آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق تعصب پارت ۵۰

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ این چه حرفیه بهار من کی گفتم تو سر بار هستی ؟ ما خوشحالیم که تو با زندگی میکنی اما نمیخوایم خودت رو همش محدود کنی و …
حرفش رو قطع کردم :
_ من اصلا قصد ازدواج ندارم با هیچکس یکبار ازدواج کردم شوهرم فوت شد و حالا دیگه نمیتونم من با عشقم ازدواج کردم چرا وقتی هنوز عاشق شوهرم هستم و منتظرش هستم باید ازدواج کنم ؟
گیسو خانوم غمگین به من خیره شد ، هیچ جوابی نداشت بده اینبار بابا دخالت کرد
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ گیسو بخاطر خودت گفت منظور بدی نداشت ، بعدش تو تا وقتی که ازدواج نکنی همیشه دختر ما هستی و تو همین خونه با ما ازدواج میکنی .
_ دوست ندارم دیگه بحث ازدواج من بشه !.
_ مطمئن باش نمیشه .
_ چرا قبول نمیکنی باهاش ازدواج کنی ؟ این یه شروع خوب واسه تو پسره هم که وضعش خوبه هم موقعیتش هم از نظر اخلاقی
به سمت کیانوش که این حرف رو زده بود برگشتم و خونسرد جوابش رو دادم :
_ وقتی شوهر من زنده هست چرا با وجود عشقی که نسبت بهش دارم خیانت کنم ؟
برای چند ثانیه شکه شد از چشمهاش کاملا مشخص بود اما سریع به خودش اومد و گفت :
_ این اسمش خیانت نیست
_ خیانت
بعدش گذاشتم رفتم تو حیاط تا نفس تازه کنم ، فضای خونه داشت حالم رو بهم میزد من نمیخواستم ازدواج کنم به هیچ عنوان و ای کاش کمی حس و حال من برای بقیه مهم بود ، چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ من اومدم اینجا هوا تازه کنم اگه خیلی بحث دوست داری برو یه جای دیگه لطفا !.
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد
_ نیومدم برای بحث اما …
وسط حرفش پریدم :
_ اما اومدی اعصاب من رو خورد و خاکشیر کنی بعدش بزاری بری درسته ؟
_ نه

اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ پس برای چی اومدی ؟
نشست به من اشاره کرد بشینم با شک به صورتش خیره شده بودم که اینبار گفت :
_ بشین نمیخورمت
چشم غره ای به سمتش رفتم و کنارش نشستم که نفسش رو لرزون بیرون فرستاد و ادامه داد :
_ نمیخواستم باعث ناراحتیت بشم اما ناخواسته شدم ، معذرت میخوام
با شنیدن این حرفش آرومتر شدم و ناخوداگاه منم به حرف اومدم :
_ رفتن بهادر واسه من خیلی سخت شد چون من خیلی دوستش داشتم ، هنوزم دارم هیچکس نمیتونه جای بهادر رو داخل قلبم بگیره من همیشه منتظرش میمونم بلاخره یه روز برمیگرده پیش من تا اون روز هم منتظرش میمونم .
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ چرا فکر میکنی بهادر برمیگرده وقتی میدونی فوت شده ؟
لبخندی بهش زدم :
_ شاید فکر کنی دیوونه شدم اما من میدونم بهادر زنده هست و بلاخره یه روز برمیگرده ، این احساسی هست که من دارم و تا موقع برگشتش منتظرش میمونم همیشه !.
با چشمهای ریز شده به من خیره شد
_ و اگه هیچوقت نیومد ؟
اینبار تلخ خندیدم و غمگین گفتم :
_ اون وقت من از غم دوریش دق میکنم مثل همین الان که فقط بخاطر پسرش تحمل کردم .
_ چرا عمو و زن عمو میگن نمیتونی مواظب پسرت باشی ؟
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم :
_ چون مریض هستم قلبم هم بخاطر اعصاب مشکل داره من حالم راه به راه بد میشه برای همین اما از امروز میخوام قرص خوردن رو قطع کنم به درک اگه قلبم وایسته من فقط میخوام از یادگاریش مراقبت کنم حرفای تو من رو به خودم آورد ، حق با توئه اگه اتفاقی واسه بهنام بیفته بهادر هیچوقت من و نمیبخشه میگه مواظب پسرمون نبودی .
_ من نمیدونستم تو مریضی با این وجود میتونی یه پرستار براش بگیری مراقبش باشه .
_ میترسم برای همین دیگه هیچ نیازی به پرستار نیست
_ خیلی دوستش داری ؟
به چشمهاش خیره شدم عجیب مثل صداش شبیه بهادر بود و باعث شد ناخوداگاه لبخندی بزنم
_ بیشتر از جون خودم ، پسرم هست یادگار عشقم هست اون تا موقعی که باباش بیاد امید منه شاید بخاطر بهنام که من زنده هستم و طاقت آوردم .
_ تا این حد دوستش داشتی ؟
قطره اشکی روی گونم چکید
_ خیلی دوستش داشتم اما کاش زودتر بهش میگفتم بدون اون نمیتونم زنده باشم ، دوریش واسه من سخته اما افسوس که نشد ‌.

_ چرا مگه تا حالا بهش نگفتی دوستش داری ؟
چشمهام با درد بسته شد من تا حالا بهش نگفته بودم دوستش دارم اما کاش وقت داشتم و همیشه هر لحظه هر ثانیه بهش میگفتم چقدر دوستش دارم و طاقت دوریش رو ندارم اما افسوس که نمیشد بهش گفت چون دیر شده بود واسه ی این حرفا سرم رو تکون دادم :
_ نه
یه تای ابروش بالا پرید
_ چرا بهش نگفته بودی ؟
_ قضیه ی ازدواج ما دوتا متفاوت بود برای همین ، اون فکر میکرد من ازش متنفر هستم و به اجبار زنش شدم اما هیچکدوم واقعیت نداشت من بخاطر قلبم باهاش ازدواج کردم درست بود از دستش ناراحت بودم اما یه فرصت دوباره بهش دادم بدون اینکه بفهمه میخواستم ببینم دوستم داره یا نه که اون اتفاق شوم افتاد ، هم بهم میگن بهادر فوت شده من فقط یه لبخند تلخ تحویلشون میدم اما از ته قلبم میدونم فوت نشده زنده هست یه روز برمیگرده پیش من و پسرش
_ برای همینه دوست نداری ازدواج کنی ؟
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ ازدواج با کسی که دوستش نداری و فکر به یه نفر دیگه خیانت محسوب میشه ، من هنوز فکرم پیش شوهرم هست و اون زنده است پس نمیخوام به ازدواج فکر کنم حتی اگه تا آخرین روز عمرم قراره منتظر باشم منتظر میمونم
لبخندی محوی روی لبهاش شکل گرفت
_ اینطور که معلوم هست خیلی دوستش داری !
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ بیشتر از اونی که فکرش رو بکنید دوستش دارم اما خوب من همش فکر میکنم قرار نیست هیچوقت من و اون ما بشیم میفهمید ؟
_ آره
_ کاش برگرده
_ وقتی امید داری پس امید داشته باش چون چیزی که امید میده حتما هست
چشمهام برق زد حق با کیانوش بود حتما بهادر برمیگشت اون نمیتونست من و پسرش رو تنها بزاره دستم رو روی قلبم گذاشتم و محکم فشارش دادم که صداش بلند شد :
_ چرا با زن عمو تند برخورد کردی ؟
با ناراحتی گفتم ؛
_ نمیخواستم بهش چیزی بگم اما دست خودم نبود با شنیدن اسم ازدواج دیوونه شدم همش اسمش که میاد شبا خواب ندارم بهادر میاد تو خوابم انگار دارم بهش خیانت میکنم نمیتونم آروم باشم وقتی بهم میگن ازدواج کن .

به چشمهام زل زد
_ نگران نباش دیگه همه فهمیدن تو قصد ازدواج نداری با شنیدن حرفات پس هیچکس نمیاد دوباره بهت بگه ازدواج کن برای خودشون هم سخت بود گفتن این حرف بهت اما بخاطر خودت گفتند چون دوست نداشتند تنها باشی .
_ تنهایی رو ترجیح میدم چون هیچکس جز بهادر نمیتونه شوهر من باشه ، ازدواج باید بخاطر عشق باشه نه بخاطر رفع تنهایی
خندید
_ درسته
_ صدات !
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ صدام چی ؟
اشک تو چشمهام حلقه زد چند تا نفس عمیق کشیدم دوست نداشتم جلوش گریه کنم وقتی تونستم آرومتر بشم خیره بهش شدم و گفتم :
_ صدات شبیه صدای بهادر هست خیلی زیاد یه جورایی انگار صدای خودشه
_ عجیب صدای شوهرت رو فراموش نکردی
با شنیدن این حرفش بلند شدم چون دوست نداشتم گریه کردن من رو ببینه گرفته گفتم :
_ من حتی عطر نفساش رو هم یادم هست مگه میشه عشقت صداش نفساش عطرش رو فراموش کنی !
بعدش به سمت خونه راه افتادم داخل اتاقم شدم روی تخت دراز کشیدم سردرد بدی داشتم همیشه همین میشد وقتی یخورده بحث میکردم بعدش سردرد های عصبی اصلا من رو راحت نمیذاشت و باعث میشد سگ بشم .
با احساس نوازش موهام چشمهام رو باز کردم گیسو خانوم بود بالای سرم نشسته بود
با دیدنش روی تخت نیم خیز شدم و با صدایی گرفته ناشی از خواب گفتم :
_ شما کی اومدید من اصلا متوجه نشدم
با شنیدن این حرف من خندید
_ وقتی عین فرشته ها خوابیده بودی
_ چرا بیدارم نکردید ؟
_ دلم نیومد
بهش خیره شدم میدونستم ناراحت شده بخاطر حرفای چند ساعت پیش که بینمون شد
_ من معذرت میخوام بهار دوست نداشتم ناراحتت کنم ، من منظورم این نبود که تو سر بار ما هستی اتفاقا ما خیلی خوشحال هستیم تو کنار ما هستی اما من نمیخواستم تو تا آخر عمرت تنها باشی .
_ من بدون داشتن بهادر تنها هستم
اشک تو چشمهاش حلقه زد
_ هنوز بهش فکر میکنی ؟
_ من همشه هر لحظه بهش فکر میکنم مگه میتونم عشقم رو فراموش کنم ؟ من حتی نمیتونم مواظب یادگار عشقمون باشم چون یه آدم احمق و ضعیف هستم

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۵۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن