آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۱

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با تنی خسته روی تخت نشستم که صورتم از درد توی هم فرو رفت ، لعنتی تموم بدنم از فشار قُل و زنجیرا درد گرفته بود از روی تخت نحسش پایین اومدم ولی تا خواستم قدم از قدم بردارم درد بدی توی بدنم پیچید

آخی از بین لبهام بیرون اومد نگاهم که به پایین پام کشیده شد با دیدن پاهای متورم و قرمزم که بخاطر فشار قفل ها این بلا سرشون اومده بود اخمام توی هم رفت و لعنتی زیرلب خطاب به آریا گفتم

به هر زور و اجباری که بود خودمو به در رسوندم ولی تا خواستم بیرون برم یاد وضعیتی که داشتم افتادم ، چطور میخواستم با این لباس پاره و بدتر از همه لباس زیر قرمز رنگم که توی تنم خود نمایی میکرد توی این خونه قدم بزنم ؟؟

چنگی به موهای پریشونم زدم درو باز کردم نیم نگاهی به بیرون انداختم نه….نمیشد میترسیدم کسی من رو با این وضع بدم ببینه !!

کلافه نگاهم رو دورتا دور اتاق چرخوندم که با دیدن ملافه روی تخت نفسی گرفتم و به اجبار به طرفش راه افتادم و بعد از پیچیدنش دور خودم از اتاق بیرون رفتم

خداروشکر کسی توی راهرو نبود با نفس های بریده با عجله داخل اتاقم شدم و بعد از بستنش قفلش کردم و بهش تکیه زدم

با رسیدنم به جای امن انگار تازه فهمیده بودم ممکن بود اون آریای کثافت چه بلایی سرم بیاره بغضم شکست و هق هقم توی اتاق پیچید با درموندگی هر طوری شده خودم رو به حمام رسوندم

درحالیکه با همون لباسای باقی مونده تنم داخل وان مینشستم شیر آب داغ رو باز کردم و گذاشتم کم کم آب بالا بگیره و تموم بدنم رو در بر بگیره

شاید اینطوری جای دستای اون کثافت از روی بدنم پاک میشد حس میکردم که چطور ذره ذره آب بالا میاد و گرمای بیش از حدش داره بدنم رو میسوزونه ولی بی اهمیت به رو به رو خیره شدم

یه طورایی انگار میخواستم خودم رو تنبیه کنم بدنم از شدت گرما دون دون شده بود ولی هنوزم توی وان نشسته بودم و قصد باز کردن یه ذره آب سرد رو هم نداشتم

با حس رسیدن آب به حد نصاب چشمامو بستم و درحالیکه سرم رو به لبه وان تکیه میدادم تنها کاری که کردم این بود که دستم به سمت شیر آب رفت و بستمش

سعی کردم ذهنم رو آروم کنم و آرامشم رو به دست بیارم و مدام زیر لب با خودم زمزمه میکردم :

_نازی الان وقت کم آوردن نیست ، نباید به این راحتی این بازی رو ببازی و همه چیزت رو به طرف مقابل واگذار کنی !!

نمیدونم چقدر توی این حال بودم که دیگه آب سرد شده بود و منم تقریبا خوابم گرفته بود ولی خوبیش این بود که حالم خیلی بهتر از قبل شده بود

بدون اینکه نیم نگاهی به خودم بندازم از آب بیرون اومدم و لباسای خیس تنم رو با چندش گوشه ای انداختم

هنوز هم که هنوزه حس میکردم رد انگشتاش روی تنم باقی مونده و باز داشت حالم رو بهم میزد ، سرم رو تکونی دادم تا این فکرای آزار دهنده رو دور بریزم

عصبی به طرف تخت راه افتادم و بی جون دراز کشیدم و با حس امنیت از اینکه در قفله و اون لعنتی هم خونه نیست با همون وضعیت برهنه ای که بودم ملافه روی تخت روی خودم کشیدم و کم کم بیهوش شدم

نمیدونم چقدر خواب بودم که با سرو صدایی که از اطرافم به گوشم رسید بیدار شدم و از لای پلکای نیمه بازم نگاهمو به اطراف چرخوندم دستم به سمت بالشتم رفت که زیر سرم تنظیمش کنم و باز بخوابم که با شنیدن صدای عصبی نصرت وحشت زده روی تخت نشستم

_درو باز کن دیگه !!!

انگار تازه هشیار شده باشم درمونده نگاهی به وضعیت خودم انداختم درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم به سختی با صدایی که به شدت گرفته بود نالیدم :

_الان حاضر میشم میام !!

تقه محکمی به در کوبید و عصبی فریاد زد :

_زود باش

و شنیدم که زیر لب غُرغُرکنان اضافه کرد

_انگار پرنسسه که تا لنگ ظهر خوابیده و الانم باید منتظر باشم سه ساعت تا خانوم آماده بشن

بی اهمیت به حرفاش چشمامو مالیدم و به سختی از روی تخت بلند شدم و بعد از پوشیدن لباس فرم جدیدی که از توی کمد بیرون اورده بودم کلافه رو به روی آیینه ایستادم

با دیدن خودم وحشت زده یک قدم به عقب برداشتم ، بیشتر بدنم توی درگیری با آریا خون مرده و کبود شده بود به اجبار ساپورتی پوشیدم تا مبادا کبودی روی پاهام معلوم باشه

از طرف دیگه موهام شونه کردم و دور خودم پخششون کردم که بخاطر بلندیشون تقریبا تموم گردنم رو پوشوندن و اینطوری قسمتی که جای دندونای اون لعنتی روی گردنم بود پوشونده شد

تا حدودی موفق شدم ظاهرم رو مرتب کنم به جز چشمام که سرد و بی روح شده بودن از اتاق بیرون زدم که با دیدن نصرت دقیق پایین پله ها اخمامو توی هم کشید و زیرلب با خودم زمزمه وار نالیدم :

_اوووه خدایا…..حوصله این یکی رو دیگه ندارم !!

خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و همونطوری که بهش فشار میاورد عصبی غرید :

_ساعت خواب !!!

کلافه چشمامو تو حدقه چرخوندم و بی حوصله لب زدم :

_حالم خوب نبود …. حالا هم بهتر دستت رو بکشی

پوزخندی بهم زد و عصبی گفت :

_اگه نکشم چی میشه مثلا ؟؟

این چند وقته خیلی فشار روم بود مخصوصا با کار دیشب آریا که ظرفیتم رو پُر کرده بودش یکدفعه انگار منفجر شده باشم به سمتش چرخیدم و دستش رو آنچنان پیچوندم که اخ بلندی گفت

ولی بی اهمیت فشار بیشتری بهش آوردم و درحالیکه پشتش قرار میگرفتم از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_اون وقت اگه دستت رو شکستم مقصر خودتی !!

باز خواست چیزی بگه که فشار بیشتری به دستش دادم و بلند تر فریاد زدم :

_بار آخره دارم بهت هشدار میدم کم به پروپای من بپیچ وگرنه بد میبینی متوجه ای ؟؟!

به اجبار سری تکون داد که ولش کردم و بیخیال صبحانه از پله ها بالا رفتم وارد اتاق پریا شدم که با دیدنش که حاضر آماده درحالیکه چمدوناش مرتب گوشه اتاق بودن ابروهام از تعجب بالا پرید همونطوری که به طرفش میرفتم بغلش کردم و سوالی پرسیدم:

_این چمدونا برای چیه ؟!

با دیدن نگاه غمگینش تازه یادم افتاد که اون نمیتونه حرف بزنه شرمنده دستی روی موهاش کشیدم که صدای از پشت سرم بلند شد :

_یعنی میخوای بگی یادت رفته که قراره بیای خونه من ؟؟

به عقب چرخیدم که با دیدن آراد ابروهام با تعجب بالا پرید این اینجا چیکار میکرد

یعنی به این راحتی میتونه توی این خونه رفت و آمد کنه پس دیگه من برای چیش بودم ؟! خودش راحت میومد اون پرونده رو برمیداشت دیگه !! انگار حرف دلم رو از نگاهم خوند که بهم نزدیک شد و گفت :

_رفت و آمد من خیلی وقته که توی این خونه زیر نظر گرفته میشه !!

با چشمای ریز شده سوالی پرسیدم :

_یعنی چی ؟؟

تو گلو خندید و گفت :

_یعنی حتی دستشویی رفتنم رو هم زیر نظر دارن واضح تر از این بگم ؟!

اوووه خدای من…. اینا دیگه کی بودن ؟ از یه طرفش دخترش رو به این آدم میسپاره و از طرف دیگه کوچکترین اعتمادی بهش نداره مگه همچین چیزی امکان داره ؟!

با چشم و ابرو اشاره ای به پریا کردم و سوالی پرسیدم :

_پس چطور دخترش رو به تو سپرده ؟؟

دستی به ته ریشش کشید و جدی گفت :

_چون میدونه من به پریا آسیبی نمیزنم و بیشتر از جونمم دوستش داشتم

انگار دیگه دوست نداشت بیشتر از این توضیح بده چون به سمت پریا رفت و گفت:

_حالام بهتره بریم تا دیر نشده !!

سری تکون دادم و با عجله به طرف اتاقم رفتم زود لباسم رو عوض کردم که دیدم پریا و آراد در سالن منتظرم ایستادن ، با دیدنم به طرف ماشین رفتن ، آراد پریا رو پشت نشوند و کمربندش رو بست درحالیکه خودش پشت رول مینشست خطاب بهم گفت :

_بیا سوار شو !!

به خودم اومدم و به طرف عقب راه افتادم ولی قبل از اینکه در رو باز کنم در جلو باز شد و آراد بلند صدام زد و گفت :

_احیانا من رو که با راننده شخصیتون اشتباه نگرفتید خانوم ؟؟!

به اجبار جلو رفتم و درحالیکه سوار میشدم عصبی در ماشین رو محکم بهم کوبیدم که چشم غره ای بهم رفت و شنیدم زیرلب مزمزمه کرد :

_حیف ‌….که اینجاییم !!

پاشو روی گاز فشرد و از خونه بیرون زد با حس آزادی و رها شدن از اون خونه و آدماش و حس اینکه باز میتونم خودم باشم همون نازی شیطون و کله خر که کسی جرات همکلام شدن باهاش رو نداشت به طرفش برگشتم و شاکی گفتم :

_هااااا ؟! واس ما شاخ و شونه میکشی ؟! حالا که تو اون خونه نیستیم ببینم میخواستی چیکار کنی یارو ؟!

با شنیدن این حرفا از دهنم برای ثانیه ای خشکش زد و برخلاف انتظارم که الان تند وتیز جوابم رو میده قهقه اش بالا گرفت و میون خنده بریده بریده گفت :

_هاااا …..همینه جون داداش….خودت باش

حالا فهمیدم دلیل خنده هاش چیه از اینکه داشتم بعد از مدت ها آزادانه و با لهجه خودم کوچه بازاری حرف میزدم خوشش اومده بی اختیار خندم گرفت که از چشمش دور نموند درحالیکه فرمون رو میچرخوند با خنده گفت :

_چه عجب بالاخره ما خنده خانوم رو دیدیم !!

با این حرفش به فکر فرو رفتم راست میگفت من زیاد نمیخندیدم یعنی زندگی جای شادی و لبخند برای من باقی نزاشته بود ،با توقف ماشین در عمارت به خودم اومدم و پیاده شدم و کمک کردم پریا هم پیاده شه

آراد به سمت صندوق عقب رفت ، دست پریا رو گرفتم و جلوتر ازش به سمت ساختمون رفتم و منتطر ایستادم که در سالن باز شد آراد با چند چمدون توی دستش کلافه داخل سالن شد با دیدنمون چشم غره ای بهمون رفت گفت :

_یه وقت کمکی نکنید ها ؟!

پریا ریز ریز خندید که آراد نگاش کرد و با لبخند گفت :

_ای پدرسوخته به من میخندی ؟؟؟

به طرفت ته سالن راه افتاد و گفت :

_دنبالم بیاید تا اتاقاتون رو نشونتون بدم خانوما

اتاق پریا رو نشون داد که بعد از تعویض لباساش با شوق از اتاق جدیدش پشت میز نشست و شروع کرد به نقاشی کشیدن ، با دیدن سرگرم بودنش خسته از اتاقش بیرون زدم و خواستم وارد آشپزخونه شم که آرادی که رو به روی تلوزیون روی مبل لَم داده بود بلند صدام زد و گفت :

_نمیخوای اتاقت رو ببینی ؟؟

شونه هام رو بی تفاوت بالا انداختم که بلند شد و درحالیکه به طرف اتاقای ته سالن راه میفتاد با اشاره ای ازم خواست دنبالش برم با کنجکاوی دنبالش راه افتادم که در اتاقی رو باز کرد

با لبخندی پلید گوشه لبش خیرم شد که با تعجب نگاش کردم و پا داخل اتاق گذاشتم که با دیدن اتاق و وضعیتی که داشت پام به زمین چسبید و با چشمای گشاد شده خیره اطرافم شدم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن