آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر مغرور من

رمان همسر مغرور من پارت۵

رمان همسر مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر مغرور من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر مغرور من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب پا میشم و خاموشش می کنم؛ فقط پنج دقیقه دیگه بخوابم بعد پا میشم چشمام رو می بندم و بی خیال می خوابم با صدای اقدس خانم چشم باز می کنم.
_خانم خانم دانشگاهتون دیر نشه ساعت هشت و نیمه ها.
با این حرفش وحشت زده چشم باز می کنم‌ وای از ته دلی میگم بهونه داده بودم دست شاپوری که دنبال بهونه بود… عصبی پتو رد کنار میزنم و از جا بلند میشم.
_وای چرا زودتر بیدارم نکردی؟
_خانم یه ساعته دارم همین کارو می کنم بیدار نمی شید.
سریع پا میشم مانتو و شلواری سرسری تن میزنم بدون این که صبحانه بخورم. راهی دانشگاه میشم و به این فکر می کنم که از قصد دنبالم نیومد که این جوری کنفم کنه؛ وقتی رسیدم بعد از حساب کردن پول کرایه با دو به طرف درب ورودی رفته و از پله ها بالا رفتم. درب کلاس بسته بود دستی به مانتوم کشیدم و آروم در زدم با صدای بفرماییدش داخل شدم ابرو های پهنش رو کمی بالا داد و بخاطر دوئیدن زیاد نفس نفس میزدم با پوزخند گفت:
میذاشتی یه ساعت دیگه میومدی خانم
_ببخشید استاد.
_بیرون باشید نیم ساعت دیگه کلاس تمومه.
عصبی دندون قروچه ای رفتم درب کلاس رو بستم عوضی احمق فقط می خواست من رو جلوی اون همه آدم ضایع کنه کلاس که خالی شد داخل رفتم تا برای کلاس بعدی که با استاد دیگه داشتم منتظر بمونم در و بست میزی جلوش گذاشت پوزخندش دلم رو لرزوند تپش قلبم از نگاه هیزش بالا رفت.

مضطرب نگاش کردم و با صدای لرزونی گفتم:
برو کنار می خوام برم ناهار بخورم.
پوزخندی زد نگاهی به ساعتش کرده و گفت:
ساعت نُه صبح.
اه لعنت به این حافظه لعنتی که وقتی هول میشم همه چیز رو با هم قاطی می کنه بدون این که از موضعم پایین بیام جواب دادم.
_به تو ربطی داره؟من دلم می خواد الان ناهار بخورم.
نزدیکم شد فاصله ای بینمون نبود با لحن خاصی گفت:
گشنته؟
دلم لرزید حس زن مطلقه ای رو داشتم که یه گوشه گیرش انداختن و می خوان ازش سوءاستفاده کنن.
_ولم کن.
دستش رو دور کمرم انداخت با خشم خواستم پسش بزنم اما فشار بازوهاش دور دستم اون قدر زیاد بود که نمی تونستم؛ تکون بخورم.
با فشار پایین تنم کل بدنم یخ زد باورم نمی شد همچین کاری کنه اونم توی دانشگاه لبم که داغ شد.
لباش رو محکم روی لبام گذاشته بود و با پاهاش پاهام رو قفل کرده بود که تکون نخورم.
از بوسه اش هیچ لذتی نبردم. همراهیش نکردم اما اون با مقاومت لب بالام رو میمکید پاهام شل شده بود چنگی به پیرهنش زدم با صدای در کلاس
گازی از لب پایینم گرفت و گفت:
بقیه ش بمونه واسه شب که میام پسرمو ببینم.

عصبی پسش زدم بغض گلوم رو گرفته بود، وای خدا چرا لذت بردم از لمس دندوناش دارم دیوونه میشم قبلا هیچ وقت این قدر با احساس لبام رو نمی بوسید.
میخواد دیوونه م کنه آره بعدشم پسرم رو میگیره عوضی عوضی ازت متنفرم حس دستای کثیفش روی تنم سنگینی می کرد.
در و باز کرد؛ یکی از دانشجوهای پسر که از قضا من رو هم می شناخت وارد کلاس
شد چشمش روی لبام بود وحشت زده رو برگردوندم و لبام رو با دست پاک کرده و سعی می کنم جلوی دید رسش نباشم حالم خیلی بده.
هیچ چیز از درس های استاد نمی فهمم اصلا توی دنیای دیگه سر می کنم مدام دست پشت لبم می کشم با صدای “خسته نباشید” استاد خودم رو سریع به خونه میرسونم زنگ در و فشار میدم کسی خونه نیست اخمی می کنم به اقدس گفته بودم شاهین رو جایی نبره، مضطرب شماره اش رو می گیرم. بلافاصله بعد این که جواب میده داد میزنم.
_کجایی؟
_سلام خانم چیزی شده من بیرونم؟!
_مگه نگفتم جایی نرو شاهین باهاته؟
انگار کمی ترسیده بود با احتیاط گفت:
نه پیش من نیست…
بدون این که کنترلی رو خودم داشته باشم جیغ کشیدم.
_یعنی چی؟
_آقا شاهپور اومدن دنبالش خانم بخدا از خانم جون اجازه گرفتم.
_بچه منه باید از من اجازه می گرفتی نه از اون.
عصبی گوشی رو قطع می کنم دستام به شدت میلرزن.
قلبم با شدت شروع به تپیدن کرده نمیدونم کجا برم چی کار کنم؟!

راه نرفته رو برمی گردم گیج شدم به طرف عمارت آقا جون می خوام برم اما پشیمون میشم و در آخر روی زمین می شینم و از عجز شروع به گریه می کنم

دلم داره آتیش می گیره الان به کی باید زنگ بزنم نکنه با پریسا فرار کرده باشه؟!

با این فکر وحشت زده از جا می پرم با تمام توانم به سمت عمارت میدوئم آقاجون با دیدن من حیرت زده نزدیکم میشه.

_چیشده بابا جان چرا این شکلی شدی؟

_برد بچه م رو شاهپور برده برده پیش پریسا بدبخت شدم تقصیر توئه آقاجون تقصیر توئه اگه بهش اجازه نمی دادی باز برگرده به زندگیم الان شاهینم پیشم بود.

دستم رو به لباسش بند کردم تا زمین نیافتم.

کمکم کرد روی کاناپه بشینم رو به یکی از خدمت کارا اشاره کرد تا چیزی برام بیاره

خودش هم کنارم نشست خانم جون هم با عجله از پله ها پایین اومد با حرص نگاش کردم و داد زدم.

_چرا به اقدس گفتی بچه رو بده به شاهپور من مادرشم

یه جور می گفت دخترم که انگار من رو کس دیگه ای زائیده با صدای داد آقاجون تکون خفیفی خورد.

_اون هرزه دخترت نیست بفهم.
خانم جون به گریه افتاد با بغض شروع به صحبت کرد.
_چرا نیست چون اشتباه کرده این بی عرضه اگه می تونست شوهرش رو پیش خودش نگه داره الان پریسای منم پیشم بود.
حس می کردم دل و روده م داره بالا میاد تهوع شدید داشتم دستام بدجوری می لرزید خدمتکار لیوانی اب قند آورد.
_بسه پریسا رو هم تو خراب کردی با همین طرفداری مسخره ت با فرق گذاشتن بین اون و ارغوان انقدر بادش کردی که فکر می کرد می تونه همه چیز و داشته باشه.
آقاجون بی توجه به گریه های خانوم جون شماره ای گرفت بعد از چند دقیق شروع به صحبت کرد.
_الو شاهپور بابا کجایی؟
_……
_آهان ارغوان نگران شده بود اصلا حواسمون به جشن امشب نبود آره، آره زود بیارش این دختر پس افتاد.
جشن چه جشنی؟ اون قدر مضطربم که هر چی به مغزم فشار میارم چیزی به خاطرم نمیاد در نهایت بعد از قطع کردن گوشی توسط آقاجون به طرفش برمی گردم و می پرسم:
چی شده کجان چه جشنی؟
_بابا جون امشب قرار بود جشن بگیریم به همه اعلام کنیم که میخواد یا هم باشید عاقدم میاد یه عقدی بینتون جاری می کنه اصلا یاد نداشتم این پیری هم بد چیزیه.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن