آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۹

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

” آیناز “

توی این چند روزی که گذشته بود خبری از ماکان نبود و انگار بیخیال من شده باشه دیگه سعی نکرد من رو ببینه یا تلاشی برای صحبت کردن با من بکنه هه‌‌‌‌‌….پس معلومه اون شب هم الکی جِلزولز میکرد

بعد از تعویض لباسام که بخاطر اون جیک عوضی و نگاه ### اش سعی میکردم پوشیده بپوشم کیفمو روی دوشم انداختم و بعد از برداشتن سویچ ماشینم از اتاقم بیرون زدم و طبق معمول این چند وقته بدون خوردن صبحانه خواستم بیرون برم که مامان با دیدنم صدام زد و گفت :

_فکر نکن بازم میتونی در بری اول بیا صبحونه بخور بعد برو

به اجبار پشت میز نشستم که بعد از خوردن چند لقمه بالاخره مامان راضی شد بیخیالم بشه و از خونه بیرون بزنم بعد از پارک کردن ماشین توی پارکینگ شرکت وارد شدم و با سری پایین افتاده داشتم به سمت اتاقم میرفتم که منشی صدام زد و گفت :

_ببخشید خانوم رضایی ؟!

با تعجب به عقب برگشتم و گفتم :

_بله؟!

همونطوری که نگاهش به پرونده های جلوش بود جدی گفت :

_تموم پرونده هایی که زیر دستتون هستن رو باید تا فردا نشده تحویل بدید حاضر و آماده !!

چی ؟! مگه میشه ؟! با عجله به طرفش رفتم و درحالیکه کنار میزش می ایستادم گیج سوالی پرسیدم:

_نفهمیدم …. یعنی چی همشون ؟!

بدون اینکه نگاهم بکنه همونطوری که با لب تاپ جلوش وَر میرفت گفت:

_در جریان نیستم فقط میدونم جناب رییس اینطور خواستن

یعنی از همه کارمندا اینطوری خواسته ؟! ولی من در توانم نبود بخوام توی یک روز این همه کار رو انجام بدم دندونام روی هم فشردم و با حرص گفتم:

_میتونم رییس رو ببینم ؟!

انگار از سوال پرسیدن های من خسته شده باشه سرش رو بالا گرفت و کلافه گفت :

_نه …. چون گفتن کسی رو راه ندم !!

عصبی بدون اینکه دیگه چیزی بهش بگم عقب گرد کردم وارد اتاق شدم که با دیدن جیک تنها توی اتاق اخمام توی هم فرو رفت ، پس الهه کجاست ؟! از وسایل روی میزش معلوم بود توی شرکته حتما برای انجام کاری از اتاق شرکت خارج شده

بدون توجه به جیک پشت میزم جای گرفتم و سعی کردم با عجله و درکمال دقت کارم رو انجام بدم طوری مشغول شده بودم که وقت سر خاروندنم نداشتم

حتی وقتی الهه موقع ناهار بهم اصرار کرد باهاش برم یه چیزی بخورم قبول نکردم و سیر بودن رو بهونه کردم که گرسنه ام نیست ، با خستگی صاف نشستم کِش وقوسی به بدنم دادم که الهه حاضر و آماده جلوم ایستاد و با ناراحتی گفت :

_بخدا اگه مهمون نداشتیم حتما میموندم کمکت میکردم باید ببخشی دیگه

با دیدن مهربونیش لبخندی زدم و جدی گفتم :

_میدونم‌…… ناراحت نباش

بوسه ای روی گونه ام نشوند و بیرون رفت ،فکر میکردم شرکت خالی شده و جز من و نگهبان کسی توی ساختمون نیست ولی برعکس انتظارم کسی و چیزی اینجا بود که اصلا توقعش رو نداشتم

نمیدونم چندساعت بود که درگیر کارها بودم که دیگه کمر و گردن برام نمونده بود و از بس یه جا نشسته بودم تموم بدنم خشک و بی حس شده بود ، درحالیکه دستی به گردنم میکشیدم به سختی صاف نشستم و کلافه نگاهم رو به آخرین پرونده باز جلوی روم دوختم دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود به زودی تموم میشد و میتونستم برم خونه !!

با یادآوردی خونه یاد گوشیم افتادم که از صبح روی سایلنت گذاشتمش و یادم رفته بود بازش کنم با عجله زیپ کیفم رو باز کردم و گوشی رو بیرون کشیدم

با روشن کردن صفحه اش با دیدن سیل زیاد پیامک ها و تماس های از دست رفته واااای زیرلب زمزمه کردم و بی معطلی شماره مامان رو گرفتم که به یه بوق نکشیده گوشی رو برداشت و صدای مضطرب و نگرانش توی گوشم پیچید

_چرا این گوشی لعنتی رو جواب نمیدی هرچی زنگ میزنم ؟؟!

از پشت میز بلند شدم و کلافه نالیدم :

_ببخشید نرگس جون گوشیم روی سکوت بود متوجه نشدم

صدای پوووف کلافه اش توی گوشم پیچید و یکدفعه عصبی گفت :

_میدونی ساعت چنده ؟؟!

نیم نگاهی به ساعت کوچیک رومیزی انداختم و با دیدن عقربه هاش که نزدیک ۸ شب رو نشون میداد لبم رو به دندون گرفتم و با شرمندگی لب زدم :

_ببخشید اینقدر حواسم پرت کارها و پرونده ها بود که متوجه ساعت نشدم

چندثانیه سکوت شد و فکر کردم تماس قطع شده گوشی رو از گوشم فاصله دادم ولی با دیدن تایمر تماس که هنوز روی صفحه فعال بود مامان رو صدا زدم که یکدفعه صدای ناباورش بلند شد :

_باورم نمیشه ….نمیخوای بگی که تا این ساعت توی اون شرکت کوفتی موندی ؟؟؟

گوشی رو محکم تر توی دستام فشردم و با دودلی لب زدم :

_بخدا کارم زیاد شدن مجبور شدم بمونم

عصبی صدام زد و هشدار آمیز گفت :

_آیناز ‌‌‌….. زود جمع میکنی و میای فهمیدی ؟؟؟ تا نیم ساعت دیگه باید تو خونه باشی

_ولی مامان یه ک…..

با پیچیدن صدای بوق آزاد توی گوشم فهمیدم تماس رو قطع کرده با حرص گوشی روی میز پرت کردم و به طرف آخرین پرونده رفتم تا دیر نشده با عجله تمومش کنم تا مامان شاکی نشده و باز زنگ بزنه

ولی هنوز پشت میزم ننشسته بودم که با صداهایی که از سالن به گوشم رسید آب دهنم رو با ترس قورت دادم ، بلند شدم و آروم در رو باز کردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم

یکدفعه با دیدن کسی که گوشی به دست وسط سالن ایستاده بود ناباور خشکم زد و با چشمای گشاد شده خیره اش شدم

” نیمـــــــا “

امروز برای اینکه یه کم اون دختره تُخس و سر به هوا رو اذیت کنم و بفهمه اینجا خونه ی خاله نیست که راحت میاد و میره ، هرچی کار بود روی سرش ریختم و از منشی خواستم بهش اطلاع بده که تا فردا باید همه آماده و کامل روی میزم باشن

با اینکه میدونستم این کار غیرممکن و سخته ولی فقط میخواستم دلیلی برای آزار دادن این دختره ، کسی که خواهر و عزیز دردونه امیرعلیه پیدا کنم

وقتی ساعت کاریم تموم شد با فکر به اینکه تموم کارها داره درست جلو میره لبخندی زدم و با آرامش از شرکت بیرون زدم و به خونه رفتم

نمیدونم چندساعت گذشته بود که برای انجام دادن کارها بلند شدم و به طرف اتاق کارم راه افتادم ولی وسط راه با یادآوری پرونده مهمی که قرار بود به خونه بیارمش تا روش کار کنم ولی شرکت جا گذاشتمش

پوووف کلافه ای کشیدم و به اجبار سوار ماشین شدم و به طرف شرکت راه افتادم با ورودم به شرکت با اخمای درهم وارد سالن شدم

بعد از برداشتن پرونده ای که میخواستم از اتاق بیرون اومدم و درحال قفل کردن در اتاقم بودم که با بلند شدن صدای گوشیم دستمو توی جیبم فرو بردم وبا تعجب نیم نگاهی به صفحه اش انداختم

تموم حواسم به گوشیم و کسی که پشت خطم بودش که با شنیدن صدای بُهت زده کسی ناخوادگاه سرم به سمت راست چرخید

_تو…. توی اینجا چیکار میکنی ؟!

با دیدن آینازی که ته راهرو ناباور و با چشمای گشاد شده توی قاب در ایستاده بود گوشی از دستم افتاد و صدای برخوردش با زمین سکوت سالن رو شکست

خدای من این دختر این وقت شب توی شرکت چیکار میکرد ؟!! نکنه ….نکنه مونده پرونده هایی که ازش خواستم انجام بده ؟! با اخمای درهم توی فکر رفتم که با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و با پوزخند عصبی گفت:

_کَری ؟! گفتم توی این شرکت چیکار میکنی ؟؟ نکنه اومدی دزدی هااا

سر تا پام رو با تمسخر از نظر گذروند و ادامه داد:

_هرچند هیچ چیزی از تو بعید نیست !!

با خشم نگاهش کردم و عصبی گفتم:

_میبینم که هنوزم زبونت درازه !!

با این حرفم انگار آتیشش زده باشی چشماش گرد شد و با جیغ گفت :

_هوووی حواست به حرف زدنت باشه !!

یک قدم بهش نزدیک شدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_اگه نباشم چی میشه ؟؟

دندوناش با حرص روی هم سابید و با خشم گفت :

_وقتی به پلیس تحویلت دادم میفهمی !!

به عقب چرخید ولی هنوز زیاد ازم فاصله نگرفته بود که دستامو به سینه زدم و با تمسخر چیزی بهش گفتم که پاهاش از حرکت ایستاد و بی حرکت موند

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن