آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۶

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

اخمام در هم رفت. بار قبل هم همین طوری عقد کردیم.
صاف تکیه مو زدم به صندلی و گفتم
_انقدر به شعورم توهین نکن.که هر بار یه جا گیر کردیم بخوای به زور ببری و عقدم کنی.
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_پس بگو چیکار کنم که داشته باشمت؟
با جدیت گفتم
_امیر و پیدا کن. اون موقع باهات ازدواج میکنم.
با طعنه خندید و گفت
_امیر و؟
سر تکون دادم که گفت
_امیر و که نه،اما اونی که داره بازیت میده رو پیدا می‌کنم.خیلی نزدیکم بهش!
می‌دونستم ته تحقیقاتش اونم به این نتیجه میرسه که امیر زندست برای همین سر تکون دادم.
اونم بالاخره ميفهميد.فقط از خدا می خواستم وقتی که می فهمه دیر نشده باشه.
* * * *
#هانا

در اتاق و باز کردم.با دیدنش سری با تاسف تکون دادم و گفتم
_نمیگی آیلا بیاد و این وضعیت تو ببینه؟
پکی به سیگارش زد و گفت
_تو که به اون توله سگ ادب یاد ندادی اما من یاد دادم بدون در زدن نیاد تو.
لبخندی زدم که نگاه خمارش و به سر تا پام انداخت و گفت
_چه سگی شدی تو…

با بی تفاوتی گفتم
_مرسی از تعریفت.
دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_بیا اینجا…
چند لحظه خیره نگاهش کردم و دور ازش روی تخت نشستم. لیوان مشروبش و پر کرد و گفت
_این قیافه گرفتنت واسه چیه؟
با اخم گفتم
_یعنی نمیدونی؟
لبخند معناداری زد و سر تکون داد
_چرا میدونم.
با جدیت گفتم
_من دیگه ازت بچه نمیخوام آرمین.
با خودخواهی گفت
_اما من ازت میخوام.
_تو واسه ی آیلا نتونستی پدری کنی اون بچه با کلی کمبود بزرگ شد حالا یکی دیگه…
وسط حرفم پرید
_تو تونستی مادری کنی واسش؟
_نه… واسه همینم دیگه بچه نمیخوام. من میخوام برم. اونجا تازه کارام سر و سامون گرفته بودن. من قرص میخورم آرمین. محاله یه بچه ی دیگه…
با خشم نگاهم کرد و لیوان و پرت کرد که تکونی خوردم.
بلند شد و غرید
_جرئت داری همچین گهی بخوری؟
عصبی منم بلند شدم
_با خودخواهی خودت میخوای یه بچه ی دیگه رو بدبخت کنی؟یه نگاه به خودت بنداز… تو لیاقت پدر شدن و نداری!
_اونش و خودم تصمیم می‌گیرم.
جلو اومد و شمرده شمرده گفت
_اگه ببینم یا حس کنم داری قرص میخوری داغ آیلا رو به دلت میذارم هانا!
صورتم با خشم جمع شد. توی هر شرایطی آیلا رو وسط می کشید.
جلو رفتم و این بار من با تحکم گفتم
_چنین اجازه ای بهت نمیدم. دخترم و ازت میگیرم… اجازه هم نمیدم یه بچه ی دیگه از وجود تو به دنیا بیاد و بدبخت بشه.

نیشخند زد و سینه به سینم ایستاد.
سرش و جلو آورد و پچ زد
_اما من بچه می خوام و تو هم به دنیاش میاری.
با غیظ نگاهش کردم که ادامه داد
_می‌خوام این بار وقتی حامله میشی من تو لحظه به لحظه‌ش باشم.
با تحکم و اخم گفت
_قرص نمیخوری هانا…باید حامله بشی.
تا خواستم اعتراض کنم در اتاق با شتاب باز شد و آیلا اومد تو.
آرمین با اخم گفت
_بهت نگفتم قبل رفتن تو اتاق کسی اول در بزن؟
آیلا با زبون درازی گفت
_تو که هر کسی نیستی آرمین جونم.
به وضوح لبخند روی لب آرمین و دیدم.
فقط وقتی به این بچه می رسید نیشش شل می شد.
آیلا به سمتش دوید و پرید توی بغلش. آرمین بلندش کرد و گاز محکمی از لپش گرفت که جیغ بچه بلند شد. نگاه معناداری بهم انداخت و گفت
_مامانت می‌خواد برات یه نینی بیاره.
ناباور نگاهش کردم که آیلا هیجان زده گفت
_واقعا مامان؟چه طوری؟
آرمین خندید و گفت
_کارهای اولیه ش انجام شده به زودی یه بچه تو بغل مامانته!
نیشگونی از بازوش گرفتم که آیلا فسش خوابید و گفت
_اگه یه نینی دیگه بیارید اونو بیشتر از من دوست دارید. نمیخوام…
آرمین زل زد به صورتش و گفت
_به نظرت یه بچه ی دیگه می تونه مثل تو ننر و خوردنی باشه؟
آیلا باز توی بغل آرمین عشوه خرکي اومد و گفت
_نه.
_پس جوش نزن به مامانت بگو چه قدر بچه دوست داری!
کلافه به هر دو شون نگاه کردم و به سمت در رفتم.
لحظه ی آخر صدای جفتشون و با هم شنیدم
_آخ جون نینی!.
پوزخند زدم. به همین خیال باشین

* * * * *
تلفن و با درموندگی قطع کردم و نالیدم
_حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟
علنا گفت اگه تا یه هفته ی دیگه سر کارت نباشی اخراجی…
خدا لعنتت کنه آرمین.از کارم افتادم… اونم چنین موقعیت شغلی که نصیب هر کسی نمیشد حالا من مفت مفت باید از دستش میدادم..
نگاهی به اطراف انداختم و وقتی دیدم کسی نیست شماره ی میلاد و گرفتم.
بعد از کلی بوق صدای خستش توی گوشی پیچید
_الو…
آهسته و با احتیاط گفتم
_الو میلاد منم…گوش بده زیاد وقت ندارم.
جا خورده اسمم رو صدا زد که ادامه دادم
_من می‌خوام تو همین یکی دو روزه برگردم وگرنه کارم و از دست می‌دن.
نفسش و فوت کرد و گفت
_از شرکت زنگ زدن؟
_آره. اگه اخراجم کنن…
وسط حرفم پرید
_تو به این چیزا فکر نکن. ما یه نقشه هایی داریم. سعی می‌کنم تو همین یکی دو روزه انجامش بدم. تو هم از دست اون روان پریش راحت میشی.
چیزی نگفتم. با تردید گفت
_هانا. اون عوضی بلایی که سرت نیاورد؟
دلم می‌خواست بگم بلای اصلی رو اون نه….خودم با حماقتم سر خودم آوردم.
همین که در برابرش کم آوردم و باهاش بودم یعنی اوج حماقت.

برای اینکه شک نکنه گفتم
_نه… اما می‌خوام زودتر از اینجا برم.
_نگران نباش. خیلی زود میارمتون پیش خودم.
سر تکون دادم و خواستم قطع کنم که گفت
_هانا…
سکوت کردم که گفت
_بعد این همه سالی که منتظرت موندم. نمیخوام دوباره از دست بدمت.
حق داشت که همچین حرفی بزنه. بدون اینکه جوابی بدم قطع کردم.
برگشتم و با دیدن آرمین که تکیه زده به درگاه در وحشت زده تکونی خوردم و گوشی از دستم افتاد.
از کی اینجاست؟
توی صورتش هیچی معلوم نبود. در حالت نرمال باید عصبی می‌بود اما نبود…
با تته پته گفتم
_من… من…
تکیه شو از دیوار گرفت و گفت
_اگه دلت می‌خواد می‌تونی بری!
میدونستم هدف‌ش و… اون نمی‌دونست که من دردم دخترمه!
_فکر میکنی چرا تا الان لش اون مرتیکه رو ننداختم تو خیابون؟
جلو اومد
_چون دیگه روت غیرت ندارم….
با تحقیر نگاهم کرد و گفت
_از نظرم یه جنس بنجلی. چه دست من باشی چه یکی دیگه فرقی واسم نداره.
دلم گرفت.
مگه نگفت عاشقمه؟پس الان با این حرفا به چی می خواست برسه؟
موهای ریخته شده روی صورتمو کنار زد و گفت
_حتی بدم نمیاد تو رو یه شب با رفیقام شریک بشم.
لبخند محوی زد و سرش و کنار گوشم آورد و پچ زد
_قبلا امتحانش کردم… ### مشترک حالش بیشتره.

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن