آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

نمیدونم چقدر خیره رفتن طاها بودم که با حرفی که درست کنار گوشم شنیدم عصبی چشمام روی هم فشردم

_میبینم که حالا نوبت اینه !!

با دستای مشت شده به طرف مراد برگشتم و با نیشخندی گوشه لبم سرتاپاش رو از نظر گذروندم

_هاااا تو رو سَنَنَه ؟؟

گوشه سیبیلش رو بین انگشتاش چرخوند و با حرص خاصی گفت :

_آخه چی داره این بچه سوسول !!

هه پیش خودش چی فکر میکرد ؟؟ خیال میکرد من به طاها پا دادم و طرح رفاقت و عشق و عاشقی باهاش ریختم

پوزخندی گوشه لبم نشست ، بزار هرچی میخواد فکر کنه چه اهمیتی داره ؟؟

پس بدون اینکه جوابی بهش بدم پشت بهش به طرف اتاقم رفتم ولی میونه راه با کشیدن دستم توسط مراد دیگه نتونستم تحمل کنم و عصبی به سمتش چرخیدم

با چشمای به خون نشسته نگاهمو روی دستش که محکم مُچ دستم رو گرفته بود چرخوندم که دستپاچه ولم کرد و چند قدم به عقب برداشت

چطور جرات کرده بود بعد از اون شب باز به من دست بزنه ، درحالیکه سرمو کج میکردم دستی پشت گردنم کشیدم و با اخمای درهم غریدم :

_تو الان چه غلطی کردی ؟!

با اضطراب خندید و با بیخیالی ظاهری گفت :

_هیچی… دیدم همه امروز این بچه پیشت بود خواستم یه کم بیشتر پیش ما باشی عیبی داره ؟؟

نوووچ این حالیش نمیشد من بدم ازش میاد و هر وقت نزدیکم میاد عوقم میگیره ؟؟

کلافه بهش نزدیک شدم ، با اینکه از چشماش معلوم بود ترسیده ولی صاف سرجاش ایستاد و با وقاحت تموم نگاهش رو به لبام دوخت که چرخی دورش زدم و گفتم :

_نه چه عیبی ولی ….

با این حرفم بیخیال دستاش رو به سینه تکیه زد که یکدفعه از پشت سر موهای نسبتا بلندش رو توی چنگ فشردم و درحالیکه محکم فشاری بهش میدادم فریاد زدم :

_فکر نمیکنی تو درحد اینکه حتی کنارم وایسی نیستی چه برسه به اینکه دستم رو بگیری بُزمجه ؟؟!

از صدای داد بلندم سکوت همه جا رو فرا گرفت و همه با چشمای گرد شده از تعجب خیرمون شدن

مراد از درد صورتش توی هم فرو رفت و با اخمای درهم نالید :

_میدونی داری چی بلغور میکنی دختره کولی !!

فشاری به موهاش دادم و درحالیکه سرم کنار گوشش میبردم عصبی فریاد زدم :

_کولی هفت جد و آبادته معتاد مفنگی !!

حس میکردم چطور موهاش توی دستم کنده میشن ولی بدون اینکه رحمی بهش داشته باشم بلند طوری که همه بشنون فریاد زدم :

_خودت بگو چه بلایی سرت بیارم هااا ؟؟

یکدفعه به خودش اومد و با تقلا به طرفم چرخید که موهاش از بین دستام آزاد شدن و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_دستت رو بکش دختره ### !!

با این حرفش دیگه آمپرم بالا زد و به قدری عصبانیتم اوج گرفت که نمیتونستم خودم رو کنترل کنم

با یه حرکت پام رو بالا بردم و آنچنان وسط پاهاش کوبیدم که صورتش از درد قرمز و چشماش تا آخرین حد ممکن گشاد شدن

کسی حق نداشت به من لقب هزره و خراب بچسبونه ، این همه سال با پاکی و شرافت زندگی نکردم که حالا این کثافت بیاد جلوی این همه آدم همچین حرفایی بارم کنه

هر بلایی سرش میاوردم حقش بود ، صدای داد بلندش توی خونه پیچید و با درد دستش رو وسط پاهاش برد

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون دادم و خشن فریاد کشیدم :

_حد خودت رو بدون وگرنه دفعه بعد هیچ رحم و مروتی در کار نیست شِنُفتِی !!

و بدون توجه به خنده ها و پِچ پِچ های دور و برم با دستای مشت شده داخل اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم

یه روز دانشگاه نرفتم و خیر سرم میخواستم از دست اون استاد لعنتی نفس راحتی بکشم که باز این مراد اومد به پر و پام پیچید و گند زد به تمام روزم !

تا شب دیگه بیرون نرفتم و سعی کردم خودم رو با تنها کتابی که داشتم سرگرم کنم ‌، بهتر از هیچی بود …نبود ؟!

تقریبا روی کتاب خوابم برد و صبح کسل و خسته بیدار شدم ، میدونستم امروز کلاس دارم ولی اصلا حال و حوصله اون آراد خودخواه رو نداشتم

بلند شدم و بعد از تن کردن لباسام کیفم روی دوشم انداختم و از خونه بیرون زدم

درحالیکه دستی به چشمای پف کردم میکشیدم خواستم به طرف خیابون اصلی برم که با دیدن طاهایی که با دو به سمتم میومد جفت ابروهام از تعجب بالا پرید

نزدیکم که رسید با نفس نفس دستاش روی زانوهاش گذاشت و گفت :

_س…سلام !!

توی سکوت تنها سری براش تکون دادم

درحالیکه صاف می ایستاد نایلونی به سمتم گرفت و گفت :

_ اینا برای شماس !!

با تعجب برای منی زیر لب زمزمه کردم و نایلون رو ازش گرفتم
که با دیدن کتابای توش دهنم نیمه باز موند و با تعجب لب زدم :

_نه ….. !

نگاهی به طاها انداختم و ادامه دادم :

_آخه چطور ممکنه به این زودی ؟؟!

دستی توی موهای پرپشتش کشید و گفت :

_تموم دیروز دنبالشون بودم تا بالاخره هر طوری شده تونستم همه رو پیدا کنم !

نه خوشم اومد ، با تحسین نگاهمو روی هیکلش چرخوندم و با شوق گفتم :

_ایول ..‌‌. خوشم اومد

با دست ضربه ای به بازوش زدم و ادامه دادم :

_بچه زرنگی پس !!

دستپاچه چند قدم عقب رفت ازم فاصله گرفت و ناباور دستشو روی بازوش گذاشت

خشک شده نگاش کردم … این یکدفعه چش شد ؟؟

تازه انگار روشن شده باشم چی شده خندم گرفت و سرمو به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم

آقا برای اینکه بهش دست زدم اینطور گرخید ، برای من که زن و مرد اهمیتی نداشت و با همه اینطور رفتار میکردم ولی انگار برای این شازده پسر تازگی داره

باز بی حواس دستمو به نشونه دست دادن و تشکر به سمتش گرفتم و گفتم :

_کارت حرف نداشت پسر !!

دودل نگاهش رو به دستم دوخت که پوووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه دستمو پایین مینداختم زیر لب زمزمه کردم:

_باس منو ببخشی همش حواسم پرت میشه که تو زیادی پاستوریزه ای !!

با چشمای گشاد شده زیرلب زمزمه کرد :

_پاستوریزه ؟!؟

دستی به مقنعه ام کشیدم

_آره دیه یعنی زیادی مثبتی میف….

یکدفعه با یادآوری کلاسم و اینکه دیرم شده و من راحت اینجا ایستادم حرف توی دهنم ماسید و با وحشت فریاد زدم :

_یا امام زاده بیژن دیرم شد !

نایلون کتابا رو توی بغل طاها انداختم و با عجله درحالیکه ازش فاصله میگرفتم بلند فریاد زدم :

_اینا رو ببر بزار در اتاقم شب میام برشون میدارم

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم با دو خودم رو سر خیابون اصلی رسوندم و برای هر وسیله ای که داشت رد میشد دست تکون دادم

با هر مکافاتی بود خودم رو به دانشگاه رسوندم و با دو از پله ها بالا رفتم ، زیرلب خدا خدا میکردم که اون گودزیلای اخمو سر کلاس نرفته باشه

با رسیدن به کلاس نگاهی به سر درش انداختم آره خودشه ولی چرا درش بسته اس ؟؟

آروم بهش نزدیک شدم و سرم رو به در تکیه دادم و گوش ایستادم با نشنیدن صدایی ازش با خوشحالی از اینکه هنوز نیومده آروم در رو باز کردم و سرکی داخل کشیدم

که یکدفعه با شنیدن صداش از پشت سرم دستپاچه از جا پریدم

_بفرمایید تو دَم در بده !!

دستپاچه سعی کردم راست بایستم بدتر پاهام بهم پیچ خورد و جلوی چشمای خندون استاد نقش زمین شدم

آخ بلندی گفتم و صورتم از درد توی هم رفت ولی کلاس از خنده ترکید و بچه های بی جنبه نزدیک بود زمین رو از خنده گاز بگیرن !

دستامو به زمین تکیه دادم و درحالیکه به سختی مینشستم زیرلب غُر زدم :

_آخ خدا بگم چیکارت نکنه… آش و لاش شدم !!

دست به سینه بالای سرم ایستاد و با لبخندی گوشه لبش گفت :

_حالت خوبه شریفی !!

با چشمای که آتیش ازشون بیرون میزد عصبی خیره اش شدم میدونستم از قصد اینکارو کرد و از اینکه من رو اذیت کنه لذت میبره

بلند شدم و درحالیکه خاک های روی لباس هام با دست پاک میکردم عصبی بلند گفتم :

_عالیم استاد !!

با خنده دستی گوشه لبش کشید و گفت :

_اوکی میتونی بری بشینی !!

دندونام روی هم سابیدم و با غیض رو ازش برگردوندم

پسره چلمنگ انگار منتظر تایید اونم تا برم بشینم ، بدون توجه به بچه هایی که زیرچشمی نگاهم میکردن و میخندیدن روی آخرین صندلی ته کلاس نشستم

تموم مدت که درس میداد با اخمای درهم دستامو به سینه گره زدم و خیره اش شدم ، آخرای درس دادنش بود که پشت میزش نشست و درحالیکه نگاهش توی کلاس میچرخوند گفت :

_جلسه بعدی بر اساس درس امروز هر کدومتون موضوعی مشخص میکنید و تحقیق کاملی رو ارایه میدید

سروصدا و اعتراض بچه ها بلند شد که دستش رو محکم روی میز کوبید و بلند گفت :

_ساکت !

همه ساکت شدن ولی من نمیتونستم ساکت یه جا بشینم یعنی چی جلسه بعد تحقیق کاملی میخواد

مگه همچین چیزی میشه اصلا ؟!

به نشونه اعتراض بلند شدم و بدون توجه به پچ پچ های بچه ها گفتم :

_ولی استاد اینطوری که نمیشه آخه باید کلی وقت بزاریم و همه اینا تا جلسه بعدی که پس فرداس امکان نداره

به صندلی تکیه داد و با چشمای ریز شده نگاهش رو سرتا پام چرخوند و گفت :

_شما اعتراض داری ؟؟

با اخم خیره اش شدم و جدی گفتم :

_بله !!

یکدفعه با حرفی که زد ناباور به جلو خم شدم و بلند گفتم :

_چی ؟؟؟

بی اهمیت وسایل روی میز رو جمع کرد و جدی گفت :

_فکر کنم یه بار واضح بهت گفتم باید چیکار کنی شریفی !!

آب دهنم رو قورت دادم و عصبی گفتم :

_ولی استاد من گفتم تا پس فردا دیره شما ازم میخوای تا فردا بهتون تحویل بدم؟!

کیفش رو دستش گرفت و درحالیکه به سمت در میرفت بی اهمیت گفت :

_بله این جریمه کسیه که اعتراض کنه !!

چند قدم به سمتش برداشتم و بلند گفتم :

_ولی استاد من ن….

یکدفعه به طرفم چرخید و عصبی گفت :

_اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی کلا از این درس میندازمت تا درس عبرتی برات بشه !!

با این حرفش از حرکت ایستادم و با دستای مشت شده از خشم از پشت سر خیره دور شدنش شدم

لعنتی …. !

هر کاری میکرد تا من رو اذیت کنه و توی دردسر بندازه ، میدونم چه بلایی سرش بیارم

تا حالا اون روی سگ من رو ندیده که نخواد با نازی در بیفته…. توی این فکرا بودم که با نشستن دست کسی روی شونه ام به خودم اومدم

_کجایی دختر ؟؟ دوساعته دارم صدات میزنم

بی حوصله نیم نگاهی به رزا انداختم و گفتم :

_باس ببخشی حواسم نبود !

با خنده نگام کرد که چپ چپ نگاش کردم و گفتم :

_میشه بگی داری به چی میخندی ؟!

دستاش به نشونه تسلیم بالای سرش برد و با خنده بریده بریده گفت :

_مع… معذرت میخوام یاد لحظه ای که پخش زمین شدی افتادم

پوووف کلافه ای کشیدم و با تاسف سرم به اطراف تکون دادم ، اینم شد داستانی برای من !!

که با یادآوری استاد با عجله کیفم رو برداشتم و خواستم از کلاس خارج شم که رزا صدام زد و سوالی پرسید:

_چی شد ؟؟ کجا داری میری

به قدمام سرعت بخشیدم و درهمون حین بلند گفتم :

_کار دارم بعدا میبینمت !!

با نفس نفس نگاهم توی سالن چرخوندم که با دیدن آراد که داشت بیرون میرفت با عجله دنبالش رفتم

وارد پارکینگ که شد من به قدمام سرعت بخشیدم و خودم رو به خیابون اصلی جایی که حدس میزدم از اونجا رد میشه رسوندم

چند دقیقه بیقرار منتظر ایستادم که طبق انتظارم ماشینش توی خیابون پیچید

تا دیر نشده به خودم اومدم و با قدمای بلند وسط خیابون ایستادم و راهش رو سد کردم

با تموم قدرت زد روی ترمز و با چشمای گرد شده از تعجب خیرم شد

ولی من عصبی به سمتش رفتم باید تکلیفم رو باهاش مشخص میکردم

#آوا

در سمت شاگرد رو باز کردم و با نفس نفس توی ماشینش نشستم که عصبی به سمتم چرخید و با خشم غرید :

_معلوم هست داری چیکار میکنی دختره روانی !!

چشمام توی حدقه چرخوندم و عصبی گفتم :

_یالله نمیخوای آبروت رو اینجا ببرم زود راه بیفت !!

انگار به گوشاش شک کرده باشه گیج و منگ خشکش زد و با بهت سوالی پرسید :

_چی ؟!

به جلو اشاره کردم

_برو تا بهت بگم !

چپ چپ نگام کرد و با تموم قدرت پاشو روی گاز فشار داد که ماشین از جا کنده شد

با دور شدن از دانشگاه به سمت آراد برگشتم و با خشم گفتم :

_خوب… شما چرا همش پا تو کفش ما میکنی ؟؟!

درحالیکه نگاهش به رو به رو بود سرش رو کج کرد و با پوزخند اشاره ای به خودش کرد و گفت :

_من ؟؟!

دست به سینه ابرویی بالا انداختم

_بله شما !!

دستش رو به نشونه برو بابا توی هوا تکونی داد و گفت :

_بخاطر این عین دیوونه ها خودت رو پرت کردی جلوی ماشین ؟!

با حرص نگاهش کردم که کنار خیابون ماشین رو نگه داشت و شاکی خیرم شد

لبامو جلو دادم و درحالیکه انگشت اشاره ام جلوی صورتش تکون میدادم هشدار آمیز گفتم :

_ببین شازده بهتره کمتر با من کلکل کنی که اصلا به نفعت نیست !!

آهانی زیرلب زمزمه کرد و با تمسخر گفت:

_حواست هست زیادی داری خط و نشون میکشی جوجه ؟!

چی ؟؟ جوجه ؟؟
باز اسم جدید روی من گذاشت ؟؟

چشمام با حرص روی هم فشردم و با تموم خشم غریدم :

_جوجه… نکنه از جونت سیر شدی یارو ؟!

با این حرفم جنون وار خندید و به طرفم خم شد ، از حرکت یهوییش به صندلی چسبیدم و با تعجب نگاش کردم

که جلوی چشمای ناباورم در سمتم رو باز کرد و با پوزخندی گفت :

_برو پایین کم وقت منو بگیر !

ولی من این رو نمیخواستم باید هرطوری شده قانعش میکردم که نمیتونم تا فردا اون تحقیق کوفتی رو براش آماده کنم پس بدون اینکه پیاده شم باز در رو بستم

درحالیکه دست به سینه به رو به رو خیره میشدم سکوت کردم که ضربه نسبتا محکمی به بازوم کوبید و گفت :

_هوووی مگه با تو نبودم گفتم پایین !؟

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_ولی من تا زمانیکه اون چیزی که میخوام بهم ندی هیچ جایی نمیرم مُلتَفِتی شازده؟!

چندثانیه خیرم شد و یکدفعه درحالیکه ماشین روشن میکرد با لحن ترسناکی کنایه آمیز گفت :

_باشه میبرمت جایی اینقدر بهت میدم تا دیگه بهونه نیاری !!

و تا بخوام عکس العملی نشون بدم قفل مرکزی رو زد و پاشو روی گاز فشرد

” آراد “

این دختره دیگه داشت زیادی روی مخم راه میرفت و به پروپای من میپیچید باید آدمش میکردم تا میفهمید پا توی کفش آراد نجم کردن یعنی چی ؟؟!!

با تموم قدرت پام روی پدال گاز فشار میدادم و از بین ماشینا لایی میکشیدم ، میدیدم چطور از ترس به صندلی چسبیده ولی از بس غُد و یکدنده بود ترسش رو بروز نمیداد

دروغ چرا از این نترس و شجاع بودنش خوشم میومد از اینکه پسرا رو دست مینداخت و بهشون رو نمیداد برام جالب بود و درکل یه موجود جذابی به نظر میومد که دوستش داشتم کشفش کنم

از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و با دیدن صورت رنگ پریده اش لبم به پوزخندی کج شد !

پس بالاخره خانوم از یه چیزی ترسید! برای اینکه بیشتر اذیتش کنم از کنار ماشین جلویی به سرعت لایی کشیدم

که صدای دادش دراومد و عصبی گفت :

_هووووی وایسا میخوام پیاده شم !!

بی اهمیت بهش فرمون بیشتر توی دستام فشار دادم و با خنده بلند گفتم:

_نوووچ … یه بار بهت فرصت دادم پیاده شی نشدی و حالا تا بهت ندم ولت نمیکنم !!

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و کنایه وار ادامه دادم :

_مگه نمیخوای بهت بدم ؟؟ هوووم

کنایه ام رو گرفت و عصبی مشت محکمی به بازوم کوبید و فریاد زد :

_حواست هست داری چی زِر زِر میکنی؟!

پوزخندی به حرص خوردنش زدم و با رسیدن به جایی که میخواستم ماشین رو نگه داشتم و عصبی دستمو یکسره روی بوق گذاشتم

نگهبانا با عجله در رو برام باز کردن که با سرعت ماشین داخل عمارت بردم و جلوی در ورودی پارکش کردم

خواستم پیاده شم که تازه متوجه قیافه اون دختره شدم که چطور با خشم نگاهش رو به اطراف میچرخوند و با دستای مشت شده دندوناش روی هم میفشرد

این یکدفعه چش شد ؟؟
اصلا متوجه حالتاش نمیشدم

وقتی متوجه نگاه خیرم شد به خودش اومد و عصبی گفت :

_برای چی من رو آوردی اینجا ؟؟

پیاده شدم و بی اهمیت گفتم :

_آوردمت جایی که بتونم بهت بدم !!

در ادامه حرفم زدم زیر خنده ، میدونستم عصبی میشه ولی از اینکه حرصش بدم خیلی خوشم میومد و یه طورایی با وجودش از زندگی یکنواخت و روتینم خارج شده بودم

برای همین راحت اون رو وارد حریم شخصیم جایی که خانوادم بودن کردم و ترس و ابایی هم از کسی نداشتم

یه طورایی از اینکه این سرگرمیم همه جا باهام باشه خوشحال بودم ، از پله های عمارت بالا رفتم که با نفس نفس خودش رو بهم رسوند و گفت:

_یع…یعنی الان پدر و مادرت خونن ؟؟

از لرزش که توی صداش موج میزد با تعجب به طرفش برگشتم و با دیدن رنگ پریده و چشماش که به در سالن دوخته بود سوالی ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_پدر و مادرم ؟؟ چطور ؟؟

بدون اینکه جوابی بهم بده آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه موهای ریخته شده روی پیشونیش رو کنار میزد با استرس گفت :

_آخه آخه من نباید اینجا ب….

یکدفعه مثل جن زده دستاش توی هوا تکون داد و ادامه داد :

_من باید برم !

و جلوی چشمای گرد شده ام با دو از پله ها پایین رفت

چی ؟؟ این الان داشت کجا میرفت ؟؟
این دختری که من تا امروز دیده بودم از کسی نمیترسید یعنی الان از خانواده من خجالت کشید و ترسیده ؟؟

با تعجب بلند صداش زدم و گفتم :

_ کجا ؟؟

به طرفم برگشت و دستپاچه گفت :

_فردا تحقیق آمادس!

با این حرفش دیگه مطمعن شدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست ! این که تا نیم ساعت پیش اصرار داشت هر طوری شده برای آماده کردنش فرصت بگیره الان یکدفعه متحول شده و میخواد تا فردا آمادش کنه

از بالا نگاهش کردم و با چشمای ریز شده گفتم :

_کسی خونه نیست !!

دقیق عکس العملش هاش رو زیر نظر داشتم که چطور با این حرفم انگار خیالش راحت شده باشه نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشه

_میگم چیزه ….

ابرویی بالا انداختم و دستی توی هوا تکون دادم

_چی ؟؟!

چند قدم بهم نزدیک شد

_حالا که تا اینجا اومدیم بریم داخل خونه ام رو ببینیم نه ؟؟!

و در مقابل چشمای بهت زدم از پله ها بالا اومد و بدون توجه به منی که جلوش ایستاده بودم داخل شد

اینم یه چیزیش میشد ها ؟؟!

ولی در کل زیادی مشکوک میزد ، باید میفهمیدم جریانش چیه ؟؟
اصلا نکنه قصد دزدی داره که اصلا همچین چیزی هم بعید نیست

اخمام توی هم کشیدم و با قدمای بلند دنبالش راه افتادم باید چهارچشمی حواسم بهش باشه

در سالن رو که باز کردم و با دیدنش که چطور وسط سالن ایستاده و با تعجب به اطرافش نگاه میکنه

بی اختیار به دیوار تکیه دادم و خیره اش شدم ، انگار متوجه اطرافش نیست چرخی دور خودش زد و هرچیزی که میدید با هیجان بهش دست میزد

دستش روی صفحه تلویزیون کشید و با حالت خاصی سعی داشت با دستاش اندازه اش رو وجب بگیره ، با دیدن حرکات بچگانه اش تو گلو خندیدم

که یکدفعه انگار خشکش زده باشه نگاهش خیره رو به رو شد و پلکم نمیزد ، حالش طوری بود که انگار نفس نمیکشه

با تعجب سرم کج کردم و رد نگاهش رو دنبال کردم که به ته سالن جایی که عکسایی خانوادگیمون قرار داشت ختم شد با نفهمیدن چیزی شونه هام بی تفاوت بالا انداختم

که یکدفعه مثل کسایی که هیپنوتیزم شده باشن با قدمای نامتعادل به سمتشون رفت و رو به روشون ایستاد

نمیدونم چند دقیقه اس که همونجا خشکش زده بود و چشم از عکسا برنمیداشت که به سمتش رفتم و دستم رو جلوی صورتش تکون دادم

_هوووی کجایی دختر ؟؟!

با ترس از جاش پرید و عصبی گفت :

_آرومتر ترسوندیم !

وقتی دید دارم چپ چپ نگاش میکنم دستش توی هوا تکونی داد و شاکی اضافه کرد :

_چیه؟؟ تازشم با خدمتکارت حرف نمیزنی مواظب باش

پوزخندی زدم :

_دیدم زیادی توی فکر رفتی و داری غرق میشی خواستم نجاتت بدم!!

دستی به صورتش کشید و گفت :

_ نه بابا فکر چی ؟؟

کنایه وار ادامه داد :

_فقط داشتم یه خانواده خوشبخت رو نگاه میکردم

با نیشخندی گوشه لبم خانواده خوشبخت رو زیرلب زمزمه کردم
هه… این چه دلش خوش بود چه خانواده ای ؟!

با دیدن پوزخند گوشه لبم سوالی خیرم شد که اخمامو توی هم کشیدم و شاکی گفتم :

_هااا به چی اینطوری زُل زدی ؟؟

با تعجب نگام کرد و زیرلب زمزمه کرد:

_اینم یه تختش کمه ها !!

چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم :

_شنیدم چی گفتی ؟؟!

بی اهمیت پشت بهم به طرف طبقه بالا رفت و بلند گفت:

_خوب بابا !!

باز داشت کجا میرفت ؟؟ دنبالش راه افتادم و با پوزخندی کنایه وار گفتم :

_بفرمایید تو دَم در بده !!

خنده ریزی کرد و با کنجکاوی لب زد :

_جووون تو حیفم میاد تا توی این قصر اومدم و داخلش رو نبینم !

پرویی زیرلب زمزمه کردم که بلند خندید و با عجله از پله ها بالا رفت

منم عین دیوونه ها به جای اینکه بدم بیاد و سرش داد بزنم که هوووی دختر یالله از خونه من برو بیرون ، سر آخرین پله با شنیدن خنده از ته دلش خشکم زده بود

یکدفعه با شنیدن صدای خاتون کنار گوشم به خودم اومدم و حواس پرت به طرفش چرخیدم

_آقا برای مهمونتون چی بیارم ؟؟

دستی به ته ریشم کشیدم و بی تفاوت گفتم :

_اون رو ولش کن …. یه چیزی برام بیار بخورم خیلی گرسنمه !

با نگرانی روی دستش زد و گفت :

_ای وای…چرا صبح چیزی نخوردی مادر نکنه باز معدت درد گرفته؟!!

با دیدن مهربونیش بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست و گفتم :

_نگران نشو خاتونم ! حالم خوبه

توی این خونه تنها کسی که همیشه به فکرم بود و عین مادر همیشه دورم میچرخید همین خاتون بود از جون و دلم من و دوست داشت ، همیشه میگفت هرچند خودم به دنیا نیاوردمت ولی تو پسرمی !!

با عجله از پله ها پایین رفت و در همون بلند حال گفت :

_باشه…من برم برات یه چیزی بیارم تا دیر نشده مادر !

این نگرانی های مادرانه اش واقعا برام شیرین بود با خنده سری به اطراف تکون دادم که یاد اون دختره افتادم

با عجله از پله ها بالا رفتم که با ندیدنش توی سالن بالا کلافه چرخی دور خودم زدم ، معلوم نبود باز داره کجا سرک میکشه

اصلا من چرا این دختره رو با خودم اینجا آورده بودم عصبی دستی پشت گردنم کشیدم و در اولین اتاق رو باز کردم با ندیدنش پوووف کلافه ای کشیدم

دستام به کمرم تکیه دادم ، نه اینطوری فایده ای نداشت با چیزی که به فکرم رسید بلند اسمش رو صدا زدم و گفتم:

_آهااای دختره کجا رفتی ؟؟ مگه نمیخواستی بری ؟؟ بیا برو دیگه

ولی با نشنیدن صدایی ازش عصبی به طرف دومین اتاق رفتم ولی یکدفعه با دیدن در نیمه باز اتاق خواب بابا وسط راه خشکم زد

با چشمای ریز شده با دقت نگاهش کردم ، آره بازه ؟ ولی مگه میشه ؟؟

تا اونجایی که میدونم اونا همیشه در اتاقشون رو میبستن و کسی جرات نداشت بهش نزدیک شه ولی الان چی شده ؟

با چیزی که بخاطرم رسید با قدمای بلند به طرف اتاق رفتم که با چیزی که دیدم دستم از عصبانیت مشت شد و دادی از سر خشم کشیدم

” نازلی “

از فرصت پیش اومده استفاده کردم و تا حواس آراد به اون پیرزن پرت شد با عجله در تک تک اتاقا رو باز کردم

باید هرچی زودتر اتاقشون رو پیدا میکردم و اطلاعات بیشتری به دست میاوردم

در آخرین اتاق سالن که یه طورایی با بقیه فرق داشت رو که باز کردم با دیدن عکس بزرگی که به دیوار زده شده بود مطمعن شدم اتاق اون و شوهرشه !!

به به چه اتاقی !
چه تختی !!
با خشمی که توی وجودم شعله میکشید نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم و عصبی زیرلب زمزمه کردم:

_تقاص همه اینا رو پس میدید !!

یکدفعه با دیدن گاوصندوق گوشه اتاق با قدمای بلند به طرفش رفتم و کنارش روی زمین نشستم یعنی رمزش چی میتونست باشه ؟؟

یه کمی باهاش وَر رفتم ولی بی فایده بود بلند شدم و عصبی لگد محکمی بهش کوبیدم که درد بدی توی پام پیچید

آخ بلندی گفتم خم شدم و با درد پام رو بین دستام گرفتم

_آخ آخ لعنتی !!

دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم که یکدفعه با دیدن چیزایی که روی میز آرایش خانوم بود چشمام گرد شد

لنگون لنگون چند قدم به سمت میز برداشتم و نگاهمو روی میز پر از لوازم آرایش از برندهای گرون قیمت بود چرخوندم پول یه دونه از این ها خرج خورد و خوراک چند ماه من بود اونوقت خانوم …!!؟

از حرص زیاد شیشه عطرش رو بلند کردم و خواستم به آیینه بکوبمش که یکدفعه با شنیدن صدای داد آراد دستم روی هوا خشک شد

_داری چه غلطی میکنی هااا ؟؟!!

شیشه رو توی دستم فشردم درحالیکه سعی میکردم خشمم رو کنترل کنم تا به چیزی شک نکنه به طرفش چرخیدم

_ه…هیچی !!

نگاهی به عطر توی دستم انداخت و با تیزبینی گفت:

_احیانا دوتا گوش میبینی بالای سرم ؟؟

برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنم خنده ریزی کردم و گفتم :

_آره !

با خشم نگام کرد که اشاره ای به پشت سرش کردم و اضافه کردم :

_تازه دُمت رو هم دارم میبینم !

عصبی به سمتم اومد و خشن گفت :

_داری منو دست میندازی هااا ؟؟

عطر توی دستمو روی میز گذاشتم و با پوزخندی گفتم :

_خودت گفتی داداش حواست هست ؟؟

سینه به سینه ام ایستاد و کنایه وار گفت:

_دیرت نشه یه وقت ؟!

پروهانه شونه هام بالا انداختم و گفتم:

_نه فعلا اینجاها خیلی کار دارم جایی نمیرم!

با تعجب و دهن نیمه باز نگام کرد که با نیش باز از کنارش گذشتم و شروع کردم به فضولی کردن

حالا که موقعیت جور شده بود تا سر از این خونه و سوراخ سونبه هاش در بیارم چرا باید به راحتی این فرصت رو از دست میدادم ؟!

هرچی بیشتر توی خونه میچرخیدم با دیدن تجملات و پول هایی که توش غرق بودن خشمم بیشتر میشد

اگه آراد اینجا نبود معلوم نبود چه بلایی سر وسایلشون میاوردم شاید اینطوری کمی از خشمم کم میشد و آروم میشدم

خسته روی مبل نشستم و با خشم نگاهم رو به زمین دوختم و توی فکرای مختلف غرق شدم که آراد بالای سرم ایستاد و کنایه وار گفت :

_کار تجسست تموم شد انگار ؟!

بی حرف خیرش شدم که کنارم نشست و و ادامه داد :

_فکر کنم تا الان فهمیده باشی میشه از اینجا دزدی کرد

پوزخند صدا داری زدم و بی اختیار زدم زیرخنده ….هه !

فکر میکرد میخوام نقشه دزدی از اینجا رو بکشم ولی با وجود چیزایی که از من دیده بود بهش حق میدادم

با دیدن خنده هام چپ چپ نگاهم کرد و سوالی پرسید :

_میشه بگی داری به چی میخندی ؟!

پاهامو روی هم انداختم و با خنده گفتم:

_از اینکه اینقدر ساده ای !!

انگار که بهش برخورده باشه اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_آره ساده ام که دزد به خونه ام آوردم و حالا باید چهارچشمی حواسم بهش باشه

برای اینکه حرصش بدم لبامو جلو دادم و با خنده گفتم :

_آره کار توام سخته !!

با خشم خواست چیزی بگه که با ورود پیرزنی که مهربونی از صورتش میبارید به طرفش برگشت و گفت:

_چیزی شده خاتون ؟!

زن که تازه فهمیده بودم اسمش خاتونه با کنجکاوی نیم نگاهی سمت من انداخت و خطاب به آراد گفت :

_براتون غذا آماده کردم مادر….پاشید بیاید سالن !

آراد بلند شد و درحالیکه به سمت خاتون میرفت با مهربونی که اولین بار ازش میدیدم گفت :

_فدای تو خاتونم بشم !!

_عه …خدانکنه اینطوری نگو مادر !!

دستش رو دور شونه خاتون حلقه کرد و به طرف در سالن بردش که خاتون ایستاد و با تعجب گفت :

_مهمونت رو دعوت نکردی سر سفره پسرم!!

آراد بدون اینکه به طرفم برگرده بی رحم گفت :

_اون غذا خورده گفته میل ندارم!!

پسره بیشعور کجا گفتم میل ندارم ؟؟ من که از گرسنگی شکمم درد گرفته و اصلا یادمم نمیاد دیشب چی خوردم؟

برای اینکه ضایعش کنم بلند شدم و درحالیکه دستامو توی هم گره میزدم با مظلوم نمیایی ساختگی گفتم:

_جووون تو خیلی گرسنمه شازده… حالا نمیخوای بهم غذا بدی این بحثش جداس !!

خاتون با چشمای گرد شده به طرفم برگشت

_وااه این چه حرفیه مادر ؟؟

به طرف سالن راهنماییم کرد که با نیش باز دستی به مانتوام کشیدم و در مقابل چشمای به خون نشسته آراد سر میز نشستم

با دیدن غذاهای رنگ و وارنگ روی میز آب دهنم رو پر سروصدا قورت دادم و نمیدونستم از کدوم بخورم

خاتون ولی بالای سر آراد ایستاده بود و عین مادری که نگران بچشه از هر غذا یه تیکه میکشید و ازش میخواست بخوره

با دیدن محبت هاش یاد مامان بزرگم افتادم و درحالیکه نفسم رو صدا دار بیرون میفرستادم غمزده نگاهمو به بشقابم دوختم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن