آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان قصاص پارت ۳۵

رمان قصاص نوشته سارگل
جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

یلدا رو روی تختش می ذارم و خودم هم کنارش می شینم،یک هفته از آوردنش به خونه می گذره.ساعت های شیرینی که بعد از کلی تلخی می گذرن و خاطرات بد رو فراموش که نه،اما کمرنگ می کنن.
پشت دستش رو نوازش می کنم و با لبخند میگم:
_آخه تو چقدر ساکتی وروجک،چون می دونی مامانت بی تجربه‌ست اذیتش نمی کنی؟با این کوچولو بودنت انقدر مهربونی؟مهربونی که اومدی همدم مامانی بشی؟یلدا کوچولوی من می دونستی از روزی که تو رو بغلم گرفتم حس می کنم خیلی خوشبختم؟فقط یه چیزی اذیتم می کنه کاش مامان منم این جا بود همیشه می گفت بذار مادر بشی اون وقت می فهمی که هیچ کس توی دنیا به اندازه ی پاره ی تنت برات عزیز نیست.اگه اینجا بود بهش می گفتم حق با اونه،برای یه مادر هیچ موجودی عزیزتر از فرزندش نیست.چه خوب که اومدی،چه خوب که عزیز دل مامانت شدی.
خم میشم و سرش رو می بوسم،بوی تنش حالم رو خوب می کنه،من بچه دوست نداشتم اما الان عجیب عاشق این موجود کوچولوعم.
تا اومدن هامون کاری نداشتم برای همین دراز می کشم،دستم رو زیر سرم می زنم و با لبخند بهش نگاه می کنم مثل تمام این چند روز با درد و دل کردن با یلدا خودم رو آروم می کنم:
_بزرگ که بشی قول میدم بهترین رفیقت من باشم،هیچ وقت نمی ذارم حسرت چیزی و بخوری عزیزم.همیشه پشتتم طوری که محتاج هیچ کس نباشی،نمی ذارم اون قدر خودت رو تنها حس کنی که به غریبه ها پناه بیاری،تو یه مادر داری که تمام دنیاش در تو خلاصه شده،تو بهترین بابای دنیا رو داری،بابایی که مثل کوه پشتت ایستاده،هیچ کفتاری با وجود یک شیر جرئت نزدیک شدن به تو رو نداره.
بزرگ که بشی بهت یاد میدم برای خودت زندگی کنی،هیچ مردی نباید تو رو ضعیف بدونه،هیچ مردی نباید به تو به چشم یه کالا نگاه کنه.هیچ مردی برای انتقام تو رو له نمی کنه قول میدم،تو باید شیرین زندگی کنی،نباید اشک بریزی،کسی نباید دست روت بلند کنه،کسی نباید برای لذت خودش تو رو بازیچه کنه.
تمام کتک هایی که از هامون خوردم،شبی که هاکان گرگ صفتانه بهم حمله کرد تمام تحقیر ها و توهین ها،صحنه ی دادگاه و مرگ مامانم مثل فیلم از جلوی چشمم عبور می کنه و با بغض ادامه میدم:
_درد آدم ها ممکنه به مرور کمتر بشه،اما وقتی قلبت شکست هیچ مرحمی برای ساختن دوباره ش نیست،تو می مونی و قلبی تکه تکه شده و یادآوری روزهای شکستنت،آدم ها رو می بخشی اما فراموش نمی کنی چون هر بار که قلبت زیر پای این و اون لگد میشه،هر بار که غرور و شخصیتت خورد می‌شه به مرور عوض میشی انگار با یه شخصیت دیگه متولد میشی،شاید هم بخشی از روحت می میره و تو فقط یه جسم خسته داری و یه قلب له شده که هیچ وقت مثل اولش نمیشه.
قطره اشکی از چشمم می چکه،من هامون رو دوست دارم اما هیچ وقت نمی تونم روزهایی که تحقیرم می کرد رو فراموش کنم.با اینکه بهش حق میدم اما اون روزها بود که ته مونده ی عزت نفس و شخصیتم به دست هامون خورد شد. لبخندی می زنم،چشم های یلدا بسته شده و خوابیده.غرق صورت معصوم و کوچولوش میشم که چند تقه به در می خوره.احتمالا هامون کلیدش رو جا گذاشته،لبخندی به لبم میارم و به سمت در میرم.
بازش می کنم،به جای هامون هاله رو می بینم و لبخند از روی لب هام پر می کشه.بدون تعارف داخل میاد و می‌گه:
_منتظر هامون بودی؟یک ساعتی میشه که اومده پایین خونه ی ماست.
در رو می بندم و جواب می‌دم:
_آها،که این طور.
روی مبل می شینه و در حالی که چشم به یلدا دوخته میگه:
_می دونی اون پایین راجع چی صحبت می کنن؟
ترجیح می‌دم نشینم،همون طور سرپا میگم:
_اگه لازم باشه هامون بهم می‌گه.
می خنده تمسخر توی خنده ش عذابم میده.
_اون اگه می خواست بگه تا الان گفته بود من دلم سوخت گفتم حالا که دارن برات حکم صادر می کنن بد نیست خودتم بدونی.
سکوت می کنم،حکم؟چه حکمی؟نیازی نیست بپرسم خودش برای گفتن اومده و بدون پرسش من جواب می‌ده:
_داداشم رضایت داد طلاقت بده،حضانت یلدا رو هم ازت میگیره،ولی خوشحال باش چون بعدش تو آزاد میشی.

جریان خون توی رگ هام متوقف میشه و برای نیفتادن به دیوار چنگ می ندازم.با صدای لرزونی میگم:
_چرا داری مزخرف میگی؟
_متاسفانه واقعیته،این خونه زندگی و خوشبختی ظاهری که برای خودت ساختی یه زندگی حبابیه با یه سوزن خراب می‌شه.
دنیا دور سرم می چرخه،وزنم رو اون قدر سنگین حس می کنم که پاهام قدرت نگه داشتنشون رو ندارن،کنار دیوار سر می خورم.برای هاله اهمیتی نداره چون از نابودی زندگی قاتل برادرش خوشحاله.اما هامون…هامون چرا؟هامون که می دونه من نفسم به نفس دخترم بسته ست چرا؟هامون که می دونه اگه اون و ازم بگیره من می میرم چرا؟هامون که همه چیز و میدونه،هامون که منو درک می کنه اون چرا؟
پوزخندی روی لب های هاله می شینه و ادامه میده:
_گریه می کنی؟می خوان عزیزتو ازت بگیرن همون طوری که تو هاکان و از ما گرفتی،اون روز فکر کردی هاله بدون هاکان می میره؟فکر کردی مادر بدبختش با مرگ اولادش پیر میشه؟اون روز تو به حال و روز ما فکر کردی؟تو دوستم بودی آرامش خوب می دونستی توی زندگی سگیم دلخوشیم هاکانه،اون نیمه ی من بود فقط حکم برادر برام نداشت بهتریم رفیقم بود.هر چه قدر که می گذره داغش کمرنگ نمیشه،تو یه زخمی روی سینه م گذاشتی که هیچ کس نمی تونه درمانش کنه.هنوز جوونم ولی آرزوی مرگ دارم چون نمی تونم هر لحظه جای خالی هاکان رو ببینم.وقتی هاکان مرد دلت برای من سوخت؟دلت برای مامانم سوخت؟دلت برای هامون سوخت؟نسوخت چون فقط به فکر خودت بودی.حالا زمان گذشته و تو هم یه عزیز داری ولی بازم تو خوشبختی چون می دونی دخترت یک جای دنیا نفس می کشه.اما من چی؟
اشک از چشم های اونم سرازیره ولی من حالم گفتنی نیست،نفس کشیدن رو هم از یاد بردم چه برسه به اشک ریختن.خیره به دخترمم که حالا بیدار شده و داره گریه می کنه.خدایا عدالتت رو شکر ضربه ی آخر رو خیلی کاری برام در نظر گرفتی دیگه کمر راست نمی کنم،بدون اون بچه منم زنده نمی مونم.
هاله نگاهم می کنه،نمی دونم توی صورتم چی می بینه که دست از حرف زدن می کشه و می پرسه:
_چته تو؟
توی دلم جواب می‌دم:
_من؟چیزیم نیست فقط از یاد بردم چطور نفس می کشن،از یاد بردم که زنده م.حتی نمی دونم چطور خودم رو به یلدا برسونم و بغلش کنم!
تصورش انقدر دردناکه اگه واقعی بشه اون وقت چی؟
خیره نگاهم می کنه و بدون هیچ کلمه ی دیگه ای میره،انگار اون هم می فهمه بیشتر از ظرفیت یه دختر دلشکسته حرف زده.دخترم گرسنه‌شه،گریه می کنه.عقربه های ساعت با گذر هر ثانیه انگار بهم هشدار میدن،دخترت رو بردار و برو اما کجا؟مگه من کسی و دارم؟
صدای گریه ی یلدا رو می شنوم اما مغزم طوری از کار افتاده که نمی تونم بلند بشم و بغلش کنم.
اگه اونو ازم بگیرن…اگه دخترم و ازم جدا کنن…
رعشه ای به تنم میوفته و تمام اجزای بدنم علنا می لرزه،هامون چطور می خواست این کار و با من بکنه؟وجدانش چطور اجازه می‌داد من و از دخترم جدا کنه؟
نمی دونم چقدر می گذره که،صدای چرخش کلید بین صدای گریه ی یلدا گم میشه اما من می شنوم.حتی صدای مردونه ای که اسمم رو صدا می زنه رو می شنوم،حتی قدم های محکمی که بهم نزدیک میشن رو هم می شنوم.
هامون با دیدن من کنج خونه و یلدایی که گریه می کنه چند لحظه‌ای مات می مونه و بعد به سمت یلدا میره و بغلش می کنه.برعکس همیشه از بغل کردنش تمام وجودم رو ترس برمی داره.اون می خواست دخترم و از من بگیره.هامون اگه اراده کنه قدرتش اون قدری زیاد هست که کارش رو انجام بده.
یلدا همین که حس می کنه کسی کنارشه گریه ش قطع می‌شه،بالاخره هامون فرصت نگاه کردن به من رو پیدا می کنه.انگار با یک نگاه می فهمه دردم چیه!
یلدا رو سر جاش می ذاره و وقتی مطمئن میشه خبری از گریه کردنش نیست به سمتم میاد و روبه روم روی زانوهاش می شینه.
لعنت به اون نگاه نفوذ گری که همین الان هم حمایتش بیداد می کنه،انگار با اون نگاهش فریاد می زنه من چنین کاری نمی کنم.
اما من یک مادر بودم،مادری که با یک احتمال می تونست به جنون برسه.کاش قفل زبونم باز می‌شد و براش گلایه می کردم اما عرضه ی داد زدن هم ندارم.

صداش به گوشم می رسه:
_هاله اینجا بود؟
پشت هم سر تکون میدم،ناامیدم از حرف زدن اما سعیم و می کنم و با لکنت به سختی میگم:
_گفت…اون گفت…تو میخوای…دخترم و ازم بگیری…تو می خوای…یلدا رو… ؟
ادامه نمیدم،همین چند کلمه به اندازه کافی نیروم رو تحلیل میبره.
نمی دونم دلش برام می سوزه یا فقط برای اینکه چشم هام رو نبینه سخت در آغوشم می کشه و کنار گوشم نجوا می کنه:
_من غلط بکنم…نلرز آرامش،به خاطر خدا این طوری نلرز.
عطر تنش راه نفسم رو باز می کنه،بی مهابا اشک می ریزم و انگار قفل زبونمم باز می‌شه:
_تو قول دادی،تو بهم قول دادی که پشتمی،اگه ازم خسته شدی میرم اما دخترم و نباید ازم بگیری.هامون اون دختر مال منه،چطور دلت میاد ازم جداش کنی؟

حلقه ی دست هاش تنگ تر میشن،با همین فشار های لذت بخش می خواد بهم بفهمونه که کنارمه اما من چیزی حالیم نیست،دیگه این آغوشم آرومم نمی کنه.
با همون صدای مجذوب کننده ش کنار گوشم زمزمه می کنه:
_سر قولم هستم،خداشاهده هستم آروم باش تا برات بگم…از دست تو هاله که فقط بلدی گند بزنی.
هق هقم رو توی سینه ش خفه می کنم و به یقه ی کتش چنگ می ندازم،من فقط با شنیدن این احتمال دنیام این طور خراب شد اون بچه اگه لحظه ای ازم جدا بشه چی از آرامش باقی می مونه؟
قبل از اینکه مجذوب صدا و عطرش بشم ازش فاصله می گیرم و بدون این‌که به صورتش نگاه کنم اشک هام رو پاک می کنم و با صدای ضعیفی میگم:
_قبول کردی طلاقم بدی،اون بچه رو هم ازم بگیری.چه توضیحی می خوای بهم بدی؟یه سری امید الکی که قراره فقط یه مدت کوتاه دلخوشم کنه؟
چشمم به نقطه‌ای دیگه ست اما سنگینی نگاهش رو بیشتر از همیشه احساس می کنم،قبل از اینکه اون حرفی بزنه باز صدای یلدا بلند می‌شه،اشک توی چشمم حلقه می زنه.اونم فهمیده قراره از مامانش جداش کنن؟
بلند میشم و به سمتش میرم.بغلش می کنم و در حالی که بغض بدی به گلوم فشار میاره میگم:
_جانم مامان گرسنته؟
هامون بلند می‌شه و درحالی که نگاهش رو به صورتم دوخته میگه:
_برای اینکه ازت شکایت نکنه شرط گذاشته طلاق بگیریم.
پوزخند طعنه آمیزی روی لبم جا خوش می کنه،روی مبل می شینم تا به یلدا شیر بدم،نگاهم به دختر کوچولوی گرسنمه و در جواب هامون میگم:
_تو هم خواستی به من لطف کنی و قبول کردی،قبول کردی دخترم و ازم بگیری تا من فقط نرم زندان.
با صدای کلافه ای جواب می‌ده:
_تحت فشارم گذاشت منم مجبور شدم به ظاهر قبول کنم اما نه الان دو سال بعد تا اون موقع هم خدا بزرگه.
تلخ می خندم و میگم:
_بعد دو سال مامانت دوباره تحت فشار می ذارتت،می خوای طلاق بدی بده اما حق نداری دخترم و ازم بگیری.
تُن صداش بالا میره:
_مگه من بچه‌م؟
سرم رو بالا میگیرم و بالاخره به نگاه کردنش رضایت میدم.خیره به چشم های عصبانیش جواب می‌دم:
_بچه نیستی اما میدونم برای مادرت احترام قائلی دیر یا زود تسلیم خواسته ش میشی.اما اینو بدون یلدا فقط دختر منه اجازه نمیدم تو و مامانت تصمیمی راجع به زندگیش بگیرین،اگه خارم تو چشم بقیه میرم اما یلدا رو هم با خودم میبرم.
درمونده یا شاید هم کلافه و عصبانی دست توی موهاش فرو میبره،از نفس های بلند و پشت همی که می کشه می فهمم داره خودش رو آروم می کنه.
سرم رو پایین می ندازم و مسیر نگاهم رو به روی یلدا عوض می کنم،بعد از چند لحظه انگار روی خودش مسلط میشه با صدایی که همچنان رگه هایی از خشم داره می‌گه:
_مزخرفات هاله رو باور می کنی بدون اینکه یه لحظه به اون مغز فندقیت زحمت بدی و فکر کنی،از خودت بپرسی هامون بدون آرامشش می تونه زندگی کنه؟

باز با حرفش نفسم رو قطع می کنه و دلم رو می لرزونه،سرم پایینه و تمام حواسم روی مردی هست که نگاهش روم سنگینی می کنه.
صدایی توی سرم میگه باور نکن اما قلبم با این نبض کوبنده ش اون صدا رو خفه می کنه و خودش فریاد میزنه که این مرد نمی تونه دروغ گو باشه.
عکس العملی نشون نمیدم،اون هم منتظر نمی مونه تا من حرفی بزنم،روی مبل دو نفره ی نزدیک بهم می‌شینه و بعد از چند لحظه شروع به حرف زدن می کنه.از شرط مادرش میگه و از پافشاری هاش توی این یک هفته.اون نمی خواد من یادگار هاکانش رو بزرگ کنم چون من دستم به خون پسرش آلوده ست،یه گناهکارم که راحت بقیه رو متهم جلوه می‌دم تا خودم رو تبرئه کنم.
همچین زنی لیاقت بزرگ کردن نوه ی خانواده ی صادقی رو نداره،تمام اصرار های مادرش رو تعریف می کنه و در آخر میگه:
_نه بحث نه تهدید و داد و بیداد هیچ کدوم فایده نداشت،اون نمی خواد قبول کنه هاکان همچین کاری کرده باشه،می خوام دستتو بگیرم و ببرم خارج از کشور اما نمی خوام آه اون زن دنبالم باشه از طرفی نمی تونم تنهاشون بذارم،مجبور شدم کلامی قبول کنم اما بعد از دو سال که یلدا رو از شیر باز کردی،تا اون موقع سعی می کنم قانعش کنم اگه نشد از اینجا میریم.

با نم اشکی که به چشمم زده نگاهش می‌کنم،آخه خاله ملیحه چرا نمی خواست باور کنه مقصر اصلی پسر خودشه ؟خودش هم مادر بود،چطور می خواست یه مادر رو از بچه‌ش جدا کنه؟
به خیالش می خواست انتقام بگیره؟شاید حق
داشت،اون که نمی دونست من توی این مدت چی کشیدم.
خیلی وقته سعی دارم همه رو درک کنم،حتی خاله ملیحه رو،کاری که هاکان کرد برای من هم قابل باور نبود چون هاکان علارغم تمام شیطنت هاش پسری نبود که دست به سمت ناموس مردم ببره،من هم بی تقصیر نبودم،با اعتماد غلطم،با رفتار های احمقانه م توجه اونو به خودم جلب کردم بدون این‌که قصدش رو داشته باشم.
به هر دلیلی اون نباید این کار رو می کرد اما من هم نباید انقدر بی احتیاط رفتار می کردم.
لب هام و روی هم می فشارم و میگم:
_اگه بعد از دو سال نتونستی به خانوادت پشت کنی اون وقت چی؟اگه زیر قولت بزنی و یلدا رو…
وسط حرفم می پره:
_ این یه باره رو بهم اعتماد کن.
به چشم هاش نگاه می کنم،توی این مدتی که بهش تکیه کرده بودم پشتم رو خالی نکرد،من هر بار با بی اعتمادیم رنجودمش اما اون باز بهم ثابت کرد که مثل هاکان نیست.با اینکه از آینده می ترسم اما حسی ته دلم میگه این بار هم از اعتمادم بهش پشیمون نمیشم.
با لبخند کمرنگی به یلدا نگاه می کنم و می‌گم:
_خوابید.
* * * * *

* * * * *
دستم رو زیر چونه م می زنم و با چهره‌ای گرفته نگاه به قهوه ی سردی که دیگه بخاری ادش بلند نمیشه می ندازم.
مارال با کمی مکث می پرسه:
_می خوای چیکار کنی؟
بدون اینکه نگاهم رو از رفت و آمد ماشین ها و آدم های پشت شیشه بگیرم جواب می‌دم:
_نمی دونم،تو میگی چیکار کنم؟
_مگه تو به حرف من گوش میدی؟جون من اگه گوش میدی بهت بگم چیکار کن.
هر دو دستم رو روی میز می ذارم و میگم:
_حالا بگو شاید گوش دادم.
با کمی هیجان به سمت جلو متمایل میشه و می‌گه:
_تا الان هر چه قدر خریت کردی فراموش کن،ایراد کار تو می دونی کجاست؟اینکه فکر می کنی خانواده ی هامون هر بلایی سرت بیارن حقته در صورتی که تو گناهی نداری،خریت چرا اما گناهکار نیستی.جرم آدم م### توی ایران مرگه هر چند قبول دارم ثابت کردنش سخته اما تو باید همون روزها از اون لاکی که برای خودت درست کردی بیرون میومدی و می رفتی پیش پلیس،شاهد نداشتی درست،هاکان به جرمش اعتراف نمیکرد درست اما حداقل اینکه می تونستی از طریق پزشکی قانونی ثابت کنی.اما از الان دیگه گذشته رو فراموش می کنی،هاله هر حرفی زد جوابشو میدی حتی نباید جلوی مامان هامون یا حتی خود هامون سکوت کنی صرفا به خاطر اینکه خودت رو بهشون مدیون میدونی.هر چی خوردی بسته از این به بعدش عاقل شو!

_یعنی میگی بشم همون آرامشی که یکی می شنید و شصت تا بار طرفش می کرد؟
سری به طرفین تکون میده.
_نه اصلا،تو الان مادر یه بچه ای معلومه که باید با سیاست تر رفتار کنی ولی در کنارش اجازه نده کسی بهت توهین کنه یا بخوان برات تصمیم بگیرن.آرامش باید کار کنی،مهم نیست که بچه داری خیلی ها با بچه کار می کنن.کار کن و برای کنکور بخون امسال حتما باید قبول بشی،با پس انداز خودت توی دانشگاه ثبت نام کن.می دونی چیه اگه یک درصد بعد از دو سال خدایی نکرده کارت به طلاق کشید حداقل اینو میدونی که می تونی از پس زندگیت بربیای. یه جایی رو داری که بمونی.نمیگم شوهرت بده اما به نظرم همه ی زنا باید یاد بگیرن متکی به یه مرد نباشن.

لبخندی روی لبم میشینه و میگم:
_پاک یه روانشناس شدی،ببینم تو که انقدر لالایی بلدی بگو شبا خودت خوابت می بره؟فراموشش کردی؟

صورتش گرفته میشه و با زهرخندی میگه:
_بیشتر از عذاب وجدانِ که خوابم نمیبره،من به اون دختر مدیون شدم آرامش اما می دونی دست خودم نیست که فکرم به سمتش کشیده میشه.شاید باور نکنی ولی یه تایم خالی هم توی روز برای خودم نمیذارم،همش یا کلاسم یا باشگاه یا کتابخونه برنامه ی کل روزم رو پر می کنم تا سرم شلوغ باشه و بهش فکر نکنم چون بعدش دچار یه حس عذاب وجدان وحشتناک میشم.

ته دلم تحسینش میکنم،اون یه دختر قوی بود که من رو هم به مبارزه دعوت می کرد.شاید حق با اون بود من باید کار می کردم اما هامون اجازه میداد ؟محاله تازه با یه بچه کی بهم کار میداد؟
می خوام سؤال ذهنم و بپرسم که صندلی بینمون کشیده میشه،سرم رو برمی گردونم و با دیدن میلاد حیرت زده نگاهش می کنم.با پرویی لبخندی میزنه و رو به مارال میگه:
_چطوری مارال؟قبلا ها جمعتون سه نفره بود اون یکیتون کو؟
مارال با بی خیالی ذاتیش جواب می‌ده:
_خوبم،سمیرا هم خوبه.تو هم این روزها همه جا هستی فکر نمی کنی یه پسر خوب این ساعت روز باید سر کار باشه؟
میلاد جواب می‌ده:
_سرکارمم دیگه مگه نمی دونی این کافه مال داییمه؟اونم ازم خواست بیام اینجا مشغول بشم موقع حساب کردن حتما پای صندوق منو می بینی.
ابروی های مارال بالا میوفتن،میلاد روی صندلیش چرخی میزنه و این بار در حالی که به من چشم دوخته خطاب به مارال می‌گه:
_دلیل این همه تغییر این دختر چیه مارال؟
نگاهم رو ازش میگیرم از وقتی فهمیدم هاله به خاطر این تو روی هامون ایستاده و هامون چقدر سرش حرص خورده تحمل یک لحظه دیدنش رو هم ندارم.
دستام رو روی میز میذارم،بلند میشم و میگم:
_بریم مارال،می دونی که یک ساعت دیگه کار دارم.
به جای مارال،میلاد میگه:
_تو هنوز این حلقه ی فرمالیته رو از دستت در نیاوردی دختر؟بابا تو که خودت میخاری دیگه نگو که واسه رد کردن مزاحما دستت کردی که باور نمی کنم.
نگاه تندی بهش می ندازم و میگم:
_حدتو بدون.
مارال هم با لحنی مشابه من می‌گه:
_راست میگه دیگه اون موقع ها که دهن به دهن تو می ذاشت مجرد بود الان متأهله شوهرشم روش غیرت داره.
میلاد با چشم های ریز شده می پرسه:
_پس اینم راست گفته که زنِ داداش خدا بیامرز هاله ست؟
از عصبانیت دستم مشت میشه و می غرم:
_مارال،میای یا نه؟
_آره میام…ولی تو این حرف و از کجات در آوردی میلاد؟تا اونجایی که می دونم با هاله می پریدی یعنی باور کنم اون بهت نگفته آرامش زنِ هامونه؟

به وضوح حیرت رو توی چشم هاش می بینم،ناباور میگه:
_منظورت از هامون همون داداش قلدرشه؟
با حرص بهش می توپم:
_حرف دهنتو بفهم.
به یک باره رنگ نگاهش عوض می‌شه و می‌گه:
_سنگین تر از اینا باید بارش کنم،خیر سرش دکتر مملکته هیچ میدونی چه آبرویی ازم برده؟خواهر خودش چسبیده به من این میاد در خونه ی من داد و هوار می کنه.
با همون حرصم جواب می‌دم:
_بدتر از اینا حقت بود،تو می خواستی از اون دختر سوءاستفاده کنی وگرنه واسه چی با خودت محرمش کردی؟
صدای متعجب مارال به گوشم میرسه:
_محرم؟
میلاد بی اعتنا به تعجب مارال میگه:
_من نخواستم خودش خواست وگرنه اون چند تا آیه برای من مهم نیست.شوهرت الکی شلوغش کرد یه جوری آبرومو برد انگار مچ خواهرش و با من روی تخت… استغفرالا… موندم با تو که سابقه ت خرابه چیکار میکنه البته هنوز شک دارم راست گفته باشین چون در اون صورت زیر چشمات باید به بادمجونی چیزی کاشته باشه.

پس من اشتباه فکر می کردم که هامون میلاد رو بخشیده،خدا میدونه چیکار باهاش کرده که دیگه جرئت نداره طرف هاله بره و هواییش کنه.

از سر میز بلند میشه و می‌گه:
_قهوه مهمون من ولی دیگه اینجا نیاین اونی که با دیدن من و خواهرش تو پارک این طوری الم شنگه راه انداخته می ترسم با دیدن زنش توی کافی شاپ ما برداره اینجا رو هم خراب کنه.یه جو آبرو داشتیم که با داد و هواراش به باد داد،به سلامت برید.

منتظر جوابی از جانب ما نمی مونه و پشت صندوق روی صندلی می شینه.مارال با دهن باز مونده از حیرت میگه:
_باورم نمیشه،هاله ی احمق چطور جرئت کرده صیغه ی این بشه؟اینکه نزده می رقصه.
سری با تأسف تکون میدم.
_اون فقط نیاز به یه پشتیبان داشته.
_ولی خوشم اومد یک کلمه هم از خانوادشون به این نگفته وگرنه انقدر تعجب نمی کرد تو زن هامونی.
سکوت می کنم،دلم عجیب لک زده با هاله روی سبزه های کف حیاط دراز بکشیم و رو به آسمون درد و دل کنیم.

کاش می‌شد فقط یک بار دیگه پای حرف هام بشینه تا بهش بگم با وجود همه ی اتفاقات من هنوز دوستش دارم و نمی خوام بلایی سرش بیاد.
محال به نظر می رسه اما امیدوارانه منتظر روزی می مونم که هاله منو ببخشه.بیشتر از خاله ملیحه دلخوری هاله برام مهم بود چون زمانی اون نزدیک ترین دوستم بود و هنوز هم با وجود تمام این اتفاقات من هنوز هم اون رو نزدیک به خودم حس می کنم.

صدای زنگ موبایلم میاد،از جیبم بیرون میارمش و با دیدن اسم هامون چند لحظه ای مکث می کنم تا حواسم جمع بشه و بعد تماس رو وصل می کنم.
صدای خسته و در عین حال بم و مردونه ش توی گوشم می پیچه:
_سلام،اومدم خونه می بینم نیستی کجایی؟!
نگاهم به سمت ساعت روی دیوار کافی شاپ کشیده میشه و با دیدن ساعت دو ضربه ای به پیشونیم می زنم و می‌گم:
_ای وای… ببخشید زمان از دستم در رفته بود الان میام.
_کجایی؟
با تردید جواب می‌دم:
_با مارال همون کافه ی همیشگی،تا ده دقیقه ی دیگه…
نمی ذاره حرفم رو تموم کنم و می‌گه:
_منتظر بمون الان میام.
قبل از این‌که من حرفی بزنم تماس رو قطع می کنه.مارال می پرسه:
_می خواد بیاد اینجا؟
سری تکون میدم.
_یه خونه پیدا کرده که امروز قراره بریم ببینیمش،نمی دونم ولی حس می کنم زیاد راضی نیست خانوادش و ول کنه.

_راضی نیست اما به نفع همتونه،هر چقدر که بیشتر نزدیک هم باشید بیشتر دلتون میسوزه مگه نگفتی امروز صبح مامان هامون اومده و یلدا رو ازت گرفته؟این طوری یه وابستگی عمیق تری بینشون به وجود میاد،جدا از اون تو زیاد جلوی چشم نباشی بهتره اونا هر بار با دیدن تو یاد هاکان میوفتن ولی خونتون که جدا باشه ممکنه به مرور فراموش کنن من دلم روشنه به نظرم بعد از دوسال مامانش می بخشتت نیازی به فرار کردن هم نیست.
سری کج می کنم.
_امیدوارم که همین طور باشه،هامون این روزها خیلی گرفته ست.
با طعنه میگه:
_اون کی خوش خلق بود که بار دومش باشه؟خدا بهت صبر بده زندگی با مرد بداخلاق مثل مرگ تدریجی می مونه.
نگاه چپی بهش می ندازم و میگم:
_هامون با بقیه بداخلاقه اما رفتار بدی با من نداره،درستشم همینه یه مرد مخصوصا که متأهل باشه نباید روی خوشش رو به هر بشری نشون بده.
_آها یعنی تو روی خوشش رو می بینی؟خندیدنش و دیدی تا حالا؟
به یاد خندیدناش لبخندی روی لبم میاد.
_پس چی فکر کردی؟قهقهه زدنشم دیدم.
با تعجب ساختگی میگه:
_باور نمی کنم.
کیفم رو روی شونه م می ندازم و میگم:
_بلند شو بریم بیرون تا بیاد.
سری تکون میده،پول قهوه ها رو روی میز می ذارم و همراه مارال از کافه بیرون می ریم،با نگاهم دنبال ردی از ماشین هامون میگردم که مارال میگه:
_قیمت خونه ها هم سربه فلک گذاشته پر توقع نباشی ها…شوهرت گناه داره.
چشمم به ماشین هامون میوفته و با لبخند محوی میگم:
_نگران نباش من حاضرم با هامون توی یه اتاقک دوازده متری هم سر کنم.
صدای خندیدنش میاد و بین خنده هاش بریده بریده میگه:
_باورم نمیشه تو همون دختری هستی که ادعا داشتی هیچ وقت آسایش خودتو فدای عشق و عاشقی نمی کنی.یادته می گفتی شده زن یه پیرمرد پولدار بشم ترجیح میدم تا اینکه کورکورانه عاشق یه جوون آس و پاس بشم و توی یه خونه ی کوچیک زندگی کنم.

ماشین هامون متوقف می‌شه و بوقی می زنه که دستی براش تکون میدم و در جواب مارال میگم:
_اون موقع جاهل بودم،الان عاشقم می فهمم چه لذتی داره کنار عشقت باشی حتی توی یک اتاقک دوازده متری،بدون ترس و استرس که ممکنه خوشیت از بین بره هامون کنارمه اما ترس از هم پاشیدن زندگیم نمی ذاره اون طور که حقمه از بودن شوهر و دخترم کنار خودم لذت ببرم.
ابرویی بالا می ندازه.
_استرس نداشته باش،رو حرفامم فکر کن مطمئن باش همه چیز درست می‌شه.
_انشالله… من منتظرش نذارم اگه خونه رو پسندیدیم بهت خبر میدم.
سری تکون میده و با همون صورت خندون و بشاش میگه:
_برو به سلامت انشالله که بپسندین.
دستی براش تکون میدم و به سمت ماشین هامون میرم،سوار میشم و میگم:
_سلام،چطوری؟
در حالی که یک دستش رو روی فرمون گذاشته به سمتم می چرخه و می‌گه:
_یلدا کجاست؟
با کمی مِن و من جواب می‌دم:
_بعد از رفتن تو مامانت اومد و گفت بچه رو بدم بهش منم خوب…
با دیدن اخم هاش حرفم رو همون جا قطع می کنم که صدای محکمش رو می شنوم:
_من دلم نمی خواد دخترم رو دست هیچکس بسپاری حتی مامانم،هیچ خوشم نمیاد اون تو محیطی جز خانواده ی خودش بزرگ بشه.

می خوام جواب بدم که چشمم به مارال میوفته،تکیه زده به ماشینش معنادار و با شیطنت نگاهم می کنه خیلی خوب می فهمم معنی نگاهش اخم هامون هست.حرفم رو توی دلم خفه می کنم و با لبخند میگم:
_راجع بهش حرف نزنیم باشه؟میشه اخماتو باز کنی؟؟
گره ی بین ابروهاش کمتر شده و می‌گه:
_حق با توئه تو این مورد باید به مامانم تذکر بدم نه به تو!
با تکون دادن سرم تأیید می کنم،با کمی مکث میگه:
_خونه ای که پیدا کردم سه خوابه ست،یه کم بزرگ تر از این خونمونه ولی محله ش یه کم دور شده.
یک تای ابروم بالا می پره:
_سه خوابه؟ما که دو خواب بسه برامون.
نیم نگاه معناداری از گوشه ی چشم بهم می ندازه و می‌گه:
_اگه تا سال دیگه جمعیت خانوادمون بیشتر شد مجبوریم وسط سال اسباب کشی کنیم،من فکر همه جا رو کردم عزیزم.

اول متوجه ی حرفش نمیشم و با کمی فکر کردن تازه منظورش رو می فهمم،از شرم خون به صورتم میدوه و خجالت زده میگم:
_واقعا که…
استارت می‌زنه و من فقط صدای خنده ی کوتاهش رو می شنوم و حرفی که این بار با لحنی نرم تر به گوشم میرسه:
_مگه بده بچه هامون باهم بزرگ بشن؟
به سمتش برمی گردم و متعجب میگم:
_تو راستی راستی بچه خیلی دوست داری نه؟
ابرویی بالا می ندازه و کشدار میگه:
_خیلی…
با حالتی قهرگونه به خیابون ها نگاه می کنم و میگم:
_من نمی خوام،یعنی فعلا نمی خوام.تو همین الانشم شبا میای خونه بیشتر توجهت مال یلداست فکر نکن نفهمیدم.
این بار نوبت اونه که تعجب کنه.
_بابا تو دیگه خیلی حسودی به دخترتم حسادت می کنی؟آخه من با تو چیکار کنم؟
با طعنه میگم:
_نه که خودت با حس حسادت بیگانه ای!
اخم ریزی بین ابروهاش خط می ندازه و جدی میگه:
_بالاخره سیب زمینی نیستم رو ناموسم غیرت دارم…
_یعنی حسود نیستی؟
_معلومه که نیستم.
با شیطنت می پرسم:
_یعنی اگه پسردار شدیم و من به پسرم بیشتر از تو توجه کردم حسادت نمی کنی؟
نگاهش رو از خیابون میگیره و چند لحظه ای متعجب به من نگاه می کنه.
_یعنی اگه روزی خدا بهمون پسر داد تو به اون بیشتر از من توجه می کنی؟
بدون مکث جواب می‌دم:
_خوب معلومه…
با اخمی ساختگی میگه:
_من منصرف شدم فکر کنم حالا حالاها همون خونه ی دو خوابه برامون کافی باشه.
با لبخند محوی نگاهش می کنم و اون با ظاهری خونسرد ادامه میده:
_ولی برای زن دومم یه خونه ی شش خوابه می گیرم.
چند لحظه‌ای رو فقط با ناباوری نگاهش می‌کنم،نگاه به قیافه م می کنه و خنده ش می گیره.با عصبانیت میگم:
_ واقعا که هامون…
این بار صدای خنده ی مردونه ش فضای ماشین رو پر می کنه و میون خندیدنش میگه:
_تو می خوای من و دست بندازی خانوم؟

_اصلا دستت بندازم تو باید با دلم راه بیای نه این‌که منو مسخره کنی اونم وقتی می دونی خوشم نمیاد از این شوخی ها باهام بکنی.
با خنده میگه:
_خوب اون حرف هایی که تو خوشت میاد و من بلد نیستم من فقط می تونم…
وسط حرفش می پرم و با حرص میگم:
_تو فقط می تونی من و حرص بدی از زن دوم و این حرفا بگی…حق با ماراله تو بلد نیستی یه زن و خوشحال کنی.
با این حرفم جدی میشه و با اخم میگه:
_باز اون دختره نشسته بیخ گوش تو و راجع به من نظر داده؟
حق به جانب میگم:
_دروغ گفته؟
از گوشه ی چشم نگاه تندی بهم می ندازه.
_هیچ از این دختره خوشم نمیاد.
این بار شیطنت به نگاه من سرازیر می‌شه.
_چرا؟چون راجع به یه سری چیزها روشنم می کنه؟یا شاید هم چون پسر خاله ش خواستگارمه؟
تیرم دقیقا به هدف می خوره و اون رگ برآمده ی گردنش حکم پیروزی رو برام داره.
لبخند محوی روی لبم می شینه و منتظر نگاهش می کنم،همون طوری که انتظارش رو دارم صداش از خشم دورگه میشه و در حالی که فرمون رو توی مشتش می فشاره میگه:
_انگار بدت نمیاد عصبیم کنی؟
به ظاهر خونسرد میگم:
_چه ربطی داره جانم؟خواستم دلیل لجبازیت رو با مارال بدونم.
سری تکون میده و کلمات رو عصبی از بین لب هاش بیرون می فرسته:
_وقتی با اون صراحت توی روم گفت طلاقت بدم حقش یه کشیده بود که می زدم زیر گوشش تا دیگه تو زندگی من سرک نکشه به خاطر تو نزدم.

حیرت زده میگم:
_می خواستی دوست منو بزنی؟
_توی اون وضعیتی که توی بیمارستان بودی بعید نبود.
با لبخند می پرسم:
_ببینم من زایمانم پرخطر بود و احتمال مرگ داشتم تو اصلا ناراحت نشدی؟
اخم هاش بیشتر درهم میره و بدون اینکه نگاهم کنه آروم ولی کلافه جواب می‌ده:
_حرفش و نزن.
_این یعنی ناراحت بودی یا نبودی؟
انگار به مقصد می رسیم که ماشین رو پارک می کنه،نگاهی به اطراف می ندازم تا تشخیص بدم کدوم خونه رو قراره ببینیم،نگاهم روی در سفید رنگی مکث کرده که صداش رو نفس گیر تر از همیشه می شنوم:
_مثل یه دیوونه پی یه ذره آرامش می گشتم تا بیدار شدی.
نگاهم رو معطوف چشم هاش می کنم و خیره به اون دو گوی سیاه و بی قرار میگم:
_پیدا کردی؟
با نگاهش اجزای صورتم رو رصد می کنه و مثل همیشه با مکث شیرینی که بین حرف هاش می ندازه پاسخم رو می‌ده،درست همون جوابی که دلم می خواد بشنوم:
_دست به دامن امام رضا شدم تا آرامشم و ازم نگیره.
_اگه می مردم…
دستش رو جلوی دهنم می ذاره و با صدایی کشدار حرفم رو قطع می کنه:
_هیش…عصبیم نکن.
سرم رو عقب می کشم و با چشم هایی که از شادی برق می زنن میگم:
_به یه شرط…
_چی؟
دستش رو با هر دو دستم حبس می کنم و می‌گم:
_همیشه همین طوری صدام بزن!
منظورم رو می فهمه ولی باز با لحنی پر معنا می پرسه:
_چطوری؟
طبق خواسته ش به سؤالی که جوابش رو خیلی خوب میدونه پاسخ میدم:
_اون میم مالکیتی که ته اسمم میاری رو دوست دارم،به قول خودت حالم و خوب می کنه.
لبخندش این بار معنی زندگی میده،معنی خوشبختی،خوشبختی که با بودن هامون تکمیل میشه.
انقدر خوب شناختمش که می دونم الان میگه”پرو میشی” منتظر شنیدن همین حرفم که صدای نفس گیر و مردونه ای اسمم رو همون طور که می خوام صدا میزنه:
_آرامشم…
مطمئنم حبس شدن نفسم رو خیلی خوب می فهمه،من هم می فهمم شاید هیچ زمان این مرد مرموز مقابلم رو نشناسم،حتی اگه سال‌ها باهاش زیر یک سقف زندگی کنم باز هم هامون کاری و می کنه که اصلا انتظارش رو ندارم.
با لبخندی میگم:
_جانم!
_نبینم که حسرت چهار تا کلمه ی عاشقونه رو بخوری،بهت که گفته بودم که از من انتظار جمله های رویایی نداشته باش،از سن من گذشته…اما مطمئن باش نمی ذارم کمبودی توی زندگیت حس کنی.
_مردونه ثابت می کنی؟
سری با تایید تکون میده و می‌گه:
_عقب بشین برم دنبال این املاکی خونه ای که معرفی کرد دو تا کوچه پایین تره.

سری تکون میدم و تازه می فهمم جستجوی چشمیم بیخود بوده و هیچ کدوم از این خونه های رنگی مقصد ما نیست.
عقب می شینم و هامون هم به سمت املاکی میره و طولی نمی کشه که با یه مرز نسبتا لاغر و میانسال برمی گرده.
مرد جلو می شینه،سلامی می کنم که پاسخ میده و توی این زمان کوتاه شروع به بازار گرمی و تعریف از محل و خونه ی مورد نظر می کنه طوری که من ندیده می پسندم اما هامون با اخم سر تکون میده و هرازگاهی با یک جمله ی کوتاه جواب مرد رو میده و من ته دلم قربون صدقه ی این اخم و جذبه ش میرم.
مگه نه این‌که زمانی این اخمش رو تعبیر به غرور بیخود و خودخواهیش می کردم؟الان که شناختمش می فهمم چقدر جاهل بودم که از روی ظاهر یک آدم قضاوتش می کردم.با لبخند محو به نیم رخ مردونه و اون ته ریش کوتاهش نگاه می کنم.
متوجه ی سنگینی نگاهم میشه و برای تلافی کارم آینه رو درست روی صورتم تنظیم می کنه و از هر پنج ثانیه،چهار ثانیه ش رو به من نگاه می کنه و همچنان با تسلط رانندگی می کنه و اون مرد همچنان حرف میزنه… دیگه داره خندم می گیره که خداروشکر می رسیم.
هر سه پیاده می شیم و از اشاره ی مرد نگاهم روی ساختمون سنگ کاری شده با در آهنی قهوه ای ثابت می مونه.
هامون می پرسه:
_گفتین کدوم طبقه‌ست؟
مرد با لحنی که انگار ما رو به سمت ظرف عسل هل داده میگه:
_دوم،یعنی کل این منطقه رو بگردی ساختمون به این ترتمیزی پیدا نمی کنی.آسانسور دار،طبقه ی دومم هست و رفت و آمدتون راحته.محله شم که دیدی آقای دکتر؟دنج و خلوته،کسی ناراضی از این محله نیست.
در رو با کلید باز می کنه،نگاهم رو دور تا دور حیاط می چرخونم.بزرگه و دلباز اما دریغ از یک درخت خشک شده.به یاد خاله ملیحه لبخندی می زنم،اگه اون بود کم کم بساط گل و سبزه ش رو به راه می نداخت تا دم عید به حیاط رنگ و رو ببخشه.
همون طوری که از پله ها بالا میریم یاد غر زدن های هاله میوفتم که مدام شاکی بود که چرا خونه آسانسور نداره.
نگاهم به لکِ روی راه پله ها میوفته،نباید به یاد بیارم اما صدای هاکان رو می شنوم که داد می زنه”دو تا دختر بیکار تو این خونه ست من باید این پله ها رو جارو بزنم؟خاک نشست رو لباسم بابا”
مرد در واحد دوم رو باز می کنه،این بار یاد مامانم میوفتم وقتی در طبقه ی اول خونه ی خاله ملیحه رو باز کرد و گفت”از این به بعد اینجا زندگی می کنیم دخترم همون طوری که آرزو داشتی می تونی یه اتاق برای خودت داشته باشی،خدا بچه های ملیحه رو بهش ببخشه که نذاشت آواره بشیم”
اشک توی چشمم جمع میشه به یاد اشک شوقی که اون موقع از شادی توی چشمم جمع شده بود.
قدم به داخل خونه ی بیگانه می ذارم و تازه می فهمم با تموم زیباییش اما برام هیچ رنگی نداره.
سراغ آشپزخونه میرم،بزرگ تر از آشپزخونه ی خودمه اما من با اونجا انس گرفتم،به اتاق ها سرک می کشم،سه تا اتاق خوابه اما من همون دو اتاق خونه ی خودمون رو ترجیح میدم.
خاله ملیحه و هاله شاید از من متنفر باشن اما زمانی انقدر در حقم خوبی کردن که من اون ساختمون سه طبقه و اعضاش رو جزئی از خانواده ی خودم می دونم.
اونجا بزرگ شدم،اونجا به مدرسه رفتم،با کوچه به کوچه ی اونجا خاطره دارم.
صدای هامون رو از پشت سرم می شنوم:
_پسندیدی؟
برمی گردم،هامون هم عاشق اون خونه ست چون نزدیک به حرمه،عاشق اون خونه ست چون سال ها قبل که خواست مستقل بشه دلش نیومد خانوادش رو به امان خدا ول کنه.
مارال منطقی گفت اما احساس من اون لحظه بهم میگه بهترین راه جنگیدنه،جنگیدن نه با دور شدن از اون خونه و دور کردن یلدا از اون خانواده.
این خونه با تمام برتری هاش هیچ به چشمم نمیاد و در جواب هامون میگم:
_من خونه ی خودمون رو ترجیح میدم،منصرف شدم هامون.هاله علاوه بر اینکه خواهر توئه نزدیک ترین دوست منم هست.اون شاید ازم متنفر باشه اما به تو احتیاج داره،خاله ملیحه هم همین طور…
به وضوح برق تحسین توی چشم هاش رو می بینم.اما باز هم با دلم راه میاد و می‌گه:
_اگه تو نمی خوای…
وسط حرفش می پرم:
_می خوام هامون،من اون ساختمون سه طبقه و خونه ی خودمون رو بیشتر از هر قصر زرنگاری میخوام چون اونجا بزرگ شدم،میخوام دخترمم اونجا بزرگ بشه.
لبخندی روی لب هاش نقش می بنده و همزمان صدای مرد از توی پذیرایی بلند می‌شه:
_آقا پسندیدین؟
بدون این‌که نگاه از نگاهم برداره جواب مرد رو با صدای کنترل شده ی مختص به خودش میده:
_منصرف شدیم.
اگه ذره ای شک داشتم با نگاه هامون از بین میره و حداقل برای اون لحظه به تصمیمم ایمان میارم.
اون راضی بود و من از رضایت اون خوشحال تر از همیشه…

* * * *
فصل هفتم
_آرامش یه دقیقه بیا.
کلافه سرم رو بین دست هام می گیرم،توی این یک ساعت این هفتمین باری هست که صدام می زنه.
با حرص بلند میشم و در اتاق رو باز می کنم،لبم باز به گفتن چهار تا لیچار شده که با دیدن صحنه ی مقابلم تمام عصبانیتم پر می کشه.
هامون دراز کشیده روی زمین و به عادت این چند ماهش یلدا رو روی سینه‌ش جا داده،دخترکم برای چندمین بار بدون نیاز به گهواره توی این آغوش خوابش برده.
مظلومانه سرش رو روی سینه ی هامون گذاشته و صورت سفید و گردش غرق در خوابه.
هامون سرش رو بلند می کنه و می‌گه:
_بالاخره خوابید،یه بالش بهم میدی؟گردنم شکست.
سری تکون میدم،بالشی بر می دارم و به سمتش میرم.سرش رو بلند می کنه و وقتی بالش رو زیر سرش مرتب می کنم با آسودگی نفسی می کشه و می‌گه:
_ولی این با همین نیم وجب قدش خیلی لوس و بغلی شده باید یه فکری به حالش بکنیم.
کمی حرص چاشنی لحنم میشه و جوابش رو میدم:
_به نظرت کی لوسش کرده؟هامون تو که همیشه خونه نیستی وای به حالِ منه که باید بچه به بغل غذا بپزم اگه قسمم نداده بودی می ذاشتمش یه گوشه تا حسابی گریه هاش و بکنه.
هامون با لبخند محوی به یلدا نگاه می کنه و می‌گه:
_آره،بابایی دعوا می کنه اگه مامانی اذیتش کنه.
نفسم رو فوت می کنم:
_موندم این بزرگ بشه می خواد چی بشه…استرس دارم هامون انقدر صدام نزن بذار درسم و بخونم.
می خوام بلند بشم که مچ دستم و می گیره و با نگاهی دلتنگ میگه:
_ولش کن،یه مدته که تا میام بچه رو می ندازی بغلم میری تو اتاق معلوم نیست تا کی درس می خونی.بد نیست یه کمم به شوهرت برسی؟
حق رو تمام و کمال به اون می دادم اما چاره ای نداشتم،خونه داری و بچه داری کل وقتم رو می گرفت یلدا هم که یک لحظه روی زمین بند نبود پس مجبور بودم وقتایی که هامون خونه میاد یه کم درس بخونم.مخصوصا این شب های نزدیک به کنکور…به قول مارال دقیقه ای برای خودم وقت آزاد نمی ذارم تا یادم بره پارسال همین موقع چه بلایی سرم اومد.
نگاه از نگاه منتظرش می گیرم و می‌گم:
_تا کنکورم و ندم خیالم راحت نمیشه.
_باشه،ولی با درس هم خودکشی نکن،فکر نکن حواسم نبود دیشب تا چهار صبح بیدار بودی من که برای نماز بلند شدم سریع چراغت خاموش شد،دیگه خوابیدنتم توی اون یکی اتاق شده.

چهره ی مظلومی به خودم میگیرم و میگم:
_ببخشید دیگه،جبران می کنم.
سری تکون میده و صورتش رو برمی گردونه و فقط نیم رخش رو نشونم میده،با اخم های درهم رفته میگه:
_باشه برو درس تو بخون،منم خسته م می خوام بخوابم.
می خوام از دلش در بیارم اما وقتی نگاه به سر و وضعم می ندازم پشیمون میشم.از جا بلند میشم و به سمت اتاق ها میرم،با کمی تردید وارد اتاق خودمون میشم و زیر لب زمزمه میکنم:
_گور بابای کنکور.
در و می بندم و از بین لباس های بهم ریخته ی توی کمدم پیراهن نارنجی کمرنگی رو بیرون می کشم و با بلوز شلوار رنگ و رو رفته م عوض می کنم.
مقابل آینه می ایستم و کش موهام رو باز می کنم،کمی عطر می زنم و آرایش می کنم.
نفس عمیقی می کشم و دوباره از اتاق بیرون میرم.
هامون در حالی که یک دستش رو پشت یلدا گذاشته توی همون حالت چشم هاش سنگین شده و از خستگی خوابش برده.
به خودم لعنت می فرستم،اون حتی روزهایی که عمل طولانی مدت داشت یا دیر وقت به خونه میومد هیچ وقت اوقات تلخی و بی حوصلگیِ خودش رو برای من نمی آورد و همه رو پشت در جا می ذاشت،اما من…
به یلدا حسودیم میشه و دلم پر می‌کشه برای اون سینه‌ی ستبری که به آرومی بالا و پایین میشه.
موبایل جدیدی که کادوی روز تولدم بود رو از روی مبل برمی دارم.عکسی از این پدر و دختر می گیرم تا سر فرصت هم روی پروفایل و هم توی صفحه م بذارم.
موبایل و سر جاش پرت می کنم و نگاهی به جفتشون که غرق در خوابن می ندازن،طاقتم رو از دست میدم،سرم رو بالای سر یلدا می ذارم و خودم رو توی آغوش مرد خانواده جا میدم.
از تکونی که می خوره می فهمم بیدار شد،با لبخند سر بلند می کنم و به چشم های خمار و غرق در خوابی که به من زل زدن نگاه می کنم و میگم:
_منم اینجا جا دارم؟

سرش رو پایین می گیره و از کمترین فاصله به چشم هام نگاه می کنه.با صدای خش گرفته ای جواب می‌ده:
_جای تو همیشه اینجاست خانوم.
سرم رو بالاتر میبرم و چونه ش رو می بوسم،زبری ته ریشش به لبم می خوره و قلقلکم میده.
این بار روی لب های اون هم ردی از لبخند می بینم،با همون نگاه بی قرارش می پرسه:
_می خوای بازم درس بخونی؟
ابرو بالا می ندازم.
_نه.
نگاهش از روی چشم هام به پایین سر می خوره و این بار صداش اغفال کننده و زمزمه وار به گوشم می رسه:
_پس می خوای امشب و به شوهرت افتخار بدی و در جوارش باشی؟
قبل از اینکه تأیید بکنم صدای گریه ی یلدا بلند می‌شه.
قفل نگاهمون از هم باز شده و هر دو به یلدا نگاه می کنیم.
هامون دستش رو پشت بچه می ذاره و بلند می‌شه،یلدا رو توی بغلش می گیره و بدون اینکه از گریه هاش خم به ابرو بیاره با لحنی پدرانه کنار گوشش می‌گه:
_خواب بد دیدی بابا؟ببین من اینجام،مامانت هست…
با لبخندی که فقط خودم طعم تلخیش رو حس می کنم بهشون خیره میشم.
یلدا دوماهش بود که هامون مثل الان با حوصله باهاش حرف میزد،لبخندی روی لب های کوچولوی یلدا نشست و هامون با دیدن اون لبخند چند لحظه ای محو و مات موند.برای لحظه ای برق اشک رو توی چشم هاش حس کردم و با حرفی که زد فهمیدم اشتباه نکردم.اون خیره به یلدا گفت:وقتی می خنده خیلی شبیه هاکان میشه.
راست می گفت،صورتش،ته چهره و خندیدن هاش بی نهایت شبیه به هاکان بود.
تنها وجه شباهتش به هامون موهای سیاه و تنها وجه اشتراکش با من چشم هاش بود.

_آرامش فکر کنم گرسنه شه.
با تکون خفیفی به خودم میام و نگاه به نگاهِ منتظر هامون می ندازم و میگم:
_بدش به من…
یلدا رو به سمتم می گیره،بغلش می کنم و اول محکم گونه ی تپلش رو می بوسم و بعد خطاب به هامون میگم:
_دخترت از الان روی باباش تعصب داره تا دید به من توجه می کنی گریه ش بلند شد.
با خنده ای محو جواب می‌ده:
_باید روی تربیتش کار کنم که جفت پا نیاد تو خلوت مامان و باباش.
_کی؟تو؟هامون تو انقدر بهش محبت می کنی که این همین الانش هم لوس شده،لطفا وقتی بزرگ تر شد گاهی بهش اخم کن تا ازت حساب ببره.

یلدا درحالی که شیر می خوره چشم هاش رو به هامون می ندازه و هامون با لبخندی که به روش می پاشه میگه:
_کی دلش میاد به این وروجک اخم کنه؟
تو عالم کوچیکی خیلی خوب معنی محبت رو می فهمه و لبخند هامون رو با خنده ای نمکین جواب میده.
دل هامون براش ضعف میره و به سمتش خیز برمی داره و می‌گه:
_تو با این خنده هات برای کی دلبری می کنی پدرسوخته؟
یلدا از خنده ریسه میره و سرش رو قایم می کنه،هامون از غفلت اون استفاده می کنه و با صدای آهسته ای میگه:
_سرش و گرم کردم،علی الحساب پیش قسط بدهکاری تو بده.
و قبل از این‌که درکی از منظورش داشته باشم صورتش رو نزدیک میاره و با بوسه ای کوتاه و ملتهب روی لب هام جریان برقی رو به تنم وصل می کنه و مثل مجرم ها عقب می کشه و هر دو همزمان به یلدا نگاه می کنیم و با نگاه خیره ش غافلگیر می شیم.
صدای “چشم سفید”گفتن هامون بین صدای خندیدنم گم میشه و یلدا هم از خنده ی من می خنده.
من هم مثل هر زمان بعد از خنده ای از ته دل آرزو می کنم خدا این زندگی رو برام حفظ کنه.

با یک دست برای خودم چای می ریزم و غر می زنم:
_خوب چی می‌شه یه دقیقه روی زمین باشی؟خسته شدم دستم بی حس شد بس هر کاری کردم تو بغلم بودی،اونایی که لوست می کنن نیستن حال من و ببینن.

تنها هامون نیست،این بچه جای زیادی تو دل خیلی ها از جمله خاله ملیحه و هاله باز کرده، این رو هامون بهم گفت.
طبق یه قرار نانوشته روزی دو الی سه ساعت یلدا پایین بود.
برق اشکی که هر بار با تحویل دادن یلدا به خاله ملیحه توی چشم هاش می دیدم بهم فهمونده بود اونا هاکان رو توی وجود یلدا جست و جو می کنن و ظاهرا تا حدی بهش رسیدن.
دو تا قند توی نعلبکی می ذارم،یلدا رو توی بغلم جابه جا می کنم و همراه با لیوان چای تازه دم کرده‌م به پذیرایی میرم.
هامون ازم خواسته بود روزهای آخر کنکور درس نخونم اما دلم طاقت نیاورد،به خودم اعتماد نداشتم و حس می کردم نتیجه ی دلخواهم رو نمی گیرم.
هنوز لای کتاب رو باز نکردم زنگ آیفون به صدا در میاد،نفسم رو با کلافگی فوت می کنم و دوباره بلند میشم.
ماراله،مثل همیشه بی خبر و غیر منتظره.هر دو در رو براش باز می کنم و دوباره روی مبل می شینم.در حالی که یلدا رو بغل گرفتم لای کتاب رو ورق می زنم و خیره به اعداد و ارقامش فکرم به ناکجا آباد سفر می کنه.هامون حق داشت که می گفت درس خوندن برای زنِ متأهل بچه دار خیلی سخته!گاهی خیره به کتاب غرق رویای هامون می شدم،گاهی به آینده ی یلدا فکر می کردم.گاهی زمان از دستم در می رفت و به جای درس به این فکر می کردم که شام چی درست کنم!
صدای بسته شدن در میاد،بدون بلند شدن صدام رو بالا می برم:
_اینجا نشستم بیا تو پذیرایی.
طولی نمی کشه که قامت کشیده‌ش جلوی روم نمایان می‌شه.نگاهم که به صورتش میوفته از جا می پرم و با نگرانی می پرسم:
_چی شده مارال؟این چه حالیه؟
همین کافیه تا بغضش سر باز کنه،دستش رو می گیرم و به سمت مبل می کشونم.یلدا هم با دیدن گریه ی مارال صداش بلند می‌شه،در حالی که اون رو توی آغوشم تکون میدم با نگرانی مضاعفی خطاب به مارال می پرسم:
_نمی خوای بگی چی شده؟
میون هق هق هاش با صدایی که از فرط گریه دورگه شده میگه:
_گند زدم به زندگیم،به یکی از خواستگارام جواب مثبت دادم مثل سگ پشیمونم آرامش حالا چی کار کنم؟
ناباور نگاهش می کنم:
_تو چی کار کردی؟
با فین فین جواب می‌ده:
_دو روز پیش رفته بودم کتابخونه،گویا محمد و طهورا هم برای خرید اونجا اومده بودن.وقتی از کتابخونه اومدم بیرون دیدمشون…داشتن دعوا می کردن،منم مثل احمقا حرفاشونو گوش کردم.آرامش من خیلی آدم پست و بی وجدانیم،برای یه لحظه به خدا فقط برای یه لحظه ته دلم از دعواشون خوشحال شدم اما بعدش هزار تا لعنت به خودم فرستادم.

با ناراحتی دستش و توی دستم می فشارم و میگم:
_حالا سر چی دعوا می کردن؟
با دستمال کاغذی بینی و اشک هاش رو پاک می کنه و جواب می‌ده:
_انگار خیلی وقته باهم مشکل دارن،صداشون تو خیابون برای هم بلند شده بود آخر هم طهورا گذاشت و رفت،منم باید می رفتم اما عقل و منطقم از کار افتاد و از پشت دیواری که قایم شده بودم بیرون اومدم.

بعد از این حرف اشک هاش شدت می‌گیرن و با این حال ادامه میده:
_منو دید،اینم فهمید که شاهد دعواشون بودم.آرامش به خدا من خداحافظی کردم و خواستم برم که صدام زد.از خودم بدم میاد،وقتی گفت مارال باز دلم لرزید.

صورتش رو با دست می پوشونه و با گریه ای سوزنده تر ادامه میده:
_من حتی برای خودمم وانمود می کردم که فراموشش کردم اما دیروز فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده من خیلی آدم بدیم مگه نه؟

تا حالا مارال رو توی این حال ندیدم،معلومه عذاب وجدان داره دیوونه ش می کنه.
یلدا ساکت،با چشم هایی گرد شده به ما نگاه می کنه.لبخندی به روش می زنم و منتظر به مارال نگاه می کنم تا خودش ادامه بده،سربلند می کنه و چشم های قرمزش رو به چشم هام می دوزه و با حالی خراب به حرف میاد:
_بهم گفت احتیاج داره تا با یه نفر حرف بزنه،ازم دعوت به ناهار کرد،چرا من؟اون حالش خرابه چرا باید به من بگه؟منِ احمق چرا قبول کردم؟
سوار ماشینش شدیم،صورتش گرفته بود و اخم داشت.از همون اول راه شروع کرد به حرف زدن،گفت:
_کارم به جایی رسیده که توی کوچه خیابون دعوا می کنم.
سر به زیر بهش گفتم :
_عیب نداره،بین زن و شوهرا پیش میاد.همش می گذره.
نفسش و فوت کرد و گفت:
_حق داری دعوا نمک زندگیه اما نمک زیادی هم طعم زندگی رو برات مثل زهر می کنه.
اولین بار بود که اینطوری حرف می‌زد،نه مثل همیشه می خندید نه چشماش برقی داشت.برای اینکه حرفی زده باشم گفتم:
_یه جاهایی باید کنار بیاین،اوایل این دعواها عادیه تا زمانی که اخلاقای همدیگه دستتون بیاد.

یه جوری نگام کرد که حس کردم یه غم بزرگ توی چشماشه.می دونی چی گفت؟
سرم رو پرسش گرانه تکون میدم.با پشت دست اشک هاشو پاک می کنه و می‌گه:
_بی مقدمه بهم گفت”مارال تو منو فراموش کردی؟” اون می دونست آرامش،می دونست من دوستش دارم.

لب می گزم و حیرت زده نگاهش می کنم،مارال همیشه از برملا شدن حسش می ترسید،می تونستم درک کنم با شنیدن این حرف چه حالی شده.
بغلش می کنم و سعی می کنم با حرف هام تسکینش بدم:
_محمد آدمی نیست که احساس تو نفهمه و بخواد مسخرت کنه،غصه نخور مارال.فراموشش می کنی،همه ی این خاطرات هم برات کمرنگ می‌شه.

_فراموش نمیشه آرامش،این یکی فراموش نمیشه.
هوا رو وارد ریه هام می کنم و می‌گم:
_تو بعد از شنیدن این حرف چی کار کردی؟
دستمال کاغذی رو توی مشتش مچاله می کنه و جواب می‌ده:
_من بهش گفتم آدم ها توی یه دوره از زندگیشون ممکنه دچار احساس اشتباهی بشن.نگام کرد و گفت:یعنی میگی حست به من اشتباه بوده؟
علارغم حال خرابم قاطع گفتم:یه سوﺀتفاهم زودگذر و اشتباه.
برای این‌که به اون یا شاید به خودم ثابت کنم که دیگه حسی بهش ندارم بدون فکر گفتم:
_دارم ازدواج می کنم،نه از سر یه احساس اشتباه و زود گذر.
نتونستم طاقت بیارم و بهش گفتم بزنه کنار،بدون هیچ مخالفتی زد کنار،دیگه حتی نگاهمم نمی کرد،حتی برای ناهار هم اصراری نکرد و گفت:
_امیدوارم خوشبخت بشی چون لایقش هستی.
از شدت بغض حتی نتونستم جوابش و بدم.
پیاده شدم،یه خواستگار خوب داشتم که مامان بابامم راضی بودن.زنگ زدم به مامانم و گفتم بهشون بگه جواب من مثبته،انقدر خوشحال شد…قراره امشب بیان برای صحبت های اصلی،من نمی خوام آرامش چیکار کنم؟

یلدا رو که کم کم چشم هاش داره میره رو روی دست می خوابونم و میگم:
_تا دیر نشده بگو نه!
_خودمم فکر کردم اما نتونستم به مامانم بگم،من هیچ وقت لحظه ای تصمیم نمی گیرم اما اون موقع…
کلامش رو قطع می کنم:
_خوب تو که نمی خوای به خاطر یه حرف عمری زندگیت و تباه کنی؟
سری به علامت منفی تکون میده،متفکر می پرسم:
_محمد از کجا فهمیده؟
تلخ و آهسته جواب می‌ده:
_معلومه که طهورا بهش گفته،بین دعوا که حلوا خیرات نمی کنن.یه بار بین دعواهاش گفته خدا می دونه محمد چه فکری راجع بهم کرده.کاش اون روز جلوی خودم و می گرفتم و حرفی نمی زدم.

با تکون دادن سر تأیید می کنم،سرش رو به پشتی مبل تکیه میده و با چشم های بسته زمزمه می کنه:
_اولین باره که تا این حد از خودم بیزار شدم.
متأسف میگم:
_اینطوری نگو،عشقه دیگه…درد داره،فراموش نشدنیه.بعضی وقتا انقدر شیرینه که حس می کنی روی ابرها راه میری،بعضی وقت ها هم انقدر دردناکه که دردش رو توی تمام استخون های تنت حس می کنی.تقصیر تو نیست که دوستش داری مارال،انقدر خودت رو عذاب نده.

به یلدا نگاه می کنم که خوابش برده،بلند میشم و برای اینکه توی تنهایی فکر کنه میگم:
_میرم یلدا رو بخوابونم تو هم همین الان به مامانت زنگ بزن،همیشه تو نصیحتم کردی بذار یه بارم من بگم.تو با وجود عشقی که توی دلت داری اگه بخوای ازدواج کنی بزرگ ترین خیانت رو به اون مرد کردی.نمیگم از عذابی که خودت می کشی چون حتما می دونی سر کردن با آدمی که صاحب قلبت نیست چقدر سخته.

چند ثانیه ای نگاهش می کنم و بعد به اتاق میرم،اشکم برای مارال در میاد،چقدر سخته عاشق کسی بشی که سهم یکی دیگه ست و تو حتی اجازه نداری یک دل سیر بهش فکر کنی،برای خودت رویا ببافی،امید داشته باشی.
حکمتت رو شکر خدا،یکی مثل مارال عاشق نمیشه و نمیشه و درنهایت دل به مردی می بنده که به زن دیگه ای تعلق داره.

* * * * *
با خنده وارد آشپزخونه میشم و بدون اینکه لحظه‌ای نگاه از هامون بردارم روی اپن می شینم.
در حالی که شش دنگ حواسش به ماهی‌تابه ست به زحمت از گوشه ی چشم نگاهم می کنه و میگه:
_قرار شد بشینی و حواست به بچه باشه.
پاهام رو تکون میدم و لبخندم عمیق تر میشه:
_بچه این بار باهام راه اومد و خوابید و گرنه یک عمر حسرت دیدن این لحظه رو می خوردم.
با دقت ماهی سرخ شده رو از توی روغن داغ بیرون می کشه و توی ظرف میذاره،در همون حال جواب می‌ده:
_دکتر مملکت از سرکار میاد و دو تا وروجک وادارش می کنن شام بپزه،اگه کسی بفهمه…

موبایلم رو مثل یک سلاح بالا میارم و وسط حرفش می پرم:
_اتفاقا می خوام یه فیلم بگیرم و توی صفحه ی اینستاگرامم بذارم.رو به دوربین کن!
دکمه ی ضبط فیلم رو می زنم،هامون با اون پیش بند و قاشق به دست پای ماهی‌تابه عجیب برای من جنجالی شده.
باز هم از گوشه ی چشم نگاهم می کنه و برعکس تصورم با خونسردی می‌گه:
_داری کاری می کنی غذای سوخته تحویلت بدم.
خنده م عمیق تر میشه.
_عیب نداره عوضش این لحظه ی تاریخی ثبت میشه. فقط جناب هامون صادقی میشه از حس ناب آشپزی تون برای من و فالورام بگید؟
ماهی سرخ شده رو برمی گردونه و جواب می‌ده:
_مزخرف ترین کار دنیاست ولی وقتی به این فکر می کنم که بعدش میخوام اون گوشی و ازت بگیرم تا علیه شوهرت مدرک جمع نکنی سختی آشپزی هم آسون میشه.

_تا تو به خودت بیای من این فیلم و گذاشتم و رفته،تا حالا تو عمرت پای گاز وایستادی جناب دکتر؟
بالاخره رد لبخند محوی رو روی لب هاش می بینم.تکه ی دیگه ای از ماهی رو از توی روغن ها بیرون می کشه و جواب می‌ده:
_یادت رفته که من یه زمانی توی کشور غریب دانشجو بودم؟
گاز رو خاموش می کنه و پیش بند رو در میاره.فیلم رو قطع می کنم و متفکر میگم:
_احتمالا اون موقع هم محمد همه ی کارا رو به عهده گرفته بود.
به سمتم میاد،دست هاش رو دو طرف تنم حائل می کنه و صورتش رو مماس با صورتم نگه می داره.
با همون لبخند محوی که از روی شیطنت روی لب هاش نقش بسته جواب می‌ده:
_درست حدس زدی،حالا موبایل تو بده.
موبایل رو پشت سرم قایم می کنم و ابرو بالا می ندازم:
_نمیدم.
یک تای ابروش بالا می پره:
_پس می خوای به زور متوسل بشم؟
از نگاهم شرارت می ریزه،سر تکون میدم.دستش دور کمرم پیچیده می‌شه و بلندم میکنه.
جیغ خفه ای می کشم که موبایل رو از چنگم در میاره و می‌گه:
_انقدر جوجه ای نیاز نیست به زور بازو متوسل بشم.
روی زمین فرود میام و اون درحالی که گوشی من دستشه با پیروزی نگاهم می کنه و روی صندلی می شینه.
حتی رمز موبایلمم بلده خیلی راحت وارد گالریم میشه و فیلم رو پاک می کنه.اما انگار یادش رفته گوشی جدیدم قابلیت این رو داره که فیلم حذف شده رو برگردونه.
با خونسردی موبایل رو سر جاش می ذاره،نگاه به منی که مثل طلبکار ها بالای سرش ایستادم می ندازه و مچ دستم رو می گیره و به سمت خودش می کشه.
برای اولین بار روی پاش می شینم و از دست مردونه ای که دور کمرم حلقه شده لذت می برم.
با کمی مکث صدای پرسش گرانه ش رو می شنوم:
_خوب؟
_چی خوب؟
اجزای صورتم رو از نظر می گذرونه و می‌گه:
_اگه قبول کردم شام امشب با من باشه واسه این چشمات بود،فکر کنم آروم شده باشی پس می تونی بگی چرا گریه کردی!
خلع سلاح می مونم و نمی دونم چی بگم!مثل همیشه با اخم ریزی میون ابروهاش با جدیت می پرسه:
_مامانم و هاله چیزی گفتن؟
هول شده تند تند کلمات از دهنم بیرون می پرن:
_نه،نه بخدا من امروز اصلا ندیدمشون که بخوان چیزی بگن من فقط…
سکوت می کنم،نمی تونم بگم به خاطر مارال پابه پای اون گریه کردم چون خودمم زمانی طعم عشق یک طرفه رو چشیدم و می تونم درک کنم چقدر سخته توی تب یک نفر بسوزی و به این فکر کنی که اون سهم تو نیست.
با مکث جمله م رو ادامه میدم:
_استرس کنکوره،هر چقدر بیشتر می خونم حس می کنم کمتر می فهمم چیز مهمی نیست.
طوری نگاهم می کنه که احساس می کنم براش فرقی با یک کتاب باز شده که اون خط به خطش رو بارها خونده ندارم.
لب هام و روی هم می فشارم و میخوام بلند بشم که با تنگ تر کردن حلقه ی دستش دور کمرم این اجازه رو نمیده.با اخم ریز و جدیت نگاهش اون رو به شکل یه بازپرس می بینم که می خواد ازم اعتراف بگیره.
_مجبورم نکن برم پایین و از خودشون بپرسم.

می شناسمش و می دونم که اگه قانعش نکنم حتما این کار رو می کنه بنابراین با تردید لب باز می کنم:
_به خاطر مارال گریه کردم،براش خواستگار اومده و خانوادش تحت فشارش گذاشتن که ازدواج کنه.
با این حرف فقط پنجاه درصد قضیه رو روشن می کنم.صورتش گرفته میشه:
_تو واسه خاطر اینکه برای مارال خواستگار اومده گریه کردی؟
تایید می کنم،با این که کاملا باور نکرده اما با شک می پرسه:
_به زور که نمی خواد پای سفره ی عقد بشینه،این وسط دلیل گریه ی تو رو نفهمیدم مسخره ست که به خاطر خواستگاری دوستت بخوای این طوری گریه کنی ولی دیگه نمی پرسم خواسته باشی خودت میگی!
جمله ی آخرش اثر مشاوری هست که میره وگرنه هامونی که هیچ میشناسم محاله تا اعتراف نگرفته بیخیال بشه.
دستش رو از دور کمرم باز می کنه و می‌گه:
_به خودم قول دادم نذارم هیچ چیز و هیچ کس اشکت و در بیاره اما با این وجود…

از روی پاش بلند میشم و با لبخندی روی لب میگم:
_تو داری به بهترین نحو ممکن به قولت عمل می کنی.
متعاقباً اون هم بلند می‌شه و لپم رو میکشه و می‌گه:
_خداکنه.
به سمت غذاهاش میره و در همون حال میگه:
_دو روز تا کنکورت مونده،هیجان داری؟
داغ دلم رو تازه می کنه،با استرس جواب می‌دم:
_هیجان برای یه لحظه‌شه دارم می میرم از ترس.
ماهی ها رو با سلیقه توی بشقابی حاوی مخلفات می ذاره و با لبخندی روی لب میگه:
_اگه درس خوندن باعث بشه بی خواب بشی و منم بی خواب کنی یا تا صبح تو اون اتاق بیدار بمونی گفته باشم که باید قید دانشگاه رفتن رو بزنی.توجهت به یلدا هم نباید کم بشه،قبلا هم بهت گفته بودم که دوست ندارم بچم تو خونه ی این و اون بزرگ بشه حتی مامان خودم اما نمی خوام بهت سخت بگیرم ولی اگه ببینم بهش کم توجهی اون وقت که کلامون تو هم میره.

صندلی رو اشغال می کنم،دست زیر چونه م می برم و با لذت از توجهش میگم:
_نگران نباش حواسم بهش هست.
سکوت می کنه،میز رو می چینه و خودش هم مقابلم می شینه.
یاد مارال میوفتم،مامانش راضی نشد خواستگاری رو بهم بزنه و با اصرار مارال رو وادار کرد که حداقل امشب توی مراسم حضور داشته باشه و با پسره صحبت کنه تا بلکه به دلش بشینه.
انگار با یک جلسه و خدا خدا کردن میشه تشکیل زندگی داد.فکری که ساعت هاست مثل خوره به ذهنم افتاده رو با کمی مزه مزه کردن توی دهنم روی لبم جاری می کنم:
_از محمد چه خبر؟
در واقع سؤال اصلی من این نبود بهتر بود می پرسیدم “محمد و طهورا چه مشکلی باهم دارن؟”اما می دونستم چنین سؤالی بی پاسخ می مونه.
با بی تفاوتی جواب می‌ده:
_زیاد نمی بینمش،درگیر کارای رفتن‌شه.
کنجکاو می پرسم:
_چه رفتنی؟
برام غذا می کشه و جواب می‌ده:
_به خاطر اصرار طهورا قراره که خارج کشور ازدواج کنن و یکی دو سالی هم برنگردن ایران.

نفس توی سینه‌م گره می خوره و چند لحظه‌ای مات می مونم.اگه مارال بفهمه…یا اصلا بفهمه،برای اون بهتره که محمد ازش دور باشه به نفعشه تا اینکه با هر بار دیدنش به حال امروز دچار بشه و از عذاب وجدان اشک بریزه.با این وجود از شنیدن این خبر اصلا خوشحال نشدم.
با کمی دست دست کردن می پرسم:
_محمد راضیه؟
ابرو بالا می ندازه.
_نیست،حتی یک درصد.هیچ از این دختر وراج و پر توقع خوشم نمیاد.
_باهم اختلاف دارن؟
سرش رو بالا میگیره و نگاهم می کنه.غافلگیر از نگاهش میخوام حرفی بزنم که می پرسه:
_چرا زندگی محمد و نامزدش برات مهم شده؟
به تته پته میوفتم:
_خوب…خوب همین طوری اصلا می خوای نگو!
همزمان با اتمام حرفم،صدای یلدا بلند می‌شه.از جا می پرم و می‌گم:
_نیم ساعتم نشد که خوابیده.

_نیم ساعتم نشد که خوابیده.
به سراغش میرم و با لبخند به چشم های ترسیده و پرآبش نگاه می کنم.
منو که می بینه گریه ش شدت می گیره.بغلش می کنم و زمزمه وار کنار گوشش میگم:
_الهی من قربونت برم،ترسیدی مامان؟
صدای هامون از آشپزخونه بلند می‌شه:
_چشه این نیم وجبی؟
خیره به صورت ترسیده ی یلدا صدام رو برای رسوندن به گوش هامون بلند می‌کنم:
_بیدار شده دیده تنهاست ترسیده.الان میارمش.
بلند میشم و در همون حال میگم:
_یک وجبی من چه زودم ساکت میشه،آخ من فدای تو بشم تپلی.
به آشپزخونه میرم،هامون با دیدن یلدا انگار گل از گلش شکفته میشه که با لبخند میگه:
_فسقلی؟
یلدا خیلی زود گریه کردنش رو از یاد میبره و با دیدن هامون همون خنده ی نمکین معروفش رو می کنه و خودش رو تکون میده که دل هر دومون براش ضعف میره.
ازم می گیرتش و محکم ماچش می کنه که باز صدای بچه در میاد.
با غیظ نگاهش می کنم:
_خوب چرا انقدر محکم بوسش می کنی؟
با لذت نگاهی به لپ قرمز یلدا می ندازه و جواب می‌ده:
_بس شیرینه دختر بابا.
با لذت نگاهشون می کنم،تا جنون فاصله ای ندارم وقتی هامون این طور یلدا رو بغل گرفته و “دخترم”خطابش می کنه.
گوشیم به لرزه در میاد.
پیامی از مارال روی صفحه م نمایش داده می‌شه:
_مهمونا رفتن،نگران من نباش حالم خوبه،شبت بخیر.
لبخندم رنگ تلخی به خودش میگیره.خیلی خوب می فهمم پشت این کلمه ی خوبم چه دردی پنهونه و مارال قراره چه شب زنده داری طولانی با خودش بگذرونه.

* * * * *
چند باری پلک می زنم تا خیابون ها جلوی دیده‌م واضح بشن از بس به سؤال ها زل زدم همه چیز رو به چشم تست می بینم.
از کنار دختر و پسر هایی که با استرس از قبولی شون حرف می زنن عبور می کنم و به سمت خیابون میرم تا تاکسی دربست بگیرم.
هنوز دقیقه‌ای از ایستادنم نگذشته که ماشین آشنایی جلوی پام ترمز می کنه و بوق کوتاهی می زنه.
لبخند وسیعی روی لبم می شینه،سوار میشم و با لحنی پر انرژی از دیدن هامون و یلدا میگم:
_اینجا چیکار می کنین؟
یلدا رو به سمتم می گیره و جواب می‌ده:
_فکر کردی از روز اول تنهات می ذارم؟حالا شیری یا روباه؟
گونه ی یلدا رو می بوسم و میگم:
_خودمم نمیدونم،اصلا نمی خوام راجع بهش حرفی بزنم.هر چی که بود یه بار سنگین و گذاشتم روی زمین.
به سمتش برمی گردم و می پرسم:
_تو مگه قرار نبود یلدا رو بدی به مامانت و خودت بری مطب چی شد سر از اینجا در آوردی؟

دنده رو جابه جا می کنه و خیره به روبه رو جوابم رو می‌ده:
_تا جایی که تونستم قرارهای امروز و انداختم برای فردا فقط دو سه نفری وضعیتشون برای فردا مناسب نبود که با این وروجک رفتیم و ویزیتشون کردیم،نه بابایی؟

یلدا می خنده و من با حیرت به حرف میام:
_تو بچه به بغل رفتی مطب و…
صاف می شینم و هامون رو تصور می کنم که با اون روپوش سفید با یک دست بچه رو گرفته و با دست دیگه نسخه می نویسه. از این تصور نمی تونم جلوی خنده‌م رو بگیرم و صدای قهقهه م فضای ماشین رو پر می کنه.
بدون در نظر گرفتن نگاه خصمانه ی هامون بریده بریده میگم:
_آخه…وقتی فکر می کنم…خیلی بامزه ست،آقای دکتر با بچه…
خنده م شدت می گیره،میون خندیدن هام صداش رو می شنوم:
_یلدا دست منشی بود،نیم ساعتی هم محمد وقت آزاد داشت و اومد پایین ولی تو همون نیم ساعت صد بار جیغ بچه رو بلند کرد آخر هم مجبور شدم ازش بگیرم و با خودم ببرم تو اتاق.

_خوب چرا نسپردی دست مامانت؟
ماشین رو پشت چراغ قرمز نگه می داره و همزمان جوابم رو می‌ده:
_صلاح اینطوره.
دو کلمه میگه ولی من منظورش رو خوب می فهمم،یک بار که خاله ملیحه یلدا رو در آغوش کشید بی اختیار گفت”بوی بچگی های هاکانم رو میده”از همون لحظه اخم های هامون در هم رفت.بارها به مادرش تذکر داد این دخترمنه نه هاکان اما خاله ملیحه یلدا رو یادگاری از جانب هاکان می بینه که قراره خاطرات اون رو زنده کنه برای همین هامون تا حد ممکن یلدا رو از مادرش دور می کنه.
به روی خودم نمیارم و با لبخندی تصنعی میگم:
_خوب الان کجا می خوایم بریم؟
چراغ سبز میشه،دنده رو عوض می کنه و با همون اخم ریزی که چاشنی همیشگی صورتش هست زمزمه می کنه:
_می خواستم امروز و باهم باشیم اما این یه روز طلبت مجبورم زودتر برم بیمارستان.
بدون این‌که ناراحت بشم میگم:
_همین که اومدی ممنونم طلبتم ندادی مهم نیست.
با لبخند محوی نگاهم می کنه و چیزی نمیگه.تا رسیدن به مقصد به یلدا شیر میدم و اون هم ظاهرا انقدر خسته ست که خیلی زود خوابش می بره.
ماشین رو جلوی خونه نگه می داره و می‌گه:
_مواظب خودت باش،خوب دادی یا بد مهم نیست فوقش قبول نشدی سال بعد می خونی.با خیال راحت استراحت کن.

سری با لبخند تکون میدم وموقع پیاده شدن لحظه ای برمی گردم:
_یادت نره ناهار بخوری.
پلک هاش رو به نشونه ی باشه روی هم می ذاره.
با لبخند پیاده میشم و دستی براش تکون میدم که بوقی میزنه و میره.
نگاهم تا لحظه ی آخر بدرقه ش می کنه تا زمانی که دیدی از ماشینش ندارم.کلیدم رو از جیبم بیرون میارم و در رو باز می کنم،به محض وارد شدن به حیاط با دیدن هاله خشکم می زنه.
روی همون صندلی های سفید پلاستیکی نشسته و با حسرت به صندلی که معمولا توسط هاکان اشغال می شد زل زده.
لب هام و روی هم می فشارم و در رو می بندم،با صدای بسته شدن در از دنیای خیالی خودش بیرون میاد و به من نگاه می کنه.
سری به نشونه ی سلام براش تکون میدم و می خوام به سمت ساختمون برم که صدام میزنه:
_آرامش…
برعکس این یک سال توی صداش نه خشمی هست و نه کینه ای!مثل سابق دوستانه صدام نزد اما من برای همین لحنش هم می مردم.
مشتاقانه برمی گردم و نگاهش می کنم،بلند میشه و به سمتم میاد. با لبخندی تلخ روی لبش می‌گه:
_کنکورت خوب بود؟
مات برده از سؤالش جواب می‌دم:
_بد نبود.
دست هاش رو به قصد گرفتن یلدا دراز می کنه و می‌گه:
_بدمش به مامانم،مشکلی نداری اگه یه کم حرف بزنیم؟
اشک به چشمم نیش میزنه و میگم:
_مثل قدیما؟؟

یلدا رو از آغوشم جدا می کنه و خیره به صورت غرق در خوابش زمزمه می کنه:
_هیچی مثل قدیما نمیشه.
همون کورسوی امید توی دلم خاموش میشه،بدون نگاه کردن بهم راه پله رو در پیش می‌گیره و بالا میره.آهی از قفسه ی سینه‌م بیرون میاد،به سمت صندلی های مرتب شده میرم و جای همیشگی‌م رو اشغال می کنم.
پارسال این موقع…لعنت به پارسال،سال نفرین شده ی زندگی من.
صندلی خالی هاکان مثل خار توی چشمم میره،هربار که از این حیاط عبور کردم نخواستم به اون روزها فکر کنم.روزهایی که مثل رویا بود،رویایی که شاید هیچ وقت تکرار نشه.
صدای قهقهه ی خنده هامون به وضوح توی گوشم می پیچه.
وقتی این میز پر بود از خوراکی های خوشمزه و من،هاکان و هاله بی خیال دنیا توی سر و کله ی هم می کوبیدیم و از خنده ی زیاد بی رمق روی زمین چمن کاری میوفتادیم.
چمن هایی که الان زرد شده بودن،حیاطی که این بار حتی بهار هم سرسبزش نکرد.همون قدر بی روح و سرد درست مثل پاییز.
صندلی عقب کشیده میشه،این بار منم که از عمق خاطراتم به بیرون پرت میشم.
نگاهم رو به هاله می دوزم،چشم های آبی روشن اون هم از اشک خیس شده.در حالی که با دستمال کاغذی توی دستش بازی می کنه خیره به نقطه ای نامعلوم میگه:
_یک سال گذشت،یک سال از روزی که هاکان از پیشم رفت گذشت… یک ساله که من تنهام،نیمه م نیست… رفیقم نیست،کسی که بیست و چهار سال باهاش بزرگ شدم توی بیست و پنجمین سال زندگیم نیست.
می دونی خواهرها خیلی داداششون رو دوست دارن،شاید به روی خودشون نیارن اما برادرت برات حکم شاهرگ حیاطی زندگیت رو داره.بعضی وقتا با خودم فکر می کردم اگه روزی یکی از داداشام رو از دست بدم قطعا می میرم! من امروز هر دوشون رو از دست دادم و نمردم،نمردم ولی توی بیست و پنج سالگی هر دقیقه رو به این امید که به مرگ نزدیک تر میشم می گذرونم.

نگاهم می کنه،حالا اشک هاش از چشم هاش جاری شدن.با صدایی که برای به آتیش کشیدنم کافیه می پرسه:
_تا حالا عزیزی رو از دست دادی؟اونم برادرت رو… برادری که قرار بود توی کت شلوار دامادی ببینیش نه کفن.
برادری که برای رقصیدن توی عروسیش لحظه شماری می کردی اما توی مراسم ختمش خون گریه کردی.تا حالا شده آرزوی مرگ کنی؟حس کنی اون قدر تنهایی که اگه تمام آدم های شهر هم جمع بشن نمی تونن تنهاییت رو پر کنن.بعد از مرگ هاکان من به همین حس دچارم.
نمی دونی توی یک خیابون قدم بزنی و به یاد بیاری سال قبل یک نفر کنارت بود که الان نیست چه دردی داره…!
یکی که هم خونته،عزیزته،نیمه ی توئه.هاکان رفیقم بود و هامون حامیم اما امروز من نه رفیقی دارم و نه یک حامی.
تنهام اون قدری که دلم می خواد بمیرم.گفتن با گذر زمان داغ دلت کم می‌شه یک سال گذشت اما من دلم تنگه دلم برای داداشم تنگه.داغ دلم کم نشده چی کار باید بکنم؟

لبم رو محکم گاز می گیرم،دهنم طعم خون می گیره اما سوزش لبم در مقابل سوزش قلبم چیزی نیست.کاش اون شب دستم می شکست و به اون چاقو نمی رسید!
اشک هاش بی مهابا می ریزه و قرمزی چشم هاش هر لحظه بیشتر می‌شه اما همچنان ادامه میده:
_حال مامان هم دست کمی از من نداره،درستش این بود که هامون باشه،حداقل دلم خوش بود حامی زندگیم هست،مامانم هر شب از غصه بی حال نمیشد.درسته خونه ش طبقه ی بالای ماست،هر شب بهمون سر میزنه اما این هامون مرحم نه،بلکه حکم نمک رو داره.میاد،جای زخم رو می سوزونه و میره.

بالاخره نگاهم می کنه و با اون چشم های پرآبش می‌گه:
_مقصر همه ی اینا تویی می دونی نه؟
دستم روی پام مشت می‌شه،فرو رفتگی ناخن هام توی گوشت دستمم باعث نمیشه مشتم رو باز کنم.

اون از حال خرابم فقط نم اشکی توی چشمم رو می بینه که نشون از بغض سنگین شده ی توی گلومه،بغضی که قصدش خفه کردنه نه شکستن.
ادامه میده:
_اگه تو نبودی هاکان الان زنده بود،هامون کنارمون بود…مامانم صبح و شب اشک نمی ریخت،من… من انقدر تنها نبودم.
شبها چطور می خوابی آرامش؟وقتی من از غم داداشم صدام رو تو بالش خفه می کنم و به زمین چنگ می ندازم،وقتی مامانم مثل دیوونه ها یک کنج خونه نشسته و به در زل زده تا هاکان بیاد یا حتی وقتی هامون اخم هاش در هم میره و یاد هاکان میوفته و قرمز میشه تو چطور می تونی راحت بخوابی؟

بالاخره موفق می‌شه بغض چنبره زده رو توی گلوم بشکنه.اون قدر محکم بشکنه که اشک هام پشت هم از چشمام سرازیر بشن.از روی صندلی بلند می‌شه و جلوی پام زانو میزنه،می خوام بلند بشم که اجازه نمیده.پام رو می گیره و با هق هق حرفش رو می‌زنه:
_ببین به پات افتادم،دارم التماست می کنم با وجود اینکه هاکان و ازم گرفتی و همه چیز و نابود کردی باز دارم التماست می کنم.

بدون اینکه نگاه از نگاهم بگیره تقریبا می ناله:
_از زندگی هامون برو،نه اینکه خونتون رو عوض کنی نه.یه جوری برو که سراغت رو نگیره خودت خیلی خوب می دونی اون دوستت نداره.قصدش انتقام باشه یا ترحم امروز و فردا تموم می‌شه.
اگه یک سال دیگه به خودت بیای و ببینی همه ی محبت هاش بازی بوده،اگه بیدار بشی ببینی این خونه ای که با آه این و اون برای خودت ساختی روی سرت خراب شده،ببینی نه هامونی هست و نه یلدا اون وقت چی؟
یا اصلا اگه یک سال دیگه هامون از این زندگی تو خالی خسته بشه و ترحمش ته بکشه چی؟
برای خوشبخت شدن خودت نمی تونی یه عده رو له کنی.قبل از اینکه رونده بشی خودت برو آرامش هاکان رو ازمون گرفتی اجازه بده هامون بمونه التماست می کنم برو… !

فقط نگاهش می‌کنم،با اشک،با حرف…
صندلی‌م رو عقب می کشم و بلند میشم.با پشت دست اشک هام و پاک می کنم و میگم:
_برم؟دخترم چی؟هامون چی؟زندگیم چی؟
با خودخواهی جواب می‌ده:
_مگه وقتی هاکان و کشتی و کشیدی کنار به ما فکر کردی؟
با ولع هوا رو وارد ریه هام می کنم تا آروم بشم.سری تکون میدم،باز هم یادآوری اون روزهای لعنتی اعصابم رو بهم میریزه.در حالی که سعی دارم حرمت شکنی نکنم جواب میدم:
_حق داری،هر حرفی بزنی حق داری اما حق نداری من و قضاوت کنی.اصلا نمی فهمم هاله کی انقدر بی درک شدی؟نمی بینی منو؟من همون آرامشم؟زودتر از این‌ها باید می رفتم اما موندم به امید اینکه یک روز به تو و مادرت ثابت بشه من بیشتر از گناهم مجازات شدم.اما اشتباه کردم شما فقط درد خودتون رو می بینید،ما با هم بزرگ شدیم هاله من دختری بودم که به کسی پا بدم؟### بودم؟نبودم.اما برادر تو منو به همون چشم دید،وقتی من اون قدر بهش اعتماد داشتم که در خونه‌مون رو به روش باز کنم اون داشت به تن و بدنم….
با همین چند جمله به نفس نفس افتادم اما ادامه میدم:
_برای خودم متأسفم که هنوز دارم سعی می کنم خودم رو به کسی ثابت کنم که از تمام رازهای من با خبر بود و به قول خودش منو مثل کف دست می شناختولی الان خودش رو به خریت زده و نمی خواد باور کنه برادرش چه آدمی بوده، امروز آخرین باریه که این حرف ها رو میزنم!
صدام بلند می‌شه،برای اولین بار بدون هیچ هراسی داد میزنم:
_برادر تو به من ### کرد،اینو بفهم!بشین فکر کن آرامش چرا یک هفته نه سراغ موبایلش رفت و نه پاشو از خونه بیرون گذاشت.فکر کن داداشت چرا باید به من پیام معذرت خواهی بده؟اون شبی که خونتون دعوت بودیم چرا حال من بد بشه؟وقتی رفتم پایین تا از زیر نگاه داداشت خلاص بشم اونم پشت سرم اومد یادته؟من اون شب چرا باید بکشمش؟چون اون می خواست دوباره کارش رو تکرار کنه می فهمی؟حالا دیگه پشیمون نیستم هاله بارها خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا کشتمش اما دیگه از این‌که بقیه رو درک کنم و اونا حتی نخوان یه لحظه خودشون رو جای دختری بذارن که یک شبه همه چیزش رو باخت خسته شدم.اگه تو برادرت رو از دست دادی منم خیلی چیزهامو از دست دادم،منم مادرم و از دست دادم،منم غرورم و از دست دادم،شیطنت هامو،بازیگوشی هام رو…فکر می کنی زندگیم راحته و شب راحت می خوابم؟در صورتی که بعد از یک سال من هنوز کابوس شبی رو می بینم که یکی گرگ صفتانه چوب حراج به تنم زده و من و قربانی ### خودش کرده.هامون رو من ازتون نگرفتم،خودتون با کارهاتون دورش کردید اما اون همچنان شبا از فکر و خیال تو خواب به چشمش نمیاد.منی که همه جا از حقم دفاع می کردم زیر کتک ها و تحقیر های داداشت جون دادم اما گفتم حقمه،لایقشم سکوت کردم نه این‌که زبون ندارم نه…سکوت کردم چون فکر می کردم به تک تک تون مدیونم.مگه خود تو کم بهم زخم زبون زدی؟جوابت و ندادم گفتم حق داره اما دیگه بریدم دلم می خواد یه کمم به خودم حق بدم،برای دخترم می جنگم حتی اگه شکایتم بکنین نه تو نه مامانت از پا درنمیام چون من الان یه دختر دارم و باید قوی باشم. متأسفم که تا امروز موندم و خواستم خودم رو به کسایی ثابت کنم که جز درد خودشون درد هیچ کس دیگه رو نمی بینن.

نمی مونم تا از حرف هام منصرف بشم،نمی خوام با غم صداش و اشک چشم هاش حالم از شخصیتی که دارم بهم بخوره و به این فکر کنم که همه ی این ها تقصیر منه!
تمام حرف های هاله حق بود،اما این وسط منم گناه داشتم.
داستان این خونه و آدم هاش عجیبه،در عین گناهکار بودن همه بی گناهن.
از پله ها بالا میرم و با خودم می جنگم تا گریه نکنم،تا راه اومده رو برنگردم و روبه روی هاله زانو نزنم و نگم حق داری رفیق،هر چی بگی حق داری.طبق راهنمایی مارال این بار رو می خوام به خودم حق بدم.مگه توی دنیا گناهکار خودخواه نداریم؟من هم یک موردش!

* * * * *

نگاهی توی آینه به خودم می ندازم،با دقت تر از همیشه خودم رو به چشم یک خریدار نگاه می کنم.خبری از اون لباس های گشاد و موی کوتاه نیست،توی آینه زن آراسته ای رو می بینم که تمام فکر و ذکرش شوهر و دخترشه.زنی که الان برای شوهرش این پیراهن کوتاه و جذب رو پوشیده،پیراهنی که هیچ مطابقتی با سلیقه‌ی من نداره.اما پوشیدم برای هامون،زندگی زناشویی همینه،گاهی من کوتاه میام و گاهی هامون…من از سر عشق و اون…
از ظهر یک جمله ی هاله توی سرم چرخ می خوره و چرخ می خوره.هامون از سر ترحم با منه یا انتقام؟دوستم داره یا که…
صدای چرخش کلید توی قفل در میاد و من برعکس همیشه خوشحال نیستم،با خودم فکر می کنم نکنه هامون از سر اجبار هر شب به این خونه میاد؟
از اتاق بیرون میرم،خرید های دستش رو توی آشپزخونه می ذاره و متوجه ی من میشه.با دیدنم یک تای ابروش بالا میپره و براندازم می کنه.توی چهره‌ش می گردم،دنبال ردی از ترحم،اجبار یا حتی انتقام اما هیچی نیست.
به سمتم قدم برمی داره و با لبخندی محو میگه:
_چه استقبال قشنگی!
یک قدمم من برمی دارم،به محض رسیدن دستش رو دور کمرم حلقه می کنه و سرش رو به سمت گردنم می بره و نبضی که روی شاهرگم می تپه رو آروم می بوسه.
نفس عمیقی می کشه و با لحنی دلچسب و صدایی مردونه نجوا می کنه:
_بعد از یه روز خسته کننده عجیب این آرامش می چسبه!
این حرف ها می تونست از روی ترحم باشه؟
دستم هام دور گردنش حلقه می شن و محکم بغلش می کنم.چطور از من می خواست مرد زندگیم رو رها کنم و برم؟این آغوش،این بازوهایی که با قدرت حصار تنم شدن،صدای این نفس ها نه از روی ترحم بود و نه انتقام.
دستاش دو طرف پهلوهام می شینن و کمی ازم فاصله می گیره،نگاهم می کنه و مثل همیشه با یک نگاه می فهمه باز یه مرگیم شده چون می پرسه:
_چشمات به خاطر ریمل قرمزن یا…
پلکی می زنم که نم چشم هام نمایان تر میشن،اخم هاش در هم میرن ولی قبل از اینکه حرفی بزنه من با بغض میگم:
_میشه بگی دوستم داری؟
انگار تعجب می کنه،خیره نگاهم می کنه و رفته رفته خنده‌ش می‌گیره.
با خنده در آغوشم می کشه و با لحنی کشدار میگه:
_عزیـــزم!
سرم رو درست روی قلبش می ذاره،انگار می خواد بهم اون جمله ی معروفش رو یادآوری کنه”قلب آدم ها هیچ وقت دروغ نمیگن”
کوبش این قلب به قفسه ی سینه‌ش برام دنیایی از حرفه.روش ابراز علاقه ی مرد من هم این بود.
دست گرمش زیر چونه م می شینه و سرم رو بالا می‌گیره.
تا حالا بهش نگفتم نگاهش چه قدر جنون آمیزه وقتی این طوری از بالا نگاهم می کنه.
بی طاقت رو پام بلند میشم،تموم دلتنگی ها،دلخوری ها،اتفاقات بد رو پشت سرم می ذارم و از عمق وجود می بوسمش.
انتظارش رو نداره،میلی متری عقب میره و تکونی می خوره ولی در نهایت چشم هاش بسته میشن و حلقه ی دستش دور کمرم تنگ تر.
زمان می ایسته،حتی ساعت خونه هم دست از تیک و تاک برمی دارن. درست مثل عاشق هایی شدیم که برای اولین بار به وصال هم رسیدن،با همون قلب های کوبنده،با همون اشتیاق.
نمی دونم زمان با چه سرعتی می گذره،نفس بریده ازش فاصله می گیرم،دستش روی گونه‌م می شینه،صداش تب دار و مخمور به گوشم میرسه:
_نکنه امشب قصد جونم رو کردی؟
با لبخندی عمق دار جواب می‌دم:
_شاید…
_یلدا کجاست؟
مثل خودش آهسته و زمزمه وار جواب می‌دم:
_پایین،خواستم تنها باشیم.گرسنته؟
دستم رو می گیره و با نگاهی ملتهب خیره به چشم هام زمزمه می کنه:
_دیگه نه!

نوشته رمان قصاص پارت ۳۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن