آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر مغرور من

رمان همسر مغرور من پارت۲

رمان همسر مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر مغرور من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر مغرور من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

داخل عمارت نشسته بودیم آقاجون با صلابت همیشگیش نشسته بود خانوم جون هم کنارش پدر و مادرم و خواهرم و داداشام هم بودند و شاهپور بود شاهپور پسر عمه ی من بود ، پدر و مادر شاهپور هم بودند ولی بقیه ی اعضای فامیل نبودند
_من امشب بخاطر این خواستم دور هم جمع بشید چون شاهپور برگشته!
پوزخندی روی لبهام‌ نشست با شنیدن حرف آقاجون انگار شاهپور چه گلی به سرش زده بود.
_من یه تصمیم گرفتم درمورد طلاق شاهپور و ارغوان!
با شنیدن این حرف آقاجون تکون محکمی خوردم و قلبم شروع کرد به تند تند زدن طلاق حتی فکر کردن بهش هم قلبم رو به درد میاورد چون منه احمق هنوز هم عاشق شاهپور بودم.
_چون یه بچه دارند باید دوباره با هم تو همون ویلای کنار عمارت زندگی کنند دوست ندارم تو خاندان ما طلاقی وجود داشته باشه.
_آقاجون!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و نگاه نافذی بهم انداخت و با صدای محکمش گفت:
_امیدوارم به تصمیم من احترام بزاری ارغوان ، پسرت نیاز به یه پدر داره و تو نیاز به یه همراه داری.
_آقاجون این آقا نمیتونه برای بچه من پدر بشه و برای خودم همراه یادتون که نرفته چیکار کرد شما گذشته هارو فراموش کردید آقاجون !؟
_نه فراموش نکردم و نمیکنم اما این بهترین تصمیم برو خوب فکر کن ارغوان پسرت نیاز به یه پدر داره.
بلند شدم و با گفتن بااجازه اونجارو ترک کردم

عصبی پوزخندی زدم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_پسرت!؟
خونسرد بهم خیره شد و گفت:
_آره پسرم
عصبی بودم اون هم خیلی زیاد توقع نداشتم بعد این همه سال که برگشته بود بعد از اون خیانتی کرد حالا با پرویی تما بیاد بگه پسرم!
_تو هیچ حقی نداری نسبت به پسر من فهمیدی!؟
_نه نفهمیدم
_شاهپور
_جانم
با شنیدن این حرفش خشکم زد چجوری خیلی راحت داشت با احساسات من بازی میکرد لعنتی
_پسرم رو بهت نمیدم از پسر من دور باش
و اومدم برم‌ که بازوم رو گرفت و به سمت خودش برم گردوند خیره به چشمهام شد و گفت:
_خوب گوشات رو باز کن ارغوان همین الان میری داخل و میگی جوابت مثبت وگرنه پسرت رو ازت میگیرم میدونی که خیلی راحت میتونم ازت بگیرم.
با حرص غریدم:
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی فهمیدی!؟
_وقتی کردم میفهمی یعنی چی فهمیدی!؟
_لطفا بسه تمومش کن این بازی کثیف و
_من حرفام رو بهت گفتم دیگه خود دانی
با رفتن شاهپور به فکر فرو رفتم حق با اون بود خیلی راحت میتونست از من بگیرتش.
یعنی الان باید خیلی راحت خواسته اش رو قبول میکردم و باهاش ازدواج میکردم آخه چجوری میتونستم باهاش دوباره همخونه بشم و عین زن و شوهر باهاش رفتار کنم اون خیلی من و اذیت کرده بود خدایا خودت بهم کمک کن بتونم درست تصمیم بگیرم کلافه پووفی کشیدم
_ارغوان
با شنیدن صدای داداش سجادم به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_حالت خوبه!؟
_تو چی فکر میکنی داداش میتونم خوب باشم!؟
سجاد به سمتم اومد روبروم ایستاد و با صدای گرفته ای گفت:
_خوب میدونم خیلی سخت برات اما باید یه تصمیمی بگیری
_همخونه شدن با شاهپور برام سخته مردی که تو سخت ترین شرایط زندگیم به جای اینکه وایسته کارش رو توجیه کنه یا حتی حداقل کنارم میموند و زخمام رو التیام میداد اما اون بعد اون شب که با خواهر خودم بهم خیانت کرد گذاشت رفت.
_اون شب رو فراموش کن ارغوان
_نمیتونم خیلی سخت برام
_بلاخره همه ی اینا میگذره و روزی میاد که همه رو فراموشی میسپاری
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_خدا کنه
_بریم داخل اینجا هوا سرده
سری تکون دادم و همراهش به سمت خونه رفتیم …
روز ها داشت مثل برق و باد میگذشت حتی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بخوام بکنم باید امشب به آقاجون جواب میدادم که تصمیمم چیه

_خوب دخترم فکرات رو کردی؟!
_آره
_جوابت چیه!؟
نیم نگاهی به شاهپور انداختم که خیلی خونسرد نشسته بود و داشت با بیتفاوتی بهم نگاه میکرد انگار میدونست تصمیم من چیه
_آقاجون هر چی شما بگید من موافقم
آقاجون لبخندی زد و گفت؛
_بهترین تصمیم و گرفتی دخترم پشیمون نمیشی
سرم رو پایین انداختم دو دلیل داشت برای قبول کردن اولش بخاطر پسرم بود که نمیخواستم ازم بگیرتش دومین دلیلم هم این بود تا از شاهپور انتقام بگیرم انتقام خیانتش!
_مامان
با شنیدن صدای پسرم شاهین به سمتش برگشتم لبخند مهربونی زدم بهش و گفتم:
_جانم پسرم
با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت:
_میشه بیای بیرون کارت دارم
_باشه پسرم
اومدم بلند بشم که صدای عصبی خانوم جون بلند شد:
_زود باش برو پیش بقیه بازیت و بکن بچه جون تو …
با دیدن چونه ی لرزون شاهین و چشمهای آماده باریدنش عصبی حرف خانوم جون رو قطع کردم
_بسه

بلند شدم دست پسرم رو گرفتم و بدون نگاه کردن بهشون از خونه خارج شدیم عادتشون شده بود با شاهین بدرفتاری کنند عقده شون رو خالی کنند انگار خیانت خواهرم تقصیر شاهین بوده
داخل حیاط ایستادم شاهین هم ایستاد کنار پاش زانو زدم و زل زد به چشمهاش اشکاش رو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
_پسرم ناراحت شدی!؟
_مامان چرا همه از من بدشون میاد
اخمام رو تو هم کشیدم و با صدایی که سعی میکردم بلند نباشه گفتم:
_کی گفته همه از تو بدشون میاد
_خودم میدونم
اشکاش رو پاک کردم و گفتم:
_هیچکس از پسر من متنفر نیست
_پس چرا خانوم جون دعوا میکنه همیشه و بهم میگه حرومی!
با شنیدن حرف اخرش چشمهام گرد شد بهت زده گفتم:
_چی!؟
شاهین سر به زیر مظلوم شد و گفت:
_خانوم جون همیشه همینو به من میگه
با صدایی که سعی میکردم عصبی نباشه گفتم:
_بیا بریم خونه پیش اقدس خانوم بمون تا من بیام باشه!؟
_مامان میخوای بری دعوا تو رو خدا من نمیخوام دعوا بشه
لبخندی به مهربونیش زدم و گفتم:
_دعوا نمیکنم پسر گلم
لبخند شیرینی زد ، دستش رو گرفتم و بردمش خونمون درست حدس زده بودم اقدس از مسافرت برگشته بود بهش گفتم مواظب شاهین باشه تا من بیام و دوباره به سمت خونه آقاجون رفتم باید باهاشون حرف میزدم اونا حق نداشتند به شاهین چیزی بگند شاهین پسر من بود نه هیچ دیگه ای شاهین من پاک بود حق نداشتند ذهن پسرم رو مسموم کنند.

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن