آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر مغرور من

رمان همسر مغرور من پارت۶

رمان همسر مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر مغرور من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر مغرور من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

 

لبخند آرامش بخشی میزنم حداقل میدونم که شاهینم قراره برگردونده بشه پیشم
اما برای چی پسرم رو برده همین سوال رو بدون وقفه ازش می پرسم.

_پس چرا شاهین و برده؟

_بردتش لباس بگیره هم برای تو هم برای خودشون بالاخره اونم باباشه حق داره.

کنترلم رو از دست دادم امروز زیادی عصابم متشنج شده.

_حق داره؟ اون موقع که بچه شو انداخته بود سر من رفت پی یلری تلریش فکرش نبود حالا شده دایهء ی مهربان تر از مادر؟ من چه گناهی کردم هان ؟
من چیزی گفتم وقتی اون آشغال هرزه رو با خواهرم تو یه تخت دیدم دهن باز کردم؟
همه رو ریختم تو خودم خودم و داغون کردم خدا لعنتش کنه.

عصبی دستی به محاصنش کشید دستش رو دورم حلقه کرد اون چه گناهی داشت که من عقده هام رو سرش خالی می کردم متاثر بوسه ای به دستش زده و گفتم:

_ببخشید آقاجون امروز خیلی حالم خوب نیست نمی فهمم چی میگم.

خانم جون پوزخندی بهم زد همزمان که اشکاش رو پاک می کرد به طرف اتاقش رفت.

_هنوز دیر نشده عزیزم اگه میخوای عقد رو کنسل کنم.

ای خدا آقاجون خبر نداری شاهپور تهدیدم کرده که بچه رو ازم می گیره و الا من آدم تن دادن به این ازدواج نیستم.

_نه.

توی دلم ادامه دادم “میسازم فقط بخاطر پسرم.”

با اومدن شاهپور عصبی به طرفش رفتم و بازوی شاهین رو گرفتم.
_آخ مامان دستم آی.

توی بغلم گرفتمش و با جدیت گفتم:

_شاهین مگه بهت نگفتم با غریبه ها نباید بیرون بری؟ هان؟

از این که مواخذه ش می کردم ناراحت شد دلم براش کباب شد اما باید همین طور جدی برخورد می کردم تا با کس دیگه ای بیرون نره.

_با غریبه نرفت با من بود.

_لطفا تو دعوای من و پسرم دخالت نکن.

بچه رو از توی بغلم گرفته دم گوشش چیزی گفت شاهین به طرف حیاط دوئید.
نزدیکم شد با همون غرور لعنتی اخمای در هم رفته ش گفت:

_مثل این که راستی راستی باورت شده پسرته.
بازوم رو گرفته عصبی تر از قبل گفت:
_کسی که از پوست و خونت نیست ها.

از حرص صورتم سرخ شد اون قدر نامرد و عوضی بود که خیانتش رو به روم می زد دندونام رو به هم فشار دادم تا بغضم نشکنه و بیشتر از این خورد نشم دستم رو از دستش بیرون آوردمو با صدای ضعیفی جوابش رو دادم.

_نه یادم نرفت چطور بهم خیانت کردی خیالت راحت تا آخر عمرمم فراموشش نمی کنم اگرم بخوام این کار و کنم شاهین یادم میاره هرزگی باباش رو.

با این حرفم صورتش از خشم سرخ شد
مچم رو محکم فشار داد و سرش رو نزدیکم کرد.

_خیلی خوبه آفرین زبون در آوردی اون موقع که لال بودی مثل یه موش ترسو گذاشتی رفتی، راستی به شاهین هنوز نگفتی من ب

_راستی به شاهین هنوز نگفتی من باباشم… این که مامانش پریساست رو چی؟! گفتی که تو فقط خاله شی؟

ضعف کل وجودم رو گرفت ناشتا بودنمم باعث شد تهوعم بیشتر بشه سرم گیج می رفت با صدای لرزونی گفتم:

_خفه شو.

_چرا مگه دروغ میگم؟ تو که از دروغ متنفر بودی.

_خیلی آشغالی.

خم شد دم گوشم با صدای ترسناکی گفت:

_پس با این آشغال در نیافت چون ممکنه تو رو هم مثل خودم کنم فهمیدی کاری می کنم شاهین تو روت هم نگاه نکنه دیگه م حق نداری سرش داد بزنی گرفتی چیشد؟

وقتی جوابی نشنید توی آغوشش گرفتم دیگه حالی برای ایستادن نداشتم چشام سیاهی رفتن توی بغلش از حال رفتم، به طرف اتاقی بردم روی تخت دراز کشم کرد آروم اشک می ریختم و از این ضعفم حرص می خوردم.
از اون نگاه پر ترحمش که به من مینداخت متنفر بودم.

_چیزی خوردی؟

با انزجار نگاه از اون چشمای مشکیش گرفتم.

_میگم برات غذا بیارن لباست رو هم حاضر کنن امشب قراره عروس شی.

دلم از این حرفش بهم می خوره اما اون قدر حالم بده که نمی تونم هیچ واکنشی نشون بدم تنها کاری که می کنم بستن چشمامِ، به کمی استراحت نیاز دارم.

_خانوم جون بیدار نمی شید

با صدای شهناز چشمام رو کمی باز می کنم با گیجی نگاهی بهش می ندازم.
سینی پر از غذا رو جلوم میذاره از بوی قورمه سبزی دلم ضعف میره از جا بلند میشم.

شهناز لبخندی میزنه و دستی روی صورتم می کشه با محبت میگه.

_غذاتون رو بخورید آرایشگر منتظرتونه ساعت ۶ مهموناتون میان
_شهناز.
_جانم خانوم؟

با صدای گرفته ای جواب میدم.
_میگی شاهینم بیاد.

_بله خانوم الان صداش می کنم.

قاشق رو بر می دارم می خوام شروع کنم اما با فکر این که ممکنه پسرم غذا نخورده باشه دست می کشم چند دقیقه بعد با صدای درب اتاق با حیرت به اون که حالا کت و شلوار با نمکی تن کرده بود و یه گل قرمز توی جیب کتشه دلم ضعف میره.

_مامانی.

با عشق بهش زل میزنم دستام رو برای بغل کردنش باز می کنم سمتم میاد روی پام می شونمش با محبت میگم:

_چقدر ناز شدی شیرین عسل.

از ته دل خندید بوسه ای روی گونه ش کاشتم.

_ناهار بخوریم؟

_نه من خوردم مامان.

_کی بهت غذا داد؟

_خودم خوردم عمو شاهپور گفت دیگه بزرگ شدی خودت باید گذا بخوری.

لبخندی به این همه شیرین زبونیش زدم.

قاشق رو تند تند پر می کردم و غذا رو بدون این که بجوئم در جا قورت می دادم نگاه شاهین روی من بود یه دفعه با
سوالی که پر سید هول شدم.

_خیلی گشنته؟

به سرفه افتادم لیوان آب رو برداشتم و سر کشیدم.

_مامان تو می خوای با عمو شاهپور ازدباج کنی؟

بزاقم رو به سختی قورت میدم و با صدای ضعیفی جواب میدم.

_کی این حرف و زده؟

_دیگه همه میگن.

آروم می خندم.
_ای شیطون واسه همین خوشتیپ کردی؟

با صدای درب اتاق نتونستم جوابش رو بشنوم.

_بفرمایید.

شاهپور با لبخند بد جنسی داخل شد اون هم کت و شلوار سِت شاهین رو پوشیده بود.

_بهتری؟

سرم رو تکون دادم.

_مثل این که تهدیدم کارساز بوده زبونت بند اومده.

چپ چپ نگاش کردم شاهین به طرفش رفت این بار روی پای اون نشست.

_عمو نمی شه من امشب با شما و مامانم بیام خونه؟

_نه عزیزم ولی قول میدم فردا صبح بیام دنبالت بریم شهربازی.

چی می گفتن مگه امشب شاهین کجا قراره بمونه؟

_تو جایی قرار نیست بری.

شاهین گیج با ما دو تا نگاه می کرد نیشخندی بهم زد و گفت:

_امشب این جا میمونه چون من می خوام فهمیدی؟

باید یه حال اساسی ازش می گرفتم، نقطه ضعفم رو بد جوری دست گرفته بود.

_شاهین مامان میشه بیرون باشی؟

با ترس نگاهش رو بین ما رد و بدل کرد از بغلش بیرون آومد بیرون رفت.
نزدیک شاهپور شدم با جدیت گفتم:

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن