آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر کوچک‌ من

رمان همسر کوچک من پارت۳

رمان همسر کوچک من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر کوچک من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر کوچک من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

#ارباب

به سمتش برگشتم و با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_کی بهت گفته تا این موقع شب بیدار بمونی!؟
با ترس بهم خیره شد و گفت
_منتظر شما بودم ارباب
نگاهی به سر تا پاش انداختم با دیدن یقه ی بازش و دیدن سینه هاش چشمهام خمار شد انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد که یقه ی لباسش رو باز تر کرد و به خودش جرئت داد و به سمتم اومد دستش رو روی پایین تنه ام گذاشت و فشاری داد که اهی کشیدم
با ناز بهم خیره شد که دستش رو گرفتم و به سمت اتاق بردم پرتش کردم روی تخت و مشغول در آوردن لباسم شدم به سمتش رفتم و ….
* * * * *
با شنیدن صدای در اتاق گیج چشمهام رو باز کردم نگاهم به ماه بانو افتاد که لخت و عریان تو بغلم لش کرده بود با صدای بم و گرفته ای گفتم؛
_بله
صدای خدمتکار اومد
_آقا صبحانه حاضره
_برو میام
با شنیدن صدای پای خدمتکار که نشون از رفتنش میداد بلند شدم و اسمش رو صدا زدم:
_ماه بانو!
با شنیدن صدام چشمهاش رو باز کرد و با صدای پر از عشوه ای گفت:
_بیدار شدید ارباب
_بیدار شو صبح شده
به سمت حموم رفتم که صدای ماه بانو بلند شد
_منم بیام‌
نیم نگاهی بهش انداختم بدم نمیومد تو حموم هم یه حالی باهاش بکنم با صدایی که حالا از شدت لذت خش دار شده بود گفتم:
_بیا!

بلاخره بعد از یه حموم عالی و یه رابطه داغ دیگه با ماه بانو بلاخره رضایت دادم و به سمت پایین رفتم برای خوردن صبحانه با دیدن پری دخت که خیلی آروم نشسته بود و داشت صبحانه اش رو میخورد لبخندی روی لبهام نشست ، نمیدونم چرا حس عجیبی نسبت به این دختر بچه داشتم شاید واقعا عاشقش شده بودم ، سرم رو تکون دادم تا به این افکاری که داشتند تو مغزم رژه میرفتند پایان بدم ، صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_ماه بانو امشب پیش شما بود ارباب!؟
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ پری دخت تکونی خورد سرش رو بلند کرد و متعجب بهم خیره شد که نگاهم رو ازش گرفتم به خانوم بزرگ دوختم و با لحن سردی گفتم:
_فکر نمیکنم به شما مربوط باشه این مسائل
بلاخره ساکت شد و دهن گشادش رو بست پیرزن عفریته فقط میخواست کفر من رو دربیاره بلاخره میفرستادمش تا از عمارت بره
_سلام
صدای شاد و پر انرژی ماه بانو صدای خانوم بزرگ بلند شد
_سلام دختر گلم
_پری دخت
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت
_بله ارباب
_بلند شو همراه من بیا باهات کار دارم
_چشم
بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم پری دخت هم همراه من اومد داخل اتاق که شدیم بهش گفتم در رو ببنده به سمتم برگشت و گفت:
_با من کاری داشتید!؟

_از اینکه ماه بانو دیشب داخل اتاق من بوده ناراحت شدی
سرش رو پایین انداخت و گفت:
_نه ارباب

با شنیدن این حرفش عصبی شدم چراش رو نمیتونستم درک کنم
_زود باش گمشو از اتاق بیرون
سرش رو بلند کرد با چشمهای گرد شده بهم خیره شد که عصبی تر از قبل فریاد زدم:
_مگه با تو نیستم گمشو بیرون!
سریع از اتاق رفت بیرون کلافه دستی داخل موهام کشیدم و لعنتی زیر لب گفتم خودمم نمیدونستم چرا تا این حد عصبی شدم
با شنیدن صدای در اتاق نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_بیا داخل
در اتاق باز شد و خانوم بزرگ اومد داخل اتاق ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_بله
لبخندی زد و گفت:
_از تصمیم شما خوشحال شدم
_چ تصمیمی!؟
_اینکه رابطتون رو با همسرتون درست کردید و به اون یه الف بچه ثابت کردید که جایگاهش کجاست
_چی داری زر میزنی!؟
چشمهاش گرد شد
_ارباب
عصبی فریاد زدم:
_به چ جرئتی اومدی داخل اتاق من و داری اراجیف سر هم میکنی تو فکر کردی کی هستی هان!؟
_ارباب شما …
وسط حرفش پریدم:
_بهتره ساکت باشی وگرنه من میدونم باهات چیکار کنم صبر من هم حدی داره
وقتی سکوتش رو دیدم با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_برو بیرون!
سریع از اتاق رفت بیرون معلوم نبود فازش چیه فقط بلد بود بیاد گوه بزنه تو اعصاب من زنیکه از خودم متعجب بودم چجوری این همه سال این زن رو تو عمارت تحمل کردم بهتر بود بفرستمش برای یه مدت یه جای دور

با شنیدن دادی که ارباب زد با چشمهای اشکی از اتاقش زدم بیرون که خانوم بزرگ و ماه بانو رو مقابل خودم دیدم سرم رو پایین انداختم که صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_بلاخره ارباب حد این دختر بچه رو بهش نشون داد
دیگه منتظر واینستادم تا به بقیه حرف هاشون گوش بدم خودم رو داخل اتاق انداختم و شروع کردم به گریه کردن من حتی جرئت نداشتم حرف دلم رو به ارباب بگم حتی نتونستم بهش بگم دیشب تا صبح اصلا چشم روی هم نزاشتم و منتظر اومدن ارباب بودم چرا نمیشد من واقعیت رو به ارباب بگم!
* * * *

بلاخره امروز قرار بود مادر ارباب بیاد همه مشغول بودند این وسط فقط من نمیدونستم باید چه غلطی بکنم چون مادر ارباب بشدت از من متنفر بود با یاد آوری حرف های ارباب کمی خیالم راحت شده بود!
_پری دخت!؟
با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و مثل همیشه سر به زیر جوابش رو دادم:
_بله ارباب
_حالت خوبه!؟
_آره ارباب
_به من نگاه کن!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم که لبخندی زد و مهربون گفت:
_از هیچی نترس من هواسم بهت هست بهم اعتماد کن!
بی اختیار لبخندی زدم و گفتم
_چشم ارباب
خم شد و بوسه ای روی پیشونیم زد که تموم صورتم از خجالت قرمز شد.

وقتی ارباب رفت به سمت مادرش من تنها یه گوشه ایستاده بودم مادر ارباب و بقیه با هم مشغول صحبت شدند و به سمت سالن رفتند مادرش با اینکه من رو دید اما اصلا به سمتم هم نیومد ناراحت شدم از این رفتارش اما هیچ کاری از دستم برنمیومد
_ارباب
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت
_جانم
_میشه من برم داخل اتاقم
دستم رو گرفت و پر از تحکم گفت
_نه
همراه ارباب به سمت پذیرایی رفتیم همه نشسته بودند و مشغول صحبت کردن بودند که صدای ارباب بلند شد:
_مامان
مامانش به سمتش برگشت و گفت
_جانم پسرم
_همسرم پری دخت رو دیدی!؟
مادرش پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
_تو فقط یه همسر داری اون هم ماه پری و ن هیچکس دیگه
ناراحت به زمین خیره شدم که صدای عصبی ارباب بلند شد
_مامان
مامانش بهش خیره شد و گفت
_چیه

_شما حق ندارید با پری دخت اینجوری حرف بزنید پری دخت همسر منه و همیشه هم همسر من باقی میمونه همون رفتاری که با ماه چهره دارید باید با پری دخت داشته باشید!
با شنیدن این حرف ارباب لبخند محوی روی لبهام نشست از حمایت ارباب خوشحال شده بودم اون هم بشدت زیاد.

_پری دخت!؟
با شنیدن صدای خانوم بزرگ سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله خانوم بزرگ
_برو برای همه چایی بیار!
_چشم
اومدم برم که صدای ارباب بلند شد:
_وایستا
ایستادم و سئوالی به ارباب خیره شدم که ارباب به سمتم اومد کنارم ایستاد و رو به خانوم بزرگ گفت:
_بهتر نیست خود شما برید و چایی بریزید بیارید.

چشمهاش گرد شد با بهت به ارباب خیره شد و گفت:
_چی!؟
ارباب با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_واقعیت رو بهتون گفتم درسته ، همونطور که شما توقع ندارید کسی بهتون دستور نده شما هم حق ندارید به همسر من دستور بدید براتون چایی بیاره دفعه بعدی انقدر آروم برخورد نمیکنم.
دستم رو گرفت و گفت:
_بریم!؟
_کجا ارباب
_یه جای خوب همسر عزیزم
لبخندی زدم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم همراه ارباب به سمت جایی که گفت رفتیم یه جای خارج از روستا یه کلبه بود
_ارباب
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_جانم
_مادرتون ناراحت نشه!
ابرویی بالا انداخت و گفت؛
_چرا باید ناراحت بشه.
_از اینکه شما تنهاش گذاشتید.
لبخند بهم زد و گفت:
_نترس اون ناراحت نمیشه، از حرف هام خانوم بزرگ ناراحت شدی!؟
_نه چرا باید ناراحت بشم اون بزرگتره و هر کاری بگه باید انجام بدم
ارباب نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گفت:
_باید هر چه زودتر حامله بشی.
با شنیدن این حرف ارباب صورتم از خجالت قرمز شد سرم رو پایین انداختم که صداش بلند شد:
_خجالت کشیدی!،

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن