آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر کوچک‌ من

رمان همسر کوچک من پارت۶

رمان همسر کوچک من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر کوچک من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر کوچک من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

_نمیدونستم چجوری بهتون خبر بدم ارباب من هیچ راه ارتباطی با شما نداشتم
صدای خش دار ارباب کنار گوشم بلند شد:
_آروم باش عزیزم دیگه نمیزارم هیچ اتفاقی برات بیفته.
با صدای گرفته ای گفتم:
_ارباب
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت:
_جانم
_دیگه هیچوقت من رو تنها نزارید من تو این عمارت تنها بدون شما میترسم همه با من دشمن هستند
_گوه خوردند بخوان بهت آسیبی برسونند دیگه نمیزارم
* * * *
سر سفره نشسته بودیم و مشغول خوردن شام بودیم که صدای ارباب بلند شد
_قراره دوستام برای یه مدت بیان اینجا
ماه چهره با خوشحالی به ارباب خیره شد و گفت:
_دنیا هم قراره بیاد!؟
ارباب به ماه چهره خیره شد و گفت:
_درسته اما زیاد خوشحال نباش
_چرا!؟
_چون قراره بریم روستا های اطراف و تو قرار نیست بیای!
_پس کی قراره بیاد
_پری دخت!
_اما ارباب …
_بسه دیگه نمیخواد کشش بدی
ماه چهره نگاه پر از تنفری بهم انداخت که باعث شد سرم رو پایین بندازم همیشه من مقصر همه چیز بودم و این اصلا خوب نبود من دوست داشتم بدون دعوا و هیچ تنفری زندگی کنم
بعد از رفتن ماه چهره به ارباب خیره شدم و گفتم:
_ارباب
سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_بله
_میشه ماه چهره رو ببرید من نمیخوام باهام دشمن بشه!
ارباب اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_اون همین الانش هم به خونت تشنه اس فقط منتظر یه کار بد از جانبش هستم تا پرتش کنم بیرون!

از وقتی ارباب برگشته بود اوضاع روحی من هم خیلی بهتر شده بود دیگه هیچکس بهم گیر بیخود و الکی نمیداد از دست مادر ارباب کتک نمیخوردم مادر ارباب که خیلی وقت بود ارباب از عمارت بیرونش کرده بود
خانوم بزرگ همیشه نگاه پر از نفرتش همراه من بود اما نمیتونست چیزی بگه چون ارباب باهاش خیلی بد رفتار میکرد اون وقت چیزی برای از دست دادن نداشت چون سرنوشتش میشد مثل مادر ناتنی ارباب!
_پری دخت !؟
با شنیدن صدای ماه چهره به سمتش رفتم و گفتم:
_بله خانوم
_از ارباب بخواه من باهاش برم!
با شنیدن این حرفش متعجب شد چ ملایم شده بود رفتارش با من اون هم فقط برای اینکه همراه ارباب و دوستاش بره
_خودتون بهشون بگید من نمیتونم!
_چی رو نمیتونی بهم بگی !؟
ماه چهره پیش دستی کرد و گفت:
_پری دخت داشت میگفت نمیتونه تو این سفر با شما باشه!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
چرا داشت دروغ میگفت من اصلا همچین حرفی نزده بودم
_راست میگه !؟
به ارباب خیره شدم و گفتم:
_ارباب من همچین حرفی نزدم!

ارباب با شنیدن این حرف من نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_ماه چهره با من میاد!
و بعد تموم شدن حرفش در مقابل چشمهای بهت زده من و چشمهای پر از شادی ماه چهره گذاشت رفت ، صدای ماه چهره بلند شد:
_میخواستی خودشیرینی کنی دیدی ارباب چی بهت گفت !؟
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_من هیچ خودشیرینی نکردم کاری که درست بود رو انجام دادم.
بعدش بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم به سمت اتاقم رفتم متعجب بودم هنوز بابت شنیدن حرف ارباب چرا خواست ماه چهره باهاش بره شاید دلیلی داشت! شونه ای بالا انداختم که صدای خدمتکار شخصی ارباب بانو اومد:
_خانوم
به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_ارباب باهات کار داره!
با شنیدن این حرفش بلند شدم و همراهش به سمت اتاق ارباب رفتم تقه ای زد که داخل شدیم صدای ارباب بلند شد
_بانو تو میتونی بری
با رفتن بانو ارباب به سمتم برگشت و گفت:
_از اینکه خواستم ماه چهره باهام بیاد ناراحت شدی !؟
صادقانه جوابش رو دادم:
_نه ارباب ناراحت نشدم فقط متعجب شدم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا متعجب شدی !؟
_چون شما اول از من خواستید باهاتون بیام به این مسافرت و یهو تغیر نظر دادید

_الانش هم قراره تو همراه من بیای!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده گفتم:
_پس چرا گفتید ماه بانو قراره همراه شما بیاد ارباب !؟
_چون باید درس بگیره نباید همیشه بخاطر خواسته های خودش دروغ بگه
با شنیدن این حرف ارباب ریز ریز شروع کردم به خندیدن که اون هم همراه من خندید و گفت:
_چیه خوشت اومده !؟
_خیلی شیطون شدید ارباب
دستم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید خمار به چشمهام خیره شد و گفت:
_من همیشه شیطون بودم خوشگلم
_ارباب چیکار میکنید یکی میاد زشته ما رو تو این وضعیت ببینید
_هیچکس حق نداره وارد این اتاق بشه اون هم بدون اجازه من
لبهاش روی لبهام نشست ….

_ارباب ماه بانو عصبی نشه شما میخواید اینکارو باهاش بکنید
بدن لخت من رو تو بغلش گرفت و خش دار گفت:
_برام مهم نیست عصبانیتش خوشگلم!
_اما ‌…
_هیس چشمهات رو ببند و بخواب
چشمهام رو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی بخوابم!

امروز حسابی سر حال و خوشحال بودم هیچ چیزی نمیتونست حال خوب من رو خراب کنه ارباب کنارم بود باهام مهربون بود دیگه مادرش نبود من رو اذیت کنه و این بهترین چیز بود
_زیادی خوشحالی!
با شنیدن صدای ماه بانو بهش خیره شدم و گفتم؛
_سلام خانوم
پوزخندی زد و گفت:
_ارباب باهات صحبت کرد انگاری خل شدی !؟
چشمهام گرد شد ارباب کی با من بد صحبت کرد خودم متوجه نشده بودم این چی داشت برای خودش میگفت! گیج و سئوالی بهش خیره شده بودم که دوباره صداش بلند شد:
_نکنه زده به سرت !؟
_شما چی دارید میگید من اصلا متوجه صحبت های شما نشدم!
_خل شدی بهتره بری خودت رو نشون میدی!
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت ولی انگار خودش بیشتر قاطی کرده بود
_به چی خیره شدی!؟
با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و گفتم
_سلام ارباب!
_سلام خانوم کوچولو
با شنیدن این حرفش حس کردم گونه هام گل انداخت با لبخند بهش خیره شدم

اشاره ای به ماه بانو کرد و گفت:
_چی داشت بهت میگفت !؟
_نمیدونم من اصلا متوجه حرف هاش نشدم انگار اصلا حالش خوب نبود
ارباب لبخندی زد و گفت:
_زیاد بهش توجه نکن اصلا عقل درست و حسابی نداره
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت با رفتن ارباب اومدم برم که صدای خانوم بزرگ اومد
_پری دخت
با شنیدن صداش به سمتش رفتم و گفتم:
_بله خانوم بزرگ !؟
_ارباب کجا رفت !؟
_نمیدونم
سری تکون داد و گفت:
_برو برام یه قهوه بیار زود باش
با شنیدن این حرفش یاد حرف ارباب افتادم که بهم گفته بودم اگه اشتباهی یه کاری برای این انجام بدم بد بلایی به سرم درمیاره برای همین بهش خیره شدم و گفتم
_به خدمتکار بگید براتون بیاره
عصبی بهم خیره شد و گفت:
_تو چجوری میتونی روی حرف من حرف بزنی ؟!
_این دستور ارباب و نمیتونم سرپیچی کنم
با شنیدن این حرف من ساکت شد
_یعنی چی دستور ارباب!؟
_ارباب بهم دستور دادن

خانوم بزرگ کمی متعجب بهم خیره شد اما خیلی زود به خودش اومد و با خشم بهم خیره شد تا خواست حرفی بزنه صدای خدمه شخصی ارباب از پشت سرم اومد:
_خانوم کوچیک !؟
با شنیدن این حرفش متعجب به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم تا حالا هیچوقت هیچکس من رو خانوم کوچیک صدا نزده بود برای همین متعجب شده بودم ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_جان !؟
_ارباب دستور دادند تموم وسیله هاتون رو جمع کنید!
چشمهام گرد شد
_چرا باید وسیله هام رو جمع کنم
قبل اینکه خدمه حرف بزنه صدای خانوم بزرگ بلند شد
_پس بلاخره عقلش اومده سر جاش!
با شنیدن این حرفش متعجب به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم که پوزخندی تحویلم داد
_برای سفر گفت وسایلتون رو آماده کنید.
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست با لبخند بهش خیره شدم که صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_چ سفری مگه قرار نبود ماه بانو با ارباب همراه باشه
_نه
بدون توجه به نگاه عصبیش به سمت اتاق خودم حرکت کردم اصلا دلم نمیخواست بیشتر وایستم و به حرف های خاله زنکیش توجه کنم ، به سمت اتاق خودم رفتم و مشغول جمع کردن وسیله هام شدم وقتی همه رو جمع کردم صدای در اتاق اومد
_بله بفرمائید
در اتاق باز شد و ارباب اومد داخل اتاق با دیدن من که تموم وسیله هام رو جمع کرده بودم لبخندی زد و گفت:
_آماده شدی!؟
_بله ارباب
یکی از خدمتکارا رو صدا زد تا چمدون من رو ببره داخل ماشین همراهش به سمت پایین رفتم که طبقه پایین ماه بانو رو دیدم ماه بانو با عشوه به ارباب خیره شد و گفت:
_من آماده ام
_اما تو قرار نیست جایی بیای!
با شنیدن این حرف ارباب از عصبانیت چشمهاش گرد شد
_ چی !!!!
_واضح حرفم رو گفتم شنیدی تو قرار نیست جایی بیای
_ما شما خودتون ….
_درسته گفتم اما منصرف شدم میخوام با پری دخت به این مسافرت برم
از عصبانیت داشت نفس نفس میزد اما اصلا برام مهم نبود فقط با لبخند بهشون خیره شده بودم خیلی دوست داشتم چهره عصبی ماه بانو رو این لحظه ببینم درست مثل اون روزی که دروغ گفت
ارباب با صدای خش داری گفت؛
_راه بیفت پری دخت
_چشم ارباب
و حرکت کردم که ماه بانو دستم رو گرفت ایستادم و سئوالی بهش خیره شدم که با صدای آرومی کنار گوشم زمزمه کرد
_پشیمون میشی مطمئن باش
_چرا باید پشیمون بشم اون وقت
با شنیدن این حرف من صدای ارباب بلند شد
_چی داری میگی ماه بانو !؟
ماه بانو هل شد با شنیدن صدای ارباب لبخند مصنوعی زد و گفت:
_هیچی ارباب مهم نیست

وقتی همراه ارباب سوار ماشینش شدیم به راننده اش اشاره کرد راه بیفته ، ارباب راننده شخصی داشت و خودش اصلا رانندگی نمیکرد
_پری دخت!؟
با شنیدن صداش به سمتش چرخیدم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_ماه بانو چی داشت بهت میگفت !؟
مثل همیشه صادقانه جوابش رو دادم:
_گفت پشیمون میشی!
ارباب متفکر بهم خیره شد و گفت:
_باید حتما بعد از برگشت این مسافرت یه فکری به حال این موضوع بکنم ماه بانو به این راحتیا دست از سرت برنمیداره
متعجب به ارباب خیره شدم و گفتم:
_اما من که کار بدی انجام ندادم که ماه بانو از دستم عصبانی باشه
ارباب لبخند محوی روی لبهاش نشست ضربه ای به بینیم زد و گفت:
_خیلی خنگ هستی!
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم:
_ارباب اما …
_بیخیال نمیخواد به چیزی فکر کنی تو این مسافرت فقط لذت ببر باشه !؟
به چشمهای خیره شدم و سرم رو تکون دادم ، چشمهام رو بستم حداقل تا رسیدن به مقصد کمی استراحت کنم همین که چشمهام رو بستم خوابم برد.
_پری دخت بیدار شو
با شنیدن صدای ارباب چشمهام رو باز کردم گیج بهش خیره شدم و گفتم:
_چیشده
_چیزی نشده بیدار شو رسیدیم
با شنیدن این حرفش سیخ سرجام نشستم و نگاهی به اطراف انداختم یه جای نااشنا بودم که اصلا نمیدونستم کجاست اخه من هیچوقت از عمارت ارباب خارج نشده بودم که بفهمم اینجا کجاست از ماشین پیاده شدم ارباب هم پیاده شد با دیدن خونه بزرگ روبروم دهنم باز موند چقدر خوشگل و شیک بود از بیرون ارباب به سمتم اومد کنارم ایستاد و گفت:
_خوشت اومد !؟
با دهن باز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_اینجا خیلی قشنگ ارباب!
_از عمارت هم قشنگتره !؟
با ذوق سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره
دستش رو دور شونم حلقه کرد و گفت:
_بیا بریم داخل عمارت رو بهت نشون بدم
با شنیدن این حرفش به سمت عمارت حرکت کردم و داخل شدم که صدای پسری اومد
_چیشد زانیار بلاخره رسیدی !؟
صدای ارباب بلند شد
_آره دیر شد شما کی رسیدید !؟
_ما یه چند ساعتی میشه
یعنی اسم ارباب زانیار بود چ اسم قشنگی داشت با لبخند به ارباب خیره شده بودم که صدای اون پسره بلند شد
_این خانوم کوچولو کیه با خودت اوردی زانیار!؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم چرا به من میگفت خانوم کوچولو صدای ارباب بلند شد
_همسرم پری دخت
صدای بهت زده اش بلند شد
_داری شوخی میکنی !؟
ارباب خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_نه واقعا همسرمه!
_باورم نمیشه!
_چخبره !؟
با شنیدن صدای دختر جوونی نگاهم بهش افتاد که با تیپ آنچنانی که زده بود به سمتمون اومد با دیدن ارباب لبخندی زد و گفت:
_سلام زانیار خوش اومدی پس ماه بانو کجاست !؟
ارباب با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زد و گفت؛
_سلام لاله ممنون ، ماه بانو اینبار همراه من نیومد

با شنیدن این حرف ارباب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا همراهت نیومد !؟
ارباب با شنیدن این حرفش اخم کرد که اون دختره لاله انگار فهمید بیشتر از این نباید سئوال کنه ساکت شد صدای اون پسره بلند شد
_لاله همسر زانیار رو دیدی !؟
لاله بهش خیره شد و گفت؛
_محمد حالت خوبه !؟ زنیار گفت ماه بانو همراهش نیومده پس تو چی داری میگی !؟
محمد اشاره ای به من که کنار ارباب ایستاده بودم کرد و گفت:
_همسر جدیدش!
دختره با شنیدن این حرفش به سمتم برگشت بهم خیره شد دهنش عین ماهی باز و بسته شد و با صدای گرفته و متعجبی گفت:
_واقعا زنته!؟
ارباب سرد جوابش رو داد:
_آره واقعا همسر منه!
با شنیدن این حرف ارباب ساکت شد و فقط بهت زده داشت به من نگاه میکرد که ارباب به محمد خیره شد و گفت:
_بقیه کجا هستند ؟!
_همشون خواب هستند
ارباب سری تکون داد و گفت:
_من و پری دخت هم میریم استراحت کنیم فردا صبح همه رو میبینم
اون دوتا چون هنوز هم انگار تو بهت بودند فقط سرشون رو تکون دادند همراه ارباب به سمت اتاقی که حرکت کرد رفتم داخل اتاق که شدیم صدای ارباب بلند شد:
_پری دخت !؟
_بله ارباب !؟
_داخل این جمع پسر مجرد هم هست به هیچ عنوان نمیخوام باهاشون هم صحبت بشی یا بهشون نزدیک بشی فهمیدی !؟
_چشم ارباب
خوبه ای گفت و به سمت چمدونش رفت و گفت:
_زود باش لباست رو عوض کن بیا استراحت کن فردا صبح زود باید بیدار بشیم
با شنیدن این حرفش به سمت چمدون لباس هام رفتم و لباس خواب کوتاهی که با خودم آورده بودم رو پوشیدم البته من لباس راحتی اصلا نداشتم همه ی لباس هام رو قبلا ارباب برام خریده بود
گیج و سر درگم وسط اتاق ایستاده بودم که صدای ارباب بلند شد:
_بیا اینجا ببینم.
به بغلش اشاره میکرد با خجالت به سمتش رفتم و داخل بغلش عین گربه خزیدم که صدای خش دارش بلند شد:
_بخواب اروم جونم
با شنیدن این حرفش حس خوبی بهم دست داد چشمهام رو بستم طولی نکشید که خواب مهمون چشمهام شد
_پری دخت بیدار شو
با شنیدن صدای ارباب چشمهام رو باز کردم خوابالود بهش خیره شدم و گفتم:
_چیشده !؟
_صبح شده نمیخوای بیدار بشی
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_خوابم میاد بزار من بخوابم
_الان وقت خواب نیست زود باش بیدار شو همه پایین بیدار شدند دارند صبحانه میخورند
با ناله بهش خیره شدم که گفت:
_اصلا فایده نداره پس زود باش
با شنیدن این حرفش سرجام نشستم به سختی بلند شدم به سمت سرویس رفتم و مشغول شستن دست و صورتم شدم لباس هام رو با لباس های مناسب بیرون عوض کردم همراه ارباب به سمت پایین رفتیم سه تا دختر جوون و سه تا پسر بودند لاله و محمد رو دیشب دیده بودم میشناختم اما اون دوتا رو نه صدای یکی از اون دخترا بلند شد
_سلام داداش زانیار
ارباب بهش خیره شد و گفت:
_سلام شیطون بلا
با شیطنت به ارباب خیره شد و گفت:
_شنیدم همسر جدید گرفتی کوش من میخوام همسر جدید داداشم رو ببینم
ارباب تک خنده ای کرد و اشاره ای به من کرد که هول شدم و گفتم؛
_سلام
و با چشمهای گرد شده بهشون خیره شدم که صدای شلیک خنده اشون به هوا رفت.

_چقدر شیرینه این دختر واقعا همسرته !؟
ارباب بهش خیره شد و گفت:
_آره ترمه پری دخت واقعا همسر منه
اون دختر که حالا فهمیده بودم اسمش ترمه است به سمت من اومد بهم خیره شد لبخندی زد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
_من ترمه هستم خوشگل خانوم
دستش رو گرفتم لبخند مهجوبی زدم و سر به زیر جوابش رو دادم:
_منم پری دخت هستم خوشبختم
_همچنین خوشگله
بعد از یه معارفه کوتاه همه با شوخی خنده شروع کردیم به صبحانه خوردن لاله و محمد ، ترمه و شوهرش نیما ، ستایش و همسرش امیر خیلی روز خوبی رو کنار همدیگه گذروندیم آدمای خون گرم و خوش برخوردی بودند صدای ترمه بلند شد:
_داداش زانیار
ارباب بهش خیره شد و گفت:
_ جان !؟
_پس اون همسر نچسپت کجاست چجوری پیچوندیش
صدای همسرش نیما بلند شد
_ترمه این چ وضع صحبت کردن
ترمه شونه ای بالا انداخت و گفت:
_چیه خودش بود هم همینجوری صداش میکردم اصلا ازش خوشم نمیاد عفریته
ارباب لبخندی زد و گفت:
_خیلی دوست داشت به این مسافرت همراه من بیاد اما من ترجیح دادم پری دخت کنارم باشه
حس کردم گونه هام گل انداخت سرم رو پایین انداختم که صدای خنده ترمه بلند شد؛
_چقدر عفریته بود ولی خوب شد نیاوردیش اصلا باهاش حال نمیکردم
ارباب با بدجنسی گفت:
_اتفاقا ماه بانو خیلی دلتنگت شده بود و دوست داشت تو این سفر همراهت باشه
ترمه صورتش رو با چندش جمع کرد و گفت:
_گوه خورده من اصلا ازش خوشم نمیاد ، اوندفعه مسافرت رو از حلقوم هممون در آورد
صدای ستایش بلند شد؛
_منم با ترمه موافق هستم
صدای لاله بلند شد
_اما من دوستش داشتم!
ترمه و ستایش با حرص اسمش رو صدا زدند
_لاله
لاله دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد و گفت:
_باشه تسلیم من دیگه هیچ حرفی نمیرنم
* * * * *
کنار دریا نشسته بودیم باد خنک و سردی داشت میومد ارباب دستش رو دورم حلقه کرد و گفت:
_هوای اینجا سرده!
چشمهام رو با لذت باز و بسته کردم و گفتم:
_خیلی دوست دارم اینجا رو عجیبه اما بهم آرامش خاصی میده
با شنیدن این حرف من با لبخند بهم خیره شد و گفت:
_میخوای برای همیشه اینجا زندگی کنی
_خیلی زیاد!
فقط با لبخند بهم خیره شد که سرم رو پایین انداختم
_ماه بانو خیلی دوست داره طلاقت بدم
با شنیدن این حرف ارباب سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_من رو طلاق بدید !؟
_آره
چونم لرزید با شنیدن این حرفش بغ کرده بهش خیره شدم چرا باید من رو طلاق میداد منی که بدون ارباب حتی یه لحظه هم نمیتونستم زندگی کنم و جز ارباب هیچ جایی نه برای رفتن داشتم نه امیدی برای زندگی کردن!

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن