آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر مغرور من

رمان همسر کوچک من پارت۷

رمان همسر کوچک من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر کوچک من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر کوچک من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

 

 

_اما ارباب من جایی برای رفتن ندارم بدون شما اگه شما من رو طلاق بدید من باید چیکار کنم !؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_مگه قراره طلاقت بدم !؟
_خودتون گفتید قراره من رو طلاق بدید
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_نخیر من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم تو تا آخر عمرت همسر من باقی میمونی پس نمیخواد به این چیزا فکر کنی فهمیدی ؟!
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم و گفتم:
_ارباب
به چشمهام خیره شد و با مهربونی گفت:
_جان
_من میخوام یه چیزی بهتون بگم اگه ناراحت نمیشید !؟
_بگو میشنوم
_من خانواده ای دارم !؟
به صورتم دقیق شد و گفت:
_داری!
با شنیدن این حرفش نور امید تو دلم روشن شد حداقل بیکس و کار نبودم هیچ چیزی از خانواده ام به یاد نداشتم با کنجکاوی به ارباب خیره شدم و گفتم:
_ارباب خانواده ام زنده هستند!؟
_آره زنده هستند برای چی داری این سئوال هارو از من میپرسی!؟
_میخواستم بفهمم بیکس و کار هستم یا نه
بعد تموم شدن حرفم سرم رو پایین انداختم که صدای خش دارش بلند شد:
_پری دخت به من نگاه کن!
سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم که با جدیت گفت:
_تو بیکس و کار نیستی فهمیدی !؟
_آره
_تو من رو داری من شوهرت هستم پس هیچوقت دیگه احساس نکن بیکس و کاری
لبخندی با شنیدن حرف های ارباب روی لبهام نشست که صداش بلند شد:
_الان هم بیا بریم بخوابیم که شدید خسته ام
_چشم
همراه ارباب بلند شدیم و به سمت ویلا رفتیم انقدر خسته بودم که سرم به بالش رسید خوابم برد.
_پری دخت

با شنیدن صدای ارباب چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_چرا انقدر میخوابی زود باش بیدار شو
_تازه صبح زوده که من خیلی خسته ام
_پاشو وقت خواب نیست امروز قراره بریم بازار.
با شنیدن این حرفش سرجام نشستم که لبخندی زد و گفت:
_اسم بازار که اومد بیدار شدی
لبخندی بهش زدم که سری تکون داد و گفت:
_پاشو که زیادی دیر کردیم امروز
بلند شدم به سمت سرویس رفتم و مشغول شستن دست و صورتم شدم وقتی کارم تموم شد لباس مناسب پوشیدم و همراه ارباب به سمت پایین رفتیم.
* * * *
بلاخره این چند هفته مسافرت خیلی زود سپری شد لبخندی روی لبهام نشسته بود واقعا خیلی عالی بود.
_پری دخت
به سمت ارباب برگشتم و گفتم:
_بله ارباب
بهم خیره شد و گفت:
_مسافرت چطور بود !؟
با ذوق به ارباب خیره شدم و گفتم:
_خیلی عالی بود ارباب کاش میتونستیم همیشه اونجا بمونیم
ارباب لبخند محوی زد و گفت:
_اگه حامله شدی میریم اونجا چطوره !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم لپهام گل انداخت باورم نمیشد داشت همچین چیزی میگفت به من یعنی ارباب دوست داشت از من صاحب فرزند بشه!
با ایستادن ماشین دیگه هیچ صحبتی نشد جفتمون پیاده شدیم و به سمت عمارت رفتیم که صدای فریاد ماه بانو داشت میومد:
_بیشعور چ غلطی کردی !؟
به ارباب خیره شدم که سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_معلوم نیست باز داره چ گوهی میخوره
سرم رو پایین انداختم صدای داد و فریاد ماه بانو تموم عمارت رو برداشته بود

ماه بانو عصبی داشت یکی از خدمه هارو کتک میزد چشمهام گرد شده بود باورم نمیشد داشت همچین کاری میکرد صدای عصبی ارباب بلند شد:
_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای عصبی ارباب ساکت شد بهت زده بهش خیره شد و گفت:
_ارباب
ارباب اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_گفتم اینجا چخبره !؟
ماه بانو به خودش اومد و گفت:
_باید ادب میشد !
ارباب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چیکار کرده !؟
ماه بانو باز عصبی شد لگدی به خدمتکار زد و گفت:
_داشت دزدی میکرد
ارباب با خشم به خدمتکار خیره شد و گفت:
_چیکار کردی !؟
خدمتکار با گریه به ارباب خیره شد و گفت؛
_بچم مریضه ارباب داشتم براش یه مقدار غذا میبردم به سر آشپز عمارت هم گفتم من هیچ دزدی نکردم تو رو خدا رحم کنید
ارباب تیز به سمت ماه بانو برگشت و گفت:
_بخاطر غذا اینجوری داد و بیداد راه انداختی و خدمتکار بیچاره رو این شکلی کردی !؟
_این دزده باید …
_بسه!
سپس به سمت خدمتکار برگشت و گفت:
_تو میتونی بری درضمن هر روز هر چقدر غذا خواستی میتونی ببری
_ممنون ارباب!

بعد رفتن خدمتکار ارباب عصبی به ماه بانو خیره شد و گفت:
_اینکارایی که جدیدا انجام میدی چ معنی داره!؟
_ارباب من فقط ….
ارباب با تاسف بهش خیره شد و گفت:
_فقط داری خودت رو حقیر میکنی هواست نیست انگار
ماه بانو سرش رو پایین انداخت که ارباب جدی گفت:
_دیگه نمیخوام همچین دعوا های مزخرفی تو این عمارت باشه فهمیدی !؟
_چشم ارباب
ارباب به سمتم برگشت و گفت:
_بریم باید استراحت کنی حتما خسته شدی
سری تکون دادم و همراهش به سمت اتاق رفتم.
* * * *
_باید از شرش خلاص بشیم!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ چشمهام گرد شد که صدای ماه بانو بلند شد:
_چجوری اون وقت !؟
_باید کاری کنیم ارباب خودش پرتش کنه بیرون مثلا جوری باشه که انگار داره به ارباب خیانت میکنه
چشمهام گرد شده بود داشتند درمورد من صحبت میکردند حرف هاشون واضح بود قلبم داشت تند تند میزد صدای ماه بانو بلند شد:
_نقشه ای دارید!؟
_آره خیانت!
صدای ارباب کنار گوشم بلند شد
_پری دخت
با شنیدن صداش وحشت زده به سمتش برگشتم و گفتم:
_ترسیدم ارباب
_چرا فالگوش ایستاده بودی !؟
_ارباب من ….

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ارباب خانوم بزرگ و ماه بانو دارند نقشه میکشند من رو بی آبرو جلوه بدند که انگار دارم به شما خیانت میکنم همین الان شنیدم
صدای سرد ارباب بلند شد:
_خودم همه ی حرف هاشون رو شنیدم!
با شنیدن این حرف ارباب متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_شنیدید !؟
سری تکون داد و گفت:
_آره شنیدم
به من من کردن افتادم
_من اتفاقی شنیدم نمیخواستم فالگوش وایستم ارباب
بعد تموم شدن حرفم سرم رو پایین انداختم که صداش بلند شد
_نمیخواد خودت رو ناراحت کنی میدونم نمیخواستی فالگوش وایستی فقط پری دخت !؟
_بله ارباب !؟
_حرف هایی که شنیدی به هیچ عنوان نمیخوام جایی درز کنه خودت هم جوری رفتار کن انگار چیزی نشنیدی فهمیدی !؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_چشم ارباب!
با شنیدن این حرف من لبخندی زد به سمتم اومد پیشونیم رو بوسید و گفت:
_آفرین خانوم کوچولو!
با دیدن محبت های زیر پوستی ارباب حس خیلی خوبی بهم دست میداد باورش سخت بود اما ارباب من رو دوست داشت و من با وجود سن کمی که داشتم این رو خیلی خوب درک میکردم
_پری دخت
_بله ارباب!
_بریم پایین وقت شام
_چشم
همراه ارباب به سمت پایین رفتیم همه سر میز شام نشسته بودند وقتی نشستیم صدای پر از عشوه و ناز ماه بانو بلند شد:
_ارباب امشب میتونید تو اتاق من باهام باشید!؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد و با بهت بهش خیره شدم چقدر این زن وقیح بود چطور میتونست همچین چیزی بگه با تاسف سری تکون دادم که صدای خونسرد ارباب بلند شد:
_باشه!
با شنیدن این حرف ارباب تعجبم بیشتر شد چرا ارباب چیزی بهش نگفت و حتی پیشنهادش رو قبول کرد ، با ناراحتی مشغول خوردن غذام شدم که صدای ماه بانو بلند شد:
_پری دخت !؟
سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
_تو که ناراحت نمیشی ارباب امشب با من باشه!؟
نگاهی به ارباب انداختم که خیلی بیتفاوت داشت غذاش رو میخورد نگاهم و ازش گرفتم و به ماه بانو دوختم با صدای گرفته ای گفتم:
_نه ناراحت نمیشم شما هم همسرش هستید!
این حرف از ته قلبم نبود داشتم آتیش میگرفتم من چطور میتونستم شوهرم رو با بقیه شریک بشم هم درکش سخت بود هم شنیدنش!

بعد تموم شدن شام خیلی عادی از سر میز بلند شدم و با گفتن با اجازه به سمت اتاق خودم رفتم اصلا طاقت اینکه ببینم ارباب با ماه بانو میخواد شب رو بگذرونه نداشتم! آه تلخی کشیدم و سرم رو پایین انداختم داخل اتاق شدم و در رو بستم ، روی تخت نشستم دوست داشتم بخوابم امگه میشد نمیدونم چقدر گذشت اما لحظه ای فکر و خیال من رو رها نکرد با باز شدن در اتاق نگاهم به ارباب افتاد!
ارباب با دیدن من که روی تخت نشسته بودم اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_هنوز نخوابیدی !؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_نه!
در اتاق رو بست به سمتم اومد و گفت:
_ساعت سه شب چرا هنوز بیداری !؟
با شنیدن این حرفش نگاهم به سمت ساعت کشیده شد یعنی واقعا ساعت سه شده بود من انقدر غرق فکر و خیال شده بودم که چیزی به خاطرم نمونده بود
صدای سرد ارباب بلند شد
_پری دخت !؟
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_بله ارباب
_چون امشب رو با ماه بانو بودم اینجوری شدی و تا این ساعت بیدار موندی !؟
نگاه ازش دزدیدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_نه ارباب من ناراحت نشدم شما اختیار همسر خودتون رو دارید و این …
وسط حرفم پرید و محکم اسمم رو صدا زد:
_پری دخت!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم
_چرا داری دروغ میگی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم گرفت چرا داشتم واقعا دروغ میگفتم اون هم به ارباب که اصلا هیچ چیزی از دیدش پنهون نمیموند ، سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_ببخشید!
اومد کنارم نشست دستش رو گذاشت زیر چونم و مجبورم کرد بهش خیره بشم با صدای خش دار شده ای گفت:
_نبینم خانوم کوچولوی من ازم ناراحت باشه
_ارباب من …

دستش رو روی لبم گذاشت و گفت:
_هیش نمیخواد توضیح بدی میدونم ناراحت شدی اما من فعلا مجبورم باهاش راه بیام
با شنیدن این حرفش بی اختیار بغض کردم مظلوم بهش خیره شدم و گفتم:
_یعنی میخواید همیشه شبها باهاش باشید!؟
با شنیدن این حرف من محکم بغلم کرد و گفت:
_نه خانوم کوچولو اصلا!
_پس چی !؟
_مجبورم یه مدت باهاش خوب رفتار کنم تا ببینم میخواد چ غلطی بکنه من نمیخوام هیچ آسیبی به تو برسه میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش باشه ای گفتم که من رو از خودش جدا کرد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_پری دخت !؟
_بله ارباب
_دوست داری حامله بشی !؟
با شنیدن این حرف ارباب که خیلی هم ناگهانی پرسیده بود برای چند لحظه حس کردم ماتم برد حس کردم صورتم از خجالت شده شبیه لبو! صدای شیطون ارباب بلند شد:
_چیشد خجالت کشیدی
_ارباب
صداش خمار شد
_جووون
با شنیدن این حرفش گر گرفتم ساکت بهش خیره شدم که بوسه ای روی لبهام کاشت و گفت:
_زود باش بگیر بخواب فردا روز بزرگیه!
با شنیدن این حرفش متعجب شدم
_چرا !؟
_خودت فردا میفهمی چخبره
با شنیدن این حرفش ساکت شدم و دیگه هیچ سئوالی نپرسیدم اصلا دوست نداشتم ارباب رو سئوال پیچ کنم خودش اگه میخواست میتونست بهم بگه ، منم تا فردا میتونستم صبر کنم ببینم چخبره
_بخواب
با شنیدن این حرف ارباب روی تخت دراز کشیدم ارباب هم اومد کنارم خوابید و محکم بغلم کرد با آرامش چشمهام رو بستم اما نمیدونستم که قراره چ اتفاق هایی بیفته!

_ببین چ غلطی کردی دختره ی بیکس و کار وقتی ارباب بهت توجه میکنه هوا برت نداره تو همون دختر کلفت هستی که عرضه نداری هیچ کاری رو درست و حسابی انجام بدی
با شنیدن این حرفش بغض کردم به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم من که هیچ کار بدی انجام نداده بودم پس چرا داشت باهام اینجوری صحبت میکرد
نفس عمیقی کشیدم به سختی داشتم خودم رو کنترل میکردم صدای عصبی ماه بانو بلند شد:
_زود باش پای من رو تمیز کن همونجوری که کثیفش کردی با آستینت پاکش کن
با شنیدن این حرفش ناچار خم شدم چون اینبار رو خودم مقصر بودم سرم پایین بود و اشتباهی آب از دستم افتاد روی پاهاش
کنار پاش زانو زدم و با آستین خواستم پاهاش رو پاک کنم که صدای عصبی ارباب اومد:
_چخبره اینجا !؟
ماه بانو خونسرد گفت:
_آب ریخت روی پاهای من الان هم داره تمیزش میکنه
ارباب اومد سمتم بازوم رو گرفت و مجبورم کرد بلند بشم به ماه بانو خیره شد و گفت:
_داری پات رو از گلیمت درازتر میکنی ماه بانو هواست به کارهایی که انجام میدی باشه
ماه بانو بهش خیره شد و گفت:
_این دختر خدمتکار دست و پا چلفتیه اون وقت من باید هواسم باشه به خودم آره !؟
ارباب با خشم بهش خیره شد و خیلی جدی گفت:
_دارم بهت هشدار میدم ماه بانو از پری دخت دور باش وگرنه خیلی برات گرون تموم میشه
ماه بانو پوزخندی زد و گفت:
_بخاطر این رعیت داری باهام اینجوری صحبت میکنی هان !؟
_اون یه رعیت نیست همسر منه بهتره اینو آویزه ی گوشت کنی قراره بزودی هم وارث من رو بدنیا بیاره
با شنیدن این حرف ارباب ماه بانو ساکت شد با چشمهای گرد شده بهش خیره شد و داد زد:
_چی !!!!!!؟
_یواش
ماه بانو به من من افتاد
_این دختره حامله اس !؟
حالا ارباب بود که پوزخندی روی لبهاش نشست به صورت رنگ پریده ماه بانو خیره شد سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_خودت خودت رو نابود میکنی ماه بانو!
و بعدش دست من رو گرفت و گفت:
_بریم
همراهش حرکت کردم داخل اتاق که شدیم ارباب دستم رو رها کرد عصبی بهم خیره شد و گفت:
_چرا داشتی کفشش رو تمیز میکردی هان !؟
سرم رو پایین انداختم و با صدای گرفته ای گفتم:
_خودش خواسته بود!

ارباب عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_به من نگاه کن!
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_دیگه حق نداری وقتی بهت گفت کاری کنی به حرفش گوش بدی فهمیدی !؟ تو زن منی نباید مثل خدمتکارا رفتار کنی تو زن ارباب این خونه ای!
_ببخشید ارباب
کلافه دستی داخل موهاش کشید به ستمتم اومد محکم بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_کاش خیلی زود همه چیز درست بشه نمیتونم ببینم هر روز اینجا داری اذیت میشی
_اما ارباب من اذیت نشدم
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_تو فعلا اصلا چیزی نمیفهمی پری دخت!
با شنیدن صدای در اتاق از من فاصله گرفت و گفت:
_بیا داخل!
در اتاق باز شد و خانوم بزرگ اومد داخل اتاق نگاهی به من و ارباب انداخت پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ماه بانو خیلی ناراحت شده
ارباب خونسرد بهش خیره شد و گفت؛
_خوب !؟
_این دختر باعث ناراحتیش شده اون وقت شما پیش این اومدید جای اینکه پیش همسر اولتون باشید
با شنیدن این حرف عصبی بهش خیره شد و فریاد کشید:
_گمشو بیرون
خانوم بزرگ با چشمهای گشاد شده بهش خیره شد و گفت:
_ارباب!
_یا همین الان گورت رو گم میکنی یا من میدونم و تو
با شنیدن این حرفش خانوم بزرگ با خشم به من نگاهی انداخت و از اتاق رفت بیرون صدای عصبی ارباب بلند شد:
_زنیکه ی کثافط!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم ارباب خیلی عصبی شده بود
_ارباب
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_جان
_میشه آروم باشید!
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_من الان آرومم چرا انقدر ترسیدی !؟

با شنیدن این حرف ارباب هول شده لبخندی زدم و گفتم:
_نه نترسیدم فقط دوست ندارم شما انقدر گرفته باشید!
با شنیدن این حرفم لبخندی روی لبهاش نشست به سمتم اومد و با صدای گرفته ای گفت:
_خیلی دوست داشتنی هستی
با شنیدن این حرفش حس کردم لپهام گل انداخت سر به زیر بهش خیره شدم و با صدای آرومی گفتم:
_ارباب
با شنیدن صدام به چشمهام خیره شد و گفت:
_جان
_میشه با ماه بانو خوب باشید !؟
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_یعنی چی !؟
_ماه بانو همسر اول شما این خیلی طبیعیه از من خوشش نیاد اون شما رو دوست داره
ارباب با شنیدن این حرف من به صورتم خیره شد و گفت:
_اما اون مثل تو فکر نمیکنه نمیخواد ….
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای فریادی داخل خونه پیچید با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم ارباب سریع از اتاق خارج شد من هم پشت سرش رفتم
ماه بانو داشت با خدمتکار ها دعوا میکرد چشمهام گرد شد چرا داشت حرصش رو سر این بیچاره ها خالی میکرد سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
که صدای عصبی و محکم ارباب بلند شد:
_چخبره !؟
ماه بانو با شنیدن صدای ارباب ساکت شد با چشمهای عصبی بهش خیره شد و گفت:
_این احمق ….
_درست حرف بزن
با شنیدن این حرف ارباب ساکت شد
_همتون برید سر کار خودتون
همه متفرق شدند که ارباب به سمت ماه بانو برگشت و گفت:
_چخبره هان نشستی همرو دور خودت جمع کردی ؟!
_تقصیر این خدمتکار
ارباب با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا دقیقا !؟
_چون ….
_چون تو امروز عصبی هستی داری حرصت رو سر اون بیچاره ها خالی میکنی
با شنیدن این حرف ارباب با حرص بهش خیره شد که ارباب پوزخندی زد و گفت:
_دفعه بعدی ببینم داخل عمارت داد و بیداد راه انداختی میفرستمت خونه بابات
ماه بانو با شنیدن این حرف ارباب بهت زده بهش خیره
_زود باش گمشو جلوی چشمم نباش
ماه بانو به سمت اتاقش رفت ارباب عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_هر روز باید بااینا سر و کله بزنم عجب گیری افتادیم!

روی مبل نشسته بودم داشتم میوه میخوردم که خانوم بزرگ اومد روبروی من نشست و گفت:
_قصدت چیه میخوای ارباب با ما بد بشه آره !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با بهت بهش خیره شدم اصلا نمیدونستم داشت درمورد چی صحبت میکرد و برای چی این حرف هارو میزد ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چرا داری این حرف هارو میزنی !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_واقعا میخوای بفهمی چرا این حرف هارو میزنم چون تو داری کاری میکنی ارباب از خانواده اش متنفر بشه
واقعا نمیتونستم بیشتر به شنیدن حرف هاش گوش بدم چرا چون همش یه مشت چرت و پرت بود
_دارید اشتباه میکنید!
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت:
_بااینکارت به جایی نمیرسی مطمئن باش یه روزی دستت رو میشه و ارباب پرتت میکنه بیرون از عمارت
_من ارباب رو دوست دارم و اصلا هیچ کاری با خانواده اش ندارم نمیدونم شما چرا دارید این حرف هارو میزنید.
با شنیدن این حرف من عصبی شد با خشم بهم خیره شد و گفت:
_حسابت و میرسم دختره ی رعیت
بلند شد که صدای ارباب اومد:
_پری دخت!
با شنیدن صدای ارباب ایستاد و خیلی طبیعی به سمت ارباب برگشت و گفت:
_سلام ارباب
ارباب با شنیدن این حرفش سری تکون داد و گفت:
_سلام!
بعدش هم خیلی عادی از کنار ارباب رد شد که باعث شد چشمهای من گرد بشه عجب موزماری بود
_چرا با تعجب بهش خیره شدی !؟
با شنیدن این حرف ارباب گیج و منگ بهش خیره شدم و گفتم:
_همینجوری!
لبخندی زد اومد کنارم نشست و گفت:
_هنوز به رفتار های عجیب غریب اینا عادت نکردی !؟
صادقانه سر تکون دادم و گفتم:
_نه!
ارباب با شنیدن این حرف من شروع کرد به خندیدن انگار این حرف براش تازگی داشت!

با باز شدن در اتاق نگاهم به ارباب افتاد بلند شدم که صداش بلند شد:
_حالت خوبه پری دخت !؟
_بله ارباب
_فردا مهمون داریم قراره داداش من همراه همسرش بیاد اینجا برای مدتی نمیخوام هیچ بی احترامی بهش بشه باشه !؟
_چشم ارباب
ارباب با شنیدن این حرف من لبخندی زد و دستی به سرم کشید و گفت:
_چرا انقدر گرفته ای کوچولو !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_گرفته نیستم ارباب
ارباب رفت روی تخت نشست بهم اشاره کرد رفتم کنارش نشستم که دستی روی موهام کشید و گفت:
_دوست داری یه روز ببرمت گردش
با شنیدن این حرفش چشمهام از خوشحالی برق زد بهش خیره شدم و گفتم:
_آره
* * * * *
بلاخره برادر ارباب همراه همسرش اومدند برعکس تصورات من خیلی رفتار خوبی داشتند و خیلی خونگرم رفتار میکردند
_اسمت چیه خانوم کوچولو ؟!
با شنیدن صدای فرانک همسر برادر ارباب بهش خیره شدم و گفتم:
_پری دخت
_چ اسم قشنگی داری
تا خواست دوباره چیزی بپرسه ماه بانو اسمش رو صدا زد:
_فرانک جون
فرانک به سمتش چرخید و گفت:
_جونم
_ما رو فراموش کردیا
فرانک با شنیدن این حرفش خیلی ریز ریز خندید و گفت:
_نه فراموش نکردم ولی این خوشگل خانوم خیلی دلرباست
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم گر گرفت ارباب بهم خیره شد و گفت:
_پری دخت زن من
فرانک چشمهاش گرد شد
_واقعا !؟
_آره

فرانک با دلخوری بهش خیره شد و گفت:
_چرا به من نگفته بودی حالا ما شدیم غریبه !؟
صدای همایون برادر ارباب بلند شد:
_فرانک دلخور نشو ازش من میدونستم قرار بود بهت بگم اما خودت میدونی چیا شد منم انقدر درگیر بودم یادم رفت بهت بگم
صدای ارباب بلند شد:
_بیاید بشینید سرپا ایستادید
همه نشستند من هم کنار ارباب نشستم که صدای ماه بانو بلند شد:
_چقدر هم زود
با شنیدن این حرفش فرانک بهش خیره شد و گفت:
_چی چقدر زود !؟
_اینکه خودش رو به عنوان همسر ارباب پذیرفته
صدای ارباب بلند شد:
_ماه بانو دوباره شروع کردی !؟
ماه بانو تک سرفه ای کرد و با صدای آرومی گفت:
_ببخشید ارباب
ماه بانو که ساکت شد فرانک نگاه مشکوکی به من و ارباب انداخت با دیدن این نوع نگاهش حس بدی بهم دست داد از سر جام بلند شدم که صدای ارباب بلند شد؛
_کجا !؟
_خوابم گرفت
ارباب سری تکون داد ، به سمت اتاقمون رفتم روی تخت دراز کشیدم اما اصلا خواب به چشمهام نمیومد همش هم تقصیر اینا بود
* * * *
_پری دخت بیدار شو
با شنیدن صدای ارباب چشم باز کردم گیج و منگ بهش خیره شدم
_چیشده !؟
با شنیدن صدام لبخندی زد و گفت:
_خسته نباشی خانوم کوچولو
با شنیدن این حرفش بلند شدم روی تخت نشستم و گفتم:
_ببخشید ارباب خیلی خوابیدم

_مهرشاد اذیت نکن پاشو باید سر زمین ها
مهرشاد به ارباب خیره شد و گفت:
_باشه داداش
با رفتن ارباب و برادرش صدای ماه بانو بلند شد:
_خوب بلاخره ارباب رفت حالا میخوای پشت کی قایم بشی و من رو باارباب بد کنی عفریته کوچولو
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون دادم و با گفتن بااجازه به احترام فرانک بلند شدم نمیخواستم وقتی ارباب نیست کنار ماه بانو باشم و به حرف های بی سر و تهش گوش بدم
_کجا عزیزم
با شنیدن صدای مهربون فرانک بهش خیره شدم و گفتم:
_اتاق خانوم
فرانک بلند شد و گفت:
_بیا همراه من بریم تو حیاط عمارت فضای خونه خیلی سنگین
_باشه خانوم
همراهش رفتیم داخل حیاط داشتیم چرخ میزدیم که صداش بلند شد:
_از ازدواج با ارباب راضی هستی ؟!
_آره من جز ارباب هیچکس و ندارم ، ارباب خیلی مهربون با من رفتار میکنه
_ماه بانو و خانوم بزرگ چی !؟
_زیاد از من خوششون نمیاد منم وقتی ارباب نیست پیششون نمیمونم چون میترسم
_از چی میترسی ؟!
_از اینکه یه بلایی سرم بیارن
فرانک خواست چیزی بگه که صدای ارباب اومد:
_اینجا چیکار میکنید
من و فرانک به سمتشون برگشتیم که صدای فرانک بلند شد:
_قدم میزنیم نمیشد داخل خونه پیش ماه بانو و خانوم بزرگ نشست خودت میدونی رفتارشون چجوریه!
صدای مهرشاد داداش ارباب اومد:
_نیش و کنایه مثل همیشه بیخیال باش همسر عزیزم یه مدت کوتاه هستیم اینجا بعدش میریم
ارباب با شنیدن این حرفش بااخم بهش خیره شد که صدای مهرشاد بلند شد:
_داداش بنظرم تو هم بهتره از این عمارت بری
ارباب با شنیدن این حرفش اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چرا
_چون بین اینا دیوونه میشی فهمیدی !؟
ارباب نگاهش رو به من دوخت و گفت:
_من اینجا دیوونه نمیشم چیزای باارزشی دارم
صدای ماه بانو اومد
_ارباب
کلافه به سمتش برگشتم ولکن نبود انگار چشم نداشت ارباب جایی کنار من باشه ، ارباب بااخم بهش خیره شد و سرد جوابش رو داد:
_بله
_منم میخوام همراه شما بیام
ارباب با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_کجا میخوای بیای سر زمین ها نکنه دیوونه شدی !

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن