آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۷

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

با بهُت اسمش رو زیر لب زمزمه کردم:

_ماکان !!

با شنیدن صدام به طرفم چرخید و کم کم لبخندی روی لبهاش جاخوش کرد بلند که شد نفهمیدم چطور به طرفش قدم تند کردم و یکدفعه ای و بدون هیچ مقدمه ای خودم رو توی آغوشش انداختم

چون آمادگیش رو نداشت چند قدم به عقب برداشت و تلو تلو خوران سعی کرد صاف بایسته دستام دور گردنش حلقه کردم که قهقه اش بالا گرفت

همونطوری که سرم روی سینه اش بود غُرغُرکنان نالیدم :

_کجا بودی این همه مدت هاااا نامرد ؟؟!

حس کردم موهام بو کشید یا توهم زدم ؟؟!
ولی بعد از چند ثانیه مکث با صدایی که خنده توش موج میزد بدون توجه به حرفم گفت :

_منم دلم برات تنگ شده بود !!

سرمو بالا گرفتم و درحالیکه نگاهمو توی صورتش میچرخوندم با لبهای آویزون لب زدم :

_منم !!

با دیدن ناراحتیم نوک بینی ام رو کشید و با خنده گفت :

_حالا چرا لبهات آویزونن ؟؟

یکدفعه با یادآوری گذشته ازش جدا شدم درحالیکه صاف می ایستادم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :

_تازه از من میپرسی چمه ؟؟

_ببین من ‌‌…..

خواست به سمتم بیاد که چند قدم به عقب برداشتم و درحالیکه دستمو جلوش میگرفتم با بغضی که یکدفعه گریبان گیرم شده بود لب زدم :

_نمیخوام چیزی بشنوم !!

بدون توجه بهش به طرف اتاقم پاتند کردم ، حالا بعد این همه مدت اومده بود که چی بشه ؟!
اون موقع که میخواستم مثل یه دوست و برادر کنارم باشه و تنهام نزاره بی اهمیت بهم رفت ژاپن !!

اونم با چه بهونه ای ؟؟
اینکه کار خوبی گیرش اومده و نمیتونه موقعیت به این خوبی رو از دست بده

وارد اتاقم شدم و عصبی شروع به تعویض لباسام کردم و کلافه روی تخت دراز کشیدم و نگاهمو به سقف اتاق دوختم ، طولی نکشید که تقه ای به در اتاق خورد و مامان داخل شد

با دیدنم که راحت دراز کشیدم با تعجب نگام کرد و گفت :

_پس چرا دراز کشیدی ؟! مگه پسرداییت رو ندیدی ؟؟

بی اهمیت به حرفای مامان درحالیکه چشمامو میبستم و خودم رو خواب میزدم آروم لب زدم :

_خوابم میاد نرگس جون !!

عصبی گفت :

_نه مثل اون لحظه که مثل کوالا ازش آویزون شده بودی و میگفتی دلت براش تنگ شده نه از الان ک….

یکدفعه با شنیدن صدای ماکان و حرفی که خطاب به مامان گفت اخمام توی هم فرو رفت و چنگی به ملافه زیر دستم زدم

_اگه اجازه بدید من باهاش حرف بزنم عمه جان !!

این کی وارد اتاقم شده که متوجه نشده بودم ؟! اصلا حوصله بحث باهاش رو نداشتم مخصوصا الان که دلم به حد کافی ازش پُر بود

با صدای بسته شدن در اتاق بدون اینکه تغییری توی حالتم بدم عصبی ملافه رو با یه حرکت روی خودم کشیدم و نفس حبس شده ام رو بیرون دادم بعد از چند ثانیه طاقت فرسا صدای قدماش که به سمتم برمیداشت توی اتاق طنین انداز شد حس کردم کنارم پایین تخت نشست و غمگین گفت :

_نمیخوای دیگه تمومش کنی و منو ببخشی ؟!

لبامو بهم فشردم تا بی اراده من باز نشه و چیزی بهش بگه که دستش روی ملافه نشست و درحالیکه سعی داشت از روی صورتم کنارش بزنه ادامه داد:

_چرا چیزی نمیگی من اونقدرام صبر و تحملم زیاد نیست هااا ؟؟

عصبی از شاکی بودنش ملافه رو با یه حرکت از روی صورتم کنار زدم و با نفس نفس فریاد زدم :

_فکر نکن گفتم دلم برات تنگ شده یعنی اینکه میتونم ببخشمت هاااا نه از این خبرا نیست !!

عصبی بلند شد و درحالیکه توی اتاق قدم میزد گفت :

_این دوری برای هر دوتامون لازم بود این رو بعدا میفهمی !!

عصبی از این خودخواهیش فریاد زدم :

_من بعد امیرعلی فقط تو رو داشتم که توام تک و تنهام گذاشتی و رفتی…..میفهمی ؟!! اصلا متوجه اینکه چرا این دوری برای من و تو لازم بود نمیشم ؟!!

دستی به چشماش کشید و خسته گفت :

_باشه باشه حق با تو….نمیخوای دیگه این بحث رو تموم کنی ؟؟؟

با دستای مشت شده غریدم :

_نه !!

اشاره ای به در اتاق کردم و در کمال بی رحمی ادامه دادم :

_حالام میشه تنهام بزاری ؟؟!!

انگار این حجم بی تفاوت بودن من رو نسبت به خودش باور نداشت چون چندثانیه مات و مبهوت خیرم شد و یکدفعه به طرفم اومد و دستپاچه گفت :

_بزار با همدیگ….

صورتم رو ازش برگردوندم و با حرص فریاد زدم :

_گفتم بیرون !!

چندثانیه بعد صدای بسته شدن در اتاق نشون از بیرون رفتنش میداد ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_حقشه !!

” نیمـــــــا “

بعد از صحبت آخری که با مهدی داشتم دیگه سعی میکرد ازم دوری کنه و کمتر باهام همکلام شه و این به شدت من رو عصبی میکرد چون تنها کسی که در حال حاضر توی این کشور داشتم تنها همین مهدی بود و بس !!

به خونه که رسیدم با اخمای درهم کتم رو از تنم بیرون آوردم روی مبل توی پذیرایی انداختم ، طولی نکشید که امیلی با سینی قهوه توی دستش رو به روم سبز شد و مردد گفت :

_ببخشید قربان ؟؟!!

بی حوصله نگاهی بهش انداختم و سوالی پرسیدم :

_بله … چیزی شده ؟؟

آب دهنش رو به سختی قورت داد و گفت :

_خبری از آقا مهدی نشد ؟؟

با شنیدن این حرف از دهنش با تعجب نگاش کردم ، اینم جدیدا عجیب مشکوک میزدااا نه از اینکه دوست پسر داشت و اون شب تقریبا تموم تنش رو کبود کرده بود نه از الان که اینطوری پیگیر مهدی و نگرانشه !!

گیج سری تکون دادم و کنجکاو پرسیدم :

_چطور ؟؟

معلوم بود دستپاچه شده چون رنگش پرید و درحالیکه سینی توی دستشو روی میز میذاشت لبش رو با زبون خیس کرد و گفت :

_هیچی ….. نگرانشون شدم فقط همین !!

مشکوک آهانی زیرلب زمزمه کردم و در جواب حرفش ادامه دادم :

_خوبه …. اومده بود شرکت !!

چشماش برق زد و با شوقی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت :

_واقعا ؟؟ راست میگید ؟؟!

باز گیج و بی حرف خیره اش شدم که گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و درحالیکه نگاهش رو ازم میدزدید زیرلب با اجازه ای گفت و باعجله از دیدم پنهون شد

با رفتنش سری به نشونه تاسف تکون دادم و روی مبل نشستم ، اینم معلوم نبود چشه !!

خم شدم و فنجون قهوه رو برداشتم و همونطوری که مزه مزه اش میکردم آیناز جلوی چشمام نقش بست ، فنجون روی میز گذاشتم و زیرلب زمزمه کردم :

_یعنی چی باعث شده بود تو بخوای اتاقت رو عوض کنی ، یا به قول مهدی باید باور کنم تو هنوز خیلی بچه و لوسی !!

پوزخندی گوشه لبم نشست و ادامه دادم :

_هرچند هیچی باعث نمیشه من نسبت به کارهایی که میخوام با تو بکنم منصرف شم

هنوزم توی فکرای مختلف غرق بودم که با بلند شدن صدای زنگ گوشیم دستمو داخل جیبم فرو بردم و با بیرون آوردنش و دیدن شماره روی صفحه که پیش شماره ایران رو داشت با تعجب ابرویی بالا انداختم و زیرلب زمزمه کردم :

_بعد این همه مدت چرا از من دلسرد نمیشید ؟!

هیچ وقت شماره ای که از ایران باهام تماس میگرفت رو سیو نمیکردم و سعی میکردم نسبت بهشون بی اهمیت باشم بیشتر وقتا هم جواب تماساشون رو نمیدادم

هر وقتیم که زیاد از حد زنگ میزدن به اجبار تماس رو وصل میکردم ولی در جواب سلام و احوالپرسیاشون سکوت میکردم و میزاشتم اونا حرف بزنن تا خسته بشن همین و بس !!

چون میخواستن ازم دلسرد بشن و بیخیالم شن این چند وقت هم هیچ تماسی ازشون نداشتم و به خیال خودم فکر میکردم که به هدفم رسیدم ولی زهی خیال باطل ….!

دستم به سمت آیکون قرمز رنگ رفت تا تماس رو قطع کنم ولی همون موقع خودش قطع شد ، بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گوشی روی میز جلوم پرت کردم

بلند شدم ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که باز صدای گوشیم بلند شد ناچار به عقب چرخیدم و درحالیکه خم میشدم تماس رو وصل کردم که صدای بغض دار مامان توی گوشم پیچید

_الووو نیما عزیزم ؟!

با شنیدن صداش دستم مشت شد و چشمامو روی هم فشردم که هق هقش بلند شد و ناله وار گفت :

_دلم برات تنگ شده پسرم !!

با لرزیدن پاهام و اینکه دیگه توان ایستادن ندارم روی مبل کنارم نشستم و نفس بلند کشیدم که انگار شنید و با صدایی که از گریه دورگه شده بود نالید :

_قربون نفسات بشم عزیزدل مادر !!

برای اولین بار طی این سال ها داشتم کم میاوردم و لبهام بی اراده خودم تکون خوردن و لرزون گفتم :

_ما…مامان

توی حرفم پرید و با ذوق گفت :

_باورم نمیشه داری باهام حرف میزنی بازم بگو که دلتنگتم….میدونی همه این سال ها دلخوشیم چی بود ها مامان ؟!

چیزی نگفتم که فین فین کنان دماغش رو بالا کشید و ادامه داد :

_پسر نورا و شباهت بیش از حدش به داییش یعنی تو تنها دلخوشیمه وقتی بغلش میکنم و بوش میکنم انگار تویی !!

با شنیدن این حرف حس کردم خون توی رگام یخ بست ، دهنم برای گفتن حرفی مدام باز و بسته میشد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لبهام خارج نمیشد

پسر نورا و امیرعلی ؟؟ دایی ؟! اونم من ؟!

نمیدونم این چه حسی بود که این لحظه گریبان گیرم شده بود ولی هرچی بود داشت خفه ام میکرد و ناجور بهم فشار میاورد طوری که بدون اینکه توجه ای به بقیه حرفاش بکنم

گوشی رو بین دستام فشردم و یکدفعه عین دیوونه ها با نعره بلندی که زدم گوشی رو محکم به دیوار رو به روم کوبیدم که صدای بلند برخوردش و تیکه تیکه شدنش توی سکوت خونه پیچید

مدام حرفای مامان توی گوشم میچید و تکرار میشد و داشت دیوانم میکرد ، دستامو به زانوهام تکیه دادم و از دو طرف توی موهام فرو بردم و عصبی کشیدمشون

طولی نکشید امیلی با ترس و نفس نفس توی سالن اومد و لرزون گفت :

_چی شده ؟ حالتون خوبه ؟!

لبم رو گزیدم و با حرص فریاد زدم :

_تنهاااام بزار

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن