آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۰

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ الان دکتر خبر میکنم بیاد یه نگاهی بهت بندازه همش لجبازی میکنی آخر و عاقبتش میشه این .
با طعنه گفتم :
_ خودت باعث حال خراب من میشی بعدش خودت شروع میکنی به متلک انداختن خوبه پس ، خاله هما کمکم کن برم اتاقم میشه لطفا ؟
_ آره عزیزم
آرتان با حرص به سمتم اومد و رو به خاله هما گفت :
_ نیازی نیست شما برید استراحت کنید
_ اما حالش خوب نیست .
آرتان نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ من مواظبش هستم مامان مثل اینکه زن من هست چرا جوری باهاش رفتار میکنید انگار من دشمنش هستم
_ نیستی ؟
با غیض بهم خیره شد
_ دهنت و ببند
با شنیدن این حرفش عصبی خواستم بهش چیزی بگم ، که دوباره چشمهام سیاهی رفت برای یه دقیقه و ساکت شدم مامان با حرص به آرتان توپید :
_ خجالت بکش چرا مثل بچه ها رفتار میکنی ؟
آرتان کلافه دستی داخل موهاش کشید و رفت بیرون که نیلوفر گفت :
_ دیگه حنات برای آرتان رنگی نداره اون زن خودش رو دوست داره نه یه دختر آویزون .
بعدش در مقابل چشمهای گرد شده من گذاشت رفت ، خاله هما دستش رو روی شونه ی من گذاشت و گفت :
_ آروم باش عزیزم اصلا نیاز نیست به چیزی فکر کنی باشه ؟
_ دیدید چی گفت ؟
_ تینا به من نگاه کن ببینم !
به چشمهاش خیره شدم که گفت :
_ تنها هدفش این بود که عصبیت کنه پس سعی که واکنش نشون ندی ، به آرتان هم کم محلی کن اصلا برات مهم نباشه نزار بفهمن چه احساسی داری باشه ؟

سرم رو تکون دادم :
_ سخته اما تلاشم رو میکنم .
آهسته خندید :
_ درست مثل من سخته اما جوری رفتار میکنم انگار مهم نیست ، احساس میکنم سیاوش بدتر از من شده حالش
چشمهام گرد شد :
_ واقعا ؟
_ آره
_ بعدش دخترم تو حامله هستی باید مراقب خودت باشی میفهمی ؟
با ناراحتی نگاهم رو بهش دوختم :
_ این روزا خیلی حالم بد میشه
_ چون همش داری خودت و اذیت میکنی
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم :
_ دوست ندارم حالم اونقدر بد بشه که نفهمم دارم چیکار میکنم بهم کمک کنید .
_ من بهت کمک میکنم اما گوش نمیدی
_ از امروز قول میدم که گوش بدم
_ آفرین
صدای سیانا اومد :
_ چیشده ؟
خاله هما خندید :
_ تو چرا همش دیر میای برای غیبت ؟
سیانا مظلوم بهمون خیره شد :
_ خوب همش تقصیر شما دوتاس دیگه
جفتمون زدیم زیر خنده که صدای سیاوش خان اومد :
_ همیشه به خنده
خاله هما بهش خیره شد و عادی پرسید :
_ جایی میری ؟
سیاوش خان سرش رو تکون داد :
_ آره میریم بیرون
_ با کی ؟
_ من ؟
با دیدن مامان نیلوفر که یه تیپ خیلی خوشگل هم زده بود چشمهای هممون گرد شد متعجب شده بودم ، خدایی این چه حال و روزی بود برای خودش ساخته بود
_ خوش بگذره
سیاوش خان متعجب به خاله هما خیره شد
_ ممنون

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن