آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر کوچک‌ من

رمان همسر کوچک من پارت۵

رمان همسر کوچک من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر کوچک من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر کوچک من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

 

 

_هی دخترجون بیا اینجا ببینم!؟
با شنیدن صدای مادر ارباب به سمتش رفتم میدونستم باز میخواد حرف بار من کنه اما اصلا برام مهم نبود میخواستم بیتوجه باشم چرا باید الکی خودم رو ناراحت میکردم
_بله خانوم
_از پسر من دور باش!
سکوت کرده بودم هیچ جوابی نداشتم چ چیزی مزخرفی از من میخواست! ازم میخواست از شوهرم دور باشم اما این مگه شدنی بود
_ببین یا از پسرم دوری میکنی یا باهات کاری میکنم که خودت پشیمون بشی!
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_ارباب هر چی بخواد من همون رو انجام میدم من کاری خلاف میل ارباب انجام نمیدم
پوزخندی زد و با لحن بدی گفت:
_نه خوشم اومد برعکس سن کمت خیلی فهمیده هستی دخترجون!
_اگه کاری ندارید من مرخص بشم خانوم!؟
خواست چیزی بگه که صدای خانوم بزرگ اومد:
_عروس بیا!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ نگاه پر از تنفری بهم انداخت و رفت اصلا از نگاهش حس خوبی بهم دست نداد معلوم نبود باز میخواست چیکار کنه!

_پری دخت !؟
_بله ارباب
_من قراره برای یه مدت برم سفر کاری!
با شنیدن این حرف ارباب با ترس بهش خیره شدم اگه ارباب میرفت روزگار خوبی در انتظار من نبود میدونستم اتفاق های خوبی نمیفته ارباب انگار ترس من رو فهمید که لبخندی زد و گفت:
_نگران هیچی نباش یه نفر هست همیشه هواسش بهت هست تو این مدت به من اعتماد کن باشه!؟
چشمهام رو به نشونه ی تائید روی هم گذاشتم که به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت:
_دلم برات تنگ میشه کوچولو!
_منم همینطور ارباب!
_اگه چیزی لازم داشتی بهم خبر بده باشه!؟
_چشم ارباب
ارباب لبخندی زد که صدای ماه چهره همسرش اومد
_ارباب قراره برید!؟
ارباب بهش خیره شد و گفت
_آره
_دلم براتون تنگ میشه ارباب!
_قرار نیست برای همیشه برم یه مدت کوتاه زود برمیگردم
صدای مادرش بلند شد
_پسرم مواظب خودت باش
_شما هم همینطور!
خانوم بزرگ به ارباب خیره شد و گفت:
_ارباب
_بله
_میخواستم یه چیزی بهتون بگم اگه میشه خصوصی!؟
_باشه بیا اتاق من

با رفتن ارباب و خانوم بزرگ صدای ماه چهره که مخاطبش من بودم بلند شد:
_میخوام ببینم ارباب رفت کی میخواد تو رو از دست من نجات بده!
وحشت زده بهش خیره شدم با این حرفش داشت رسما میگفت بعد از رفتن ارباب قراره زندگی من جهنم بشه با شنیدن این حرفش بغض کردم سرم رو پایین انداختم و به زمین خیره شدم
_پری دخت!؟
با شنیدن صدای مادر ارباب با بغض بهش جواب دادم:
_بله خانوم
_به نفعت هست هیچکدوم از حرف های ماه چهره رو به ارباب چغولی نکنی وگرنه برات گرون تموم میشه فهمیدی!؟
ناچار جوابش رو دادم
_بله خانوم
جفتشون رفتند نشستند و مشغول حرف زدن شدند من هم تنها یه گوشه ایستاده بودم بعضی از رفتار هاشون قابل درک نبود جوری رفتار میکردند انگار من به ارباب گفته بودم باهام ازدواج کنه
خودشون من رو برای ارباب خریدند آوردند به این عمارت به عقد ارباب من رو در آوردند از سن نه سالگی حالا چیشده بود که انقدر از من متنفر شده بودند رو نمیدونستم اما من گناهی این وسط نداشتم

_پری دخت!؟
_بله ارباب
_هر چی احتیاج داشتی به خدمه ها بگو برات انجام میدن تا موقعی که من میام هیچ کاری انجام نده که باهات بد رفتار کنند فهمیدی!؟
_بله ارباب
ارباب به سمتم اومد لبخندی زد و گفت
_مواظب خودت باش!
با رفتن ارباب که خوشحالی من هم رفت همینطور نیمی از قلبم تازه بدبختی من شروع شده بود

_گمشو زمین رو تمیز کن!
با شنیدن صدای عصبی همسر ارباب بدون اینکه هیچ اعتراضی بکنم شروع کردم به تمیز کردن از موقعی که ارباب رفته بود خیلی باهام بد رفتاری میشد اما من عادت کرده بودم و سعی میکردم با این موضوع کنار بیام اما مگه میشد
مشغول تمیز کردن زمین بودم که صدای عصبی مادر ارباب اومد:
_پری دخت!
با شنیدن صدای عصبیش وحشت زده سرم رو بلند کردم و با ترس بهش خیره شده بودم انقدر تو این مدت ازش کتک خورده بودم که تموم بدنم داغون شده بود و تا سر حد مرگ ازش حساب میبردم
_بله خانوم!؟
_تو لباس من رو شستی!؟
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_آره خانوم
_تو بیجا کردی انقدر کثیف شدی وقتی کتک خوردی اون وقت ادم میشی
اشک تو چشمهام جمع شد با التماس بهش خیره شدم و گفتم
_تو رو خدا رحم کنید خانوم
کمربندی که تو دستش بود رو چرخوند پوزخندی زد و گفت:
_بگی گوه خوردم هم نمیبخشمت انقدر میزنمت تا مثل سگ جون بودی!
کمربندش که بالا رفت از شدت ترس چشمهام رو بستم ولی چیزی فرود نیومد
چشهام رو باز کردم که با دیدن ارباب ناباور بهش خیره شدم
ارباب کمربند رو پرت کرد و عصبی فریاد زد
_داشتی چ گوهی میخوردی هان!؟

مامان ارباب به من من افتاد
_پسرم من فقط ….
ارباب عصبی حرفش رو قطع کرد و فریاد کشید
_شما چی هان داشتی زن من رو کتک میزدی آره!؟
هنوز مامان ارباب ساکت با ترس داشت به ارباب نگاه میکرد که صدای ماه چهره اومد:
_مامان این دختره رو انقدر کتک زدی تن و بدنش همش کبود شده ارباب بیاد دردسر میشه برامون من میگم ….
با دیدن ارباب حرف تو دهنش ماسید ، ارباب با خشم به جفتشون خیره شده بود ماه چهره با دیدن ارباب به من من کردن افتاد:
_ارباب من من …
ارباب عصبی بهش خیره شد و گفت:
_بسه خفه شو!
با شنیدن صدای عصبی ارباب همه ساکت شدند ارباب به سمت مادرش برگشت و گفت:
_از این عمارت گمشو بیرون
_تو بخاطر این …
_بسه ساکت شو سریع وسایلت رو جمع کن و گورت رو گم کن وگرنه بد بلایی به سرت میارم حتی مادر واقعی من هم نیستی که دست روی زن من بلند کردی.
_باید همون موقع همراه اون مادر سلیطه ات میکشتمت!
با شنیدن این حرف ارباب لرزی به تنم افتاد یعنی ارباب پسر واقعیش نبود!
ارباب با پوزخند بهش خیره شد و گفت:
_تو هیچ غلطی نمیتونستی انجام بدی چرا چون تو یه آدم عوضی هستی و بابام اینو خیلی خوب میدونست
ارباب بعد تموم شدن حرفش فریاد زد
_نگهبان!
طولی نکشید که محافظ های عمارت اومدند ارباب رو بهشون گفت
_این زن رو از روستا پرتش کنید بیرون
_چشم ارباب!
_تاوان پس میدی تو نمیتونی من رو از اینجا بیرون کنی
ارباب فقط خیلی خونسرد داشت بهش نگاه میکرد صدای عصبی ارباب بلند شد:
_ببریدش
دستش رو گرفتند و بردنش با رفتنش ارباب به سمت ماه چهره برگشت و گفت:
_فقط یه فرصت داری بازم به کارت ها و نقشه های کثیفت ادامه بدی از این عمارت گم میشی بیرون ، حالا از جلو چشمهام گمشو
وقتی سالن کاملا خلوت شد ارباب عصبی دستی تو موهاش کشید به سمت من برگشت با دیدن صورت کبود شده ام صورتش از شدت خشم برق زد به سمتم اومد کمکم کرد بلند بشم و محکم بغلم کرد
با صدای گرفته ای گفت:
_چرا بهم نگفتی!

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن