آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر مغرور من

رمان همسر مغرور من پارت۱

رمان همسر مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر مغرور من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر مغرور من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

تموم مدت شاهپور فقط با جدیت داشت درس میداد ابهتی که داشت واقعا ستودنی بود بلاخره درس دادنش تموم شد و همینطور وقت کلاس مشغول ور رفتن با کتاب هام شدم و داشتم وسایلم رو جمع میکردم که صدای شاهپور بلند شد:
_خانوم اراغوان شایسته!؟
با شنیدن اسمم از زبونش قلبم باز هم شروع کرد به تند تند زدن حس کردم هر لحظه ممکنه رسوا بشم ، یواش لعنتی آرومتر اون دوستت نداره که داری خودت رو اینجوری میکوبی بی وقفه. متعجب سرم رو بلند کردم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم:
_بله استاد
_شما بمون با هم خونه میریم.
چشمهام از شنیدن این حرفش گرد شد و با بهت و شک بهش خیره شدم چی خونه شاهپور چی داشت میگفت ، با سقلمه ای که دوستم ترانه بهم زد از بهت در اومدم بهش خیره شدم که چشمک شیطونی زد و با هیجان گفت:
_استاد چیکاره اته شیطون
تا خواستم جوابش رو بدم صدای شاهپور بلند شد
_زود باش ارغوان.
با شنیدن صدای پر از تحکمش بی اختیار وسایلم رو برداشتم و دنبالش حرکت کردم همه ی دانشجو ها داشتند متعجب به ما نگاه میکردند.
کنار ماشین مدل بالایی ایستاد بدون اینکه هیج حرف اضافه ای بزنم سوار شدم اون هم پشت رل نشست و شروع کرد به رانندگی کردن ، فقط سکوت کرده بودم اصلا من احمق چرا سوار ماشینش شدم
_پسرم کجاست!؟
با شنیدن صداش اون هم در مورد پسرش پوزخندی روی لبهام نشست و با صدایی که تلخ شده بود گفتم:
_پسرت!؟
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه با صدایی دورگه شده گفت:
_خوشگل شدی عوض شدی
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم گر گرفت من عاشقش بودم و با هر تعریفی از جانبش عین دختر بچه ها تموم بدنم گر میگرفت و گونه هام گل مینداخت با حرف بعدیش تموم خوشحالیم پر کشید
_اما نه به اندازه خواهرت!

لبخند تلخی روی لبهام نشست اصلا حتی بهش نگاه هم نکردم اون فقط قصدش این بود من رو عصبی کنه تموم مدت تا رسیدن به خونه فقط سکوت بینمون حکم فرما بود با ایستادن نگاهی به اطرافم انداختم رسیده بودیم از ماشین پیاده شدم و بدون توجه به شاهپور داخل عمارت شدم ، من و خانواده ام تو عمارت پدر بزرگم زندگی میکردیم کنارشون و یه ویلا هم اون ور باغ عمارت ساخته بودند که برای من و شاهپور بود اما زیاد قسمت نشد با هم زندگی کنیم داخلش از وقتی که شاهپور و نیاز رفتند من پسرم رو تنهایی بزرگ کردم داخل اون خونه هر چی بقیه اصرار کردند داخل عمارت زندگی کنم اصلا به حرف هاشون گوش ندادم اون خونه پر از خاطرات شاهپور بود برای من آه تلخی کشیدم و به سمت خونه ی خودم حرکت کردم.
_کجا داری میری عمارت از این طرف!
با شنیدن صدای شاهپور از پشت سرم که مخاطبش من بودم ایستادم به سمتش برگشتم و خیره به چشمهای نافذش گفتم:
_دارم میرم خونه ی خودم
پوزخندی روی لبهاش نشست
_خونه ی خودت
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم هنوز هم دست از این رفتارش برنداشته بود انگار از تحقیر کردن آدما خوشش میومد یا جوری حرف بزنه که آدم احساس شرمندگی بکنه.
_آره خونه ی خودم مشکلی داری!؟
به سمتم اومد حالا تو دوقدمی من ایستاده بود با صدای خشک و خشداری گفت:
_شاید خونه ی دونفرمون بشه زیاد به خونه ی خودم گفتن دلت رو خوش نکن.
با شنیدن این حرفش برای یه لحظه خشکم زد گیج و منگ بهش خیره شدم منظورش از زدن این حرف چی بود آخه
_چی
_زیاد به مخ کوچولوت فشار نیار
بعد بدون زدن حرف دیگه ای راهش رو به سمت عمارت کج کرد و من هنوز ایستاده بودم و داشتم به مسیر رفتنش نگاه میکردم

_مامان من گشنمه!
با شنیدن صدای شاهین پسر کوچولوی شش ساله ام به سمتش برگشتم و با عشق بهش خیره شدم تنها دلیل زنده بودنم شاهین بود کسی که بعد از رفتن شاهپور امید زندگی من شده بود نمیتونستم حتی یه لحظه دوریش رو تحمل کنم
_الان پسرم برات آماده میکنم چی دوست داری برات درست کنم!؟
متفکر بهم خیره شد یهو با هیجان گفت:
_ماکارانی
خنده ام گرفت غذای مورد علاقه اش ماکارانی بود صبح هم اگه بود براش میپختم با جون و دل شروع میکرد به خوردن به سمت آشپزخونه و مشغول آماده کردن ماکارانی شدم ، وقتی آماده شد میز شام رو چیدم و شاهین رو صدا زدم که اومد نشست و شروع کرد به خوردن.

_مامان تو نمیخوری!؟
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_نه پسرم تو بخور من سیرم
در واقع بعد از دیدن پدرت سیر شده بودم و میلم به هیچ چیزی نمیکشید با شنیدن صدای زنگ خونه بلند شدم تا در رو باز کنم یعنی کی بود این وقت شب در رو باز کردم که خدمتکار عمارت آقاجون شهناز رو دیدم لبخندی زدم و گفتم:
_سلام شهناز خانوم کاری داشتید با من!؟
_سلام خانوم آقا گفتن بهتون خبر بدم برید عمارت
متعجب گفتم:
_چیزی شده شهناز!؟
_خانوم من خبر ندارم
سری تکون دادم و گفتم؛
_باشه تو برو شاهین غذاش رو بخوره منم میام

همراه شاهین به سمت عمارت آقاجون حرکت کردیم که صدای شاهین بلند شد:
_مامان
_جانم عزیزم
_چی میشد امشب خونه ی آقاجون اینا نمیومدیم
_چرا پسرم مگه تو آقاجون اینارو دوست نداری!؟
_من دوستشون دارم اما اونا من و دوست ندارند.
با شنیدن این حرف شاهین ایستادم شاهین هم ایستاد جلوی پاش زانو زدم و خیره به چشمهای سیاهش که شبیه پدرش بود شدم و گفتم:
_کی گفته تو رو دوست ندارند!؟
با ناراحتی بهم خیره شد و گفت:
_آقاجون برای رهام توپ فوتبال خرید و داد چون شاگرد ممتاز شده بود اما به من نداد تازه اشم به رهام گفت توپت رو بهش نده.
با شنیدن حرف های شاهین عصبی دندون قروچه ای کردم و با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_خودم برای پسرم توپ میخرم اینکه چیزی نیست پسر من به دوست داشتن هیچکس نیاز نداره چون مادرش اندازه همه دنیا دوستش داره.
با شنیدن این حرف چشمهاش برق زد و گفت:
_مامان دوستت دارم
محکم بغلش کردم و با عشق زمزمه کردم:
_منم دوستت دارم
_مادر و پسر چه خوب دل و قلوه میگیرید
با شنیدن صدای سجاد داداشم از شاهین جدا شدم با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_همیشه عین خروس بی محل سر میرسی دقت کردی
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_آره
دست شاهین رو گرفتم و گفتم:
_بریم تا داییت جفتمون رو خل نکرده خودش که اصلا عقل درست و حسابی نداره

توی خیابون ها بی هدف قدم می زنم، خدا می دونه چه بلایی سرم اومده که این قدر تب می کنم، افتاب مستقیم روی سرم می زنه.
گوشی توی دستم می لرزه به صفحه ش نگاه می کنم شاهپوره عصبی تماس رو رد می کنم.
به شاهین قول داده بودم ولش نکنم اما تو این وضعیت سخت ترین کار همینِ دیگه نمی تونم بیشتر از این راه برم.
کاش حداقل جایی رو داشتم واسه موندن تو اون جا.
خدایا خودت کمکم کن، عرق سردی از روی شقیقه ام روان میشه.
به دم مطب که می رسم برای چند ثانیه همه چیز رو از یاد می برم، هیچ چیزی تو خاطرم نیست. وحشت زده به گوشی تو دستم که داره زنگ می خوره نگاه می کنم و جواب میدم صدام شدیدا می لرزه.
_الو ارغوان کجا پا شدی رفتی با اون حالت.
_یادم نیست، هیچی یادم نیست….
صدای فریادش بلند میشه.
_الان میام، از جات تکون نخور جی پی اس ت رو روشن کن.
دست های یخم رو مشت می کنم، قلبم شدیدا می لرزه.
رو به یکی از عابرایی که توی خیابون هست میگم:
خانم میشه جی پی اس گوشیم رو روشن کنید.
_چیزی شده حالتون خوبه؟
گوشیم دوباره زنگ می خوره زنه جواب میده آدرس جایی که توش هستم رو به شاهپور میگه.
_ارغوان، ارغوان…
با وحشت نگاش می کنم مچ هر دو دستم رو گرفته و نگران میگه.
_حالت خوبه، منو یادته؟
قلبم از این حال خودم تیر می کشه، با بغض رو بهش میگم:
شاهپور چه بلایی داره سرم میاد؟
موهام رو آروم نوازش میده، چشماش پر شده انگار که اون هم حالش از این وضعیت به هم می خوره.
_خوب میشی، قربونت برم.
بوسه ای روی چشمم میزنه و سرم رو در آغوش می کشه و زیر لب میگه:
لعنت بهت پریسا لعنت بهت.
نمی دونم از این لعنتی که فرستاده خوشحال باشم یا نه فقط می دونم اون قدر حالم بده که

قسمت بعد

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن