آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۳

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با حرص دندونام روی هم سابیدم و درحالیکه هنوزم نگاهم خیره اون پسره امیر بود خطاب به نازلی گفتم :

_بیاین داخل !!

با قدمای بلند داخل شدم و با حرص در یخچال باز کردم و بطری آب رو بیرون کشیدم یک نفس سرکشیدم

هرچی بیشتر آب میخوردم حس اینکه عطشم کمتر شده باشه احساس نمیکردم و بدتر بدنم داغ میکرد طوریکه داشتم نفس کم میاوردم که با صداش دقیق پشت سرم به خودم اومدم

_بیا کارت دارم زود باید برم !

بطری رو پایین آوردم و درحالیکه پشت دستم رو به دهن خیسم میکشیدم به طرفش چرخیدم :

_خوب کارتون ؟!

نگاهی با همون پسره رد و بدل کردن که امیر زبونی روی لبهاش کشید و گفت:

_ وارد شدن به اون خونه خیلی سخته!!

چی ؟؟ داره از کدوم خونه حرف میزنه ؟ نکنه این دختره رفته همه چی رو گذاشته کف دست این یارو ؟!

بطری دستمو روی میز کوبیدم و درحالیکه به طرفشون میرفتم عصبی گفتم :

_چی ؟!

پررو روی تک مبل پذیرایی نشست پاشو کشید و راحت روی میز جلوش گذاشت و جدی گفت :

__گفتم وارد شدن به همچین خونه ای کار هرکسی نیست پس باید راه دیگه ای رو امتحان کرد یه راهی که به راحتی و بدون دردسر بشه داخل اون خونه شد

نگاه تند و تیزی به نازلی انداختم و عصبی گفتم:

_تو رفتی همه چی رو گذاشتی کف دست این ؟!

بی اهمیت چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت :

_به کمک امیر نیاز دارم !!

از امیر امیر گفتنش داشت اعصابم بهم میریخت و به این حجم صمیمیت بینشون داشتم از حسادت میترکیدم با دستای مشت شده رو به روی امیر نشستم و زیر لب غریدم :

_خوب ؟ اینجا اومدید که من چیکار کنم ؟!

با نشستن نازلی کنار اون پسره نگاهم رو به سختی ازشون گرفتم و چشمام روی هم فشردم که گفت :

_سوال اول اینکه اون چیزی که از اون خونه میخوای برات بیارم چیه ؟! دوم اینکه کمی به کمکت احتیاج دارم باید اطلاعات بیشتری بهم بدی

به پشتی مبل تکیه دادم و درحالیکه دستام بهم گره میزدم گفتم :

_اون چیزی که من میخوام یه پرونده خیلی مهمه که مربوط به منه که مطمعنم توی اون خونس و در مورد اطلاعاتم باید بگم که صاحب اون خونه یکی از پولدارترین اشخاص ایرانه و چیز عادیه که خونش پر باشه از نگهبان و محافظ !

با ابروهای بالا رفته چی زیرلب زمزمه کرد و با بهت گفت :

_تو میخواستی من رو توی همچین خونه ای بفرستی؟!

تو سکوت نگاهش کردم که هیستریک وار خندید و ادامه داد :

_اصلا تو کتم نمی ره که تو همه ی اینا رو میدونستی و باز راحت هُلم دادی تو آتیش !!

با پوزخندی گوشه لبم چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :

_وقتی پول و کار پیش من میخواستی باید فکر همه چیشو میکردی مگه نه ؟!

اخماش توی هم کشید و عصبی گفت :

_آره ولی نه اینطوری !!

برای اینکه حرصش بدم کنایه وار گفتم :

_چیه ؟؟ نکنه جا زدی ؟!

طبق حدسم درست روی نقطه ضعفش دست گذاشته بودم چون بلند شد و با خشم غرید :

_من آدم جا زدن نیستم وقتی کاری رو شروع میکنم حتما باید تا آخرش برم…. فهمیدی ؟!

با تمسخر سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و درحالیکه دستمو به طرف در خروجی میگرفتم با طعنه گفتم :

_بفرمائید راه بازه خانوم شجاع !!

از خشم صورتش به سرخی میزد بدون اینکه نگاه از چشمام بگیره خطاب به امیر گفت :

_بریم امیر ! هرطوری شده تا فردا داخل اون خونه میشم چه از راه دیوار چه از راه در

عصبی و با قدمتی بلند از خونه بیرون زد ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم که امیر با خشم گفت :

_نمیدونم چه بدوبستونی بین شماست ولی اینو بدون من تا آخرش پشت نازی هستم!!

این پسره با این حرفاش قصد جون من رو کرده بود و داشت بدجور با روح و روانم بازی میکرد بدون حرف دندونامو روی هم سابیدم و بدون پلک زدن خیرش شدم

که بلند شد و به دنبال نازی بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید

سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و به سقف خیره شدم چرا اینقدر این دختره برام مهم شده بود اون پرونده آنچنان اهمیتی برام نداشت تنها قصدم نزدیکی و داشتن این دختر تُخس و سر به هوا بود و بس !!

نمی تونستم که به خودمم دروغ بگم این اولین باری بود که دختری تا این حد برام جذاب شده بود که داشتم برای داشتنش درست عین پسربچه های هیجده ساله نقشه می کشیدم…

شاید وجه تمایزش با بقیه دخترا همین بکر و دست نخورده بودنش بود اینکه هیچ کاری برای جذب و خودنمایی پیش من نمیکرد ساده بود و بی غل و غش !!

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن