آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر مغرور من

رمان همسر مغرور من پارت۸

رمان همسر مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر مغرور من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر مغرور من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

با کینه خودم رو ازش جدا کردم شب موقع جشن هیچ صدایی رو نمی شنیدم فقط نگران وقتی بودم که میخواستیم بریم خونه

با بوسه ای که مامان با اکراه روی گونه م می نشونه به خودم میام.
خم میشه و دم گوشم با صدای ارومی میگه.

_وقتی چیزی که مال تو نیست وصلت می کنی خیلی زود هم از دستش میدی شاهپور هیچوقت مال تو نبود.

با چشم های پر شده از اشک نگاهش کردم سعی کردم شده برای یک بار حرف هایی که دلم می خواد رو بهش بزنم.

_هیچوقت دوستم نداشتی همیشه پریسا الویت بود برات چرا؟
شاهپور مال من بود شوهر من بود چطور دلت میاد این حرف ها رو بزنی؟
اونی که بهش خیانت شده منم چشمات رو باز کن و ببین ازین طرفداری مسخره ت متنفرم.

بی صدای نگاهم کرد ته نگاهش حرف های نگفته ای بود که حس می کردم با گفتنش نابود میشم با استرس نگاهش کردم که بر گشت و به طرف آقاجون رفت.

حتما اون ازش خواسته که باهام حرف بزنه.

آه غلیظی می کشم از این همه غمی که دور زندگیم چمباتمه زده خونه کم کم با رفتن مهمون ها خلوت میشه، شاهپور دستی به دورم حلقه می کنه.

با خستگی نگاهش می کنم قطره اشکی که بخاطر حرف های مامان حبس کرده بودم بخاطر ترس با اون بودن آروم می چکه سریع می بوستش.

آقا جون با محبت از اون جدام می کنه پیشونیم رو می بوسه.

_نگران نباش بابا جان همه چیز درست میشه.

سرم رو پایین می ندازم بغض داره خفه م می کنه شاهپور دستی روی شونه بابا میزنه و با لبخند آرام بخشی خیالش رو راحت می کنه، با صدای گرفته از بغض رو به بابا می پرسم.

_آقا جون شاهین کجاست؟
_خوابیده.

_مواظبش باشید.

شاهپور لبخند زورکی میزنه و من رو به خودش فشار میده.

_عزیزم نگران نباش صبح میارم پیشت.
آقاجون ما دیگه رفع زحمت می کنیم.

سرش رو بی جون تکون داد پاهام بی حس بودند تا رسیدن به خونه به شاهپور تکیه دادم وقتی رسیدیم درب رو با یه دستش باز کرد با دست دیگه ش من رو هدایت کرد.

تو دلم آشوبه درسته اولین بارم نیست که میخواسم باهاش رابطه داشته باشم اما از تحقیر شدن به شدت وحشت داشتم

همین الانش هم با برگشتن به زندگیش کلی خودم رو کوچیک کرده بودم، اما بخاطر پسرم حاضر بودم از هست و نیستم بگذرم.

وسط اتاق می ایسته چشمام رو با بغض می بندم.
بوسه هاش رو روی شونه های لختم می نشونه پر از محبت و گرم تر از بوسه های اولین شب رابطه مون سرش رو به طرف گردنم میاره مک عمیقی بهش میزنه،

تنم می لرزه پاهام تحمل وزنم رو ندارن بیشتر از قبل بهش تکیه میدم که نگهم میداره … قلبم تند تند میزنه.

کل تنم یخ بسته دستش رو سمت زیپ لباسم می بره آروم پایین می کشه خودم رو بهش نزدیک می کنم.
حلقه دستام رو به دورش فشار می دم نفسش رو سخت بیرون میده.

_شاهپور…

_هیس دلم برای تنت تنگ شده…

نگفت برای من گفت برای تنت تا بوده همین بوده اون هیچوقت من رو نخواست هیچوقت اگه می خواست وقتی این حالم رو می دید دست می کشید.

بوسه هاش پشت تیره کمرم می نشست بی حال روی زمین زانو زدم پاهام رو کشید صاف روی زمین افتادم.
_آروم باش ارغوان آروم امروز می خوام بهترین باشه برات می خوام جبران کنم.

_این جوری؟

بدون این که جوابی به سوالم بده برم می گردونه دستش چنگ میشه روی موهام و عمیق بوسه میزنه روی لبام مک های صدا دارش حالم رو به هم میزنه امروز روز مناسبی نبود چرا حال بدم رو نمی دید.

_شاهپور.

_جان شاهپور گریه نکن خوشگلم.

دامنم رو بالا میزنه از کاری که می خواد بکنه حالم دگرگون میشه، دیگه اون حس بد رو ندارم الان فقط لذته که می تونم با حرکاتش حس کنم اما ته ته دلن یه عذاب وجدانی نسبت به غرورم دارم.

دست توی موهاش می ندازم و یکی میشم با تمام وجودش چنگ می ندازم به بازو های پهنش و صدام رو میون همون بازو ها خفه می کنم.

صدای جان گفتن هاش با هر آه عمیقم توی گوشم می پیچه و من وقتی به خودم میام که همه چیز تموم شده و اون کنارم به خواب رفته.

تا خود صبح بیدار بودم چشمم به ساعت امروز کلاس داشتم با یکی از استاداییم که به شدت سخت گیر بود غیبت هام هم پر شده هنوز بعد از این همه سال درد داشتم.

شاهپور که رفت حتی دیگه دنباله کیست لعنتی که داشتم رو نگرفتم حالا چطور باید میرفتم دانشگاه

از تخت پایین اومدم ساعت ۶ شده بود و من یک ساعت هم نتونستم بخوابم.

دوش گرفتنم که تموم شد همون طور بدون حوله با خیال این که شاهپور خواب باشه بیرون اومدم

کسی داخل اتاق نبود اخمی کردم همون طور سمت کشو حرکت کردم،
لباس زیر ست مشکیم رو برداشتم

خواستم بپوشمش که با صداش همون طور لنگ در هوا خشکم زد.

_نپوش اونارو میدونی که از لباس زیر خوشم نمیاد.

شوک زده صاف میشم از نگاهش دلم می لرزه لپام داغ داغ میشن.

نزدیکم می آد با خجالت عقب می رم و رو بهش میگم.

_با غفاری کلاس دارم.

گونه م رو با شست نوازش میده با کلافگی ادامه میدم.

_کلاسم دیر میشه غیبتام پره.

_خرجش یه زنگ به غفاریِ.

خودم هم دلم رفتن نمی خواست اما برای فرار از اون لازم بود.

_نمیشه.

لباسم رو بر می دارم و می خوام از اتاق بیرون برم که بازوم رو می کشه لبام رو برای چندمین بار بین لباش ساکت می کنه.

عصبی با مشت ضربه ای به کتفش میزنم و جدا میشم.

_بسه.

_با هم میریم.

_نه، با من جایی نمیای دور و بر من نپلک به چیزی که خواستی رسیدی….

_نرسیدم.

با عجز نگاهش کرده با ناتوانی تمام گفتم:
_چی می خوای؟ چی دارم که دیگه ازم نگرفتی هان؟

_خودت.

از درد زیاد خندیدم اون برای نابودی من اومده بود اما چرا من که کاری به کارش نداشتم لابد می خواست شاهین رو بگیره و برگرده پیش پریسا

با وحشت نگاش کرده و گفتم:
_میخوای شاهین رو بگیری بری پیش پریسا آره می خوای من رو دق بدی وقتی که مردم اون رو برگردونی هان؟

_آن قدر اسم اون زنیکه رو پیش من نیار.

با خنده ای که با اشوب همراه شده بود گفتم:
_چرا مگه عاشقش نبودی، مگه بخاطر اون پا رو من نذاشتی؟

_نذاشتم هیچوقت.

به سمت خودش کشیدتم همون طور بی لباس توی بغلش فشردم دندونام رو به هم ساییدم سرم گیج می رفت درد داشتم.

_ولم کن شاهپور.

_ولت کنم که بری؟ دیگه نمیذارم.

_من هیچوقت نرفتم تو بودی که مثل یه ترسو گذاشتی رفتی.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن