آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۱

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با تقلا باز خواست از زیرم بیرون بیاد که بالا تنه اش رو از روی لباس زیر…ش توی چنگم فشردم که چشماش خمار شد و صدای آ…ه مانندی از بین لبهاش بیرون اومد

جووونی زیرلب زمزمه کردم و لبامو با شدت روی لبهای نیمه بازش گذاشتم که کم کم آروم گرفت و دست از تقلا برداشت منم بیقرار مثل تشنه ای که تازه به آب رسیده باشه به جون تن و بدنش افتادم

باهام همکاری نمیکرد ولی از اینکه آروم گرفته بود و اینطور زیرم سست و بی حال شده بود و دیگه تقلا نمیکرد معلوم بود اونم خوشش اومده

دست از لباش کشیدم و درحالیکه یه کم ازش فاصله میگرفتم نگاهمو روی بدنش که عین برف سفید بود دوختم برای ثانیه ای حس کردم قلبم لرزید

این دختر کیه که اینطوری داشت من رو از پا درمیاورد بی اختیار دستمو نوازش وار روی بدنش کشیدم و آروم تا روی نافش حرکت دادم با این کارم قفسه سینه اش با شدت بیشتری تند تند بالا پایین میشد انگار قلبش میخواست از سینه اش بیرون بزنه

نگاهمو به صورتش دوختم که با دیدن چشمای بسته اش که به شدت روی هم فشارشون میداد و لباش که با دندون به جونشون افتاده بود که مبادا صدای آهش بلند بشه نفس توی سینه ام حبس شد

یعنی باور کنم این دختر تا این حد بکر و دست نخوردس که حتی بلد نیست دلبری کنه و به زور سعی داره جلوی لذت خودش رو بگیره

با بیقراری روش خم شدم و زبون خیسمو روی شکمش چرخوندم و از گوشه چشم نیم نگاهی به صورتش انداختم تا عکس العلمش رو ببینم که دیدم چطور فشار دندوناشو روی لباش زیادتر کرد طوری که کم مونده بود خون از لباش بیرون بزنه ولی بازم دست از مقاومت برنمیداشت

با این کارش حرصی وجودم رو در برگرفت و درحالیکه زیرلب زمزمه میکردم :

_ببینم تا کی میخوای اینطوری دوام بیاری ؟!

خم شدم و سعی کردم تموم مهارتم رو به کار بگیرم با بلکه باز بتونم صدای آه های ریز و درشت این دختر چموش رو بشنوم

دوست داشتم ببینم اونم از بودن با من راضیه و داره لذت میبره ، نه اینطوری که انگار دارم بهش ### میکنم زبونم رو توی نافش چرخوندم و با دستام شروع کردم به باز کردن دکمه های شلوارش

تقلا کرد و با ترس و دلهره خواست عقب بکشه که نزاشتم و درحالیکه بدن ظریف و کوچیکش رو زیرم قفل میکردم زمزمه وار گفتم:

_آروم باش فعلا کاری با دخترونگیت ندارم !!!

و زیرلب زمزمه وار ادامه دام :

_البته فعلا

ولی باز خوی وحشی و چموشش برگشت و انگار تازه به خودش اومده باشه با نفس نفس سعی کرد به عقب هُلم بده و با صدای مرتعش و لرزونی گفت:

_دس….دست از سرم بردار ### !!

چی ؟! با من بود گفت ### ؟! چطوری جرات کرده؟؟ البته مقصر خودمم از بس بهش روی خوش نشون دادم که اینم فکر کرده خبریه و پررو شده

با حرص گاز محکمی از شکمش گرفتم که دادی از درد کشید که عصبی فریاد زدم:

_الان حرومزادگی رو نشونت میدم دختره عوضی !!

با حرص و عصبانیتی که وجودم رو فرا گرفته بود کمر شلوارش رو باز کردم و بدون توجه به جفتک ها و تقلاهاش با یه حرکت از پاش بیرونش کشیدم………………

با جیغی که از لذت کشید و بی حال روی مبل افتاد بالاخره پاهای لرزونش رو ول کردم و سرم رو بالا گرفتم که با دیدن صورت سرخ شده و غرق در لذت و لبهای نیمه بازش بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست

و کنارش روی زمین پایین مبل نشستم نمیدونم چم شده بود که برای ثانیه ای هم نمیتونستم نگاهم رو از صورت غرق از لذتش بگیرم

موقع رابطه ای که من فقط بهش لذت دادم و اون عین مار به خودش میپیچید و با آ..ه و نا…له ازم میخواست پاهاش رو ول کنم با اینکه این رابطه فقط یک طرفه بود ولی انگار من با دیدن اون و حالت های ناب و بکرش بیشتر از اون لذت میبردم که برای ثانیه ای هم نمیتونستم بیخیال به اوج رسوندن این دختر بشم

میخواستم با این کار اینقدر بهش لذت بدم که وقتی کنارش نباشم درست مثل معتادی که مواد بهش نرسیده باشه دنبالم راه بیفته و بیقرارم باشه و برای وجودم لَه لَه بزنه

چون امروز مطمعن شدم این دختر اولین بارهاش رو داره با من تجربه میکنه و همه چیش بکر و دست نخوردس پس اگه اینطوری پیش برم میتونم هر وقت که بخوام این دختر ها..ت رو زیر…م داشته باشم

نمیتونم منکر این بشم که اولش میخواستم اذیتش کنم و تلافی اینکه بهم گفت ### رو ازش دربیارم ولی به محض شنیدن اولین آ…ه و نا…له هاش انگار تموم عصبانیتم دود بشه بره هوا آروم شدم

و تموم فکر و ذکرم شد این دختر و وابسته و عادت دادنش به خودم و همین که توی همه چی مبتدی بود من رو بیشتر از قبل نسبت به خودش کنجکاو میکرد

توی همون حالت نیمه برهنه ای که بود آروم بلند شدم و روش خیمه زدم که لای چشماش رو به زور باز کرد بیحال نگام کرد که سرمو کنار گوشش بردم و آروم زمزمه کردم:

_حالا نوبتی هم که باشه نوبت منه موش کوچولو !!

با این حرفم چشماش گشاد شد ولی قبل از اینکه عکس العملی نشون بده زبو…نی روی لبهاش کشیدم که باز خواست مقاومت کنه که نزاشتم و گا..ز آرومی از لب پایینش گرفتم که آه…ی توی دهنم کشید و سرش رو کج کرد

سرمو توی گودی گردنش فرو بردم و عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم و کنار گوشش با لحن خماری زمزمه کردم:

_داری نابودم میکنی دختر !!!

و بدون اینکه منتظر پاسخی ازش باشم سرمو پایین بردم و به جون تن و بدن سفید و وسوسه کننده اش افتادم

بالاخره با نفس نفس ازش جدا شدم کارم تموم شده بود ، حس میکردم از لذت زیادی روی ابرهام سعی کردم با نفس های بریده و بدنی عرق کرده تن خسته ام رو به زور نگه دارم

تا مبادا روی نازلی که دیگه حتی نای حرکت کردن نداشت و بی جون روی مبل افتاده بود ، بیفتم

حق داشت اینقدر بی حال شه… چون اولین باری بود که داشت این لذت رو تجربه میکرد مطمعنم اگه به حال خودش رهاش میکردم تا فردا میخوابید

بی اراده بوسه ای کنار گوشش زدم که توی خواب و بیداری هووومی گفت و توی خودش جمع شد با اینکه رابطمون نصف و نیمه بود ولی به جرات میتونستم بگم بهترین رابطه ای بود که در تموم طول عمرم داشتم

این دختر لذتی بهم داده بود که تا حالا هیچ دختری بهم نداده بود بلند شدم و درحالیکه به طرفش خم میشدم نازلی خواب آلود رو توی آغوشم گرفتم و بلند شدم

سرش روی سینه ام گذاشت و بی حال خوابید به طرف اتاقم راه افتادم و آروم روی تختخواب خوابوندمش ملافه روش کشیدم

عقب گرد کردم و خواستم از اتاق خارج بشم ولی نمیدونم چی باعث شد که پاهام از حرکت ایستاد و بی اختیار برگشتم و درحالیکه ملافه رو کنار میزدم روی تخت کنارش خوابیدم و توی آغوشم کشیدمش

با برخورد بدن های برهنمون بهم یه حس خاصی توی دلم پیچید و وقتی به خودم اومدم که درحال کنار زدن موهاش از روی پیشونیش هستم

این دختر چی داشت که اینطوری داشت من رو وابسته خودش میکرد نگاهمو توی صورت غرق در خوابش چرخوندم و با دیدن اخماش هنگام خواب با انگشت وسط ابروهاش کشیدم که توی خواب تکونی خورد

نمیخواستم بیدارش کنم دستم رو برداشتم که توی خواب بدون اینکه بفهمه داره چیکار میکنه سرش روی سینه ام گذاشت و خوابید

با دیدن این حرکتش لبخندی گوشه لبم نشست و حس آرامشی وجودم رو در فرا گرفت و برای اولین بار توی زندگیم به خواب پر آرامشی فرو رفتم

” نازلی “

از خواب که بیدار شدم گیج سعی کردم به اطرافم نگاهی بندازم که با دیدن بدن برهنه مردی که سرم روی سینه اش بود چشمام گشاد شد و با ترس و گیجی زیرلب زمزمه کردم:

_یا خدا‌‌‌‌…..

سرم رو که بلند کردم با دیدن صورت غرق در خواب استاد آراد آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و با بُهت آروم ازش فاصله گرفتم که تازه متوجه تن برهنه خودمم شدم

انگار تازه داشت کم کم همه چی یادم میومد چنگی به موهای پریشونم زدم درحالیکه زیرلب لعنتی زمزمه میکردم اشک توی چشمام حلقه زد

من چیکار کرده بودم خدایا…..

چرا اینقدر سست و بی ارزش شدم که اینطور راحت خودم رو در اختیار پسر اون مرد لعنتی ، کسی که از خودش و خانوادش متنفر بودم گذاشتم ؟!

از حرص و خشم زیاد اینقدر موهامو توی چنگم فشار دادم که متوجه کنده شدن تک تک موهام توی دستام نبودم آب دهنم رو صدادار قورت دادم و عصبی اشک سمج گوشه چشمم رو پاک کردم

نباید به این زودی ببازم !
با این فکر بلند شدم و با عجله سعی در پوشیدن لباسام داشتم که آراد روی تخت قلتی زد و دستش رو به دنبال پیدا کردن چیزی روی تخت چرخوند

ولی با پیدا نکردن چیزی که میخواست چشماش رو باز کرد و دستپاچه نگاهی به اطرافش انداخت که با دیدن من که درحال تن کردن تاپم بودم نفس راحتی کشید و با خواب آلودگی گفت:

_حالت خوبه ؟! ضعف نداری ؟!

سکوت کردم و نگاهم رو دور تا دور اتاق به دنبال مانتو و شلوار لعنتیم چرخوندم که آراد ملافه رو از روی خودش کنار زد و گفت:

_اگه دنبال باقی لباسات میگردی باید بگم توی پذیرایی پایین مبل هستن !!

با هر کلمه حرفی که از دهنش بیرون میومد حس میکردم داره اون ماجرا و رابطه لعنتی رو به روم میاره و یه جورایی مسخرم میکنه که دیدی چه زودی جلوی من وا دادی ؟!

عصبانیت کل وجودم رو فرا گرفت و با خشم نالیدم :

_هرچی بین ما گذشت رو فراموش میکنی و این خیال که باز میتونی از من سواستفاده کنی رو از سرت بیرون کن فهمیدی جناب نجممممم !!

نجم رو آنچنان با حرص خاصی بیان کردم که آراد برای ثانیه ای خشکش زد ولی من بی توجه بهش با همون سر و وضع از اتاق بیرون زدم و عصبی به طرف پذیرایی قدم تند کردم

با خشم لباسای پراکنده روی زمین رو که نشونه حماقتم بودن رو جمع کردم که آراد اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد با خشم چیزی گفت که ناباور خیره دهنش شدم و با بُهت زیرلب زمزمه کردم :

_چی ؟؟!

دست به سینه ابرویی برام بالا انداخت و گفت:

_همین که شنیدی !!

عقب گرد کرد و خواست داخل اتاق بشه که دنبالش راه افتادم و عصبی گفتم:

_هه….داری عین سگ دروغ میگی!!

برخلاف انتظارم که الان عصبی میشه لبخند حرص دراری بهم زد و درحالیکه به طرف در کوچیکی که توی اتاق بود و انگار حمام بود میرفت بلند گفت:

_هر جوری میخوای فکر کن !!

با ورودش به حمام قبل از اینکه در رو ببنده داخل شدم و با ترس و لرز لب زدم :

_اولا ما باهم رابطه کاملی نداشتیم دوما … این چیزی که توی میگی غیرقابل باوره !!

بی قید و بند همونطوری که جز لباس زیر چیزی تنش نبود به طرفم میومد رو به روم ایستاد شونه ای بالا انداخت و گفت :

_کافیه بری مطالعه بکنی میفهمی که چه رابطه کامل داشته باشی چه نه … امکان بارداری وجود داره میدونی چرا ؟!

با ترس سری براش تکون دادم که خندید و ادامه داد :

_چون وقتی کارم باهات تموم شد همه ی شیر وجودم رو ریختم روی اونجات میفهمی که چی میگم ؟!

با حس اینکه فشارم افتاده دست لرزونم رو به دیوار گرفتم که نیفتم ، یعنی امکان همچین چیزی هست خدایا !؟ یا داره منو بازی میده

چشمام رو بستم و سعی کردم اون لحظات رو به یاد بیارم ولی هرچی فکر میکردم دقیقه های آخر رو به یاد نمیاوردم

یعنی به قدری توی اون لذت لعنتی و توی ابرها سیر میکردم که تقریبا به هوش نبودم و توی دنیای دیگه ای سیر میکردم زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و با صدای که به زور از گلوم بیرون میوند نالیدم:

_نه …‌ امکان نداره

بیخیال سری تکون داد و درحالیکه تنها چیزی که هنوز تنش بود همون لباس زیرش بود که اونم داشت از تنش بیرون میاورد گفت :

_حالا هر چی ….باید هر فرضیه ای رو در نظر گرفت مگه نه ؟!

بی حال چشمام رو که از شدت سردرد میسوختن رو بهش دوختم چه برای خودش بیخیال بود و البته بی حیا …!

چرا اینقدر راحت جلوی من برهنه میشد و همونجوری میگشت ؟! عصبی خواستم چیزی بهش بگم ولی با دیدن سر وضع خودم که دست کمی از اون نداشت دهنم خود به خود بسته شد

با حالی خراب و دست و پایی که میلرزید به دیوار حمام تکیه دادم و به آرادی که راحت زیر دوش آب ایستاده بود خیره شدم نگاهم هنوز به قطرات آبی که روی بدن برهنه اش پایین میومد بود که دستی توی موهاش کشید و چشمای بسته اش رو باز کرد

که نمیدونم چی توی صورتم دید که دستش رو به سمتم گرفت و یه طورایی ازم میخوست باهاش همراه بشم با دیدن این حرکتش پوزخندی گوشه لبم نشست

چه بلایی سرم اومده بود که یه روزه از اون دختر چشم و گوش بسته اینقدر بی حیا و ### شدم که اینطوری راحت به بدن برهنه این مرد زُل زدم …هه و تا چندساعت پیش هم زیرش خوابیده بودم

چشمام رو با درد و رنج بستم و زیرلب نالیدم :

_لعنت بهت نازی !!

با حس دستای خیسی روی شونه هام به خودم اومدم و چشمامو باز کردم که آراد جدی نگاهم کرد و با لحنی که بوی بدجنسی میداد گفت:

_فعلا که چیزی مشخص نیست پس نمیخواد زیاد نگران باشی !!

اصلا فکر کردن به وجود اومدن بچه ای از خون اون کثافتا توی وجودم داشت از پا درمیاورد و نابودم میکرد بدون توجه به لحنش هرچی التماس بود توی چشمام ریختم و گفتم:

_یه قرصی چه میدونم چیزی نیست بخورم ؟!

برای ثانیه ای حس کردم صورتش رنگ باخت ولی زود به خودش اومد و دستپاچه لب زد :

_نه !!

با جوابی که بهم داد تنها امیدمم دود شد و به هوا رفت و ناامید لب زدم :

_ولی…ولی قبلا دیدم اکرم خانوم زن همسایه یه قرصی میخورد میگفت این جور مواقع به دردش میخوره

کلافه شیر آب رو بست و درحالیکه به سمتم میومد عصبی گفت :

_درسته ولی اون مال مواقعی که درست بعد رابطه بخوری نه بعد این همه ساعت فهمیدی؟؟

با اینکه هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم ولی بازم حس میکردم حرفاش درست نیست و یه جورایی داره بازیم میده و اینطوری میخواد من رو توی چنگ خودش بگیره

پس بیخیال حرفای بی سروته آراد شدم و درحالیکه دستش رو کنار میزدم و قصد بیرون رفتن از حمام رو داشتم گفتم:

_خودم میدونم چیکار کنم!!

آره باید تا دیر نشده سراغ دکتری چیزی برم یا از کسی سوال بپرسم ببینم حرفایی که داره میزنه راسته یا من رو گیج دیده و داره اینطوری راحت بازیم میده و درست عین عروسک توی دستش میچرخونه ولی قبل از بیرون رفتنم دستای محکمی از پشت توی آغوشم کشید و تا به خودم بجنبم با زور باز داخل حمام بردم و در رو قفل کرد

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن