آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان قصاص پارت ۴۲

رمان قصاص نوشته سارگل
جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

بدون جواب دادن به مارال دمپایی‌هام رو می‌پوشم و نفس‌زنون در حیاط رو باز می‌کنم.
با دیدن علی‌آقا شالم رو درست می‌کنم و کمی پشت در می‌خزم و می‌گم:
_شما بودین؟سلام.
می‌فهمه معذب شدم و چشم‌هاش و به پایین می‌ندازه و می‌پرسه:
_منتظر کسی بودین؟
هول می‌شم،مارال به دروغ به علی‌آقا گفته بود که طلاق گرفتم اما شوهرم یه مریض روانیه که تهدیدم کرده و تا زمان دستگیری‌ش من به یه جای امن نیاز دارم.
با تته پته می‌گم:
_من… من نه منتظر کی می‌خوام باشم آخه؟
به لحن دستپاچه‌م شک می‌کنه.
_آخه بدون هیچ پرسشی در و باز کردین.
خجالت زده سکوت می‌کنم، نگاهی به داخل می‌ندازه و می‌پرسه:
_مادر خوابن؟
سر تکون می‌دم:
_بله خوابیدن.
_ظهر بهش سر زدم گویا کمردرد داشت براش پماد گرفتم،چند تا از قرص‌هاشم تموم شده بود با یه کم خرت‌وپرت خریدم آوردم.برم بالا بدخواب می‌شه می‌دمش به شما.
باشه‌ای می‌گم.از توی ماشینش دو تا پلاستیک بیرون میاره و به دستم می‌ده،به‌خاطر لباسم معذبم.قبلاها با کوتاه‌تر از این‌ها توی خیابون می‌گشتم اما حالا بعد از بلایی که هاکان سرم آورد و بعد از هشدارهای هامون دیگه دلم لباس های تنگ و کوتاه رو جلوی نامحرم نمی‌خواد.
فکر می‌کردم خداحافظی می‌کنه اما برخلاف تصورم،می‌پرسه:
_امروز رفتین سر کارتون؟
پلاستیک‌ها رو روی زمین می‌ذارم و جواب می‌دم:
_آره رفتم.
بازهم می‌پرسه:
_راضی بودین؟
باید بگم نه،حالم از مشتری‌هایی که به بهانه‌ی خرید هر حرفی به آدم می‌زنن بهم می‌خوره اما فعلا به این شغل نیاز داشتم بنابراین می‌گم:
_آره کار خوبیه واقعا ازتون ممنونم.
سر تکون می‌ده:
_چون مارال خانم گفتن خیلی به کار احتیاج دارید این‌جا رو پیشنهاد دادم وگرنه شما هم مثل خواهر من.فروشگاهی که هر آدمی توش رفت‌وآمد می‌کنه جای مناسبی برای یه خانم جوون نیست.اگه بگم ممکنه ناراحت بشید اما اگه اون‌جا معذب می‌شید تا پیدا کردن شغل مناسب من حاضرم مخارج‌تونو…
وسط حرفش می‌پرم:
_نه علی‌آقا آدم مزاحم همه جا هست نگران نباشید مشکلی پیش نمیاد.
_پس اگه به چیزی احتیاج داشتید بهم بگید،درباره‌ی اجاره خونه هم بگم لزومی به پرداخت نیست. همین‌که مادرم تنها نباشه کفایت می‌کنه البته من ترجیح می‌دادم خونه رو به کسی اجاره بدم که یک مرد همراهش باشه.دو زن تنها توی یک خونه خدایی نکرده ممکنه اتفاقی بیوفته دروغ چرا،همش دلواپسم.
لب باز می‌کنم تا حرفی بزنم که با دیدن ماشین هامون رنگ از رخم می‌پره.تند پشت در قائم می‌شم و هل شده به حرف میام:
_نه نه نگران نباشید من حواسم به مادرتون هست همسایه‌ها هم رفت و آمد زیاد دارن… شما دیگه برید زیاد سرپا نمونین.
مشکوک بهم نگاه می‌کنه،ماشین هامون متوقف می‌شه.ته دلم وحشت میوفته. بیش‌تر از هامون از علی‌آقا می‌ترسم ما بهش دروغ گفته بودیم و حالا… خدای من الان همه چیز برملا می‌شه.
_شما حالتون خوبه؟
جوابی بهش نمی‌دم. هامون در حالی‌که یلدا رو بغل گرفته از ماشین پیاده می‌شه و با دیدن علی‌آقا اخم‌هاش در هم می‌ره و با دیدن من چنان نگاه ترسناکی بهم می‌ندازه که ناخواه بیش‌تر پشت در قائم می‌شم.
همه چیز خراب شد،علی‌آقا از این خونه بیرونم می‌کنه و جای به این خوبی رو از دست می‌دم تازه اگه از دست هامون جون سالم به‌در ببرم.

نگاه علی‌آقا به هامون میوفته و خطاب به من می‌پرسه:
_این آقا رو می‌شناسید؟
لبم و به دندون می‌گیرم و سر به زیر می‌شم.همش تقصیر مارالِ که چنین دروغ شاخ‌داری به علی‌آقا گفت.
صدای جدی هامون رو می‌شنوم:
_این ساعت شب جلوی این خونه چی‌کار دارید؟
مخاطبش علی‌آقاست.پادرمیونی می‌کنم و به جای اون جواب می‌دم:
_ایشون صابخونه‌مون هستن.
اخم‌هاش بیش از پیش درهم می‌ره و با لحنی ناملایم خطاب به من ولی رو به علی‌آقا می‌گه:
_اجاره عقب افتاده هم که باشه،صاحب‌خونه صبح برای تسویه میاد نه یازده شب.
معلومه اوقات علی‌آقا از این حرف‌ها تلخ می‌شه.اون هم درست شبیه هامون ِ مغرور و جسور!
می‌خوام بگم این نوع حرف زدن از هامون بعیده اما می‌دونم پای ناموسش که وسط باشه پرده‌ی ملاحظه‌ش کنار می‌ره.هنوز یادم نرفته چطور میلاد و کتک زد چطور برای هاله کمربند کشید!
از فکر این‌که الان به خاطر یه سوءتفاهم بحثی پیش بیاد باز هم خودم توی جواب دادن پیش‌قدم می‌شم:
_آخه اومده بودن برای مادرشون…
با نگاه تند هامون سکوت می‌کنم،نزدیک میاد و یلدا رو به بغلم می‌سپاره و زمزمه می‌کنه:
_برو داخل.
صدای علی‌آقا بلند می‌شه:
_یه لحظه خانم پناهی این آقا از آشناهاتون هستن؟
هامون طوری مقابلم می‌ایسته که تمام جثه‌م پشت هیکل تنومندش مخفی می‌شه.
یک دستش رو به در می‌گیره و اون به جای من جواب می‌ده:
_شوهرشم و هیچ خوشم نمیاد کسی یازده شب با زنم هم‌کلام بشه.
عرق سردی روی تنم می‌شینه،آبروم رفت!
با شنیدن کلمه‌ی شوهر علی‌آقا گارد می‌گیره،تصورش از شخصیت هامون یک چاقو کش اسید پاش هست که من به سختی ازش طلاق گرفتم و اون حالا منو پیدا کرده و می‌خواد یه بلایی سرم بیاره.

با لحن تندی خطاب به هامون می‌غره:
_بفرما بیرون آقا،شر درست نکن.
محکم لبم رو گاز می‌گیرم،حرف بزن آرامش قبل از این‌که دعوا بشه اون زبون بی‌صاحاب رو بچرخون و حرف بزن.
یلدا گویا شرایط رو درک کرده،با بغض نگاهم می‌کنه.
سرش رو در آغوش می‌گیرم،همزمان صدای عصبی هامون رو می‌شنوم:
_کی داره شر درست می‌کنه؟ها؟
به کتش چنگ می‌زنم و آهسته می‌نالم:
_دعوا راه ننداز هامون.
علی‌آقا با لحنی مشابه جواب می‌ده:
_مجبورم نکن زنگ بزنم صد و ده آقای محترم.با زبون خوش بیا برو پی کارت مزاحم خانم نشو.
هامون قدمی با خشم به علی‌آقا نزدیک می‌شه و همزمان صدای مارال متوقف‌ش می‌کنه:
_ای وای چی‌شده؟
چشم‌غره‌ای به سمتش می‌رم تا بیاد و گند کاری‌ش رو جمع کنه.روز اول بهش گفتم نیازی به دروغ گفتن نیست و اون جواب داد”اگه علی‌آقا بفهمه بی‌خبر از شوهرت دنبال خونه‌ای عمرا بهت جا بده،خونه ی ما هم که نمی‌مونی پس مجبوریم با یه دروغ مصلحتی خونه‌ش رو اجاره کنیم.تازه بفهمه طلاق گرفتی باهات سر اجاره خونه راه میاد”
کفش‌هاش رو می‌پوشه و با عجله به این سمت میاد و با لحنی دست‌‌پاچه می‌پرسه:
_علی‌آقا شما این‌جا چی‌کار می‌کنید؟
علی‌آقا با سردرگمی سؤال مارال رو با سؤال جواب می‌ده:
_شما این‌جا چی‌کار می‌کنید؟این آقا…
مارال وسط حرفش می‌پره:
_این آقا… این آقا… شوهرِ… سابق…نه نه فامیلِ…
نگاه سنگین هامون و علی‌آقا باعث می‌شه که مارال جا بزنه و با سری پایین افتاده و لحنی آروم بگه:

_راستش علی‌آقا من یه دروغی گفتم… می‌دونستم اگه بهتون بگم رفیقم متأهله خونتون و بهش اجاره نمی‌دید اما قراره که به زودی طلاق بگیرن یعنی…
این بار صدای عصبی هامون حرف مارال رو قطع می‌کنه:
_این مزخرفات چیه؟ کی به شما گفته من قصد دارم زنم‌و طلاق بدم؟
علی‌آقا با چشم‌هایی ریز شده به حرف میاد:
_یه لحظه یه لحظه پس شما تمام اون حرف‌هایی که به من زدید دروغ بود؟ طلاق دوست‌تون،مزاحمت های شوهر فراری‌ش و…
تیر نگاه هامون چنان به مارال می‌خوره که طفلک نمی‌تونه سرش رو بلند کنه. توی اون اوضاع خنده‌م می‌گیره.
مارال هم جواب کم میاره و به تته پته میوفته:
_نه دروغ نگفتم…
معنای حرفش رو می‌فهمه و تند ادامه می‌ده:
_نه نه دروغ گفتم،یعنی این‌طوری گفتم که شما خونتون و اجاره بدید.
علی‌آقا با خشم به مارال می‌توپه:
_یعنی چی که دروغ گفتم؟من فقط به حساب کمک خونم‌و اجاره دادم ولی انگار این خانم می‌خواسته بی‌اطلاع از شوهرش یه جا مستقر بشه من‌و این‌طوری شناختید؟
قبل از حرف زدن مارال رو به هامون می‌کنه و ادامه می‌ده:
_عذر می‌خوام من از چیزی خبر نداشتم.فقط لطف کنید و فردا تا قبل از عصر کلید خونه رو تحویل بدید.
تند از پشت هامون در میام و می‌گم:
_نه تو رو خدا من یه روزه کجا رو پیدا کنم؟

هامون دستش رو عقب میاره و دوباره به پشت سرش هلم می‌ده و باعث می‌شه که من فقط صدای علی آقا رو بشنوم:
_من از دروغ بدم میاد میاد خانم،قبل از این‌که داستان سرهم کنید باید فکر این‌جا رو می‌کردید نمی‌دونم مشکل‌تون چیه ولی نهایت لطفی که می‌تونم بهتون بکنم اینه که یه هفته بهتون مهلت بدم تا برای خودتون جای دیگه‌ای پیدا کنید.
مارال متأسف نگاهی بهم می‌ندازه و خطاب به علی‌‌آقا می‌گه:
_آخه علی‌آقا…
به صراحت جواب می‌شنوه:
_آخه بی آخه مارال خانم ما همسایه‌ایم رسمش این نیست دروغ بهم ببافیم و تحویل هم بدیم.هفته‌ی آینده کلید خونه رو تحویل می‌دید…شبتون خوش!
منتظر جواب نمی‌ایسته و سوار ماشینش می‌شه صدای استارت زدنش با صدای بسته شدن در توسط هامون یکی شده و به گوش می‌رسه.
مارال که موقعیت رو این‌طور می‌بینه،به سمتم میاد و یلدا رو ازم می‌گیره و با صدای آرومی می‌گه:
_من یلدا رو ببرم داخل فکر کنم خوابش میاد.
و به همین راحتی از دست توبیخ‌های هامون فرار می‌کنه.
پاسخی نمی‌دم،نمی‌تونم بدم چون سنگینی نگاه هامون به زبونم قفل زده.
مارال که داخل می‌ره صدای کلافه‌ی هامون هم بلند می‌شه:
_تو بگو من باهات چی‌کار کنم؟
نگاهی از فرق سر تا نوک پاهام می‌ندازه و به ظاهر آروم می‌گه:
_می‌خوام مراعات کنم،می‌خوام اذیتت نکنم الان‌م حقته یکی بخوابونم توی گوشت و به زور ببرمت سر خونه زندگیت اما آروم روبه روت وایستادم و فقط می‌خوام یه سؤال بپرسم.
مکث می‌کنه،با مکث ادامه می‌ده:
_چرا صبر منو با صبر ایوب یکی می‌دونی؟چرا فکر می‌کنی می‌تونم تحمل کنم زنم نصف شب با این ریخت و قیافه با یه مرد غریبه هم کلام بشه؟
نگاه بانفوذ و سنگینش عرق سردی رو روی تیرک کمرم می‌شونه.با صدای آرومی جواب می‌دم:
_مگه ظهر نگفتی تصمیم همه چیز با خودمه مگه…
وسط حرفم می‌پره:
_از تمام حرف‌های ظهرم همین‌و فهمیدی؟
_من…
_حرف نزن،اجازه بده من بگم!قول دادم مراعات کنم،با دلت راه بیام اما هرگز فکر نکن اون‌قدر بی‌غیرتم که اجازه بدم زنم نصف شب با این ریخت و قیافه وایسته زیر نگاه یه مرد و…
نفسش رو فوت می‌کنه و با کلافگی دستی لای موهاش می‌بره و بحث رو عوض می‌کنه:
_فردا مفصل راجع به مسئله‌ی خونه و صاحب‌خونه حرف می‌زنیم باشه؟
لب به اعتراض باز می‌کنم تا بهش بگم هیچ چیز اون طوری نیست که اون فکر می‌کنه اما اون فکرم رو می‌خونه
دستش رو بالا میاره و روی لبم می‌ذاره و زمزمه می‌کنه:
_هیش!چیزی نگو.خسته‌م…خیلی خسته‌م آرامش!
سرش رو جلو میاره و پیشونی‌ش رو به پیشونی‌م می‌چسبونه.
عقب نمی‌کشم،برای اولین بار احساس می‌کنم این مرد بهم نیاز داره.از پلک‌های بسته شده‌ش،از نفس‌های بلند و سنگینش،از صورت قرمز و چشم‌های مخمورش می‌فهمم.
با صدایی گرفته و آروم کنار گوشم لب می‌زنه:
_این‌جا اتاق اضافه داری؟
گیج از سؤالش جواب می‌دم:
_آره دو تا اتاق داره اما برای چی؟
_اگه از نظر تو اشکال نداشته باشه می‌خوام امشب‌و مهمون زنم باشم،می‌شه؟
تند عقب می‌کشم،چشم‌هاش باز می‌شن و نگاه سنگینش روم میوفته.هول شده می‌گم:
_برای چی؟هامون با این کارا…
سر تکون می‌ده و مانع از ادامه دادن حرفم می‌شه.
_باشه،فکر کردم شاید برات مهم باشه با این خستگی پشت فرمون نشینم و این‌همه راه‌و برگردم.می‌دونی که؟درصد تصادف های شب به خاطر خستگی راننده خیلی زیاده.
نفسم بند میاد،از فکر حرفی که می‌زنه اشک به چشمم می‌شینه.خدایا حتی فکرش هم عذاب آوره،از تصور این‌که هامون روزی بلایی سرش بیاد تمام موهای تنم سیخ می‌شه.
نگاهش به چشم‌های بارونی‌م میوفته و لبخند محوی کنج لبش می‌شینه و می‌گه:
_وقتی انقدر دوستم داری چرا اذیتم می‌کنی بچه جون؟
نم اشک رو از چشمم می‌گیرم و حق به جانب و بغض‌دار می‌گم:
_کی گفته من دوستت دارم؟
نگاهش معنای خاصی می‌گیره و جواب می‌ده:
_زبونت نمی‌گه اما…

جلو میاد،دستش رو بالا میاره و روی قلبم می‌ذاره.ضربان کوبنده ی قلبم رو حس می‌کنه و لذتی مشهود توی چشم‌هاش می‌درخشه.با همون لحن خاصش ادامه می‌ده:
_قلب آدم‌ها نمی‌تونه چیزی‌و مخفی کنه.
مثل کسی که هیپنوتیزم شده نگاهش می‌کنم،ازم می‌پرسه:
_یه حقیقت دیگه‌ای رو راجع به قلب‌ها می‌دونی؟
فقط نگاه ‌ می‌کنم و اون بدون برداشتن دستش از روی قلبم می‌گه:
_حتی سیاه‌ترین قلب‌ها هم دنبال عشق می‌گردن و وقتی پیداش کنن،قدرت همین قلب تپنده از مغز انسان بیش‌تر می‌شه.دیگه از عقلت نه،از قلبت پیروی می‌کنی.کاری که تو داری سعی می‌کنی برعکسش رو انجام بدی ولی من،دنبال خواسته ی قلبمم،متوجهی که؟

باز هم پاسخی ازم نمی‌شنوه،کاش بهم لطف کنه و نگاهش رو از صورتم برداره،حتی به اندازه‌ی پلک زدنی کوتاه!
گرمای دستش پمپاژ خون رو به قلبم بیش‌تر می‌کنه و اون هر لحظه ضرباتی کوبنده‌تر رو زیر دستش احساس می‌کنه و من هر لحظه زیر نگاه سنگینش بیش‌تر رنگ می‌بازم.
لعنت به این قلبی که این‌طور رسوام می‌کنه،کاش هامون هم یک بار طعم ضرباتی عادی رو حس می‌کرد تا فقط یک بار تجربه کنه چه دردی کشیدم وقتی توی اوج عاشقی صدای نرمال قلبش رو شنیدم.
کاش قلب‌م کمی‌هم شده با من راه میومد تا این مرد این‌طور پیروزمندانه نگاهم نکنه.
با صورتی داغ و تنی گر گرفته قدمی به عقب می‌رم.لبخند محوی روی لبش نقش می‌بنده.دستش رو یواش یواش پایین میاره و بامعنا می‌گه:
_شب‌بخیر.
پشتش رو بهم می‌کنه،می‌خواد بره.عقلم نه،از قلبم پیروی می‌کنم و قفل زبونم رو می‌شکنم:
_نرو هامون.
متوقف می‌شه.جون می‌کنم و ادامه می‌دم:
_یه اتاق اضافه داریم،حالا که خسته‌ای می‌تونی…
برمی‌گرده و بی‌پروا می‌گه:
_حالا که اصرار می‌کنی… باشه.
من هم مثل اون لبخند می‌زنم اما برعکس اون کاملا تصنعی.

محتاطانه لای در و باز می‌کنم و با دیدن صحنه‌ی مقابلم پاهام قفل به زمین می‌شن،چقدر در حسرت دیدن این صحنه بودم؟در ظاهر ده روز ولی در واقع یک عمر…عمری که هر شبش با وجود فکر و خیال برای من کم از هزار سال نداشت.
حالا روبه‌روم دارم تصویری رو می‌بینم که شب‌ها از حسرت دوباره دیدنش جون می‌دادم و تا طلوع خورشید صد بار بی‌صدا می‌مردم.الان صحنه‌ای که حسرتش رو داشتم پیش رومه اما بیش‌تر از این‌که خوشحال باشم می‌ترسم. از این‌که چشم باز کنم و ببینم باز هم من موندم و شبی بی پایان و حسرتی بزرگ.
وارد اتاق می‌شم و با قدم‌های سبک به سمت‌شون می‌رم.هر دو خوابن و هر دو چه زیبا خوابیدن.به یاد ندارم یلدا یک بار هم این‌طور توی بغلم خوابش برده باشه اما همیشه کنار هامون مثل فرشته‌ها می‌خوابه،همیشه با دیدن هامون ذوق می‌کنه،همیشه لبخندهای نمکینش رو تحویل هامون می‌ده.راست می‌گن که دخترها بابایی‌ان.دختر من با پنج ماه عمر عاشق پدرشه!
پارچ آب و لیوان رو کنار تشک پهن شده روی زمین می‌ذارم. باید یلدا رو بردارم و به اتاق خودم برم اما پاهام یاری نمی‌کنن.هامون راست می‌گه،ایستادن مقابل خواسته ی قلب سخته!چون اون قدرتمنده و تو خیلی سخت می‌تونی افسارش رو به دست بگیری.با این که دور قلبم زنجیر کشیده بودم اما اون زنجیر با یک نگاه هامون پاره شد،از بین رفت. اینه قدرت عشق! قدرتی بزرگ که باعث شده هامون این‌جا،توی خونه‌ی من،کنار دخترم خواب باشه.با این‌که قسم خورده بودم ازش دور بشم تا خوشبخت بشه اما اون رو به خونه‌م دعوت کردم،نزدیک‌ترین جا به خودم.این بود عاقبت تمام قول و قرارهایی که به خودم دادم،این که هامون با این فاصله‌ی کم مقابلم خوابیده باشه.

در عین نزدیک بودن،دور به نظر می‌رسه دور و دست نیافتنی.تمام وجودم برای لمس موهای مجعد و خنک‌ش پر می‌کشه.ذهنم به سمت شب‌هایی که کنار این مرد بودم پرواز می‌کنه و دستم بی‌اختیار بلند می‌شه و میانه‌ی راه نرسیده مشت شده و روی پام کوبیده می‌شه و صدایی آزاردهنده توی سرم می‌پیچه:
_من مجبورم جور زندگی رو بکشم که خودم انتخاب نکردم.
لب‌هام و روی هم می‌فشارم،دست خودم نیست،این صدا ان‌قدر توی سرم تکرار شده که در صدر ذهنم نشسته و هر لحظه مثل پتک به رویاهام می‌خوره و همه رو نابود می‌کنه.
درست مشابه الان که صداهای آزاردهنده مثل موریانه به جون ذهنم افتادن و قصد دیوونه کردنم رو دارن.تاب بیش‌تر موندن رو ندارم،به آرومی دستام رو جلو می‌برم تا یلدا رو بردارم.از اون‌جایی که سرش روی بازوی هامونِ تمام سعی‌م رو می‌کنم تا بدون بیدار کردنش کارم رو انجام بدم اما متأسفانه خوابش سبکه و به محض برداشتن یلدا چشم‌هاش نیمه باز می‌شه.
لبم رو گاز می‌گیرم و با صدای آرومی می‌گم:
_ببخشید بیدارت کردم،یلدا تا صبح چند بار برای شیرخوردن بیدار می‌شه باید پیش خودم باشه.تا خوابت نپریده بخواب!
برای فرار از مهلکه قصد بلند شدن می‌کنم و اون به راحتی با یک کلمه مانع می‌شه:
_بمون!
از صدای گرفته و خواب‌آلودش نفسم توی سینه گره می‌خوره.کاش این صداش رو هیچ کس جز من نشنوه،کاش هیچ کس جز من برای این صدای خش گرفته‌ش نمیره.
به آرومی برمی‌گردم،غرق خواب می‌شینه و یلدا رو از بغلم می‌گیره و سمت دیگه‌ی تشک می‌ذارتش و به آرومی روش رو می‌پوشونه.مات برده به حرکاتش نگاه می‌کنم،خودش هم دراز می‌کشه،طوری رفتار می‌کنه انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.درست مثل سابق مچ دستم رو می‌گیره و به سمت خودش می‌کشونه.درست مثل سابق تا به خودم میام می‌بینم توی آغوشش گم شدم،درست مثل سابق دستش لای موهام فرو می‌ره و درست مثل سابق وجودم از حسی لذت بخش پر می‌شه.
با صدایی ضعیف می‌نالم:
_هامون من باید برم توی اون اتاق مارال….
اجازه نمی‌ده حرفم رو تموم کنم و کنار گوشم زمزمه می‌کنه:
_نخواه خوابم بپره آرامش.
دستم رو به قصد بلند شدن روی سینه‌ش می‌فشارم که حلقه‌‌ی دستش دور شونه‌م تنگ تر می‌شه و با صدای خواب‌آلودش به حرف میاد:
_تنت می‌خاره بچه!
از هر دو دستم کمک می‌گیرم و به سینه‌ش فشار میارم و با صدای آهسته‌ای می‌گم:
_زورگویی هامون قرار بود بیای تو اتاق بخوابی نه این‌که من و زندانی کنی،بذار برم پشیمونم نکن از این‌که گفتم بمون.
با چشم‌هایی بسته و صدایی خش‌گرفته جوابم رو می‌ده:
_آروم بگیر…ان‌قدر تکون نخور. بذار مهربون بمونم.

_الان یعنی مهربونی؟
از گوشه‌ی چشم نگاهم می‌کنه:
_مهربون نبودم باید تلافی این ‌شب‌هایی که کنارم نبودی و من از فکر این‌که کجایی چشم رو هم نمی‌ذاشتم و سرت در میاوردم.البته اونم به موقع‌ش.
_پس دردت فقط نگرانی بود،دل‌تنگ نشدی!هامون بذار برم پیش مارال منتظرمه…

مچ هر دو دستم رو می‌گیره به سمتم متمایل می‌شه،دست‌هام رو بالای سرم قفل می‌کنه و نگاه تاریکش رو به نگاهم می‌دوزه.
تنم از این فاصله‌ی کم گر می‌گیره،طوری حبس شدم که حتی نمی‌تونم پاهام رو تکون بدم با وجود تاریکی شب باز هم می‌تونم رنگ نگاه پر نیازش رو بخونم.
من هم بهش نیاز داشتم اما نه الان،با این شرایط،توی این موقعیت.
سرش رو خم می‌کنه و نبض گردنم رو میبوسه.
_می‌خوای دل‌تنگیم رو بهت نشون بدم؟
از ترس این‌که مارال از اتاق بغلی بیرون بیاد زبونم رو به سختی به کام می‌چرخونم و بی‌اعتنا به حرفش می‌گم:
_نکن.
با چشم‌های مخمور نگاهم می‌کنه و لب می‌زنه:
_چرا؟مگه زنم نیستی؟
با صدایی لرزون می‌گم:
_تو گفتی هر چی من بگم،هامون تو امروز گفتی هر تصمیمی بگیرم نه نمیاری.
_هنوزم می‌گم.
_پس این کارا چیه؟
با پشت دستش به آرومی موهام رو کنار می‌زنه و پاسخ می‌ده:
_یادم نمیاد قول داده باشم بهت دست نزنم.
_اما گفتی اگه طلاق بخوام طلاقم می‌دی.
بدون این‌که نگاهش رو از صورتم برداره جواب می‌ده:
_اینم گفتم که طلاق‌تم بدم باز هم تو زن منی.
خسته از این‌که هر چیزی می‌گم و جواب می‌شنوم،آخرین شانسم رو امتحان می‌کنم:
_ببین در اتاق بازه مارال هم اون یکی اتاق منتظره الان نگران می‌شه میاد بیرون به‌خدا با این وضع ما رو ببینه دیگه نمی‌تونم تو روش نگاه کنم. برو عقب بذار من برم.
لبخندی محو کنج لبش می‌شینه و با شیطنتی خاص توی نگاهش می‌گه:
_بهت گفتم خوابم و نپرون.
با حالت کلافه‌ای نگاهش می‌کنم با شناختی‌که ازش دارم منتظرم ازم فاصله بگیره اما دست دراز می‌کنه و پتویی که براش آوردم رو روی هر دومون می‌کشه و زمزمه می‌کنه:
_دیگه بهونه‌ای نداری.
می‌خوام حرفی بزنم که مهر سکوت به لب‌هام می‌خوره و بازهم این مرد با خودخواهی حرفش رو به کرسی می‌شونه.

* * * * *
میز صبحانه رو آماده می‌کنم و در همون حال با عجله برای خودم لقمه ای نون و پنیر می‌گیرم نگاهم سمت ساعت کشیده می‌شه،لیوان چایی‌م رو داغ سر می‌کشم که تا ته حلقم می‌سوزه.
دو تا تخم مرغ رو توی آب می‌ندازم و زیر گاز رو روشن می‌کنم،صدای حاج‌خانم رو می‌شنوم و عزادار غر هایی که قرارِ بشنوم می‌شم.
هن‌وهن کنان از پله‌ها پایین میاد و با صدای نخراشیده‌ش می‌گه:
_نرگس،نرگس مادر امروز نرو دانشگاه.عیده منِ پیرزن نمی‌تونم دست تنها به خونه برسم.
دستی به پیشونیم می‌کشم،باز این پیرزن مخش تاب برداشته و من رو به جای دخترش می‌بینه.
برمی‌گردم و می‌گم:
_عید نیست حاج‌خانم منم باید برم سر کارم.
چشم‌های ریزش از بین چروک‌های صورتش گرد شده به من دوخته می‌شه و صدای زمختش رنگ تعجب می‌گیره.
_مگه تو سر کار می‌ری مادر؟
خسته از پرچونگی‌ش سکوت می‌کنم،سری با تأسف تکون می‌ده:
_همش تقصیر اون پسره‌ی بد شگونِ.چقدر بهت گفتم این مرد زندگی نیست نمی‌تونه خرجت رو بده پاتو توی یه کفش کردی اینم عاقبتت مجبوری هم درس بخونی هم کار کنی هم به شکم اون مردک تن پرور برسی اونم بخوره و بخوابه.
در اتاق باز می‌شه و خدا مارال رو بهم می‌رسونه،با حالت زاری نگاهش می‌کنم.
شالش رو روی سرش مرتب می‌کنه و با اشاره بهم می‌گه:بیخیال باشم.
به آشپزخونه میاد و با رویی گشاده خطاب به حاج‌خانم می‌گه:
_صبح شما بخیر مادر جان.
بدون این‌که بخواد به جواب اون گوش بده به سمتم برمی‌گرده و می‌پرسه:
_شوهرت رفت؟
سری به علامت مثبت تکون می‌دم:
_یک ساعت قبل رفت منم خواب موندم.
نگاه معناداری بهم می‌ندازه و می‌گه:
_دیشب یه ظرف شستنت ان‌قدر طول کشید که من خوابم برد.
سرم رو گرم می‌کنم و جواب می‌دم:
_که چی؟
سؤالم رو با سؤال جواب می‌ده:
_آشتی کردین؟
حرف زدن های حاج خانم اجازه نمی‌ده که حواسم رو جمع کنم.
مارال که اوضاع رو این‌طور می‌بینه،بی‌خیال من شده و دست زیر بازوی حاج خانم می‌ندازه و به سمت پله‌ها هدایتش می‌کنه و با زبون بازی می‌گه:
_مادرجان بیاین بریم براتون اینترنتی زنگ بزنم به خواهرتون تا شب صحبت کنید.
نفس آسوده‌ای می‌کشم،خواهر حاج‌خانم از خودش کوچک‌تر بود و خداروشکر هوش و حواس داشت.اون همراه شوهرش اصفهان زندگی می‌کرد و پنج تا بچه داشت که برعکس حاج‌خانم تمام بچه‌هاش دورش بودن.
از فکر حاج‌خانم و خواهرش بیرون میام و نگاهی به ساعت می‌ندازم.
سر سفره می‌شینم و تند لقمه برای خودم می‌گیرم.
چند دقیقه بعد مارال هم پایین میاد و با دیدن من که دولپی مشغول خوردنم می‌گه:
_دنبالتن؟
لیوان چای رو سر می‌کشم و به سختی و با دهن پر جواب می‌دم:
_دیرمه.
_می‌رسونمت.
لقمه‌ی دهنم رو قورت می‌دم و می‌گم:
_لازم نکرده برات تخم‌مرغ آب‌پز کردم بشین بخور خودم با اتوبوس می‌رم،ظهر هم برنمی‌گردم می‌خوام برم دنبال خونه.
متعجب می‌پرسه:
_مگه با هامون آشتی نکردی؟
دستم که لقمه به سمت دهنم می‌برد متوقف می‌شه،قیافه‌م در هم میره و جواب می‌دم:
_هامون همین‌طور رفتار می‌کنه،انگار همه‌چیز مثل سابقه!
_غیر از اینه؟
نگاهش می‌کنم و می‌گم:
_دیشب ازش پرسیدم مامانت و هاله از رفتن من خوشحال شدن یا ناراحت می‌دونی چی جوابم رو داد؟
مارال سری به نشون ندونستن تکون می‌ده:
_تا دیروز که یلدا رو ببره خونه مامانش و هاله فکر میکردن من برای تغییر روحیه‌م رفتم سفر و به زودی برمی‌گردم.اما دیروز که یلدا رو دیدن فهمیدن قضیه‌ی مسافرت در کار نیست و من از خونه قهر کردم.هر چه‌قدر ازش پرسیدم بگو خوشحال شدن از رفتنم یا نه جوابی نداد.ساکت شد،رفت تو فکر اما من جوابش رو می‌دونم.خیلی هم خوب می‌دونم،اونا از رفتن من خوشحالن چون فکر می‌کنن پسرشون رو دارن.تو ندیدی مارال…ندیدی هاله با چه کینه‌ای نگاهم می‌کنه به خدا خاطرش مثل یه خواهر واسم عزیزه تحمل ندارم وقتی برگردم بهم بگه برادرام و ازم گرفتی خاله ملیحه هم همین‌طور هر بار یادش میوفته قاتل هاکان طبقه‌ی بالا کنار پسر بزرگشه حالش بد می‌شه.این وسط هامون بیچاره نمی‌دونه جواب من رو بده یا خانوادش رو.برای هامون سخته بخواد زن طلاق بده اما از هر زاویه‌ای نگاه می‌کنم می‌رسم به یه جمله:هامون بی من خوشبخت‌تره.
مارال با تایید سر تکون می‌ده.
_بهت حق می‌دم آرامش،حس می‌کنم این منطقی‌ترین تصمیمیه که توی این یه سال گرفتی این وسط فقط یه چیز باقی می‌مونه.
با اشاره می‌پرسم چی؟ که جواب می‌ده:
_اون دوستت داره،هم تو رو هم یلدا رو.تا قبل از این ماجراها فکر می‌کردم فقط برای جبران کار هاکان باهاته،فکر می‌کردم به زور داره وانمود می‌کنه اما وقتی هر روز اومد در خونمون و خواهش کرد جاتو بهش بگم من تو چشاش چیزی و دیدم که سابق ندیده بود.وقتی دیروز یلدا رو تحویلش دادم رفتارش رو مثل یه بابای واقعی دیدم حتی بیشتر از اون.
هامون یک عمر تنها زندگی کرده،تو و دخترت زندگی‌شو روشن کردین حالا اگه بری،ضربه‌ی سنگین تری از تو می‌خوره.

نوشته رمان قصاص پارت ۴۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن