آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق اهریمن پارت۹

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

نیکولاس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو دستش را زیر کتف او فرستاد تا برای نشستن کمکش کند. اگرچه اصلا سراغی از لارا نگرفته بود ولی اینکه از همان لحظه‌ی اول هوشیار شدنش دست او را در دست داشت و هنوز هم رهایش نمیکرد باعث دلگرمی او می شد. پس از اینکه با تکیه بر کمک نیکولاس سرجایش نشست و به پشتی کاناپه تکیه زد کمی سخت نفس می کشید، چند لحظه‌ای پلکهایش را برهم گذاشت و سپس آهسته گفت– نمیدونستم اینقدر خوب میخونی.. از این به بعد..
نیکولاس درحالی که مقابل آرگوت ایستاده بود و گیسوان او جمع میکرد تا مزاحم دیدش نشوند حرف او را برید و گفت– از این به بعدی وجود نداره، لرد نیکولاس نمیتونه بیشتر از این سبک‌سر باشه
سپس نگاهی صمیمی به لیندا که یک قدم دورتر از او ایستاده بود انداخت و گفت– من حتی برای زنمم تابحال نخونده بودم!
لارا و لیندا ساکت بودند و بنظر می رسید حالا که آرگوت در سلامت هوشیار شده بقیه‌ی چیزها در درجه‌ی اهمیت بالایی قرار ندارند. در چهره‌ی لیندا وحشت و انزجاری دیده نمیشد بااینحال مدت طولانی به آرگوت نمی نگریست و به نوعی نگاهش را از او می دزدید. آنسوی ماجرا لارا، علیرغم اینکه درست کنار آرگوت نشسته بودو دست او را درهر دو دست خود میفشرد طوری معذب بود انگار نه انگار که این مرد شوهر اوست!
لحظاتی درسکوت گذشت، وقتی نیکولاس موها و لباس آرگوت را مرتب میکرد او نگاهش به لیندا بود و بعد بالحنی که به وضوح دو دلی‌اش را نشان میداد رو به او گفت:
آرگوت– لیندا من.. همیشه امیدوار بودم که تو یه فرصت مناسب خودم حقیقتو بهت بگم.. اما آخرش..
جمله‌اش را ناتمام گذاشت، بنظر می رسید اینکه لیندا نسبت به او بی‌اعتماد و مأیوس شده باشد باعث نگرانی‌اش میشد. چند لحظه‌ای به چشمان مهربان عسلی رنگ لیندا که این اواخر مدام میزبان غم و اشک بود نگریست و وقتی دیگر جمله‌ی مناسبی برای بیان کردن نیافت دستش را بسوی او دراز کرد و او را به آغوش خود فراخواند
لیندا لحظه‌ای با تردید به صورت ارگوت که سالها برادرانه دوستش میداشت نگریست، هیچ کینه‌ای در نگاهش نداشت و حتی بغض کرده بود، مکثش کمی طول کشید ولی درنهایت وقتی چانه‌اش لرزید و اشکهایش بی‌اختیار جاری شد، به آغوش او خزید..
تازه آنلحظه آرگوت برای اینکه او را بین بازوان خود بفشارد دست لارا را رها کرد، لیندا به گریه افتاد و آرگوت پس از اینکه موهای او را بوسید بالحنی پرمهر و صمیمی گفت– متاسفم عزیزم..بخاطر همه چیز متاسفم.. نمیخوام خودمو توجیه کنم ولی این برام راحت نبود که یه عمر همچین چیزی رو ازت مخفی کنم..
لیندا پاسخی به او نداد و درحالی که صورتش را بر سینه‌ی او گذاشته بود و میگریست سرش را به نشانه تایید تکان داد:
آرگوت– تو این خانواده تو همیشه از همه مظلوم‌تر بودی.. با وجود بی‌مهری نیکولاس و مشغله‌های کاریش، با وجود شیطنتای لارا و بااینکه میدونستی خیلی چیزارو ازت مخفی کردیم.. تنها چیزی که به بقیه دادی عشق بود..
نیکولاس که دوقدم دورتر دست به کمر ایستاده بود و به انها می نگریست آنلحظه ابرویی بالا انداخت و گفت– با وجود بی‌مهری نیکولاس و مشغله‌های کاریش؟..چی نصیبت میشه که همیشه آخرش همه چیزو میندازی گردن من؟
پاسخ آرگوت به نیکولاس تنها لبخندی اطمینان بخش بود که کنج صورت خسته‌اش نشست، لیندا برای لحظاتی در آغوش آرگوت ماندو وقتی او سراغ نولان را گرفت درحالی که هنوز کمی فین فین میکرد گفت– خوابیده.. سرما خورده و بهش دارو میدیم..
آرگوت سرش را برپشتی کاناپه خواباندو پس از اینکه نفس عمیقی کشید اهسته گفت– دلم براش تنگ شده..
لیندا آرام از آغوش او جدا شدو همانطور که اشکهای خود را پاک میکرد گفت– برم ببینم.. اگه بیدار شده میارمش اینجا..
برخاست و آرگوت او را با لبخندی بدرقه کرد، هنوز هم به لارا نمی نگریست و او دلیلش را میدانست! بخاطر دیشب از دست لارا دلگیر بود و حالا حتی خوده او هم نمیدانست چطور سر صحبت را دراینباره باز کند. فکرش را که میکرد چندان هم راحت نبود. آرگوت دیشب زمانی رسید که چیزی نمانده بود او خود را به سدریک بسپارد!
نیکولاس حواسش به آنها بود و به همین خاطر پیش از اینکه سوالی دراینباره بپرسد آرگوت کمی روی کاناپه جابجا شدو گفت– ..‌خیلی سخت بود منو بذاری روی تخت؟..
نیکولاس نگاه چپی به او انداخت و بالحنی سرزنشگرانه گفت– تو دیگه چه پررویی هستی! هنوز بخاطر دیشب کمرم درد میکنه
آرگوت لبخند محوی به روی او زدو بالحنی آرام و عاری از تمسخر گفت– پیر شدی لرد نیکولاس..
این حرف او باعث شد نیکولاس نیز لبخند بزند. او حالا دیگر ۴۰ ساله بود و رفته رفته گَرد میانسالی برچهره‌اش می نشست
نیکولاس– آره پیر شدم. درحالی که ۱۷ سال گذشته و توی عوضی اصلا تکون نخوردی
باز لحظاتی هردو بهم نگریستند. نگاهشان عمیق و صمیمی بود و لارا با خود میگفت لابد رفاقت و وفاداری ۱۷ساله‌یشان را مرور می کنند. بلاخره نیکولاس اشاره‌ای به لارا کردو آهسته گفت– تنهاتون میذارم..
این را گفت و بسوی در چرخید. لارا و آرگوت قدم‌های او را تعقیب کردند و حتی پس از خروجش هم هنوز هردو ساکت بودند. آرگوت کمی بیشتر برپشتی کاناپه فرو رفت و پلکهایش را برهم گذاشت. اگر یک انسان بود لارا فکر میکرد که او سردرد دارد!
پاهای بلند او را که با بی ملاحضگی از لبه‌ی کاناپه رها بود از نظر گذراند، به حرکت منظم سینه‌ی ستبرش پوشیده در آن پیراهن سپید نگریست و به گیسوان مواجش که از یک سوی گریبان رها بود خیره ماند. باید هزاران و میلیون‌ها بار خدا را شکر میکرد که او صحیح و سالم است، حتی اگر به این زودی‌ها بخشیده نمیشد اهمیتی نداشت، درعوض لارا مطمئن بود که بازهم میتواند قهقهه‌های موزون و خوش‌آهنگ او را بشنود و هیچ چیز امیدوارکننده تر از این نبود!
آرگوت– از زل زدن به من خسته نشدی؟ ۱۶ ساله که داری اینکارو میکنی
این را بدون اینکه پلکهایش را بگشاید گفت و لارا را غافل‌گیر کرد. ابتدا خواست چیزی درباره‌ی اینکه چقدر از برگشتن او خوشحال است و چقدر دلتنگ او بوده بگوید ولی تا دهانش را گشود بی‌اختیار این جملات بر زبانش جاری شد:
لارا- معذرت میخوام.. شما..شما خودتون می دونید که من اونجوری نیستم.. متاسفم!..خیلی متاسفم..
آرگوت بدون اینکه به او بنگرد نجوا کرد– میدونم اونجوری نیستی.. ولی بازم بخشیدنش سخته. اگه بهش اجازه نمیدادی اون نمیتونست بهت دست بزنه.. ولی اجازه دادی.. و من شنیدم که طرز نفس کشیدنت عوض شد..
دهان باز کرد تا باز خود را توجیه کند اما نتوانست جمله‌ای سرهم کند. عاقبت پلکهایش را برهم فشردو سرش را به زیر انداخت، نمیتوانست انکار کند که دیشب، آن اواخر واقعا ذره‌ای به وسوسه افتاده بود!
لارا– باشه.. باشه قبول.. قسم میخورم که میخواستم بیام پیش شما، وقتی از مامانو بابا ناامید شدم دیگه راهی جز این نداشتم.. اگه اجازه دادم.. اصلا.. اصلا شما که صدای نفسامو شنیدین حتما از بقیه چیزا هم خبر دارین..
آرگوت باز نجوا کرد– آره خبر دارم. ولی حرفم درست درباره‌ی اون لحظه‌هاست که نفست برای اون داغ شد..
لارا با حالتی دستپاچه نواری از موهایش را پشت گوش فرستادو گفت– اون.. اون بوی شمارو میداد.. و رفتارش.. انگار طلسم میکرد!..
آرگوت– پس هرکس بوی منو بده و رفتارش تحریک کننده باشه..
لارا بلافاصله میان حرف او دوید و گفت– قول میدم.. قول میدم که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه! دیگه نمیذارم هیچ مردی اونجوری بهم نزدیک بشه.. به هیچ دلیلی! نمیدونم چطور ازتون عذرخواهی کنم که حرفمو باور کنید..
آرگوت نفس عمیقی کشید و درحالی که لحنش آمیخته به جدیت بود گفت– نه از تو به این راحتی میگذرم نه از اون عوضی. دیشب شک داشتم که زنده میمونم یا نه، ولی حالا فقط یکم وقت برای بهتر شدن میخوام.. سدریک تقاصشو پس میده..
لارا که میدید این موضوع برای آرگوت جدی‌تر از حد انتظارش از آب درامده نگران‌تر از قبل شدو درحالی که صورتش از ناچاری درهم رفته بود بالحنی ملتمسانه گفت– وای نه.. خواهش میکنم فراموشش کنید.. نباید باهاش دعوا کنید اون که منو مجبور نکرد! منم که باید تنبیه بشم..
تازه آنلحظه آرگوت چشمانش را گشود سرش را به آرامی سمت او چرخاند:
آرگوت– مشتاق تنبیه شدنی؟
با آن نگاه گیرا و لحن بم و هشدار دهنده‌اش جای اینکه لارا را بترساند باعث شد قلبش ذوب شود و گونه‌هایش گُر بگیرد
آرگوت– میدونی من به روش خودم تنبیه‌ت میکنم. اینبار یه تنبیه کامل
درحالی که نگاهش با نگاه آرگوت تلاقی شده بود چیزی از کنج سینه‌اش سقوط کردو به یاد گذشته و تنبیه دردناک و نصفه نیمه‌ی او افتاد!
ترسید، ولی بطرز بی‌ملاحظه‌ای از تصور قدرت و مردانگی آرگوت تمام تنش داغ شدو حتی خنده‌اش گرفت!
آرگوت که به صورت گلگون شده، چشمان مضطرب و لبخند پررنگ او می نگریست بدون اینکه ذره‌ای نرمی در خود نشان دهد گفت– پس خوشت میاد!.. میتونیم همین امشب امتحان کنیم
بلافاصله لبخند از لبش محو شدو درحالی که سعی داشت او را از اشتباه دربیاورد با دستپاچگی گفت:
لارا– او نه نه نـه!..منظورم اینه که.. نکنه..ام.. واقعا شما..
نتوانست جمله‌ی مناسبی سرهم کند، همانطور مأیوسانه به چهره‌ی جدی آرگوت خیره ماندو درنهایت زمانی که داشت فکر میکرد او واقعا میخواهد چنین بلایی سرش بیاورد لبخند پررنگ و موقرانه‌ای بر لب آرگوت نشست، رویش را از لارا گرفت و درحالی که به ارامی روی کاناپه جابه جا میشد بالحنی اطمینان بخش گفت– شوخی کردم عزیزم

نوشته رمان عشق اهریمن پارت۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن