آخرین پارت منتشر شدهرمان همسر کوچک‌ من

رمان همسر کوچک من پارت۹

رمان همسر کوچک من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان همسر کوچک من وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان همسر کوچک من هرروز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت رمان انلاین میباشد

ارباب با شنیدن این حرف ماه بانو بهش خیره شد پوزخندی زد و گفت:

_تو برای من مهم بودی اون هم به عنوان همسر بهت احترام میذاشتم اما تو چیکار کردی شروع کردی به نقشه چیدن پشت سر من ، و بد کردن پری دخت کلی حرف و دعوا توهین تحقیر به پری دخت حالا چیزی به نفعت شد بااین کار هایی که انجام دادی جز اینکه از چشم من افتادی

ماه بانو با شنیدن این حرف ارباب با وحشت بهش خیره شد باورش نمیشد ارباب تموم حرف هایی که تا دلش بود رو صادقانه بهش بگه انگار فهمیده بود خودش مقصر خراب کردن رابطه ی بین خودش و ارباب

_حالا قصد دارید با من چیکار کنید !؟

با شنیدن این حرف ماه بانو ارباب با پوزخند بهش خیره شد و گفت:

_میخوام طلاقت بدم

ماه بانو خونسرد بهش خیره شد

_تموم حق و حقوقم رو میخوام

ارباب اولش جا خورد با شنیدن این حرف ماه بانو چون توقع نداشت انقدر راحت برخورد بکنه دوباره درست مثل ما اما بعدش به خودش اومد و گفت:

_هیچ مشکلی نیست بعد طلاق تموم حق و حقوقت رو میدم و برای همیشه از اینجا میری

ماه بانو به سمت من اومد و خیره بهم شد و گفت:

_ارباب همیشه تو رو نگه نمیداره یه روز هم از تو خسته میشه درست مثل الان که از من خسته شده ، وقتی دوباره ازدواج کرد اون وقت حال الان من رو میفهمی ، میدونی چرا کنار کشیدم و خیلی راحت میرم !؟

با شنیدن این حرفش گیج و منگ بهش خیره شدم که خودش ادامه داد:

_چون میدونم جنگیدن بی فایده اس هر چقدر تلاش کنم من ارباب رو خیلی وقته از دست دادم پس بهترین کار برای من رفتنه! اما اینو بدون تو هم خیلی زود به سرنوشت من دچار میشی 

بعدش گذاشت رفت مات و مبهوت به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای فرانک بلند شد:

_چقدر حرف های بزرگ تر از دهنش میزد

ارباب نیشخندی زد و گفت:

_فهمید نمیتونه بقیه ی نقشه هاش رو پیاده کنه برای همین خیلی راحت گذاشت رفت وگرنه اون موزی تر از این حرفاس امیدوارم سر طلاق دبه نکنه وگرنه بیچاره اش میکنم خودش میدونه تو این موارد چقدر خطرناکم.

بلاخره ماه بانو برای همیشه رفت چند هفته گذشته بود که ارباب عصبی شد و خانوم بزرگ رو هم پرت کرد بیرون از عمارت اینطور که معلوم شده بود خانوم بزرگ داشت پشت سر ارباب نقشه هایی پیاده میکرد 

_ارباب

با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:

_جان

با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:

_خوب هستید !؟

_آره

_فرانک کجاست ارباب !؟

_مگه من نشستم ببینم بقیه کجا هستند به تو بگم !؟

با شنیدن این حرف ارباب با بهت بهش خیره شدم که عصبی تر از قبل گفت:

_گمشو

نمیدونم ارباب چرا انقدر عصبی شده بود نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف گذاشتم رفتم داخل اتاق روی تخت نشسته بودم که بعد از گذشت چند دقیقه صدای در اتاق اومد

_بفرمائید

در اتاق باز شد و فرانک اومد با دیدن من که ناراحت نشسته بودم اومد کنارم نشست و خیره به چشمهام شد و گفت:

_حالت خوبه

به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم تا گریه نکنم خیلی حساس شده بودم و با هر حرفی میزدم زیر گریه

_نه

_چیشده !؟

با شنیدن این حرفش بی اختیار تموم ماجرا رو براش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد فرانک با نگرانی بهم خیره شد و گفت:

_ببین پری دخت نمیخوام ته دلت رو خالی کنم اما تو باید حامله بشی

با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد

_چی !؟

_ارباب داره ازت دلسرد میشه انگار

با شنیدن این حرفش احساس کردم تموم وجودم یخ بست باورم نمیشد

_ببین پری دخت ارباب رو باید عاشق خودت کنی اون باید همیشه تشنه ی محبت های تو باشه نباید ازت دلسرد بشه و مثل بقیه تو رو دور بندازه میفهمی !؟

با شنیدن این حرفش اشکام با شدت بیشتری روی گونه هام جاری شدند که با حرص بهم خیره شد و گفت:

_الان چرا داری گریه میکنی آخه مگه بهت چیزی گفتم !؟

_نه

_ببین پری دخت جای گریه کردن بهتر نیست به فکر راه حل باشی !؟

_من باید چیکار کنم

_بهت گفتم باید حامله بشی

_یعنی هر شب هر شب ارباب و مجبور کنم باهام رابطه داشته باشه !؟

_آره

_اما من خجالت میکشم نمیشه

با شنیدن این حرف من حرصی بهم خیره شد و گفت:

_دوست داری ارباب دوباره ازدواج کنه !؟

وحشت زده سرم رو تکون دادم که لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و گفت:

_پس به حرفم گوش کن باشه !؟

_باشه

شروع کرد به توضیح دادن کار هایی که باید انجام بدم وقتی حرفش تموم شد لبخندی زد و گفت:

_فهمیدی !؟

_آره 

_ببین انقدر هم که فکر میکردی سخت نیست پس چرا این همه میترسی !؟

_نمیدونم دست خودم نیست

با شنیدن این حرف من نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت:

_ببین باید همیشه شجاع باشی آدمای ضعیف نمیتونن به خواسته هاشون برسند فهمیدی !؟

_آره

_حالا هم نمیخواد اینجا بشینی زانوی غم بغل بگیری پاشو بیا پایین با هم بشینیم

_اما من ….

محکم اسمم رو صدا زد

_پری دخت

با شنیدن این حرفش بدون اینکه اعتراضی بکنم بلند شدم که لبخندی زد و گفت:

_آفرین همیشه حرف گوش کن باش انقدر هم منو حرص نده

_ارباب

با شنیدن صدام به سمتم برگشت با دیدن من چشمهاش برق زد طبق حرف فرانک لباس خوابی شیک و بازی رو که بهم داده بود پوشیده بودم امشب باید من تک میشدم تا اون من رو میپسندید

_خیلی خوشگل شدی 

با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم لرزید ، صداش خش دار شده بود به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:

_میخوای من و دیوونه کنی امشب!

با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم پر از شادی شد با گونه های گل انداخته بهش خیره شدم  که دستش روی بازوم نشست و مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم بهم نزدیک شد و خمار گفت:

_یه جوری امشب پاره ات میکنم که نتونی فردا راه بری

بعدش لبهاش روی لبهام نشست و دستش رفت زیر لباس خوابم که چشمهام بسته شد و منم همراهیش کردم باید ارباب رو بدست میاوردم اون شوهر من بود مال من

* * * * *

با شنیدن صدای فریاد ارباب وحشت زده از اتاق خارج شدم

_تو چی داری میگی هان عرضه نداشتی حساب یه دختر رو برسی اره !؟

_ارباب اون دختره ….

ارباب دستش رو بلند کرد و گفت:

_کافیه نمیخوام بشنوم!

ساکت شد اون خدمتکار که ارباب پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:

_برو بیارش 

_اما اون خیلی سرتق ارباب

_به جهنم برو بیارش نیومد با زور بیارش 

_چشم

اون خدمتکاره رفت که به سمت ارباب رفتم و گفتم:

_چیزی شده ارباب !؟

با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:

_نه ، تو اینجا چیکار میکنی !؟

صادقانه جوابش رو دادم

_داشت صدای داد و بیداد میومد برای همین ترسیدم چیزی شده باشه اومدم پایین ببخشید ارباب

و سرم رو پایین انداختم که صداش بلند شد:

_دیگه حق نداری بیای پایین وقتی صدای داد و بیداد شنیدی فهمیدی !؟

_آره ارباب

خوبه ای گفت و گذاشت رفت نفسم رو آسوده بیرون فرستادم یعنی چی شده بود که ارباب تا این حد عصبی بود

داخل سالن نشسته بودم که بلاخره خدمتکار ارباب همراه با یه دختر اومد با چشمهای ریز شده به اون دختره خیره شدم نگاهی از سر تا پا بهش انداختم معلوم بود یه دختر شهری خیلی خوشگل بود 

_پس بلاخره اومدی خیلی وقته منتظر بودم!

اون دختره سرکش به ارباب خیره شد و گفت:

_خوب که چی من و آوردی اینجا میخوای باهام چیکار کنی هان !؟

ارباب پوزخندی بهش زد و گفت:

_میخوام بفرستمت اون دنیا آماده هستی !؟

با شنیدن این حرف ارباب با حرص بهش خیره شد خواست چیزی بگه که صدای بهت زده فرانک اومد:

_شقایق!

اون دختره که حالا فهمیده بودم اسمش شقایق با شنیدن صدای فرانک به سمتش برگشت جیغ بلندی از شادی کشید و گفت:

_فرانک

و جفتشون به سمت هم رفتند با تعجب بهشون خیره شده بودم چخبر شده بود اینجا ، فرانک ازش جدا شد و گفت:

_کجا بودی خیلی وقته منتظر اومدنت بودم اما انگار غیب شده بودی چیشد از اینجا سر در آوردی !؟

شقایق پشت چشمی نازک کرد و گفت:

_همین الانش هم قصد نداشتم بیام خدمتکار این من و به زور آورد 

و به ارباب اشاره کرد که باعث شد فرانک بخنده

_چیکار کنه خوب هنوز عاشقته!

با شنیدن این حرفش خشک شده بهشون خیره شده بودم باور نداشتم چیزی رو که شنیده بودم شقایق پوزخندی زد و گفت:

_نکنه میخواد حرمسرا راه بندازه

صدای ارباب بلند شد

_بسه

شقایق با عصبانیت بهش خیره شد و گفت:

_چرا باید بس کنم آخه !؟

ارباب با عصبانیت بهش خیره شد و گفت:

_تو همینجا میمونی اون هم برای همیشه بعد از این همه سال پیدات کردم نمیزارم دوباره از دستم در بری

شقایق به سمتش رفت حالا روبروش ایستاده بود به چشمهای ارباب خیره شد و گفت:

_میدونی که نمیتونی من رو زندانی کنی من هم تو رو دوست ندارم و نمیخوام باهات باشم

ارباب با شنیدن حرف هاش عصبی شد بازوش رو گرفت و اون رو دنبال خودش  کشید به سمت اتاقش برد ، ناباور بهش خیره شده بودم صحنه ای که مقابل چشمهام بود رو نمیتونستم باور کنم چخبر شده بود شقایق کی بود ارباب چرا گفت سال ها دنبالش بوده داشتم دیوونه میشدم!

_پری دخت

با شنیدن صدای فرانک به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:

_چخبر شده تو رو خدا یه چیزی بگو دارم دیوونه میشم!

فرانک با ناراحتی بهم خیره شد که باالتماس بهش خیره شدم تا چیزی بهم بگه که با صدای آرومی گفت:

_ارباب باید بهت حقیقت رو بهت بگه نه من پری دخت

اشک تو چشمهام جمع شد با صدای گرفته ای گفتم:

_میشه بهم بگی اینجا چخبره تو رو خدا میدونی ارباب حتی کلمه ای بهم نمیگه فقط میخوام بفهمم همین

فرانک با شنیدن این حرف من متاسف بهم خیره شد و گفت:

_همراه من بیا ببینم اینجا بشین

همراهش رفتم و به جایی که اشاره کرد بود نشستم بهش خیره شدم که با صدای گرفته ای گفت:

_واقعا میخوای بفهمی !؟

_آره

نفس عمیقی کشید و شروع کرد 

_ارباب و شقایق خیلی سال ها پیش عاشق هم بودند اون هم خیلی زیاد اما از اونجایی که ارباب باید ازدواج میکرد اون هم با دختری که بقیه انتخاب کرده بودند تا به رسمیت شناخته بشه ارباب هم به اجبار باهاش ازدواج کرد اما عاشقانه نیلوفر رو دوست داشت ، نیلوفر وقتی واقعیت رو فهمید داغون شد ارباب هم اصرار باهاش ازدواج کنه ، شب تولد شقایق جفتشون با هم یکی شدند و یه شب رویایی داشتند اما روز بعدش شقایق برای همیشه گذاشت رفت یه نامه هم نوشت برای ارباب که نمیتونه این وضعیت رو تحمل کنه و اون رو با کسی شریک بشه! بعد رفتن شقایق ارباب داغون شد عصبی شده بود سرد شده بود سنگدل بی رحم تا الان که دوباره خبر رسید شقایق برگشته ارباب هم اون و آورده فکر نمیکنم اینبار بزاره شقایق اون رو ترک کنه!

اشکام رو پاک کردم و به فرانک خیره شدم

پس ارباب عاشق شقایق بوده و هست حالا تکلیف من این وسط چی میشد من هم عاشق ارباب بودم

نباید تسلیم میشدم اما ارباب و شقایق عاشق هم بودند نباید یه مانع میشدم سر راهشون این اصلا درست نبود

_ناراحت شدی !؟

با شنیدن صدای فرانک به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:

_دروغه اگه بگم نه ،من عاشق ارباب شدم اون حامی من بود وقتی هیچکس رو نداشتم جز اون هیچکس رو ندارم حتی همین الانش هم خیلی ترسیدم اما ….

ساکت شدم نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

_اما خوشبختی ارباب مهمتر از خوشبختی خودمه برای همین ارباب هر تصمیمی بگیره بهش احترام میزارم میدونم ارباب چقدر سختی کشیده تموم این سال ها و حالا که بعد سال ها میخواد به عشقش برسه من مانعش نمیشم 

فرانک با گریه به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت:

_چجوری میتونی انقدر قلبت بزرگ باشه!

_وقتی عاشق باشی قلبت هم بزرگ میشه 

فرانک از من جدا شد و گفت:

_شقایق دختر خوبیه مطمئن باش اگه اینجا باشه بهت بدی نمیکنه مثل ماه بانو نیست

_اگه بد هم باشه من ازش کینه ای به دل نمیگیرم اون حق داره یه عاشق همیشه حسود و خودخواه میشه

ساعت ها طول کشید اما شقایق و ارباب داخل اتاق بودند من خیلی خوب میدونستم که ارباب باهاش رابطه برقرار کرده و تا الان حتما راضی شده شقایق داره براش ناز میکنه بااینکه همه چیز رو فرانک بهم گفته بود اما از ته قلب احساس ناراحتی میکردم شاید چون فکر میکردم قراره بعد ارباب تنها باشم!

_پری دخت

با شنیدن صدای فرانک چشم از در اتاق گرفتم بهش خیره شدم و گفتم:

_جان

_احساس ناراحتی میکنی !؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_نه

_اما …

وسط حرفش پریدم

_من خسته ام میرم استراحت کنم

با ناراحتی بهم خیره شد و سری به نشونه ی تائید تکون داد اون میدونست من چقدر ناراحت هستم ، شاید فرانک تنها کسی بود که تو این عمارت باهام رو راست بود و واقعیت هارو به من میگفت!

* * * *

_نمیخوای این خانوم کوچولو رو معرفی کنی !؟

ارباب به من نگاهی انداخت و بیتفاوت گفت:

_زن منه.

چشمهای شقایق گرد شد و شکه داد زد:

_چی 

_برای چی داری داد میزنی فکر نمیکنم کر باشی واضح بهت گفتم اون زن منه

شقایق ناباور بهش خیره شد و گفت:

_ارباب

_من باهاش ازدواج کردم مدت زمان زیادی هم نیست

شقایق بلند شد و با تاسف سری تکون داد و به سمت اتاقش رفت که ارباب با عصبانیت بهم خیره شد و گفت:

_کی بهت گفت بیای اینجا جلوی چشمهاش هان !؟

با شنیدن این حرفش بغض کرده بهش خیره شدم که عصبی تر از قبل گفت؛

_من با شقایق فردا ازدواج میکنم و اون زن رسمی من میشه دوست ندارم هیچ ناراحتی داشته باشه ببینم براش مشکلی درست کردی کاری باهات میکنم تا عمر داری فراموش نکنی فهمیدی !؟

_آره

خوبه ای گفت و بلند شد به سمت اتاقی که شقایق رفته بود رفت با رفتنش اشکام روی صورتم جاری شدند من چرا حتی حق دفاع از حق خودم رو نداشتم چرا فکر میکردم ارباب من و دوست داره وقتی اون هیچ علاقه ای نسبت به من نداشت من چرا انقدر ساده بودم 

_پری دخت

با شنیدن صدای شوهر فرانک از افکارم خارج شدم دستی روی صورت خیس شده از اشکم کشیدم و بهش خیره شدم و گفتم:

_بله

_گریه کردی !؟

با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:

_نه

اومد کنارم نشست بهم خیره شد و گفت:

_دروغ نگو پری دخت از چشمهای قرمز شده ات مشخص گریه کردی دلیلش چیه !؟

_هیچی من فقط دلتنگ خانواده ام شده بودم برای همین …

صدای فرانک اومد

_داره دروغ میگه بخاطر ازدواج مجدد ارباب 

با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که با غیض داشت بهم نگاه میکرد وقتی دید دارم نگاهش میکنم چشم غره ای به سمت من رفت و گفت:

_تو قصد نداری آدم بشی !؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم

_فرانک

اومد کنار شوهرش نشست و گفت:

_باید یه فکری به حال پری دخت بکنیم ، با اومدن شقایق اوضاعش خیلی سخت میشه خودت میدونی

_اون دختره اگه عاشق داداش من بود قبلا پیشش موند نه که حالا بعد سال ها برگشته حالا که داداش به یه جایی رسیده

_خودت خیلی خوب میدونی شقایق دنبال پول و شهرت هم هست اما دختر خوبیه اون یه زمانی دوست من بود

_آره دوست تو بود برای همین خیلی خوب میشناسمش میدونم اون چقدر ذات و نیتش بد هست

با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم:

_اما شما دارید اشتباه میکنید

با شنیدن این حرف من جفتشون بهم خیره شدند که ترسیده آب دهنم رو فرو بردم و گفتم:

_اون دوتا عاشق هم هستند و الان دارند دوباره ازدواج میکنند من هم باید با این موضوع کنار بیام خودم اینو خیلی خوب میدونم و هیچ مشکلی ندارم

_خاک تو سرت که مشکل نداری شوهرت رو تقدیم یکی که از راه رسیده کردی اون وقت میگی مشکلی ندارم

فرانک با حرص بهش خیره شد و گفت:

_وقتی شوهرش دوستش نداره و عاشق یکی دیگه شده اون نمیتونه جلوش رو بگیره مخصوصا زمانی که عاشق شوهرت باشی ک بفهمی اون با کسی جز تو خوشبخت

_یعنی باید فداکاری کنه اون هم بخاطر شوهرش 

_آره

_این غیر ممکن من نمیزارم همچین اتفاقی بیفته!

_داداش مهرشاد

با شنیدن این حرف من ایستاد بهم خیره شد و گفت:

_جان

_میشه باهات صحبت کنم مثل خواهر کوچکترت یه امروز رو داداش من بیکس باش و به حرف هام گوش بده میتونی !؟

مهرشاد با چشمهایی که حالا نم اشک داشت بهم خیره شد و به سختی گفت:

_مگه میتونم به خواهرم نه بگم

اومد کنارم نشست که شروع کردم به گفتن

_من خیلی تنهام از وقتی چشم باز کردم داخل عمارت ارباب بودم برای همین هیچ دلخوشی نداشتم ، ارباب شد پناه من و عاشقش شدم دوستش دارم دیوانه وار اون تنها کسی که من دارم من نمیخوام قلبش شکسته بشه اون با شقایق شاد خوشحال بعد از سال ها چرا این خوشی رو ازش بگیریم !؟

_پس تو چی !؟

_من هم کنار ارباب زندگی میکنم تا هر موقع که ارباب من و بیرون نندازه و هیچ اعتراضی نمیکنم از این وضعیت هم راضی هستم ارباب حق داره شاد باشه

مهرشاد عصبی دستی تو موهاش کشید و گفت:

_زندگی برات جهنم میشه

با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم:

_من راضی هستم

مهرشاد دیگه چیزی نگفت دست من رو گرفت و گفت:

_پری دخت از امروز من داداشت هستم ، فرانک هم زن داداشت هم دوستت هم خواهرت هر مشکلی داشتی به ما بگو و اینکه نمیزارم هیچ آسیبی بهت برسه!

با شنیدن حرف هاش خیلی خوشحال شدم از اینکه یکی رو داشتم من رو حمایت کنه و بیکس و کار نبودم اشک خوشحالی از روی گونه هام سرازیر شده بود که صداش بلند شد:

_چرا داری گریه میکنی الان !؟

بهش خیره شدم و گفتم:

_اشک شوق من خیلی خوشحال هستم از اینکه یه داداش خواهر خیلی خوب پیدا کردم

_اشک منم در آوردید 

با شنیدن صدای فرانک با خنده بهش خیره شدم تموم مدت ساکت نشسته بود و فقط داشت گوش میکرد

_پری دخت

به سمت فرانک برگشتم و گفتم:

_جان

_شقایق اون خیلی ….

_میدونم بهم گفته بودی اون مهربون مثل ناز بانو نیست پس هیچ ترسی نباید وجود داشته باشه

با شنیدن  این حرف من صدای عصبی مهرشاد بلند شد:

_فرانک

فرانک ترسیده بهش خیره شد و گفت؛

_معذرت میخوام مهرشاد من نمیخواستم اون بترسه!

با شنیدن این حرف فرانک متعجب بهش زل زدم یعنی چی قصد نداشت من ازش بترسم مگه اون رفتارش چه شکلی میتونست باشه ، مهرشاد عصبی به فرانک نگاهی انداخت که باعث شد سرش رو پایین بیندازه بعدش به سمت من که داشتم متعجب نگاهش میکردم برگشت و گفت:

_نه به ارباب نزدیک شو نه به اون دختره هر وقت حس کردم اذیت شدی همراه خودمون تو رو هم میبریم فقط باید ببینم تا چه حد پیش میرن

_یعنی چی مگه قراره چی بشه !؟

مهرشاد سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:

_قرار نیست اتفاق خاصی بیفته اما فکر نمیکنم ارباب با اومدن شقایق با تو رفتار خوبی داشته مخصوصا که بعد از این همه سال به عشقش رسیده مطمئنا نمیخواد شقایق از دستش ناراحت بشه برای همین این وسط به تنها کسی که آسیب میره و ناراحت میشه تویی

با دهن باز بهش خیره شده بودم باورم نمیشد همچین حرف هایی بشنوم یعنی واقعا قرار بود از این به بعد من بی پناه بشم اشک تو چشمهام جمع شد و با بغض گفتم:

_اما ارباب بهم قول داده بود همیشه مراقب من باشه پس …

مهرشاد کلافه بهم خیره شد و گفت:

_پری دخت به من نگاه کن

با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که با صدای گرفته ای گفت:

_من نمیخوام ناراحتت کنم اما باید باهات رو راست باشم چون از من الان بشنوی خیلی بهتره تا بعدا خودت ببینی درک کنی و بدتر قلبت بشکنه

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بغضم رو فرو ببرم من نباید خودم رو شکست خورده فرض میکردم ارباب به اندازه کافی به من لطف کرده بود

_من هیچکس رو اذیت نمیکنم قول میدم!

مهرشاد لبخندی تلخی زد و گفت:

_میدونم

_من باید چیکار کنم !؟

با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:

_تو باید مراقب خودت باشی و هر وقت اذیت شدی به ما بگی فهمیدی ، ارباب اگه باهات بد رفتاری کرد بهم بگو باشه !؟

_باشه

لبخندی روی لبهاش نشست که صدای فرانک بلند شد

_مهرشاد

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن