آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۹

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

با شنیدن حرفای آرتان حالم بهتر شده بود ، فهمیده بودم من و دوست داره اما مجبور شده نیلوفر عوضی رو بیاره دوباره داخل عمارت میدونستم بخاطرش حتما چیز مهمی هست وگرنه آرتان و سیاوش خان همچین ریسکی نمیکردند
_ چیه هی میخندی ؟
با شنیدن صدای شفق به سمتش برگشتم و گفتم :
_ چون امروز خیلی خوشحال هستم اندازه ای که اصلا حد نداره و هیچکس نمیتونه خوشحالی من و خراب کنه !.
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چیشده ؟.
_ بیا بشین
به کنار خودم اشاره کردم که اومد نشست و سئوالی بهم خیره شد
_ آرتان دیشب بهم گفت یه مدت دیگه تحمل کنم بعدش نیلوفر میره
_ بهش گفتم چرا اون و آورده گفت دلیلش مهم اما نمیتونه بگه اما گفت یه مدت صبر کن میفهمی بعدش گفت نگران نباش همه چیز درست میشه ، اون من و دوست داره
شفق لبخندی زد :
_ خوب واقعا تو رو دوست داره مگه میشه دوستت نداشته باشه .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست چقدر خوب بود همه چیز و چقدر خوب پیش رفته بود !.
_ تینا
با شنیدن صدای خانوم بزرگ به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چند وقت پیش واسه چکاب رفتی ؟.
_ هفته پیش رفتم چطور ؟
سرش رو تکون داد :
_ گفتم شاید فراموش کردی میخواستم بپرسم
سرم رو تکون دادم :
_ نه فراموش نکردم
_ راستی تینا !؟
به سمت شفق برگشتم و گفتم :
_ جان

_ از مامان نیایشت خبر داری ؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و با غیض گفتم :
_ صد بار بهت گفتم شفق اون مامان من نیست من اصلا اون رو آدم حساب نمیکنم
دستاش رو بالا برد و گفت :
_ باشه ببخشید معذرت میخوام فقط عصبی نباش یه سئوال پرسیدم فقط خبری داری یا نه ؟
پوزخند عصبی زدم :
_ آره خیلی خوب ازش خبر دارم یه مدت همش میومد تهدید خرابکاری اما الان دیگه خبری ازش نیست شاید داره نقشه جدیدش رو میکشه
_ من هنوز نمیتونم بفهمم
_ چی رو نمیتونی بفهمی ؟
_ اینکه یه مادر چرا همچین ظلمی در حق بچه اش میکنه !
اشک تو چشمهام جمع شد
_ اما من خیلی خوب میدونم چرا همچین ظلمی در حق بچه اش میکنه
_ چرا ؟
_ چون اون اصلا مادر نیست !
_ اما …
وسط حرفش پریدم :
_ شفق میشه درموردش حرف نزنیم میدونی که حالم بد میشه حتی با شنیدن اسمش
سرش رو تکون داد :
_ باشه دیگه چیزی نمیگم
با لبخند بهش خیره شدم ممنون بودم چون دوست نداشتم دیگه درمورد اون زن چیزی بشنوم هر چیزی هم که میشنیدم فقط باعث میشد بیشتر عصبی بشم و قاطی کنم صدای ارتان اومد :
_ تینا
بلند شدم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ من دارم میرم شهر چیزی نیاز نداری ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه

بعد رفتن آرتان من و شفق حسابی گرم صحبت شده بودیم که صدای نیلوفر اومد :
_ تینا
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم و سئوالی بهش خیره شدم :
_ بله
_ دست از سر آرتان بردار بفهم دیگه دوستت نداره چرا همش میخوای بهش نزدیک بشی هان ؟ میبینی که من و آورده دوستم داره چرا بین ما قرار میگیری
دیگه نتونستم تحمل کنم و بشینم تا اون هر چقدر دوست داشت چرت و پرت بگه زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ درست حرف بزن جوجه تیغی
به سمتم یورش آورد و بازوم رو داخل دستش گرفت محکم فشار داد با اینکه درد گرفته اما اصلا به روی خودم نیاوردم شفق به طرفداری از من بلند شد و گفت :
_ دستش رو ول کن زود باش
سرد گفت :
_ نه
_ دوست داری یه بلایی سرت بیارم پس
نیلوفر پوزخندی بهش زد
_ تو کی باشی بخوای بلایی سر من بیاری بچه جون باید مراقب باشی یکی بلایی سر خودت نیاره
با تموم شدن حرفش شفق خیلی ماهرانه بازوم رو از دستش کشید و پرتش کرد روی زمین بعدش نیشخندی بهش زد :
_ دیدی که خیلی راحت تونستم
چشمهاش از شدت عصبانیت داشت برق میزد اما حقش بود هر بلایی که سرش بیاد
_ تو به چه جرئتی …
_ جرئت نمیخواست بلایی که حقت بود سرت اومد
بعدش به سمتم من برگشت و گفت :
_ زود باش راه بیفت باید بریم !
با شنیدن این حرفش راه افتادیم سمت اتاق من همین که داخل شدیم زدم زیر خنده
_ چرا میخندی ؟
_ چه باحال حالش رو گرفتی من که شکه شده بودم !.

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن