آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۶۰

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ چون تو نمیتونی حال کسی رو بگیری من کاری کردم حالش گرفته بشه هیچکس حق نداره دست روی تو بلند کنه من به خاله فرشته قول دادم مراقبت باشم !
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببینم مامان تو رو فرستاد اینجا ؟
خونسرد بهم خیره شد
_ آره
_ باورم نمیشه
آهسته خندید :
_ اتفاقا باید باورت بشه خاله فرشته خیلی نگرانت بود گفت تا میخوایم بیایم یه مشکلی پیش میاد حالا که تینا حامله هست بیشتر نگرانش هستم برو پیشش مراقبش باش
اشک تو چشمهام جمع شد
_ خیلی دلم واسش تنگ شده چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ آروم باش
_ من آروم هستم !.
_ پس چرا میخوای گریه کنی ؟
_ نمیدونم
دستم رو داخل دستش گرفت
_ درسته نیایش در حق تو بد کرد اما خاله فرشته خیلی دوستت داره شاید تو رو به دنیا نیاورده باشه اما مادر واقعیت هست
لبخندی بهش زدم :
_ دوستش دارم خیلی زیاد
_ بلاخره میاد
با شنیدن صدای در اتاق دستی به صورتم کشیدم و گفتم :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و خاله هما اومد داخل با چشمهای ریز شده بهش خیره شده بودم که گفت :
_ خوب
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چی خوب ؟
_ این چه وضعش بود
چشمهام گرد شد
_ چی

_ چه برخوردی بود که داشتید ؟
شفق به خاله هما خیره شد :
_ دوست داشتید تماشا میکردم تا هر بلایی دلش خواست سر تینا بیاره
_ اون هیچ غلطی نمیتونست انجام بده چون آرتان بهش همچین اجازه ای نمیداد ، بهتر هست تو این موارد بیشتر حواستون رو جمع کنید نیلوفر نباید بفهمه تو چیزی فهمیدی میفهمی ؟
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا نباید چیزی بفهمه ؟
_ چون این خواسته ی سیاوش و آرتان هست
_ اما آرتان بهم نگفت
_ یادش رفته ، بعدش تینا این واسه سلامتی خودت هست پس بهتره احتیاط کنی
سرم رو تکون دادم :
_ از این به بعد بیشتر مراقب هستم
لبخندی روی لبهاش نشست
_ ممنون
_ ببخشید هما خانوم ؟
خاله هما به شفق خیره شد و گفت :
_ جان
_ شما پشت تینا هستید یا نیلوفر ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ این چه سئوالی هست که میپرسی ؟
_ میشه جواب بدید ؟
خاله هما بدون تردید جواب داد :
_ تینا
شفق به سمتش رفت و گفت ؛
_ خیلی چیز ها هست که باید درموردش صحبت کنیم وقت دارید ؟
خاله هما سرش رو تکون داد و جفتشون رفتند بیرون متعجب به مسیر رفتنشون خیره شده بودم یعنی این دوتا چه کاری میتونستند با هم داشته باشند ، از بس فکر و خیال کرده بودم داشتم دیوونه میشدم از اتاق خارج شدم که نگاهم به نیلوفر افتاد با دیدن من دندون قروچه ای کرد و گفت :
_ فکر نکن چون اون دوستت هست تو قراره همیشه سالم باشی !.

نوشته رمان همسر دوم خان زاده پارت ۶۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن