‌م اینجوری رفتار نکن تو فکر کردی کی هستی؟؟ برو بیرون! ازینجا برو بیرون!
هق هق مادرش در فضای اتاق پیچید و وقتی با پریشان حالی از نیکولاس جدا میشد گفت– چند سال دیگه باید صبر کنم که دیگه تو این خونه غریبه نباشم؟؟
ضربه‌ی دیگری به سینه‌ی نیکولاس زدو فریاد کشید– چرا همه چیزو ازم مخفی میکنین؟! چرا؟؟
نیکولاس مچ دو دست او را گرفت و همانطور که با کلافگی از خود دورش میکرد گفت– طاقت شنیدنشو داری؟؟ به دخترمون تجاوز کردن! سه نفر! سه تا حرومزاده! و همش بخاطر بی غیرتیه اون آشغاله..
رخوت تلخی در اتاق به جریان درامد که فقط توسط هق هق و نفس زدن شکسته میشد، بازوان لیندا در دوسمت بدنش شل شدو مثل یک برگ خشکیده‌ی پاییزی، بی مقدمه نقش بر زمین گشت..

┄─┄┅═●❂●═┅┅─┄

دستی بر موهای آشفته‌اش کشید و برای صدمین بار از لب تخت پایین لغزید تا بی‌هدف در اتاق قدم بزند. نمیدانست چند ساعت از برگشتنش گذشته ولی حالا احتمالا دیگر نیمه شب بود، مشعل‌های اتاقش هنوز نور می افکندند ولی آتش شومینه رو به خاموشی می رفت و او حتی آنقدر در خود حوصله نمیدید که چند تکه چوب درونش بیندازد
به هرگوشه‌ی آن اتاق که می نگریست آرگوت را میدید،
وقتی آنجا نزدیک تخت قدم برمیداشت و لارا از تماشای قدوقامت کشیده و گیسوان مواجش غش و ضعف می رفت، وقتی روی نشیمنگاه کنار پنجره می نشست و پاهای بلندش را روی هم می انداخت، وقتی در قفسه‌ها بدنبال کتاب می گشت، وقتی کنار میز آرایش لارا می ایستادو به موهای او شانه می کشید، وقتی بندهای پشت لباسش را می بست، وقتی عطر خوشش در فضا می پیچید و وقتی با آن لحن بم مخملین لارا را بخاطر اشتباهاتش سرزنش میکرد…
صدای پیچیدن قفل به گوش رسید و لارا بلافاصله بسوی در اتاق چرخید، لیندا درحالی که یک سینی غذا در دست داشت وارد شد و باز در را پشت سرش بست، لارا قدمی بسوی او برداشت و بالحنی آمیخته به بغض و دلخوری گفت– مامان باورم نمیشه شما درو روم قفل می کنید! مگه من زندانی‌یم؟!
لیندا که هنوز بخاطر گریه‌های بی وقفه‌ی چند ساعته پیش چشمانش سرخ بود سینی را روی میز انتهای تخت گذاشت و با صدایی گرفته گفت– بیا یچیزی بخور رنگ به روت نمونده.. چرا اینجا اینقدر سرده؟
لیندا نگاهش را بسوی سومینه چرخاند و لارا روی حرفش اصرار ورزید– این در قفل کردن یعنی چی؟ تاکی قراره اینجا بمونم؟
لیندا برای اینکه به سوال او پاسخ ندهد بسوی شومینه رفت و همانطور که ترتیب آتش را میداد گفت– تا غذا خوردنتو نبینم از اینجا نمیرم
لارا نفسش را با کلافگی بیرون دادو درحالی که وسط اتاق ایستاده بود گفت– الان واقعا بزرگترین مشکل من و شما غذا خوردنه؟؟
لیندا پس از اتمام کارش از مقابل شومینه برخاست و بسوی نشیمنگاه کنار پنجره رفت، آنجا نشست و همانطور که با شقیقه‌هایش ور می رفت به نجوا گفت– انتظار داری چی بگم؟
لارا قدمی بسوی او برداشت و با تردید پرسید– بابا.. هنوز عصبانی؟
لیندا سری تکان دادو درپاسخ گفت– کسی جرأت نمیکنه نزدیکش بشه
لبش را گزید و با ناامیدی پلکهایش را برهم فشرد. امیدوار بود خشم پدرش حداکثر تا فردا یا پس فردا فروکش کند، بسمت مادرش رفتو همانطور سمت راستش روی نشیمنگاه می نشست گفت– ولی اون داشت با شما حرف میزد..پس.. پس حرف شمارو گوش میده..
لیندا چشمان عسلی خسته‌اش را بسوی او چرخاندو بالحنی مأیوس گفت– با پدرت دعوام شد.. بهش گفتم دیگه نمیتونم اینهمه مخفی کاری رو تحمل کنم اونم همه چیزو بهم گفت
لارا من من کنان گفت– …همه چیز؟..
نگاهش با نگاه ناامید لیندا تلاقی کردو چند لحظه‌ای در سکوت گذشت. مادرش گرچه دیگر گریه نمیکرد ولی مأیوس و ماتم‌زده بنظر می رسید و از چشمانش پیدا بود که سردرد شدیدی دارد
چند لحظه بعد لیندا دستش را اهسته بسوی گریبان لارا بالا آورد و نوارهای آشفته‌ی موهایش را از روی گردن کنار زد، جای دندان‌های آرگوت را روی گردن لارا از نظر گذراند و لحظه‌ای اشک در چشمانش جمع شد. باور نمیکرد نیکولاس به مادرش گفته باشد آرگوت یک خوناشام است!
از نگاه لیندا نگران شد‌، رویش را از او گرفت و باز موهایش را روی گردنش پخش کرد. لیندا آهی کشید و آهسته گفت– همیشه میدونستم که اون عادی نیست ..ولی هیچ وقت فکرشو نمیکردم که.. تموم این سالا داره به خانوادم صدمه میزنه..
از حرف مادرش غصه‌دار شد ولی او را درک میکرد. به یاد می آورد روزهایی که تازه فهمیده بود آرگوت از خون پدرش تغذیه می کند چه حسی داشت، برای لیندا هم طول می کشید تا با این قضیه کنار بیاید.
مدتی در سکوت گذشت و سپس لارا با تردید پرسید– درباره‌ی اون اتفاق.. شما هم مثل بابا فکر می کنید؟
لیندا نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی کف اتاق دوخت و گفت– من از اولشم با این ازدواج مخالف بودم، گرچه دلیل مخالفتم چیز دیگه‌ای بود.. اما..
نفس دردمندش را از سینه بیرون دادو در ادامه گفت– پدرت بیشتر از تو و آرگوت مقصره. اون از این وصلت حمایت کرد
به این ترتیب لیندا نیز اعلام کرد که آرگوت را برای لارا مناسب نمیداند و خواستار جدایی آنهاست. بغض سنگینی در گلوی لارا گره خوردو با دلخوری گفت– حالا دیگه شما هم میخواین منو از شوهرم جدا کنین؟
پیشانی لیندا با حالتی عصبی چین خورد و درحالی که از جا برمیخواست بسوی تخت می رفت گفت– شوهر! به کسی که برای زنش ارزشی قائل نیست نمیگن شوهر لارا
دستانش بی اختیار بر روی چین دامنش فشرده شدند و درحالی که سعی داشت بغضش را فرو بخورد گفت– مامان جوری رفتار نکنید انگار اصلا آرگوتو نمیشناسید! اون ۱۷ ساله تو این خانوادست و ثابت کرده برای ما بیشتر از خودش ارزش قائله..
لیندا سینی غذا را از کنار تخت برداشت و همانطور که بسوی لارا می آمد بالحنی عبوث گفت– هیچکدومه ما اونو اینجوری نشناخته بودیم! مردی که روی همسرش هیچ تعصبی نداره..
لارا که دیگر از شنیدن این حرف به ستوه امده بود بی‌اختیار دستانش را بر روی گوش‌هایش فشرد و درحالی که صورتش از تلخی جملات مادرش چین خورده بود گفت– بسه مامان بسه! اون بخاطر من اینکارو کرد چرا هیچکس نمیفهمه؟!
لیندا سعی داشت خشم و کلافگی خود را کنترل کند، سینی را با تندخویی کنار لارا گذاشت و درحالی که نفس‌هایش پریشان شده بود رو به لارا گفت– از این خواب و خیال بچه‌گونه بیا بیرون لارا تو کی میخوای بزرگ بشی؟؟ هیچ مردی برای آرامش زنش اونو نمیذاره تو بغل یکی دیگه!
نگاه ناباور و سرزنشگرانه‌اش را به لیندا دوخت و درحالی که دیگر از فرط حرص و جوش خوردن دستانش می لرزید گفت– تو بغل یکی دیگه؟؟ چطور می تونین اینقدر بی رحمانه قضاوتش کنین؟! اون فقط میخواست من یه بچه داشته باشم تا غم و غصه‌ی رُهانو فراموش کنم!
از چهره‌ی لیندا پیدا بود حتی نمیخواهد دراینباره حرف بزند آنلحظه هم اشاره‌ی تندی به غذا کردو گفت– غذاتو بخور! نمیخوام باهات بحث کنم
لارا بی توجه به عصبانیت مادرش، جسارت خود را جمع کردو درحالی که اشکی از چشمش پایین می غلطید گفت– اگه برعکس این قضیه اتفاق می افتاد، اگه مشکل از من بودو برای همین آرگوت از یه زن دیگه بچه‌دار میشد ایرادی نداشت نه؟.. اگه.. یا اگه شما نمیتونستین بچه‌ بیارین و بابا از یه زن دیگه بچه‌دار میشد همه بهش حق میدادن.. اون موقع دیگه هیچ حرفی از غیرت و تعصب نبود!
پیش از اینکه لیندا فرصت مخالفت پیدا کند صدایش را کمی بالاتر برد و ادامه داد– آرگوت مثل شماها نیست!. اون به من حق میده که به عنوان یه زن بخوام بچه داشته باشم و مادر بشم، حالا برای همین از مردونگیش کم شده؟!
لیندا– اصلا میفهمی چی میگی؟؟!
لیندا با برافروختگی از لارا دور شد و همانطور که یک دستش را به کمرش زده بود و با دست دیگر پیشانی دردناکش را لمس میکرد گفت– دیوونه شدی لارا؟!
اگه مشکل مادر شدنت بود باید طلاقت میداد که دوباره ازدواج کنی نه اینکه..
اینبار لارا نیز از جا برخاست و درحالی که بی‌اختیار اخم‌هایش درهم رفته بود گفت– آه چرا باید طلاق بگیریم ما همدیگرو دوست داریم!!
خنده‌ای عصبی برلب لیندا نشست و درحالی که ناباورانه به لارا می نگریست گفت– عقلتو از دست دادی؟! پس ازش جدا نمیشی و بعلاوه حق داری بچه‌دار بشی! تو چشم منی که بزرگت کردم نگاه میکنی میگی حق داری با یه مرد دیگه هم رابطه داشته باشی؟؟..
لارا– نه مامان نه! من فقط میگم دلیل آرگوت…
لیندا دستش را به نشانه‌ی توقف در مقابل او گرفت و با قاطعیت گفت– تمومش کن! بس کن لارا! تو اصلا چطور..
اشاره‌ی آزاردهنده‌ای به سرتاپای لارا کردو بالحنی سرزنشگرانه ادامه داد– اگه یه غریبه.. حتی یه لحظه لمسم کنه تا یک هفته سردرد دارم اونوقت تو چطور با وجودی که سه تا عوضی بهت تجاوز کردن هنوز سرپایی و اینطور گستاخانه درباره‌ی بچه‌دار شدن از یه مرد دیگه حرف میزنی؟؟!..
خفه‌خون گرفت و مات و متحیر به نگاه لبریز از انزجار مادرش خیره ماند، لیندا طوری به او می نگریست که انگار موجود کثیفی‌ست!
قلبش چنان از حرف مادرش شکست که نتوانست لب به سخن بگشاید، قدمی به عقب برداشت، گوشه‌ی نشیمنگاه نشست و سرش را پایین گرفت. حتی نمیتوانست گریه کند!
به مادرش نگاه نمیکرد ولی متوجه بود که او هنوز همانجا ایستاده، صدای نفس‌های آشفته‌اش را می شنید که هنوز کلافه و عصبی بود.
بیهوده با انگشتان دستش ور می رفت و حس میکرد همه با او غریبه شده اند. لحظاتی گذشت و سپس نجوای معذب لیندا به گوش رسید– مت..متاسفم..
لارا پاسخی به او نداد، حتی سرش را هم بلند نکرد! دستش هنوز می لرزید و صدای تپش‌های بی‌قرار قلب خود را می شنید
لیندا– مزخرف گفتم.. عصبی شدم حواسم به حرفام نبود..
صدای لیندا از هجوم بغض لرزید و آهسته به دخترش نزدیک شد، درمقابل او زانو زدو دستان یخ زده‌اش را گرفت، نگاهی به صورت غمگین و مظلوم لارا انداخت و درنهایت اشکهایش جاری شد
چند مرتبه دستان لارا را بوسید و درحالی که می گریست گفت– مامانو ببخش عزیزدلم.. نمیخواستم بیشتر از این ناراحتت کنم..
سرش را خم کردو پیشانی‌اش را روی دستان لارا گذاشت:
لیندا– بعد از این همه سال تو یه شب نفرین شده بهم گفتن کسی که مثل برادرم دوسش داشتم یه اهریمنه.. تمام مدت از خون شوهر و بچه‌م تغذیه کرده.. بهم گفتن سه تا پست فطرت به دخترم تجاوز کردن.. لارا.. خواهش میکنم درکم کن.. نمیفهمم این همه بدبختی یهو از کجا اومدو رو زندگیمون چنبره زد..
دلخوری خودش را فراموش کردو حالا که دل مادرش کمی به رحم آمده بود درحالی که دست روی موهایش می کشید با تردید گفت– مامان.. آرگوت اونجوری که شما فکر می کنین نیست.. خواهش میکنم با بابا صحبت کنین..
لیندا سرش را بلند کردو همانطور که اشک ریزان به نگاه ملتمسانه‌ی لارا می نگریست گفت– لارا تو متوجه نیستی اون چه بی‌احترامی بزرگی بهت کرده.. به دختری که ما پاک و معصوم بزرگش کردیم.. متوجه نیستی چه بلایی سرت آورده
لارا را بسمت آغوش خود پایین آورد، موهایش را بوسید و همانطور که با محبت پشتش را مالش میداد گفت– یه مدت که بگذره حالت بهتر میشه.. تو هنوز سنی نداری، بزرگتر میشی و میفهمی این چه معنی برای یه زن داره
آرگوت تشنه بود، او همین حالا هم به خون احتیاج داشت و مادرش حرف از آینده می زد! او سوگند خورده بود دیگر به انسانها حمله نکند و حالا که نیکولاس طردش کرده بود گذر روزها به قیمت جانش تمام میشد!
میدانست اگر اکنون چیزی درباره‌ی نوشیدن خون بگوید لیندا جریح‌تر خواهد شد به همین خاطر سکوت کردو دقایقی همانطور در آغوش مادرش ماند
وقتی که هردو به آرامشی نسبی رسیدند لیندا از او خواست کمی غذا بخورد ولی لارا به بهانه‌ی اینکه خسته‌است و میخواهد بخوابد از خوردن امتناع کرد. مادرش را راضی کرد که پس از رفتن او فوراً به تخت خواب خواهد رفت و به این ترتیب او را از اتاق بیرون فرستاد
هدفش از دست به سر کردن لیندا درواقع چیز دیگری بود، او حدس میزد که در چنین شرایطی حواس ارگوت به هیچ کجا جز قصر لرد نیکولاس نمیتواند باشد. با خودش فکر کرد او را صدا میزند و شاید قانعش میکرد مخالفت نیکولاس را نادیده بگیرد مخفیانه به دیدار لارا بیاید
وقتی صدای پای مادرش کاملا دور شد از جا برخاست و بسمت پنجره‌های اتاقش رفت، آنی را که رو بسوی جنگل‌های شرقی داشت گشود و بلافاصله فوجی از هوای سرد زمستانی به سرو رویش وزید
جنگل‌ها در تاریکی شب غرق بودند و مهتاب روی بلندی‌های درختان سایه روشن می انداخت
پیش از اینکه دهان بگشاید و کلامی بگوید باره دیگر قفل در چرخید و لحظه‌ای بعد نیکولاس در چهارچوب قرار گرفت!
نگاه سنگینی به لارا که حتی فرصت نکرده بود پنجره را ببندد انداخت و قدم به داخل گذاشت
نیکولاس– نکنه وسطه زمستون گرمت شده
این را درحالی که وارد میشد در را پشت سرش می بست گفت. از لحن کلامش کاملا پیدا بود فهمیده لارا میخواست چکار کند ولی صلاح دید مستقیماً اشاره‌ای به این موضوع نکند
لارا که با حضور ناگهانی پدرش مضطرب و غافلگیر شده بود لب زد تا چیزی بگوید ولی سخنی از دهانش جاری نشد و در نهایت نگاهش را به زیر افکند
نیکولاس با تمأنینه پیش آمدو همانطور که از کنار لارا می گذشت تا پنجره را ببندد گفت– مادرت گفت اصلا چیزی نمیخوری
چفت پنجره را انداخت و سپس بسوی لارا چرخید:
نیکولاس– داری اعتصاب میکنی؟
اگرچه نیکولاس هنوز قاطع بنظر می رسید و در چهره‌ و رفتارش خبری از تغییر عقیده نبود ولی اکنون آنقدری آرام شده بود که باعث وحشت لارا نشود. با توجه به اینکه لارا ساکت بود و نیکولاس حس میکرد که او معذب شده از مقابلش رد شدو درحالی که یکسوی نشیمنگاه کنار پنجره می نشست گفت– منم شام نخوردم. فکر کردم شاید بتونیم باهم یچیزی بخوریم.. نمیخوای بشینی؟
سینی غذا هنوز همانجا بود آنلحظه لارا بااکراه قدم برداشت، گوشه‌ی دیگر نشیمنگاه نشست و آهسته گفت– نگران شام نخوردنم بودین؟
نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستاد و بالحنی آمیخته به بغض و دلخوری گفت– همین چند ساعت پیش میخواستین منو بزنین
نیکولاس پاهایش را روی هم انداخت و همانطور که نگاهش به مقابل بود گفت– نمیخواستم بزنمت
لارا با دلخوری نیمرخ او را از نظر گذراندو گفت– ولی اگه مامان شمارو نمیگرفت..
نیکولاس رویش را بسوی او چرخاندو درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست گفت– نمیخواستم بزنمت لارا. قصدم این بود که دستتو بگیرم و ببرمت یجای دیگه تا دور از مادرت باهم حرف بزنیم، ولی چون عصبی بودم شما دوتا فکر کردین خون به مغزم نمیرسه نه؟
لارا نتوانست پاسخی بدهد و لحظه‌ای بعد نیکولاس ادامه داد– اما بخاطر پافشاری لیندا، آخرش مجبور شدم همه چیزو بهش بگم. شوکه شد.. حالو روزش خوب نیست.. فکر میکنه با این مخفی کاری تموم مدت بهش خیانت میکردیم
سکوتی طولانی در اتاق به جریان درآمد و درنهایت نیکولاس با بی میلی دست به سینی غذا برد، کاملا پیدا بود خودش هم اشتیاقی برای غذا خوردن ندارد ولی ظاهر لارا آنقدر رنگ پریده و ضعیف بنظر می رسید که پدرو مادرش نمی توانستند بی تفاوت بمانند
نیکولاس– سرد شده.. ولی نباید دست بابارو کوتاه کنی
این را گفت و تکه گوشتی را که به چنگال زده بود بسوی دهان لارا پیش برد. لارا مچ دست پدرش را از نظر گذراندو بلافاصله بغض در گلویش پیچید، نگاه اشک آلودش را بسوی صورت پدرش چرخاندو گفت– چجوری دلتون اومد.. اون مجسمه رو بکوبید تو صورتش..
نیکولاس نگاهش را باکلافگی از لارا گرفت، چنگال را در سینی انداخت و گفت– نیومدم درباره‌ی اون حرف بزنم
حتی با همین اشاره‌ی کوچک چهره‌ی نیکولاس به وضوح درهم رفت و نفس‌هایش نامرتب شد. لارا ظاهر کلافه و خسته‌ی او را از نظر گذراند و اینبار صدایش از بغض لرزید:
لارا– من باور نمیکنم شما ازش متنفر شده باشین.. باور نمیکنم راضی بشین اون تشنه بمونه..
پوزخندی عصبی برلب نیکولاس نشست و گفت– دختر ساده‌ی من! با وجود این همه بلایی که سرت اومده هنوز نگران تشنگی اونی
لارا کمی بیشتر بسوی او چرخید و اصرار ورزید– ولی هیچکدومش تقصیر آرگوت نبود!
نیکولاس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– تو شرایطی نیستی که عاقلانه دراینباره قضاوت کنی
حرص و کلافگی از سرتاپایش گذشت دستانش را روی صورتش فشرد– بازم میخواین بگین من کم سن و سالم و هیچی نمیفهمم!؟ چطور زمانی که همه باهم دست به یکی کرده بودین تامن با ولیعهد کرالن ازدواج کنم اونقدر فهم و شعور داشتم که بتونم ملکه بشم، اونوقت حالا نمیتونم درباره‌ی شوهرم بااطمینان حرف بزنم؟؟
نیکولاس لحظه‌ای با تعجب به او نگریست و سپس گفت– باورم نمیشه تو هنوزم درباره‌ی اون موضوع کنایه میزنی!
لارا با اعصاب خوردی از جا برخاست و همانطور که بسوی تخت می رفت گفت– اون روزا رو هیچ وقت فراموش نمیکنم! هیچ وقت شما سه تا رو برای بی رحمی او روزاتون نمیبخشم. همتون منو تنها گذاشته بودین جز ماروین هیچکسو نداشتم..
با به میان کشیده شدن نام ماروین سکوت معناداری در اتاق به جریان درآمد و درنهایت لارا همانطور که بدون عوض کردن لباسش روی تخت می رفت و برخودش پتو می کشید گفت– میخوام بخوابم.. تنهام بذارین
پتو را تا کمرش بالا کشید و به سمت مخالف پدرش چرخید تا چشمش به او نخورد و حرص و جوشش بیشتر نشود. قلبش از شدت خشم و کلافگی و دلتنگی آتش گرفته بود!
نیکولاس– لارا تو هیچ وقت اونو بیشتر از من دوست نداشتی
صدای قدم‌های آرام نیکولاس را شنید و اگرچه هنوز مصمم بود نگاهش را از او بگیرد ولی متوجه میشد که پدرش نزدیک تخت ایستاده و احتمالا به یکی از نرده‌ها تکیه زده
نیکولاس– وابستگی منو اون اصلا برات قابل درک نیست، ولی من میتونم یادت بیارم.. زمانی که رُهانو کُشت.. یادته چطور با تنفر بهش نگاه میکردی حتی بااینکه میدونستی اون چاره‌ی دیگه‌ای نداره! من یه پدرم‌، من عاشق توام عزیزدلم! ولی اون اینقدر برام باارزش بود که تو رو بهش دادم تا به آرامش برسه. بارها شاهد درد و وحشت و عذاب کشیدنت بودم ولی نادیده گرفتم چون میدونستم خیلی چیزا از دسته اون خارجه.. من با همه‌ی دردایی که پاره‌ی تنم تو خونه‌ی اون کشید کنار اومدم چون واقعا دوسش داشتم! بیشتر از چشمام به صداقت و مردونگیش اعتماد کردم.. فکر میکنی اگه این بلاها سر بچه‌ی خودت می اومد تو تحمل میکردی؟
به اینجای حرفهایش که رسید چند لحظه‌ای مکث کردو سپس ادامه داد– ولی این یکی.. این دیگه فرق داره لارا!.. این دیگه از دستش خارج نبود، حق نداشت اینجوری دختر منو بی‌ارزش کنه! این یکی رو دیگه نمیتونم نادیده بگیرم. نمیتونم ببخشمش.. حتی خودمو هم نمیتونم ببخشم که با این ازدواج به این روز انداختمت
مشت‌هایش بی‌اختیار بر روی تشک فشرده شدو با بغض گفت– آرگوت منو بی‌ارزش نکرده! هیچ صدمه‌ای بهم نزده!.. ولی شما و مامان دارین اذیتم میکنین..
نیکولاس پاسخی به او نداد اما لارا از تکان آرام تشک فهمید او لب تخت نشسته و چند لحظه بعد محتاطانه زیر پتوی لارا خزید. او را از پشت دربر گرفت و وقتی لارا از ماندن در آغوش پدرش امتناع ورزید نیکولاس مصرانه او را به سینه‌ی خود فشرد
بازوان قوی و آغوش گرم پدرش او را به یاد آرگوت انداخت و حتی دلتنگ‌تر از قبل شد، از اینکه عطروبوی او را حوالی خود حس نمیکرد داشت دیوانه میشد!
لارا– ..ولم کنین بابا..
نیکولاس بدون اینکه ذره‌ای از او فاصله بگیرد بوسه‌ای روی موهایش زدو آهسته گفت– خیلی وقته که تو بغل بابا نخوابیدی، دلم برای لوس بازیای دخترکوچولوم تنگ شده
لارا خودش را باحرص بسمت جلو کشید تا از میان بازوانش دربیاید ولی تلاشش بیهوده بود، درنهایت به گریه افتادو همانطور که دلتنگ و ناتوان سربر بالش خوابانده بودو اشک می ریخت نجوا کرد– ..شوهرمو میخوام.. منو برگردونین خونه‌ی خودم..
نیکولاس درحالی که او را درآغوش داشت دست مشت شده اش را گرفت و بالحنی پدرانه گفت– اینجا خونه‌ی توء، جای تو همینجاست.. اون نتونست ازت مراقبت کنه، ولی بابا دیگه نمیذاره کسی بهت صدمه بزنه
کلام پرمهر و اطمینان بخش پدرش نه تنها او را تسکین نمیداد بلکه غم‌زده‌ترش میکرد چراکه حرف‌های نیکولاس تماماً نشان از این داشت که دیگر به آرگوت اعتماد نمی کند!
درحالی که اشکهایش بی‌وقفه روان بود و سینه‌ی ملتهبش از دلتنگی و نگرانی میسوخت بریده بریده گفت– ..ازتون متنفرم.. از همتون.. متنفرم..
نیکولاس باره دیگر بوسه‌ای بر موهای او زد و همانطور که نوازشش میکرد گفت– میدونم عزیزدلم، ازم متنفر باش.. تو پاره‌ی تنمی، حتی اگه ازم متنفر باشی من همیشه عاشقتم..
هرچه بهانه می گرفت و بیشتر ناسازگاری میکرد نیکولاس او را بیشتر بخود می فشرد. میدانست اوضاع برای پدرو مادرش هم بسیار سخت می گذرد ولی این چیزی از بی‌تابی‌اش کم نمیکرد
آرگوت اکنون تنها و تشنه و دلشکسته بود، درحالی که نیکولاس حتی ذره‌ای بخاطر تصمیمش پشیمان بنظر نمی رسید
نیکولاس– چیزی به صبح نمونده، میدونم نه تو میتونی بخوابی نه من دور از تو میتونم آروم بگیرم.. چند ساعتی چشماتو روی هم بذار، فردا هرچقدر که میخوای بهم بدو بیراه بگو
دستی بر موهای لارا کشید و ادامه داد– باشه عزیزم؟
لارا پاسخی به او نداد، دیگر در آغوشش لجبازی نمیکرد ولی نمیخواست روی خوش نشان دهد. او عشق خالص نیکولاس را حس میکرد، میدانست که این تصمیم قاطع برای حفاظت از اوست ولی این چیزی از دردش کم نمیکرد! می ترسید فردا و پس فردا هم بگذرد و نظر نیکولاس و لیندا تغییر نکند، آنوقت او چکار باید میکرد؟
در این چند روز آنقدر مصیبت بر او وارد آمده و آنقدر از همه چیز خسته بود که علیرغم تمام بهانه‌جویی هایش خیلی زود بخواب رفت. نیکولاس او را رها نمیکرد و این اطمینان بخش بود، هربار که در آغوشش می چرخید متوجه میشد که او بیدار است و فکرش مشغول. چندباری هم برای اضافه کردن چوب به شومینه برخاست و بعد بلافاصله روی تخت برگشت و لارا را درآغوش گرفت، پدر بیچاره‌اش با به یادآوردن اینکه دخترکش دور از او و در تنهایی توسط سه مرد مورد تجاوز قرار گرفته چه زجری می کشید!
نفهمید چند ساعت درخواب بود ولی با شنیدن صدای برخورد ظرف و ظروف کم کم پلکهایش را گشود
نور افتاب و روشنی اتاق چشمانش را کمی سوزاند ولی میدید که مادرش کمی آنسوتر درحال چیدن وسایل صبحانه روی میز است
معمولا صبحانه در سالن غذاخوری و توسط خدمتکاران آماده میشد ولی از قرارمعلوم لیندا قصد داشت با این قبیل کارها خانواده‌اش را کنار هم نگه دارد
نیکولاس– اینجارو ببین.. خواهرت بیدار شد، ببین کی اینجاست..
نیکولاس درحالی که نولان دوساله را درآغوش داشت بسوی تخت آمدو کودک را نزدیک لارا گذاشت. نولان چندلحظه‌ای با آن چشمان درشت سبزش به لارای خوابالود نگریست و سپس درحالی که هیکل کوچکش را با بی‌ملاحضگی روی لارا می انداخت با صدای شیرینی گفت– لالا اومده!
لیندا که پشتش به انها بود و با چیزهایی روی میز ور می رفت خندید و گفت– لارا عزیزم! باید بگی لاررا
لارا موهای طلایی ریخته برپیشانی نولان را از نظر گذراندو همانطور که او را درآغوش می گرفت تا بتواند خودش را روی تخت بالا بکشد باصدایی گرفته پرسید– خیلی خوابیدم؟
نیکولاس از کنار تخت گذشت و درحالی که پشت میز صبحانه می نشست گفت– برای کسی که تموم شب بیدار بوده زیاد نیست. بیا یچیزی بخور
نولان شروع کرده بود به ور رفتن با موهای لارا و او بازهم به یاد آرگوت افتاد. آرگوت بی‌نهایت نولان را دوست داشت و هیچ وقت از بازی کردن با او خسته نمیشد. درواقع آرگوت به هرآنچه که مربوط به نیکولاس میشد عشق می ورزید و فقط خدا میدانست حالا که برای دومین بار در زندگی‌اش طرد شده چه حال و روزی دارد
لیندا پس از اتمام کار بسوی او آمدو همانطور که نولان را می گرفت گفت– بلندشو یه آبی به صورتت بزن دخترم
پای چشمان لیندا گود افتاده بود و این نشان میداد او هم شب را بی‌خوابی کشیده. پتو را با اکراه کنار زدو آنقدری ضعیف و ناتوان شده بود که بمحض اینکه روی پاهایش ایستاد سرش گیج رفت و چیزی نمانده بود که زمین بخورد. البته خیلی زود خودش را جمع و جور کرد ولی نیکولاس و لیندا که حواسشان به او بود فوراً بسویش شتافتند
لیندا– وای عزیزم حالت خوبه؟؟..
نیکولاس دستش را دور شانه‌ی او حلقه کردو همانطور که بسوی میز صبحانه میبرد گفت– وقتی چیزی نمیخوره معلومه که ضعف میکنه
او را پشت میز نشاندند و تا میتوانستند بسویش توجه نشان دادند. چطور می توانستند پس از ۱۷ سال بدون آرگوت دور میزی بنشینند؟ بدون کسی که خودشان بارها و بارها اعتراف کرده بودند عضوی از خانواده‌یشان است
برای لحظاتی طولانی نگاهش را به ظروف بلوری و کارد و چنگال نقره‌ی روی میز دوخت. لیندا پیوسته برایش لقمه می گرفت و چیزهایی دربشقابش می گذاشت، نیکولاس شیر گرم را بدستش دادو درنهایت آنها آنقدر به لارا توجه کردند که نولان به ستوه آمدو شروع کرد به لجبازی
لیندا سرگرم نوازش نولان شدو همانطور که او را روی میز می نشاند و چیزهای تیز را از دستش دور میکرد گفت– شیطونی نکن نولان اگه پسر خوبی باشی خواهر تو رو میبره حموم آب بازی..هوم؟..
لیندا مشتاقانه به لارا نگریست و وقتی با نگاه سرد و عبوث او مواجه شد تمام اشتیاق مادرانه‌اش در کسری از ثانیه محو گردید، سرش را پایین گرفت تا بی سروصدا به نولان صبحانه بدهد لارا هم با اکراه به لیوان شیری که دردست داشت نگریست. با بی‌میلی لیوان را به لبش رساند و جرئه‌ای نوشید، هنوز به گلویش نریخته او را به تهوع رساند و حالش را دگرگون کرد، از پیش چشمان خیره‌ی پدرو مادرش برخاست و شتابان بسوی سرویس بهداشتی رفت. پس از چند بار عق زدن درحالی که با سرگیجه‌اش دست وپنجه نرم میکرد نگاهی به آینه انداخت. رنگ و رویش به زردی می گرایید و چشمانش بی فروغ بود
آبی به صورتش زدو سعی کرد چند نفس عمیق بکشد. صدای پدرو مادرش را می شنید که مثلا داشتتد پچ پچ می کردند و آهسته درباره‌ی او حرف می‌زدند
لیندا درحالی که صدایش از هجوم بغض و نگرانی می لرزید گفت– خدای من.. نیکولاس اگه حامله بشه..
نیکولاس حرف او را برید و بالحنی سرزنشگرانه گفت– اه لیندا بس کن نمیخوام بهش فکر کنم
لیندا اصرار ورزید– ولی اگه این اتفاق بیفته چی؟! چجوری باید همچین چیزی رو مخفی نگه داریم؟ اصلا فکر کردی اون..
نیکولاس بالحنی منطقی که سعی داشت لیندا از آرام کند گفت– هنوز سه روزم از اون اتفاق لعنتی نگذشته به همین زودی که حامله…
دیگر طاقت گوش دادن به حرف‌های آزاردهنده‌ی آنها را نداشت، آب دهانش را بسختی قورت دادو بمحض اینکه از سرویس خارج شد رو به پدرومادرش گفت– اگه خیلی نگران آبروتون هستین بذارین برگردم پیش شوهرم
این را گفت و علیرغم اینکه اخم کرده بود اشک درچشمانش جمع شد! لیندا بلافاصله با دستپاچگی گفت– آبرو چیه لارا ما فقط نگران آینده‌ی خودتیم تو باید تو این اجتماع زندگی کنی، ما میخوایم سربلند باشی!
نیکولاس سعی کرد فضا را از آن حالت خارج کند و درحالی که به جای خالی لارا پشت میز اشاره میکرد گفت– برگرد سرجات عزیزم، اینجوری پیش بری دیگه نمیتونی رو پاهات بایستی
دهان به سخن گشود و اینبار بغض اجازه‌ی قاطع حرف زدن به او نداد:
لارا– ..بابا.. دارین چیکار میکنین؟؟.. اون.. اون الان تشنه‌ست.. دو روز از وقتش گذشته شما عین خیالتون نیست..
برعکس غم و غصه‌ای که او درنگاه و کلامش داشت نیکولاس باحالتی بی تفاوت پاسخ داد– به ما ربطی نداره! مجبور نیست تشنگی بکشه
لارا قدمی بسوی پدرش برداشت و مصرانه خواسته‌اش را تکرار کرد– شما میدونید که اون اینکارو نمیکنه! میدونید که به کسی حمله نمیکنه!.. چرا اینجوری با بی رحمی تنهاش گذاشتین اون هیچکسو جز ما نداره!..
صبوری نیکولاس کم کم به سر می رسید و از نگاهش کاملا پیدا بود که از اصرارهای لارا عصبی شده:
نیکولاس– حالت از داشتن همچین شوهری بهم نمیخوره؟ وقتی ازدواج کردی قرار بود اون تکیه‌گاه تو باشه، ازت محافظت کنه و تنهات نذاره! مثل اینکه همه چیز برعکس شده، خودت با حرفات اعتراف میکنی چقدر ضعیفه! حتی از پس خودشم برنمیاد نه؟ دائم باید بالای سرش باشیم و دلداریش بدیم؟
ناباورانه به چشمان خشمگین پدرش نگریست و گفت– شما رو اسم آرگوت قسم میخوردین! بهش افتخار میکردین حالا جوری درباره‌ش حرف می زنین انگار همیشه باعث سرشکستگی بوده!!
لیندا که میدید بحث درحال بالا گرفتن است نگاه نگرانش را بین آن دو چرخاندو گفت– بس کنید دیگه.. لارا تمومش کن
لارا بی تفاوت به مادرش روی حرف خود سماجت ورزید و گفت– اون موقعی که تو هرمجلسی نشونش میدادین و میگفتین این دامادمه از این خبرا نبود!
نیکولاس بلافاصله گفت– اونموقع نمیدونستم با یه بی‌غیرت طرفم!
اینبار لارا هم از توهین پدرش خشمگین شدو درحالی که بی‌اختیار مشت‌هایش را میفشرد گفت– بهش توهین نکنید! از درک شما خارجه که چرا اینکارو کرد..
نیکولاس صدایش را روی او بالا برد و بالحنی تند گفت– اونقدر عوضیه که میتونه زنشو با مردا تنها بذاره بره اونسر دنیا! لارا با بی‌مسئولیتیش باعث شد همچین بلایی سرت بیاد شرم نمیکنی که بخاطرش مقابل من ایستادی؟؟ ۱۵سال تو نازو نعمت بزرگت کردم هیچکس بخودش جرأت نداد چپ نگاهت ولی اون حتی دوسالم نتونست شأن و منزلت تورو حفظ کنه! تو یه نجیب زاده‌ای! پست‌فطرتایی مثل اون سه نفر نباید زنی مثل تورو تو خوابشونم میدیدن اونوقت…
دیگر از اشاره‌های پیاپی به تجاوز به ستوه آمده بود، دستانش را ناخوداگاه روی گوشهایش فشرد و درحالی که ملاحظه‌ی هیچ چیز را نمیکرد فریاد کشید– مگه به شما تجاوز کردن؟؟ مگه این زندگی شماست؟ مگه بدن شماست؟؟ چرا راحتم نمیذارین؟ شما به چه حقی جای من تصمیم میگیرین؟؟ میخوام برگردم پیش شوهـ..
درنهایت خشم نیکولاس فوران کردو مشتش را چنان محکم به روی میز کوفت که تعدادی از ظروف از لبه‌هایش پایین افتادند و صدای گریه‌ی نولان بلند شد:
نیکولاس– دهنتو ببند! اصلا نمیفهمی چی میگی!
چهره‌ی پدرش از خشم درهم رفته بود و منقطع نفس می کشید. از پشت میز برخاست و بدون اینکه به لارا یا لیندا بنگرد با قدم‌های محکم از اتاق خارج شد. پس از رفتن نیکولاس اینبار لیندا بود که او را مؤاخذه میکرد! درحالی که نولان گریان را درآغوش گرفته بود رو به لارا گفت– باورم نمیشه اینطور گستاخانه تو روی پدرت می ایستی! تا کجا میخوای پیش بری لارا؟؟
لارا آنقدر منقلب و اندوهگین بود که نتوانست پاسخی بدهد، لیندا هنوز با کلافگی سعی در آرام کردن نولان داشت و از چهره‌اش پیدا بود که چقدر از دست لارا دلخور است:
لیندا– منو پدرت داریم از غصه‌ی بلایی که سرت اومده جون به لب میشیم اونوقت تو هنوز مثل یه دختربچه‌ی بی عقل چسپیدی به چیزای مسخره
رویش را به مادرش کردو باحرص گفت– مسخره؟؟ اینکه میخوام برگردم پیش شوهرم چیزه مسخرست؟؟ شما حتی یک روزم حاضر نیستین دور از بابا بمونین اونوقت من حق ندارم برای شوهرم..
لیندا حرف او را برید و با لحنی که برای لارا بسیار آزار دهنده بود گفت– شوهره منو با شوهر خودت مقایسه نکن اونا زمین تا آسمون باهم فرق دارن!
سینه‌ی رنجورش دیگر طاقت آنهمه حرص و جوش خوردن را نداشت، آنها درد او را نمی فهمیدند و نمیتوانستند ماجرا را از چشم او ببینند. هرآنچه برایشان اهمیت داشت این بود که فرزندشان مورد ظلم واقع شده و از این جهت هیچ حق دفاعی برای آرگوت باقی نمی گذاشتند
روی نزدیک‌ترین صندلی نشست و درنهایت زد زیر گریه، صدای هق هق او با ونگ ونگ نولان درهم آمیخت و فضا دیگر آنقدر کلافه کننده شده بود که لیندا نیز آنجا را ترک کرد تا لارا کمی با خودش خلوت کند
اتاق که خالی شد مدتی با صدای بلند گریست. معده‌اش میسوخت، چشمانش داغ بود و سرش بشدت درد میکرد. داشت از خستگی و کلافگی دیوانه میشد! اینطور بیهوده زار زدن فایده‌ای نداشت، آخرسر از جا برخاست و به حمام رفت. در بخار مطبوع و آبگرم کمی جسم و ذهن خود را آرام کردو به این اندیشید که با دعوا و جنگ و جدل به نتیجه‌ای نخواهد رسید. آنچه عیان بود اینکه پدرو مادرش قصد نداشتند به او ظلم کنند، آنها فقط میخواستند مانع از این شوند که او بازهم در معرض یک زندگی پرخطر قرار بگیرد
لارا باید با رفتاری معقولانه شوهرش را به آنها ثابت میکرد نه اینکه مدام جیغ و داد به راه بیندازد
از حمام که بیرون آمد و لباس جدیدی پوشید دیگر دلضعفه امانش را بریده بود. نگاهی به میز آشفته‌ی صبحانه انداخت و لیوان شیری که نیکولاس برایش ریخته بود.
آن را برداشت و کمی نوشید، بحث چند دقیقه‌ی پیش را درذهنش مرور میکرد،
به پدرش گفته بود مگر آنها به تو تجاوز کرده‌اند! از خودش خجالت کشید، چطور توانسته اینطور با او حرف بزند؟!
انگار این نگرانی و دلتنگی رفته رفته او را دیوانه میکرد، او هیچ وقت تابحال دربرابر پدرش اینطور بی‌ادبی نکرده بود. پدری که همیشه از تصمیم‌هایش حمایت کرده و تنها خواسته‌اش خوشبختی او بود!
موهایش را خشک کردو شانه کشید، نگاهی به صورت خود درآینه انداخت، پای چشمانش گود رفته و چهره‌اش بسیار خسته بنظر می رسید. سعی کرد به خودش در آینه لبخند بزند ولی نتوانست، عضلات دو سمت لبش می لرزید و لبخندش فوراً خراب میشد. درنهایت نفس عمیقی کشید و از خیر لبخند زدن گذشت. میخواست آرام و باوقار به اتاق پدرش برود و بخاطر رفتارش از او عذرخواهی کند. از قلب مهربان نیکولاس مطمئن بود، میدانست که او حتی بیشتر از لارا در عذاب است. میخواست اوضاع را کمی سروسامان بدهد، چندساعتی حرفی از آرگوت نمیزد و فقط رابطه با والدینش را بهبود می بخشید. تا شب صبر میکردو آنموقع در فرصتی مناسب و با لحنی مناسب دوباره با آنان صحبت میکرد. اولویت لارا بازگشتن به خانه‌اش نبود، او میخواست تشنگی آرگوت را به نیکولاس یادآوری کند و دراینباره چاره‌ای بیابد. اگر مشکل نوشیدن خون آرگوت حل میشد لارا می توانست به مرور زمان و با صبر و حوصله نظر آنان را تغییر دهد
نگاهی به در اتاقش انداخت، به یاد داشت که لیندا پس از خروجش در را قفل نکرد. به این ترتیب او از اتاق خارج شدو درحالی که برای مواجهه با پدرش کمی معذب بود بسوی دفترکار او به راه افتاد. میدانست که نیکولاس با او بدرفتاری نخواهد کردو درواقع لارا بخاطر گستاخی خودش شرمسار بود. پشت در اتاق او ایستاد و نفس عمیقی کشید، دستش را بالا آورده بود تا در بزند که صدای آشنای آرگوت را از داخل اتاق شنید و دست و پایش شل شد!
آرگوت–.. باورم نمیشه تو واقعا برای این منو صدا زدی..
صدای مخملین و گرمش روی موج سنگینی از غم و ناامیدی سوار بود و درکسری از ثانیه ضربان قلب لارا را به انفجار رساند!
نیکولاس– مطمئن باش هیچ دلیل دیگه‌ای برای اینکه یبار دیگه ریخت نحستو ببینم وجود نداره
آرگوت– اینکارو نکن نیکولاس.. خواهش میکنم! تو عصبی هستی.. یکم بهم وقت بده برات توضیح بدم..
نیکولاس– هیچ توضیحی حقیقتو تغییر نمیده!
دربرابر لحن غم‌زده و مأیوس آرگوت، نیکولاس قاطع و عاری از احساس بود. آنقدر خشک و بی‌رحم که جگر لارا را سوزاند!
آرگوت– آره تغییر نمیده ولی تو باید درک کنی که من نمیخواستم هیچکدومه این اتفاقا بیفته.. لیندا عزیزم.. میدونم چقدر برات سخته که فهمیدی من…
لیندا حرف او را قطع کردو باگریه گفت– آره سخته!.. اونقدر سخته.. که دیگه نمیخوام چیزی دربار‌ه‌ش بشنوم!..
نیکولاس باره دیگر آرگوت را مخاطب قرار دادو با لحنی تند گفت– بهت گفتم بین ما فقط یه ملاقاته دیگه اتفاق میفته، اونم برای اینکه سند ازدواج تو و لارا رو رسماً باطل کنیم. تا اونموقع تو این شهر بمون و بعدش خوشحال میشم که برای همیشه بری به اون چینِ کوفتی
بخودش امدو دید دستش در نیمه‌ی راه کوبیده شدن به در متوقف شده و می لرزد، نفس نفس میزد و باور نمیکرد آنها شوهر بیچاره‌اش را برای جدا شدن اینطور تحقیرآمیز تحت فشار گذاشته‌اند
آرگوت– لارا پشت دره.. بذار چند دقیقه باهاش حرف بزنم دائم دارم صدای گریه‌هاشو میشنوم..
دلش از شنیدن نام خود که بر لبهای مطبوع آرگوت جاری شد فرو ریخت! تا به خودش آمد و خواست دستگیره را بگیرد قفل در چرخید و نیکولاس خطاب به آرگوت گفت– آره به لطف تو دختر من دیگه کاری جز گریه و زاری نداره! میبینی چه بلایی سرش آوردی؟ احمق بودم که گذاشتم اینطور به توی بی‌لیاقت وابسته بشه
با ناباوری چند مرتبه دستگیره‌ را چرخاند ولی نیکولاس در را به رویش قفل کرده بود! یک در چوبی لعنتی را سد کرده بودند تا او یک لحظه روی ماه آرگوتش را نبیند! قلبش از شدت دلتنگی درحال تکه تکه شدن بود و برای قرار گرفتن درآغوش او داشت جان به لب میشد!
لارا– بابا.. بابا درو باز کنین..
با دستان بی‌رمقش به در کوفت و با اینکه میدانست بی‌فایده است پیاپی دستگیره را کشید:
لارا– مامان خواهش میکنم، میخوام ببینمش..
آرگوت– بهم فرصت بده نیک، التماس میکنم اینقدر ساده از این ۱۷ سال نگذر!
نیکولاس– ساده؟! لعنت به تو فکر میکنی ساده‌ست؟ این زندگی دخترمه! سیاه‌بختی دخترمه تو میگی ساده‌ست؟؟
آرگوت– چرا هرکاری میکنم و هرچی میگم اینجوری برداشت میکنی؟! تو قبلا همیشه درکم میکردی..
لارا محکم‌تر به درکوفت و بلندتر آنها را صدا زد:
لارا– این درو باز کنین..بازش کنین! منم اینجا آدمم چرا کسی بهم اهمیت نمیده!..
نیکولاس– بهانه تراشی کافیه، از اینجا برو
آرگوت– میخوام لارا رو ببینم!
نیکولاس– نه! اینجوری براش سخت‌تر میشه
آرگوت– لیندا خواهش میکنم تو راضیش کن! لارا خیلی حساسه هنوز وحشته اون اتفاقو فراموش نکرده یه ضربه‌ی دیگه بهش نزنین..
آرگوت– لیندا خواهش میکنم تو راضیش کن! لارا خیلی حساسه هنوز وحشته اون اتفاقو فراموش نکرده یه ضربه‌ی دیگه بهش نزنین..
نیکولاس عصبی و طلبکار میان حرف او دوید و گفت– لارا حساسه آره؟ اینو میدونستی و گذاشتی این اتفاق بیفته؟ کدوم گوری بودی وقتی لارای حساس افتاده بود زیر اون پست‌فطرتا؟؟ تو که عرضه‌ نداری ازش مراقبت کنی با چه رویی جلوم ایستادی ادعا میکنی صلاحشو میدونی؟؟
سکوت!
ظاهراً سکوت به جریان درآمد،
ولی لارا صدای شکسته شدن غرور آرگوت را هزاران بار شنید!
از تصور حال و روز او تمام ذرات بدنش درحال از هم گسستن بود، و آنها حتی نمیگذاشتند یک لحظه صورتش را ببیند!
آرگوت– این همه سال.. به زندگی امیدوارم کردی، بهم هویت دادی.. باعث شدی سرمو بالا بگیرم و از خودم متنفر نباشم.. منو به عشقت عادت دادی.. حالا اینجوری پسم میزنی؟.. دیگه چیزی ازم باقی نمونده نیکولاس..
دستانش رمق ضربه زدن به در را از دست دادند، خودش را به سطح سرد و زمخت در میفشرد و نفس نفس میزد. صدای آرگوت چنان از اندوه و بی‌کسی لبریز بود که داشت او را ذوب میکرد!
آرگوت– من احتمالا.. قراره اولین خوناشامی باشم که قبل از تشنگی.. از دلتنگی برای خانوادش هلاک میشه..
تحمل اندوهی که آرگوت درکلامش داشت قطعا برای نیکولاس و حتی لیندا هم دشوار بود، بااینحال آنها به امنیت فرزند خود فکر می کردند!
نیکولاس پس از مکثی معنادار گفت– من برای سرپا نگه داشتن این خانواده هرکاری کردم، برای تو.. برای شخصیت دادن به تو هرکاری کردم! اما آخرش این خودت بودی که خرابش کردی.. از اینجا برو
بازهم میخواست او را دور کند! لارا بخود جنبید و دوباره به در کوبید:
لارا– نه! نه بابا من میخوام ببینمش!.. صبرکنین..
دستانش از این همه بی‌هوده ضربه زدن دیگر درد گرفته بود و بغض درگلویش می پیچید. این همه زار میزد ولی هیچکس توجهی به او نداشت!
نیکولاس– میبینی که بی‌قراری میکنه گورتو گم کن
و آرگوت مأیوسانه نجوا کرد– باشه نیکولاس..
تقلای لارا بی‌اختیار تبدیل به فریاد شدو درحالی که مضطرابانه خودش را به در می کوبید گفت– نــه! نباید برید! پس من چی؟؟ میخوام ببینمتون خواهش میکنم خواهـش میکنم!..
آرگوت– لارا عزیزم…
باره دیگر نوسانی از سینه‌اش موج گستراند، با شنیدن صدای ارگوت به درچسپید و درحالی که نفس نفس میزد خاموش ماند
آرگوت که فهمیده بود شیش دانگ حواس لارا به صدای اوست برای اینکه آرامش کند و او را از این لجاجت دربیاورد گفت:
آرگوت– عزیزم حق بااوناست.. من هیچ وقت نمیتونم بهتر از پدرومادرت مراقبت باشم.. هیچ وقت نمیتونم بیشتر از اونا دوسِت داشته باشم.. اینو فراموش نکن
درنهایت بغض لارا ترکید و درحالی که اشکهای داغش پیوسته برگونه‌ می غلطید بریده بریده گفت– این حرفا یعنی چی؟؟.. من فقط میخوام شما رو بغل کنم.. دلم براتون تنگ شده.. بابا.. بابا درو باز کنین..
صدای مضطرب لیندا به گوش رسید– این ملاقاتو تمومش کنید لارا بیشتر از این طاقت نداره..
و لارا مصرانه‌تر به کوفت و فریاد کشید– نه نــه! بذارین ببینمش.. مگه شما شوهر من نیستین چرا به حرفم اهمیت نمیدین؟؟ چرا این درو نمیشکنین؟؟
نیکولاس با لحنی تند خطاب به لارا گفت– لارا بچه‌بازی رو تمومش کن و برگرد تو اتاقت
سینه‌اش داشت آتش میگرفت، گلویش از فرط و گریه و التماس می‌سوخت و آنها هنوز از فوران خشم او هراسی نداشتند! درحالی که چشمه‌ی جوشان چشمانش بی‌وقفه درجریان بود اخم‌هایش درهم گره خورد و بلند گفت– اگه نذارین ببینمش همین الان خودمو از پنجره‌ی اتاقم پرت میکنم پایین.. میشنوین؟؟
این را گفت و ضربه‌ی محکمی به در زد!
ضربان قلبش، نفس‌زدن‌های بی‌امانش، بی‌تابی و دلتنگی‌اش همه و همه به آخرین حد خود رسیده بودند و آنوقت بجای اینکه نیکولاس به حالش رحم کند باره دیگر خطاب به آرگوت گفت– میبینی چه وضعی ساختی؟! گمشو!
دیگر منتظر هیچ چیزو هیچکس نماند! مغزش بقدر جنون‌زدگان از منطق تهی گشت و درحالی که از خشم و تنفر لبریز بود با آخرین سرعت به سمت اتاقش دوید
هنوز هم شدت عشق او را باور نداشتند، هنوز فکر میکردند احساسش مانند وزش باد گذراست و بااین جدایی‌ها عشقش را فراموش خواهد کرد! پاره‌ی تنش بقدر یک در چوبی از او فاصله داشت و ظالمانه مانع دیدارش شدند! اگر آنها واقعا قصد داشتند شوهرش را برای همیشه از او بگیرند و اگر آرگوت هنوز هم راضی نمیشد خلاف میل نیکولاس عمل کند، لارا دیگر یک لحظه زنده ماندن در این قوم ظالم را هم نمی خواست!
با نهایت سرعت از راهرو بسمت اتاقش دوید، خودش را به در کوبید و پس از ورود بدون یک لحظه مکث بسمت پنجره هجوم برد! بسوی چفت پنجره دست انداخت و همان لحظه بازوان مادرش دور کمر او حلقه شد
لیندا–.. چیکار میکنی لارا دیوونه شدی؟؟؟..
فریاد لیندا درسرش پیچید اما بجای اینکه او را متوقف کند جریح‌تر و خشمگین‌ترش کرد! درحالی که درتلاش بود خودش را از چنگ او دربیاورد و هرطور که شده خودش را پنجره برساند بلندتر از مادرش فریاد زد– به شما هیچ ربطی نداره دست از سرم بردارین ولم کنین.. نمیخوام! نمیخوام دیگه هیچکدومتونو ببینم!..
لیندا کشان کشان او را از پنجره دور کردو تا وقتی که مطمئن شود او دیوانگی را کنار خواهد گذاشت رهایش نکرد، لارا سَر رفته بود! خشمگین و متنفر بسمت مادرش چرخید و برای اینکه خود را از دست او خلاص کند مشت‌هایش را به هرجایی که می‌توانست کوفت!
لیندا– لارا..لارا خواهش میکنم آروم باش!..عزیزم!..
ضربه‌های لارا حتی بااینکه محکم بودند لیندا را عقب نراندند و او همانطور آغوشش را بر او تنگ نگه داشت تا از دستش نگریزد
لارا– به من نگید عزیزم من عزیز شما نیستم عزیز هیچکدومتون نیستم! ازتون متنفرم.. متنفــرم!..
قلبش داشت از سینه‌ بیرون می‌آمد! داشت از تصور اینکه دیگر هیچگاه نمیتواند آرگوت را ببیند قبض روح میشد! نمی فهمید چه می گوید و چکار میکند، او فقط میخواست تنفر و انزجارش را فریاد بزند!
لارا– شما میخواین منو بکشین مگه چیکارتون کردم؟؟ چرا عذابم میدین؟ چرا همش مجبورم میکنین؟ چـرا؟؟..
تصویر چشمان شبگون و گیرای آرگوت از ذهنش کنار نمیرفت، قدرت و وقارش، گیسوان مواجش، عطر مدهوش کننده‌ی گریبانش.. چطور میتوانست بدون آغوش او زندگی کند؟ او در حسرت لمس غنچه‌ی داغ لبهای آرگوت هر روز و هر ساعت جان میداد! از عطش نوازش دستان او و نجواهای مخملین گوش‌نوازش هزاران بار میمرد و زنده میشد!
از آخرین مقدار انرژی که در بدنش داشت استفاده کرده بود و حالا از فرط غصه و ناتوانی سرتاپایش می لرزید. دست و پایش رفته رفته سِر میشد و بااینکه لیندا هنوز او را محکم گرفته بود نمیتوانست روی پایش بایستد. صدایی از دهانش درنمی آمد، چشمانش دو دو میزد و آنقدر گریه و زجه کرده بود که حالا حتی نمیتوانست نفسش را بیرون بدهد!
در نوسان‌های بی‌امان قلب رنجورش که از دوری آرگوت به تنگ آمده بود غرق می شد و صدای مبهمی از سوی مادرش میشنید:
لیندا– لارا؟..لارا عزیزم به من نگاه کن!.. دخترم؟؟..
سینه‌اش تنگ‌تر و تنگ‌تر میشد و حالا به وضوح حس میکرد که درحال خفه شدن است. لیندا او را صدا میزد و نگرانی‌‌اش شدت می گرفت‌، درنهایت همانطور که هنوز لارا را دربرگرفته بود برزمین نشست. بغض او نیز شکست و چندمرتبه وحشت‌زده نام نیکولاس را فریاد کشید!
لارا در میان امواج بی‌هوشی و خفگی دست و پا میزد، چیز واضحی از اطرافش نمیفهمید ولی لحظاتی بعد درآغوش مردانه‌ای قرار گرفت و لیندا زجه زنان گفت– نمیتونه نفس بکشه!.. نیکولاس بچه‌م داره خفه میشه!..
هیاهوی اطرافش کم کم خاموش شد، گرمای مطبوعی بر پشت شانه‌اش حس میکرد. نیکولاس سینه‌ی او را روی ساعد دست راستش مایل کرده و با دست چپ به آرامی پشتش را مالش میداد، بدور از اضطرابی که لیندا را از خود بی‌خود کرده بود او با آرامش وضعیت را مدیریت میکرد و لارا گهگاه نجواهایش را درگوش خود می شنید که صدایش میزد
پس از گذشت لحظاتی اگرچه هنوز تاب و توان حرکت کردن نداشت ولی دیگر می توانست منظم نفس بکشد و اطرافش را ببیند. نیکولاس و لیندا همراه او برزمین نشسته بودند، لارا میان بازوان پدرش آرام گرفته بود و لیندا با نگرانی نگاهش میکرد
نیکولاس– نترس لیندا چیزی نیست، اون هیچی نمیخوره و بخاطر این اتفاقات ضعیف شده
لیندا– وای خدایا تو که ندیدی.. بچه داشت از دست میرفت! صورتش کبود شده بود..
نیکولاس به آرامی او را حرکت دادو سپس در آغوش خود بلندش کرد. سرش مماس با سینه‌ی پدرش بود و نمیدانست کجا می روند، گهگاه فرود بوسه‌ی نرمی را بر پیشانی خود حس میکرد و نیکولاس قربان‌صدقه‌اش می رفت. او را به اتاق خودش برد و روی کاناپه‌ی بزرگی خواباند، خودش هم یک گوشه‌ی کاناپه نشست تا همچنان او را درآغوش داشته باشد و سرش را مماس با سینه‌ی خود نگه دارد
لیندا باعجله پتویی آورد و رویش کشید، لارا پلکهایش را بسته بود و انها را نمیدید ولی متوجه بود که نگاه هردویشان به اوست. البته حالا آرام شده بود اما هنوز هم غصه‌ای سنگین در دلش داشت و هرلحظه که به یاد می آورد دقایقی پیش آرگوت درهمان اتاق بود و آنها نگذاشتند ملاقاتش کند هوای فریاد کشیدن به سرش میزد!
نیکولاس– لیندا عزیزم یچیزی میاری بخوره؟ دیگه باید حواسمون به غذاخوردنش باشه
لبه‌ی کاناپه سبک شدو لارا فهمید که لیندا رفته. باز دقایقی در سکوت گذشت، نیکولاس دست از نوازش موهای او نمی کشید و گاهی آنقدر به صورتش نزدیک میشد که لارا نفس‌های گرمش را حس میکرد. سینه‌ی او درست مثل سینه‌ی آرگوت گرم و قوی بود، با این تفاوت که قلب پدرش مرتب و پیاپی می تپید. عطر و بوی آن دو باهم فرق داشت، آرگوت آغشته به رایحه‌ی مگنولیا و آتشی تحریک کننده بود درصورتیکه نیکولاس عطر آرامش بخش اعتماد را حوالی خود ساطع میکرد. چیزی مثل نسیم سحرگاهی اوایل بهار که از جانب جنگل‌های شرقی ساطع میشد، دلیل این تصور لارا شاید خاطرات کودکی‌اش بود، شب‌هایی که به تخت پدر می خزید و سر برسینه‌اش می گذاشت. نسیم از پشت پرده‌های حریر تراس به سر رویش می وزید و درآغوش پدرش بخواب می رفت..
نیکولاس– عزیزدلم.. نمیخوای چشماتو باز کنی؟
سرانگشتانش را با محبت بر گوشه‌ی چشمان بسته‌ی لارا کشید و بالحنی پرمهر ادامه داد– میدونم از دستم دلخوری، تو حق داری دخترم.. من میفهمم قلبت شکسته..
درحالی که یک سمت صورتش مماس با سینه‌ی نیکولاس بود پلکهایش را آهسته گشود، آبشار گیسوان بلند طلایی نیکولاس از سمت راست شانه‌اش تا نزدیکی پیشانی لارا جاری بود و چشمان سرسبزش به صورت دخترش دوخته شده بود. نگاهش گرچه خسته و غمگین بود ولی لبریز از اطمینان خاطر، آنلحظه هم خم شدو بوسه‌ای بر پیشانی‌ لارا زد
نیکولاس– کاش میدونستی قلب منم دست کمی از قلب تو نداره.. ولی باید قوی باشی
لب گشود و با صدایی ضعیف نجوا کرد– نذاشتین ببینمش.. بهش خون ندادین.. بیرونش کردین..
نیکولاس دست برگیسوان او کشید و درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست گفت– لارا اون امتحانشو پس داد و دیگه نمیتونه قابل اعتماد باشه.. باید صبور باشی.. تو منو میشناسی عزیزم..
به اینجای حرف‌هایش که رسید دراتاق گشوده شدو لیندا با یک سینی انباشته از نوشیدنی و خوراکی برگشت. به لارا نزدیک شدو با دیدن چشمان بازش آهی کشید، تمام گریبان روشنش از جای ضربات لارا سرخ و ملتهب بود! طوری که او از خودش خجالت کشید! نیکولاس که متوجه نگاه خیره‌ی او شده بود گفت:
نیکولاس– ایندفه اگه دلت خواست کسی رو بزنی لطفاً بیا سراغ پدرت!

┄─┄┅═●❂●═┅┅─┄

سخت بود آنها را قانع کند که دیگر به سرش نمیزند خودش را از پنجره‌ی اتاقش به پایین بیندازد! پدرو مادرش ابتدا راضی نمیشدند لحظه‌ای از پیش چشمانشان دور شود، مجبور شد رفتارش را اصلاح کند، نه آنقدر زیاد ولی به میزانی که اعتماد آنها را جلب کند غذا میخورد، جیغ و داد نمیزد و دیوانگی نمیکرد. دو روزی به همین ترتیب گذشت، حالا او میتوانست در قصر اینطرف و آنطرف برود و در را به رویش قفل نمیکردند، بااینحال به تمام نگهبانان گوشزد شده بود که بانو لارا اجازه ندارد از درهای اصلی قصر خارج شود! البته لارا چندان اهمیتی به این موضوع نمیداد چراکه حتی اگر هم از قصر بیرون می رفت اصلا مسیر برگشتن به سابجیک را بلد نبود!
اگر این دو روز رام و معقول رفتار میکرد دلیل دیگری داشت، او میخواست به اتاق شخصی خودش برگردد و بدور از نگاه پدرو مادرش چندساعتی خلوت کند. درواقع میخواست آرگوت را صدا بزند چراکه مطمئن بود حواس او به آنجاست! بسیار بعید بنظر می رسید که آرگوت برخلاف میل نیکولاس و به صورت پنهانی به لارا سر بزند ولی او دیگر هیچ راهی نداشت.
حالا دیگر بااحتساب این دو روز، چهار روز از تشنگی آرگوت می گذشت! بیهوده در اتاق قدم برمیداشت و از خود می پرسید یعنی اکنون آرگوت درچه حال است؟
لارا به یاد می آورد دوسال پیش، زمانی که او تازه حقیقت را درباره‌ی خوناشام بودن آرگوت فهمید و به نوعی او را بیرون کرد چه افتضاحی به بار آمد! آنموقع فقط دو سه روز از تشنگی آرگوت گذشته بود و وقتی با قشقرقی که نیکولاس بپا کرد دوباره برگشت تمام صورتش از تشنگی کبود شده بود!
با به یعد آوردن آن روزها دلش آتش گرفت‌، چقدر در حق او بی‌رحمی کرده بود!
مقابل پنجره ایستادو برای چندمین بار لبه‌ی پرده را کنار زد. مأیوسانه تاریکی شب را می کاوید بدنبال یک سایه میگشت اما خبری نبود. لارا از نجابت آرگوت خبر داشت، میدانست حالا که نیکولاس او را پس زده و تقصیرکار دانسته امکان ندارد آرگوت در این ماجرا به خودش حق بدهد.
تا وقتی نیکولاس اجازه نمیداد او آن حوالی پیدایش نمیشد! البته تمام اینها قسمت خوب ماجرا بود، موضوع جایی غیرقابل تحمل میشد که لارا از خود میپرسید او چند روز بدون خون دوام خواهد آورد! در بدبینانه‌ترین حالت، پس از گذشت این چهار روز آرگوت دیگر آنقدر ضعیف شده بود که نمیتوانست پرواز کند..
کسی چند مرتبه به در کوفت و لارا را از افکارش دراورد، مضطربانه از پنجره فاصله گرفت و رو به در گفت:
لارا–.. بله؟..
– نامه دارید بانو لارا
زن مسنی وارد شدو پس از تحویل دادن نامه آنجا را ترک کرد. نامه از طرف ماروین بود و لارا بلافاصله پس از دیدنش دلشوره گرفت! گوشه‌ی تختش نشست و با بی ملاحضگی نامه را گشود:
(علیرغم اینکه تصمیم داشتم برای مدتی طولانی وارد خلوت تو و شوهرت نشوم ولی آنقدر نگران حالت بود که شکیبایی‌یم را از دست دادم و به خانه‌ات رفتم، آنجا بود که با کمال تعجب فهمیدم عمارت شما کاملا از سکنه خالی‌ست. باخودم گفتم شاید تو و آرگوت به رایولا آمده‌اید اما اینکه هیچ نگهبان و خدمتکاری هم آنجا نبود مرا نگران کرد! اگر نامه‌ام را دریافت کردی لطفاً جوابم را بده و خیالم را راحت کن درغیر این صورت من اسراء وقت راهی رایولا می شوم. دوستدارت، ماروین)
دستش لرزید و نامه برزمین افتاد، لحظه‌ای تصویر عمارت متروک آرگوت پیش چشمانش آمد و شدت تنهایی او را درنظرش پررنگ‌تر کرد. او کجا بود؟! حالا که لحظه به لحظه تشنه‌تر و ضعیف‌تر میشد کجا میتوانست باشد؟! تپش قلبش شدت گرفته بود و چیزی از کنج سینه‌اش مداوم موج می گستراند، بخودش آمدو دید درحال پیمودن مسیر اتاق پدرش است. نگرانی داشت روحش را میخورد و نمیتوانست باور کند قرار باشد آرگوت در یک تبعید بیرحمانه بمیرد!
نیکولاس در اتاقش نبود و این باعث شد لارا مأیوس‌تر از قبل شود، او حالا باید با پدرش حرف میزد چراکه شاید بعداً دیگر فرصتی باقی نمی ماند! از چندنفری سراغ پدرش را گرفت ولی کسی نمیدانست او کجاست، درنهایت با درنظر گرفتن یک احتمال بسوی اتاقی که قبلا به آرگوت تعلق داشت رفت. جدی‌ گرفتن این احتمال دور از انتظار بنظر می رسید ولی نیکولاس همانجا بود!
پس از ازدواج لارا و آرگوت، دیگر آن اتاق مورد استفاده قرار نمیگرفت و از همین رو مشعل‌ها و شومینه خاموش بودند. بااینحال شمعدان‌ چند‌شاخه‌ی نقره‌ای روی یک میز نور می افروخت و به همین خاطر لارا توانست پدرش را که بر مبلی نشسته و به فکر فرو رفته بود ببیند
فضای اتاق سرد بود ولی آنجا بطرزی دلتنگ‌کننده هنوز عطرو بوی آرگوت را میداد، نیکولاس مثل کسی که خسته و شکسته از میدان رزم آمده باشد بر مبل وا رفته بود. پاهای بلندش با بی ملاحضگی هرکدام به بسمتی رها شده بودند، سرش را بر پشتی مبل خوابانده و چشمانش بی‌هدف تاریکی‌ سقف را می کاوید. با وجود سرما کت به تن نداشت و دوسه دکمه‌ی بالای پیراهن روشن نازکش هم باز بود، حرکت آرام عضلات سینه‌اش در حین نفس کشیدن نشان میداد که فکرش به شدت مشغول است بااینحال چند لحظه بعد بدون اینکه به لارا بنگرد آهسته گفت– چرا اومدی اینجا؟
ابتدا تردید داشت که میخواهد چه بگوید ولی درنهایت محتاطانه پیش رفت و نجوا کرد– شما چرا اومدین؟..
نیکولاس پاسخی نداد، لارا سعی داشت رفتاری آرام و موجه داشته باشد تا بازهم او را عصبی نکند. پس از چند لحظه مکث کنار نیکولاس نشست و گفت– ..دلتون براش تنگ شده؟
نیکولاس بدون اینکه چشم از تماشای سقف بردارد پاسخ داد– ۱۷ سال زمان کمی نیست
حالا که نیکولاس به وضوح دلتنگی خود را نشان میداد لارا به عوض کردن نظر او امیدوارتر شد، برای اینکه از کجا شروع کند تردید داشت، ناخوداگاه به ور رفتن باانگشتان سرد دستش مشغول شدو زیرلب گفت– میدونید اون چند روز میتونه تشنگی رو تحمل کنه؟
نیکولاس– نمیدونم. هیچ وقت بیشتر از چهار روز نشده
باره دیگر قلبش فشرده شد! امشب که می گذشت به روز پنجم می رسیدند! آرگوت اکنون درحال رنج کشیدن بود!
بغضی را که مدام درگلویش بی تابی میکرد باره دیگر فروخورد و درحالی که نگاهش را ملتمسانه به نیمرخ پدرش دوخته بود آهسته گفت– ..بابا..
نیکولاس– هوم..
لارا– میخواید بذارید.. اون بمیره؟..
نیکولاس بدون اینکه روی مبل جابجا شود بااکراه نگاهش را بسوی او چرخاند و گفت– من اینو نخواستم لارا.. انتخاب خودشه! مجبور نیست تشنگی بکشه
سخت بود که اشکهایش را کنترل کند ولی نباید حالا زار میزد و گفت و گوی منطقی‌اش را خراب میکرد!
لارا– اون قول داده به مردم حمله نکنه..
نیکولاس– به من قول داده بود، و حالا دیگه هیچ قول و قراری بینمون نیست که بهش پابند باشه
لارا– بابا اون عاشقتونه.. امکان نداره خلاف میل شما کاری بکنه.. خودتونم میدونید.. به کسی حمله نمیکنه!

نیکولاس چند لحظه‌ای به چشمان او که غرق در خواهش و التماس بود نگریست و سپس گفت– نگو امکان نداره خلاف میلم عمل کنه، کاری که با تو کرد.. خودش میدونست خلاف میلمه!.. میدونست اشتباهه، ولی انجامش داد.. و نتیجه‌ش..
لارا سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو درحالی که باره دیگر بغضش را قورت میداد دستش را روی سینه‌اش گذاشت و گفت– اگه مشکل منم.. اگه همه‌ی اینا بخاطر منه.. باشه بابا هرکاری که شما بخواین میکنم. قول میدم بی‌لجبازی ازش جدا میشم.. اصلا.. اصلا دیگه بهش نگاهم نمیکنم.. فقط نذارید بمیره! اون جز شما به حرف هیچکس گوش نمیده.. خواهش میکنم کمکش کنید.. بعدش من هرکاری بخواید میکنم..
نیکولاس بدون اینکه تحت تاثیر خواهش و بغض او قرار بگیرد لحظه‌ای پلک‌هایش را برهم گذاشت و لبخند زد. دستانش را به آرامی بر شقیقه‌هایش نشاندو سپس گفت– تو هنوزم آرگوتو نشناختی. اون خون نمیخواد لارا، ترحم نمیخواد! میخواد بخشیده بشه.. چیزی که از من برنمیاد. الان حتی اگه ازش خواهش کنی راضی نمیشه تشنگیشو برطرف کنه، چون اینو بپای ترحم میذاره نه عشق
چشمانش داغ شدو بی مقدمه اشکی بر گونه‌اش غلطید:
لارا– هیچ راهی نیست که ببخشیدش؟.. بخاطر من بابا.. ازتون خواهش میکنم!..
نیکولاس کمی روی مبل جابجا شدو گفت– لطفاً برگرد تو اتاقت عزیزم. اون چهارصد سالشه، خودش باید برای زندگیش تصمیم بگیره. هیچکس مجبورش نکرده که بمیره
اگرچه اشکهایش روان شده بود ولی هنوز سعی داشت معقولانه رفتار کند و سروصدا به راه نیندازد. دستانش را پیش بردو با تردید دست پدرش را گرفت، نگاهش را به چشمان سبز او دوخت و گفت– اون هیچکسو جز شما نداره.. پشتشو خالی نکنید.. هنوزم.. میتونیم همه چیزو مثل قبل درست کنیم. یادتونه؟ اون محجبوب و بی‌آزار کنار شما زندگیشو میکرد، همه‌ی این مشکلات از وقتی شروع شد که من خواستم باهاش ازدواج کنم. بابا اون گناهی نداره.. آرگوت بخاطر علاقه‌ای که به شما داشت راضی شد با من ازدواج کنه.. من و شما اونو وارد این جریان کردیم.. بخدا هربلایی که سرم اومده حقمه..
نیکولاس به آرامی دستان او را عقب راندو همانطور که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– تو هیچ وقت نمیتونی این موضوعو از چشم یه مَرد ببینی. دیگه نمیخوام دراینباره حرف بزنم
هرچه میگفت و هرکاری که میکرد ذره‌ای از قاطعیت لحن نیکولاس کاسته نمیشد و هیچ توجیهی نظرش را تغییر نمیداد. مثل یک تکه سنگ شده بود! نیکولاسی که روزی مثل یک گرگ برای بدخواهان آرگوت دندان تیز میکرد حالا جوری نسبت به او بی تفاوت شده بود که گویی با دشمن دیرینه‌اش طرف است!
عاقبت مأیوس و دردمند از جا برخواست و باز به اتاقش برگشت.
واقعا قرار بود اینطور پیش برود؟؟ فردا و روزهای بعدتر هم بگذرند و آرگوت در تبعید و تنهایی از تشنگی هلاک شود؟! واقعا قرار بود او دیگر هیچ وقت عشق زندگی‌اش را نبیند؟
لحظات و ساعات می گذشتند و او بیشتر و بیشتر از بی‌رحمی پدرو مادرش حیرت میکرد!
آرگوت درحال دردکشیدن بود و هیچکس به نجاتش فکر نمیکرد! حالا حتماً آن مویرگ‌های کبود روی صورت زیبایش پیدا شده بودند و قلب حساسش پیاپی می تپید، تنها و بی‌کس گوشه‌ای از این دنیا به انتظار مرگ نشسته بود و به این فکر میکرد که پس از مرگ هم آمرزیده نخواهد شد!
لارا مطمئن بود که آرگوت اکنون تنهاترین موجود تمام دنیاست. آرگوتِ مهربان و دلشکسته‌ی او. کسی که همیشه در زندگی مورد بی‌مهری خانواده‌اش قرار می گرفت، مَردی که غرورش پایمان میشد و خود را بابت همه چیز مقصر میدانست..
دستانش را بر روی صورتش فشرد و درحالی که وسط اتاقش به زانو می نشست زد زیر گریه. نمیدانست چکار کند! هیچکاری برای نجات آرگوت از دستش برنمی آمد و داشت از دوری او خفه میشد! فقط کافی بود بفهمد که آرگوت دیگر در این دنیا نیست، و آن وقت عمر او هم به سر می رسید!
در بغض و اندوه خود مچاله میشد که نسیم سردی برپشتش وزید و با شنیدن صدای آرام لولای پنجره از جا پرید! ابتدا با تصور اینکه آرگوت آمده قلبش از هیجان به انفجار رسید ولی به پنجره‌ی باز اتاقش نگریست و سدریک را پیش روی خود دید!
مثل همیشه درآرامش و بی دغدغه، پا بر لبه‌ی پنجره گذاشت و بدون اینکه کمترین سروصدایی به راه بیندازد به سبکی وارد اتاق شد. به محض ورودش عطر مگنولیا در فضا پراکنده شدو قلب لارا با دیدن سرشانه‌ی عریض و قدوقامت بلندی که درست شبیه ارگوت بود فروریخت!
سدریک آقامنشانه درحریم اتاق قدم برداشت و همانطور که لبخند محوی برلب داشت با صدای بم جذابش گفت– سلام لارای زیبا
ابتدا از حضور سدریک غافلگیر و معذب شد، به یاد بی‌رحمی او دروقوع آن تجاوز افتاده بود بااینحال خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و فهمید سدریک تنها راه باقی مانده برای رسیدن به آرگوت است! تنها او بود که اکنون از آرگوت خبر داشت و میدانست کجاست
سدریک– اوضاع اصلا خوب پیش نمیره نه؟
هنوز درحال چرخ زدن در اتاق بود و هرازگاهی با کنجکاوی به اطراف می نگریست. لارا به خودش آمدو درحالی که سعی داشت آهسته صحبت کند تا اگر کسی از راهرو میگذرد صدایش را نشوند گفت– شما.. از آرگوت خبر دارین؟ حالش خوبه؟؟
سدریک که حالا مقابل قفسه‌ی کتاب‌ها بود نگاهی به او انداخت و گفت– اگه خوب بود قطعاً من نمیتونستم الان اینجا باشم
قدمی بسوی سدریک برداشت و من من کنان گفت– یـ..یعنی چی؟!..
فضای اتاق گرم بود و آتش شومینه هم شعله‌ور. بااینحال لرزشی خفیف تمام بدن لارا را تحت تاثیر قرار داده بود. به نوعی حس میکرد شمارش معکوس آغاز شده!
لارا– اون کجاست؟.. دیدینش مگه نه؟؟..
نگاهش را به سدریک دوخته بود و اگرچه از حضورش معذب میشد ولی حالا بشدت به او احتیاج داشت!
سدریک هیچ اهمیتی به دستپاچگی او نداد‌، بحال فرصت دراتاق گشت زدو وقتی که دیگر چیز جالب توجهی نظرش را جلب نکرد بسوی لارا برگشت
لارا– اوه خواهش میکنم یچیزی بگید من دارم سکته میکنم!!
سدریک دستانش را درجیب شلوارش فرو برد و همانطور که با تمأنینه بسوی لارا پیش می آمد گفت– چی میخوای بشنوی بانو لارا؟ آخروعاقبت رفاقت شیاطین و انسانها همینه
در یک قدمی لارا ایستادو او حالا برای اینکه بتواند صورت سدریک را ببیند باید سرش را بلند میکرد:
لارا– ..چقدر میتونه تشنگی رو تحمل کنه؟
سدریک با تکانی موهای لخت سیاهش را از حاشیه‌ی صورت کنار زدو گفت– از نظر من تاالانم زیادی تحمل کرده. دیگه نمیتونه از جاش تکون بخوره
قلبش در سینه مچاله شدو درحالی که نفس نفس میزد گفت– منو ببرین پیشش..
سدریک پوزخندی زدو آهسته بسوی پنجره چرخید، نگاهی به منظره‌ی شبانگاهی بیرون انداخت و گفت– چرا باید اینکارو بکنم؟ اگه نمیخواد شکار کنه این به خودش مربوطه
با هول و ولا بسوی سدریک رفت، بازوی او را لمس کرد و ملتمسانه گفت– اون برادر شماست! خواهش میکنم..باید کمکش کنید!
سدریک بدون اینکه رویش را بسوی او بچرخاند گفت– خواستم کمکش کنم، خودم براش شکار بردم.. ولی اون نمیخواد بنوشه. تاثیر معاشرت با شماست که از اون یه احمق ساخته!
لارا با بی‌قراری اصرار ورزید– ولی..ولی اینجوری که نمیشه! باید یکاری کرد..
اینبار سدریک نگاه سنگینی به او انداخت و گفت– چه کاری؟ میخوای یقه‌شو بگیرمو دندوناشو به زور فرو کنم تو رگ آدما؟
این را گفت و چشم غره‌ای به لارا زد! ظاهر شیک و حرکات مغرورانه‌ی سدریک به خودی خود برای دستپاچه کردن لارا کافی بود و حالا اینکه می بایست راهی برای راضی کردن او هم پیدا میکرد برمشکلاتش می افزود!
بازوی او را به آرامی رها کردو درحالی که سعی داشت لحنش تاثیرگذار باشد گفت– پس میخواین دست رو دست بذارین تا از بین بره؟؟ یعنی براتون مهم نیست؟؟
سدریک باتمأنینه بسوی او چرخید، بازوان عضلانی‌اش را درهم قفل کردو باهمان حالت بی‌دغدغه‌اش گفت– من سعی کردم نظرشو عوض کنم، ولی حالا که انتخاب دانریک اینه دیگه به من ربطی نداره. اون خیلی وقته مسیرشو از من جدا کرده
آرام بسمت لارا خم شدو وقتی صورت روشنش در یک وجبی صورت لارا متوقف ماند نفس او درسینه حبس شد! گیسوان لَخت سیاهش از روی سرشانه‌های عریضش بر دوسمت صورتش لغزیند و چشمان مکار و نگاه نافذش را با حالتی فریبنده به لارا دوخت، جذابیت سدریک نفس‌گیر و درعین حال تهدید کننده بود!
سدریک– خوناشاما عزاداری نمیکنن بانو لارا.
نجوای گرمش درحریم اتاق طنین انداخت و لارا بی‌اختیار به حرکت لبهای او می نگریست. نفسش عطری مدهوش کننده داشت! از نزدیکی او آنقدر معذب شد که خودش قدمی به عقب برداشت و سرش را پایین گرفت.
لارا– باور نمیکنم شما نسبت به اون بی‌تفاوت باشین… وگرنه تا اینجا نمی اومدین!
سدریک باز کمر راست کردو درحالی که بی‌اختیار قدوقامت بلند و بدن ورزیده‌اش را به رخ می کشید گفت– یه اهریمن عاقل درهر شرایطی دنبال سود خودش میگرده
این را گفت و نیشخند موزیانه‌ای برلبش نشست.
لارا– یعـ..یعنی چی؟..
سدریک از بازوی راست به دیوار کنار پنجره تکیه زدو درحالی که به چهر‌ه‌ی نگران لارا می نگریست گفت– اگه بخوای تورو میبرم پیشش
بارقه‌ای از امید درنگاه لارا درخشید و قدمی به او نزدیک شد اما پیش از اینکه فرصت کند چیزی بگوید سدریک اضافه کرد– اما یه شرط داره
لحظه‌ای مکث کردو درحالی که سعی داشت از نگاه سدریک چیزی بفهمد با تردید پرسید–..شرط؟.. چه شرطی؟..
صدای ترق ترق هیمه‌ی درون شومینه درپناه سکوت اتاق به جریان درآمد و سدریک درحالی که شعله‌های رقصان آتش درچشمان سیاهش منعکس بود بانجوایی گرم گفت– باید یکاری برام بکنی، البته اونقدرام سخت نیست
لارا ابتدا نتوانست چیزی بگوید، ظاهر سدریک اصلا تهدیدامیز بنظر نمی رسید ولی او قبلا آنقدر رفتارهای ضدنقیض از خود نشان داده بود که اکنون نمیشد پیش‌بینی کرد قصدو نیتش چیست!
نواری از موهای آشفته‌اش را باحالتی عصبی پشت گوش فرستادو با تردید گفت– ..چه ..کاری؟..
سدریک درحالی که نگاهش را به او دوخته بود دست چپش را به آرامی پیش آورد، سرانگشتانش را برگونه‌ی لارا نشاندو گفت– یه شب، دراختیار من باش
ابتدا برای لحظاتی همانطور گیج و گنگ به سدریک می نگریست و بعد من من کنان گفت–..چی؟..
نمیدانست صورتش به چه حالتی درامده ولی باعث شد لبخند محوی برچهره‌ی سدریک بنشیند، او کمی بسوی لارا خم شدو برای اینکه منظورش را واضح‌تر برساند درحالی که نگاه عمیقی به چشمان لارا می انداخت زمزمه کرد– میخوام باهات بخوابم بانو لارا
باورنکردنی بود که یک برادر درچنین شرایطی بخواهد از آب گل‌آلود ماهی بگیرد ولی لارا باکمال حیرت میدید که سدریک جدی‌ست! گرچه حتی اگرهم این پیشنهاد یکی از همان تفریح‌های مسخره‌ی همیشگی‌اش بود نباید دراین اوضاع که برادرش رو به هلاک افتاده بود مطرح میشد! قدری طول کشید تا خودش را جمع جور کند ولی درنهایت اخم‌هایش درهم گره خورد و درحالی که قدمی از سدریک فاصله می گرفت گفت– چطور میتونین اینقدر پست باشین؟؟
سدریک بدون اینکه ذره‌ای بخودش بیاید سرش را باحالتی خاص به چپ مایل کردو گفت– پست؟ اوه نه بانو لارا، این فقط یه پیشنهاده! تو میتونی ردش کنی
لارا– ..ردش کنم؟؟..
این را گفت و چانه‌اش لرزید. سدریک بدون اینکه ذره‌ای تحت تأثیر بغض او قرار بگیرد گفت– بله! من نمیخوام مجبورت کنم
علیرغم اینکه گریه‌اش گرفته بود هنوز با اخم به سدریک می نگریست و اگر زورش می رسید دلش میخواست او را بزند!
لارا– این از مجبور کردنم بدتره!..
او میدانست لارا در چه تنگنایی قرار دارد، تشویش لارا را حس میکرد و فهمیده بود میخواهد به هر طریقی که شده خودش را به آرگوت برساند. لارا نه گزینه‌های بیشتری برای انتخاب داشت و نه وقت کافی برای اینکه چاره‌ی دیگری پیدا کند!
پلکهایش را برهم فشرد و پس از چندلحظه کلنجار رفتن با خودش روبه سدریک با لحنی ملتمسانه گفت– خواهش میکنم اینکارو نکنید! شما دارید میبینید من به چه روزی افتادم چطور حتی یه ذره هم دلتون نمیسوزه؟؟
سدریک نگاه عمیقی به او انداخت و پاسخ داد– چون من یه شیطانم. شیاطین هیچ وقت به انسانها کمک نمیکنن بانو لارا. ما و شما.. باهم دشمنیم!
لارا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– باشه من به درک! اما برادرتون! آرگوت بهتون احتیاج داره.. اونوقت شما دارین به زنش پیشنهاد بیشرمانه میدین؟! ناسلامتی برادر بزرگترشین یکم رحم داشته باشین!
سینه‌اش از تلخی جملاتی که بیان میکرد میسوخت و اشک در چشمانش حلقه زده بود ولی این بازهم در سدریک اثری نداشت و او باتماشای لارا خنده‌اش گرفت! خنده‌ای کوتاه و آرام که آهنگی موزون داشت و بر فریبندگی چهره‌‌اش افزود!
سدریک– شاید از نظرت این حرفا درست و منطقی باشه ولی تو دنیای شیاطین هیچ مفهمومی نداره. متوجه هستی بانو لارا؟
لحظه‌ای مکث کردو سپس ادامه داد– چیزایی که تو سر یه اهریمن میگذره با مال آدما خیلی فرق داره
رویش را از سدریک گرفت و باکلافگی از او دور شد. از شدت نگرانی و پریشان‌حالی داشت دیوانه میشد! مدتی بی هدف دراتاق اینسو و آنسو رفت، سعی کرد درست فکر کند ولی انگار توان تفکرش مختل شده بود. دقایقی گذشت و باره دیگر صدای سدریک به گوش رسید– خب؟
لارا به او نگریست، کمی دورتر ایستاده بود و آشفتگی لارا زیرنظر داشت. باآن صورت جذاب مردانه، بدن ورزیده و لباس‌های اشرافی‌اش هیچ تناسبی با لارای بهم ریخته نداشت! او حتی در این دو روز به حمام نرفته بود!
لارا لحظاتی با تردید به او خیره ماندو سپس پرسید– شما واقعا.. نمیخواید اینکارو بکنید نه؟.. فقط خوشتون میاد سربه سرم بذارید..
سدریک مردمک چشمانش را باحالت خاصی درقاب چرخاندو گفت– چی باعث شده این فکرو بکنی؟
اشاره‌ای به سرتاپای خودش کردو درحالی که صدایش می لرزید گفت– مطمئنم که من برای شما زن وسوسه کننده‌ای نیستم! حتی اگه زیبایی زنای خوناشامو درنظر نگیرم، بین آدما هم کسایی هستن که خیلی از من بهترن.. برای شما کاری نداره که اونارو اغوا کنید! چرا من؟؟ آخه چرا من؟!
سدریک موهای سیاه لختش را که درتاریک و روشن شب برق میزد با تکانی به حاشیه‌ی صورت راندو همانطور که با تمأنینه بسوی لارا می آمد گفت– درسته تو ظاهراً وسوسه کننده نیستی، ولی منو کنجکاو میکنی
به لارا نزدیک شدو درحالی که باحالتی آزاردهنده حوالی او قدم میزد گفت– خیلی کنجکاوم بدونم توی تخت رفتارت چطوره.. مطمئنم یچیزی هست که رابطه با تو برای دانریک دلچسپه. زنا واکنشای مختلفی از خودشون نشون میدن..
همانطور مثل کرکس اطرافش می گشت و درحالی که لبخندی گوشه‌ی لبش بود سرتاپای لارا را برانداز میکرد:
سدریک– صورتت اونقدرا زیبا نیست ولی خیلی معصوم بنظر میرسی. تصور همچین صورتی وقتی غرق لذت میشه سخته، و این رابطه باتورو جالب میکنه.. یا وقتی اینطور با بغض حرف میزنی، به این فکر میکنم که وقتی آه میکشی صدات چطور میشه..
حین حرف زدن لحنش بطرز خاصی گرم بود و انگار درگوش لارا نجوا میکرد! عطر تحریک کننده‌اش درفضا می چرخید و با آن قدوقامت بلندش باعث شده بود لارا بی‌اختیار درخودش جمع شود!
سدریک– وقتی موهای طلاییت روی بالش پخش میشه و گونه‌های صورتی‌ت از حرارت گُر میگیره، من یه یچیز داغ و کلفت و بین پاهات جا میدم و اون لبای سرخت از لذت باز میمونـ..
درحالی که از استرس و شرم نفس نفس میزد دستانش را برگوشهایش فشردو گفت– وای خدا بس کنید!!.. شما.. شما دیوونه‌اید!..
سدریک درمقابل او ایستادو همانطور که پوزخند برلب داشت بسوی او خم شد، اینبار آنقدر نزدیک بود که موهایش صورت لارا قلقلک آورد:
سدریک– بس کنم؟..هی مطمئن باش بهت خوش میگذره، فقط یه شبه!.. تازه سعی‌مو میکنم استخوناتو نشکنم عروسک!
لارا حیران و منقلب دست مشت‌شده‌اش را به سینه‌ی ستبر او کوبید و باحرص گفت– من زن برادرتونم! زنه برادرتون!! اون هیچ وقت شمارو نمیبخشه!
لبخند سدریک پررنگتر شدو اینبار باحالتی تمسخر آمیز و بصورتی شمرده شمرده گفت– شیاطین، مثل آدما فکر نمیکنن! اینبار فهمیدی؟ یا بازم تکرار کنم؟
وقتی با سکوت و بیچارگی لارا مواجه شد لحن آزاردهنده‌تری به خود گرفت گفت– راستی اینجوری که اون مشتای ظریف و سفیدو بهم میزنی.. هوممممـم.. خیلی تحریک کننده‌ست!
صورت لارا از انزجار چین خورد و چند قدمی عقب رفت. دستانش را درموهایش فرو بردو ناباورانه گفت– باورم نمیشه آرگوت چقدر تنهاست! معلوم نیست کجای این دنیا افتاده داره زجر میکشه.. قلب تنها دوستش از سنگ شده و حتی برادرشم اومده سراغ زنش..
سدریک دستانش را درجیب شلوارش فرو بردو گفت– اگه خیلی نگرانشی بجای غر زدن واقعا یکار مفید بکن. انتخاب با خودته
لارا به او پشت کردو درحالی که نفس نفس میزد و خودخوری میکرد روی صندلی میزتوالتش نشست.
سدریک– لازم نیست همین الان تصمیم بگیری، من الان میرم. دو سه ساعت دیگه وقتی همه خوابن برمیگردم.. اونموقع اگه جوابت منفی بود مطمئن باش مجبورت نمیکنم
وقتی این جملات را بیان میکرد لحنی ملایم و مردانه داشت، لارا از اینهمه دوگانگی شخصیت او به ستوه آمده بود! ظاهر دلپذیر و کلام خوش آهنگش که بسیار هماهنگ با رفتار اشرافی اش بود کوچک‌ترین تناسبی با افکار و خواسته‌هایش نداشت!
سدریک– آه لارا خیلی سخت میگیری! من که مثل اون سه‌نفر نیستم، با من قراره بهت خوشبگذره
این را گفت از لحن موزیانه‌اش کاملا پیدا بود که نجابت زنانه‌ی لارا را هدف گرفته. به طرزی غیرقابل توجیه، مورد تجاوز قرار گرفتن بسیار بهتر از قرار گرفتن در این اوضاع بود. در تجاوز بدون هیچ توضیحی او مظلوم واقع میشد و میتوانست با خودش کنار بیاید ولی این یکی فرق داشت! سدریک یک جسم بی‌روح سرد نمیخواست، پیشنهاد او از همان ابتدا واضح بود. او میخواست لذت بردن لارا را ببیند و به نوعی او را وادار به خیانت کند. بطرزی زیرکانه و پلید، او داشت نقش خود را به عنوان یک شیطان در زندگی لارا ایفا میکرد.
درحالی که روی صندلی نشسته بود ساعدش را بر پایش اهرم کردو انگشتانش را درموهایش فرو برد. بی اختیار ساقه‌ی موهای خود را می کشید و فریاد انزجارش را فرو میخورد
به سدریک نگاه نمیکرد ولی صدای قدم‌های او را می شنید که با تمأنینه بسوی شومینه رفت و مقابلش زانو زد سپس همانطور که چند تکه چوب جدید درونش می ریخت گفت– بعد از رفتنم، اگه به این نتیجه رسیدی که مرگ و زندگی شوهرت از پیشنهاد من برات مهمتره، یادت نره که حتماً بری حمام. برای برگشتنم حاضر باش، نه اینجوری شلخته و درب و داغون. متوجهی بانو لارا؟ اگه میخوای دوباره اونو ببینی منو راضی نگه‌دار
پس از مرتب کردن آتش برخاست و باآرامش بسوی پنجره رفت، آن را گشود ولی پیش از اینکه خارج شود باره دیگر خطاب به لارا گفت– امیدوارم حرفامو واضح زده باشم. اگه دیدی تنها راه چاره‌ت منم، وقتی برگشتم نه اشک ببینم نه التماس بشنوم. مأیوسم کنی میرمو پشت سرمو نگاه نمیکنم اونوقت باید با مرگ دانریک کنار بیای…شب خوش!
این را گفت و باد دراتاق چرخید، برای دقایقی طولانی لارا همانطور آنجا نشسته و سردرگریبان فرو برده بود. به چنان بیچارگی و فلاکتی افتاده بود که حالش از خودش بهم می خورد! آرگوت درحال مرگ بود و همه به او پشت کرده بودند! در دالان های آشفته‌ی ذهنش بدنبال کوره راهی می گشت که به آن چنگ بیندازد و از این ننگ بگریزد ولی به هیچ نتیجه‌ای نمی رسید!
میدانست که جز سدریک‌، رمبیگ و لوریانس هم میتوانند به راحتی بوی آرگوت را ردیابی کنند و او را بیابند ولی مسئله اینجا بود که آن دو امکان نداشت بدون مواقفت نیکولاس قدم از قدم بردارند. رمبیگ هیچ وقت از آرگوت خوشش نمی آمد و لوریانس هم چندان نسبت به او خوش بین نبود، اگر آن دو هرازگاهی با آرگوت معاشرت میکردند فقط و فقط به اعتبار نیکولاس بود و حالا که او هم آرگوت را از زندگی خود می راند، امکان نداشت آنها کمکش کنند.
این نمیتوانست آخر ماجرا باشد، او حق نداشت تسلیم شود! حق نداشت خودش را بدست سدریک بسپارد آنهم وقتی هنوز لوریانس و رمبیگ میتوانستند کمکش کنند. بزرگترین مانع این ماجرا نیکولاس بود، اول و اخر تمام این کشمکش‌ها نیکولاس بود. آرگوت نه از تشنگی خون، بلکه از درد بی‌مهری عزیزترین شخص زندگی‌اش به این روز افتاده بود، در این شرایط هم فقط نیکولاس میتوانست مجوزِ یافتن او باشد و ارگوت را وادار به زنده ماندن کند
با خودش گفت یکبار دیگر به پدرو مادرش مراجعه می کند، به دست و پایشان می افتد و التماس می کند که ارگوت را نجات دهند
انها نمیتوانند آنقدر بی‌رحم باشند که زجه‌های او را نادیده بگیرند
از جایش برخاست، چند نفس عمیق کشید و با قدم‌های سریع بسوی اتاق پدر و مادرش رفت. هنوز سر شب بود و میدانست آنها بیدارند. اصلا در چنین شب‌هایی چه کسی می توانست بخوابد؟
در زد و پس از شنیدن صدای نیکولاس وارد شد. مادرش نولان را در اغوش گرفته و کنار نیکولاس روی کاناپه نشسته بود. لارا نگاهی به نولان که دراغوش مادرش وارفته بود انداخت و گفت– چیزی شده؟
لیندا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که لبخندی تصنعی برلب داشت گفت– یکم تب داره ولی مشکل جدی نیست. سرما خورده
نیکولاس درحالی که لبه‌ی پتوی نولان را تنظیم می کرد پرسید– بیا اینجا عزیزم، چقدر تو اتاقت تنها میمونی
لارا چند قدمی پیش رفت و وقتی به نزدیکی کاناپه‌ی انان رسید درحالی که سعی داشت حال اشفته‌ی خود را پنهان کند و مؤدبانه حرف بزند گفت– من..من خیلی نگرانم.. دیگه داره دیر میشه..
نیکولاس و لیندا هردو میدانستند او درباره‌ی چه چیز حرف میزند و نیاز به اشاره‌ی بیشتری نداشت. اگرچه در ظاهرشان نشان نمیدادند ولی لارا مطمئن بود دل مشغولی آنان هم همین است!
لارا– دیگه داره پنج روز میشه، اون بیشتر از این طاقت نمیاره..
نیکولاس پاهایش را روی هم انداخت و درحالی که به چشمان مضطرب لارا می نگریست گفت– اینقدر خودخوری نکن لارا. اون مجبور نیست تشنه بمونه، تو جوری درباره‌ی اون حرف میزنی انگار یه بچه‌ی بی ازاره
لحظه‌ای مکث کردو سپس بالحنی قاطع ادامه داد– اون یه خوناشامه! خوناشام! شکار آدما براش یه دقیقه هم طول نمیکشه
لارا آهی کشید و برای هزارمین بار بالحنی دردمند گفت– ولی بابا شما میدونید که اون اینکارو نمیکنه!
نیکولاس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو مثل قبل با قاطعیت گفت– من نمیدونم. من دیگه هیچی درباره‌ی اون نمیدونم! حس میکنم که اصلا نمیشناسمش
لیندا کمی کودکش را درآغوش جا به جا کردو سپس رو به لارا گفت– لارا اون دیگه تو زندگی ما جایی نداره چرا باید مدام درباره‌ش حرف بزنیم؟ خواهش میکنم این بحثو تمومش کن
چانه‌اش لرزید و درحالی که دیگر مانع فرو ریختن اشکهایش نمیشد بالحنی لبریز از التماس گفت– ولی اگه بمیره.. شما چطور خودتونو می بخشین؟؟ تظاهر نکنین اصلا دوسش دارین اون ۱۷ سال تو این خانواده بود اونقدر بهش اعتماد داشتین که اسم بچه‌هاتونم اون انتخاب کرد!
نیکولاس– آره لارا اعتماد. اعتماد! وقتی کسی به اعتماد آدم خیانت میکنه مثل اینه که از پشت بهش خنجر بزنه. اون بعد از ۱۷ سال به اعتماد ما خیانت کرد
لحظه‌ای به صورت نیکولاس که ذره‌ای رحم درونش بچشم نمیخورد نگریست و سپس نزدیکتر رفت. مظلومانه اشکهای روانی را که دید چشمانش را تار کرده بودند با دستانش کنار زدو درحالی که سعی داشت با وجود گریه‌اش واضح حرف بزند گفت– باباجون من که بهتون گفتم.. اگه شما میخواین ازش جدا شم اینکارو میکنم.. ولی اینقدر باهاش بی‌رحمی نکنید! من مطمئنم اون به هیچکس حمله نکرده.. الان.. الان تنهاست و داره درد میکشه.. حتی نمیتونه تکون بخوره.. التماستون میکنم!.. از زنمو لوریانس و رمبیگ بخواین پیداش کنن..
نیکولاس از جا برخاست و همانطور که با کلافگی بسوی میزکارش می رفت گفت– تمومش کن لارا خسته نشدی اینقدر این حرفارو تکرار کردی؟ بهت میگم اون نرّغول ۴۰۰ سالشه اراده کنه ظرف یک ساعت یه شهرو به خاک و خون میکشه من چرا باید نگرانش باشم؟؟ میخواد بمیره؟ باشه به درک! بذار بمیره!
لارا ناباورانه قدم‌های پدرش را دنبال کردو گفت– بابا خودتون گفتین دنیارو بدون اون نمیخواین! مگه این حرف شما نبود؟ مامان..
بسوی مادرش چرخید و اینبار سعی کرد او را به رحم آورد– مامان یادتون رفته همش کنارتون بود و نمیذاشت یه لحظه بخاطر چیزی ناراحت باشین؟ یادتون رفته وقتی بابا درگیر کار و جلسه بود اون نمیذاشت ما احساس تنهایی کنیم؟..
لیندا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو باصدایی خفه گفت– یادم نرفته لارا! هیچکدومو یادم نرفته! اتفاقا بخاطر همینه که نمیتونم ببخشمش، اون مردی بود که به خانواده‌ی خودش خیانت کرد! باعث شد این همه بلا سر دختری بیاد که با دستای خودش بزرگش کرده بود
هرچه میگفت انگار آب در هاوَن می کوبید! نیکولاس و لیندا ذره‌ای به خودشان نمی آمدند و لارا لحظه به لحظه بیشتر احساس بیچارگی میکرد:
لارا– ولی اون شوهر منه.. هنوز شوهرمه..
نیکولاس که پیدا بود از سماجت لارا دیگر به تنگ آمده دستانش را به کمرش زدو بلند گفت– لارا دیگه نشنونم اون مردیکه‌ی بی‌غیرتو شوهر خطاب کنی! داری صبر منو سر میاری تا الانم بیش از حد توانم درباره‌ی اون عوضی سکوت کردم
گریه‌ی لارا از لحن تند پدرش شدت گرفت و درحالی که به هق هق افتاده بود گفت– بابا اینجوری درباره‌ش حرف نزنین مگه چیکار کرده.. دارین زیاده روی میکنین!.. بخدا این دیگه زیادیه..
نیکولاس که از فرط کلافگی و عصبانیت بیهوده دراتاق قدم میزد گفت– برگرد تو اتاقت لارا. باور کن چند روزه دیگه به این بحث ادامه بدی از حرصت سکته میکنم! ای لرد نیکولاسه بدبخت! یک چهارم این کشورو اداره میکنی ولی از پس دخترت برنمیای!
دستی درموهایش فرو بردو همانطور که بااخم به لارا می نگریست گفت– برو بیرون وایسادی به چی نگاه میکنی؟؟
لارا مضطربانه چین دامنش را در مشت فشردو باگریه گفت– نمیرم! تا نجاتش ندین از اینجا نمیرم..
لیندا با کلافگی پیشانی خود را لمس کردو گفت– لارا خواهش میکنم بس کن! خواهش میکنم!
اینبار صدای لارا هم بالا رفت و با هق هق گفت– چی رو بس کنم؟؟ میگم شوهرم داره میمیره چرا اینقدر سنگدل شدین؟!
نیکولاس با صدایی بلندتر از او فریاد کشید– شوهر شوهر شوهر! تو به چیه اون مینازی؟! غیرت بز و گوسفند از اون بیشتره!!
اینبار لیندا بود که با لحنی تند به نیکولاس می‌تاخت:
لیندا– بس کن نیکولاس چی داری میگی؟؟
نیکولاس با برافروختگی رو به همسرش کردو گفت– چی دارم میگم؟ چیه؟ حالا تو هم دلسوزش شدی!؟ همین دیروز تو روم ایستاده بودی میگفتی به چه حقی اجازه دادی اون زالو بیفته تو زندگیمون..
لارا– زالو؟!
ناباورانه به مادرش که آرام اشک می ریخت و حالا داشت نولان را روی کاناپه می خواباند نگریست و با دلشکستگی گفت– به آرگوتِ من میگین زالو مامان؟؟ آخه مگه تقصیر اونه؟؟ مگه گناهه اونه که یه خوناشام متولد شده؟؟
این‌ها را که میگفت از شدت غم و ناچاری دیگر روی پاهایش بند نبود! زانوهایش می لرزید به زور خودش را نگه داشته بود، اگر واقعا آنها نمیخواستند به داد ارگوت برسند او باید چکار می کرد؟!
لیندا اشکهایش را با بی‌ملاحضگی گرفت و درحالی که سعی داشت خود را محکم نشان دهد گفت – خیلی برات راحته مارو ظالم و سنگدل خطاب کنی نه؟ تو چه میدونی تو دل پدرومادرت چی میگذره؟؟
باره دیگر ضربه‌ای به قلبش خورد! نگاهش را بین نیکولاس و لیندا چرخاندو سپس گفت– آره دست میگین.. من چه میدونم!.. اینجا نشستین و بچه‌تون صحیح و سالم کنارتونه.. منی که بچه‌ی دو ماهه‌م زیر خاکه چه میدونیم این یعنی چی!
نیکولاس باز برگشت تا چیزی بگوید ولی لارا بلافاصله مانع شدو گفت– نه بابا هیچی نگید!.. شما نمیفهمین.. شما هیچ وقت زجر کشیدن بچه‌تونو ندیدین.. شما مجبور نشدین برای اینکه درد و عذاب بچه‌تون تموم بشه با دست خودتون بکشیدش.. شما هیچ وقت لازم نبود برای زنده موندن خون دیگرانو بمکید.. آدمای خوبه رایولا! لرد مردم‌داره رایولا! شما هیچ وقت نفهمیدن عذاب وجدان یعنی چی.. هیچ وقت نفهمیدین طرد شدن و تنها بودن یعنی چی.. تازه الان میفهمم تموم همدردی‌یاتونم ظاهری بوده، وگرنه امکان نداشت الان از حال و روز ارگوت خبر نداشته باشید..
لبخندی عصبی برلب نیکولاس نشست و همانطور که به او پشت میکرد و بسوی پنجره می رفت گفت– آره ظاهری بوده. تو فکر کن ظاهری بوده! تا میتونی به خودت حق بده لارا
لیندا گریان و آشفته صورتش را بین دستانش پنهان کردو نالید– میشه لطفا بس کنید؟؟ دیگه کم کم همه‌مون از این وضع داریم دیوونه میشیم!
لارا سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو درحالی که بغض و خشم در درونش می لولید گفت– بس میکنم.. باشه مامان بس میکنم! احمق بودم که به شما امید بستم!
این را گفت به سمت درچرخید. به درک که کمکش نمیکردند! اگر قرار بود ارگوت در تنهایی تلف شود دیگر نجابت به چه دردش میخورد؟ او دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت !

┄─┄┅═●❂●═┅┅─┄

جایی نزدیک شومینه، برزمین نشست و با ناامیدی به انگشترش خیره ماند. به رقص نور آتشین شعله‌ها درتراش‌های درخشان نگین صورتی رنگش خیره ماندو صدای مخملین آرگوت درسرش پیچید:
(تو یکی از سفرام اینو از یه جواهرساز خریدم. رنگش ملایم و چشم نواز بود، بمحض دیدنش یاد تو افتادم..)
بی‌اختیار لبخندی برچهره‌ی دردمندش نشست. چقدر آنشب از دیدن این انگشتر ذوق زده شده بود! کاش میشد فقط یکبار دیگر صدای بم و موزون او را بشنود، کاش یکبار دیگر گرمی و قدرت آغوش او را حس میکرد!
درحالی که سرانگشتانش را بر نگین انگشترش می کشید سرش را به عقب مایل کردو بردیوار سرد پشتش تکیه زد. چکار باید میکرد؟ همانجا می نشست درانتظار لحظه‌ی مرگ آرگوت می ماند؟ در این دقایق و ثانیه‌ها خاطرات شیرین گذشته حتی لحظه‌ای از پیش چشمانش کنار نمی رفت و همه و همه تحمل این وضعیت را سخت‌تر می کرد. اخرین شانسش هنوز باقی مانده بود، سدریک هنوز می توانست او را به شوهرش برساند. اما آیا واقعا از پس براورده کردن شرط او بر می آمد؟
درحالی که سرش را بردیوار تکیه داده بود رویش را بسمت تخت چرخاندو لحظه‌ای خود را با سدریک تصور کرد. حالش از خودش بهم میخورد! اصلا اگر این کار را می کرد و بعد سدریک او را نزد آرگوت میبرد، اگر همه چیز خوب پیش می رفت و او آرگوت را نجات میداد، آیا آرگوت پس از اینکه میفهمید لارا چکار کرده می توانست او را ببخشد؟ نجواهای آرگوت پیوسته درگوشش زمزمه میشد که مدام از او میخواست نجیب و پاک باشد، او هنوز نصیحت‌های آرگوت را به یاد داشت:
«میدونی که چقدر از بی‌حیایی بدم میاد»
«برای یه زن خیلی زشته که بدنشو وسیله قرار بده»
«و تو هیچ وقت دیگه درباره‌ی بقیه‌ی مردا حرف نمیزنی!. .بگو هیچ وقت دیگه درباره‌ی بقیه‌ی مردا.. «
سرش را باکلافگی تکان دادو انگشتانش را درموهایش فرو برد. سردرد داشت دیوانه‌اش میکرد و قلبش لحظه‌ای آرام نمی گرفت. میدانست ارگوت صددرصد مخالف تصمیم اوست ولی واقعا دیگر هیچ راهی باقی نمانده بود! دقایق درحال گذر بودند و فردا شاید دیگر فرصتی برای نجات دادن آرگوت باقی نمی ماند. دستش را بردیوار اهرم کردو از جا برخاست، با زانوهایی سست بسمت حمام رفت و سعی کرد خودش را جمع و جور کند. حالا دیگر مثل جنون زدگان در گوشه گوشه‌ی قصر آرگوت را می دید که قدم میزد، به او می نگریست، صداهای قهقهه‌های خوش آهنگش در فضا می پیچید..
وارد آبگرم که شد، به یاد خانه‌ی خودش افتاد.
به یاد شبی که آرگوت هم با او وارد آب شد، به یاد عضلات تراشیده‌ی سینه‌‌اش و آن نگاه نافذ و گیرا که هربار قلب لارا را ذوب میکرد!
بغضش را فرو خورد و سعی کرد خودش را بشوید، قلبش جوری می تپید که انگار دیگر در سینه‌اش جا نمی شود. نمیدانست با چنین حال و روزی چقدر در شست‌وشو موفق عمل کرده ولی پس از مدتی از آب بیرون آمد و لباس جدیدی پوشید. باره دیگر وارد اتاقش شد و نزدیک شومینه رفت تا موهایش را خشک کند. هرچه بیشتر می گذشت اضطرابش بیشتر میشد و وقتی مقابل آینه نشست تا به سرش شانه بکشد دیگر دست‌هایش کاملا می لرزید. نگاهی به خودش درآینه انداخت، انگار همین دیروز بود که آرگوت پشت‌سرش می ایستادو موهایش را شانه میزد. چقدر آن روزها شاداب و سرحال بود! حالا با آن صورت رنگ پریده و گودی کبود پای چشمانش هیچ شباهتی به لارای سابق نداشت!
با وجود لرزش دستانش سعی کرد خودش را مرتب کند ولی از غصه‌ی اینکه میخواهد برای مرد دیگری آماده شود درنهایت بغضش شکست و به گریه افتاد. چند باری اشکهایش را گرفت و سعی کرد گریه و زاری را متوقف کند تا صورتش پف کرده بنظر نرسد ولی تا به خودش در آینه می نگریست از شرم و انزجار مچاله میشد. درنهایت از جا برخاست تا دیگر چشمش به تصویر درون آینه نخورد، زانوهایش لرزیدند و کم مانده بود زمین بخورد. اینبار ناخوداگاه روز ازدواجش را به یاد آورد، لحظه‌ای که آرگوت به نشان شوهری لبهایش را بوسید و لارا بی‌تاب‌وتوان شد. لحظه‌ای که فکر میکرد زانوهایش وزن او را تحمل نخواهند کردو همان موقع بازوی قوی آرگوت دور کمرش حلقه شد، سرش را به گوش لارا نزدیک کردو به نجوا گفت– گریه نکن فرشته‌ی من..
پلک‌هایش را برهم فشردو درحالی که سعی داشت گریستن را متوقف کند با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. چند نفس عمیق کشید و وقتی به آرامشی نسبی رسید خواست بند‌های نیمه باز پشت لباسش را کمی سفت کند، او هنوز هم یادنگرفته بود تنهایی آنها را ببندد. بسختی بندها را برای بستن می کشید که باره دیگر صدای آرگوت درگوشش نجوا شد:
«باید به لیندا بگم یه ندیمه‌ی شخصی برات بذاره، درست نیست از مردا بخوای اینارو ببندن..»
دستش را مقابل دهانش فشردو زد زیرگریه. بدون آرگوت چقدر بی پشت و پناه شده بود. سراخر به زانو افتادو درحالی که از گریه به سختی نفس میکشید گفت– معذرت..میخوام.. دیگه نمیدونم.. نمیدونم چیکار کنم.. منو ببخشید..
قلبش از نگرانی و غم و رنج بدرد آمده بود، مشتش را بی رحمانه برسینه فشرد تا قدری از آن بی‌تابی زجرآور بکاهد ولی فایده‌ای نداشت.
آرگوت اکنون دور از او چه حال و روزی داشت؟
درد می کشید و بابت همه چیز خود را مقصر می دانست، درست به وضوح گذشته. لارا هنوز تلخی جملات مأیوسانه‌ی او را به یاد داشت:
«منو ببخش که اینجوری متولد شدم.. همه‌ی این مشکلات بخاطر منه، بخاطر چیزی که هستم.. این من بودم که.. من مثل یه لکه‌ی سیاه وارد زندگی نیکولاس شدم.. اون همیشه شرافتمندو نجیب بود، همش تقصیر منه لارا..»
«سعیمو کردم که تغییر کنم..ولی اگه رفتنم باعث خوشبختی تو خانواده‌ت میشه، این برای من راحت‌ترین کار دنیاست..»
او طاقت دوری آرگوت را نداشت، طاقت مرگ و نیستی آرگوت را نداشت! پایه‌ی صندلی را گرفت و روی پاهایش ایستاد. بغضش را فرو خورد و بسوی دست شویی رفت، آبی به صورتش زدو برای اینکه به خودش بیاید با کف دستش چند ضربه به گونه‌هایش زد. بخاطر اینکه دوباره کارش به گریه و زاری نیفتند شروع کرد به قدم زدن در اتاق. تا حس میکرد بغضی به گلویش نزدیک میشود فوراً چند نفس عمیق می کشید و خود را جمع و جور می کرد. نمیدانست ساعت چند است اما دیگر قصر درسکوت شبانگاهی فرو رفته بود، درحالی که مراقب بود تا به هیچ طریقی نگاهش به تخت نیفتد بسوی در اتاق رفت. آن را گشود و محتاطاته به بیرون سرک کشید، همه جا خلوت و سوت و کور بود. هنوز بیرون را برانداز می کرد که با شنیدن صدای موزون سدریک مو به تنش راست شد!
سدریک– سلامِ دوباره بانو لارا..
هرچه تلاش کرده بود محکم و کنترل شده رفتار کند همه در یک لحظه از سرش پرید و وقتی در را می بست و بسوی سدریک می چرخید تمام بدنش می لرزید!
سدریک پس از ورود پنجره را بست و سپس به سرتاپای لارا نگریست، با دیدن او که مرتب و آماده بود لبخند فاتحانه‌ای زدو گفت– حالا خیلی بهتر بنظر می رسی
پالتوی سیاهی از چرم براق به تن داشت که دکمه‌هایش تا انتها باز بود و عضلات سینه و شکم او را به نمایش می گذاشت. گیسوان بلندش بی هیچ تاب‌وشکنی از روی سرشانه‌هایش رها بود، وقتی دستانش را درجیب شلوار تنگش فرو برد حاشیه‌ی دوسمت پالتویش کنار رفت و به این ترتیب برجستگی کلفت زیرشلوارش بطرزی جذاب درمعرض دید قرار گرفت. درحالی که نگاهش به لارا بود با تمأنینه روی نشیمنگاه کنار پنجره نشست، پاهای بلندش را روی هم انداخت و با لحنی و آرام و ملایم گفت– تا کی میخوای اونجا بایستی؟ بیا جلوتر
به خودش آمدو دید همانطور به در چسپیده. نفس عمیقی کشید با قدم‌های سست کمی پیش رفت، در پنج قدمی جایی که او نشسته بود کنار میز آرایشش ایستادو سرش را پایین گرفت. بسختی روی پاهایش بند شده بود ولی نمیخواست بنشیند طوری که انگار میتواند با خیال راحت درخلوت با مردان بنشیند و گرم بگیرد. مدتی در سکوت گذشت و سپس نجوای مخملین خنده‌ی سدریک درفضای اتاق چرخید:
سدریک– صدای قلبت.. جوریه انگار قراره بهت تجاوز کنم
آب دهانش را قورت دادو بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید– دوباره آرگوتو ندیدین؟
سدریک– دیدمش. رو به راه نیست
اینبار سرش را با نگرانی بالا آوردو پرسید– از اینجا.. خیلی دوره؟
سدریک بازوانش را درهم قفل کردو درحالی که بی‌دغدغه و با آرامش به لارا می نگریست گفت– چه فرقی داره؟ من ظرف دودقیقه میبرمت اونجا
لب زد تا چیزی بگوید ولی پشیمان شد، این آرامش سدریک او را به ستوه آورده بود! جوری رفتار میکرد انگار نه انگار که برادرش رو به مرگ افتاده!
سدریک– نمیخوای بشینی؟
پاسخی به سدریک ندادو فقط سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد. سدریک سرش را کمی به چپ مایل کردو به زمزمه گفت– باشه.. هرطور که میخوای رفتار کن. من عجله ندارم
دربرابر لارا که به وضوح می لرزید، سدریک بی‌دغدغه و صبور نشسته و او را تماشا میکرد. با حضورش عطر مگنولیا را در اتاق پراکنده کرده بود و حالا که لارا فاصله‌ای تا سکته کردن نداشت رفتارش جوری آقامنشانه بود انگار نه انگار که یک خیانت در پیش است!
لارا با حالتی عصبی نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو رو به او گفت– کی..کی میریم پیش آرگوت؟..
سدریک ملایم و شمرده پاسخ داد– بستگی به این داره که تو کی پذیرایی از منو شروع کنی
لارا صورت جذاب و عضلات تراشیده‌ی سینه‌ی او را از نظر گذراند و بغض سنگینی زیرگلویش پیچید:
لارا– ..من؟..
سدریک لبخند زدو همانطور که سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان میداد گفت– آره تو. قرار بود منو راضی کنی
لحظه‌ای با کلافگی پیشانی خود را لمس کرد و پلکهایش را برهم فشرد:
لارا– اصلا براتون مهم نیست.. وقتی آرگوت خوب بشه و بفهمه چیکار کردین..
سدریک با حالتی که انگار میخواهد مطلب پیش پا افتاده‌ای را به یک کودک بفهماند گفت– اوه عزیزم.. مطمئنم تو اینقدر احمق نیستی که همچین چیزی رو بهش بگی. چون به همون اندازه از تو هم شاکی میشه
سدریک از جا برخاست و همانطور که پوزخند به لب داشت گفت– من که بهت گفتم، نمیخوام مجبورت کنم! اگه بخوای از اینجا میرم هوم؟
آنطور که با آن قدوقامت کشیده مقابل لارا ایستاده بود باعث شد او به نفس نفس بیفتد، دستش را بسوی پنجره بلند کرد اما پیش از اینکه آن را بگشاید لارا قدمی بسوی او برداشت و با دستپاچگی گفت– صبر کنید!..
سدریک دستش را پس کشید و به صورت مضطرب او نگریست. نفس عمیقی کشید و گفت– نترس لارا، تا تو اجازه ندی من بهت دست نمیزنم. اصلا نمیخوام آزارت بدم!
لارا بغضش را فروخورد و درحالی که به چشمان سیاه مکار او می نگریست من و من کنان گفت– آزارم بدید.. مـ..مجبورم کنید.. اصلا استخونامو بشکنید.. اینجوری راحتتره..
علیرغم تلاشی که برای کنترل بغضش بخرج میداد چشمانش داغ شدو حلقه‌ی اشک روی مردمک‌هایش پرده افکند، سدریک که میدید او تار مویی با گریستن فاصله دارد کمی بسویش خم شدو همانطور که مستقیم به چشمانش می نگریست بالحنی آمرانه و البته درست مثل مردان هرز گفت– آ آ..گریه؟.. نه لارا، این چیزا تو قرارمون نبود. نذار اشکاتو ببینم
لارا بدون اینکه خود را از معرض نگاهه او عقب بکشد ملتمسانه گفت– آخه من..من نمیتونم..
سدریک دستی روی موهای او کشید و همانطور که خودش عقب می رفت گفت– باشه. انتخاب تو اینه، گریه نداره!
پیش از اینکه سدریک از او دور شود با دستان لرزانش دست راست او را گرفت. او درست مثل ارگوت گرم و دلفریب بود. او برادر آرگوت بود، از همان خون بود! چطور می توانست اینهمه بی‌رحم باشد؟
دست سدریک را در دستش فشردو درحالی که سرش را بلند کرده بود و به چشمانش می نگریست به آخرین امیدش چنگ انداخت– جناب سدریک باور کنید اولین باری که شمارو دیدم.. از اینکه یه برادرشوهر دارم خیلی ذوق زده شدم! من.. من هیچ وقت از شما متنفر نبودم.. اتفاقای زیادی بین ماها افتاد، از راهنمایی شما درباره‌ی رُهان گرفته تا اون تجاوز لعنتی که همه چیزو خراب کرد.. من هیچ کینه‌ای از شما ندارم.. هنوزم دلم میخواد یه خانواده باشیم، دلم میخواد برادرشوهرمو برای شام دعوت کنم و دربارتون با دیگران حرف بزنم..
درمقابل لحن ملتمسانه و مظلومانه‌ی او سدریک پوزخندی زدو به نجوا گفت– بس کن دختر! من خیلی بزرگتر از رویاپردازیای یه عروس ۱۶ ساله‌م!
چانه‌ی لارا لرزید و درحالی که هنوز دست سدریک را دردستانش میفشرد باصدایی بغض‌آلود گفت– رویا پردازی نیست واقعیته! مامانو بابام بهم کمک نمیکنن.. الان فقط امیدم به شماست به برادرشوهرم!.. منو شما هیچ دشمنی باهم نداریم، برام مهم نیست که یه اهریمن هستین..خواهش میکنم بچشم دشمن نگاهم نکنید! باید به همدیگه کمک کنیم… مطمئنم… دلتون نمیخواد آرگوت بمیره، خودتون گفتین سعی کردین راضیش کنین!.. حالا یه شانسه دیگه هست اگه منو ببرین پیشش، شاید..شاید..
سدریک دست خود را از دستان او پس کشید و باکلافگی سرش را تکان داد:
سدریک– وقتمو اینجا تلف کردم، شب خوش بانو لارا
از مقابل لارا چرخید و پنجره را گشود ولی پیش از اینکه فرصت پرواز بیابد لارا مقابل او درآمدو گفت– نه نه نه! شما گفتین منو میبرین پیشش!
سدریک بالحنی جدی پاسخ داد– گفتم و یه شرط داشتم! بهت حق انتخاب دادم، و تو انتخاب کردی. حالا که نمیخوای با من باشی ازینجا میرم..
لارا پیش از اینکه اخرین شانسش را هم از دست بدهد پنجره را بست و رو به سدریک گفت– یـ..یه لحظه صبر کنید.. این برام خیلی سخته.. یکم وقت بدید..
با سینه‌ای منجمد شروع کرد به قدم زدن دراتاق. لارا تمام احساس درونی‌اش را برای سدریک بیرون ریخته بود ولی او بازهم به رحم نیامد! این دیگر چه مخلوقی بود! انگار به یک قطعه سنگ جان بخشیده بودند تا حرکت کند!
زمان همانطور درحال گذر بود و او هرلحظه بیشتر فرصت نجات آرگوت را از دست میداد. درنهایت نفس عمیقی کشید و درحالی که قلبش تا زیر گلو بالا امده بود بسوی سدریک چرخید و باصدایی خفه گفت– باشه.. قبوله.. انجامش میدیم
سدریک لحظاتی با تردید با پریشان‌حالی او نگریست و درحالی که باره دیگر دستانش را در جیب شلوارش فرو میبرد گفت– بنظر نمیرسه از پسش بربیای
باتمأنینه قدم برداشت و همانطور که بسوی تخت لارا می رفت ادامه داد– مطمئنی میتونی؟
لارا که کنار شومینه ایستاده بود و با فلاکت به او می نگریست باصدایی خفه گفت– مگه چاره‌ی دیگه‌ای دارم؟
این را که گفت صدایش از بغض لرزید و باعث شد سدریک نفسش را با کلافگی بیرون دهد. لب تخت نشست و پاهایش را روی هم انداخت، به لارا نگریست و گفت– لزومی نداره خودتو به آب و آتیش بزنی. به هرحال این انتخاب خوده دانریک بود
لارا قدمی به او نزدیک شدو با حرص گفت– آب و آتیش؟ حالا که میدونید چقدر برام سخته کمکم کنید!! مگه کسی مجبورتون کرده اینقدر بدجنس باشین؟؟
درپاسخ به تقلای او لبخند محوی برلب سدریک نشست و درحالی که به لارا اشاره میکرد تا کنارش بنشیند گفت– من چیزایی رو میبینم، که تو قادر به درکش نیستی
پیشانی‌اش را که از درد درحال انفجار بود لمس کردو با قدم‌هایی سست بسوی تخت رفت. هرچه بیشتر مواجه شدن با این شب نفرین شده را به تعویق می انداخت جان آرگوت بیشتر در خطر می افتاد
سمت راست سدریک، با فاصله‌ای قابل توجه لب تخت نشست و نگاهش را به انگشتان عرق کرده‌اش دوخت
سدریک– من هزارو دویست ساله که تو این دنیا زندگی میکنم، مرگ‌های خیلی زیادی رو دیدم. میدونی لارا؟ برای کسی مثل من تماشای مرگ دیگران مثل نفس کشیدن عادی شده
صدای گرم و مخملینش درخلوت اتاق می چرخید و حتی سعی نمیکرد ذره‌ای به لارا نزدیک شود:
سدریک– اینکه یه اهریمن بمیره، برای این دنیا اتفاق بدی نیست. اما انتخابه تو، خیلی چیزارو تحت تأثیر قرار میده
سرش را بلند کردو نگاهی به سدریک انداخت. او درحال کندن پالتوی چرم سیاهش بود و هرچه بیشتر برهنه میشد عطر گرمش بیشتر در فضا می پیچید
سدریک– من میتونم کاری کنم همه‌ی ترست تبدیل به لذت بشه، و دنیا اونقدر بزرگ هست که اتفاقات امشب توش گم بشه. بعلاوه، بعدش شاید بتونی دانریک رو نجات بدی! اینجوری هردومون به خواسته‌مون میرسیم
پالتویش را کند و سپس بسوی لارا چرخید، چشمان سیاه عمیقش را به صورت مضطرب لارا دوخت و گفت– همه‌ش بستگی به انتخاب تو داره
لارا سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– ولی این انتخابه من نیست، من.. من مجبورم!
سدریک پوزخندی زدو درحالی که قدری به او نزدیک‌تر میشد گفت– مجبور نیستی بانو لارا! هیچی تو این دنیا اجباری نیست. ولی هرانتخابی تاوانی داره، تو باید تصمیم بگیری که تاوان کدوم انتخاب برات دردناک تره. مرگه دانریک..
دستش را با احتیاط بسوی صورت لارا پیش بردو نجوا کرد– ..یا لذت بردن از من؟
به محض تماس سرانگشتانش با صورت لارا او بی اختیار خود را عقب کشید. برای لحظاتی صورتش را دردستانش پنهان کردو درحالی که منقطع نفس می کشید درتلاش به خودش بیاید. در این مدت سدریک چیزی نگفت و به او دست نزد، لارا می ترسید با این وقفه‌ها آخر او را کلافه کند و آخرین شانسش را هم از دست بدهد!
این پا و آن پا کردنش بی‌مورد بود، او تصمیم داشت هرطور شده خودش را به آرگوت برساند ولی حالا که دراین شرایط قرار گرفته بود باور نمیکرد بتواند با مرد دیگری هم‌آغوش شود
دستش را روی سینه‌اش فشردو پس از اینکه چند نفس عمیق کشید دوباره رویش را بسوی سدریک چرخاند. او درست کنار لارا نشسته بود و درحالی که پوزخند تمسخر آمیزی به لب داشت به وضع مغشوش لارا می نگریست.
سدریک– کاره دنیا به کجا رسیده… که انسانها برای نجات شیاطین به همچین روزی میفتن!
درکسری از ثانیه اشک درچشمانش حلقه زدو بلافاصله گفت– آرگوت شیطان نیست! ولی شما چرا.. شما شیطانید!..خدا لعنتتون کنه..
سدریک بی‌دغدغه و سرخوش گیسوان سیاهش را با تکانی به حاشیه فرستادو درحالی که لبخندش از قبل هم پررنگتر شده بود گفت– آه بانو لارا، امشب بهت نشون میدم نزدیکی با شیطان چقدر لذت بخشه. مطمئنم دانریک هیچ وقت روی تخت به اندازه‌ی من ماهر نبوده
باره دیگر سرانشگشتانش را محتاطانه بسوی لارا پیش بردو پرسید– اجازه هست؟
علیرغم اینکه چهارستون بدنش از مواجه شدن با این کابوس می لرزید، اینبار دیگر خود را عقب نکشید. شب از نیمه گذشته بود، او باید سریعتر به آرگوت خون می رساند!
سدریک انگشتانش را به آرامی بر گوشه‌ی چشم لارا نشاند وسپس به پایین لغزاند، موهای طلایی او را از روی گریبانش کنار زدو درحالی که پوست روشن بالای سرسینه‌اش را لمس میکرد با نجوایی گرم و شهوتناک زمزمه کرد– چند لحظه‌ی دیگه تورو از خودم مست میکنم.. به چشمام نگاه کن و منو نفس بکش..
ذره ذره به لارا نزدیکتر میشد و گریبان خوش تراشش که میزبان نوارهای براق گیسوان سیاهش بود بیشتر خودنمایی می کردند. عطر بوی او حتی قوی‌تر از رایحه‌ی آرگوت، تمام مشام لارا را پر کردو لمس سرانگشتانش چنان آتشین بود که گویی بزودی هردویشان را می سوزاند
پیش از اینکه قسمت‌های حساس بدن لارا را لمس کند به آرامی دست او را گرفت، بی توجه به لرزش و انجمادی که در دست لارا بود آن را بسوی صورت خود بالا آورد و درحالی که با چشمان شبگون اغوا کننده‌اش به لارا زل زده بود لبهایش را بر انگشتان او نشاند. لبهایش داغ بود و بطرزی ماهرانه بوسه‌اش را روی دست لارا طولانی کرد، نفس گرم و حرارت لبهایش زیرسایه‌ی نگاه عمیقی که لحظه‌ای از چشمان لارا گرفته نمیشد خیلی زود سردی دست او را در خود ذوب کرد!
لبهایش را به نرمی از دست لارا برداشت و سرش را پیش‌تر برد، به هیچ وجه عجولانه عمل نمیکرد و به زیرکی بر این نکته که عطر آشنایش لارا را مسخ خواهد کرد تکیه کرده بود. به یک وجبی صورت لارا که رسید نفس گرم و معطرش به سرو روی او وزید و همان لحظه لب گشود تا نجوای مخملینش را هم به این مجموعه‌ی هوس‌انگیز اضافه کند
سدریک– بهم اعتماد کن لارا، آخرش پشیمون نمیشی.. اونجوری که شایسته‌ی بدنته نوازشت میکنم.. وقتی تموم تنت داغ میشه به حرکت لبم نگاه کن..که چطور ذره ذره‌ی بدنتو غرق لذت میکنم..
مژگان پرپشت و ردیف‌هم کاشته‌‌اش بر بالای چشمان مست سیاهی که آسمان رازآلود شب را تداعی میکرد سوار بود، نگاه خمارش مثل طلسم در لارا نفوذ میکردو انجماد سینه‌اش را به نوسان می انداخت
لب که می گشود حُرم نفس‌هایش انگار آغشته به شهد شهوانی دهانش بودند، به طعمی که لارا میشناخت و برایش چون دهان آرگوت وسوسه کننده بود
سدریک– میخوام مزه‌ی لباتو بچشَم..میخوام مثل عسـل.. تورو بین لبام آب کنم…
درحالی که تارهای رهای گیسوان لارا از نفس‌های عمیق او می لرزید به آرامی پیش‌تر آمد، سرش را ذره‌ای به راست هائل کردو لبهایش را با ملایمت زیرگوش لارا نشاند، آنجا را بین نرمی و داغی شکاف لبش فشردو سپس درحالی که دهانش فقط چندسانتی‌متر با حفره‌ی گوش او فاصله داشت زمزمه کرد– به هیچی جز مردی که داره نوازشت میکنه فکر نکن.. به هیچی جز گرما و لذت فکر نکن.. من امشب لذت شهوت‌و برات به اندازه‌ی یه عمر طولانی میکنم..
او جداً داشت لارا را مسخ میکرد!
ماهرانه و هوس‌انگیز، کم کم شرم و انزجار گناه را در گوشه‌های دورو دراز ذهن لارا پنهان میکرد طوری که با خود میگفت میتواند ساعتی همه چیز را جز شهوت فراموش کند!
سدریک– این بستگی به انتخاب تو داره.. که امشب رو میخوای یا..
روی طنابی باریک درحال تقلا بود، سدریک لحظه‌ای او را موزیانه بسوی آغوش خود می کشید و لحظه‌ای دیگر با یادآوری اینکه انتخاب با اوست تمام ذهن اغوا شده‌اش را بسمت احساس گناه پس می‌راند!
و آنلحظه..
درست جایی که لارا تاره مویی تا تسلیم شدن فاصله داشت
چیز سنگینی با شدت به پنجره کوفته شد و سکوت شرمناک شبانگاهی خوابگاه را بی‌رحمانه درید!
فضا آنقدر غرق در نجواهای اغواگرانه‌ی سدریک بود که لارا پس از شنیدن آن صدای مهیب چیزی نمانده بود پس بیفتد!
چیزی شبیه رعدو برق، آسمان و زمین و چهارچوب پنجره‌ی لارا را لرزاند و لحظه‌ای بعد شیشه‌های شکسته‌ی پنجره با سروصدا برزمین ریختند!
لارا وحشت زده از جا پرید و درحالی که نفس نفس میزد به مقابلش خیره ماند..
سایه‌ای از دل آسمان بی‌قرار شب پیش آمد درغالب مردی سیاهپوش به زحمت از پنجره‌ی شکسته‌ی اتاق وارد شد
بلافاصله پس از ورود کف اتاق به زانو افتاد و درحالی که دو دستش را بسختی برزمین اهرم کرده بود تا از هوش نرود با صدایی خفه که بسختی شنیده میشد گفت– ..بهش دست نزن عوضی..
آرگوت بود!
او آرگوت بود که حتی روی پاهایش بند نمی شد! توان راست نگه داشتن کمر و بلندکردن سرش را نداشت، گیسوان مواج سیاهش از پسِ سر به جلو مایل گشته و تا یک وجبی کف اتاق ادامه می یافتند، بلند و منقطع نفس می کشید طوری که انگار سینه‌اش تنگ شده و ریه‌هایش درحال مچاله شدن است
سدریک– واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم برادر، تو چطور تا اینجا پرواز کردی!
برخلاف لارا که با دیدن آرگوت به مرز سکته رسیده بود سدریک با تمأنینه از جا برخاست و با لحنی تمسخرآمیز آرگوت را مخاطب قرار داد
سدریک– انسانها برای شیاطین فداکاری میکنن، شیاطین برای انسانها! گمونم تو این دنیا دیگه هیچی سرجای خودش نیست نه؟
دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و درحالی که به روی لارا پوزخند میزد گفت– عجب جهل غلیظی زندگی شمارو در خودش غرق کرده
باره دیگر غرش مهیب رعد سینه‌ی آسمان را شکافت و خشم طبیعت آنان را برای لحظاتی به خفگی واداشت..
صدای رعد، روشنی کورکننده و منقطع برق، شیطانی که فاتحانه به برادر ناتوانش می نگریست و اتاق گرمی که داشت لارای وحشت زده را در خود می بلعید! شوک بزرگی به او وارد آمده بود و ابتدا مثل مجسمه به آرگوتی که حتی توان نفس کشیدن نداشت می نگریست
آرگوت– تو به چه حقی.. وارد محدوده‌ی من شدی؟
هنوز هم نمیتوانست صورت آرگوت را ببیند، او طوری سرش را پایین گرفته بود که گویی سرش روی تنش سنگینی میکند!
آرگوت– ..به چه حقی به خانوادم..نزدیک شدی؟..
سدریک همانطور دست در جیب درمقابل آرگوت راست ایستاده بود و آنطور که قدرتش به رخ کشیده می شد لارا ترسید آسیبی به آرگوت نرساند، تازه آنموقع به خودش جنبیدو بسوی آرگوت شتافت
با چند قدم سریع پیش رفت و درکنارش به زانو افتاد، خودش را زیر یکی از بازوان او اهرم کرد تا آرگوت بتواند به او تکیه کند. تا آنموقع نتوانسته بود صورت او را ببیند ولی ضربان قلبش آنقدر سریع و محکم بود که نوسان کوبش‌هایش در تمام بدن آرگوت حس میشد!
آرگوت– حیف سدریک.. حیف که رمق ندارم همینجا سرتو از بدنت جدا کنم..
سدریک– چرا؟
با تمأنینه و با حالتی حق بجانب در مقابل آرگوت روی یک زانو نشست و درحالی که با حالتی تحقیرآمیز موهای آرگوت را از مقابل صورتش کنار میزد گفت– چرا برادر؟ بخاطر اون؟
اشاره‌ی کوتاهی به لارا که زبانش از اضطراب قفل شده بود کردو سپس ادامه داد– فقط اگه یک ساعت بهم وقت میدادی، نشونت میدادم اون چطور بهت پشت میکنه.. مطمئن بودم حواست به اینجا هست! میخواستم بهت ثابت کنم دانریک
موهای آرگوت را به کناری راند و چشمان لارا از دیدن نیمرخ کبود او در حدقه گرد شد! پوست صورتش به چنان وضعی درامده بود انگار تمام ذرات و سلول‌هایش از درون متلاشی شده اند و آن مویرگ‌های رقت‌آور درهم پیچیده درهر نقطه‌ای بچشم میخوردند
آرگوت– حواسم به اینجا بود.. ولی باورم نمیشد.. باورم نمیشد تنها برادرم واقعا میخواد بهم خیانت کنه..
سدریک چندلحظه‌ای به صورت درهم شکسته‌ی آرگوت نگریست و برای اولین بار لارا رگه‌هایی از غم و رنج را در او دید‌، بااینحال خیلی زود خود را جمع و جور کرد، زهرخندی زدو زمزمه کرد– با خودت چیکار کردی دانریک.. داشتیم زندگیمونو میکردیم، واقعا ارزششو داره؟
حرف‌های سدریک آنقدر برای آرگوت گران تمام شد که حتی با آن حال خرابش تحمل نکردو خصمانه گفت– جوری حرف نزن انگار چیزی از برادری‌مون یادته سدریک! تو همچین شرایطی اومدی سراغ زنم.. پست‌تر از هرچی مُرده‌خور رفتار کردی..
سدریک لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو درحالی که سرش را به نشانه‌ی تایید میداد گفت– اون رامم میشد.. دیگه تقریباً رامم شده بود! دانریک به انسانها اتکا نکن اونا هیچ وقت تورو به هدفت نمی رسونن..
آرگوت که درتلاش بود تمام وزنش را روی لارا نیندازد دست آزادش را بر سینه‌ی دردناکش فشردو با صدایی خفه گفت– تو از هدف من چی میدونی؟..از انسانها چی میدونی؟.. هیچی سدریک! زندگی ننگین و بی ارزشت.. خلاصه شده به شکار و عیاشی! شرم میکنم از اینکه برادری مثل تو دارم..
سدریک کمی سرش را به چپ هائل کردو باره دیگر پوزخند زد. اشاره‌ای به سرووضع آرگوت کردو گفت– دارم میبینم برادر. دارم میبینم به چه روزی افتادی، هنوزم به این بردگی افتخار میکنی! تو این دنیا هرکس به چیزی که لایقشه میرسه.. نتیجه‌ی بردگی تو هم برای من مثل روز روشنه
قلب لارا از نگرانی به زیر گلویش چسپیده بود و بنظر نمی رسید دو برادر بخواهند دست از بحث کردن بکشند! آنلحظه با بی قراری نگاهش را بین آن دو چرخاندو بالحنی که چندان مداخله گرانه نباشد گفت– خواهش میکنم بس کنید آخه الان وقتشه؟؟
هنوز جمله‌اش به پایان نرسیده آرگوت و سدریک نگاه‌ سنگینی به او انداختند. از گرداب تاریک چشمان آرگوت به خود لرزید و نفسش بند امد! چهره‌ای که پیش روی خود میدید هیچ شباهتی به آرگوت سابق نداشت و او حتی در آن وضعیت هم سرزنشگرانه به لارا می نگریست. درحالی که سعی داشت دستپاچگی و اضطراب خود را کنترل کند بغضش را بسختی فرو دادو گفت– باشه اصلا هرچی که شده تقصیره منه! هرجوری میخواید سرزنشم کنید ولی .. ولی الان.. خواهش میکنم..
آرگوت بی توجه به او که داشت موهایش را جمع میکرد تا شاهرگش را نمایان کند رو به سدریک گفت– گورتو گم کن..
سدریک نگاه دقیقی به او انداخت و بالحنی عاری از تمسخر گفت– با من بیا دانریک..
آرگوت با قاطعیت بیشتری گفت– گورتو گم کن!
سدریک چند لحظه‌ای در سکوت و دودلی به او نگریست و سپس رو کرد به لارا اما پیش از اینکه چیزی بگوید لارا به گریه افتادو بالحنی ملتمسانه گفت– از اینجا برید! ..خواهش میکنم برید شاید تونستم راضیش کنم!..
سدریک نگاهش را بین آن دو چرخاند و سپس در کسری از ثانیه به شکل وزشی نه چندان تند دراتاق پیچید و از پیش چشمانشان محو گردید
لارا بلافاصله خود را از سمت چپ بسوی مقابل آرگوت پیش کشید و گردنش را به دهان او نزدیک کرد اما بسرعت توسط او پس زده شد! آرگوت دستش را مقابل مشامش گرفت و پس از اینکه لارا قدری از او فاصله گرفت نفس عمیقی کشید
آرگوت– تو چه غلطی داشتی میکردی؟
از تندی لحن آرگوت دهانش نیمه باز ماندو برای لحظاتی نتوانست چیزی بگوید!
آرگوت– چه غلطی میکردی دخترِنیکولاس؟
صدای نفس‌های منقطع و دردناکش در خلوت اتاق می چرخید، گرداب رقت‌آوری در مردمک چشمانش می لولید، صورت کبودش از جسد مردگان پیشی گرفته بود و آنوقت در چنین شرایطی چه می گفت؟!
لارا درحالی که سعی داشت محتاطانه به او نزدیک شود و به هرطریقی برای نوشیدن خون قانعش کند من من کنان گفت– من..دیگه نمیدونستم چیکارکنم … غـ..غلط کردم!..معذرت میخوام.. بعداً تنبیه‌م کنید!..
پیشانی بلندش که میزبان مویرگ‌های درهم پیچیده‌ای بود چین خوردو گفت– تنبیه‌ت کنم؟..به همین راحتی؟ اگه نمی اومدم تو واقعا باهاش میخوابیدی آره؟..
لارا باره دیگه به او نزدیک شد، صورتش یک وجب با صورت آرگوت فاصله داشت و پیش از اینکه فرصت کند گردنش را پیش بکشد ارگوت ساعد دستش را به سینه‌ی لارا کوفت، نه آنقدر محکم که آسیبی برساند ولی او را از پشت بر زمین انداخت!
ارگوت– این ماروین بود یا بخاطر بچه؟ این دیگه به چه بهونه‌ای بود؟.. از بس اون پدرت چپ و راست بهم گفته بی غیرت توهم باورت شده؟..
لارا درحالی که خودش را از روی زمین جمع وجور میکردو اشکهایش روان بود بالحنی توجیه‌گرانه گفت– بهونه؟؟ من ترسیدم شما بمیرین!! اون.. اون گفت اگه اینکارو نکنم منو نمیبره..
آرگوت حرف لارا قطع کردو بدون اینکه ذره‌ای به او حق بدهد گفت– تو اونقدر احمق نیستی که ندونی تا نیکولاس منو نبخشه سمت خون نمیرم!.. نمیدونستی؟؟..اینو نمیدونستی؟..
لارا خسته و کلافه از آنهمه اضطراب و ناچاری دستانش را درموهایش فرو بردو درحالی که گریه‌اش شدت گرفته بود گفت– نیکولاس نیکولاس نیکولاس! پس من چی؟؟..آخه پس من چی؟؟..دارم.. دارم بخاطر شما جون میدم بازم حرف از نیکولاس میزنین!..
برای لحظاتی فقط صدای هق هق لارا به گوش می رسید و او حتی به آرگوت نگاه هم نمیکرد. نمیدانست چکار کند و از طرفی جدیت آرگوت او را مدام ناامیدتر میکرد
ارگوت– سابجیک و رایولا.. محدوده‌ی منه، بعد از مرگمم تا وقتی خوناشامای دیگه نفهمن من زنده نیستم اصلا این حوالی نمیان. مطمئنم سدریک به اونا هیچی نمیگه.. اما لارا.. به من نگاه کن!
نگاهش را بسوی ارگوت بالا کشید و درحالی که پرده‌ی اشک دید چشمانش را تار کرده بود به او نگریست
آرگوت– دنیای ما قوانین سفت و سختی داره، یه خوناشام غریبه تو محدوده‌ی شکار بقیه هیچکاری نمیتونه بکنه.. مگر اینکه، خوده انسانها بهش اجازه بدن.. حرفمو میفهمی؟..
لارا سرش را تکان دادو بالحنی ملتمسانه گفت– چرا باید الان این چیزارو بگید؟.. همه چیز.. همه چیز درست میشه!.. چرا حرف از مرگ می زنید؟؟..
ارگوت سعی کرد سینه‌اش را صاف کند، پلکهایش را برهم گذاشت و درحالی که بسختی نفس‌هایش را مرتب میکرد گفت– بهش قول داده بودم دیگه برنگردم.. همین الانم زیر قولم زدم..
باتوجه به اینکه بنظر می رسید آرگوت درتقلاست تا برخیزد لارا به تکاپو افتادو گفت– بابا نمیدونه شما تشنه موندین.. اون.. اون فکرشو نمیکرد..
ارگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که به دیوار تکیه میزد تا روی پاهایش بایستد باصدایی خفه گفت– اون منو مثل کف دستش میشناسه..
لارا برخاست و درحالی که سعی داشت به هر طریقی مانع رفتن آرگوت شود گفت– آره حق باشماست ولی هنوزم اگه ببینه چطور شدین همه چیزو یادش میره!.. یه لحظه.. یه لحظه صبر کنید خواهش میکنم..
درحالی که با دستانش او را به ماندن تشویق میکرد بسمت در عقب عقب رفت، آرگوت به او نگریست و گفت– نه لارا اینکارو نکن.. نمیتونم اینجوری ببینمش..
دیگر فرصت مخالفت به آرگوت نداد، دستگیره را وحشیانه پیچاند و درحالی که دیوانه وار در راهرو می دوید پدرش را فریاد زد! درب اتاق نیکولاس را که انتهای راهرو دید بر سرعت خود افزود درست چند ثانیه پیش از اینکه با شدت به آن بخورد در گشوده شدو نیکولاس سراسیمه درچهارچوب قرار گرفت
نیکولاس– چی شده لارا چرا دادو فریاد میکنی؟؟!
بلافاصله پشت سر پدرش لیندا پوشیده در یک لباس خواب بلند و با موهای نامرتب بسویشان آمد. لارا بلافاصله به بازوی پدرش چنگ انداخت و همانطور که او را بدنبال خود می کشید گفت– بابا زودتر.. توروخدا زودتر اون اینجاست… به حرفم گوش نمیده…
نیکولاس که از سراسیمگی لارا نگران شده بود قدم‌هایش را تند کردو پرسید– اومده اینجا؟! آرگوت؟؟ تو صداش زدی؟؟
لیندا که هراسان پشت‌سر آنها می دوید گرفت– نیکولاس چه خبر شده؟!
فرصت اینکه به سوالات آنان جواب بدهد را نداشت، فقط سعی میکرد هرچه سریعتر نیکولاس را به آرگوت برساند و بلاخره وقتی باره دیگر به اتاقش رسید و در را گشود…
لارا– نه!..نه نه نه..!..
ناباورانه قدم به داخل اتاق گذاشت و به جای خالی آرگوت نگریست. باد سردی از پنجره‌ی شکسته‌ی اتاق به داخل می وزید و لارا درحالی که مثل دیوانگان بانگاهش اینطرف و آنطرف را می کاوید تا جواهر گمشده‌اش را بیابد نالید– ..وای خدا نه..نــه!.. حالا از کجا پیداش کنم..
بسوی نیکولاس که تازه قدم به اتاق گذاشته بود نگریست و با گلویی انباشته از بغض گفت– رفت!.. گفت به شما قول داده دیگه برنگرده برای همین نمیتونه بمونه..
نیکولاس در یک قدمی او ایستاد، لارا به چشمان سبز پدرش که درپناه نور نارنجی مشعل‌ها مثل دو قطعه زبرجد می درخشید نگریست باز به گریه افتاد. بغضش مثل کودکی ترکید و از بین هق هقش گفت– اون داره میمیره بابا..
نیکولاس بدون اینکه چیزی بگوید از مقابل او گذشت و بسوی پنجره رفت، نگاهی به بیرون انداخت و لحظه‌ای بعد با صدایی نسبتاً بلند گفت– آرگوت؟..
لارا فوراً به سمت پدرش چرخید و دید که او از پنجره به پایین می نگرد، مثل اینکه شخصی آن پایین درحال دور شدن بود
نیکولاس– هی باتوام، همونجا بمون!
دلش فرو ریخت! یعنی او همانجا بود؟؟ نیکولاس با قدم‌های سریع بسمت در خروجی رفت و از کنار لیندا که مضطربانه شاهد ماجرا بود گذشت. لارا لحظه‌ای با لیندا چشم در چشم شد و سپس همراه او پشت سر پدرش دوید..
معلوم نبود نیکولاس مسافت را با چه سرعتی پیمود ولی وقتی لارا و لیندا از راهرو عبور کردند او به انتهای راه پله رسیده بود! هرسه بدون اینکه کلامی حرف بزنند بسمت خروجی قصر شتافتند و لارا با آن لباس چین دار بلندش چندین مرتبه نزدیک بود زمین بخورد
پنجره‌ی اتاق لارا بسوی شرق باز میشد و حالا آنها برای اینکه به آن قسمت برسند باید قصر را دور میزدند، حیاط پشتی عمارت مشعل نداشت و اگر هم آنجا آتشی می افروختند باد تند زمستانی دیگر خاموشش کرده بود! هوا سرد بود و تکه ابرهای سیاه بغض آلود هرازگاهی درمقابل نور مهتاب سایه می انداختند، لارا می دوید و نگاهش به پدرش بود که با بالا تنه‌ی برهنه و گیسوان روشن رهایش از میان سوز سرمای زمستانی بسمت شرق قصر می شتافت
بلاخره پس از پیمودن مسیری به پشت قصر رسیدند، درست وسط محوطه‌ی ویسع چمن‌پوشی که درنهایت به جنگل‌های شرقی می رسید او را دیدند
درقامت مردی سیاه‌پوش، درحالی که گیسوان مواجش در وزش باد پراکنده میشد راست ایستاده بود. شاید آخرین توانش را برای اینکه بتواند درمقابل نیکولاس روی پایش بایستد بکار بسته بود و آنلحظه وقتی دید هرسه بطرفش می دوند قدمی به عقب برداشت و دست راستش را برای متوقف کردن آنها بالا آورد
لیندا دخترش را در بیست قدمی او نگه داشت، لارا تمام حواسش به آرگوت بود ولی آنطوری که لیندا او را از پشت به سینه‌ی خود میفشرد صدای نفس زدن و تپش بی امان قلب مادرش نشان میداد که چقدر مضطرب است. او از تماشای صورت تاریک و نگاه گردابی ارگوت ترسیده بود بخصوص که حالا میدانست با یک خوناشام طرف است!
نیکولاس بی توجه به درخواست توقف آرگوت پیش می رفت و همین باعث شد او قدم دیگری به عقب بردارد:
نیکولاس– هی ..هی کجا فرار میکنی؟..
پنج قدم مانده تا آرگوت ایستادو درحالی که بخاطر دویدن کمی تند نفس می کشید ادامه داد– بهت میگم صبر کن!
حالا هردو درمقابل هم بودند، یکی نای نفس کشیدن نداشت و دیگری بی‌وقفه نفس میزد
آرگوت– خودت ازم خواستی.. دیگه دورو برت نیام..
صدای ضعیف و بی‌رمقش حتی شکسته‌تر از قبل بود بااینحال حالا که نیکولاس را در مقابل خود میدید کاملا رنگ و بوی متفاوتی بود. لارا این لحن را می شناخت، همان حالت لجوجانه‌ای که تمام و کمال توجه نیکولاس را می طلبید!
نیکولاس– جداً خواسته‌ی من اینقدر برات مهمه؟
آرگوت پاسخی به او ندادو اینبار نیکولاس بالحنی تند گفت– من ازت خواستم خودتو بکشی؟؟
بادی از جانب جنگل وزید و لحظه‌ای تمام موهای آرگوت را مقابل دیدگانش ریخت، عطر مگنولیا را بسوی مشام لارا سرازیر کردو قلبش را به نوسان انداخت
ارگوت– گفتی مرگ و زندگیم دیگه برات مهم نیست.. منم مرگو انتخاب کردم.. این به تو مربوط نیست!
نیکولاس قدم دیگری پیش رفت و گفت– الان وقته حرف زدن درباره‌ی این چیزا نیست..
آرگوت قاطعانه حرف او را برید– من خون نمیخوام! هیچی ازت نمیخوام لرد نیکولاس!.. برگرد به قصرت.. و بدون من خوش باش..
نیکولاس باز قدمی پیش‌تر رفت و تاکید کرد– اتفاقا الان وقته مزخرف گفتنم نیست آرگوت!
آرگوت– نه لرد نیکولاس.. میخوام شمارو از شر معاشرت با بی غیرتا خلاص کنم..
اینبار نیکولاس از انجایی که ایستاده بود پیش‌تر نرفت، دستانش را به کمرش زد و همانطور که نگاه سرزنش‌گرانه‌اش را به آرگوت دوخته بود گفت–حالا داری درباره‌ی اشتباهت اینطور حق به جانب حرف میزنی؟؟
آرگوت بلافاصله بالحنی که پیدا بود دلخوری تمام این مدت را درخود جمع کرده گفت– آره نیکولاس آره! حق به جانبم!.. من نمیخواستم اینجوری بشه!.. اتفاقی که افتاد.. تقصیر من نبود.. لارا زنمه! میفهمی؟ زنم!..
نیکولاس انگشت اشاره‌اش را باحالتی تهدیدآمیز بسمت او بالا گرفت و گفت– تا قیامت میگم آرگوت، به عنوان یه مرد اشتباه بزرگی کردی و هیچ وقت..
لارا که دورتر از آنها در حلقه‌ی بازوان مادرش دیگر به ستوه آمده بود با بی قراری رو به آنها فریاد کشید– بسه! بسه دیگه! خدا لعنتم کنه تا کی میخواین درباره‌ی من بحث کنین؟؟ بابا اون حالش بده مگه نمیبینین؟؟..
نیکولاس و ارگوت هنوز با حالتی گارد گرفته به یکدیگر می نگریستند و اینبار لارا با صدایی شکسته از بغض گفت— میخواین خودمو بکشم تا همتون خلاص شین؟؟ بـس کنید دیگه!! ..
آذرخشی از کمرکش آسمان منشعب شدو لحظه‌ای بعد سکوت فضای بامدادی شب، توسط سینه‌ی بغض‌آلود ابرها به لرزه درآمد
آرگوت که درمیان وزش بادو آشفتگی جسم و قلبش به رقص گیسوان طلایی نیکولاس و سینه‌ی ستبر برهنه‌اش می نگریست، دیگر آنهمه ضعف وعطش را طاقت نیاورد، زانوهایش لرزیدند و مثل کسی که در نبرد کمرشکن درونش شکست خورده بر زانو افتاد..
نیکولاس نگاهی به لیندا و لارا انداخت و سپس درحالی که کنار آرگوت می نشست گفت– اگه به لجبازی ادامه بدی آرگوت، مطمئن باش که میزنمت
آرگوت دستش را مقابل دهان و بینی‌اش گرفت و باصدایی خفه گفت– من ترحم نمیخوام..
نیکولاس به او اخم کردو باکلافگی گفت– بذار این مشکلو حل کنیم، برای بقیه‌ی چیزا وقت هست
آرگوت– گفتم ترحم نمیخوام!
نیکولاس– خون!
آرگوت– بروعقب، از زورگویی‌ت خسته شدم..
نیکولاس– آرگوت!
آرگوت– ..نه!..
نیکولاس دیگر بیشتر از این شکیبا نماند، به گیسوان پرپشت ارگوت چنگ انداخت و سر او را که حالا ضعیف و آسیب پذیر بود با خشونت بسوی مچ دست خود هُل داد، عطش آرگوت آنقدر شدید بود که پس از مماس شدن لبهایش با مچ دست نیکولاس تنها یک لحظه طول کشید و سپس بی اختیار نیش‌هایش را درحفره‌های همیشگی‌اش فرو برد
بازوان لیندا از دور کمر لارا شُل شدو درحالی که صدایش از بغض و ناباوری می لرزید گفت– نیـ..نیکولاس..
لارا که تازه حالا میتوانست نفس راحتی بکشد فوراً بسمت مادرش چرخید تا پیش از اینکه بی تابی او بالا بگیرد کمی ارامش کند. لیندای بیچاره در آن سرمای زمستانی درحالی که لباس نازکی به تن داشت وحشت زده به منظره‌ی مقابل می نگریست و چشمانش از اشک خیس بود، لارا دستش را بر گونه‌ی او گذاشت و همانطور که سعی داشت حواس او را از آرگوت پرت کرده و به خودش جلب کند گفت– مامان.. مامان منو ببینید.. بخدا چیزی نیست نگران نباشید..
لیندا به چشمان دخترش نگریست و لب زد تا چیزی بگوید ولی کلامی از دهانش خارج نشد، لارا درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست سعی کرد به او اطمینان خاطر دهد:
لارا– بابا هیچیش نمیشه.. اونا ۱۷ ساله اینکارو میکنن دیگه براشون عادی شده.. نگران نباشید خب؟..
نیکولاس که حواسش به آنها بود گفت– بیا اینجا عزیزم.. بیا پیش من..
دست مادرش را گرفت و او را که با اکراه پیش می آمد بسمت پدرش برد. نیکولاس طوری آرگوت را دربر گرفته بود که از پشت به سینه‌اش تکیه کند و مچ دست خود را نیز تا دهان او بالا آورده بود
لارا درمقابل آن دو برزمین نشست و به چهره‌ی خاموش آرگوت نگریست. صورتش هنوز همانطور کبود بود و چشمان خمار نیمه بازش به نقطه‌ای نامعلوم خیره. بلند و عمیق نفس می کشید و اصلا هوشیار بنظر نمی رسید!
لیندا در کنار نیکولاس نشست و درحالی که لبش را می گزید تا گریه نکند به بازوی او چسپید، سرش را برشانه‌ی او گذاشت و پلکهایش را برهم فشرد. نیکولاس رویش را کمی چرخاند و پس از اینکه بوسه‌ای بر موهای لیندا زد با لحنی اطمینان بخش گفت– نترس لیندا، اون به من صدمه نمیزنه.. اون..
دست آزادش را دور کمر ارگوت انداخت و درحالی که کمی او را جا به جا میکرد تا راحتتر به سینه‌اش تکیه کند گفت– اون دیوونه برای هیچکس جز خودش خطرناک نیست
چانه‌اش را ارام بر موهای آرگوت گذاشت و درحالی که او را بیشتر بخود میفشرد با صدایی خفه گفت– اگه میخواست میتونست این شهرو به خاک و خون بکشه.. اگه میخواست یه نابودگر باشه هیچکس نمیتونست جلوشو بگیره.. اما نگاش کن.. ببین چطور اینجا آروم گرفته..
لارا مضطربانه نگاهش را از ارگوت به نیکولاس می کشید، پدرش طوری آرگوت را بخود میفشرد که انگار میخواست بستر مناسبی برای خوابه او باشد، انگار این نوشیدن به این زودی‌ها تمامی نداشت! دقایقی گذشته بود و نه درحال ارگوت تغییری ایجاد میشد نه نیکولاس او را برای اتمام نوشیدن تشویق میکرد. لارا میدانست که مکیدن برای دندان‌های ارگوت امری غیر ارادی‌ست و اگر خودش را عقب نکند دندان‌های نیشش خون نیکولاس را تا اخرین قطره خواهند مکید!
نیکولاس– کی میتونه مثل اون خوش قلب و متواضع باشه؟.. هرگز قدرتشو به رخ کسی نمیکشه.. هیچ وقت بهت نگفتم لیندا، آرگوت باعث شد من باتو ازدواج کنم.. اون باعث شد لارا و نولان بدنیا بیان..
نفس سردش رفته رفته در سینه گره میخورد و دلشوره در درونش می لولید، نیکولاس رنگ پریده و بی حال میشد و آرگوت هنوز کوچکترین تکانی نمیخورد. هرچه به پدرش می نگریست نگرانی در چشمانش نمی دید، شانه‌ی چپش هنوز میزبان لیندا بود و ارگوت را دربر داشت. پس چرا تمام نمیشد؟
لارا– ..بابا؟..
نیکولاس نگاهی به او انداخت و آهسته گفت– هنوز تشنه‌ست.. اینبار خیلی ضعیف شده، دست خودش نیست..
کم کم این اضطراب که یکی و یا هردویشان در این ماجرا از دست بروند بیشتر به روح و روانش چنگ می انداخت، در میان سکوت سنگینی که حوالی‌شان به جریان درامده بود باره دیگر ابرها غریدند و قطرات باران یکی پس از دیگری فرود آمدند. سرما حالا بسیار ازاردهنده‌تر از قبل بود..
لارا آنقدر مضطرب و وحشت زده بود که ابتدا متوجه حرکت جزئی آرگوت نشد تااینکه نیکولاس بالحنی اطمینان بخش گفت– من خوبم آرگوت.. حالم خوبه..
لارا به وضوح رنگ پریدگی پدرش را میدید و علیرغم اینکه او خود را برای تمام شدن اماده کرده بود، آرگوت بسختی هوشیار شد. قطرات سرد باران کم کم شدیدتر میشدند و نیکولاس موهای آشفته‌ی ارگوت را که درحال خیس شدن بود آرام از مقابل چشمان او کنار میزد، آرگوت پلک‌های نیمه بازش را برهم فشرد و بسختی در آغوش نیکولاس جا به جا شد، لارا که با دیدن تقلای او بی اختیار اشکهایش روان شده بود خود را پیش‌تر کشید تا همراه پدرش او را در عقب رفتن یاری کند. بلاخره آرگوت توانست ارواره‌اش را عقب بکشدو وقتی سرش بر سینه‌ی نیکولاس رها شد بجای اینکه بهتر شود حالش حتی بدتر از قبل بود
نمیتوانست چشمانش را باز کند و دندانهایش بسیار کُند به لثه برگشتند
نیکولاس سر او را بر بازوی راست خود هدایت کردو صورتش را طوری مقابل او خم کرد که مانع ریختن قطرات باران بر آرگوت شود
لارا نگاهی به سینه‌ی ساکن و پاهای بلند آرگوت که بر زمین افتاده بود انداخت و درحالی که کم کم بدنش کرخت میشد با صدایی خفه گفت– بابا.. چرا.. اینجوری شد..
باران از سرو رویش روان بود و دیگر چیزی از سرمای هوا نمیفهمید. لیندا که تاکنون ساکت بود سرش را برای دیدن صورت آرگوت خم کردو پرسید– نیکولاس..چی شده؟..
نیکولاس بی توجه به انها، طوری به صورت آرگوت خیره بود که گویی هیچکس دیگری انجا نیست. درحالی که یک وجب با صورت ارگوت فاصله داشت و او را در بر گرفته بود با دست آزادش گونه‌ی کبود او را لمس کردو آهسته گفت– من اینجام ارگوت..
لارا تکان آرام لبهای ارگوت را دیدو همین باعث شدو برای شنیدن صدایش باعجله خود را پیش بکشد، او خسته و ناتوان خطاب به نیکولاس نجوا کرد:
آرگوت– …خسته‌م.. خیلی خسته‌م نیکولاس..
نیکولاس چند لحظه‌ای درسکوتی زجراور به ارگوت خیره ماندو همانطور که سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان میداد باصدایی که کاملا با بغضی سنگین گره خورده بود گفت:
نیکولاس– ..الان میبرمت داخل.. باید استراحت کنی..
ارگوت دیگر کلامی نگفت، آنقدر خاموش و بی‌حرکت بود که قلب لارا را از حرکت بازمی داشت ولی تا وقتی که نیکولاس اندک امیدی داشت لارا هم می توانست وحشت از دست دادن او را به اعماق تاریک ذهنش بیندازد
نیکولاس آرگوت را کمی بالاتر کشید، بنظر می رسید که او بیهوش شده باشد. یا حدقل لارا اینطور خود را دلداری میداد که او فقط بیهوش شده!
نیکولاس– با من بمون رفیق.. با من بمون..
نیکولاس خون زیادی از دست داده بود، در این بادو باران و سوز زمستانی برهنه بود و قلب شکسته‌اش نیز به وضوح درنگاهش تجلی می یافت. با این حال مثل همیشه انقدر مستحکم و قابل اتکا بود که یک تنه آرگوت را بر پشت خود هدایت کرد تا کولش بگیرد
نیکولاس– یادته بهم گفتی.. اگه میتونستی مثل ادما بخوابی،.. دلت میخواست صبح با صدای آواز و اهنگ پیانو بیدار شی؟..
نهیبی به خود زدو بدون اینکه احتیاج به کمک لارا و لیندا داشته باشد مردی را که هم قدو هیکل خودش بود بر کول بلند کرد، به محض برخاستن لحظه‌ای تعلل کرد، پیدا بود که بخاطر کم خونی سرش گیج رفته، لیندا که کنار او ایستاده بود بلافاصله خود را اهرم کرد تا نیکولاس به او تکیه بزند و خودش را جمع و جور کند
لیندا– صبر کن عزیزم.. بذار.. چند نفرو صدا بزنم..
نیکولاس پس از چند لحظه مکث به ارامی کمر راست کردو پس از اینکه چند نفس عمیق کشید گفت– میتونم.. این نره‌غول از اولشم گردن من بود..
قدم بسوی قصر برداشت و بااینکه ارگوت اصلا هوشیار نبود باز خطاب به او گفت– ..همینطوره نه؟.. بیشتر از بچه‌هام باید حواسم به تو باشه..
لیندا محتاطانه درکنار نیکولاس قدم برمیداشت تا اگر او بااین حالش نتوانست به پیش رفتن ادامه دهد مانع زمین خوردنشان شود ولی نیکولاس تا انتهای مسیر حتی ذره‌ای ضعف نشان نداد و تمام مدت با آرگوت حرف هم میزد
نیکولاس– میخوام اینکارو برات بکنم.. برات اواز میکنم هیولا.. حالا چندساعتی بخواب.. فقط چند ساعت..
از ورودی قصر که گذشتند نگهبانان شیفت شب حیرت زده به انان می نگریستند ولی هیچیک جرأت نمیکردند پیش بیایند. نیکولاس به راهنمایی لیندا وارد اولین اتاقی که در مسیرشان بود شد، ارگوت را به آرامی بر روی کاناپه‌ی بزرگی خواباند و سپس برخاست تا شومینه را روشن کند ولی لیندا مانع او شدو همانطور که او را برای نشستن به عقب سوق میداد گفت– من روشنش میکنم.. تو بشین.. از نفس افتادی!..
نیکولاس سری به نشانه‌ی تایید تکان داد بااینحال بجای اینکه بنشیند بسوی آرگوت چرخید و همانطور که دکمه‌های پیراهن سیاه او را باز میکرد گفت– لارا برو یه دست لباس براش بیار.. اون بدش میاد اینجوری خیس باشه..
درواقع از سر رو روی همگی‌یشان آب می چکید، لارا نگاهی به نیکولاس که درحال برهنه کردن آرگوت بود انداخت و با خود فکر کرد هیچ وقت نمیدانسته ارگوت از خیسی بدش می آید
*******
لیندا پرده‌های بلند ابریشمی مقابل پنجره ها را یک به یک جمع کردو نور آفتاب صبحگاهی اتاق را در روشنی مطبوعی قرار داد
نیکولاس پس از اینکه چند قطعه چوب به درون شومینه گذاشت باز بسوی انها امد و به آرگوت نگریست
لارا همانطور گوشه‌ی کاناپه نشسته بود و درسکوتی تلخ به جسم ساکن آرگوت می نگریست، اگرچه حالا دیگر خبری از آن کبودی‌ها و مویرگ‌ها نبود ولی از دیشب تاکنون نه تکانی خورده و نه لحظه‌ای چشم گشوده بود. صورت روشن شفافش درمیان گیسوان مواج سیاهی که روی بالشتک‌های مخمل کاناپه پراکنده بودند بچشم میخورد و با آن لباس سپید سبکی که نیکولاس دیشب به تن او کرد حالا دیگر دست کمی از تابلوهای نقاشی‌ هنرمندان مشهور نداشت
سینه‌اش با ریتم آرام نفس‌هایش بالا و پایین می رفت و وقتی لارا او را لمس میکرد از قلبش هیچ تپشی حس نمیشد. چهره‌ی زیبایش آنقدر ترو تازه بنظر می رسید انگار که همین حالا قرار است چشم بگشاید و به انها لبخند بزند درصورتیکه هیچ واکنشی نسبت به صداها و تماس دستان انها نشان نمیداد
لارا دست چپ او را گرفت و به آرامی روی پاهای خود گذاشت، باحالتی نوازش‌گرانه انگشتان او را لمس کردو رو به پدرش که هنوز بالای سر آرگوت ایستاده بود گفت– دیگه بیشتر از هفت ساعت شده.. اگه..
بغضش را قورت دادو در ادامه گفت– اگه بیدار نشه چی؟.. اون میگفت خوناشاما وقتی خسته باشن صدها سال میخوابن!..
این را گفت و سوزشی در سینه‌ی خود حس کرد. لیندا نیز پیش آمدو مثل انها به ارگوت خیره ماند، از دیشب تابحال مادرش بندرت کلامی حرف زده بود و فقط هرازگاهی در سکوت اشک می ریخت
نیکولاس– بیدار میشه عزیزم.. حتماً بیدار میشه
نیکولاس نیز به آرامی در مقابل آرگوت زانو زد، دستی بر موهایش کشید و پس از اینکه برای لحظاتی لبهایش را بر پیشانی او گذاشت به نجوا گفت:
نیکولاس– میخوام به قولم عمل کنم آرگوت.. اگه به موقع بیدار نشی، شاید دیگه زنده نباشم که اینو برات تکرار کنم..
چندلحظه‌ای از آن فاصله‌ی نزدیک به صورت آسمانی آرگوت نگریست و سپس از جا برخاست، کت سیاه بلندی به تن داشت که دکمه‌های جواهرنشانش تا انتها باز بود و گیسوان طلایی‌اش را با گره‌ای شُل پشت سرش بسته بود. پس از برخاستن دستمال گردن ابریشمی را با حالتی که انگار آزار دهنده‌است از گریبان خود باز کرد، آن را در مسیر رفتن بسوی پیانوی سیاهی که مقابل یکی از پنجره‌ها بود انداخت و سپس گفت– هیچ وقت بهت نشون ندادم که چقدر تو اینکار استادم نه؟..
تمام اشراف‌زادگان از کودکی می آموختند که پیانو بنوازند ولی لارا تاکنون نشنیده بود که پدرش آواز بخواند، آنلحظه هم درحالی که هنوز دست آرگوت را در دستانش داشت بسوی او چرخید تا شاهد نواختنش باشد
پرتوهای آفتاب برسطح جلا داده شده‌ی پیانو برق می انداختند و وقتی نیکولاس باوقار و آقامنشانه برصندلی نشست، نیمرخ مردانه‌ی جذابش در زیر آن گیسوان طلاگون تصویری تماشایی ساختند
دست بر کلید‌های پیانو برد، موسیقی موزون آرامی درفضای مطبوع اتاق طنین انداخت و کم کم آنقدر گوش‌نواز شد که قلب لارا را ذوب کرد
صدای نیکولاس وقتی شروع به خواندن کرد بطرزی آرامش بخش و مخملین بر ریتم سوار شدو شعری که می خواند همه لبریز از احساسات درونی‌ او به آرگوت بود. لارا به مادرش لیندا نگریست، اشک در چشمانش حلقه زده بود و درحالی که لبخند محوی برلب داشت عاشقانه به شوهرش می نگریست..
تو، سرگشتگیِ این هزارتوی روح‌خوار
تو ڪه بر امواج شناوری
تو ڪه بر پشت گلبرگها در باد میرقصی
تو ڪه در آسمان و زمین،
در شریان‌های ناپیدای هستی،
و در نوسانِ تن‌های جگرسوخته،
جان گرفته‌ای…
ای عشق ،
ای تجسمـِ حقیقتِ مطلق…
آزادم کن..
آزادم کن از بند هرآنچه در گلوگاه خفگی‌ام انداخته
آزادم کن از بند جسم و جنس و شهوت
آزادم کن که تو فراتر از مرز مرگ و زندگی،
در آسمان و زمین،
در شریان‌های ناپیدای هستی،
و در نوسانِ تن‌های جگرسوخته،
جان گرفته‌ای…
آرامشی که نیکولاس به محیط منتقل کرده بود باعث شد لارا برای لحظاتی همه چیز را فراموش کند و او تازه زمانی به خودش آمد که تکانی جزئی در دستان خود حس کرد..
ناباورانه به انگشتان آرگوت نگریست و چند لحظه بعد او به آرامی دست لارا را گرفت! جوری دلش از شوق لرزید و جوری چشمانش روشن گشت که ابتدا نتوانست کلامی حرف بزند و حرکتی بکند
نفسش ناخوداگاه تند شده بود و احساس میکرد در کالبدش جا نمی شود! پلکهای آرگوت آرام باز شد و نگاه شبگون دلفریبش از پس سایبان پرپشت مژگان بلندش پدیدار گشت..
لب‌های ابری پررنگش با ظرافت از هم گشوده شدو نام نیکولاس را نجوا کرد. البته صدایش آنقدر ضعیف بود که به گوش نمی رسید ولی لارا با نحوه‌ی ادای نام نیکولاس از دهان او بخوبی آشنا بود
پیش از اینکه لارا واکنشی به او نشان دهد لیندا رو به نیکولاس بلند گفت– نیکولاس!..نیکولاس بیا اینجا!..
از هیجان و لرزش صدای مادرش فهمید او هم حواسش به آرگوت بوده. نیکولاس پیانو را رها کردو بلافاصله خود را به آنها رساند، ابتدا نگاه دقیقی به آرگوت انداخت و وقتی دید او بیدار شده درحالی که نفس راحتی می کشید درمقابلش زانو زد
دستش را بر موهای سیاه او گذاشت و درحالی که حریصانه به چشمانش می نگریست گفت– منو ترسوندی مَرد!.. منو ترسوندی! دیگه اینکارو نکن..
آرگوت که با نگاهی خسته به نیکولاس می نگریست اهسته و زمزمه‌وار گفت–.. تو ..تو دیگه اینکارو با من نکن.. نیکولاس‌،..
نیکولاس صورتش را به او نزدیک‌تر تا او مجبور نباشد برای بلند حرف زدن به خودش فشار بیاورد و سپس آرگوت با نجوایی مخملین و بغض‌آلود گفت– ..چند دفعه بگم.. تو همه چیز منی..
اشکی از گوشه‌ی چشم سیاه کشیده‌اش پایین غلطید و بلافاصله چشمان نیکولاس هم از پرده‌ی اشک درخشید، بااینحال بغضش را قورت دادو درحالی که به روی ارگوت لبخند میزد گفت– بازم داری خودتو برام لوس میکنی اهریمن؟.. میدونی من طاقت دیدن اینارو ندارم..
اشک دیگری از چشم آرگوت چکید بااینحال او هم متقابلا به نیکولاس لبخند زدو پس از اینکه یک دل سیر به همدیگر نگریستند و از همه چیز خاطرجمع شدند نیکولاس از او پرسید– چیزی لازم نداری؟ گرسنه نیستی؟..
آرگوت که حالا رفته رفته کمی راحت‌تر حرف میزد پاسخ داد– حالم خوبه.. میخوام بلندشم..

نوشته رمان عشق اهریمن پارت۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها