آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر مغرور من

رمان همسر مغرور من پارت۷

رمان همسر مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر مغرور من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر مغرور من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

نزدیک شاهپور شدم با جدیت گفتم:

_با من بازی نکن اگه رو عصابم بخوای بری میزنم زیر همه چیز قید شاهینم میزنم اون موقع تو میمونی و این بچه می خوام ببینم چه غلطی می خوای بکنی.

ترس رو توی نگاه مغرورش دیدم اما سریع خودش رو جمع کرد و گفت:

_مگه بود نبودت فرقیم داره.

دلم ترک برداشت اما حقیقت تلخه اون هیچ وقت من رو نخواست اگه دوستم داشت هیچوقت همخواب خواهرم پریسا نمی شد.

_نه فرقی نداره اگه داشت که این همه سال نمی رفتی وجود تو هم برای من مهم نیست دیدی که چقدر راحت تو این چند سال خودم و جمع و جور کردم الانم فقط و فقط بخاطر بچه م قبول کردم باهات باشم پس بهتره تنها دلیلم رو ازم نگیری.

نزدیکم شد چونه م رو توی دست گرفت به چشمام چشم دوخت از نگاه سرشار از عشقش غرق لذت شدم…

به خودم نهیب زدم”چه عشقی باز توهم زدی کسی که عاشق زنش باشه نگاه کس دیگه ایم نمی کنه؟”
“اما وقتی با پریسا بود مست بوده.”
“آره ولی می تونست جلو خودش رو بگیره.”
با بوسه ای که روی لبام نشوند، خمار چشمام رو بستم اما قدرت همراهی کردنش رو نداشتم آه غلیظی کشید و خودش رو بهم نزدیک کرد.
انزجار همه وجودم رو گرفت همین که خواستم پسش بزنم دستام رو بالای سرم قفل کرد.
این بار عمیق تر از قبل لبام رو مکید وقتی از اونا خسته شد لباش رو پایین آورد چونه م رو بین دندوناش گرفت و نرم بوسید.
داشتم به اوج می رسیدم، به گردنم که رسید دیگه نتونستم تحمل کنم به طرف خودم کشیدمش چند سالی می شد که با کسی رابطه نداشتم از وقتی رفت اون قدر بد ضربه خوردم که وجود هیچ کسی ارومم نمی کرد، اما حالا اون با این حرکاتش من رو مثل قدیم دیوونه می کرد.
با باز شدن ناگهانی در قلبم می ایسته دستام رو روی صورتم میذارم تا شخصی که داخل شده رو نبینم.
شهناز اروم خندید شاهپور ازم جدا شد و صاف نشست.
_خانم جون لباستون رو آورد می ذارمش رو تخت کاری ندارید.
به جای من شاهپور جواب می ده.
_نه ممنون.
صدای بسته شدن در که اومد دستم رو از روی صورتم جدا کردم شاهپور با پوزخند حرص دراری نگام می کرد با تمسخر گفت:
حالا فهمیدی وجودم چقدر برات مهمه.
به طرف جعبه یاسی رنگ رفت پیرهن بلند سفید رنگ رو از داخلش برداشت چشمکی زد.
دوست دارم خودم تنت کنم به طرفم اومد سریع از روی تخت سفید رنگ داخل اتاق پایین اومدم جدی نگاهش کردم.
_برو بیرون.

_چرا؟تا چند دقیقه پیش که خوشت اومده بود.
لباس رو از دستش قاپ زدم و به طرف بیرون هدایتش کردم.
_تو شروع کردی.
_تو ام زود وا دادی مثل همیشه.
بزاقم رو به سختی قورت دادم به چشمای همیشه جذاب مشکی ش نگاه کردم.
سعی کردم کلمه ای برای خراب کردن حالش بزنم چیزی که بسوزونمش تا حداقل دلم کمی آروم بگیره.
_نه زودتر از تو حداقلش من نسبت به شوهر خودم اون جوریم ولی مثل این که تو با فاحشه ها بیشتر خو می گیری…
چشماش از حرص سرخ شده بود بدون این که اهمیتی بهش بدم راهم رو به طرف حموم کج کردم که با فشاری که به بازوم آورد “آخ” از ته دلی سر دادم.
چونه م رو به سمت بالا فشار داد نفس های گرمش با شدت به گردنم می خورد.
تو همون حالت با صدای وحشتناکی زمزمه کرد.
_کاری نکن باهات جوری رفتار کنم که تو ام بشی یکی مثل همون هرزه هایی که اسمشون رو میاری، هر چند من که فکر می کنم تو خونته هر چی نباشه تو هم خواهر همون روسپی.
با بغض نگاهش کردم برای زهر چشم گرفتن گازی از لب پایینم گرفت درد بدی توش نشست اشکم در اومد با زبون خون روی لبم رو مکید.
با خشم پسش زدم دستام به شدت می لرزیدن لباس افتاد.
نزدیکم شد و انگشتاش رو لای انگشتام برد اجازه هر حرکت اضافه ای رو ازم می گرفت، سرم رو بر گردوندم تا ولم کنه اما انگار تازه گردم شده بود.

اروم از میون لباش هق زدم دستش رو روی لبام فشار داد هنوز عصبی بود با اخم نگام کرد و گفت:

_جیکت در نمیاد.

دستش رو به طرف شلوار برد دکمه جینم رو باز کرد از ته دل هق زدم با چشمام التماسش می کردم تا کاری نکنه.

_تو رو خدا ولم کن.

_چرا، چرا ولت کنم مگه زنم نیستی.

_هنوز نه لعنتی.

_برات مهمه؟

_نمی خوام باهات باشم نفست که بهم می خوره…یاد روزی میافتم که…یاد روزی میافتم که با اون بودی.

لباش رو به لاله گوشم نزدیک کرد گاز ریزی ازش گرفت.

_تا کی می خوای اون بحث و بکشی وسط.

با مظلومیت نگاهش کرده و جواب دادم.
_تا وقتی که مطمئن باشم ازت.

عقب کشید و با جدیت نگاهم کرد.

_تا شب بهت وقت میدم که به خودت بیای موقعی که بله دادی باید فکر این جا رو هم می کردی.

عوضی عوضی فقط به فکر هوس خودش بود، با اخم نگاهی به کت شلوار سیاهش کردم هنوز هم عاشق این رنگه.

_آرایشگرت بیرون منتظره حاضر شدی بگو بیاد.

آروم سرم رو تکون دادم، زهر چشم خوبی ازم گرفته اون قدر خوب که می ترسیدم حتی جواب حرف هاش رو بدم.
خارج که شد به طرف روشویی رفتم شیر آب رو باز کردم عصبی لبام رو با کف دستم پاک می کردم.

“خدا لعنتت کنه شاهپور که جز نفرت چیزی باقی نمی ذاری”

گردنم و گوشه لبم خون مرده شده بود، چقدر بدبخت بودم که باید با همچین حیوونی دوباره زندگی می کردم.

با صدای در اتاق و باز شدنش از توی آینه نگاه کردم تا شخص پشت درب رو ببینم.
شاهپور بود که شاهین به بغل وارد شد، برای چند دقیقه محو صورتم بود؛ با دلخوری بر گشتم نزدیکش شدم بچه رو از دستاش خواستم بگیرم که عقب کشید و گفت:
بغل من بمونه بهتره.
اخم هام در هم شد از همین الان می خواست اون رو ارم دور کنه چشم غره ای غلیط بهش رفتم و چیزی نگفتم به موقعش به حسابت میرسم شاهپور تهرانی.
از کنارش گذشتم قدش اون قدر بلندِ که نمی تونم مقاومتی برای گرفتن شاهین کنم، بهترین کار کنار اومدنِ اما فقط برای امروز.
بیرون که میرم آقا جون رو میبینم که مشغول دستور دادن به خدمه بود.
نزدیکش که میشم از دیدن من تو اون لباس و با اون آرایش اشک توی چشماش جمع میشه با بغض مردونه ای رو بهم میگه.
_مثل ماه شدی ارغوان.
لبخند مهربونی بهش زده روی پاشنه پا بلند میشم بوسه می شونم روی گونه اش همزمان شاهپور از اتاق بیرون نیاد و پوزخندی به این حرکتم میزنه اخم جدی حواله اش می کنم تا حساب کار دستش بیاد، نزدیکم میشه به آقا جون سلام میده.
_سلام.
_سلام بابا جان همه چی حاضره.
_بله فقط یه زحمتی دارم امشب شاهین اینجا بمونه.
_مشکلی نیست پسرم.
با حرص نگاش کردم، از قصد جلوی آقاجون گفت که نتونم امشب چیزی بگم.

عصبی و حرص زده بعد رفتن بابا خواستم چنگ بندازم به موهام که مچ دستم رو گرفت.
_آرایشت موهات خراب میشه.
عصبی دستم رو کشیدم و حرص ازش دور شدم و دامن لباسی دنباله داری که فرقی با لباس عروس نداشت و بالا کشیدم.
بچه رو روی زمین میذاره و چیزی دم گوشش زمزمه می کنه اونم با خنده میدوئه همراه بچه های توی حیاط که مشغول بازی هستن میشه.
روی کاناپه توی سالن می شینم و به تی وی روبروم که خاموشه زل میزنم.
امشب باید هر جور شده اون رو از خودم دور می کردم وگرنه به قول خودش با بوسه اول وا می دادم.
نمی خواستم دوباره شیفته ش بشم نمی خوام مسخره م کنه.
کنار که می شینه رو از صورتش می گیرم صدای پوزخندش توجهم رو به سمتش جلب می کند.
_با نگاه گرفتم ازم می خوای فرار کنی.
جواب نمیدم این بار انگار حرصش می گیره که بازوم رو محکم فشار می ده با درد به طرفش برمی گردم.
_دستت رو بکش.
_نکشم چیکار می کشی جیغ می کشی؟
جیغ و دادت رو باید نگه داری واسه آخر شب.
_اگه بتونی.
دستش رو دورم حلقه کرد گرمای نفس هاش زیر گوشم آزارم می داد.
لباش رو نزدیک لاله گوشم آورد و با تهدید گفت:
میدونی وقتی از داشته هام حرف میزنی چقدر شاخکام حساس میشه؟اگه امشب خدایی نکرده جایی بری و توی خونمون نباشی کاری می کنم به غلط کردن بیافتی ارغوان با من در نیافت.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن