آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر کوچک‌ من

رمان همسر کوچک من پارت۲

رمان همسر کوچک من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر کوچک من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر کوچک من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

_چرا صورتت رنگ پریده اس حالت خوبه!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_خوبم من چیزیم نیست نگران نباشید
ارباب هنوز با شک بهم خیره شده بود که صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_بخاطر اومدن مادرت میترسه
با شنیدن این حرف ارباب نگاه عمیقی بهم انداخت که لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم ارباب بلند شد و گفت:
_خانوم بزرگ بیاید اتاق کار کارتون دارم
خانوم بزرگ سرش رو تکون داد و گفت:
_باشه
با رفتن خانوم بزرگ همراه ارباب ساکت شدم و دیگه هیچ حرفی زده نشد ،چند دقیقه گذشت که صدای ماه بانو بلند شد
_هی تو
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم متعجب گفتم:
_با منید خانوم
پوزخندی زد و گفت:
_اینجا مگه دیگه کسی جز تو هست
ساکت شدم که خودش ادامه داد:
_خوب گوشات رو باز کن ببین چی میگم دیگه حق نداری به ارباب نزدیک بشی یا تو تخت باهاش باشی وگرنه برات گرون تموم میشه فهمیدی!؟

با شنیدن این حرفش از شدت خجالت گونه هام رنگ گرفت چقدر این زن وقیح و پرو بود که داشت اینجور بی محابا حرف میزد
_هی دختر باتوام
فقط سکوت کرده بود در واقع هیچ حرفی برای گفتن نداشتم که به این زن بگم زنی که تا این حد پرو بود ، بلند شدم که اون هم بلند شد به سمتم اومد بازوم رو محکم گرفت و گفت:
_مگه با تو نیستم دختره ی خیره سر حالا بدون اینکه جواب من رو بدی میری تو فکر کردی کی هستی هان!؟
صورتم از شدت درد تو هم رفت بازوهام رو محکم داشت فشار میداد و انگار حال و روز من اصلا براش مهم نبود
_بازوم درد گرفت ولم کنید
پوزخندی زد و گفت:
_باید بیشتر از اینا درد بکشی!
و فشار دستاش رو بیشتر کرد که ناخواسته جیغی از شدت درد کشیدم ، صدای فریاد ارباب اومد:
_چخبره اونجا ، هی تو داری چه غلطی میکنی!؟
با شنیدن صدای ارباب ماه بانو من رو ول کرد و به سمت ارباب برگشت و گفت:
_من من …
_من من نکن داشتی چه غلطی میکردی هان!؟
صدای خانوم بزرگ بلند شد
_ارباب این موضوع رو بزرگ نکن چیزی نشده که.

ارباب به سمت خانوم بزرگ برگشت و فریاد زد:
_تو چیزی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید
سپس به سمت ماه بانو اومد بازوش رو گرفت و محکم فشار داد و با لبخند گفت:
_الان چی خوشت میاد!؟
ماه بانو صورتش رو از شدت درد جمع کرد و گفت:
_آخ دردم میاد دارید چیکار میکنید بازوم رو ول کنید لطفا!
_دردت میاد آره
_ارباب
ارباب با خشم بهش خیره شد و گفت:
_دفعه بعدی ببینم با پری دخت رفتار بدی داشتی زنده ات نمیزارم فهمیدی!؟
با ترس سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره فهمیدم
خوبه ای گفت و رفت که نفسم رو اسوده بیرون دادم همیشه از عصبانیت ارباب میترسیدم ، چرا چون وحشتناک میشد.

ارباب به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_حالت خوبه!؟
_بله ارباب خوبم ممنون
لبخندی زد و گفت:
_زود باش برو اماده شو
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_چرا آماده بشم ارباب
لبخندی زد و گفت:
_میخوام امروز ببرمت یه جای خوب
با ذوق دستام رو بهم کوبیدم و گفتم:
_همین الان میرم آماده میشم ارباب
با دو به سمت اتاق رفتم و داشتم آماده میشدم که صدای باز شدن در اتاق اومد با فکر اینکه ارباب گفتم:
_الان آماده شدم ارباب میام
و به سمتش برگشتم که با دیدن خانوم بزرگ رنگ از صورتم پرید و با من من گفتم:
_سلام خانوم بزرگ
_میخوای کجا بری!؟
سر به زیر شدم مثل همیشه و آروم جواب دادم:
_ارباب دستور داد آماده بشم قراره بریم بیرون
به وضوح صدای پوزخند خانوم بزرگ رو شنیدم بعدش صدای عصبیش بلند شد:
_تو مثل اینکه خیلی داره بهت خوش میگذره بچه جون

با شنیدن این حرف خانوم بزرگ سرم رو پایین انداختم و مظلومانه به زمین خیره شدم نمیدونستم در جوابش چی بگم ، خانوم بزرگ هیچوقت من رو دوست نداشت و رفتار خوبی باهام نداشت دلیلش هم واضح بود چون میترسید من از ارباب صاحب بچه بشم
_خوب گوشت رو باز کن تو …
_چیزی شده!؟
با شنیدن صدای ارباب حرفش نصفه موند نگاهش رو با تنفر از من گرفت و خیلی خونسرد به ارباب نگاه کرد و گفت:
_نه
با بیرون رفتنش از اتاق ارباب به سمتم اومد خیره بهم شد و گفت:
_حالت خوبه!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره خوبم
_خانوم بزرگ چی داشت بهت میگفت!؟
_هیچی ارباب
_حرف هاش رو شنیدم
با شنیدن این حرف ارباب سرم رو پایین انداختم که ادامه داد:
_پری دخت به من نگاه کن!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم که پر از تحکم گفت:
_از حرف هاش ناراحت نشو اون عادت داره نیش بزنه.

_ارباب خانوم بزرگ حق داره من یه رعیت هستم و لیاقت شما رو ندارم این رو خوب میدونم!
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت:
_دیگه هیچوقت همچین حرفی رو نزن فهمیدی پری دخت!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_بله ارباب
خوبه ای گفت و نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_آماده شدی پس بریم خانوم کوچولو
لبخندی زدم و دست ارباب رو گرفتم و حرکت کردیم نمیدونستم قراره کجا بریم اما خیلی هیجان زده شده بودم
_ارباب
_جانم
با شنیدن این حرفش خجالت کشیدم
_کجا قراره بریم
_صبر داشته باش بلاخره وقتی رسیدیم میفهمی
با کنجکاوی به اطراف خیره شدم خیلی وقت بود پام رو از عمارت بیرون نداشته بودم درست از موقعی که همسر ارباب شده بودم
_پری دخت
_بله ارباب
_دوست داری خانواده ات رو ببینی!؟

با شنیدن این حرف ارباب چشمهام برق زد و گفتم:
_بله ارباب خیلی دوست دارم
به سمتم برگشت با دیدن صورت خوشحالم لبخندی زد و گفت:
_به زودی ترتیبی میدم تا خانواده ات رو ببینی
_واقعا راست میگید ارباب
سرش رو تکون داد و گفت:
_آره
با شنیدن این حرفش از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم قرار بود بعد از گذشت چند سال دوباره خانواده ام رو ببینم چه چیزی بهتر از این!
_ارباب
_جانم
_خانوم بزرگ چرا از من متنفره
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_هیچکس حق نداره ازت متنفر باشه
_اما …
_بهش فکر نکن
سرم رو تکون دادم و گفتم
_چشم ارباب
با رسیدن به چشمه تموم حرف هام یادم رفت و چشمهام از شدت خوشحالی برق زد

_وای ارباب اینجا چقدر قشنگه!
دستهاش دورم حلقه شد و صدای خشدارش کنار گوشم بلند شد
_خوشت اومد
با صدای خوشحال و ذوق زده ای گفتم:
_خیلی زیاد خوشگله
_پری دخت
_بله ارباب
ازم جدا شد اومد روبروم ایستاد و گفت؛
_مامانم و خانواده عمو دارند میان
_میدونم
_ممکنه رفتار خوبی باهات نداشته باشند
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم که صدای ارباب بلند شد
_پری دخت سرت رو بلند کن به من نگاه کن
سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_من میخوام یکی رو که مراقبت باشه و این مدت هواسش بهت باشه رو استخدام کنم هیچکس جز خودت نمیدونه اون مراقبت باشه؟!
متعجب گفتم
_چرا مراقب من باشه آخه!؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_چون ممکنه اتفاق های بدی بیفته خانوم کوچولو!

با ترس به ارباب خیره شدم یعنی چه اتفاق بدی قرار بود بیفته ، ارباب با دیدن صورت رنگ پریده ی من لبخندی زد و با آرامش گفت:
_نگران نباش عزیزم من هواسم بهت هست نمیزارم هیچ آسیبی بهت برسه!
_ارباب دارم میترسم من
_نترس هیچ چیز بدی نمیشه من مراقبت هستم
با شنیدن این حرف ارباب نفسم رو آسوده بیرون کردم به ارباب اعتماد داشتم و میدونستم هر چیزی بگه بهش عمل میکنه.
تا شب همراه ارباب کنار چشمه بودیم بعدش غذایی که خدمتکار های ارباب برامون آماده بودند رو خوردیم تقریبا نصفه شب بود که برگشتیم صدای ماه بانو همسر ارباب از سالن اومد:
_ارباب خوبید!؟
ارباب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مگه قرار بود خوب نباشم! تو چرا تا الان بیداری
_نگران شما بودم
هنوز متوجه من نشده بود که ارباب به سمتم برگشت و گفت:
_تو برو بخواب نازگل خسته ای
_چشم ارباب.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن