آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر کوچک‌ من

رمان همسر کوچک من پارت۴

رمان همسر کوچک من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر کوچک من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر کوچک من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

_نه
_اما صورتت شبیه لبو شده معلومه که خجالت کشیدی!
_ارباب
با شنیدن حرفم لبخند محوی زد و گفت:
_باید هر چه زودتر حامله بشی پری دخت وگرنه معلوم نیست چه بلاهایی سرت درمیاد ، عمارت خطرناک و آدم هاش خطرناکتر همشون دنبال جایگاه و پول هستند هیچکس بفکر بقیه نیست!
_ارباب
_جانم
_اما من هیچ هدفی ندارم من نمیخوام به کسی آسیبی برسه!
_میدونم
_پس چرا اصرار دارید که ….
_ببین پری دخت بعضی چیز ها گفتنی نیست بهتره بخاطر خودت نجات جون خودت هم که شده حامله بشی!
_باشه ارباب
ارباب لبخندی زد و گفت؛
_من همیشه مواظبت هستم مطمئن باش نمیزارم اتفاق نگران کننده ای برات بیفته.

* * * * *
_هی تو بیا اینجا!
با شنیدن صدای ماه بانو به سمتش رفتم
_بله خانوم
_کجا داری میری؟!
با شنیدن این حرف سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_اتاق ارباب
پوزخندی زد و گفت:
_چجوری انقدر گستاخ شدی که ….
_پری دخت!
با شنیدن صدای ارباب ساکت شد و …

به سمت ارباب برگشتم و گفتم:
_بله ارباب
به صورتم خیره شد سپس به سمت ماه بانو برگشت و گفت:
_اتفاقی افتاده!؟
ماه بانو هل شد دستپاچه شد و به من من افتاد
_نه ارباب چیزی نشده
ارباب دوباره به سمت من برگشت و گفت:
_زود باش بیا اتاق من
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_چشم ارباب
و دنبالش به سمت اتاق حرکت کردم و گفتم:
_ارباب
به سمتم برگشت و گفت:
_جانم
سرم و پایین انداختم و گفتم:
_ماه بانو ناراحت شد!
_از چی!؟
_از اینکه من به اتاق شما اومدم من نمیخواستم ایشون رو ناراحت کنم من ….
_هیس
ارباب به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_نمیخواد نگران اون باشی!
_ارباب!
به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد و گفت:
_جانم
_من هیچوقت قصد ندارم کاری کنم جای اون رو بگیرم اون پیش شما جایگاه خودش رو داره همسر اول و بزرگتون هست!
ارباب لبخندی زد و گفت:
_بااینکه سنت کوچیک اما خیلی فهمیده هستی.

تموم شب رو با ارباب گذروندم انگار ارباب تو تصمیمش خیلی مصمم بود و قصد داشت تا من حامله بشم! از این بابت خوشحال بودم که ارباب دلش میخواست از من بچه دار بشه از طرفی هم نگران بودم میدونستم همسر اول ارباب حتما یه بلایی سرم درمیاره!
_پری دخت!؟
با شنیدن صدای مادر ارباب از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله خانوم!
_زود باش بیا اینجا
و به سمتش اشاره کرد که به سمتش رفتم و متعجب بهش خیره شدم که پاهاش رو دراز کرد و گفت:
_زود باش ماساژ بده!
بدون هیچ اعتراضی نشستم و شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش صدای خنده های ریز خانوم ها و همسر ارباب داشت میومد سعی کردم هیچ توجهی نداشته باشم!
_اینجا چخبره!؟
با شنیدن صدای ارباب مادرش بهش خیره شد و گفت:
_چیزی نشده پسرم
_پری دخت!؟
با شنیدن صدای ارباب سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم با دیدن من چشمهاش از شدت عصبانیت قرمز شد با خشم بهم خیره شد و گفت:
_کی بهت گفت اینکارو بکنی!؟
سکوت کرده بودم که صدای خونسرد مادرش بلند شد:
_من بهش گفتم فکر نمیکنم مشکلی وجود داشته باشه!
_شما خیلی بیجا میکنید

مادرش با چشمهای گشاد شده به ارباب خیره شده بود توقع نداشت ارباب باهاش اینجوری حرف بزنه ارباب به سمت من اومد و گفت:
_زود باش بلند شو
بلند شدم و بهش خیره شدم که به سمتم اومد دستم رو گرفت به سمت مادرش برگشت و گفت:
_کافیه یکبار دیگه ببینم با زن من مثل خدمه ها رفتار میکنی تا حساب تو رو برسم
بعد تموم شدن حرفش نگاه عصبی به مادرش انداخت و دست من رو گرفت و همراهش از سالن برد بیرون
داخل اتاق که شدیم ارباب عصبی بهم خیره شد و گفت:
_چرا تموم مدت ساکت بودی و هیچ چیزی نمیگفتی هان!؟
به من من کردن افتادم:
_ارباب من من ….
_تو چی!؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم چی باید میگفتم من از مادر ارباب خانوم بزرگ همسرش تموم اعضای این عمارت میترسیدم چون من هیچکس رو اینجا نداشتم برای همین مجبور بودم هر کاری رو که میگن انجام بدم!
_پری دخت با توام!؟
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_چون من مجبورم ارباب!

با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_چرا مجبوری سکوت کنی!؟
_چون ایشون خانوم بزرگ هستند و من یه دختر رعیت من چطور جرئت میکنم با ایشون بد صحبت کنم!
ارباب نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_یه محافظ برات میگیرم حالا که تو نمیتونی از خودت دفاع کنی اون از تو دفاع میکنه!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم و سرم رو پایین انداختم ارباب به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_بهت قول دادم همیشه مواظبت باشم سر حرفی که زدم هستم!
با شنیدن این حرف ارباب لبخندی زدم و گفتم:
_شما همیشه هواستون به من هست ارباب ممنونم
ارباب لبخندی زد و پیشونیم رو بوسید که صدای باز شدن در اتاق اومد
ارباب با خشم به همسرش ماه چهره خیره شد و گفت:
_قبلش باید در میزدی!
ماه چهره سرش رو پایین انداخت و گفت:
_معذرت میخوام ارباب
_کارت رو بگو!؟
ماه چهره سرش رو بلند کرد و گفت:
_خصوصیه!
با شنیدن این حرفش به ارباب خیره شدم و گفتم:
_بااجازه ارباب
و از اتاق خارج شدم نمیدونم چرا جدیدا به ماه چهره حسادت میکردم هر وقت کنار ارباب بود من بهش حسادت میکردم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن