آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۰

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشتم. صدای از سر شادی آیلا رو شنیدم
_اومدی پیش ما؟
با شنیدن صداش تموم وجودم لرزید
_نه، اومدم ببرمت وروجک!
با شنیدن این حرف تند از اتاق بیرون زدم.
خودش بود.. آیلا توی بغلش با شادی گفت
_مامان. آرمین جونم اومده تا ما رو ببره!
رنگ پریده بهش خیره شدم. از نگاهش تا عمق وجودم لرزید.
ترسیدم… این نگاهش خبرای خوبی بهم نمی‌داد.
آیلا رو روی زمین گذاشت و گفت
_برو توی اتاقت و حاضر شو!
آیلا ذوق زده به سمت اتاقش رفتم.با اخم به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.
لب هام تکون خورد و قبل از اینکه حرفی بزنم یه طرف صورتم سوخت و محکم روی زمین افتادم.
جلوی پام نشست و موهام و از ته کشید. سرم وبالا گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد
_خیلی احمق بودی که این کار و کردی!
موهام و با همون شدتی که گرفته بود رها کرد. می‌لرزیدم. نه به خاطر سیلی که خوردم به خاطر نفرت کلامش!
بلند شد و با نگاه به اطراف گفت
_پس سوراخ موشت اینجا بوده.اون یارو هم اینجا باهاته؟
بلند شدم و گرفته گفتم
_آرمین آیلا رو…
با خشم وسط حرفم پرید
_هیششش. تو دیگه هیچ حقی نسبت به اون بچه نداری.
رنگ از رخم پرید. می‌خواست با دخترم انتقام بگیره.

بازوش و گرفتم که محکم دستش و کشید و غرید
_نمیخوام جلوی اون بچه دعوایی پیش بیاد. پات و پس نکشی تا آخر عمرت میپوسی تو هلفدونی و دیگه رنگ آیلا رو نمی‌بینی پس بکش کنار من دخترم و با خودم می‌برم.
تند گفتم
_باشه منم میام… اشتباه کردم ببخشید.فقط دخترم و ازم نگیر آرمین لطفا… هر کاری بگی میکنم…
با خشم نگاهم کرد و خواست حرفی بزنه که صدای خوشحال آیلا در اومد
_خوشگل شدم آرمین جون؟
آرمین نگاهش و از من گرفت و با لبخند جواب آیلا رو داد
_خیلییی! بریم؟
سر تکون داد و گفت
_مامانمم با ما میاد نه؟
آرمین نیم نگاهی حواله م کرد و گفت
_مامانت نمیاد.
_چرااا؟مامان بیاد بیشتر خوش می‌ذگره ها…
آرمین اخم کرد و گفت
_مگه دلت واسه من تنگ نشده بود؟ پس حرف اضافه نباشه. میریم!
آیلا با لب های آویزون به من نگاه کرد
ملتمس رو به آرمین با صدای آرومی گفتم
_با این کارت به اونم ضربه می‌زنی…برای مجازات من به اون بچه آسیب نرسون. لطفا…
صورتش و جلو آورد و کنار گوشم زمزمه کرد
_اگه خطایی ازت سر بزنه تا آخر عمر حسرت دیدن آیلا رو به دلت میذارم.کنج زندون تو حسرت دیدن بچت می سوزی.
دستش و گرفتم و اشکمم در اومد.
فکری به ذهنم اومد و بدون اینکه به عواقبش فکر کنم گفتم
_می‌خوای دومین بچه مونم توی حسرت بابا بذاری؟
اخماش از هم باز شد و ناباور گفت
_حامله ای؟
با این که میدونستم کارم اشتباه محضه اما به خاطر آیلا سر تکون دادم و آروم گفتم
_حامله م
ماتش برد.
آیلا به سمتم اومد و بهم آویزون شد
_مامان تو هم بیا دیگه. لطفا… لطفا… لطفا…
آرمین متحیر روی مبل نشست. خم شدم و گفتم
_فعلا جایی نمیریم مامان. یه کم برو توی اتاقت میام صدات میزنم.
با سر تقی گفت
_نمیشه. میخوام پیش آرمین جونم باشم.
این بار آرمین با تحکم گفت
_برو تو اتاقت آیلا درم ببند!
آیلا لب برچیده نگاهم کرد و در نهایت با داد گفت
_هیچ کدومتونو دوست ندارم.
دوید سمت اتاقش و درو بست.خواستم دنبالش برم که صدای آرمین متوقفم کرد
_اگه پیدات نمی‌کردم می‌خواستی این بچمونم دور ازم بزرگ کنی؟
سکوت کردم. واقعا اگه حامله بودم همچین کاری می‌کردم؟
بلند شد و به سمتم اومد. چهره ش به کبودی میزد
_اگه پی‌تون نمیومدم می‌خواستی منو از دو تا بچه م محروم کنی؟ چرا؟ مگه تو کی هستی هانا مجد؟کی بهت گفته که همچین حقی داری؟
هیچ جوابی نداشتم که بدم. دو طرف گونم و با یه دستش محکم گرفت و غرید
_برو دعا به جون اون بچه توی شکمت کن و گرنه زندت نمیذاشتم.
بد نگاهم می‌کرد. محکم صورتم و ول کرد و دستور داد
_برو جمع کن تا وقتی که توله ی تو شکمتو پس بندازی پیش من میمونی. بعد از اون تو رو بالا سر بچه هام نمیخوام

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۳۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. وایییییییییییی یعنی هانا اینقدر احمقه اون از فرار دوبارش اینم از این دروغ به این بزرگی ایندفعه اگه ارمین بفهمه هانارو اتیش می زنه کاش حداقل یه رابطه ای چیزی که دروغ هانا راست دربیاد
    خداوکیلی ایول داری نویسنده رمانو می خوای به کجا بکشونی واسه همین اتفاقای یهویی عاشق این رمانم ممنون از زحمتای نویسنده
    همچنین ممنون ازشما ادمین دوست داشتنی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن