آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۹

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

* * * * * *
#لیلی

کلید و توی قفل انداختم و قبل از اینکه بچرخونم موتوری با سرعت به سمتم اومد و وقتی کنارم رسید چیزی جلوی پام انداخت و سرعتش و بیشتر کرد.
تند به پلاکش نگاه کردم اما پلاکی نداشت و قبل از اینکه من حرکتی بکنم از جلوی چشمم محو شد.
نگاهم به پایین پام افتاد یه پاکت بود
برش داشتم.
دستام میلرزید.بازش کردم و کاغذ داخلش و بیرون کشیدم
_میدونم از صبح سر کار بودی و خسته ای ملکه ی من اما منم دلتنگتم بیا به این آدرس… تنها…
چشمم روی آدرس چرخید و تمام انرژیم تحلیل رفت…
دست خط اون بود.بی اعتنا به اینکه توی خیابونم سر خوردم روی زمین.
می خواست ببینمش… بعد از اون همه بلایی که سرم آورده بود. بعد از اون شبی که می‌خواست منو بفروشه… چه طور میتونستم چشم تو چشمش بشم؟
گوشیم توی دستم لرزید. آرش بود. باید جواب میدادم؟
اشکامو که نمیدونم کی روی گونم ریخته بودن و پاک کردم و بلند شدم.
اگه به آرش می گفتم نمیذاشت برم اما من می‌خواستم که این قضیه رو تمومش کنم.
نفس عمیقی کشیدم. من لیلی بودم. قوی بودم…حق نداشتم جا بزنم.
سوار ماشینم شدم و داشبورد رو باز کردم. اسلحه مو برداشتم و با نفرت غریدم
_من کارت و تموم می‌کنم امیر کیان فرهمند..

* * * * *
نگاهم و به کل اطراف انداختم و اسلحه رو توی دستم فشردم. دروغ چرا می ترسیدم… از رو به رویی با امیر می ترسیدم.
آب دهنم و قورت دادم و پیاده شدم.
یه جایی قرار گذاشته بود که پرنده پر نمی‌زد و سکوت وحشتناکی داشت.
درو بستم و یک قدم جلو رفتم. وقتی دیدم خبری از کسی نیست اسلحه رو بالا بردم و شلیک کردم.
پشت بندش با همون لحن محکم سرگردیم داد زد
_اگه مردی بیا بیرون تا این بار خودم بکشمت!
پس یعنی باور کرده بودم امیر زنده ست؟
جلو رفتم. هیچ خبری نبود.
چشم ریز کردم که پشت ستون رو ببینم که سوزش بدی رو توی پهلوم احساس کردمو چشمام سیاه شد.

* * * * * *
با درد وحشتناکی توی کمرم چشم باز کردم. صدای جیغ های خفه ای میومد.
روی شکم دراز کشیده بودم. خواستم خودم رو صاف کنم اما هیچ جای بدنم تکون نمی‌خورد..
خواستم لب هام و تکون بدم اما متوجه شدم چسب محکمی رو به دهنم زدن.
بازم صدا اومد. در همون حال چشم چرخوندم و توی اون تاریکی چند تا دختر و با دست و پای بسته دیدم…
کم کم مغزم شروع به پردازش کرد.
امیر… امیر… امیر…
با تمام قدرت خواستم بلند شم اما نتیجش شد یه درد وحشتناک.
به دست و پاهام نگاه کردم. باقی دخترا با طناب دست و پاشون بسته بود فقط من باز بودم.
وحشت کردم. حتی کوچکترین حرکتی هم نمی‌تونستم به بدنم بدم. خدایا چه بلایی سرم آوردن؟
سعی کردم داد بزنم اما نمی‌تونستم.
اشکام بی اختیار جاری شدن. اگه به آرش می گفتم این اتفاق نمیوفتاد.
من احمق و نادون بودم که دم به تله ی امیر کیان دادم و با پای خودم توی دامش افتادم. الان حتی نمی دونستم کجاست!
محیطش چیزی شبیه کشتی بود.
دختری که روبه روم نشسته بود از فرط گریه نفسش بالا نمیومد.
همون لحظه در اتاقک باز شد و یه زن اومد داخل…
خیلی دلم می‌خواست بلند بشم و اسلحه مو روی سرش بذارم اما توان تکون دادن انگشتمم نداشتم.
نگاهش و از روی همه گذروند و با صدایی که شبیه مردا بود گفت
_کمتر زر بزنین.قیافه هاتون کم داغونه بدترش می‌کنین؟صدای هر کدومتونو بشنوم می ندازمش تو آب…
یکی از دخترا داد زد
_خوب بنداز… بهتر از اینکه که بفروشیمون…
تمام تنم فرو ریخت… یاد حرف امیر افتادم که گفت منو فروخته…
الان هم صدام زد تا کار نیمه تمومش رو تموم کنه. آخ چه قدر احمقی لیلی… با دستای خودت گور خودت رو کندی. کاری باهات کرد که حتی نتونی خودت و بکشی.
نفهمیدم زنه چی گفت. با درد چشمامو بستم. صدای قدم های محکمی رو شنیدم. چند لحظه بعد اون زنیکه ی عوضی موهام و با شدت کشید و سرم رو بالا گرفت.
کنار گوشم گفت
_امیر خان سلام رسوند. گفت بهت بگم کار آر‌ش و یکسره کرده.گفت بهت بگم تو زندگی جدیدت هیجان بیشتری و تجربه خواهی کرد.
صاف ایستاد و بدون اینکه به چشمام نگاه کنه رفت…
نه… نه… نه… این نمیتونه واقعیت داشته باشه.
همه ی اینا یه کابوسه… فقط باید بیدار بشم همین

* * * * * *
#هانا
ناامید از این همه حرف زدن گفتم
_اصلا نظرت چیه بریم پارک؟
نچی کرد و مشغول عروسک بازیش شد.
موهاش و کنار زدم و گفتم
_قهری با مامان؟
بازم نچی کرد. عاجز شده بودم. مگه بچه ها زود فراموش نمی‌کردن؟پس چرا آیلا یادش نمی رفت؟
_اصلا می‌خوای بریم شهر اسباب بازی ها هر چی دلت خواست بخری؟
نگاهم کرد و گفت
_نمی‌خوام.
نالیدم
_پس تو چی می‌خوای مامان؟
_آرمین و می‌خوام. اتاقی که واسم درست کرده بودو می‌خوام مامان من اینجا رو دوست ندارم.
خوب معلومه بچه کشور خودش و دوست داره.
موهاش و کنار زدم و گفتم
_گوش کن ببین چی میگم. الان بابا میلاد میاد تا شام و بیرون بخوریم. میخوای یه لباس خوشگل انتخاب کنیم و بپوشیم؟
با لب‌های آویزون مخالفت کرد.
بلند شدم و از لابه لای لباس هاش، همونی که میدونستم خیلی دوست داره رو درآوردمو نشونش دادم. اول چشماش برق زد اما خیلی زود سرش و انداخت پایین!
صدای زنگ در بلند شد که گفتم
_بیا بابا میلادتم اومد برو درو باز کن!
بی حرف بلند شد. داشتم توی کمدش دنبال ساق جورابی می گشتم که صدای جیغ از سر شادی هلیا اومد
_آرمیییین جونم
قلبم فرو ریخت… آرمین؟

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۲۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن