آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر کوچک‌ من

رمان همسر کوچک من پارت۸

رمان همسر کوچک من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر کوچک من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر کوچک من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

 

ماه بانو با شنیدن این حرف ارباب اخماش رو تو هم کشید و با صدای گرفته ای گفت:

_نه!

ارباب سری به نشونه ی تاسف تکون داد واقعا خنده ام گرفته بود ماه بانو انگار حسادت چشمهاش رو کور کرده بود که فقط دوست داشت همراه ارباب بره تا من قلبم آتیش بگیره صدای فرانک که مخاطبش من بودم بلند شد:

_پری دخت

به سمتش برگشتم و گفتم:

_جان 

_میای بریم داخل قهوه بخوریم صحبت کنیم !؟

_آره حتما

به سمت ارباب برگشتم و گفتم:

_اجازه هست ارباب

_مواظب خودت باش

من و فرانک به سمت خونه حرکت کردیم که صدای فرانک بلند شد:

_چقدر حسوده این دختره

_آره متاسفانه!

_راستی پری دخت تو چجوری با این سر میکنی اخلاقش خیلی گنده

_من اصلا باهاش کاری ندارم 

_واقعا

لبخندی بهش زدم و سر تکون دادم که صدای ماه بانو از پشت سرمون اومد:

_فرانک وایستا!

جفتمون ایستادیم ماه بانو به فرانک خیره شد و گفت:

_دوباره برگشتی اینجا که چی !؟

فرانک ابرویی بالا انداخت و گفت:

_نکنه باید از تو اجازه میگرفتم برای اومدن به اینجا هان !؟

با شنیدن این حرفش ساکت شد و یهو عصبی گفت:

_نه

_پس نمیخواد حرف چرت و پرت بزنی

بعدش به سمت من برگشت و گفت:

_بریم عزیزم

همراهش حرکت کردیم

_این چرا اینجوری رفتار کرد !؟

_همیشه با من مشکل داره چون دوست داشت مهرشاد با خواهرش ازدواج کنه ، خواهرش یه عفریته اس مثل خودش

_اوه من نمیدونستم

فرانک بهم خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:

_تو خیلی چیزا رو نمیدونی عزیزم باید قبل رفتن بهت خیلی چیز هارو هم یاد بدم وگرنه عمرا بتونی بااینا دووم بیاری

با شنیدن این حرفش لبخند محوی زدم 

_من فقط ارباب و دوست دارم با بقیه هیچ کاری ندارم

با شنیدن این حرف من ایستاد بهم خیره شد و گفت:

_خیلی ساده ای 

متعجب شدم با شنیدن این حرفش 

_یعنی چی ؟!

_بیخیال بعدا بهت میگم

* * * * *

_ارباب

ارباب با شنیدن صدام به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد و گفت:

_جان

_من ساده ام !؟

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:

_نه

_پس چرا فرانک بهم گفت ساده ای بعدش هم یه حرف هایی میزد

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:

_چی گفت بهت مگه!؟

شونه ای بالا انداختم و همه ی حرف هاش رو برای ارباب تعریف کردم که ارباب محکم بغلم کرد و گفت:

_واقعا خیلی ساده ای دلبر کوچولوی من!

با شنیدن این حرفش ساکت بهش خیره شدم که صدای آهسته ارباب کنار گوشم بلند شد:

_بگیر بخواب فردا باید بریم جایی

با شنیدن این حرفش چشمهام رو بستم انقدر خوابم میومد که حتی وقت نشد ازش بپرسم کجا قراره بریم.

آماده شده بودم امروز ارباب بهم گفته قراره جایی بریم اما کجا رو نمیدونم من هم جرئت نکرده بودم از ارباب بپرسم ، صدای ماه بانو اومد:

_کجا بسلامتی شال و کلاه کردی !؟

با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و خیلی سرد جوابش رو دادم

_همره ارباب قراره برم جایی مشکلی دارید !؟

با شنیدن این حرف من پوزخندی روی لبهاش نشست و با لحن بدی گفت:

_خیلی عوض شدی دخترجون مواظب رفتارت باش چون ممکنه خیلی بد بگا بری

صدای فرانک از پشت سرش اومد:

_تو چرا همش تو فاز تهدید کردن بقیه هستی !؟

فرانک بهش خیره شد و با غضب گفت:

_به تو ربطی نداره

فرانک با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت:

_چطوره از ارباب بپرسیم هان !؟

با شنیدن این حرفش ماه بانو ترسیده به عقب رفت خیلی خوب میدونستم چقدر از ارباب میترسه صدای گرفته اش بلند شد:

_ببین تو ….

_آماده شدید !؟

با شنیدن صدای ارباب ساکت شد ، و فرانک جواب ارباب و داد:

_بله

ارباب اومد پایین نگاه کوتاهی بهم انداخت با رضایت نگاهش رو ازم گرفت و گفت:

_خیلی خوشگل شدی!

با شنیدن این حرف ارباب خجالت زده سرم رو پایین انداختم که صدای ماه بانو بلند شد:

_ارباب

ارباب با شنیدن این حرفش بهش خیره شد و خیلی سرد و خشک جوابش رو داد:

_بله !؟

ماه بانو باز کم نیاورد و با عشوه و ناز بهش خیره شد گفت:

_کجا میخواید برید اون هم بدون من !؟

ارباب ابرویی بالا انداخت و گفت:

_قراره بریم گردش با همسرم و فرانک تو هم داخل عمارت میمونی مشکلی پیش اومد حلش میکنی اما امیدوارم خودت مشکلی درست نکنی.

با شنیدن این حرف ارباب من و فرانک شروع کردیم به خندیدن که ماه بانو عصبی بهمون نگاهی انداخت ، صدای ارباب بلند شد:

_بریم دیر شد مهرشاد کجاست !؟

_من اینجام داداش بریم

همه با هم از عمارت خارج که یک نفس راحت کشیدم واقعا از دست اون دختره خسته شده بودم صدای فرانک بلند شد:

_ارباب

ارباب بهش خیره شد و گفت:

_جان

_چجوری عاشق ماه بانو شدی آخه من موندم نه اخلاق داره نه ذات خوبی همش هم یا در حال خراب کردن زندگی بقیه اس یا خراب کردن اعصاب و روان بقیه!

ارباب دقیق بهش خیره شد

_خودت میدونی مجبور شدم باهاش ازدواج کنم اون هم بخاطر رسم و رسومات خانوادگی دوست نداشتم حالا که ارباب بزرگ فوت شده حرفش رو نادیده بگیرم اون خیلی به من لطف داشت.

_میخوای همیشه با همین رفتار هاش سر کنی !؟

_نه

_یعنی چی !؟

ارباب خیلی جدی گفت:

_کوچکترین خطایی ازش ببینم پرتش میکنم بیرون درسته همسر منه اما حق نداره کاری برخلاف میل من انجام بده خودش خیلی خوب میدونه من فقط منتظرم کوچکترین خطایی ازش ببینم تا خیلی جدی باهاش برخورد کنم.

صدای مهرشاد بلند شد:

_بااون عفریته پیر چیکار میخوای بکنی داداش اون خیلی آشغال اون و سعی کن هر چه زودتر پرتش کنی بیرون اصلا دوست ندارم برات دردسر درست کنه!

متعجب بهشون خیره شده بودم عفریته پیر کی بود آخه!

صدای فرانک بلند شد:

_اون زن خیلی خطرناک حتی خطرناک تر از ماه بانو یه نقشه های شومی میریزه آدم میمونه این فکرا چجوری میاد تو ذهنش.

مهرشاد به ارباب خیره شد و گفت:

_حق با فرانک داداش وقتش شده شر اون زن از سرت کم بشه هیچ نقشه ای نداری براش !؟

ارباب بهش خیره شد و گفت:

_نگران نباش اون زن خودش به زودی کاری میکنه از عمارت پرتش کنیم بیرون

مثل علامت سئوال بهشون خیره شده بودم میخواستم بفهمم دارند درمورد کی صحبت میکنند اما اصلا بروز نمیدادند صدای سرد و خشک ارباب بلند شد دوباره

_بهتره شماها هم رفتاری نشون ندید مشکوک بشه!

_شماها دارید درمورد کی صحبت میکنید !؟

ارباب با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد لبخند محوی روی لبهاش نشست و گفت:

_فعلا نمیخواد فکرت رو درگیر کنی به زودی خودت میفهمی

با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم ارباب همیشه قصد داشت من رو گیج کنه ، فرانک دستش رو روی شونه ام انداخت و گفت:

_بیخیال عزیزم بریم که امروز قراره خیلی خوش بگذره

با شنیدن این حرفش سر تکون دادم و اصرار نکردم برای فهمیدن همیشه صبور بودم و صبرم زیاد میدونستم ارباب خودش به موقعش هر چی بشه رو بهم میگه!

_پری دخت

با شنیدن صدای مهرشاد برادر ارباب بهش خیره شدم و خیلی مودب و آروم جوابش رو دادم:

_بله بفرمائید

_تو تا حالا با خانوم بزرگ دعوا داشتی !؟

با شنیدن این حرفش صادقانه جوابش رو دادم:

_من با هیچکس دعوا نمیکنم اما خانوم بزرگ چون از من خوشش نمیاد زیاد باهام دعوا میکنه

مهرشاد یه تای ابروش بالا پرید

_چرا خوشش نمیاد اون وقت !؟

شونه ای به نشونه ی ندونستن بالا انداختم که صدای ارباب بلند شد:

_برای چی داری این سئوال هارو میپرسی هان !؟

فرانک با شنیدن این حرف ارباب بهش خیره شد و گفت:

_میخوام بفهمم

دیگه هیچ حرفی زده نشد من هم فضولی نکردم و چیزی نپرسیدم همراه بقیه رفتیم جاهای دیدنی روستا و بعدش رفتیم یه باغ خیلی زیبا که فقط مختص ارباب بود انقدر خوش گذشت که حد نداشت فرانک میگفت ارباب هیچوقت ماه بانو رو اینجا نیاورده چون ازش خوشش نمیاد

_پری دخت

به سمت فرانک برگشتم و جوابش رو دادم:

_جان !؟

_دوست نداری حامله بشی !؟

با شنیدن این حرفش ریز ریز شروع کردم به خندیدن

_مگه دست منه !؟

با شنیدن این حرفم اون هم شروع کرد به خندیدن و گفت:

_حق با توئه ، اما جدا از شوخی دوست نداری بچه دار بشی !؟

با شنیدن این حرفش متفکر بهش خیره شدم و گفتم:

_دوست دارم از ارباب صاحب یه فرزند پسر بشم

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:

_چرا صاحب یه فرزند پسر !؟

با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم

_چون ارباب اون موقع هیچوقت نمیتونه از من جدا بشه!

_تو ارباب رو دوست داری !؟

لبخند خجولی زدم و گفتم:

_خیلی زیاد 

_انگار ارباب هم خیلی دوستت داره

_نمیدونم

با شنیدن این حرف من به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:

_مطمئن باش ارباب هیچوقت تو رو ترک نمیکنه ، اون خیلی دوستت داره از رفتارش مشخصه تو هم سعی کن جای پات رو محکم کنی و برای ارباب یه وارث بدنیا بیاری!

با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم:

_اگه ماه بانو بزاره اون از من متنفره همیشه هم سعی داره من رو از ارباب جدا کنه اما خداروشکر همیشه نقشه هاش برملا میشه!

_ببین پری دخت خیلیا هستند دوست دارند جای تو باشند نه تنها ماه بانو که همسر ارباب هست ، بقیه دخترای فامیل حتی و کسایی که جایگاه خاصی دارند ، ارباب خیلی ثروتمنده خیلیا آرزو دارند فقط کنارش باشند یا حتی یه شب باهاش سپری کنند!

با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شده بود تا حالا هیچکس اینارو بهم نگفته بود یعنی ارباب تا این حد خاطرخواه داشت پس چرا به من توجه میکرد آخه!

تموم طول شب فکرم درگیر شده بود خودم هم میدونستم باید از ارباب صاحب فرزند میشدم و جای پای خودم رو محکم میکردم وگرنه اون ماه بانو که من میشناختم کاری میکرد ارباب حتی به صورتم هم نگاه نکنه!

_پری دخت

با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و گفتم:

_جان

_هنوز بیداری تا این وقت شب چرا نمیخوابی !؟

با شنیدن این حرفش نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم و با صدای گرفته ای گفتم:

_دارم فکر میکنم ارباب

نگاهش رو بهم دوخت

_به چی داری فکر میکنی اون وقت کوچولو!؟

بی هوا خیلی رک گفتم:

_من دوست دارم از شما حامله بشم ارباب

با شنیدن این حرفش من دهنش از تعجب باز موند با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و گفت:

_واقعا دوست داری حامله بشی !؟

_آره ارباب

شروع کرد به خندیدن که احساس کردم صورتم از خجالت گر گرفت ، حتی بغض هم کرده بودم و اشک تو چشمهام جمع شده بود شاید ارباب داشت الان من رو مسخره میکرد که این حرف رو بهش زده بودم شاید اون نمیخواست از یه رعیت مثل من حامله بشه ، با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:

_ارباب

با شنیدن صدای بغضدار من ساکت شد بهم خیره شد کم کم اخماش توهم رفت و گفت:

_برای چی الان اشک تو چشمهات جمع شده

با شنیدن این حرفش اشکام سرازیر شد که با حرص خم شد اشکام رو پاک کرد و عصبی گفت:

_گریه نکن

فین فین کردم و گفتم:

_ارباب شما من و دوست ندارید میخواید ترکم کنید آره !؟

خیلی محکم و کوبنده گفت:

_نه کی این مزخرفات رو بهت گفته

_هیچکس اما شما دوست ندارید از من صاحب بچه بشید

با شنیدن این حرف من اخمای ارباب باز شد لبخندی روی لبهاش نشست خم شد و بوسه ای روی گونم کاشت و گفت:

_دوست داری حامله بشی آره !؟

_آره

_اما تو خودت هنوز بچه ای نمیتونی یه بچه رو بزرگ کنی

با شنیدن این حرفش ذوق زده سرجام نشستم و گفتم:

_ارباب من بچه دوست دارم تو رو خدا!

داشتم به سمت بیرون میرفتم که صدای ماه بانو اومد:

_پری دخت بیااینجا ببینم

با شنیدن صداش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم میدونستم باز میخواد یه سری حرف مفت بار من کنه به سمتش رفتم و خیلی سرد بهش خیره شدم و گفتم:

_بله

لبخند بدجنسی روی لبهاش بود که حس خیلی بدی بهم دست داد:

_خانواده داری تو ؟!

با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم که چرا داره میپرسه هم ناراحت بهش خیره شدم و گفتم:

_نه

_پس حق با خانوم بزرگ بود تو حرومزاده ای!

با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهش خیره شدم باورم نمیشد همچین چیزی بهم گفته بود چشمهام پر از اشک شده بود اینبار نمیتونستم سکوت کنم بس بود هر چقدر سکوت میکردم و اون بدتر رفتار میکرد

_بسه!

با شنیدن این حرف من ساکت شد و با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد که عصبی فریاد کشیدم:

_تو حق نداری به من تهمت بزنی چی داری برای خودت میگی خسته نشدی از حسودی زیاد داری این اراجیف رو میبافی 

با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:

_درست صحبت کن دختره ی احمق

با خشم غریدم:

_احمق خودتی و هفت جد و آبادت کثافط!

چشمهاش گرد شده بود باورش نمیشد من اینجوری باهاش صحبت کرده باشم اما انقدر من رو کفری کرده بود که حد نداشت

_چخبره !؟

با شنیدن صدای فرانک به سمتش برگشتم که صدای ماه بانو بلند شد:

_این دهاتی قاطی کرده داره کسشعر میگه!

با شنیدن این حرفش فریاد کشیدم:

_خفه شو

فرانک بهم خیره شد و گفت:

_پری دخت چیشده !؟

_داشتم میرفتم بیرون صدام زد اومدم میگه بهم حرومزاده ای توقع داره بعدش قربون صدقه اش برم

فرانک با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید به ماه بانو خیره شد و گفت:

_من تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم همچین حرفی بهش زدی و قصد داشتی اذیتش کنی بهتر نیست این عادت زشتت رو ترک کنی

ماه بانو با عصبانیت بهش نگاه کرد و گفت:

_تو یکی ساکت باش بهت هیچ ربطی نداره نشستی اظهار نظر میکنی

با شنیدن این حرف ماه بانو خواست چیزی بگه اما منصرف شد سری به نشونه ی تاسف تکون داد ، اومدم رد بشم برم که ماه بانو بازوم رو گرفت و خیلی عصبی گفت:

_هی خانوم کوچولو وایستا ببینم

با شنیدن این حرفش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:

_بگو ببینم چی میخوای بهم بگی !؟

_فکر نکن به همین راحتی حرف هایی که زدی رو فراموش میکنم تقاص حرف هات رو پس میدی

با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست به چشمهاش خیره شدم و گفتم:

_تو هم فکر نکن من سکوت میکنم در مقابل حرف هات 

صدای ارباب اومد

_چیشده !؟

با شنیدن صدای ارباب لبخند بدجنسی روی لبهام نشست بهش خیره شدم و تموم حرف هایی که ماه بانو بهم زده بود رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد به سمت ماه بانو برگشت و گفت:

_داره درست میگه !؟

_ارباب من ….

ارباب عصبی فریاد کشید:

_باتوام

ماه بانو با ترس فقط سرش رو تکون داد

_میخوام طلاقت بدم

ماه بانو با شنیدن این حرف ارباب چشمهاش گرد شد و با وحشت بهش خیره شد منم متعجب شده بودم

_چی !؟

ارباب خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:

_واضح گفتم تو هم شنیدی من میخوام تو رو طلاق بدم جز دردسر هیچ چیزی واسم نداری

_ارباب تو رو خدا من ….

_فعلا خفه شو!

ارباب به سمتم اومد و گفت:

_پری دخت حالت خوبه 

با چشمهای خیس شده از اشک بهش خیره شدم و گفتم:

_نه ارباب ماه بانو تا حالا هر چی بهم گفته بود من سکوت کردم میدونستم اون همسر اول شماست و احترامش واجبه هر چیزی که بهم میگفت رو میزاشتم پای حسادت براش سخت بود با هووش رفتار خوبی داشته باشه همیشه بدترین بلا هارو سر من درمیاورد اما من سکوت میکردم اما اینبار بدجور قلبم شکست نتونستم طاقت بیارم من خانواده دارم اون حق نداره به من بگه حرومزاده

ارباب محکم بغلم کرد و سعی داشت من رو آروم کنه اما من تازه با یاد آوری خانواده ام بیشتر گریه میکردم دوست یه جا تنها باشم و با خودم خلوت کنم اون حق نداشت با من اینجوری برخورد کنه

_پری دخت

با شنیدن صدای فرانک از ارباب جدا شدم به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:

_جان

_گریه نکن

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_نمیشه قلبم داره میسوزه

صدای عصبی خانوم بزرگ اومد

_این دختره داره از خودش ادا درمیاره ماه بانو که چیز بدی بهش نگفت این همه بهش برخورده اون فقط گفته بود …

ساکت شد با دیدن نگاه خشمگین ارباب 

_کی گفت تو کاری که بهت ربط نداره دخالت کنی هان !؟

خانوم بزرگ با شنیدن صدای خشمگین ارباب به من من افتاد

_من فقط ….

_تو فقط میخواستی غلط اضافه کنی درسته خیلی وقته از دستت خسته شدم بهتره بری وسایلت رو جمع کنی و گورت رو گم کنی از عمارت

با شنیدن این حرف ارباب وحشت زده بهش خیره شد و گفت:

_من کجا باید برم ارباب چرا اینجوری باهام رفتار میکنید !؟

با شنیدن این حرف ارباب ساکت بهش خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:

_از پری دخت معذرت خواهی کن همین الان

خانوم بزرگ با شنیدن این حرف ارباب نگاهش رو به من دوخت ناچار به سمتم اومد و گفت:

_معذرت میخوام

بعدش ارباب رو بهش کرد و گفت:

_دفعه ی بعدی وجود نداره همچین رفتاری ببینم ازت پرتت میکنم از روستا بیرون هیچوقت فراموش نکن حرف منو

خانوم بزرگ ترسیده سری تکون داد که صدای ماه بانو بلند شد:

_مشکل شما با من چیه ارباب  من همسر شما هستم اما از وقتی که اینو آوردید اصلا من برای شما مهم نیستم!

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن