آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۵

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_کجا ؟؟!

با شنیدن صدای سرد و خشنش و با یادآوری حرفایی که سولماز دربارش گفته بود مو به تنم سیخ شد چشمامو روی هم فشردم و بی حرکت ایستادم

یکدفعه با شنیدن صدای پاش که داشت قدم به قدم بهم نزدیک میشد به طرفش برگشتم و هول زده نالیدم :

_معلومه دیه…. باس برم خانوم رو بیدار کنم !!

چند دقیقه بی حرف خیرم شد و یکدفعه نمیدونم چی توی صورتم دید که کم کم بُهت جای خودش رو به عصبانیت داد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_کی بهت اجازه داده بری بیدارش کنی ؟!

با چشمای گشاد شده خیرش بودم یعنی چی این حرفش ؟! توی این خونه هرکدوم یه حرفی میزنن وقتی دید دارم مثل خنگا نگاش میکنم سرش رو کج کرد و عصبی ادامه داد:

_منتظر میمونی تا خودش چند دقیقه دیگه بیدار شه فهمیدی ؟؟!!

گیج سری در تایید حرفاش تکون دادم و زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم که نگاهش روی لبهام لغزید با دیدن این حرکتش بی اختیار یه قدم به عقب برداشتم

با دیدن این حرکتم جفت ابروهاش با تعجب بالا پریدن و بعد از چند ثانیه بی حرف خیره شدنم روی پاشنه پا چرخید و ازم فاصله گرفت

دستمو روی سینه ام که تند تند بالا پایین میشد گذاشتم و از پشت سر خیره رفتنش بودم که یکدفعه مثل جن زده ها به طرفم چرخید و گفت :

_راستی هر وقت بیدار شد زود آماده اش کن میخوام ببرمش بیرون !!

سری در تایید حرفاش تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم

_چشم !!

و بدون اینکه منتظر حرف یا عکس العملی از جانبش باشم در اتاق پریا رو باز کردم و دستپاچه خودم رو داخل اتاق انداختم

پوووف این مرد در عین جذاب و خوشتیپ بودن خیلی خیلی ترسناکه !!

وقتی یاد چشمای سرد و بی روحش میفتم نفس توی سینه ام حبس میشه و میترسم از روزی که بفهمه من پرستار نیستم و به دوز و کلک وارد این خونه شدم و قصدم فقط دزدیه و بس

اون روز به حتم روز مرگ منه و بس !!

توی فکرای درهم برهمم غرق بودم که چشمم خورد به پریایی که با چشمای نیمه باز توی رختخواب خوابالو خیرم بود

به خودم اومدم و با عجله به طرفش رفتم نمیدونم این بچه چی داشت که با هر بار دیدنش بیشتر مهرش یه دلم مینشست

بعد از تعویض لباساش مشغول صبحونه دادن بهش بودم که یکدفعه آقا کنارمون اومد و درحالیکه نگاهش روی من سنگینی میکرد خطاب به پریا چیزی گفت که سرمو کج کردم و ناباور خیره اش شدم

_زود صبحونت رو بخور دخترم ، چون قراره جایی بریم اونم با خانوم پرستار !!

چی ؟؟ من رو میخواست با خودش کجا ببره ؟؟ دهن باز کردم که مخالفت کنم انگار فهمید چون بلافاصله گفت :

_وظایفت رو که یادت نرفته خانوم پرستار ؟؟!

به اجبار نه آرومی زیر لب زمزمه کردم که خوبه ای خطاب بهم گفت در حالیکه ازم فاصله میگرفت بلند ادامه داد :

_صحبونه اش رو که خورد آماده شید بیاید توی حیاط !!

لبامو با حرص بهم فشردم و زیر لب زمزمه کردم :

_مردک مزخرف !!

بعد از اتمام صبحانه لباسای پریا رو عوض کردم و با عجله وارد اتاقم شدم و تنها مانتو شلواری که داشتم رو باز تنم کردم و همراه پریا به سمت حیاط رفتیم

آقا با کت و شلوار شیکی بیرون ایستاده بود که با دیدنمون بدون توجه به من خم شد و درحالیکه پریا رو بغل میکرد خطاب به راننده گفت :

_زود ماشین رو بیار !!

_چشم آقا !!

آقا در حالیکه پریا هنوز توی بغلش بود از پله ها پایین رفت که یکی از افرادش با عجله در ماشین رو براش باز کرد

سوار که شدن منم به اجبار پشت سرشون سوار شدم و بخاطر اینکه کنار اون غول بیابونی نشینم رو به روش نشستم و به بیرون خیره شدم

با حرکت ماشین محو اطراف شده بودم که با حس سنگینی نگاهی بی اختیار سرم چرخید که چشم تو چشم با آریایی که با دستش موهای دخترش رو نوازش میکرد ، شدم

اینقدر روی من زُم کرده بود و توی فکر فرو رفته بود که لرزه ای به تنم افتاد و بی اراده توی خودم جمع شدم

این حرکتم از چشمای تیز بینش دور نموند که پوزخندی گوشه لبش نشست و آروم توی گوش پریا چیزی گفت که با ناز خندید و بیشتر توی آغوش پدرش فرو رفت

نگاهم روی لبخند از ته پریا بود که ماشین متوقف شد و با باز شدن در سمت ما به خودم اومدم ، آقا و پریا بیرون رفتن

پوووف کلافه ای از سر بی حوصلگی کشیدم ولی همین که پا بیرون گذاشتم با دیدن محیط و جایی که توش بودیم بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و خشکم زد

این احیانا خونه آراد نیست یا من دارم اشتباه میبینم ؟! اصلا این چرا من رو آروده در خونه آراد ؟!

آریا جلوی چشمای مات و مبهوتم به طرف در رفت و دکمه اف اف رو زد بعد از چند ثانیه صدای زنی که برام ناآشنا بود توی فضا پیچید :

_کیه ؟؟

با این حرفش آریا پوزخند صدا داری زد و درحالیکه نیم نگاهی به من خشک شده مینداخت خطاب بهش عصبی گفت :

_آریا کیانم باز کن در رو !!

بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد ولی من اینقدر ترسیده بودم که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم که با صدای آریا به خودم اومدم

_احیانا قصد نداری که تا آخر عمرت اونجا وایسی !؟

برای اینکه به چیزی شک نکنه و جلو جلو خودم رو لو ندم لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و به زور تکونی به پاهای لرزونم دادم و چند قدم به سمتش برداشتم

نکنه از نقشه هام چیزی فهمیده باشه و من رو برای رو به رویی با آراد اینجا آورده باشه ؟؟

آب دهنم رو به زور قورت دادم که وارد حیاط شد به اجبار دنبالش راه افتادم که با دیدنش که بی توجه به من به سمت ساختمون میرفت فکری به ذهنم رسید

از سرعت قدمام کم کردم تا فاصله اش باهام زیاد شه ولی تموم مدت حواسم پی آریایی که همراه پریا به طرف داخل خونه میرفت ، بود الان بهترین موقعیت بود آره باید تا دیر نشده فرار میکردم

به عقب چرخیدم تا در برم ولی با دیدن یکی از افراد آریا که داشت به سمتم میومد لعنتی زیرلب زمزمه کردم انگار راهی برای خلاصی من اینجا نیست

هنوزم همونجا عصبی با دستای مشت شده ایستاده بودم که بهم رسید و درحالیکه کنارم می ایستاد با چشمای ریز شده سوالی پرسید:

_چیزی شده ؟؟

دستپاچه نه آرومی زیرلب زمزمه کردم و به دروغ ادامه دادم :

_میدونی چیه ؟؟ گلاب به روتون باس برم دستشویی

چپ چپ نگام کرد و درحالیکه با سر به خونه اشاره میکرد گفت :

_پس برو داخل دیگه !!

ای بابا حالا این چه گیری داده به من ؟؟ خوب خودت برو چیکار من داری ؟؟

نگاهمو توی حیاط چرخوندم و با بیقراری لب زدم:

_تا برم داخل که میریزه !! موقع اومدن توی حیاط یه دستشویی دیده بودم من میرم زود میام تو برو داخل باشه داداش ؟؟

خواستم ازش فاصله بگیرم ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که سد راهم شد و با حرفی که زد حس کردم روح از تنم پرید

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن