آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۴

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

دستمو روی لبه پنجره گذاشتم و نگاه لرزونم رو به چشمای جدی و خشمگینش دوختم که پوزخندی زد و گفت :

_خوب بگو میشنوم !!

نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و چی بگم که راضی بشه با فکری که به ذهنم رسید هرچی التماس و ناراحتی بود توی چشمام ریختم و با بغض ساختگی لب زدم :

_ببخشید میدونم قرار بود یک ساعته برگردم ولی ….

یکدفعه توی حرفم پرید و خشن فریاد زد :

_ولی چی هاااا ؟؟!

با شنیدن صدای دادش برای اولین بار توی زندگیم از یه مرد ترسیدم و چند قدم به عقب برداشتم و یکدفعه به دروغ گفتم :

_باور کنید مادرم مریض شد نتونستم بیام یعنی‌ …. یعنی نشد

با خشم نگاهش رو به چشمام دوخت و پلکم نمیزد که تموم جراتم رو جمع کردم و به دروغ ادامه دادم :

_حالش خیلی بد بود مجبور شدم ببرمش بیمارستان و اینقدر گیج و پریشون شدم که حواسم نبود شما رو در جریان بزارم

خیره نگاهم کرد و انگار میخواست راست و دروغ رو از چشمام بفهمه ، بی حرف دستای لرزونم رو توی جیب مانتو کهنه ام فرو بردم و نگاه ازش دزدیدم منتظر بودم حرفی بزنه و ببخشتم

ولی در کمال تعجب به طرف راننده برگشت و گفت :

_حرکت کن !!

جلوی چشمای مات و مبهوتم ماشین با سرعت وارد خونه شد و من همونطوری خشک شده سر جام موندم ، لبم رو با دندون کشیدم و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_اینقدر آبغوره گرفتم جلوت و ناراحت شدم ولی انگار برای دل سنگی مثل تو بیخود بود چون راحت ولم کردی و رفتی انگار نه انگار …هه چه انتظاری ازت داشتم

با صدای کم کم بسته شدن درهای خونه به خودم اومدم و هراسون به قدمام سرعت بخشیدم ولی هنوز چند قدم مونده بود که به در برسم محکم بسته شدن

عصبی مشت محکمی به در کوبیدم و با حرص فریاد زدم :

_درو باز کنید !!

ولی هیچ صدایی به گوشم نرسید انگار اصلا کسی توی این خونه زندگی نمیکنه هیچ عکس العملی به فریادام نشون نمیداد از بس به در آهنی کوبیده بودم که بند بند انگشتام درد میکرد

با یادآوری نیره و مادرش و آرزوهای بربادرفته ام بی اختیار اشک به چشمام نشست و با هق هق سرخوردم و روی زمین نشستم حالا میخواستم اون همه پول رو از کجا بیارم

نمیدونم چند ساعت اونجا نشسته بودم که باز با حس قطره اشکی که از گوشه چشمم سرازیر شد با پشت دست به صورتم کشیدم نه … دیگه هرچی گریه کردم بسه !!

اینهمه سختی نکشیده بودم که حالا با یه تلنگر خودم رو ببازم و اینطوری بشکنم با این فکر فین فین کنان بلند شدم و عصبی دستمو بالا بردم که بازم در بزنم

ولی با باز شدن یهویی در خونه دستم توی هوا خشک شد که عزیز با اخمای درهم توی قاب در قرار گرفت و با چیزی که گفت ناباور خیره دهنش شدم

حس کردم اشتباه شنیدم یا تعجب خشکم زد و چندثانیه خیره دهنش شدم باورم نمیشد از چیزی که شنیدم … فکر میکردم کارم ساخته اس ولی حالا ؟!

که با صدای خشک و خشن عزیز به خودم اومدم

_با توام زود بیا داخل وقت ندارم معطل تو بشم !!

دستپاچه به خودم اومدم و با عجله وارد شدم چون میترسیدم یک دقیقه دیگه اینجا بمونم پشیمون میشه و باز در روم ببنده !!

هرکاری کردم نتونستم مانع لبخند بزرگی که کم کم داشت روی لبهام جا خوش میکرد رو بگیرم ، دستای یخ زده ام رو بهم چلوندم و بدون توجه به عزیزی که مشغول صحبت با نگهبانای دم در بود به قدمام سرعت دادم و به طرف خونه رفتم

ولی هنوز زیاد ازش فاصله نگرفته بودم که صدای شاکیش از پشت سرم به گوش رسید که بلند گفت :

_کجا ؟؟!!

درحالیکه به طرفش میچرخیدم اخمامو توی هم کشیدم و گفتم:

_نکنه برای رفتن به اتاقمم باید از تو اجازه بگیرم ؟؟

به طرفم اومد رو به روم ایستاد و با خشم گفت :

_من نه ولی آقا اجازه ندادن بری اتاقت !!

اتاق رو آنچنان با تمسخر بیان کرد که حرصم گرفت ولی قبل از اینکه چیزی بهش بگم جلوتر از من راه افتاد و با خشم ادامه داد :

_دنبالم بیا آقا خواستن بری خدمتش !!

پوووف کلافه ای کشیدم برای امروز دیگه بس بود باز حوصله اون آقای مغرور و دستوراش رو نداشتم به حد کافی فشار روم بود ولی به اجبار پشت سرش راه افتادم جلوی اتاق کار رسید و تقه ای به در زد که صدای جدی آریا به گوش رسید

_بله ؟؟!

نمیدونم چی شد که یکدفعه با شنیدن صدای خشنش نفس توی سینه ام حبس شد ، عزیز با سرفه ای صداش رو صاف کرد و گفت :

_قربان طبق دستورتون دختره رو آرودم !

_بفرستش داخل

_چشم قربان !!

عزیز دستگیره در رو گرفت و درحالیکه آروم بازش میکرد با اشاره سر ازم خواست که داخل شدم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و با مکث وارد اتاق شدم

همونطوری سرم رو پایین نگه داشتم که با صدای تیک بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و نیم نگاهی به آقا انداختم که با دیدن نگاه خیره و تیزبینانه اش روی خودم بی اختیار صاف ایستادم

با دیدن این حرکتم پوزخند صداداری بهم زد و با خشم گفت :

_فرصت آخرته !!

سرم رو کج کردم و سوالی گیج پرسیدم :

_چی ؟!

به صندلیش لَم داد جدی و همراه با اخم گفت :

_فرصت آخرت توی این خونه اس یه بار دیگه کوچکترین بی احترامی یا بی توجهی نسبت به دخترم ازت ببینم هیچ ببخششی در کار نیست و دیگه حق ورود به این خونه رو نداری فهمیدی ؟؟

با دیدن این لحن خشنش لبمو به دندون گرفتم که نگاهش برای ثانیه ای روی لبم افتاد ، سرفه ای مصلحتی کردم و دستپاچه نالیدم :

_نگران نباشید همه چی باب میل شما پیش میره !!

امیدوارمی زیرلب زمزمه کرد و همونطوری که یکی از پرونده های جلوش رو باز میکرد بهم اشاره کرد بیرون برم فرصت رو از دست ندادم و با عجله بیرون رفتم و با نفس نفس دستم روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

این بار رو شانس آورده بودم چند قدم از اتاق فاصله گرفتم که با چیزی که به فکرم رسید چشمام گشاد شد و درحالیکه زیرلب لعنتی خطاب به خودم میگفتم باز عقب گرد کردم و به طرف اتاق برگشتم چطور حواسم به همچین چیز مهمی نبوده ای خدا

چطور حواسم نبود اتاق کار آقا رو دقیق تر نگاه کنم هر قدمی که برمیداشتم حرفای آراد باز توی سرم تکرار میشد

_یه پرونده مشکی رنگه که مطمعنم توی اتاق کارشه و برای اینکه کسی بهش دسترسی نداشته باشه صد در صد اون رو توی گاوصندوقش گذاشته !!

اتاق کارش که همینه ولی من احمق حواسم کجا بود که بیشتر دقت کنم دستم بالا رفت که در بزنم ولی وسط راه دستم روی هوا خشک شد ، داخل میرفتم اونم با چه بهانه ای ؟؟

میگفت کارت چیه و چی میخوای اون وقت میخواستم چیکار کنم و چی بگم ؟؟ اینطوری بیشتر شک میکرد باید وقتی خونه نیست بیام وارد اتاق کارش شم اونم بدون هیچ دردسری !!

با این فکر نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و با قدمای بلند به طرف طبقه بالا رفتم وارد اتاقم که شدم بعد از گرفتن دوش کوتاهی با همون موهای خیس روز تخت خواب دراز کشیدم و با فکر به روز پر دردسری که داشتم به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با گلو درد از خواب بیدار شدم و گیج به اطرافم خیره شدم اوووه دیشب با موهای خیس خوابیدم انگار مریض شدم ، با دیدن عقربه های ساعت بلند شدم و با وجود سردرد زیاد شروع کردم به لباس پوشیدن

نباید دیر میکردم و بهانه ای دست آقا میدادم که باز عصبی بشه و با یه تی پا از این خونه بیرونم کنه ، بعد از مرتب کردن خودم از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق پریا پاتند کردم و آروم لای در رو باز کردم که با دیدنش که غرق خواب بود لبخندی گوشه لبم نشست و درو بستم و از پله ها سرازیر شدم حالا که بیکارم بهتر برم یه فکری به حال سردردم بکنم

آروم سرکی داخل آشپزخونه کشیدم که با دیدن دو دختر که مشغول کار کردن بودن و از لباساشون معلوم بود خدمتکارن ، سرفه کردم که با صداش به طرفم چرخیدن لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و با صدایی گرفته لب زدم :

_سلام …. باس ببخشید که مزاحم کارتون شدم خواستم ببینم قرص سردردی چیزی ندارید بهم بدید ؟؟!

یکی از دخترا که کم سن و سال میزد و قیافه مهربونی داشت به طرفم اومد و با محبت گفت :

_من دارم دنبالم بیا !!

دنبالش راه افتادم که به طرف ته سالن قسمتی که توی دید کسی نبود رفت و جلوی چشمای ناباورم از پله هایی که به طرف طبقه پایین یا همون زیرزمین ختم میشد پایین رفت

چطور تا حالا من متوجه این قسمت خونه نشده بودم ؟؟ به خودم اومدم و با عجله دنبالش از پله ها سرازیر شدم که به طبقه ای که سالنش از دو طرف پر بود از اتاق رسید و وارد اولین اتاق شد بعد از چند ثانیه از اتاق بیرون اومد و درحالیکه بسته قرصی رو به سمتم میگرفت گفت :

_بیا اینم همون چیزی که میخواستی !!

با لبخند زیرلب تشکری کردم و خواستم از پله ها بالا برم که صدام زد و گفت :

_راستی بهت توصیه میکنم اول صبحی بدون خوردن صبحانه قرص نخوری

سری در تایید حرفش تکون دادم و گفتم :

_ممنون….. ببخش زحمتت دادم

دستش رو به نشونه دست دادن به سمتم گرفت و گفت :

_خواهش گلم …. اسم من سولمازه حتما توام پرستار جدید خانومی آره ؟!

درحالیکه دستش رو به گرمی میفشردم در تایید حرفش سری تکون دادم و گفتم :

_آره پرستارم !!

باهام همراه شد و جدی گفت :

_میدونستی برای پرستار بودن خیلی جووونی البته زیبا !؟

با تعجب به طرفش برگشتم یعنی چی این حرفش مگه پرستارا همه باید زشت و پیر باشن ؟! با دیدن نگاه خیرم لبخند مصلحتی زد و گفت :

_میدونی چیه …هرچی توی این خونه زشت تر و ساده تر و البته سرت پایین تر باشه بیشتر به نفع خودته ! دیگه کم کم داشت من رو با حرفاش میترسوند

_منظورت چیه ؟!

رو به روم ایستاد و درحالیکه با ترس نگاهش رو به اطراف میچرخوند ببینه کسی این اطراف هست یا نه ، چیزی گفت که با تعجب و ترس نگاش کردم

_چون زنای زیادی به این خونه میان و میرن !!

آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و سوالی پرسیدم:

_نفهمیدم این حرفایی که میزنی یعنی چی و چه ربطی به من داره !؟

پوزخندی زد و گفت:

_یعنی اینکه آقا تمایل زیادی به همجنسای ما یعنی زنا داره البته کسایی مثل تو که خوشکلن و..‌..

نگاهش روی هیکلم بالا پایین کرد و ادامه داد :

_صد البته خوش هیکل !!

بی اختیار لرزه ای به تنم افتاد ، نکنه به منم چشم داشته باشه با یادآوری اون روز توی اتاق که من رو با اون سروضع دید و نگاه خیره اش روی بدنم هینی کشیدم و درحالیکه دستمو روی دهنم میزاشتم به زمین خیره شدم سولماز که متوجه حال بدم شد دستشو روی شونه ام گذاشت و با نگرانی پرسید :

_چی شد ؟؟!!

جعبه قرص رو بیشتر توی دستم فشردم و درحالیکه سرمو به اطراف تکون میدادم آروم لب زدم :

_هیچی !

معلوم بود باور نکرده چون بی حرف خیرم شد که یک قدم بهش نزدیک شدم و سوالی پرسیدم :

_تو …. تو از کجا مطمعنی آقا اینطوریه ؟؟!!

کلافه چشماش رو توی حدقه چرخوند و جدی گفت :

_میدونم دیگه …. فقط خواستم اینو بهت بگم که بیشتر حواست به خودت باشه فهمیدی ؟؟؟

با فکر به اینکه اون آریای اخمو و صدالبته مغرور نیم نگاهی هم خرج ما زیر دستاش نمیکنه یه کم خیالم راحت شد پس بی خیال خندیدم و گفتم :

_آقا اینقدر دور و برش دختر خوشکل و مانکن ریخته که نیم نگاهی هم به ما فقیر فقرا نمیندازه ما رو میخواد چیکار بابا ؟!

با این حرفم ناراحت شد و گفت :

_ولی من اینطور فکر نمیکنم !!

حالا دیگه به سالن خونه رسیده بودیم به طرفش چرخیدم و کنجکاو پرسیدم :

_تو میخوای چیز خاصی رو به من بگی ؟!

لبش رو با زبون خیس کرد و با صدای که راحت میشد ترس رو توش حس کرد گفت :

_فقط میخو…..

یکدفعه با شنیدن صدای خشن و خشک نصرت حرف توی دهنش ماسید

_شما اینجا چیکار میکنید ؟؟!

سولماز زودتر به خودش اومد و با لُکنت لب زد :

_هیچی فقط داشتم بهش دارو می…..

توی حرفش پرید و عصبی گفت :

_نمیخوام چیزی بشنوم …زود برو سرکارت !!

با ترس نیم نگاهی به من انداخت و با عجله به طرف آشپزخونه راه افتاد ولی من انگار توی دنیای دیگه ای هستم توی فکر فرو رفتم که میخواست چی بهم بگه و چرا اینقدر از آقا میترسه که ضربه ای به شونه ام خورد و نصرت دست به سینه جلوم ایستاد و عصبی گفت :

_احیانا قصد نداری برگردی سرکارت ؟؟

لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود روی لبم نشوندم و گفتم :

_رفتم ولی خانوم خواب بودن !!

چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت :

_حالا هرچی….بدون وظیفه توعه پیش خانوم بمونی تا هروقت بیدار شد آمادش کنی تا بیاد پایین صبحونه بخوره فهمیدی ؟؟

_ولی اخه خو…..

دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و با اخمای درهم به بالا اشاره کرد که پوووف کلافه ای کشیدم و به زور جلوی خودم رو گرفتم تا فوحشی نثارش نکنم از پله ها بالا رفتم ولی هنوز دستم به دستگیره در اتاق پریا نرسیده بود که با شنیدن صدای آقا دقیق پشت سرم و حرفی که زد خشکم زد

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن