آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق اهریمن

رمان عشق اهریمن فصل دوم رمان وحشی

فصل اول رمان امپراطوری گرگها

نویسنده:م.قربانپور

قسمتی از رمان:

مردم دَم برنمی‌آوردند که وحشت‌زده اند.
این ماه هم یک نفر قربانی شده بود، یکی از باغبانان قصر لُرد نیکولاس
او را خشک و بی‌روح زیر پرچین یافته بودند
با دو حفره‌ی سرخ ضعف‌آور بر روی شاهرگش…
درست مثل دَه نفره قبل،
تا آخرین قطره‌ی خونش مکیده شده و
جنازه‌اش مفلوک و درهم پیچیده رها شده بود.
مثل یک تکه گوشته چروکیده زیر گرمای آفتاب تابستان…
مردم شبها در خانه می‌چپیدند
آرام نفس میکشیدند و با احتیاط قدم برمیداشتند
وحشتی منجمد کننده شهر را در خود غرق کرده بود
سکوتِ مردم قلب نیکولاس را بدرد می‌آورد.
مردم مظلوم شهر، بخاطر علاقه‌ای که به او داشتند اعتراض نمیکردند.
آنان میدانستند که لُرد جوانشان هرچقدر هم با درایت و قدرتمند باشد، توان مبارزه با یک اهریمن خونخوار را ندارد.
نیکولاس دلسوز و مهربان بود و مردمش را دوست میداشت.
او از همه چیز به روشنی آگاه بود
شبانگاهان سایه‌ی تاریکی را کنج‌های خلوت عمارتش میدید
شبحی به سیاهی شب،
سیال و غوطه‌ور بر دیوارها می‌خزید و ثانیه‌ای بعد محو می‌شد
میدانست که اهریمن در تعقیب اوست
میدانست که با بزرگترین وحشت شهر مواجه خواهد شد
دیر یا زود…
********
نگاهش به آینه بود و ذهنش فرسنگ‌ها دورتر ..
نورنارنجی رنگی که از شمعدان پنج‌شاخه‌ی کنار دستش می تابید، موهای طلاگون روشنش را مثل یک گوی آتش در آینه منعکس میکرد
چشمان کشیده‌ی نافذش خسته و کلافه به تصویر درون آینه خیره بودند و با خود می‌اندیشید چگونه باید این بحران را کنترل کرد
از نیمه شب گذشته و بجز تعدادی خدمتکار، همه در قصر بخواب رفته بودند.
برخاست و درتاریکی، مسیر خروج از خوابگاه را پیش گرفت.
فقط تعداد کمی از مشعل‌ها را افروخته بودند به همین خاطر نور همه‌جای عمارت را روشن نمیکرد.
نیکولاس در سایه‌ها قدم برمیداشت و اطراف را می‌پایید…
سکوت چنان بر فضا حاکم بود که صدای نفس‌های خود را می‌شنید.
آرام ایستاد و چشمانش را بست
زیاد طول نکشید که آوای موهومی در سرش پیچید…
چندش آور و ظلمانی
مثل نوشیدن مایعی غلیظ
از رگهای زنده‌ی یک انسانِ در حال تقلا
انسانی که به ضعف افتاده بود و درد او را به نالیدن وا می‌داشت
ناله‌هایی بی‌رمق و سوزناک که مو برتن راست می‌کرد..
پلکهای نیکولاس بی‌درنگ ازهم باز شدند و کنج‌های تاریک اطراف را جستوجو کردند
قدم برداشت و پیش‌تر رفت…
موجودی بلند قامت را در ظلع شرقی قصر میدید
پوشیده در عبایی سیاه که دنباله‌اش روی زمین کشیده می‌شد
دخترکِ خدمتکاری در چنگالش خم شده و رو به مرگ افتاده بود
اهریمن پشت به نیکولاس، خون دخترک را از شاهرگ بیرون میکشید …
وحشت و کرختی بر نیکولاس چیره گشته و او را سرجایش میخکوب کرده بود
چند دقیقه بعد، اهریمن دخترک را رها کرد و جنازه‌ای خشک شده بر کف مرمرین قصر افتاد
آن دختر دوازدهمین نفر بود
دوازدهمین قربانی بیگناه از مردمی که لُرد نیکولاس موظف به محافظت از آنان بود!
نمیتوانست به این سکوت ادامه دهد و مانند مردم در وحشت منزوی شود،
نفس عمیقی کشید و سعی کرد برخود مسلط شود،
درحالی که وجودش هنوز لبریز از وحشت بود
دهان گشود و لحن آرام و مصممش در سکوت عمارت منعکس شد
نیکولاس – آهای… اهریمن ..
دهانش پس از به زبان آوردن این کلمات، یخ بست
لبهایش خشک شده و قلبش به شدت می‌کوبید
قامت هولناک اَهریمن، آهسته به سوی او چرخید
تاریکی نمی‌گذاشت چهره‌‌اش را واضح ببیند اما پیدا بود که پوستی بی‌نهایت رنگ پریده دارد
درمقابل چشمان درحدقه گرد شده‌ی نیکولاس، بسوی او پیش می امد..
قدم برنمی‌داشت، پاهایش پیدا نبود، مثل اینکه اصلا کف پایش به زمین نمی رسید
مانند یک حجم تراشیده شده از تاریکی، آرام و با تمأنینه نزدیک می‌شد …
اَهریمن– بله، لُرد نیکولاس.. ؟
لحن آرام اما عمیق اهریمن در سر نیکولاس پیچید. صدایش مثل یک زمزمه‌ی گرم بود، درست در چند میلیمتری گوش
در فاصله‌ای کمتر از یک قدم، کرکس‌وار به دور نیکولاس میچرخید و براندازش می‌کرد
چنان آرام و صبورانه که گویی از هیچ چیز در دنیا نمی‌ترسید
و هیچ سرباز و شمشیری تهدیدش نمیکرد
وحشته مرگ در نیکولاس ریشه دوانده بود اما نمی‌توانست بیش از این ضعیف و مفلوک بنظر برسد
او تصمیمش را گرفته بود
نفس عمیقی کشید و سعی کرد لحنی مصمم داشته باشد.
نیکولاس – تو دوازده نفر از مردم بیگناه منو وحشیانه سلاخی کردی. خوب خبر داری که با یه لشکر سرباز هم نمیشه شکستت داد، برای همین گستاخانه به شکار مردم ادامه میدی…
صدای نیکولاس انعکاس کمی در عمارت ایجاد میکرد چراکه اوهم سعی کرده بود مانند اهریمن آرام و مسلط صحبت کند.
نیکولاس– اما بگو… تا کجا میخوای ادامه بدی؟ آیا تصمیم داری تا آخرین نفر جون مردمو بگیری؟
یکبار دیگر لحن گرم و بم اَهریمن درست زیر گوشش زمزمه کرد…
اهریمن– تو ترسیدی… من تپش‌های قلبتو میشنوم
نیکولاس برای چند لحظه در سکوت باقی ماند و سپس گفت– ترس منو متوقف نمیکنه
اَهریمن– چی میخوای؟
نیکولاس– میخوام از شهرم بری
اَهریمن– قدرت بیرون کردن منو داری؟
و یکبار دیگر باعث شد که او سکوت کند.
اینکه مدام اطرافش پرسه میزد، خشمگینش کرده بود.
صدا و لحن حرف زدنش،
جملات مطمئن و محکمی که بیان میکرد،
همه چیزو همه‌ی حالات، نشان از قدرت او و ضعف نیکولاس داشت.
موضوعی که اَبداً برایش قابل هضم نبود.
نیکولاس– بایست. اطرافم نچرخ
اهریمن در مقابل او ایستاد. شاید حتی کمتر از یکقدم با او فاصله داشت.
از نیکولاس قدبلندتر بود، اما نه چندان زیاد.
اکنون میشد سایه‌ای نیمه واضح از چهره‌اش دید…
اَبروهای پرپشت کمان خورده ،
گونه‌های استخوانی برجسته که حالتی پر ابوهت به او میداد ،
و لب‌هایی که برای اَدای کلمات، بسیار حساب شده و مرتب بازو بسته می‌شدند..
این چهره با آنچه نیکولاس تصورش را میکرد تفاوت شگفتی داشت!
او همیشه فکر میکرد اهریمن می‌بایست صورتی ناموزون و کریه داشته باشد،
اما مرد خوش‌قامتی که در مقابل او ایستاده بود ترکیبی از یک جذابیت بیمارگونه و نوعی اصالت مرموز داشت،
طوری که گویی از توصیفات کتاب‌های افسانه‌ایِ
قطور کهن، برخواسته بود.
نیکولاس– من یه اشراف زاده متولد شدم، هیچ وقت کسی نتونست بهم زور بگه و باعث بشه احساس ضعف کنم. من ثروتمند و پرقدرتم
نگاه نیکولاس به چهره‌ی مبهم اهریمن بود، عمیق و قاطع حرف میزد و به چیزهایی فراتر از زندگی می اندیشید.
نیکولاس– بنظر میرسه سرنوشت، منو بجایی رسونده که ثروت و قدرت کمکی بهم نمیکنه. اما اینو بدون اَهریمن… نمیتونم بیش از این شاهد زجر کشیدن مردمم باشم و خودم به زندگی ادامه بدم
اَهریمن– سعی نکن دوباره با من بجنگی. میدونی که بیهودست
نیکولاس– من همیشه تورو اطراف این قصر حس میکنم. همیشه منتظرت بودم اما تو ترجیح میدی که بجای جونم، غرورم رو هدف بگیری
اَهریمن– برای مرگ مشتاقی؟
نیکولاس– برای رهایی از این ننگ مشتاقم که شاهد وحشت مردمم باشم. قبل از مردمم، منو شکار کن
اهریمن برای چندلحظه در سکوتی عمیق
و با همان آرامش مرموزش به نیکولاس خیره ماند و سپس گفت– برای امشب تشنه نیستم
نیکولاس– اما به زودی دوباره میشی
اَهریمن– بله. به زودی
او به نیکولاس پشت کرد و مانند سایه‌ای که ظرف یک ثانیه از مقابل نور میگذرد، ناپدید شد…
روزها از پی هم گذشتند
اکنون دیگر سه هفته از ملاقات او با اَهریمن می‌گذشت
در این مدت مردم سالم و سلامت به زندگیشان رسیده بودند و قربانی جدیدی درکار نبود.
با این حال نیکولاس میدانست که موعد مقرر نزدیک است چراکه اهریمن همیشه بین شکارهای خود سه الی چهارهفته فاصله می‌انداخت.
آنشب نیز او در تراس سنگی خوش‌نقش عمارتش ایستاده بود و گستره‌ی مخملین آسمان شب را می‌نگریست.
عمیق و بیکران، بستری مملو از الماس‌های درخشان ریز و درشت.
بادی خنک از سوی کوهستان‌های سرسبز اطراف می‌وزید و عطر پونه‌ی وحشی و چمنزار شبنم زده را به همه‌جا می‌پراکند…
نیکولاس غرق در افکار خود بود و می‌اندیشید چگونه جهانی این چنین زیبا، میتواند میزبان انواع و اقسام پلیدی‌ها باشد؟
– اغلب شبها میبینمت که محو تماشای آسمان شب هستی
برای لحظه‌ای سرما از سر تا پایش گذشت و مو به تنش راست شد! صدای اَهریمن درست زیر گوشش زمزمه میشد…
ابتدا آنقدر غافلگیر و وحشت‌زده شده بود که نمیتوانست سرش را بچرخاند، اما کمی بعد تسلطش را بدست آورد و به پشت سرش نگریست.
گرچه فکر میکرد اهریمن بسیار به او نزدیک باشد اما اینطور نبود.
او زیر طاق قوسی عمارت ایستاده بود و اگر یک قدم پیش می‌امد وارد تراس وسیع نیکولاس میشد.
جایی که اَهریمن ایستاده بود غرق در تاریکی و در سایه قرار داشت
از همین رو او نمیتوانست جز قامتی بلند و سیاه که بی‌حرکت به او زل زده بود، چیزی ببیند.
نیکولاس– پس بالاخره اومدی
اهریمن– منتظرم بودی؟
نیکولاس با کلافگی پوزخندی زد و دوباره نگاهش را به آسمان دوخت.
نیکولاس– شاید منم اگر جای تو بودم اونقدر حوصله داشتم که به دیگران تمسخر کنم
اهریمن– تمسخر نمیکنم لرد نیکولاس
نیکولاس– پشت سرم نایست. بیا زیر نور ماه، میخوام صورتتو ببینم
اهریمن– به عنوان یه انسان، تو بیش از حد جسوری
نیکولاس– میخوام چهره‌ی کسی رو که منو میکشه ببینم
باد سبکی از سمت راست نیکولاس بلند شد و ظرف تنها یک ثانیه، اهریمن کنار او ایستاده بود.
درست مانند او
رو به آسمان شب.
نیکولاس سر چرخاندو به نیمرخ او نگریست…
چهره‌اش چنان رنگ‌پریده بود که گویی خون زیر پوستش جریان نداشت
با این حال، روشن و عاری از هرنوع ناموزونی.
پیشانی بلند و چانه‌ای شکاف‌دار که به جذبه‌اش می‌افزود. گیسوان بلند و تیره‌اش روی شانه رها بود و بخاطر وزش نسیم آرام تکان می‌خورد…
نیکولاس پس از چند ثانیه چشم از او برداشت و گفت– تصور نمیکردم این چهره‌ی یه اهریمن باشه
اهریمن– تو این اهریمن رو نمیشناسی
نیکولاس– وقتی دندونای نیش زهرآلودت به شاهرگم فرو بره، شناختم کامل میشه. شنیدم آدمی‌زاد درحین مرگ، بصیرت ویژه‌ای پیدا میکنه
اهریمن سکوت کردو چیزی نگفت.
درونِ نیکولاس بطرز بیمارگونه‌ای آرام بود
ترسِ او کم کم جای خود را به اطمینان میداد.
گویا قرار نبود مرگش آنقدرها هم وحشتناک صورت بگیرد چراکه قاتل، بی‌نهایت زیبا و مسحور‌کننده بود.
بالاخره لحظه‌ای بعد اهریمن سکوت را شکست و حرف عجیبی زد
اهریمن– دلیلی برای کُشتن تو ندارم
نیکولاس نگاه معناداری بسوی او انداخت و با لحنی شاکی گفت:
نیکولاس– برای کشتن بقیه دلیل داشتی؟
اهریمن– بله
نیکولاس– مثلا اون باغبان بی‌گناه
اهریمن– چندان هم بیگناه نبود. نوه‌ی پنج سالش رو تا سرحد مرگ کتک میزد
نیکولاس– پیرزن کشاورز
اهریمن– عروس عقیمش رو با مرگ موش کُشت
نیکولاس– دختر خدمتکاری که جلوی چشمم شکار کردی
اهریمن– اون دزدی میکرد
نیکولاس خنده‌ای عصبی سرداد! خشمگین به اهریمن نگریست و گفت – تو فکر کردی کی هستی؟! قاضی؟ مجری قانون؟ یااینکه خدا؟ تو به چه حقی اینقدر راحت وحشی‌گری خودتو توجیح میکنی؟
اَهریمن– توجیح نیست. من از ذات خودم فرار نمیکنم
نیکولاس– چرا داری فراری میکنی! داری با دلایل احمقانه ذات پلید خودتو موجّه نشون میدی
اهریمن کامل بسوی او چرخید و نگاهش را مستقیم به چشمان نیکولاس دوخت.
اولین بار بود که اینطور از نزدیک به اهریمن می‌نگریست…
به چشمان سیاهِ وحشی‌اش که در محاصره‌ی مژگانی پرپشت، می‌درخشیدند.
سیاهی چشمان او حتی از آسمان شب هم سبقت می‌گرفت
اَهریمن– تو از مادرت متولد شدی، چشم باز کردی و دیدی یه اشراف‌زاده‌ی ثروتمندی که به راحتی میتونی مردمت رو سرپرستی کنی و بهشون عشق بورزی. منم از مادرم متولد شدم… چشم باز کردم و دیدم تشنه‌ی خونم… تشنه‌ی شکار و تشنه‌ی خشونت. این انتخاب من نبود. من نخواستم که یه اهریمن خوناشام باشم
پس از مکثی کوتاه، درحالی که هنوز نگاهش به چشمان نیکولاس گره خورده بود ادامه داد– به من نگاه کن لرد نیکولاس؛ من مصداق بارز بی‌عدالتی این دنیا هستم
نیکولاس با لحنی تحقیر آمیز گفت– حتماً از این بابت ناراحتی!
اهریمن– اطمینان داشته باش که خوشحال نیستم
دستانش را درهم قفل کرد و با لحنی قاطع خطاب به اهریمن گفت– حالا تو به من نگاه کن. میدونی چرا داوطلبانه خواستم شکارت باشم؟ چون میبینم که وجودم بی‌هوده شده، میبینم که نمیتونم مردمم رو نجات بدم. نمیخوام بیش از این شاهد رنج کشیدنشون باشم بنابراین مرگ رو انتخاب کردم. تو اگه ادعا میکنی شکار انسان‌ها عذابت میده، اگه ادعا میکنی از ذاتت بیزاری، پس چرا نمیمیری و دنیا رو از شر خودت خلاص نمیکنی؟ دلیلش اینه که برخلاف ظاهر قدرتمندت و شعارهات، موجود پلید و ترسویی هستی. تو جانِ دیگران رو میگیری درحالی که خودت از مرگ میترسی
او منتظر پاسخی تند از سوی اهریمن بود، اما چیزی نشنید.
بیشتر منتظر ماند، ولی بازهم واکنشی از او ندید.
اَهریمن چنان در خود غرق بود که نیکولاس را متعجب کرد!
آرام از نیکولاس فاصله گرفت و لحظه‌ای بعد در تاریکی گم شد.
*******
پارت۱ پارت۲ پارت۳ پارت۴ پارت۵ پارت۶ پارت۷ پارت۸ پارت۹ پارت آخر

نوشته رمان عشق اهریمن اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن