آخرین پارت منتشر شدهدسته‌بندی نشدهرمانرمان ارباب سنگیرمان عروس خاص منرمان همسر کوچک‌ منرمان همسر مغرور من

پارت اول تا اخر رمان عشق ممنوعه استاد

رمان عشق ممنوعه استاد

نویسنده آوا

قسمتی از رمان:

“زمان حال “

” نازلــــی “

جلوی چشمای خمار از ### استاد آراد نجم ، مجبور بودم لبخند بزنم تا به چیزی شک نکنه اونم لبخندی از جنس درد!

دردی که فقط خودم تلخیش رو حس میکردم لبخندم رو بوسید با شهو..ت و عشقی که توی چشماش موج میزد کنار گوشم آروم زمزمه کرد :

_ خیلی سک..سی و هاتی توله !

لبشو از گوشم تا چونه ام نوازش وار کشید ،با حس داغ و خیسی لباش سرمو به عقب بردم ،بوسه ای روی گردنم نشوند با صدای گرفته ای گفت :

_روز اولی که بعد اون بحث و دعوا توی دانشگاه اونم دقیق سر کلاس خودم دیدمت هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بیاد که تا این حد عاشقت بشم اونم عاشق دانشجوی شیطون و سربه هوام!

نگاهمو به چشماش دوختم و لبخند پرعشوه ای زدم و با ناز لب پایینم زیر دندوندم کشیدم میدونم نهایت خودخواهی منه ولی بزار فقط یه شب !
فقط یه شب بیشتر تو تب خواستن و بیقراری برام بسوزه مگه چی میشه ؟؟

لبمو از حصار دندونام بیرون کشید با صدای گرفته از شهو…ت زمزمه کرد :

_ آخ …. نکن دختر

دستام دور گردنش حلقه کردم بهش چسبیدم که آروم زمزمه کرد :

_دوست دارم امشب کامل مال من باشی، بدون هیچ ترس و محدودیتی!!

با دودلی نگاهمو توی صورتش چرخوندم برای یه لحظه به شک و تردید افتادم

ولی با دیدن برق توی چشماش و نگاه ملتمسش و با یادآوری اینکه فردا معلوم نیست من کجای این کره خاکی باشم بدون اینکه بخوام این قلب لعنتی به لرزه افتاد

این آخرین شبه که آراد مال منه!
شاید دیگه هیچ وقت نبینمش بی اختیار لبام از هم فاصله گرفتن آروم لب زدم :

_باشه !!

بخاطر اینکه ناراحتی و غمو توی چشمام نبینه سرمو پایین انداختم ولی اون با خوشحالی محکم بغلم کرد به طرف تخت خواب برد درهمون حال بلند خندید و گفت :

_خجالتت رو عشقه خانومم ، قول میدم خوشبختت کنم!

روی تخت انداختم و روم خیمه زد با عاشقانه ترین حالت ممکن شروع کرد به ناز و نوازشم!

دهنم از هیجان خشک شد و قلبم محکم به سینم میکوبید چشمامو بستم خواستم برای یک شبم که شده همه گذشته رو فراموش کنم !

امشب آخرین باری که میبینمش پس بزار این دفعه رو با دلم راه بیام و بزارم برخلاف گذشته که به زور کنترلش میکردم تا جلوی محبتای آراد کم نیاره هر طوری که میخواد رفتار کنه

قلبمم انگار این رابطه رو میخواست که اینطوری با تند تند تپیدنش طبل رسواییم رو به راه انداخته بود

با نشستن لباش روی لبام دستم تو موهاش چنگ شد از ته دلم باهاش همکاری کردم با عطش گاز محکمی از لباش گرفتم که تو گلو خندید دستش به سمت پیراهنم رفت

در عرض چند ثانیه لباسامون دونه دونه پایین تخت افتاد ، اینقدر نسبت بهم عطش داشتیم که برای یک ثانیه کوتاه لبای همو ول نمیکردیم من در حسرت اون و اینکه آخرین شبی که دارمش… ولی اون در عشق منی که زندگیم چیزی از دروغ و نیرنگ نبوده

آخه خدا چرا عاشق این سیب ممنوعه شدم ؟

نمیدونم چند دقیقه درگیر هم بودیم و صدای بلند نفس نفس زدنامون سکوت اتاق رو میشکست که با تنی خیس از عرق و چشمای خمار شده پایین تنم نشست و آروم زمزمه کرد :

_طاقت ندارم دیگه….اجازه میدی خانومم؟

آب دهنم به سختی قورت دادم و بیخیال گذشته سری به نشونه تایید براش تکون دادم

نفسم تو سینه حبس شد با صورتی از درد جمع شده آخی از بین لبهام خارج شد که بوسه ای روی لبهام نشوند و درحالیکه با آرامش کارشو ادامه میداد گفت :

_بالاخره مال من شدی عروسک!

نمیدونم چند ساعته که توی آغوششم و به صورت غرق در خوابش خیرم ، میخواستم تموم اجزای صورتش رو توی ذهنم حک کنم

راستی چرا خوشحال نیستم؟
مگه همیشه اینو نمیخواستم ؟ اونم انتقام ؟ پس الان چرا تا این حد احساس شکست و پوچی دارم

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم ، آروم طوری که بیدار نشه از بغلش بیرون اومدم خم شدم دونه دونه لباسامو از روی زمین برداشتم و تنم کردم

کنار تخت نشستم ، با دلتنگی که از الان دچارش شده بودم ، نگاهمو توی صورتش چرخوندم ‌، بی اختیار خم شدم که صورتش رو ببوسم ولی وسط راه پشیمون شده خشکم زد

دستمو ستون بدنم کردم با کمری خم شده بلند شدم بدون توجه به تاریکی هوا از خونش بیرون زدم هر قدمی که ازش فاصله میگرفتم انگار قلبم مچاله شده باشه به سختی نفس میکشیدم

موهای آشفته روی صورتم رو کنار زدم با توقف اولین ماشین جلوی پام بی اهمیت در عقب باز کردم و تن خسته ام رو داخلش کشوندم

ماشین با سرعت از جا کنده شد و من درست عین یه مرده متحرک سرمو به شیشه تکیه دادم و گذاشتم اشکم روی صورتم بچکه و به این فکر میکردم که فردا بعد از فهمیدن حقیقت درست زمانیکه من فرسنگ ها ازش دورم چیکار میکنه آیا ازم متنفر میشه !

به خونه ای که آراد هیچ رد و نشونی ازش نداشت رسیدم و بعد از پرداخت کرایه تن خسته ام رو داخل کشوندم

بدون اینکه لباسام عوض کنم روی تخت دراز کشیدم و روز اولی که آراد رو دیدم جلوی چشمام نقش بست و توی خاطرات گذشته غرق شدم….

امروز اولین روز دانشگاهم بود و اگه بخاطر هوش بالام نبود ، هیچ وقت فکر نکنم میتونستم رنگ دانشگاه رو هم به چشم ببینم

دانشگاه ؟؟
حتی با یادآ‌وری اسمش هم خندم میگیره فکر نکنم کسی باورش شه من بخوام برم دانشگاه اونم چی دولتی و با چه رشته خوبی !!

ولی برای به دست آوردنش خیلی سختی کشیدم چون برای اجرای درست نقشه هام و نزدیک شدن به اون عوضی مجبور بودم و این آخرین برگه برندم بود پس به رفتن به این دانشگاه احتیاج داشتم

بلند شدم و با عجله شروع کردم به لباس پوشیدن مانتوی مشکی رنگم رو که دیگه از بس تنم کرده بودم رنگش به سفیدی میزد رو با شلوار سبز ارتشی که دست کمی از مانتوی کهنه ام نداشت و تقریباً زوار در رفته بود رو تنم کردم مقنعه ای سرم کردم که با دیدن خودم تو آیینه لبم به پوزخندی کج شد

سرتا پای خودم رو از نظر گذروندم چشمای درشت به رنگ دریا ، لبای کوچیک غنچه ای که دل هرکسی رو آب میکرد با دماغ کوچولو و سربالا که انگار خدایی عمل کرده بود و در آخر اون رد کوچیک چاقو که گوشه ابروم جا خوش کرده بود

آره این من بودم نازلی شریفی دختر شروشیطونی که از دیوار راستم بالا میرم و توی این جامعه ای که تک و تنهام یاد گرفتم که گرگ باشم !!

ولی از بچگی دست خودم نبود وقتی حرف درس پیش میومد بی اختیار تموم اختیار از دستم گرفته میشد و مثل یه بره رام و سر به زیری میشدم که چشمام چیزی جز کتابای جلوی روم نمیبینه و به طرز بیمارگونه ای معتاد درس و کتابم ولی بخاطر وضعیت مالی بد خانوادم دیگه نشد درس بخونم دانشگاه برم به کل قیدش رو زدم

کوله پشتی که از دوران راهنمایی داشتم و تقریبا نو بود روی دوشم انداختم و نیم نگاهی به سمت ساعت کهنه روی دیوار انداختم

یک ساعت تا رسیدن سر کلاس وقت داشتم با قدم های بلند از اتاق کوچیکم بیرون رفتم و با عجله خواستم کفشام پام کنم که نبودن

با تعجب نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با بهت لب زدم:

_پس کجان؟؟

ولی یکدفعه با یادآوری پسر ۴ ساله شیطون اقدس خانوم اخمامو توی هم کشیدم و برای اینکه از بین اون همه شلوغی صدام به گوشش برسه فریاد کشیدم:

_آاااای امین توله س…. باز کفشای من رو کجا بردی هااا ؟؟

توی اون حیاط به اون بزرگی که هر اتاقش مال یه نفر بود معلوم بود که صدام به گوش کسی نمیرسه ! عصبی دستام به کمرم زدم و درحالیکه بالای سکوی توی حیاط می ایستادم از ته دل فریاد زدم :

_خفه !!!

سکوت محض همه جا رو فرا گرفت که دستی به دماغم کشیدم و با صدای بلند خطاب به جمع گفتم:

_امین کوووو !!

با دیدن ظاهر جدیدم همه با تعجب سرتاپام رو از نظر گذروندن ، معلومه جای تعجبم داشت که من رو با مقنعه و مانتو ببینن….منی که تقریبا همه چیزم شبیه پسرا بود

بعد از چند دقیقه نگاهشون عادی شد هه! لابد پیش خودشون فکر میکردن اینم بازی جدیدمه و حتما نقشه و کلک جدیدی تو سرمه و البته درست هم حدس میزدن!

ولی این بار هیچ کس رو توی این بازی راه نمیدادم این بازی منه!!
این بار فرق میکرد و باید خودم حلش میکردم تا بلکه تیش دلم خاموش بشه!

همه میدونستن این مواقع که تا این حد عصبیم کسی نباید حرف بزنه وگرنه هر بلایی سرش میاوردم مقصرش خودشه

نگاهمو بین همه چرخوندم و با رسیدن روی مهدی فرفره چشمام ریز کردم که دستپاچه دستی به شلوار کُردی تنش کشید و با انگشت اشاره اش به انباری ته حیاط اشاره کرد دندونامو روی هم سابیدم و درحالیکه مقنعه کج و کوله روی سرمو تنظیم میکردم با صدای تو دماغی فریاد زدم:

_زود برو کفشامو از دست اون توله بگیر بیار شنفتی ؟!

با عجله به سمت انباری رفت و در همون حال با صدای بلندی که به گوشم برسه گفت:

_چشم ابجی!!

بعد از اینکه کفشامو از اون جغله به زور گرفتم باعجله خودمو به سر خیابون رسوندم و سوار اولین تاکسی که کنار پام ایستاد شدم

سرمو به شیشه تکیه دادم و برای اولین بار توی زندگیم یه جور ترس و دلهره توی وجودم ریشه دونده بود ولی با یادآوری سختی هایی که توی زندگی کشیدم دستم از عصبانیت مشت شد و پشت پلکم شروع کرد به پریدن!!

توی فکر غرق بودم که یکدفعه ماشین تکون شدیدی خورد و به جلو پرت شدم سرم محکم به پشت صندلی جلویی برخورد کرد از شدت ضربه گیج میزدم

چشمام رو که تار میدیدن رو به زور چندبار باز و بسته کردم و نفسمو با فشار بیرون فرستادم هنوز حالم سر جاش نیومده که با سر و صدایی که به گوشم رسید آروم لای پلکام باز کردم و نیم نگاهی به اطرافم انداختم صدا از بیرون میومد و جمعیت زیادی دور ماشین جمع شده بودن

از قرار معلوم تصادف کردیم دستی به سرم کشیدم و درحالیکه انگشتام جلوی چشمام میگرفتم به این فکر میکردم که امروز عجب روزی شد

خواستم تکونی به خودم بدم که درد بدی توی تنم پیچید و باعث شد آخی از بین لبهام خارج بشه ولی زود به خودم مسلط شدم چون من کسی نبودم که با این درد بخوام کم بیارم

آروم در ماشین باز کردم و پامو بیرون گذاشتم که کسی بازوم رو لمس کرد ‌، به عقب چرخیدم که پیرزن چادری با نگرانی صورتمو از نظر گذروند و گفت:

_حالت خوبه مادر ؟؟

آب دهنم رو قورت دادم و به سختی لب زدم:

_ممنون خوبم !

هرچی جلو تر میرفتم با دیدن منظره رو به روم از هرچی پولداره…بیزارتر میشدم

_حواست کجاست پیرمرد ، زدی ماشینم رو داغون کردی !!!

پیرمرد بخت برگشته با ناراحتی دستمال یزدی دور گردنش رو به عرق های روی پیشونیش کشید و گفت :

_نمیدونم یکدفعه چی شد !!

پیرمرد به طرف ماشین مدل بالای رفت و با حسرت نگاهی دور تا دورش انداخت و با ناراحتی مدام زیرلب تکرار میکرد :

_ااای خدا بدبخت شدم بیچاره شدم

زبونی روی لبهام کشیدم ، جمعیت رو به زور کنار زدم تا بهتر ببینم

پسری پشت به من دستاشو روی کامپوت ماشین مدل بالا خارجی که حتی اسمشم نمیدونستم چیه گذاشته بود

با اون تیپی که اون داشت از بیست کیلومتری هم معلوم بود چقدر خوشتیپه و از سرتاپاش پولداری میریخت با صدای جدی و خشنی خطاب به پیرمرد گفت :

_زنگ زدم افسر بیاد پس کم آه و ناله کن !!

لبمو زیر دندون فشردم و برای کنترل آرامشم نفس عمیقی کشیدم ولی با دیدن قطره اشکی که از گوشه چشم اون پیرمرد چکید و سرش رو پایین انداخت خشم و عصبانیتم به قدری زیاد شد که وقتی به خودم اومدم

که کار از کار گذشته بود و حالا با قدم های بلند داشتم به سمت اون پسره میرفتم ، حق نداشت بخاطر پولدار بودنش غرور دیگران زیر پاش له کنه

بدون توجه به جمعیتی که دورمون جمع شده بود از پشت محکم روی شونه اش کوبیدم

_هوووی یارو !!

هیچ عکس العملی نشون نداد که محکم تر روی شونه اش کوبیدم و عصبی فریاد زدم :

_مگه با تو نیستم ؟؟ نکنه کَری؟؟

آروم دستاش رو از روی کامپوت برداشت و قد راست کرد

با دیدن قد بلندش ابرویی بالا انداختم که به طرفم برگشت ناخودآگاه از دیدن جذابیتش یک قدم به عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم

نمیدونم اون زیادی قدبلند بود یا من خیلی در برابرش ریزه پیزه بودم برای اینکه بهتر ببینمش سرم بالا گرفتم و شروع کردم به آنالیز کردنش برای یه پسر زیادی خوشگل و خوشتیپ بود مخصوصا بوی عطرش که داشت عقل و هوش از سر من میبرد و برای لحظه ای یادم رفت که میخواستم چی بگم

نمیدونم چقدر خیره اش بودم که پوزخند صدا داری زد ابروهاش توی هم کشید

_چیه ماتت برده ؟؟ برو رَد کارت بابا

از خشم قرمز شدم و شروع کردم به تند تند نفس کشیدن این الان چه غلطی کرد چی گفت؟؟

در ماشینش رو باز کرد و خواست پشت رل بشینه که عصبی دنبالش رفتم و با یک حرکت ضربه محکمی به در ماشین کوبیدم که با صدای بدی بسته شد

چشماش از این حرکتم گشاد شدن ، رو به روش ایستادم تحقیرآمیز سرتا پاش رو از نظر گذروندم با خشم گفتم:

_به چیت مینازی هااا بچه سوسول ؟؟ فکر کردی چون پول داری میتونی هرچی از دهنت دراومد بار دیگران کنی؟؟

برای اینکه بهم برسه و هم قدم بشه سرش رو خم کرد و انگار داره به بازی مهیجی نگاه میکنه گفت :

_من هر طوری که بخوام با دیگران حرف میزنم فهمیدی اووووم…..بندانگشتی !!

خشکم زد که با خنده ای که روی لبهاش جاخوش کرده بود قد راست کرد و ازم فاصله گرفت !

چی گفت ؟؟ به من گفت بند انگشتی ؟

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸

پارت۱۹

پارت۲۰ به زودی…

رمان فوق آنلاین بوده و این صفحه هر دو روز از انتشار آخرین پارت منتشر شده آپدیت میشود

نوشته پارت اول تا اخر رمان عشق ممنوعه استاد اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن