آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر مغرور من

رمان همسر مغرور من پارت۴

رمان همسر مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر مغرور من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر مغرور من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

آقاجون به سمت من برگشت که سرم رو پایین انداختم و با صدای گرفته ای گفتم:
_منم که مشکلی ندارم آقاجون
آقاجون لبخندی زد و گفت:
_مبارک فردا یه جشن بزرگ داریم همه آماده باشید.
همه با خوشحالی شروع کشیدن کل کشیدن سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی کردن با انگشتهام شدم که صدای شاهپور کنار گوشم بلند شد:
_بلاخره باز مال خودم شدی بره کوچولو
با شنیدن این حرفش تیز سرم رو بلند کردم و حرصی بهش خیره شدم و گفتم:
_بره خودتی مواظب حرف زدنت باش یالغوز
پوزخندی زد و گفت:
_تلافی زبون درازیات رو آخر شب پس میدی عزیزم
عزیزم اخرش رو کشیده و با لحن مسخره ای گفت که حس کردم از ترس رنگ از صورتم پرید ، با دیدن رنگ پریده ام چشمهاش برق زد و با شیطنت گفت:
_چیه خانومم تو هم دلت برای اخر شب تنگ شده آره
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی توش نداشته باشه گفتم:
_درست صحبت کن
تا خواست حرفی بزنه صدای آقاجون بلند شد:
_بچه ها چیزی شده!؟
صدای شاهپور بلند شد
_نه آقاجون داشتم با خانومم حرف میزدم
آقاجون با لبخند گفت:
_امیدوارم خوشبخت بشید
صدای خانوم جون اومد:
_شاهپور کنار ارغوان خوشبخت نمیشه اون و پریسا عاشق هم بودند و صاحب یه بچه شدند که این داره بزرگش میکنه باید شاهپور با پریسا ازدواج میکرد و …
صدای عربده ی آقاجون بلند شد:
_خفه شو!
من
با شنیدن صدای داد آقاجون ساکت شد و با چشمهایی که داشت از شدت خشم شعله میکشید بهش خیره شد که آقاجون با عصبانیت ادامه داد:
_چرا خودت رو زدی به خریت اون دختر هرزه رفت با شوهر مست خواهرش خوابید از مست بودن شاهپور استفاده کرد اون طفل معصوم که ناخواسته بدنیا اومد رو ارغوان بزرگ کرد براش مادری کرد حق نداری اسمی از اون دختره تو این خونه بیاری فهمیدی!؟
خانوم جون با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفت:
_تنها کسی که تو این خونه باعث شده بقیه به جون هم بیفتن این دختره اس پریسای من قبل اون عاشق شاهپور بود ولی اون بهش خیانت کرد اون ….
صدای خشک شاهپور حرفش رو قطع کرد:
_من هیچوقت عاشق اون نبودم این رو همتون خوب میدونید!
_اما تو بهش …
_من بهش هیچ قولی نداده بودم بهتره این حرف رو همش تکرار نکنید
بلند شدم و گفتم:
_آقاجون با اجازه
و از خونه خارج شدم تحمل فضای اونجا همیشه برای من سخت بود مخصوصا با شنیدن نیش و کنایه های خانوم جون و حرف هاش حرف هایی که اصلا واقعیت نداشت!

به سمت خونه ی خودم حرکت کردم همیشه با پسرم خوشحال بودم از وقتی که خواهرم با شوهرم همخواب شد از زندگی کردن سیر شدم مخصوصا موقعه ای که شاهپور هم بعد از اون ماجرا بیخیال همه چیز شد و برای همیشه گذاشت رفت بدون اینکه کوچکترین توضیحی به من بده بابت اون شب و بعدش خواهرم که با شکم حامله از شوهرم روزای خیلی سختی رو گذروندم بدترین ضربه رو از شوهرم و خواهرم خوردم اما صبوری کردم و طاقت آوردم قطره اشک تلخی روی گونم چکید هنوز که هنوزه باورم نمیشه خواهرم همچین کاری باهام کرد اما با دیدن هر بار پسرم شاهین بیشتر به واقعیت پی میبردم سرم رو تکون دادم نمیخواستم با فکر کردن به اینا خودم رو ناراحت کنم.
_داشتی به چی فکر میکردی!؟
با شنیدن صدای یهویی شاهپور از پشت سرم دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم با صورت رنگ پریده بهش خیره شدم و گفتم:
_به تو ربطی نداره
ابرویی بالا انداخت پوزخندی زد و با صدای گرفته ای گفت
_اتفاقا از این به همه زندگی تو به من مربوط
دهنم باز موند از پرویی مرد روبروم.

پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_خیلی پرویی میدونستی!؟
سرش رو تکون داد و گفت:
_میدونم.
کلافه پووفی کشیدم و گفتم:
_زود باش کارت رو بگو و از پیش من برو میخوام تنها باشم حوصله ی شنیدن حرف هات رو ندارم
_باهات کاری که ندارم اومدم همراه همسرم بریم خونه ی خودمون
با خشم بهش خیره شدم و داد زدم:
_چجوری روت میشه هان !؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا باید روم نشه اون وقت مگه چیکار کردم.
_خیلی وقیحی
بعد از گفتن این حرف به سمت خونه حرکت کردم اصلا نمیتونستم وایستم و به حرف های پوچ شاهپور گوش بدم شاهپور بیش از حد گستاخ و پرو بود بعد از کاری که این همه سال باهام کرده بود به جای اینکه شرمنده باشه و ازم معذرت خواهی کنه خیلی پرو داشت حرف میزد
_وایستا
با شنیدن صداش ایستادم کلافه به سمتش برگشتم و داد زدم:
_دیگه چیه چی میخوای!؟
پوزخندی زد و گفت:
_نمیخوای من و همراهی کنی تا خونمون

?‍♀دیگه چشام گشاد تر از این نمی شد هوف عصبی کردم و قدمام رو محکم روی زمین کوفتم در رو که زدم اقدس خانم کنارش به همراه شاهین ظاهر شد.
_مامان این کیه دیجه؟(دیگه)
با تعجب به عقب برگشتم مونده بودم چی بگم که شاهپور خم شد و گونه ش رو نوازش کرد و گفت:
من از امشب به بعد قراره این جا زندگی کنم.
پسرم خودش رو به پای اقدس چسبوند خیلی سعی کردم این ترسش رو نسبت به غریبه ها کنترل کنم غریبه هه مهم نیست پدرش شاهپور بوده، مهم اینه که از هر آشنایی نا آشناتره برای جگر گوشه من.
داخل خونه میشم در حالی که می خوام درب رو ببندم میگم.
_شوخی می کنه مامانم همین الان میرن خونه خودشون این آقای محترم.
روی کلمه محترم تاکید کردم پوزخندی زد و گفت:
فردا میبینمت خانم ارغوان شایسته.
عصبی درب رو بهم می کوبم از شدت حرص نفس نفس میزنم شاهین با احتیاط نزدیکم میشه.
_مامان عصبانی؟
جلوی پاهاش زانو میزنم و محکم بغلش می کنم بغض گلوم رو گرفته با صدای ضعیفی رو بهش میگم.
_نه مامان نه عزیزکم فقط امروز یکم خسته م.
?‍♀در دل ادامه دادم ” یکم خیته تر از خسته ای برای ادامه زندگی”
_تو که باشی حالم خوبه باشه مامانی؟
بوسه ای روی گونه ش میشونم با نگرانی لبخند میزنه.
_حالا بدو برو با اقدس جون بخواب که صبح زود تر بیدار شی و بازی کنی.
_تو نیستی؟
بغلش می کنم و به طرف اتاقش می خوام برم اقدس جلو میاد و اشاره می کنه که بدمش به اون اما سری به نشونه منفی تکون میدم و خودم میبرمش روی تخت که دراز کشش می کنم از ته دل میخنده.
_به چی میخندی شیطون؟
خنده اش شدید تر میشه چانه ش رو محکم می بوسم خنده هاش به قهقهه تبدیل شده ناخوآگاه من هم بغض رو از یاد میبرم و میخندم مثل کسایی که بخاطر بار غم زیادشون از ته ته دل میخندن.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن