آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق تعصب پارت ۵۳

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ بهار
به سمت آریا برگشتم و گفتم :
_ جان
_ ما اومدیم برای خداحافظی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ قراره بریم مسافرت واسه همین اومدیم خداحافظی اما زود برمیگردیم اگه مشکلی بود باهام تماس بگیر باشه ؟
_ باشه داداش مراقب خودتون باشید
آریا و طرلان بلند شدند تا دم در باهاشون رفتم ، ایستاده بودم همونجا که کیانوش گفت :
_ دوستشون داری ؟
_ خیلی زیاد اونا تنها دوستای من هستند ، بهادر هم دوستشون داشت
_ آریا همیشه میاد دیدنت ؟
_ آره
با شنیدن صدای مامان ناراحت به سمت داخل رفتیم باز باید رعنا خانوم رو تحمل میکردم ، میدونستم خواهر مامان هست دوستش داره اما رفتارش واقعا زشت بود در حد یه مهمون رفتار نمیکرد پاش رو از گلیمش درازتر میکرد
_ جان مامان
_ آریا و طرلان رفتند ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
بهم خیره شد و گفت :
_ بهنام پیش رعناست
چشمهام گرد شد چجوری بهنام رو داده بودند دست رعنا خانوم سریع خواستم برم که مامان صدام زد :
_ بهار
ایستادم به سمتش برگشتم که گفت :
_ نیاز نیست بری رعنا مراقبش هست خاله اش هست میخواد فقط پسر بهادر رو ببینه و رفع دلتنگی کنه پس لطفا آروم باش قرار نیست چیزی بشه
بعدش مامان رفت شکه سرجام ایستاده بودم مثلا قرار بود از من دفاع کنه اما پشت خواهرش بود با تاسف سرم رو تکون دادم که کیانوش اومد کنارم ایستاد و گفت :
_ چرا وایستادی ؟
به سمتش برگشتم با چشمهایی که اشک توش حلقه زده بود بهش خیره شدم و گفتم :
_ هیچی
بعدش به سمت اتاقم رفتم از حرف های مامان خیلی ناراحت شده بودم پسرم رو برده بود پیش اون عجوزه همون که میدونست من چقدر بخاطرش حالم بد میشه !.

واسه شام هممون دور هم نشسته بودیم رو به سمت فاطمه خدمتکار خونه برگشتم و گفتم :
_ بهنام کجاست ؟
_ تو اتاق رعنا خانوم هست !
_ ببرش اتاق من مراقبش باش بعد شام میرم پیشش
صدای رعنا خانوم بلند شد :
_ من میخوام تا موقعی که اینجا هستم بهنام پیش من باشه پس نیاز نیست ببریش اتاق بهار باشه
با حرص دندون قروچه ای کردم
_ بهنام پسر منه پس پیش من میمونه
صدای مامان بلند شد :
_ بهار تو حالت خوب نیست لجبازی نکن بزار پیش رعنا باشه .
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم مثلا الان با این حرفش داشت از من حمایت میکرد یا داشت من رو تخریب میکرد اصلا متوجه نمیشدم چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ مامان
_ بله
_ من و پسرم میریم خونه من خیلی وقت اینجا بودیم ذاتا انگار وقتش رسیده بریم .
بعدش بلند شدم که صدای رعنا خانوم بلند شد :
_ خودت هر گوری خواستی میتونی بری اما اجازه نداری پسر بهادر رو جایی ببری
_ ببخشید اما بهادر با دختر شما ازدواج نکرد بهنام پسر منه نه پسر دختر ترشیده شما که بخواید واسش تصمیم بگیرید با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ درست حرف بزن
_ مثلا درست حرف نزنم میخوای چیکار کنی ؟
ساکت داشت بهم نگاه میکرد عصبی شده بود اولین قدم رو برداشتم که صدای مامان بلند شد :
_ بهار وایستا
ایستادم بهش خیره شدم که گفت :
_ من بهت اعتماد ندارم تو نمیتونی مراقب بهنام باشی پس اجازه نداری جایی ببری با خودت
_ خفه شو
با شنیدن صدای فریاد بابا ساکت شد ، این اولین بار بود که بابا داشت سرش داد میزد ، مامان ترسیده بهش خیره شد :
_ چرا داری داد میزنی ؟
_ چون تو کاری انجام دادی که باعث عصبانیت من بشه نمیتونم اصلا درکت کنم .

_ چرا نمیتونی درک کنی من دارم حرف درست رو میزنم بهار نمیتونه از پسرش مراقبت کنه ، بهنام امانت بهادر هست پس …
کیانوش وسط حرفش پرید :
_ شک ندارم اگه بهادر الان اینجا حضور داشت خیلی از دست شما عصبی میشد اگه به خودتون اجازه دادید و باعث شدید زنش ناراحت بشه تا تصمیم بگیره از این خونه بره بعدش شما با کمال میل بهش اجازه میدید و تحقیرش میکنید کاش بهادر اینجا حضور داشت اون وقت میدید شما چه رفتار زننده ای با همسرش دارید
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ بیخیال کیانوش مهم نیست مامان این اولین بارش بود که اینطوری باعث شد قلب من شکسته بشه من از این خونه میرم اما پسرم هم با خودم میاد خیلی دوست دارید بهنام رو داشته باشید شکایت کنید دادگاه تصمیم میگیره .
بعدش خواستم برم که صدای رعنا خانوم بلند شد :
_ شک نکن همینکارو میکنیم اما تو بخاطر اینکه بیماری داشتی ، اعصاب داری شک نکن بهنام به خانواده باباش داده میشه
دستام از شدت عصبانیت مشت شد هیچوقت فکرش رو نمیکردم مامان باهاشون همدست بشه هیچوقت هم نمیتونم درک کنم چرا همچین رفتاری از خودش نشون میده !.
خواستم چیزی بگم صدای مامان بلند شد :
_ بهار قرار نیست جایی بره اون و بهنام یادگاری های بهادر هستند من تا آخرین لحظه ی عمرم مراقبشون هستم بعدش رعنا نیاز نیست بهنام پیش تو باشه مادرش خیلی خوب میتونه ازش مراقبت کنه
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم چرا حرفش عوض شد واقعا گاهی تو کار های مامان میموندم که چرا همچین واکنشی نشون میداد ، صدای عصبی رعنا خانوم بلند شد :
_ چرا حرفت و عوض کردی !؟
مامان خونسرد به سمتش رفت و گفت :
_ چون تو مثل همیشه با ظاهر فرشته مانند اما باطن شیطان مانندت باعث شدی من گیج بشم واسه و ذهنم مسموم بشه تا حرفای زشتی به بهار بزنم که الان شرمنده اش هستم .
_ بسه
بابا به سمت رعنا خانوم اومد و گفت :
_ بهتره همین امشب وسایلت رو برداری یه تاکسی واست میگیریم میری خونه اون یکی خواهرت یا هتل بیشتر از این نمیتونم اجازه بدم خونه من باشی و باعث بشی بین اعضای خانواده من مشکل پیش بیاد .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۵۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن