آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۹

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

تموم کشوهای کمد رو گشتم ولی چیزی پیدا نکردم جز یه ساپورت مشکی تنگ که از هیچی بهتر بود و بالاجبار مجبور به پوشیدنش بودم بعد از تعویض لباسام جلوی آیینه قدی اتاق ایستادم

سر تا پای خودم رو از نظر گذروندم فعلا که همه چی حل بود جز موهام که باید چیزی برای پوشوندنشون پیدا میکردم ولی هیچ چیز به درد بخوری نبود

شال خودم که خیس توی حمام بود رو شستم و درحالیکه پنجره رو باز میکردم به زور روی لبه پنجره آویزونش کردم تا خشک شه وگرنه من عمرا با این وضع بیرون میرفتم

بیکار روی تخت نشستم و منتظر به دیوار رو به روم زُل زدم حالا باید تا کی اینجا منتظر میموندم تا نصرت بیاد معلوم نبود ؟!

نمیدونم چندساعت بیکار دور خودم چرخیدم که خسته روی تخت دراز کشیدم و نمیدونم چی شد که کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

با تکون دستی روی بازوم کلافی هووومی زیرلب زمزمه کردم و به پهلو چرخیدم ولی این بار اون دست محکم تر تکونم داد که هراسون روی تخت نشستم

با نفس نفس به زن رو به روم خیره شدم این کی بود که درست عین شِرم بالای سرم ایستاده بود هنوز به خودم نیومده بودم و مغزم لود نشده بود که با صدای دادش از جا پریدم

_نمیخوای پاشی خانوووووم ؟!

خانوم رو آنچنان با غیض تلفظ کرد که اخمام توی هم فرو رفت و تازه فهمیدم کجام و اینی که بالای سرم ایستاده کسی نیست جز نصرت !!

از روی تخت بلند شدم و دستی به موهای آشفته و نَم دارم کشیدم پس وقتش رسیده بود که بریم خدمت همون خانوم کوچیکی که میگن

گیج به طرف شالم که هنوزم روی پنجره بود رفتم و بدون مرتب کردنش روی موهام گذاشتمش به عقب که چرخیدم نصرت با دیدنم سرتاپام رو با تعجب از نظر گذروند و کم کم اخماش توی هم فرو رفت

_این چیه پوشیدی ؟!

نیم نگاهی به خودم انداختم و تُخس گفتم :

_لباسایی که خودتون دادید دیگه !!

دستاش به کمر زد و شاکی گفت:

_لباس خودمون هه …

اشاره ای به شال و ساپورتم کرد و با غیض ادامه داد:

_اون شال و ساپورت رو دربیار

نووووچ اصلا همچین چیزی تو کَتم نمیرفت که لخت مادرزاد توی این خونه بچرخم دستام با سینه گره زدم و سوالی پرسیدم :

_اونوقت چرا ؟!

اخماشو توی هم کشید و گفت :

_اولا اینجا حق سوال و جواب پرسیدن نداری دوما آقا اصلا خوششون نمیاد کسی غیر فُرم لباس دیگه ای بپوشه !!

کلافه چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم:

_من اونطوری پام رو بیرون نمیزارم !!

دستشو بالا گرفت و دهن باز کرد که چیزی بگه ولی من بی اهمیت بهش از اتاق بیرون زدم و گفتم:

_آقات با من … پس دیگه حرص نخور برات ضرر داره !!

مطمعن بودم الان از حرص قرمز شده و داره دود از سرش بلند میشه با تصور قیافه اش شروع کردم به ریز ریز خندیدن

بالا پله ها منتظر ایستادم که کنارم اومد و درحالیکه جلوتر ازم از پله ها پایین میرفت عصبی گفت:

_دنبالم بیا ولی اگه آقا عصبی شد جوابش پای خودت !!

پوزخندی گوشه لبم نشست و دنبالش راه افتادم که برخلاف انتظارم که الان پیش بچه میبرتم پایین رفت و رو به روی در قهوه ای رنگی ایستاد

چند ضربه آروم به در کوبید و داخل شد با ورود به اتاق که بیشتر به دفتر کار شباهت داشت ابرویی بالا انداختم

جدی نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم که با صدای نصرت دست از تجسس بیشتر برداشتم

_آوردمش آقا !!

آقا که تموم مدت پشت میزش نشسته بود و با چشمای ریز شده نگاهم میکرد خطاب به نصرت جدی گفت:

_میتونی بری !!

نصرت که بیرون رفت من تک و تنها وسط اتاق ایستادم که با دستش به مبلا اشاره کرد و گفت:

_بشین !!

انقدر جدی و دستوری این حرف رو زد که بی اراده روی مبل دور ترین نقطه ازش نشستم و منتظر به چشمای سردش خیره شدم

دستاش روی میز گذاشت و درحالیکه بهم گرهشون میزد گفت:

_انگار قوانین این خونه رو بهت نگفتن ؟!

_چرا گفتن ولی م‌‌‌‌…..

با کوبیدن دستش روی میز و فریاد بلندش حرف توی دهنم ماسید و ناخودآگاه به خودم لرزیدم و تو جام پریدم

_پس چرا اینطوری خودت رو چادر چاقچول کردی ؟!

از صدای دادش لبه های مبل رو توی دستم فشردم و به زور سعی کردم اعصابم رو کنترل کنم ، زبونی روی لبهام کشیدم و گفتم:

_من نمیتونم با این لباسا توی این خونه بگردم!

بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد عصبی غرید:

_اون وقت چرا ؟؟

یعنی واقعا نمیدونست دلیلش چیه ؟؟ یا داشت خودش رو به خنگی میزد ؟!

_به نظرم دلیلش خیلی واضحه !!

پوزخند صدا داری زد و با خنده ای که شکل و بوی تمسخر داشت گفت:

_یعنی میخوای بگی تو با خدمتکارای عمارت من فرق داری ؟؟

بلند شدم و عصبی گفتم:

_خدمتکار !؟

بی حرف خیرم شد که ادامه دادم:

_مثل اینکه اشتباه متوجه شدید و من رو با خدمتکار خونتون یکی میدونید آقا !!

بهم نزدیک شد و درحالیکه دستاشو توی جیب شلوارش فرو میبرد کنایه وار گفت:

_پس میشه بگی خدمتکار نیستی پس چی هستی ؟؟

دندونام با حرص روی هم فشردم و با خشم غریدم:

_من پرستارم …. پرستار !!

دستش رو به نشونه سکوت بالا برد و گفت :

_حالا هرچی …. به نظرم هیچ فرقی با خدمتکارا نداری پس باید طبق قوانین این خونه عمل کنی وگرنه …!؟

به چشمای سرد و جدیش خیره شدم و همونطور زیر لب زمزمه کردم:

_وگرنه چی ؟!

سرش رو پایین دقیق کنار گوشم آورد و با لحن ترسناکی غرید :

_جایی توی این خونه نداری و باید بری

ازم فاصله گرفت و پشت بهم به سمت پنجره قدی اتاق رفت و در همون حال گفت:

_حالام برو بیرون !!

دستام رو با حرص مشت کردم و عصبی با گردنی کج شده از پشت سر خیره اش شدم خیلی بهم فشار میومد که اینطوری داشت بهم زور میگفت

من غُد و یکدنده مجبور بودم جلوش کوتاه بیام و به دستوراتش عمل کنم ، نمیدونستم چقدر بی حرکت سرجام ایستاده بودم که به طرفم چرخید و با ابروهای بالا رفته گفت:

_نشنیدی…. گفتم بیرون !!

حس میکردم در حال انفجارم و مغزم کم کم داره ارور میده با دستای مشت شده بیرون رفتم و با نفس نفس نگاهمو توی سالن چرخوندم

که با دیدن یکی از خدمتکارا که با سینی حاوی قهوه به سمت اتاق رییس میومد با چشمای ریز شده نگاهمو سرتاپاش چرخوندم

که با دیدن پاهای برهنه و موهای بلوندش که با کِش بالای سرش خوشکل بسته بود پوووف کلافه ای کشیدم و با قدمای عصبی از پله ها بالا رفتم

داخل اتاقم که شدم عصبی درو بهم کوبیدم و سرگردون وسط اتاق ایستادم و کلافه چرخی دور خودم زدم حالا باید چیکار میکردم… خدای من !!

یکدفعه نگاهم از توی آیینه به خودم خورد و ماتم برد و با قدمای کوتاه به طرفش رفتم و بی اراده شالم رو از سرم کشیدم و درحالیکه موهام باز میکردم دستی بهشون کشیدم

این بار نگاهم روی ساپورت پام چرخید… باید چیکار میکردم؟!

ناخودآگاه حرفای اون لعنتیه مغرور ، توی ذهنم مرور شد

_وگرنه باید از این خونه بری !!

نه…‌.. من این همه تلاش نکرده بودم که حالا به این راحتی ببازم و کوتاه بیام ، شده بخاطر این کار زیر اعتقاداتم میزنم و به ساز اون لعنتی میچرخم بدونم دیگه چه بهونه ای داره که بهم گیر بده!!

با این فکر دستم به سمت ساپورت پام رفت و عصبی بیرون کشیدمش و حالا با ظاهری جدید رو به روی آیینه ایستاده بودم باورم نمیشد این دختر که اینطوری داشت دلبری میکرد من بودم

پاهای سفید و کشیده و موهایی بلندی که تا این سن بهشون دست نزده بودم و بلندیشون تا پایین کمرم میومدن

هیچ وقت خودم رو اینطوری ندیده بودم یعنی با کت و دامن و توی جلد یه دختر ناز و ملوس!!

چون توی زندگیم همیشه مجبور بودم دخترونه هام رو بپوشونم و برای دفاع از خودم توی جلد پسر بودن فرو برم

دستم به سمت آیینه رفت و ناباور دستی به شیشه اش کشیدم ، یعنی باور کنم این منم ؟!

نمیدونم چند دقیقه توی این حال بودم که یکدفعه در اتاق بی اجازه باز شد و با دیدن کسی که از پشت سر با بُهت خیرم بود خشکم زد

همون رییس اخمو و مغرور این عمارت بود که به خودش اجازه داده بود بی اجازه وارد اتاق من بشه دستپاچه به عقب برگشتم و لرزون درحالیکه سعی در پوشوندن خودم داشتم لب زدم:

_این اتاق در نداره احیانا ؟؟!

با این حرفم به خودش اومد و همونطوری که سعی میکرد نگاه خیره اش رو از روی بدنم برداره گفت :

_فکر نکنم برای باز کردن در اتاق عمارت خودم باید از کسی اجازه بگیرم

با این حرفش پوزخندی گوشه لبم نشست ، معلوم بود این مغرور از خودراضی همچین حرفی میزنه هی..‌.نازی الاغ چی ازش انتظار داشتی؟؟

لبامو بهم فشردم و با حرص لب زدم:

_شاید کسی تو اتاق لخت باشه چون خونه شماست دلیل نمیشه بی اجازه وارد بشید

بی اهمیت به حرفای من جلو اومد و درحالیکه با دقت نگاهشو سرتاپام میچرخوند با تمسخر گفت:

_میبینم که داری خودت رو با قوانین این خونه وقف میدی !!

دستام که سعی در پوشوندن خودم داشتم بی حرکت ایستادن با حرص لب زدم:

_بله قربان !

اون که دیگه همه ی تن و بدن من رو دیده بود پس برای چی دارم زور میزنم تا خودم رو بپوشونم؟؟ باید این کار رو به پایان برسونم هر طوری شده

با این فکر بیخیالی زیرلب زمزمه کردم که سرش رو کج کرد و سوالی پرسید :

_چیزی گفتی ؟؟

پوووف کلافه ای کشیدم و بدون توجه به سوالش لب زدم:

_نگفتید برای چی اینجا اومدید ؟؟

درحالیکه دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد صاف ایستاد و با غرور گفت:

_اومده بودم اگه نتونی طبق قوانین این خونه باشی شخصا بیرونت کنم ولی حالا میبینم داری چیزی که به نفعته رو انجام میدی

چشمام توی حدقه چرخوندم و با لحن تندی گفتم:

_حالا که دیدید اگر امر دیگه ای ندارید میتونید تنهام بزارید خواهشا ؟؟!

خواهشا رو آنچنان با غیض و کشیده و با حرص تلفظ کردم که برای لحظه ای ماتش برد برعکس انتظارم که الان به تریپ قبای آقا برمیخوره و بیرون میره راست توی چشمام زُل زد و گفت:

_هه… تو خونه ی آریا کیان جای خوردن و خوابیدن نیست پس دنبالم راه بیفت باید بیای به دخترکم برسی !

پس اسمش آریاس …اصلا بهش نمیومد بدون توجه به چشمای گشاد شده و متعجبم از اتاق بیرون رفت و من رو همونطوری خشک شده وسط اتاق تنها گذاشت

نمیدونم چند دقیقه توی این حالت بودم که با صدای دادش که من رو مخاطب قرار داده بود با عجله کِش شُل شده دور مُچ دستمو دور موهام بستم و از اتاق بیرون زدم

با دیدنم با اخم گفت :

_چه عجب تشریف فرما شدید ؟؟!!

چپ چپ نگاش کردم و ترجیح دادم سکوت کنم نمیدونم چه پدرکشتگی با من داشت که همش به پروپای من میپیچید و نیش و کنایه بارم میکرد وقتی دید هیچی نمیگم قد راست کرد و با پرستیژ خاص خودش شروع کرد به راه رفتن

به طرف ته راهرو و تنها اتاقی که درش با بقیه درهای این عمارت فرق داشت و رنگی صورتی و سفید و کودکانه داشت رفت و تقه ای به در زد و داخل شد

امیدوارم دخترش حداقل عین باباش بداخلاق نباشه ، بی حوصله قدم داخل گذاشتم که چشمم به دختر ناز و خوشکلی که حدودا پنج ساله به نظر میرسید خورد

با دیدن ما مداد رنگی توی دستشو روی میز گذاشت و از روی صندلی پایین اومد و به سمت پدرش رفت و خودش رو توی آغوش آریایی که برای همقدم شدن باهاش تقریبا روی زمین زانو زده بود انداخت

چنان لبخندی روی صورتش بود و چشماش برق میزد که بی اراده لبخندی روی لبهام نشست و مات این دختر که بی شباهت به عروسک نبود ، شدم

آریا دستی روی موهای خرگوشی دخترک کشید و درحالیکه پدرانه بوسه ای روی پیشونیش میکاشت خطاب بهش سوالی پرسید:

_دختر گلم چطوره؟! خوبی بابا ؟؟

دخترک باز با ناز خندید و درحالیکه در تایید حرف آریا سری تکون میداد لوس دستی به ته ریشش کشید ، آریا دستش رو گرفت و بوسه ای روش زد و با مهربونی که اولین بار ازش میدیدم گفت:

_فدای دختر نازم بشم !!

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم که آریا انگار تازه متوجه من شده باشه دخترک رو به آغوش کشید و درحالیکه بلند میشد رو به روم ایستاد و گفت:

_خوب ایشون پرستار جدید شما خانوم‌‌…..؟!

سوالی نگام کرد که لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و دستپاچه لب زدم:

_نازی !!

ابرویی بالا انداخت و با تعجب خطاب به دخترش گفت:

_بله….نازی خانوم هستن!

منتظر بودم دختره چیزی بگه که ولی تو سکوت با کنجکاوی نگام میکرد که آریا بوسه ای روی گونه اش گذاشت و گفت :

_ایشونم پریا خانوم دختر ناز بنده !!

خم شدم تا هم قد دخترک بشم دستم رو به سمتش گرفتم و با لحن بچگونه ای گفتم:

_سلام از آشنایی باهاتون خوشبختم خانوم کوچولو !!

منتظر به دهنش خیره بودم تا چیزی بگه ولی با حرفی که آریا زد چشمام گرد شد و با تعجب نههههه زیرلب زمزمه کردم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن