آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان قصاص پارت آخر

رمان قصاص نوشته سارگل
جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

پارت آخر * * * * * *

تنم زیر هجوم بیرحمانهی آفتاب داغ کرده،تنم گر گرفته اما نه از گرما بیشتر از دلتنگی!

از دیشب که هوای مامانم به سرم زد تا امروز صبح که هامون رو راضی کردم تا من رو به بهشترضا بیاره بغ ض تلخی بست بیخ گلوم نشسته بود.دیدن مزار مامانم کافی بود تا طلسم بغض سنگینم بشکنه و اشکهایی که ساعتها پشت پلکهام مخفی شده بود یکییکی بیرون بریزن و سنگ خاک خوردهی مزار مامانم رو خیس کنن.

میدونم طاقت اشکهام رو نداشت،میدونم طاقت نگاه مغموم و چشمهای گریونم رو نداشت.

میدونم زیر این خاک بست نشسته و با دلنگرانی منتظره باهاش حرف بزنم.برای همین اومدم،برای بیرون ریختن کلمههای نگفتهای که روی هم انبار شده بودن و روزها مثل غدهای بزرگ و چرکین سینهم رو میفشردن.

عجیبه آدم صدای کسی که از دنیا رفته رو بشنوه؟صدای مامانم به وضوح توی گوشم میپیچه:

_تو بیدلیل گریه نمیکنی! راستش و بگو دختر باز چیکار کردی؟

مثل کودک بیپناهی که دزدیده شده و مدتهاست از آغوش مادرش محرو م،با همون مظلومیت زمزمه میکنم:

_میخوام بغلم کنی،میشه؟

میخنده،مثل گذشته. مثل همون روزهایی که موهام رو شونه میزد و برام خاطره تعریف میکرد:

_تو خودت مادر شدی،الان یه دختر داری اما هنوز مثل بچههایی.

سالهای سال هم که بگذره،هر آدمی برای آروم شدن نیاز به استشمام همون آغوشی رو داره که وقتی نوزاد شیرخوارهای بود با نفس کشیدن توی همون هوا آروم میگرفت. من الان فرقی با اون طفل شیرخواره که برای آروم گرفتن دنبال عطر تن مادر خودش میگرده ندارم.

دلگرفته لب میزنم:

_آدم تو هر سنی به مادرش احتیاج داره،این و دیر فهمیدم مامانی اما فهمیدم.دلم میخواد پیشم باشی.

صدای دلگرم کنندهش رو به قدری نزدیک به خودم میشنوم که انگار سر روی زانوش گذاشتم و اون داره با نوازش موهام برام حرف میزنه:

_من همیشه پشتم دخترم .

پیشونیم رو به سنگ داغ میچسبونم. بوی خاک قدرت ارضای حس دلتنگیم رو نداره. زمزمه میکنم:

_نیستی مامان نیستی ،عروس شدم نبودی،مادر شدم نبودی،امروز هم نیستی.یکی از آرزوهاتو برآورده کردم مامان،تو دانشگاه حقوق ثبت نام کردم.کنکور قبول شدم،دخترت تنبلی و کنار گذاشته قراره بره دانشگاه اما تو نیستی که بهم افتخار کنی.

انگار میدونست،خبرم براش دست دوم بود که زیاد ابراز شادی نمیکنه:

_بهت افتخار میکنم عزیزم،میدونستم یک روزی سر عقل میای.

اشکم سنگ قبرش رو خیس میکنه،دلتنگ ادامه میدم:

_صبح هامون یلدا رو گذاشت پیش مادربزرگش میگن مادربزرگها خیلی نوههاشون و دوست دارن. تو هم دوست داری دیگه مگه نه؟

_مگه میشه مغز پستهمو دوست نداشته باشم؟

میخندم.

_این حرف و همیشه میزدی،روزهای سختی و گذروندم مامان.بزرگ شدم،اما میدونم روزهای سخت تری در انتظارمه اگه تو بودی همه چیز آسونتر میشد.

چهقدر تلخه. جملاتی که قبلا ازش شنیدم رو توی ذهنم سرهمبندی میکنم و با تداعی صدای مادرم اون رو به خورد دلم میدم تا کمتر بیقراری کنه:

_دختر من قویتر از این حرفاست،بلند شو کمتر آبغوره بگیر.

آفتاب لعنتی بیرحمانه روی کمرم افتاده،دمای حرارت تنم تفاوت زیادی با تنوری که ساعتها روشن مونده نداره.با این حساب میدونم که گرما زده میشم اما قصد بلند شدن از روی این سنگ قبر سفید و بیروح رو ندارم.چون زیر این سنگ بیروح،درست زیر خروارها خاک مادرم خوابیده.

دلم پره،مثل هر دختر دیگهای دلم درد و دل کردن برای مامانم رو میخواد. زبون باز میکنم:

_دو هفته پیش از فروشگاهی که توش کار میکردم دزدی شد.

چشمهام رو میبندم، جلوی پلکهای بستهم پردهی سفیدی میوفته و اتفاقات درست مثل یک فیلم تلخ و دردناک جلوی چشمم به نمایش در میاد:

_پلیسها ریختن در خونه،میدونی چیکار کردم مامان؟مثل بار قبل فرار کردم. فکر میکردم بزرگ شدم اما هنوز بچهم،هنوز هم خودم رو با قائم کردن پشت این و اون تبرئه میکنم.تو که انقدر قوی بودی چرا این جسارت رو یاد من ندادی؟

جوابی بهم نمیده،چون قبلا این سؤال رو ازش نپرسیده بودم که حالا با تداعی صداش دلم رو آروم کنم.

پلکهام رو با درد روی هم فشار میدم،نمایش لحظه به لحظه دردناکتر میشه و من پرت میشم توی اون صفحهی نمایش جلوی چشمم و میشم یکی از بازیگرهای این فیلم:

_آرامش بیداری؟مارال خانومه.

به سختی لای پلکم رو باز میکنم نگاه نگرانش روی صورتم سنگینی میکنه،دستم رو برای گرفتن موبایلش دراز میکنم که میگه:

_چون جادهست ممکنه یهکم قطع و وصل بشه.

سری تکون میدم.چند لحظهای به شمارهی مارال که روی موبایل هامون خاموش و روشن میشه خیره میشم،درنهایت با تنی کرخت تماس رو وصل میکنم و نفس خستهم رو توی گوشی رها میکنم:

_جانم مارال.

هامون گفت ممکنه قطع و وصل بشه اما صدای پرخاشگر مارال با وضوح توی گوشم میپیچه:

_معلوم هست کجایی؟خونهت نیستی،موبایلت خاموشه،مغازه نرفتی.آرامش نباید یه زنگ به من بزنی؟

گیجم،به قدری که توان توضیح دادن رو ندارم پس با یک جملهی بیانگیزه و کلیشهای کارم رو توجیح میکنم:

_ببخشید،همهچیز انقدر یهویی اتفاق افتاد که نتونستم زنگ بزنم.

توضیحم هیچ تغییری توی لحن عصبیش ایجاد نمیکنه:

_موبایلتو چرا خاموش کردی؟خونهت چرا نرفتی؟علیآقا مثل اسپند رو آتیش دنبالته…میگن تو دخل مغازه رو خالی کردی!

صاف سرجام میشینم و حیرت زده میپرسم:

_چی؟

صدای متحیرم نگاه هامون رو به سمتم میکشونه.

_یکی دوربینهای مغازه رو قطع کرده و نصف شب هر چی تو دخل و گاو صندوق بوده رو بار زده برده.حتی چند تا از کارتونهای باز نشدهی مواد غذایی رو.پلیس حدس زده کار یه آشنا باشه برای همین تک تک فروشندهها رو صدا زدن اما تو هم موبایلت خاموشه هم خونهت نیستی.

صدای پرسش گرانهی هامون رو میشنوم:

_چیشده؟

لالمونی میگیرم،انگار که از بدو تولد تا الان هیچ کلمهای رو یاد نگرفتم.خداروشکر که شنواییم سر جاشه و میتونم به صدای مارال گوش بدم:

_وقتی خونهتم نرفتی شک همه مستقیما روی تو رفته.صاحب کارتون زنگ زده به علیآقا که یه دزد رو بهم معرفی کردی.

آرامش بیشتر از همه علیآقا عصبیه،چون اون معرف تو شده نمیدونی چهقدر حرف بار من کرد.

صدام رو پیدا میکنم اما کلمات توی ذهنم گم شدن. دست میندازم و از اعماق ذهنم برای دفاع خودم چند کلمهای رو بیرون میکشم:

_پلیسها… ممن… ممن چه تقصیری دارم؟

_تقصیری نداری ولی وقتی دزدی میشه به همه شک میکنن خوب معلومه وقتی تو در دسترس نیستی فکر میکنن کار توئه!

با حالی خراب دستم رو روی دست هامون میذارم و زمزمه میکنم:

_نگه دار هامون.

با نگرانی ماشین رو کنار میزنه:

_چت شد تو؟

صدای گرفتهم حتی برای خودم هم ناآشناست:

_یعنی اون پلیسها به خاطر این اومده بودن که فکر میکردن من دزدم؟

با این حرف،اخمهای هامون درهم میره.موبایل رو از دستم میکشه.نیم رخش رو میبینم.نبضی که روی گردنش میپره رو میبینم. اما من نمیشنوم.انگار قدرت شنواییم رو چشم زدم اون هم از کار افتاد.

نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت،بخندم از اینکه هاله چیزی به پلیس نگفته یا گریه کنم از اینکه متهم به دزدی شدم.

اشکی که از چشمم میچکه پردهی نمایش رو برام تار میکنه .

مهرههای کمرم از بس روی سنگ قبر مامانم خیمه زدم به صدا در اومدن،اما من هنوز حرف دارم.هنوز انبار دلم خالی نشده.

با دستم اسم مامانم رو لمس میکنم و ادامه میدم:

_علیآقا اسم هامون رو به پلیسها داده بود و اونا هم با تحقیق فهمیدن به تازگی خونه اجاره کرده و خیلی زود آدرس خونهی جدید ما رو پیدا کردن.انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا اون شب ما یه شخصیت جدید از خودمون رو بشناسیم.من فهمیدم هنوز همون آدم سابقم که پاش برسه پشت این و اون قایم میشم.اما هامون اون هامون گذشته نیست مامان،خواست باهام فرار کنه. همون مردی که میگفت پای کارت وایستا،برو و خودت و معرفی کن حالا داشت با من فرار میکرد.بهم ثابت کرد دوستم داره،همیشه میترسیدم زیر قولش بزنه و بره اما اون یک بار،حتی یک بار پشتم رو خالی نکرد مامان.

راه رفته رو برگشتیم،چیزی نمونده بود بازداشت بشم اون هم به خاطر جرمی که مرتکب نشدم… آخر هم بعد از یک هفته مشخص شد دزد از فامیلهای صاحبفروشگاه بوده.

به تلخی میخندم:

_حس میکنم خدا عمدا خواست اون شب ترس رو تجربه کنم،که بفهمم اوضاعم میتونه از این بدترم باشه،خندهداره میتونستم یه قات ل فراری باشم.

گونهم رو به سنگ قبرش میچسبنونم و مینالم:

_تو به خاطر من اونجا خوابیدی،اگه من حماقت نمیکردم،اگه یه دختر،باب میلت میبودم الان اینجا کنارم بودی. کاش به این زودی نمیرفتی مامان.خیلی بهت نیاز دارم…خیلی زیاد!

صدای توقف قدمهایی رو کنار خودم میشنوم.سربلند میکنم و هامون رو میبینم.نگاهش رو روی اجزای صورتم میچرخونه و زمزمه میکنه:

_خوبی؟

صاف میشینم،با پشت دست اشکهام و پاک میکنم و سری تکون میدم. با لبخندی محو میگه:

_داشتی شکایت منو به مامانت میکردی؟

با خنده سر تکون میدم:

_اوهوم،انقدر دلم پره که میخوام تا فردا صبح هم غیبتت رو بکنم.

حرفم رو به شوخی گفتم اما اون دوست داشت که جدی تعبیر کنه،همون لبخند نصفه و نیمه هم از لبش پر میکشه و لحنش رنگ و لعابی از غم به خودش میگیره:

_حق داری.

روی پاهاش میشینه،حالا از فاصلهی کمتری میتونم صورتش رو ببینم.حیف که چشمهاش زیر عینک آفتابی پنهان شده. گرفتگی صورتش به لحنش نیز سرایت میکنه:

_گاهی که به گذشته نگاه میکنم از خودم بیزار میشم.از دستهام متنفرم که یک روز بهت آسیب رسوندن،میدونم احتمالا مادرت منو نبخشیده نبایدم ببخشه.من دست روی دخترش بلند کردم،من نامردی و در حق دردونهش تموم کردم. من بی وجود…

بین کلامش میپرم:

_هیش!گذشت.

عینک رو از چشمش برمیداره،عمق عذابی که میکشه رو خیلی خوب میتونم توی سیاهی همین چشمها ببینم.عجیبه که تلخ شدم! نمیتونم حرف شیرینی به زبون بیارم تا آرومش کنم.نمیتونم وقتی خودم با یادآوری اون روزها از درون متزلزل میشم.نگاهش رو ازم میدزده و زمزمه وار ادامه میده:

_هنوز نتونستم خودم و ببخشم،هیچ وقتم نمیبخشم.

دروغگوی ماهری شدم،همین طور دلقک ماهری! خیلی خوب میتونم با نقابی لبخند به صورتم بیارم و برای شاد کردن طرف مقابلم کلمهها رو کنار هم بچینم:

_من تصویر اون روزا رو از ذهنم پاک کردم.

پاک کردم فقط گاهی،مثلا هر روز،هر ساعت،هر دقیقه اون ترس رو حس میکنم،اون دردی که داشتم و دم نمیزدم چون حقم بود.اون تحقیرها و توهینهایی که بالاتر از توان یک دختر هجده ساله بود.

عمیق نگاهم میکنه و با چشمهاش تا عمق ذهنم نفوذ میکنه،چند خطی از ذهنم رو میخونه و لب میزنه:

_دیگه لازم نیست به هم دروغ بگیم!

و من،فراموش کردم نقاب زدن جلوی این مرد بیفایدهست.خوب چه حرفی باید بزنم؟این مردی که مقابلم نشسته نیمی از دنیای من شده. تحمل ندارم ببینم چطور از فرط عذابی که میکشه رگ گردنش باد کرده و صورتش رنگ ارغوانی به خودش گرفته.این بار بهترین جملهای که برای تسکینش دارم رو از عمق دلم بیرون میکشم:

_من بخشیدمت.

نمیدونم اونی که روی لبهاش نقش بسته ردی جا مونده از پوزخنده یا زهرخند. با نگاه معناداری که به عمق چشمهام دوخته ازم میپرسه:

_با اینکه دست روت بلند کردم منو بخشیدی،چرا هاکان و نمیبخشی؟مگه نگفتی هر دومون نامردی کردیم!

ترجیح میدم سؤالش رو با سؤال جواب بدم:

_خودت چرا نمیبخشیش؟حتی امروز هم نمیخوای بری سر خاکش!

هوای خالی سینهش رو با بازدمی عمیق به بیرون میفرسته و کلافه لب میزنه:

_دلم تنگشه،تن گ لبخندهاش، تن گ شیطنتهاش،تن گ داداش گفتنش،تن گ نگاههای احمقانهش وقتی گند میزد و از من میخواست جمعش کنم.حالم خوش نیست از درون داغونم!یاد حرفزدناش که میوفتم دلم آتیش میگیره. به محض اینکه پام و اینجا میذارم صدای داداش گفتناش و از هر طرف میشنوم و دلم بیشتر از قبل تنگش میشه.نافرم دلتنگم اما نمیتونم برم سر خاکش.نمیتونم برم و بالا سر قبر برادرم وایستم و فاتحه بخونم در حالی که دلم اندازهی یه دنیا ازش پره.

تمام مدتی که حرف میزنه حواس من پی چشمهاشه،چشمهایی که نم زده شده.لبم رو گاز میگیرم،محکم.به قدری که کام تلخم از طعم خون به شوری میزنه.دلش پره، حتی اگه نمیگفت من بیشتر از هر کسی میدونستم تا چه حد دل تنگشه،به قدری که بعضی شبها بیخواب میشه،بعضی وقتها موقع نمازش تا یک ساعت میشینه و برای هاکان قرآن میخونه،اون قدر دلتنگه که گاهی خیره به عکسش میشه و باهاش حرف میزنه.من همهی اینها رو دیدم،دیدم و الان با تمام وجود میخوام هامون هم سر خاک عزیزش بشینه و با حرف زدن خودش رو سبک کنه.

از جا بلند میشم، سخته سرپا شدن اما من عادت کردم وزنم رو روی پاهای خستهم بندازم و استوار بأیستم.طوری که هاله فکر کنه هیچ غمی ندارم و راحت دارم نفس میکشم و خوشحالم.بدون هیچ دردی توی قفسهی سینهم.بدون هیچ بغضی بیخ گلوم!

خاک مانتوم رو میتکونم و درد خودم رو زیر خاک های اضافهی همین قبرستون چال میکنم و خطاب به هامون میگم:

_حتی اگه باهاش دعوا داری برو و دعوا کن اما روتو برنگردون.بیشتر از یک ساله که سر خاکش نرفتی…!

متعاقبا بلند میشه و میپرسه:

_یعنی ببخشمش؟به روی خودم نیارم گند زد به زندگی تو،به زندگی هممون!

لبخند میزنم،اما میدونم موفق نیستم تلخیش رو پنهون کنم:

_حتی اگه نبخشیدی سعی کن فراموش کنی،برو هامون عصبانی هستی یا دلخور برو سر خاکش.هر چی که شده باشه اون داداشته.

از نگاهش میفهمم متقاعد شده،یا شاید هم دوست داره که متقاعد بشه. انگار مدتهاست منتظره کسی برای رفتن سر خاک هاکان تأییدش کنه.

با چند لحظه مکث میپرسه:

_میری تو ماشین یا همینجا میمونی؟

اینبار لبخند واقعی میزنم از اینکه آشکارا حرفش رو میزنه و به روشنایی همین روز بهم میگه:حتی نمیخوام تو رو سر خاک هاکان ببینم . آروم جواب میدم:

_توی ماشین منتظرتم.

* * * *

از روی بیحوصلگی صفحهی اینستاگرامم رو باز میکنم و اولین عکسی که جلوی چشمم میاد عکسی از طهوراست.با موهایی باز و بلوز شلواری که دستودلبازانه اندامش رو به نمایش گذاشته.

تمام کسایی که میرن خارج کشور یک روزه خود واقعیشون رو فراموش میکنن؟

شاید من هم تا دوسال قبل همین عقیده رو داشتم،شناگر ماهری بودم و از بیآبی رو نمیکردم.اما الان وقتی هامون رضایت نداره دلم نمیخواد یک تای موم رو هم به عمد نشون نامحرم بدم.

نمیتونم جلوی حس کنجکاویم رو بگیرم و میپرسم:

_دیشب که با محمد حرف زدی حالش چطور بود؟

از وقتی سوار ماشین شده،چهرهش در هم رفتهاست و من با سرگرم کردن خودم با گوشیم سعی کردم به روم نیارم که متوجهی قرمزی چشمهاش شدم.

با صدایی خش گرفته کوتاه جوابم رو میده:

_خوب بود.

از عکس طهورا میگذرم،نه سرک کشیدن به زندگی بقیه رو دوست داشتم و نه قضاوت کردنشون اما حس میکردم مردی مثل محمد محاله اجازه بده زنش حتی خارج از کشور اینطور آزادانه بگرده و تازه عکسش رو توی فضای مجازی منتشر کنه.

با دیدن عکسی که هامون توی صفحهش گذاشته یک تای ابروم بالا میپره و چند لحظهای میخ عکس خفنش میشم و آخر هم نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم:

_خیر باشه!فعال شدی؟

نگاهی به صفحهی گوشیم میندازه و وقتی عکس خودش رو میبینه جواب میده:

_گفتم بعد از مدتها یه عکسی گذاشته باشم.

از اونجایی که فضول تشریف دارم کامنتهاش و چک میکنم،اکثرا همکاراش براش کامنت گذاشتن.چشمم روی قلبی که توسط یک دختر براش کامنت شده مات میمونه و تا بخوام واکنشی به اون قلب نشون بدم چشمم به کامنت بعدی میوفته که باز هم همون دختر نوشته:

_ باورم نمیشه هامون چهقدر عوض شدی.خیلی آقا شدی!

با حرص آشکاری وارد صفحهی دختره میشم و وقتی میبینم هامون هم اون رو فالو کرده حس بد حسادت به دلم چنگ میندازه.صفحهش قفله اما عکس پروفایلش گویای زیبایی بی حد و مرزش هست.

پوست لبم رو میجوم و با حرص آشکاری میپرسم:

_اگه برم یه پسر خوشتیپ و دنبال کنم و اونم بیاد برام با صمیمیت کامنت بذاره ناراحت میشی؟

از سؤالم جا میخوره و میپرسه:

_چی؟

_هامون تو چرا دخترا رو فالو میکنی؟اونم همچین دخترایی و؟

باز هم گیج میپرسه:

_کدوم دخترا؟

صفحهی اون دختر رو نشونش میدم،به محض نگاه کردن به گوشیم لبخندی روی لبش میاد که بیشتر آتیشم میزنه. خیلی صمیمی میگه:

_بابا این فرانکه.

نگاهش که به چهرهی برزخیم میوفته خندهش رو جمع میکنه و با اخم ساختگی دست پیش میگیره:

_تو به من شک داری؟

صاف میشینم و نگاهم رو به سیل ماشینهای پیش رو میندازم و دلخور جواب میدم:

_نه ولی…

بهم فرصت حرف زدن و بیان دلخوری به ظاهر کوچیک و ناچیزم رو نمیده.

_اون دختر همکلاسیم بود و درضمن همون موقعها هم نامزد داشت.

باز هم توجیح نمیشم، بهانهگیر شدم و دلم میخواد به جونش غر بزنم:

_چرا تو پیجت ننوشتی متأهلی؟

کولر ماشین رو روشن میکنه و درحینی که دریچهش رو روی من تنظیم میکنه جوابم رو میده:

_چی بنویسم؟نظرت چیه اعلامیه بزنم؟

یه پست بذارم و بگم اینجانب متأهل شدم و خواهش میکنم هیچ جنس مؤنثی لایکم نکنه چون خانومم یه خورده حسود تشریف داره؟

با طعنه ادامه میده:

_البته یه خورده که چه عرض کنم…!

میفهمم عمدا کولر رو روی من تنظیم کرد تا کمتر داغ کنم،اما دست خودم نیست ذاتم اینه!توی مخیلهم نمیگنجه هیچ زنی نزدیک شوهرم بشه و باهاش حرف بزنه حتی در حد یک کامنت ناقابل.

با لبهایی آویزون میگم:

_این همه آدم صبح و شب توی مجازی برای زنشون بوس و قلب میذارن و جملات عاشقانه تنگ پستشون میذارن اون وقت تو،یک کلمه تو توضیحات پیجت نمینویسی متأهل!

با تک خندهای مردونه میگه:

_یه آدم فقط وقتی زندگیش و کف مجازی پخش میکنه که دنیای واقعیش خالی و پوچ باشه وقتی من رو در رو میتونم باهات حرف بزنم چه نیازی هست تو اینترنت بذارم؟ما واسهی خودمون ازدواج کردیم نه مردم.

_اصلا هم اینطوری نیست. اون صفحه برای شریک شدن لحظات خوبت با بقیهست…

_خوب مشکل اینجاست که من نمیخوام لحظات خوبم و با بقیه شریک بشم.

با حرص پوزخندی میزنم:

_از اول همین و بگو…ولی جناب وقتی بزنی متأهل دخترها با چشم خریدار وارد پیجت نمیشن چون میدونن مال یکی دیگه هستی اون دندون طمعشون رو برای شوهر من میکنن.

از این منطق من خندش میگیره:

_تو صفحهی من همه آشنان و مطمئنا به گوش همشون رسیده که متأهلم.

منطقم باز اوج میگیره:

_دیگه بدتر،فکر میکنن اصلا زنت برات مهم نیست که یه پست ناقابل هم به افتخارش نمیذاری!

_تو چی فکر میکنی؟

نگاهش میکنم و قیافهای مظلوم به خودم میگیرم:

_نمیدونم.

معلومه از ترافیک خسته شده،کلافه نگاهی به جلو میندازه و وقتی میبینه ماشینها چفت هم ایستادن به سمت من میچرخه و تکیه داده به در ماشین صدای بمش رو توی ماشین پخش میکنه:

_برای من بقیه مهم نیستن بذار اونا هر فکری بکنن،برای من تو مهمی!

لوس میشم و درست مثل گربهی توی تام و جری پلک میزنم:

_ادامه بده…

نگاه معنادارش رو به صورتم میدوزه و درست وقتی برای شنیدن یه حرف خوب حس گرفتم توی برجکم میزنه:

_پرو میشی!

باورم نمیشه حتی توی این موقعیت هم بتونه اینطور حالم رو بگیره و با لبخند پیروزمندانهای بهم زل بزنه.تمام وجودم یکی از همون لبخندهای پیروزمندانه روی لبش رو طلب میکنه.

موبایلم رو برمیدارم و برای عصبانی کردنش کلمات رو یکی یکی بیرون میپرونم:

_میخوام ببینم وقتی یه عکس خفن پست کردم اینستاگرامم و کلی پسر لایکم کردن چه احساسی پیدا میکنی ببینم بازم برگه برنده میوفته دستت که…

گوشی رو از دستم میکشه و وقتی نگاهش میکنم دیگه هیچ اثری از اون لبخند روی لبش نمیبینم.حالا خط افتاده توی پیشونیش ناشی از اخم غلیظش بهم دهنکجی میکنه.لحنش جدیتر از همیشه به گوشم میرسه:

_میدونم حرفت جدی نبود،میدونم خواستی تلافی کنی اما بهت گفته بودم نه برای شوخی نه برای تلافی دست روی غیرتم نذار.

وقتی انقدر جدی میگه سکوت میکنم و یهکم هم دلخور میشم،فکر کنم بیشتر از یهکم چون صورتم رو برمیگردونم و به بیرون خیره میشم.تقصیر اون نبود،من مثل بچهی خطاکاری بودم که از دعوای والدینش ناراحت شده و دلش کز کردن یک گوشه رو میخواد تا شاید پدرش بیاد و نازش رو بخره!

بالاخره راه ترافیک باز میشه و از پشت اون چراغ قرمز نفرین شده بیرون میایم.

به خیابون بعدی نرسیده طاقت نمیاره و آروم زمزمه میکنه:

_قهری؟

جواب نمیدم،دوباره صدام میزنه:

_آرامش…آرامشم…باشمام خانوم قهر کردی؟

بدون برگشتن فقط سر تکون میدم:

_اگه اعتراف کنم از تو حسود ترم آشتی میکنی؟اگه بگم تحمل ندارم کسی جز من نگاهت کنه چی؟اگه بگم از تو دیوونهترم کفایت میکنه؟اصلا میخوای یه پست بزنم اینستاگرامم؟به همه بگم آرامشم کیه؟

لبخند محوی روی لبم میشینه و تمام دلخوری های کوچیکم از دلم رخت میبنده.به راحتی درست مثل همون بچهی کوچیک که حالا نازش خریده شده دلم از شادی پر میشه،اون هم با چند جملهی معمولی.معمولی بود اما وقتی هامون همین جملات معمولی رو خطاب به من میگفت خاص میشد. سرم رو به سمتش برمیگردونم و پرچم سفید صلح رو بالا میبرم:

_نه نمیخواد.

_الان آشتی کردی؟

میخوام جواب بدم که کسی چند تقه به شیشه میزنه و من تازه متوجه میشم باز پشت چراغ قرمز گیر کردیم.

پسری نوجوون با صورتی سیاه شده با التماس توی نگاهش از هامون میخواد شیشه رو پایین بده.

هامون شیشه رو پایین میکشه و پسر به التماس میوفته:

_آقا تو رو خدا یه گل بخر….ببین گلام همش تازهست بگو خانومت یکیشو از توش انتخاب کنه.

هامون نگاهی به گلها میندازه و خودش سه تاش رو از لای حجم نه چندان زیاد گلهای قرمز و آبی بیرون میکشه و بدون اینکه قیمتش رو بپرسه دست توی جیبش میکنه و مبلغی بالاتر از گلها رو به پسر میده.

_آقا خورد ندارید؟

با لحنی آروم جواب میشنوه:

_باقیش مال خودت.

تا پسر بچه بخواد حرفی بزنه چراغ سبز شده و هامون باز پاش رو روی پدال گاز فشار میده.

منتظر نگاهش میکنم و میپرسم:

_نمیخوای گلهامو بدی؟

با بدجنسی ابرویی برام بالا میندازه:

_مگه برای تو خریدم؟

_پس واسه کی خریدی؟هامون بخدا اگه بگی برای اونیکی خودم و از پنجره پرت میکنم پایین!

با خندهای مردونه گلها رو روی پام میذاره و میگه:

_نه اینا رو مخصوص برای آرامشم خریدم.

با لبخند بینی مو بین گلها فرو میبرم و عمیق نفس میکشم.

راهنما میزنه و ماشین رو وارد کوچهی خونمون میکنه.

_تو دیشب چرا رفتی روی کاناپه خوابیدی؟

با این سؤال بیموقعش جا میخورم.بدون نگاه کردن به چشمهاش جواب میدم:

_گرم بود،تو هم که انقدر خوابت سنگینه هیچی نمیفهمی بازوت افتاده بود روی دهنم نفس هم نمیتونستم بکشم.

میخنده:

_مگه وقتی موهات میره تو دماغم یا از تکون خوردنهات بدخواب میشم میرم روی کاناپه بخوابم؟

خندهم میگیره اما نمیخندم تا به قول خودش پرو نشه.

_این دوتا باهم فرق میکنن باید کولر اون اتاق و درست کنی.

ماشین رو یک جای مناسب پارک میکنه:

_من نمیتونم وقتی باد کولر تو چشمم میزنه بخوابم.اصلا موقع خوابیدن جای آدم باید گرم باشه!

همیشه همینه،استدلالهای خودش رو داره و هر چهقدر هم براش دلیل و منطق بیارم قبول نمیکنه.پیاده میشم،با افتادن نگاهم به در خونمون لبخندی میزنم،جز اون شب که پلیسها رو اینجا دیدم هیچ خاطرهی بدی از این خونه ندارم.

وارد میشیم،این خونه حیاط کوچیکی داره که قابل قیاس با حیاط خونهی خاله ملیحه نیست. حتی اندازهی یک ماشین هم جا نداره و اهالی ساختمون ناچارا ماشینهاشونو توی کوچه نگه میدارن.

راهروی داخل هم دست کمی از حیاط نداره،انگار سازندهی اینجا تمام تمرکزش رو گذاشته تا کمتر مصالح خرج کنه.

هامون دکمهی آسانسور رو میزنه،آسانسوری که توی همین مدت کم سکونت ما دو بار خراب شد.حالا هم انگار توی طبقهی چهار گیر کرده و قصد پایین اومدن نداره.یاد هاله میوفتم،محال بود روزی بگذره و اون کمبود یک آسانسور رو توی اون ساختمون سه طبقه احساس نکنه.بعد از کلی معطلی بالاخره در آسانسور باز میشه.

اول من داخل میرم،به محض بسته شدن در خندهم میگیره اون هم به یاد فیلمی که دو شب پیش با هامون دیدیم و دختر و پسر هر بار سوار آسانسور میشدن هامون فیلم رو رد میکرد. در واقع از سه ساعت زمان فیلم یک ساعت و چهل و پنج دقیقهش رو هامون رد کرد چون معتقد بود دیدن اینطور فیلمها برای بچهها مناسب نیست.با اینکه هیچ تمایلی به دیدن اون فیلم نداشت اما تمام مدت از کنارم جم نخورد تا سر کوچکترین صحنهای فیلم رو رد کنه.

با دیدن لبخندم پی به افکارم میبره:

_فکرتو منحرف کن!

با این حرفش نمیتونم جلوی پق خندیدم رو بگیرم:

_هر چه قدر بیشتر سعی میکنم بیشتر میاد جلوی چشمم.

سری با تاسف تکون میده:

_هنوز باورم نمیشه وقتم و پای همچین فیلمی گذاشتم.

آسانسور میایسته و در حین پیاده شدن ازش با خنده میگم:

_عمدا گذاشتم یه چیزی یاد بگیری.

کلید رو توی قفل میندازه و با شیطنت ابرو بالا میندازه:

_از کجا میدونی بلد نیستم؟ شاید بیشتر از اون پسره که کارش خفت کردن دختر تو آسانسور بود بلد باشم.نشونت بدم؟

با خنده داخل میرم،پشت سرم میاد و در رو میبنده. هنوز کفشهام رو کامل در نیاوردم که بازوم گرفتار دستش میشه و به عقب هلم میده. پشتم به دیوار میخوره.کیفم و گلهام از دستم سر میخورن و روی زمین میوفتن و لبخند روی لبم جون میگیره.

دستش رو کنار سرم میذاره و با شیطنتی که چشمهای سیاهش رو براقتر از همیشه کرده زمزمه میکنه:

_حالا میتونیم با خیال راحت به بحثمون ادامه بدیم،گفتی دلت چی میخواد؟

خودم رو به اون راه میزنم:

_چیزی نگفتم.

سرش رو نزدیکتر میاره.توی چشمهاش شیطنت و بدجنسی موج میزنه:

_ولی نگاهت چیز دیگهای میگه.

آروم میپرسم:

_نگاهم چی میگه؟

معنای خاصی به رنگ نگاهش افزوده میشه.جوابش به سؤالم دستی هست که روی گونهم میشینه و سری که به قصد بوسیدنم جلو میاد.شیطنت از نگاه اون رخت بسته و توی وجود من جا خوش کرده.ابرویی بالا میندازم:

_نمیشه.

با نگاهی تبگرفته زمزمه میکنه:

_اذیت نکن!

سرم رو جلو میبرم و پیشونیم رو به پیشونیش میچسبونم و با خنده لب میزنم:

_جای یلدا خالیه!

لبخندی روی لبش نقش میبنده،انگار به این بچه سنسور وصله که هر زمان هامون نزدیکم بیاد جیغ اون هم بلند میشه.

دستش دور کمرم پیچیده میشه و از زمین بلندم میکنه،به سمت مبل میره و با کمترین فاصله از صورتم زمزمه میکنه:

_سر صبحی برای همین دکَش کردم دیگه!

* * * * *

درحالی که آرایش زیر چشمم رو تمیز میکنم جواب مارال رو که پرسیده بود”هامون هنوز نیومده؟” رو هم میدم:

_نه هنوز نیومده ولی گفته تو حیاط باشم تا بوق زد بریم آخه دیر شده.

_یلدا رو هم میبرین؟

_اوهوم.

_به جای منم نماز بخون.

میخندم:

_نه که راهت خیلی دوره و نمیتونی بری!

با صدای خستهای میگه:

_وقت نمیکنم بهخدا آرامش همین الانشم هلاکم..

دلم براش میسوزه و خواهرانه میگم:

_چرا انقدر به خودت فشار میاری؟

صدای آهش رو به وضوح میشنوم:

_اینطوری برام بهتره،برای آزادسازی ذهنم از بعضی مسائل باید اون و به سمت های دیگهای هدایت کنم که هیچ وقت نیمچه گذری هم به محمد نداشته باشه.

چهقدر خوب بود مارال،چهقدر بادرک بود.به خودم بابت داشتن چنین دوستی میبالم و جلوی بیان احساسم و نمیگیرم:

_ توی زندگیم دختری مثل تو ندیدم.انقدر قوی،به قول خودت حتی اگه پیروز نشی باز هم جنگیدی!

میخنده،لابد اون هم قراره عادت کنه به خندههای دروغین.جواب میده:

_منم همین نظر و راجع به تو دارم،راستش و بخوای هنوز نمیدونم چطور تونستی با بعضی چیزها کنار بیای!

نگاهم رو به یلدا میندازم و وقتی اطمینان خاطر پیدا میکنم که سرگرم عروسکهاشه،در حینی که روسری نخی بزرگ و سیاهم رو روی سرم میندازم جواب میدم:

_کنار نیومدم،فراموش هم نکردم.

_اما این طوری وانمود میکنی.

روسریم رو طوری میبندم که سر نخوره و موهام بیرون نریزه،با گیره ای کنار سرم محکمش میکنم و جواب مارال رو با لحنی دلگیر میدم:

_راستش و بخوای خیلی از آدما اونطوری نیستن که وانمود میکنن.منم مثل خیلیهای دیگه.میخندم،شادم،نه اینکه بگم خندههام دروغی و الکیه نه،اما خندیدنام با دلم تضاد داره. دیشب کابوس دیدم همون کابوسی که همیشه میبینم ،من بودم و هاکان و دری بسته که هر چهقدر تقلا میکردم باز نمیشد.در واقع اون اتفاق یک بار افتاد اما من وحشتش رو تا آخر عمر تجربه میکنم.آخر هم برای اینکه هامون بیدار نشه رفتم تو پذیرایی خوابیدم،اینه مارال!همه لبخندتو میبینن،شادیهاتو میبینن اما شبها وقتی یه طناب دور گردنت میوفته و مرزی تا خفگی نداری هیچ کس نیست که ببینه.حتی خود تو… سر تو به کار و هزار و یک کلاس مشغول کردی اما بگو ببینم شبها هم میتونی مثل روزها بیدغدغه سرت رو روی بالش بذاری و بخوابی؟

بغض سنگینش رو حتی از پشت تلفن هم احساس میکنم:

_نه.

_پس به وانمود کردنهام دلخوش نکن!

چون گوشی رو روی آیفون گذاشتم،صوت صداش توی کل اتاق میپیچه.

_متاسفم آرامش ناراحتت کردم.

از توی آینه به مردمک چشمهام نگاه میکنم،ناراحت شدم؟نشدم… خیلی وقته سنگ روی دلم گذاشتم. حتی الان که راجع بهش حرف زدم هیچ اشکی دور چشمهام حلقه نزده.جواب میدم:

_حرف زدن ناراحتم نمیکنه.

_هیچ وقت ناراحت نباش خواهری به نیمهی پر لیوان نگاه کن.قبول دل خوشی از شوهرت نداشتم اما الان میگم از خیلی مردهایی که فقط ادعا دارن مردتره،یلدا هم که خاله قربونش وقتی میخنده یه گوله نمکه!

میخوام جواب بدم که شمارهی هامون روی گوشی میوفته و مجبور میشم از مارال خداحافظی کنم:

_هامون پشت خطه کاری نداری؟

_نه قربونت التماس دعا.

تماس مارال رو قطع میکنم و به هامون جواب میدم:

_جانم؟

صداش توی گوشم میپیچه:

_نزدیکم آرامش بیا پایین.

جواب میدم:

_باشه الان میام.

تند چادرم رو از روی صندلی برمیدارم و روی سرم میندازم.

نگاهی به خودم میندازم،هامون میگه بهت میاد،میدونم بدش نمیاد اگه این چادر جز لاینفک تیپم بشه.اما من نمیتونم روحم رو به این چادر عادت بدم.

کیفم رو روی شونم میندازم و یلدا رو بغل میکنم،چند دقیقه بعد به پایین رسیدم… در حیاط رو که باز میکنم ماشین هامون رو جلوی در میبینم.

با لبخند سوار میشم و چون میدونم تا چه حد خستهست من پرانرژی سلام میکنم.

نگاهش رو بین من و یلدا میچرخونه و با لبخندی محو میگه:

_خیلی خوشگل شدین،دوتاتون.

تعریفش حالم رو خوب میکنه،انرژیم بیشتر میشه و لحنم هم درست مثل قلبم عمق احساس لذت بخشش رو نشون میده.

_چه کنیم دیگه خوشگلی توی ذاتمونه!

یک تای ابروش بالا میپره و مثل همیشه توی ذوقم میزنه:

_فکر کنم تپلی هم تو ذاتتونه آخه جفتتون لپاتون زده بیرون.

نگاهم رو به تندی بهش میندازم،گونهی من رو میکشه، خم میشه و گونهی یلدا رو میبوسه که ریشش روی صورت نازک بچه خط میندازه و جیغش بلند میشه اما اون با نفسی آسوده عقب میکشه.

_آخیش خستگیم در رفت.

استارت میزنه،شیشه رو پایین میدم و حس واقعیم رو به زبون میارم:

_چهقدر خوب که نذر کردی هر هفته بریم پابوس امام رضا.

_اون لحظه که پلیسها رو دیدم اول از همه دست به دامن امامرضا شدم تا ضمانت بکنه و اونا اسم تو رو نیارن اما وقتی گفت آرامش پناهی هوش از سرم پرید حتی منطقمم از دست دادم،آخه هاله با اون سرعت چطور میخواست پلیسها رو خبر کنه؟اون بیچاره حتی روحش هم خبر نداشت .راستش برای اولین بار تو زندگیم تا این حد ترسیدم و فهمیدم ترس منطق آدم و مختل میکنه.

حق داشت،جملهی آخرش برای منی که با گوشت و خون این حس رو داشتم قابل درک بود.شاید اگه از آبروی مادرم نترسیده بودم،شاید اگه از قضاوت مردم نترسیده بودم و همون موقع پیش پلیس میرفتم همه چیز طور دیگهای رقم میخورد.شاید من میشدم الگویی که به چهار دختر دیگه جسارت بدم قفل سکوتشون رو بشکنن،شاید الان خاله ملیحه و هاله ازم بیزار نبودن،شاید طور دیگهای با هامون ازدواج میکردم،بدون انتقام،بدون ترس و وحشت…

شاید کابوسهام کمتر میشد،شاید این حس پایمال شدن رو فراموش میکردم.

سؤالی که توی ذهنم چرخ میخوره رو به زبون میارم:

_خونهی علیبابا بهم گفتی برم و همهچیز و به پلیس بگم،که بجنگم…چرا اون شب بارتو بستی که باهام فرار کنی؟

مثل همیشه برای مخاطب قرار دادنم اول از گوشهی چشمش نگاهم میکنه و بعد جوابم رو میده:

_به هزار و یک دلیل!

_و بزرگترین دلیلش چیه؟

_اون موقع تا این اندازه دوستت نداشتم.

نفسم یک دور کامل توی عمیق ترین قسمت وجودم حبس میشه و به سختی راه رفتهش رو به سمت ششهام پیدا میکنه.

بازدمم رو خیلی عمیق بیرون میفرستم.انگار که ساعت ها زیر آب بودم و تازه به هوا رسیدم:

_چون دوستم داشتی خواستی فراریم بدی؟

_آدما رو دست کم نگیر به خاطر کسایی براشون مهمن دست به هر کاری میزنن،سر جریان هاله به سختی تحمل کردم تا اون پسرهی جعلق رو نکشم اما نتونستم از خیر گوشمالی دادن بهش بگذرم.

میخندم:

_همین شد که دمش و گذاشت روی کولش و رفت! این از وضع دکترهای کشورمون.

_من سعی میکنم مسائل رو با حرف زدن حل کنم اما پای ناموسم که وسط باشه نمیتونم جلوی خودم و بگیرم.

_ممنون.

بیهوا تشکر کردنم متعجبش میکنه:

_واسه چی؟

به نیم رخش خیره میشم،به تهریشی که حالا بلند شده و باز روی مخم رفته که کوتاهش کنم.با لبخندی لذت بخش حاکی از احساس خوبی که از حرفهاش گرفتم جواب میدم:

_چون انقدر مرد هستی که خیالم راحت باشه هیچ کس جرئت نزدیکشدن به حریممون رو نداره.

لبخندی بهم هدیه میکنه:

_پس منم باید تشکر کنم.

_تو چرا؟

با تحسین نگاهم میکنه و این بار توی ذوقم نه،درست قلبم رو هدف میگیره:

_چون اومدی توی زندگی آشوبم و آرامشم شدی.

* * * * *

اشک حلقه زدهی توی چشمم رو با نگاهکردن به آسمون مهار میکنم.

آرامش دارم،پرم از حال عاشقی،لبریزم از حسی که تا حالا نداشتم خوشبختم،خوشحالم،درسته که اشک توی چشمم نشسته اما از شادی… اشکم اشک شو ق ،نگاهم برق میزنه و هر کس با کوچکترین نظری به چشمهام میتونه انعکاس گنبد طلایی پیش روم رو ببینه.

هامون حرفی نمیزنه،همه سکوت کردن کل دنیا خاموش شده و تنها صدای بال زدن کبوترهای حرم میاد.صدای سوزناک مردی میاد که دعای توسل میخونه آخه امشب چهارشنبهست،مامان منم هر چهارشنبه برای دعای توسل به حرم میومد.

چرا اون موقع نفهمیدم؟حال غریب مامانم رو وقتی از حرم برمیگشت دیدم،جمعیتی که به سمت حرم میرفتن رو دیدم،حتی این گنبد رو هم دیدم و رو برگردوندم.تازه میفهمم یه آدم خیلی چیزها رو میبینه اما این سرنوشته که اونا رو بهت میفهونه.

چنین گنجی توی شهرم داشتم و جاهل بودم،نفس عمیقی میکشم که کلی بوی خوب وارد مشامم میشه،بوی گلاب،بوی عطر گل محمدی،بوی خاک بارون خورده.

دوباره نفس میکشم و اینبار چشمام هم با باریدن اوج احساسشون رو نشون میدن.

نگاهم به صفحه ی کتاب دست هامون هست میوفته وهمزمان با نگاه کردن به کلمات زیبای عربی صدای صوت زیبای مردی که با خلوص نیت اون کلمات رو میخونه توی گوشم میپیچه:

ا نّا توََجَّهْنا وَاسْتشَْفعَْنا وَتوََسَّلْنا بكَ ا لَى اللّّ ، وَقَدمَّْناكَ بَیْنَ یَدىَْ حاجا تنا، یا وَجیه ا عنْ دَ اللّّ ، ا شْفَ عْ لَنا عنْ دَ اللّّ .

رو به آسمونی که صافتر از همیشهست میکنم و بعد از مدتها از ته دلم دعا میکنم:برای مامانم که مطمئنم الان از بهشت من رو میبینه و بهم لبخند میزنه،برای خاله ملیحه که بیشک تا آخر عمر دل داغدیدهش آروم نمیگیره،برای هاله که از غم برادرش شبها با چشم خیس سر روی بالش میذاره،برای مارال که یک بار عاشق شد و سختترین درد عشق رو کشید. حتی برای خوشبختی طهورا و محمد…برای دخترم دعا میکنم،دعا میکنم خوب بزرگش کنم، بدون هیچ کمبودی.برای هامون دعا میکنم هر چند اون بندهی خوب خداست و مطمئنم هواش رو داره،در آخر برای خودم دعا میکنم. دعا میکنم،اشک

میریزم،توبه میکنم و تازه میفهمم از اون روزها بار سنگینی داشتم که حالا از روی شونههام برداشته شد. حالا سبکم،سبک و رها درست مثل کبوترهایی که آزادانه به هرسمت پرواز میکنن من الان برای پرواز کردن فقط دو بال کم دارم.

انقدر غرق خلسهی شیرینم میشم که متوجه نمیشم کی دعای توسل تموم شد و چشمم زمانی بینا میشه که همگی برای سلام دادن بلند میشن. هامون برای اینکه یلدا از جمعیت نترسه بغلش میکنه.

دست روی سینهش میذاره،یلدا با کنجکاوی نگاهش رو به هامون میندازه و اون هم دست کوچیکش رو روی سینهش میذاره.

من هم دست روی سینهم میذارم و سلام میدم در آخر اشکهام رو پاک میکنم و عمیق نفس میکشم.

عدهای بعد از سلام دادن متفرق میشن و میرن اما ما دوباره میشینیم.

هامون نگاهی به چشمهای اشکآلودم میندازه و امشب برای دومین بار برق رضایت و تحسین توی چشمهاش میدرخشه.

بینیم رو بالا میکشم،برعکس همیشه بعد از گریه کردن صدام نگرفته بلکه کاملا برعکس،انگار راه تنفسیم بعد از مدتها باز شده و صدام دیگه لازم نیست از کنار بغض سنگینی که مثل توپ بیخ گلوم رو گرفته بود،عبور کنه.

_حس عجیبی دارم،اینجا منبع آرامشه!

_فکر کنم من خیلی خوشبختم چون دو تا منبع آرامش دارم.

لبخند کوتاهی میزنم:

_به نظرت آینده چه خوابی برامون دیده؟

سرش رو به علامت ندونستن به طرفین تکون میده:

_فکر کنم یه راه طولانی در پیش داریم،دانشگاه تو،کار من،یلدا…

_هیچ وقت ازت نپرسیدم آرزوت چیه!

آهی از عمق سینهش بیرون میاد:

_اینکه هیچ بچهای شبها با گرسنگی و درد نخوابه.

سکوت میکنم،حرف برای گفتن زیاد دارم اما کلمهها رو برای وصف مرد مقابلم گم کردم.اینبار هامون میپرسه:

_هیچ وقت ازت نپرسیدم تو بزرگترین آرزوت چیه؟

جوابم خطی بین ابروهاش میندازه:

_اینکه دیگه هیچ مردی تو دنیا یک زن رو به چشم یک وسیله برای ارضای نیازش نبینه.بزرگترین آرزوم اینه که دیگه به هیچ دختری تعرض نشه .

_متاسفم.

نگاهم رو به گنبد طلایی و کبوترهایی که در رأسش نشستن و فخر فروشی میکنن میندازم و آروم لب میزنم:

_مرسی که نذر کردی بیایم اینجا.

تلخخندی میزنه .

_میدونی من تو رو از همین امام رضا پس گرفتم؟خیلی وقته که برای دستبوسیش میام و هر بار سجدهی شکر به جا میارم،موقع به دنیا اومدن یلدا حتی نمیتونی تصور کنی از فکر نبودنت چه بلایی سرم اومد.

الان خوشحالم که هستی،که یلدا هست.

شیرین ترین جوابم رو بهش میدم،سکوت وقتی نگاهم گویای کلی حر ف هست

جمعیت رفتهرفته کم میشه،در بین خانوادههایی که نشستن ما یک خانوادهی سه نفره هستیم که بارها و بارها کم آوردیم. هر کدوم به نحوی برای زندگی جنگیدیم،هر کدوم به شکلی شکستیم،خرد شدیم اما خودمون رو بازسازی کردیم.مثل روز اول نشدیم اما کنار هم تکمیلیم.

دلمون هنوز هم غم داره اما خودمون رو نباختیم،امیدواریم.شاید بیشتر من امید به روزی دارم که خاله ملیحه من و ببخشه و هاله درست مثل قدیم دستم رو بگیره و خواهرانه برای هم حرف بزنیم.

امید دارم مارال دوباره عاشق بشه، عشقی زیبا و دوطرفه.

بارها باختیم و ممکنه بارها ببازیم اما این امیده که باعث شده خانواده ی سه نفرهی ما پابرجا بمونه…. پایان

به قلم:سارگل

۱۵بهمن ماه ۱۳۹۷ ساعت*۲:۰۲ دقیقه

ممنون که تا اینجا همراهی کردید و قلم ناچیزم رو لایق نگاه زیباتون دونستید.بزرگترین آرزوم این لحظه لبخندتونه که با خوندن این داستان روی لیتون نشسته.

چنانچه مایل بودید از فعالیتم مطلع بشید و اگر تمایل داشتید برام پیام بفرستید صفحهی اینستاگرام من در اختیار شماست

نوشته رمان قصاص پارت آخر اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن