آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق تعصب پارت ۳۹

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

به گوشی بهادر زنگ زدم تا ببینم کجاست که صدای یه دختر پیچید :
_ بله بفرمائید
_ ببخشید انگار اشتباه تماس گرفتم .
بعدش قطع کردم و دوباره شماره بهادر رو گرفتم که باز هم صدای همون دختره تو گوشی پیچید اینبار متعجب پرسیدم :
_ گوشی بهادر ؟
_ آره شما ؟
اخمام تو هم فرو رفت با غیض گفتم :
_ بهادر کجاست
_ حمام
چشمهام گرد شد پسره ی عوضی ، با عصبانیت داد زدم :
_ شوهر من پیش تو چیکار میکنه
_ شوهرتون مگه بهادر ازدواج کرده ؟
انقدر عصبی شده بودم که حد نداشت بدون اینکه جوابش رو بدم قطع کردم با حرص روی تخت نشستم و شروع کردم به گریه کردن جز گریه کردن هم هیچ کاری ازم ساخته نبود با زنگ زدن گوشی با فکر اینکه بهادر بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم و با گریه گفتم ؛
_ عوضی بهم خیانت کردی زنده ات نمیزارم آتیشت میزنم بهادر چقدر پست و رذل شدی کثافط بیشعور
_ بهار
با شنیدن صدای بهادر ساکت شدم به هق هق افتادم
_ آریا تویی ؟
_ آره منم چیشده چرا عصبی هستی ؟
با صدای گرفته ای گفتم :
_ چیزی نیست
_ دروغ نگو داشتی گریه میکردی چیشده بود ؟
با شنیدن این حرفش دوباره شروع کردم به گریه کردن هر وقتی یاد حرفاش میفتادم باعث میشد شدت گریه های منم بیشتر بشه دستم رو روی قلبم گذاشتم
_ آریا دارم دیوونه میشم
عصبی گفت :
_ چیشده حرف بزن تا سگ نشدم باز اون بهادر چیکار کرده هان ؟
_ باهاش تماس گرفتم یه دختره گوشیش رو برداشت گفت بهادر رفته حموم
_ بهار خنگ برای همین داری گریه میکنی ؟
_ آره چون بهم خیانت کرده
_ تو صدای خواهرش رو تشخیص ندادی یعنی ؟
متعجب ساکت شدم
_ تو از کجا میدونی خواهرش هست ؟
_ چون بهادر رفته بود خونه ی خودشون باهاش تماس گرفتم همین چند دقیقه پیش گفت همین الان رسیدم میرم یه دوش بگیرم
_ اما …
وسط حرفم پرید
_ من دروغ نمیگم بهت و اگه میفهمیدم داره بهت خیانت میکنه خودم اول زنده اش نمیذاشتم
با حرص داد زدم :
_ پس چرا خواهرش خودش رو معرفی نکرد ؟
_ نمیدونم از خودش بپرس
_ باشه آریا تو قطع کن من بهت زنگ میزنم
_ باشه
گوشی رو قطع کردم به بهادر دوباره زنگ زدم که اینبار خودش گوشی رو برداشت
_ جانم بهار
_ کجایی ؟
_ خونه مامان اینا اومدم مدارک شرکت رو بردارم چطور ؟

از شدت حرص دندون قروچه ای کردم و با غیض گفتم :
_ مطمئنی یعنی دروغ نمیگی ؟
_ آره بهار برای چی داری میپرسی ؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم
_ پس اون دختره کی بود من زنگ زدم گوشیت رو برداشت ؟
_ خواهرم بوده
_ بهادر وای به حالت دروغ گفته باشی !
عصبی گفت :
_ بهار چه دلیلی داره من بهت دروغ بگم میخوای با مامان صحبت کنی ؟
_ نه نمیخوام ببینمت
بعدش گوشی رو قطع کردم خودمم نمیدونستم چه مرگم شده شاید بخاطر حامله شدن زیادی حساس شده بودم بهتر بود امشب خلوت میکردم و برای خودم میگشتم رفتم لباسم رو عوض کردم و یه آرایش ملیح روی صورتم انجام دادم بعدش یه تاکسی گرفتم از خونه خارج شدم گوشیم رو هم خاموش کردم تموم طول روز انقدر سرم گرم شده بود که حتی تاریک شدن هوا رو هم فراموش کردم وقتی حسابی گشتم و خرید کردم برگشتم خونه در رو باز کردم و داخل شدم لامپ رو روشن کردم که با دیدن بهادر داخل سالن نشسته بود ترسیده گفتم :
_ چرا مثل جن تو تاریکی نشستی ؟
به سمتم اومد با اخم بهم خیره شد و گفت :
_ تا الان کدوم گوری بودی ؟
_ وا بهادر این چه وضح حرف زدن ؟
اخماش بیشتر تو هم کشید و گفت :
_ درست جواب من و بده نزار سگ بشم
نفس عمیقی ‌کشیدم و گفتم :
_ رفته بودم بازا داشتم برای خودم خرید میکردم چیشده مگه حالا ؟
_ گوشیت و چرا خاموش کردی ؟
_ نمیخواستم کسی مزاحمم بشه
عصبی خندید
_ پس نمیخواستی کسی مزاحمت بشه آره ؟
_ آره
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ خیلی پرو شدی
_ میدونم
_ فکر میکنی الان میخوام باهات چیکار کنم بهار ؟
اینبار من اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ تو خجالت نمیکشی اومدی زن حامله ات رو تهدید میکنی هان ؟
_ برای چی باید خجالت بکشم وقتی تا نصف شب گوشیت رو خاموش کردی و غیب شدی ؟! فکر نمیکنی نگرانت شدیم هان اونم با این وضعیتت
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ نگران من که نبودی نگران اون توله سگی بودی که تو شکمم هست بعدش بنظرم نیاز نیست نگرانش باشی کاملا سر حال و سالم
دستی داخل موهاش کشید
_ بهار قصد داری دیوونه بشم آره ؟
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم :
_ نیازی نیست من کاری انجام بدم تو خودت هر کاری دوست داشته باشی انجام میدی و ذاتا همیشه دیوونه هستی
_ بهار بسه
ترسیده دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم :
_ برای چی داری داد میزنی میترسم …!

کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ ببین بهار نمیخوام باهات کلنجار برم و بهت بگم چیکار کنی یا نکنی اما اگه با اینکارات میخوای من عصبی بشم بد راهی رو در نظر گرفتی
_ چرا باید بخوام تو رو عصبی کنم اصلا مگه تو کی هستی ؟
نیشخندی زد :
_ شوهرت
_ تو شوهر اجباری من هستی ، بخاطر حامله شدنم باهام ازدواج کردی منم مجبور شدم زنت بشم تا اگه خبرش به گوش مامانم رسید از ناراحتی دق نکنه وگرنه من هیچ علاقه ای به تو ندارم .
دستی داخل موهاش کشید
_ باشه فهمیدم از من متنفر هستی ، منم با عشق عقدت نکردم فقط بخاطر بچه ام تا وقتی بزرگ شد بهش انگ حرومزاده بودن نزنند وگرنه من اصلا نمیتونم با آدمی مثل تو زندگی کنم .
بعدش انگشتش رو به نشونه ی تهدید جلوم گرفت
_ وای به حالت یکبار دیگه بدون خبر من جایی بری بهار کاری باهات میکنم تا عمر داری فراموش نکنی من هنوزم همون بهادر هستم فکر نکن ازت ترسی دارم تا الان هم اگه سکوت کردم بخاطر بچم بود همین !
بعدش از خونه رفت بیرون وا رفته به مسیر رفتنش خیره شده بودم من چی فکر کرده بودم با خودم چیشده بود اون هیچ علاقه ای به من نداشت که اون فقط بخاطر بچه اش باهام خوب شده بود باشه بهادر دارم برات اصلا نگران نباش .
شب تا صبح چشم روی هم نذاشتم داشتم به حرفایی که بهادر زده بود فکر میکردم ، چرا میخواستم دوستم داشته باشه برام غیرتی شده باشه اما هیچکدوم از اینا نبود فقط تنفر بود ، آه تلخی کشیدم و چشمهام رو بستم شاید اگه میخوابیدم میتونستم به این افکار پایان بدم .
با شنیدن صدای داد و بیداد بهادر گوش تیز کردم که صداش واضح داشت میومد
_ فکر کردی من عاشقت بودم باهات ازدواج کردم ؟
_ اصلا اینطور نیست بلکه من ازت متنفر هستم میفهمی ، فکر کردی من بی غیرت هستم بعد خیانتت اجازه میدم دوباره وارد زندگی من بشی ؟ همین که ندادم سنگسارت کنند برو خدات رو شکر کن
ساکت شد نمیدونم اونی که پشت خط بود چی بهش گفت که بهادر با صدای بلند شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد گفت :
_ دوست داشتن ؟ احمق من هیچوقت عاشق تو نبودم نیستم اگه باهات ازدواج کردم فقط بخاطر قسمی بود که خورده بودم وگرنه بخاطر توی آشغال عشقم رو طلاق نمیدادم .
با شنیدن این حرفش تکون شدیدی خوردم منظورش از عشقم من بودم ! اشتباه که نمیشنیدم داشت من رو میگفت لبخندی روی لبهام نشست که سریع پسش زدم نباید بهادر میفهمید من حرفاش رو شنیدم ، پس من و دوست داشت و تموم حرفای دیشبش الکی بود ، واقعا بهادر مریض بود که قصد داشت من رو با حرفاش عصبی کنه
رفتم پایین و گفتم :
_ بهادر
به سمتم برگشت چشمهاش قرمز شده بود ، سرد گفت :
_ بله ؟
ابرویی بالا انداختم
_ چیشده بود انقدر داشتی داد و بیداد میکردی صدات همه ی خونه رو برداشته بود که
_ چیزی نشده بود ‌
_ آهان
بعدش ریز ریز خندیدم دیوونه فکر میکرد حرفاش رو نشنیدم ، صداش بلند شد :
_ من باید برم سر کار باهام کاری نداری ؟
_ صبحانه خوردی ؟
_ میل ندارم
_ باشه پس مواظب خودت باش شب هم زود بیا ‌
متعجب بهم خیره شده بود شاید چون توقع این حرفا رو از من نداشت

داخل خونه نشسته بودم داشتم برای خودم غاز میچروندم که مامان بهادر زنگ زد راننده اشون رو فرستاده دنبال من تا برم خونشون منم از اونجایی که حوصلم سررفته بود با کمال میل پذیرفتم ، آماده شدم زیاد طول نکشید که راننده اومد سوار ماشین شدم و راه افتاد سمت خونشون خیلی طول نکشید که رسیدیم ، با دیدن خواهر بهادر اخمام تو هم رفت اون روز من و حرص داده و میدونستم رفتارش عمدی بوده باهاش خیلی سرد برخورد کردم و از کنارش رد شدم ، اون هم انگار فهمیده بود چون رفت سمت اتاقش گیسو خانوم بهم خیره شد و گفت :
_ تو و پرستو مشکلی دارید ؟
_ نه
متعجب گفت :
_ پس چرا انقدر سرد و خشک بودید ؟
براش تعریف کردم اون روز چیشده بود ، بعد تموم شدن حرفام گیسو خانوم شروع کرد به خندیدن با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا میخندید ؟
دستاش رو بالا برد
_ عصبی نشو عزیزم به پرستو میخندم
آرومتر شدم اما اخمام هنوز تو هم بود احساس میکردم داره من و مسخره میکنه
_ برای چی به پرستو میخندید میشه بدونم ؟
نفسش رو بیرون فرستاد و تک سرفه ای کرد
_ پرستو عاشق داداشش هست اصلا دوست نداشت اون ازدواج کنه و توجهش نسبت بهش کم بشه برای همین همچین رفتاری از خودش نشون میده
با بهت لب زدم :
_ یعنی حسودیش شده بود ؟
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ آره
_ اما من اون روز خیلی حالم بد شد اگه چیزیم میشد چی ؟ اون باید بهم میگفت که خواهر بهادر هست اگه انقدر داداشش رو دوست داشت بفکر زن و بچش هم میشد از نظر من اون خودخواه
گیسو خانوم خواست چیزی بگه که صدای عصبی پرستو از پشت سرم اومد :
_ خودخواه باشم یا نباشم به تو هیچ ربطی نداره .
نگاهم به گیسو خانوم افتاد چشمهاش پر از نگرانی شده بود میدونستم میترسه ما دعوا کنیم ، بنابراین سکوت کردم و اصلا به سمت پرستو هم برنگشتم چه برسه به اینکه جوابش رو بدم و باعث یه دعوا بشم !
وقتی دید جوابش رو ندادم با عصبانیت به سمتم اومد حالا دقیقا روبروم ایستاده بود با غیض گفت :
_ تا دو دقیقه پیش که خوب برای مامان من سخنرانی میکردی چیشده یهو سکوت کردی هان ؟
فقط ساکت به یه گوشه خیره شده بودم ، که گیسو خانوم دخالت کرد
_ بسه پرستو هی هیچی نمیگم بهت زشته اینکارا چیه ، بهار زن داداشته !
پرستو با خشم فریاد کشید :
_ اون زن داداش من نیست
با خونسردی بلند شدم لبخندی به گیسو خانوم زدم و گفتم‌ :
_ من باید برم دوباره بهتون سر میزنم
گیسو خانوم شرمنده بهم خیره شد که لبخندی بهش زدم دخترش بی ادب بود اون چه تقصیری داشت که باید جواب پس میداد بعد خداحافظی با گیسو خانوم اومدم برم که پرستو هم پشت سرم اومد و گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم به سمتش برگشتم
_ چیه ؟

_ تو هیچوقت نمیتونی زن داداش من باشی بهادر دوستت نداره اصلا میفهمی ؟
خونسرد بهش خیره شدم بااینکه از شنیدن حرفاش عصبی بودم و دوست داشتم یه فحش درشت بارش کنم اما دوست نداشتم یه دعوا راه بیفته ، لبخندی بهش زدم
_ باشه عزیزم فهمیدم ‌.
با شنیدن این حرف من بیشتر از قبل عصبی شد دستش رو محکم روی سینم زد که تعادلم رو از دست دادم و پخش شدم روی زمین ، گیسو خانوم نگران به سمتم اومد و گفت :
_ بهار خوبی ؟
بااینکه کمرم داشت درد میکرد ، به سختی لبخندی زدم :
_ خوبم نگران نباشیم
_ زود باش پاشو باید بریم دکتر مشخص درد داری ، یا نه بیا ببرمت اتاق بهادر دکتر خبر میکنم
_ نیازی نیست من خودم میرم خونه .
و لب گزیدم واقعا درد داشتم خدا نگم چیکارت کنه پرستو بخاطر یه حسادت بچگانه من رو به چه روزی انداختی ، صدای نگران بهادر از پشت سرم اومد :
_ بهار
چشمهام بسته شد رسما پرستو باید فاتحه اش رو میخوند
_ حالت خوبه چرا چشمهات و بستی چرا اینجا نشستی ؟
چشمهام رو باز کردم به چشمهای نگرانش خیره شدم
_ چیزی نیست داشتم میرفتم که افتاد ….
گیسو خانوم حرف من رو قطع کرد
_ برای اینکه خواهر لوست که بهش بها میدی کلی حرف بارش کرد و بهار فقط سکوت کرد ، میخواست بره تا دعوا پیش نیاد که باز پرستو دلش دعوا میخواست کلی حرف بارش کرد و آخر هولش داد .
بهادر با عصبانیت به خواهرش خیره شد :
_ پرستو
پرستو با ترس گفت :
_ داداش من نمیخواستم اینجوری بشه
دست بهادر رو فشار دادم و گفتم :
_ من چیزیم نیست بهادر نیاز نیست دعوا کنی
بعدش خواستم بلند بشم که دردی تو کمرم پیچید و اشکام روی صورتم جاری شدند ، بهادر دستش رو زیر پاهام انداخت و من رو به سمت اتاقش برد روی تخت گذاشت و با غیض گفت :
_ چرا وقتی درد داری مثل آدم نمیگی چته هان ؟
_ آخه من ‌…
وسط حرفم پرید
_ تو چی ؟
_ دوست نداشتم با خواهرت دعوا کنی ، بعدش بهادر تو رو خدا پاشو زنگ بزن به دکتر کمرم خیلی درد میکنه نکنه برای بچمون اتفاقی بیفته .
و با ترس بهش زل زدم که کلافه شماره دکتر رو گرفت و بهش زنگ زد بعدش گوشیش رو خاموش کرد که در اتاق باز شد و گیسو خانوم گفت :
_ بهادر با دکتر تماس گرفتی ؟
_ آره مامان
اومدم کنارم نشست و گفت :
_ عزیزم حالت خوبه ؟
_ کمرم خیلی درد میکنه میترسم
با آرامش گفت :
_ نیاز نیست بترسی انشاالله که چیزی نیست الان چند دقیقه دیگه دکتر میاد .
بهادر بلند شد که اسمش رو صدا زدم :
_ بهادر
به سمتم برگشت و سئوالی بهم خیره شد
_ میشه تنهام نزاری ؟
میدونستم میخواد بره با پرستو دعوا کنه برای همین جلوش رو گرفتم با شنیدن حرفای گیسو خانوم فهمیدم چقدر خواهرش رو دوست داره نمیخواستم بخاطر من میونشون بهم بخوره و من مقصر بشم ‌

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۳۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن